صفحه قبل

اشكال سوم: ضامن بودن كاهش بهاى پول (تورم) روا شمردن ربا و بهره گيرى به اندازه نرخ تورم را در پى دارد،  پس هر گاه كسى ده هزار تومان را به مدت يك سال به كسى وام داده و توان خريد آن به هنگام بازپرداخت به نيم كاهش پيدا كرد،  وام دهنده،  بستانكارِ ده هزار تومان ديگر نيز بر عهده بدهكار مى گردد،  در حالى كه اين همان رباى حرام است،  بلكه گاهى نرخ تورم بيشتر از نرخ بهره رباى روز مى شود،  با اين همه،  چگونه مى توان پذيراى اين مطلب شد؟

پاسخ: از اين اشكال هم بدين گونه مى توان پاسخ داد:

الف. پذيرش مطلب ياد شده اشكالى ندارد؛ زيرا ربا نيست؛ چرا كه هرگونه افزايش،  در وامها ربا به شمار نمى آيد. ربا تنها افزوده بر سرمايه،  يا همان افزايش مالى بر اصل مال پيشين است چنين چيزى در مساله ما نيست و از اين روى،  در گستره اطلاق آيه يا روايات،  حرام بودن ربا نمى آيد. زيرا اگر ربا به جهت افزايش از جنبه ارزش ماليت باشد،  در مساله ما مبلغ بازپرداخت،  در پى تورم و كاهش بهاى پول ماليتش،  به اندازه اصل پول دريافت شده است. و اگر مقصود افزايش اسمى است و اين كه بيست هزار تومان بيشتر از ده هزارتومان است،  بايد گفت كه نام و اعتبار به خودى خود مال نيست،  چنانكه يادآور شده ايم،  ارزش آنها تنها وابسته به قدرت خريد است كه در مثال ما همين پول افزوده شده با پول دريافت شده برابر است. بدين سان،  تفاوت ميان پول اعتبارى و كالاهاى ديگر روشن مى شود؛ چه دو كيلو گندم بيشتر از يك كيلوست،  گرچه بهاى آن در بازار كم شده باشد و مى توان واژه افزايش بر سرمايه را براى آن به كار برد كه در نتيجه رباى حرام خواهد بود. برآيند آنچه گفته ايم اين است كه: از بخش پايانى آيه ربا(فان تبتم فلكم رؤوس اموالكم) و رواياتى كه در تفسير ربا رسيده است كه هرگونه شرطى كه به دنبال خود نفع و بهره اى داشته باشد ربا خواهد بود،  چنين در مى يابيم كه معيار و مورد نظر در رب،  كه در معناى فرهنگنامه اى همان افزايش است،  هرگونه افزودنى،  هر چند بى ارزش و بها باشد نيست،  مانند اين كه مردار بى ارزشى را بر اصل مال بيفزايد. بلكه افزايش در ماليت و سرمايه،  مورد نظر است. چنين چيزى نزد مردم در كالاى حقيقى،  تنها با افزايش كمى صادق است،  هر چند بهايش كمتر باشد،  همان گونه كه اگر كالاها برابر باشند،  ولى شرط ديگرى كه خود ارزشمند و داراى بهره است بر آن بيفزايند،  باز هم صادق خواهد بود. اما اگر افزايش چيزى جز نام و عنوان بدون دارا بودن كالايى حقيقى و يا ماليت و ارزش افزوده،  نباشد،  مانند پول اعتبارى پس از تورم،  بالا رفتن سرمايه و بهره صادق نبوده و ادله ربا قرض و با شرطى آن را در بر نمى گيرد؛ زير،  با فرض برابرى ارزش و ماليت،  بهره اى در كار نيست و تنها سرمايه است كه بر جاى مى ماند.

اگر جز اين باشد بيم آن مى رود كه وام بدون بهره [= قرض الحسنه] با توجه به تورم روز افزون پولهاى در گردش در جهان سوم،  برچيده شود؛ چرا كه صاحبان داراييهاى وام داده شده در پس اندازهاى خود نسبت به اصل سرمايه خويش نيز زيان خواهند كرد.

ب.اگر از آنچه گفته ايم چشم پوشى كرده و بپذيريم كه كاهش بها ر،  گرچه با شرط،  نمى توان گرفت،  اين تنها در ضامن بودن نرخ تورم در وام است و نه پيمانها و عقدهاى ضمان آور ديگر،  چه رسد به ضمان بازپرداخت زيانها و از ميان رفتن يا بردن داراييها در باب اتلاف و غصب؛ زيرا ادله حرمت ربا در غير مكيل و موزون مخصوص به قرض است.

آرى در عقود و قراردادها اگر اندازه و همپاى اسمى پول را بها و عوض قرار دهد،  بدان گونه كه پول اعتبارى را از آن روى كه پول اعتبارى است،  نه از آن روى كه ابزارى است براى توان خريد و بهاى مبادله اى،  درنظر بگيرند،  طرف گيرنده [=مضمون له]،  چيزى افزون بر همپاى اسمى را بستانكار نمى گردد. بنابراين،  چگونگى در نظر گرفتن پول در هر مورد با موردى ديگر متفاوت است؛ گاهى خود آن را در عقد عوض قرار مى دهند،  كه در اين جا ضمانى نيست و گاهى از آن روى كه ابزارى است براى دستيابى به ماليت و ارزش مبادله اى در بازار و از اين ديدگاه آن را بها قرار مى دهند،  كه ناچار توان خريدش به عهده مى آيد.

اشكال چهارم: بر عهده آمدن نرخ تورم و كاهش ارزش پول،  به هم ريختگى و سردرگمى در اندازه وامها و قيمتها را در عقدهاى ضمان آور به دنبال دارد،  بلكه در ضمانهاى قهرى [=جنايات و تلفهاى غير عمد و...] نيز چنين است؛ زيرا تورم پولهاى اعتبارى واقعيتى گريز ناپذير و روزمره گرديده كه به صورت تدريجى و مستمر به پيش مى رود،  بنا بر اين وام دهندگان بايد هر روزه بدهى خود را در عهده بدهكاران محاسبه كرده و به اندازه افزايش نرخ تورم پولى كه وام داده اند،  از آنان درخواست كنند.چنين چيزى را نه از ديدگاه فقهى مى توان پذيرفت و نه حقوق مدنى روز بدان پايبند مى شود. بويژه اين كه علل تورم و گونه ها و درجاتش بسيار مختلف و متعددند،  اكنون بايد گفت آيا در همه آنها ضمان مى آيد و يا تنها در برخى؟

پاسخ: اين اشكال را مى توان با جداسازى ضمان غرامت در از ميان رفتن يا بردن اموال،  [= بازپرداخت زيانها] از ضمان عقدى يا ضمان مسمى [= عوض قرار داد شده ] پاسخ گفت.

در گونه نخست مى توان بر عهده آمدن توان ارزش و قيمت پول در زمان پرداخت را پذيرفت و مشكلى هم پيش نمى آيد،  چنانكه در ضمات كالاهاى قيمى،  بنا بر نظرى كه معيار را ارزش روز بازپرداخت مى داند،  اين چنين است. از اين روى،  بها و قيمت پول تلف شده برابر با روز بازپرداخت محاسبه مى گردد همچون كالاهاى قيمتى. در نوع دوم مانعى ندارد كه بگوييم نگرش همگانى در قيمته،  به خود پول است،  بدين معنى كه ارزش اسمى آن را مى نگرند و هر گاه چيزى را به صورت نسيه به بهاى هزار تومان مثلا خريده باشند،  حالت طبيعى و پذيرفته شده آن است كه به،  همان هزارتومان و بهاى آن روز خريد است،  نه روز پرداخت،  مگر اين كه آن را به روشنى يا در ضمن عقد،  به گونه اى كه ابهام و جهالتى در اندازه بها در پى نداشته باشد،  شرط كرده باشند،  مانند اين كه شرط كنند كه كاهش بها به عهده بيايد. البته دور از ذهن نيست كه بگوييم در موارد دگرگونى و كاهش شديد،  نوعى شرط ضمنى مورد پذيرش عرف،  خود به خود،  وجود دارد.

درباره علل تورم و گونه هاى آن نيز پيشتر،  در توضيح راه هفتم،  گوشزد كرده ايم كه تورم و كاهش ارزش پول،  گاهى در نتيجه بالا رفتن بهاى كالاهاى ديگر در پى كاهش عرضه و توليد آن رخ مى نمايد. در چنين جايى دور از ذهن نيست كه بگوييم ارزش پول مانند ارزش كالاهاى حقيقى از ويژگيهاى جايگزين همسان [= مثل] نبوده و از اين روى به عهده نمى آيد،  مگر اين كه در ضمن عقد لازمى شرط گردد.

گاهى هم تورم،  ناشى از ناتوانى صادر كننده پول و كاهش توان اقتصادى يا انتشار بيش از اندازه پول نسبت به توان واقعى كه پشتيبان آن باشد است. در چنين جايى،  اين گونه كاهش از ويژگيهاى جايگزين همسان به شمار آمده و برحسب قواعد به عهده مى آيد.

بدين سان چكيده همه آنچه گذشت اين است كه: به عهده آمدن كاهش ارزش پول اعتبارى در گرو اطمينان به اين است كه نگرش عرف به پول،  گاهى از آن روست كه خود،  مال است و داراى ماليت،  ارزش مبادله اى و نه از آن روى كه داراى ارزش اسمى يا اعتبار حقوقى است. در چنين صورتى جايگزينش،  پولى از نوع خودش و داراى ارزش مبادله اى برابر. اگر اين سخن را به درستى بپذيريم،  ضمان بر حسب قاعده ثابت خواهد شد و گرنه مقتضاى اصل عملى ضامن نبودن بيشتر از معادل اسمى خواهد بود.

براى اثبات ضمان راههاى ديگرى جز آنچه ما پيموده ايم نيز نمايانده شده است كه برخى از آنها را يادآور مى شويم.

راه هشتم

بهره جستن از «قاعده عدل و انصاف» براى اثبات حق شخص زيان ديده [=مضمون له] و اين كه بى بهره ساختن او از توان خريد پيشين پول،  برخلاف عدل و انصاف است.

پاسخ

نخست: به عنوان نقض،  كالا را نام مى بريم كه از بهايش به همين گونه كاسته شود،  مانند جايى كه كسى هزار مثقال نقره را به ديگرى داده و يا از مال او تباه كرده كه در آن هنگام برابر بود با صد مثقال طلا و امروزه اين اندازه از نقره با ده مثقال طلا برابرى نمى كند. آيا مى توان پذيرفت كه در اين جا هم ضمان وجود دارد؟

دوم: پاسخى حلى كه خلاصه آن چنين است: اگر منظور از قاعده عدل و انصاف،  يارى جستن از دليلهاى حرام بودن ظلم و دست اندازى به حق ديگرى باشد،  بسى روشن است كه اين وابسته به ثابت شدن حق براى شخص مضمون له در مرحله اى پيشتر،  است. بنا بر اين،  اثبات خود حق با اين دليلها مصاده است. افزون بر اين،  حرام بودن ظلم يا زشتى آن هرگز ضمان را كه حكمى است وضعى اثبات نمى كند. و اگر مقصود از قاعده ياد شده چيزى است كه در برخى روايات آمده كه در موارد سردرگمى و نامعلوم بودن صاحب مالى كه از آنِ يكى از دو تن باشد و هيچ يك مال را در اختيار نداشته و يا هر دو بر آن سوگند ياد كرده باشند،  بايد به هر يك نيمى از مال را داد،  كه اين مطلب،  در دو روايت معتبر غياث و اسحاق بن عمار و دو حديث ديگر از عبداله بن مغيره و سكونى آمده است و گاهى گفته مى شود كه مى توان قاعده اى فراگير عقلانى و ارتكازى را از آن دريافت و حكم به دو نيم كردن مال ر،  در صورت برابرى دليلهاى هر دو سوى،  به موجب قاعده عدل و انصاف دانست. بايد گفت: روشن است كه جايگاه آن روايات و اين حكم عقلايى،  اگر پذيرفته شود،  تنها در اشتباه اموال خارجى است. بدين معنى كه ابهام و نامعلومى در مالى است معين و از آنِ يكى از دو تن و نه در شبهه حكمى و اين كه آيا بازپرداخت بيش از جايگزين همسان [= مثل] بر عهده ضامن آمده است يا خير. ترديد در اين جا در اصل حق است نه در نامعلوم بودن خارجى آن ميان دو تن. پس دريافت چنين چيزى از دليهاى ياد شده نادرست است. مگر اين كه گفته شود عقلا چنين حقى را براى شخص زيان ديده مى بينند كه البته اين سخن،  بازگشت به ضمان ارزش و ماليت هر چيز نزد عقلاست و هيچ ارتباطى به قاعده عدل و انصاف ندارد.

راه نهم

اثبات ضمان كاهش ارزش پول از راه «ضرر» و اين كه اگر بازپرداخت مبلغى افزون بر معادل اسمى آنچه از طرف ديگر دريافت گرديده است بر ضامن لازم نباشد،  زيان و ضرر در پى خواهد داشت و با قاعده «لاضرر و لاضرار» نفى مى گردد.

بازگشت چنين سخنى به اين است كه اگر نتوانيم ضمان كاهش ارزش را از راه به شمار آوردن بها از ويژگيهاى جايگزين [= مثل] به اثبات رسانيم،  در اين كار مى توانيم از قاعده «لاضرر» بهره گيريم. اين دليل را مى توان چنين تقرير كرد كه عرف در بازگرداندن كالايى از نوع همان كالايى كه پيشتر گرفته شده بود،  ضررى نمى بيند؛ بدين سان اگر كسى سه كيلو گندم را به كسى كه آن را از او گرفته بود،  برگرداند،  درباره او نمى توان گفت كه از مال او كاسته است،  هر چند بهايش از هنگام گرفتن تا زمان بازپرداخت دچار كاهش شده باشد؛ زيرا تمام آن كالا را با همان اوصاف و ويژگيها به او باز گردانيده است. مگر اين كه با انديشه سوداگرانه ويژه اى بدان بنگريم كه آن نيز معيار صدق عنوان زيان در دليلهاى شرعى نيست؛ زيرا كه معيار عرف عمومى و فراگير در حذف يك عنوان است،  نه عرف خاص. اما در زمينه پول،  از آن جا كه استوارى و چيستى اش به ارزش مبادله اى آن در بازار وابسته بوده و بهره ديگرى در آن يافت نمى شود،  تنها با كاهش ارزش در هنگام بازپرداخت نسبت به زمان دريافت،  زيان نزد عرف عام صادق مى باشد. آرى مى توان گفت: اين انگاره در پيمانهايى كه خود شخص،  اندازه معينى از پول اعتبارى را تا مهلتى مشخص،  در برابر مالش بر عهده ضامن نهاده است،  نمى آيد. بنا بر اين اگر ارزش آن پول دچار كاهش شده و از سوى ضامن نيز تخلفى در بازپرداخت سر نزده باشد،  او ضامن اين كاهش نخواهد بود؛ زيرا خود مالك بر چنين امرى اقدام كرده است. بدين سان در غير اين مورد،  مانند از ميان رفتن يا بردن (ضمان بازپرداخت زيان) يا غصب يا دير كرد بازپرداخت،  كاهش ارزش پيدا شده در زمان دير كرد را ضامن است،  و نه چيزى افزون بر آن.

نبايد گفت: بنا بر اين اگر كسى با تبليغات بر ضد پولى،  سبب كاهش ارزش آن شود و يا با عرضه حجم بسيار آن،  بهايش را بكاهد،  ضامن خواهد بود چنانكه بايد دولتهاى صادر كننده پول را در صورتى كه سبب كم اعتبارى پول در دست مردم شوند،  ضامن اين كاهش دانست،  در حالى كه از ديدگاه فقهى نمى توان آن را پذيرفت.

زيرا در پاسخ مى گوييم: ميان مساله ما و اين موارد تفاوت وجود دارد؛ زيرا مى توان عنوان زيان رساندن [= اضرار] را در اين موارد نادرست شمرد،  چه آن شخص جز در حق خود و آنچه به خودش باز مى گردد،  تصرفى نكرده است از آنجا كه آزادى رقابت و غيره را داشته است و از اين روى زيان رساندن صادق نيست،  ولى در جايى كه غصب يا تباه كرده يا در بازپرداخت تاخير روا داشته باشد،  كارى به ناحق كرده و نزد عرف زيان رساندن است.

پاسخ

اگر عرفيت آنچه در اين راه گفته شده است را بپذيريم،  اين راه وابسته بدان است كه معيار و موضوع ضمان،  از ديدگاه فقه ضرر و زيان مالى وارد آمده بر ديگرى باشد كه بر عهده مى آيد و نه اتلاف و نابود شدن مال و ضامن گرديدن جايگزينش از مثل يا قيمت. پيشتر در سخنى ديگر،  بر اثبات اين انگاره چه از راه قاعده (لاضرر) و چه روايات خاصه وارده در اين قبيل موارد،  خرده گرفته ايم.

درباره قاعده گفته ايم كه تنها حكم زيانبار[= ضررى] را از ميان بر مى دارد و هرگز حكمى را كه از نبودش زيانى پديد مى آيد،  اثبات نمى كند. همچنين ضمان،  جبران كردن زيانى است كه در خارج پديدار گشته است و اين قاعده،  جبران زيان را اثبات نمى كند،  بلكه تنها خود زيان را با برداشتن سبب و سرچشمه قانونى آن در شرع،  از ميان بر مى دارد.

درباره روايات نيز بايد گفت كه هم در خود آنها و هم سخنان فقيهان،  تنها بر عهده آمدن آنچه از مال ديگرى نابود كرده است،  آمده و اضرار و رساندن به ديگرى تنها از آن نهى گرديده كه ظاهرش حرمت آن است،  و نه ضمان مقدار ماليت زيان ديده شده. البته در برخى روايات آمده است:

عن ابى الصباح الكنانى: قال: قال ابو عبدالله(ع):

«من اضر بشىء من طريق المسلمين فهو له ضامن»

هر كه به چيزى از راه مسلمانان زيان رساند ضامن آن است.

كه در اين باره مبهم است و مى توان بدين معنى گرفت كه ضامن مالى است كه اتلاف كرده است. اگر مثلى است به مثل و اگر قيمى است به قيمت. بايد پرداخت كند. بنا بر اين،  اثبات ضمان كاهش ارزش پول در هنگام باز پرداخت بر اساس اين راه،  مشكل است.

راه دهم

كاهش ارزش پول در هنگام بازپرداخت آن نسبت به زمان دريافت،  در جايى كه گرفتن آن بدون رضايت مالك و بوده،  مانند غصب يا نابود كردن بلكه نابود شدن بودن اجازه وى و بلكه در دير كرد بازپرداخت بدهى به هنگام سررسيد آن،  خود به گونه اى نابود كردن و اتلاف مال ديگرى در همان پول است. زيرا بها و ارزش در پولها معيار و موضوع [= حيثيت تقييديه] است و نه انگيزه و سبب[= تعليليه] و در ديگر كالاها چنين نيست. بارى،  در اين راه گفته مى شود كه «نابود كردن مال» كه موضوع ضمان است در ارزش و ماليت پولها نيز صادق است؛ چرا كه به ارزش و بهاى پول در عرف،  همچون معيار و موضوع نگريسته مى شود و از اين روى،  اطلاق اتلاف مال آن را در بر مى گيرد.

پاسخ

درستى اين راه وابسته به پذيرش اين ادعا و عرفى بودن جدا انگارى پول و ديگر كالاها از اين ديدگاه است و بر ادعا كننده است كه اثباتش كند.

راه يازدهم

گفته مى شود: هر گاه در پيمانها و قراردادهايى كه يك طرف،  بها ر،  به دليل نسيه بودن يا هر دليل ديگرى،  هنوز نپرداخته باشد و ارزش پول دچار كاهش گردد،  طرف ديگر توان بر هم زدن [= حق فسخ] يا جايگزينى خواهد داشت.

دليل وجود چنين حقى يا اين است كه شرطى درونى و پذيرفته شده [=ضمنى و ارتكازى] نسبت به آن،  در اين حالتهاى استثنائى وجود دارد كه مانند ديگر شرطهاى ضمنى،  همچون:نبودن غبن [=فريب] و عيب،  است. بدين سان چنين شرطى همانند خيار شرط است و يا مى توان چنين حقى را از قاعده «لاضرر» دريافت.

البته بنا بر اين كه بتوان لزوم عقد ضررى را از طرف زيان ديده،  در جايى كه آن زيان به خواست خود وى پديد نيامده باشد،  برداشت؛ زيرا كه حكمى است ضررى و زيانبار همچون لزوم عقد در موارد غبن و عيب. بايد دانست كه مساله ما به همين گونه است؛ زيرا زيان ياد شده به خواست او بر نمى گردد و اگر مى دانست هرگز به چنين داد و ستدى مدت دار تن در نمى داد. او بى خبر از آينده پول دست به انجام آن زد و از اين روى،  با پنداشت اين كه ارزش پول همچنان پايدار مانده و دستخوش دگرگونى ناهنجار نمى گردد،  چنين كرد. اين خود كمتر از غبن [= فريب] كه به كمك قاعده «لاضرر» در آن حق خيار [= توان بر هم زدن پيمان] را اثبات كرده اند،  نيست.

پاسخ

اين راه،  در صورت درستى صغرايش [= بخش نخست دليل] تنها در پيمانها و قراردادها به كار مى آيد و نه در بدهيها وضمانتهاى ديگر چنانكه روشن است.

راه دوازدهم

ثابت كردن ضمان كاهش ارزش پول در جايى كه پرداخت نخستين آن بدين گونه باشد كه جنبه ارزش و بهاى آن،  در سنجش با كالاها يا پولهاى ديگر،  به عهده بدهكار آيد و نه جنبه مثليت آن. اين را نيز به دو گونه مى توان تحليل كرد:

نخست آن كه مانند وام دادن چيزى مثلى به قيمتش به شمار آيد،  همچون وام دادن چيزى قيمى،  البته بنا بر اين كه اين مبنى در مثلى نيز درست و روا باشد؛ زيرا دليلى بر نادرستى آن جز بيم از پديد آمدن رباى در وام،  كه پيشتر پاسخ گفته ايم،  وجود ندارد. بنا بر اين مى تواند پول را از آنِ وام گيرنده كند در مقابل اين كه بها و قيمتش و توان خريدش از همان نوع پول به عهده او بيايد. دوم آن كه اين را معامله ديگرى جز وام دادن به شمار آوريم،  مانند خريد و فروش. بنا بر اين بدهكار بايد به هنگام بازپرداخت پولى از همان گونه و به اندازه بهاى آن بپردازد.

پاسخ

پيمودن اين راه نيازمند در نظر گرفتن چنين نكته اى است كه به طور معمول در وام دادن پولها مورد توجه قرار نمى گيرد. هم چنين بنا بر اين راه،  بستانكار حقى نسبت به بالا رفتن ارزش پول نخواهد داشت،  چنانكه در وام دادن چيزهاى قيمى،  معيار،  بهاى روز وام دادن است،  مگر اين كه بگوييم مى توان خود جنس و بهايش را با هم به عهده گيرنده نهاد و اين كار را دروام دادن چيز مثلى روا بشماريم كه پى آمد آن بر عهده آمدن كاهش و افزايش با هم خواهد بود.

آنچه گفته شد بررسى قواعد اوليه در مساله بود و بدين سان،  سخن در بخش نخست به پايان مى رسد.

بخش دوم

روايات اين مساله ناهماهنگ [=متعارض] و شايسته كاوش و بررسى است.

1. روايت يونس:

قال كتبت الى الرضا(ع): ان لى على رجل ثلاثة آلاف درهم و كانت تلك الدراهم تنفق بين الناس تلك الايام و ليست تنفق اليوم،  فلى عليه تلك الدراهم باعيانها او ما ينفق اليوم بين الناس؟

قال: فكتب الى: لد ان تاخذ منه ما ينفق بين الناس كما اعطيته ما ينفق بين الناس.»

يونس مى گويد به امام رضا(ع) نوشتم كه: از كسى سه هزار درهم بستانكارم و آن درهمها در آن روزها ميان مردم در گردش بود و امروز در گردش نيست،  آيا همان درهمها را بر عهده او بستانكارم يا آنچه امروز در ميان مردم داد و ستد مى شود؟ حضرت برايم نوشته است: مى توانى آنچه امروز ميان مردم در گردش است از او باز پس گيرى،  همان گونه كه چيزى در گردش ميان مردم را به او داده بودى. اين روايت از نظر سند معتبر است.

2. روايت معتبر ديگرى از يونس به نقل مرحوم شيخ:

«قال: كتبت الى ابى الحسن الرضا(ع): انه كان لى على رجل عشرة دراهم و ان السلطان اسقط تلك الدراهم و جاءت دراهم اعلى من تلك الدراهم الاولى و لها اليوم وضيعة،  فاي شىء لى عليه،  الاولى التى اسقطها السلطان او الدراهم التى اجازها السلطان؟

فكتب: لدالدراهم الاولى.»

به امام رضا(ع) نوشتم: از كسى ده درهم بستانكار بودم و پادشاه آن درهمها را از اعتبار انداخت و درهمهاى ديگرى بالاتر از آنها به گردش افكند كه امروز ارزش كمترى دارد،  اكنون من كداميك را از او خواهانم،  درهمهاى نخستين كه پادشاه از ارزش انداخته يا درهمهايى كه امروز مجاز مى شمرد؟

حضرت برايم نوشته است: براى توست درهماى نخستين.

3. روايت معتبر صفوان:

«قال: ساله معاوية بن سعيد عن رجل استقرض دراهم عن رجل و سقطت تلك الدراهم او تغيرت و لايباع بشىء،   الصاحب الدراهم الدراهم الاولى او الجائزة التى تجوز بين الناس؟

فقال: لصاحب الدراهم الدراهم الاولى.»

گفت: معاوية بن سعيد از ايشان پرسيد: مردى درهمهاى چندى را از كسى وام گرفت و آن درهمها از اعتبار افتاده يا دگرگون گشته و اكنون چيزى با آن فروخته نمى شود،  آيا براى صاحب آن درهمها [= وام دهنده] همان درهمهاى نخستين است و يا درهمهاى در گردشى كه ميان مردم با ارزش شمرده مى شود؟

فرمود: براى صاحب آن درهمها همان درهمهاى نخستين است.

در استدلال به روايت نخست گفته مى شود كه بر عهده آمدن صفات انتزاعى و غير حقيقى مال را مى رساند؛ چرا كه دلالت بر ضمان ويژگى پول بودن درهم و در گردش بودن و داد ستدش،  مى كند اين كه اگر درهمهاى داده شده از گردش افتادند،  بر بدهكار است كه درهمهاى در گردش را بپردازد؛ زيرا او نيز نخستين بار پولهاى در گردش به او داده بود. بدين سان صفت در گردش بودن و پول بودن به عهده مى آيد،  در حالى كه يك صفت نسبى و انتزاعى است و نه حقيقى. نيز اين پديده به طور معمول،  كاهش بهاى درهمهاى پيشين را نسبت به درهمهاى در گردش به دنبال دارد و روايت چنين مى رساند كه بهاى بيشتر هنگام در گردش بودن درهم داده شده،  به عهده ضامن مى آيد.

با وجود اين،  گفته مى شود كه اين روايت با روايت ديگر يونس درگير [= متعارض] است كه مى گويد چيزى جز درهمهاى نخستين از آن او نيست. البته ممكن است اين دو روايت را اين گونه جمع كنند كه روايت نخست درباره جايى است كه درهم به يك باره از گردش و ارزش افتاده باشد،  ولى روايت دوم درباره جايى است كه تنها كاهش بها پديد آمده و هنوز هم پول در گردش مانده است؛ چرا كه در اين روايت چيزى جز پايين آمدن بها را به روشنى نگفته است.

اين وجه جمع را نمى توان پذيرفت. زيرا ظاهر اين گفتار كه «سلطان آن را از اعتبار انداخته و چيز ديگرى را در گردش افكند» به معناى سقوط نقدينه و پول بودن در هم نخست است. به ميان آوردن سخن از كاهش نيز به معناى اين نيست كه آن درهمها پول در گردش هستند،  بلكه به اين معناست كه چون نقره سكه دار است،  گرچه از پول بودن افتاده باشد،  كمتر از درهم كنونى مى ارزد. افزون بر اين،  در روايت سوم:

(مضمره [= فاقد نام امام(ع)] صفوان) به روشنى آمده است كه حتى هنگامى كه درهم از گردش نيز افتاده،  چيزى جز درهمهاى نخستين از آنِ وام دهنده نيست؛ چه،  گفته است:

«اكنون چيزى با آن فروخته نمى شود.»

تحقيق در بررسى روايات

نخست آن كه: نهايت چيزى كه روايت نخست يونس بر آن دلالت دارد اين است كه صفت پول بودن و در گردش بودن به ضمان در مى آيد. چنين چيزى هرگز به عهده آمدن كاهش ارزش درهمهاى در گردش را به دنبال ندارد؛ زيرا پول بودن گر چه از صفات انتزاعى است،  ولى از جنبه هايى با اهميت است كه نقره سكه دار را پول گردانيده و در داد و ستدها به كار برده مى شود،  به گونه اى كه پول،  عنوانى است جدا از مالهايى كه پول نيستند،  بدين سان،  ناگزير بايد اين ويژگى رااز صفتهاى مثل [= جايگزين همسان] نزد عرف به شمار آورد. كاهش ارزش مال چنين نيست و هرگز نزد مردم آن را مالى ديگر نمى گرداند. بنا بر اين،  ميان از اعتبار افتادن نقره سكه دار و كاهش ارزش آن از اين ديدگاه تفاوت وجود دارد.

شايد بتوان گفت كه راز اين تفاوت همان چيزى است كه پيشتر گفته ايم كه: بها در مال حيثيت تعليليه [= انگيزه و سبب] است و نه تقييديه [= موضوع و معيار]. بنا بر اين،  روايت نخستين فى نفسه با مساله ضمان كاهش ارزش بيگانه است،  هر چند روايت ديگرى با آن درگير و معارض نبوده باشد. مگر اين كه گونه اى از قياس و تنقيح مناط را به كار بريم و از مساله ضمان صفت پول بودن در مقابل كالا بودن به ضمان كاهش ارزش پول نقدى كنيم.

دوم آن كه: مى توان روايت نخست و دو روايت ديگر را با گفتار مرحوم صدوق و مرحوم شيخ،  قدس سرهم،  هماهنگ ساخت؛ بدين گونه كه مقصود از روايت نخست جايى است كه درهمها را با در نظر گرفتن وزن آنها پرداخته و نه نوع ويژه اى. از روايات هم بر مى آيد كه داد و ستد و مبادله با درهمها با در نظر گرفتن نقره اى بود كه در آن پول سكه به كار رفته بود و از اين روى،  بسيار مى شد كه در هنگام داد و ستد و شمارش،  درهم و دينار را مى كشيدند. بنا بر اين اگر كسى چند درهم را از آن روى كه نقره اى سكه دار براى داد و ستد و پول است بى آن كه خصوصيت سكه معين بودنش را بنگرد،  پرداخت،  مى تواند به هنگام باز پس گيرى،  مثل آن درهمها از جهت وزن،  درهمهايى در گردش و پول را دريافت كند،  چنانكه از مرحوم صدوق بر مى آيد،  و يا بهايش را از درهمهايى در گردش پس گيرد،  چنانكه برآيند كتاب استبصار مرحوم شيخ است؛ زيرا صفت در گردش و پول بودن به عهده در مى آيد. حال اگر درهمهايى را جهت كه پول شناخته شده خاصى است پرداخته باشد،  بدان گونه كه خصوصيت سكه معين را ملاحظه كرده باشد،  چيزى جز درهمهايى از همان سكه از آنِ وام دهنده نخواهد بود،  چه آن درهمها در گردش باشند يا پولهاى ديگرى جايگزين آنها گردد. اين نتيجه،  پى آمد به عهده آمدن خصوصيت همان سكه است. معناى اين سخن آن است كه پول حقيقى [= پول از جنس زر و سيم] گاهى مى تواند چون كالا نگريسته شود و با ويژگى اش به عهده آيد،  و گاه نيز همچون پول يانقره و طلايى كه براى داد و ستد سكه اى به هر گونه خورده باشد،  بدان بنگرند كه در اين انگاره وزن معادل آنچه دريافت گرديده بود از سيم و زر در گردش براى داد و ستد به عهده مى آيد.

اين تفصيل كه آن دو بزرگوار [مرحوم صدوق و مرحوم شيخ،  قدس سرهم،  ] فرموده اند بسيار خردپسند است،  ولى بايد گواهى بر اين هماهنگ سازى [جمع]،  در روايات جست.

شايد بتوان اين را گواه شمرد كه چگونگى گفتار در روايت نخست يونس در خور معناى اول است كه درهمها را از آن روى كه نقره اى داراى سكه براى داد و ستد و نه به جهت ويژگى اش پرداخته؛ چرا كه پرسشگر گفته است: بر اوست از آنِ من شخصى آن درهمها يا هر چه كه درهم است و ميان مردم در گردش باشد. اين سخن،  روشنگر آن است كه او ميان آنچه پرداخته و آنچه در گردش است تفاوتى مى بيند،  مانند تفاوت ميان مصداق معينى از درهم و كلىِ آنچه در ميان مردم در گردش است. بدين سان گويا چنين گفته است كه آنچه پيشتر به او پرداخته از آن روى بود كه چيزى در گردش ميان مردم در آن روز به شمار مى رفت و نه براى ويژگى اى در سكه اش. در حالى كه سخن در دو روايت ديگر اين گونه نيست؛ چرا كه ظاهرش،  نگريستن به هر يك از دو درهم از جهت سكه ويژه اش است. البته اگر هم بپذيريم كه اين دو روايت مطلق و دربرگيرنده هر دو گونه نگرش است مى توان،  با روايت نخست آنها را تخصيص زده و تنها درباره آن جا كه ويژگى سكه مورد نظر و خواسته وام دهنده در هنگام پرداختن باشد،  به شمار مى آوريم.

دسته اى ديگر از روايات

براى اثبات به عهده نيامدن كاهش ارزش پول،  مى توان به رواياتى استدلال كرد كه مى گويد: براى كسى كه از ديگرى چند دينار يا درهم بستانكار بوده و بهاى آنها پيش از حسابرسى دستخوش دگرگونى شده باشد،  معيار همان بهاى روز بازپرداخت است.

1. صحيحه عبدالملك:

«قال: سالت اباالحسن موسى(ع) عن رجل يكون عنده دنانير لبعض خلصائه فياخذ مكانها ورقا فى حوائجه و هو يوم بضت سبعة و سبعة و نصف بدينار. و قد يطلب صاحب المال الورق و ليست بحاضرة فيبتاعها له من الصيرفى بهذا السعر و نحوه ثم يتغير السعر قبل ان يحتسبا حتى صارت الورق اثنى عشر بدينار،  هل يصلح ذلدله،  و انما هى بالسعر الاول حين قبض كانت سبعة و سبعة و نصف بدينار؟

قال: اذا وقع اليه الورق بقدر الدنانير فلا يضره كيف كان الصروف فلاباس.»

از امام هفتم(ع) پرسيدم: مردى چند دينار به دوستش بدهكار بوده و بستانكار به جاى آن دينارها از او براى برخى نيازهايش درهم مى ستاند. روزى كه درهم را مى گرفت هر هفت يا هفت و نيم درهم با يك دينار برابر بود. گاه مى شود كه بستانكار درخواست درهم مى كند،  ولى درهمى آماده نيست،  از اين روى با همين بها يا چيزى مانند آن،  براى او از صرافى مى خرد و پس از چندى پيش از آن كه حسابرسى كنند،  بهايش دگرگون شده و هر دوازده درهم با يك دينار برابر مى گردد. حال آيا اين برايش رواست[ كه با همين بها وام خود را باز پس گيرد]؟ در حالى كه بهاى پيشين در هنگام گرفتن،  هفت يا هفت و نيم درهم در برابر يك دينار بود.

حضرت فرمود: آن گاه كه درهم به اندازه دينارها به دستش رسيد،  نرخ صرافان هرگونه باشد زيانى بدو نمى رساند،  پس باكى نيست.

2. صحيحه حلبى:

«عن ابى عبدالله(ع): فى الرجل يكون له الدين دراهم معلومة الى اجل فجاء الاجل و ليس عند الذي حل عليه دراهم،  فقال له خذ منى دنانير بصرف اليوم.

قال: لاباس به.»

از امام صادق(ع) درباره مردى پرسيدم كه چند درهم در موعد معين بستانكار بود،  هنگام بازپرداخت سر رسيد و نزد بدهكار درهمى نيست،  پس بدو گفت كه به نرخ صرافى روز از من دينار بازستان.

حضرت فرمود: باكى بدان نيست.

ايات ديگرى نيز در همين باب [از  كتاب وسائل ] اين مطالب را در بر دارد.

3. در روايت يوسف بن ايوب شريك ابراهيم بن ميمون چنين آمده است:

«عن ابى عبدالله(ع) قال: فى الرجل يكون له على رجل دراهم فيعطيه دنانير و لا يصارفه فتقصير الدنانير بزيادة او نقصان. قال: له سعر يوم اعطاه.»

از امام صادق(ع) درباره مردى پرسيد كه بستانكار درهمهايى است از مردى ديگر كه بدهكار به او دينارهايى را [به جاى درهم] باز پس مى دهد و نرخ صرافان را در نظر نمى گيرد،  آن گاه دينار دچار افزايش يا كاهش [بها] مى گردد.

حضرت فرمود: بهاى روزى كه بدو داد از آنِ اوست.

سند اين روايت معتبر است زيرا يوسف بن ايوب كسى است كه ابن ابى عمير از او روايت را نقل مى كند.

چگونگى استدلال به اين روايات آن است كه معيار در آنها براى كسى كه مى خواهد وام دينارى خود را با درهم،  يا درهم را با دينار باز پس دهد،  نرخ روز بازپرداخت آمده و نه روز حسابرسى پس ازپرداخت يا به عهده آمدن اصل دوم،  قبل از پرداخت معادل در صورتى كه افزايش يا كاهشى در بها پديدار شده باشد. پى آمد چنين چيزى آن است كه كاهش ارزش پولى كه در عهده كسى باشد به ضمان در نمى آيد و بر بدهكار نيست كه چيزى افزون بر بهاى روز بازپرداخت با پول ديگرى بپردازد.

اگر گفته شود كه روايات ياد شده درباره خريد و فروش درهم و دينار با يكديگر است و از اين روى هنگام داد و ستد و پس از آن،  مورد نظر است،  ولى دگرگونى بهاى پولى كه بر عهده بدهكار پيش از اين صرافى بوده است،  هيچ ارتباطى به اين داد و ستد پولى نداشته و در پاسخ امام(ع) در اين روايات مورد توجه نيست. پس اين دسته دلالتى بر حكم كاهش ارزش پول از اين ديدگاه ندارد.

پاسخ آن است كه گرچه روايات درباره خريد و فروش درهم و دينار با يكديگر است،  ولى از آن جا كه حكم داد و ستد هر كدام از پولها با ديگرى به هر بهايى كه خودشان بدان راضى باشند چيز روشنى بوده و در اين روايات پرسيده نمى شد،  ناگزير جهت پرسش همان بازپرداخت آنچه به عهده اش است،  با گونه اى ديگر از پول بدون داد و ستد پولى و حسابرسى است،  آن سان كه بازپرداخت با بهاى واقعى انجام شود و چون بهاى واقعى در گذر زمان دستخوش دگرگونى و افزايش و كاهش است،  پرسشگر مى پرسد: معيارى كه مى توان در حسابرسى،  اين جا به جايى پولى را بر اساس آن انجام داد چيست؟ و امام(ع) پاسخ داده اند كه بهاى روز بازپرداخت است و نرخ صرافيها هر چه متغير باشد،  ميزان نرخ روز بازپرداخت است. چنين گفتارى معنايش دادن ضابطه فراگيرى است بدين سان: هرگاه بخواهد بدهى خويش را با جا به جايى پول باز پس دهد،  چيزى جز بهاى روز بازپرداخت از آنِ بستانكار نخواهد بود؛ زيرا پس دادن بدهى در همان روز انجام مى گيرد. اين كه در برخى روايات از جايى پرسيده شد كه نرخ صرافى،  پس از هنگام بازپرداخت دگرگون شده است،  هرگز ضابطه فراگير را در تنگناى آن جا قرار نمى دهد كه دگرگونى بها پيش از هنگام جا به جايى پول را در بر نگيرد؛ چرا كه اين بر خلاف نكته فراگيرى است كه از روايات مى توان دريافت كه همان انجام يافت بازپرداخت با پس دادن و رساندن مال به بستانكار است. بنا بر اين،  معيار همان نرخ صرافى در هنگام بازپرداخت است. اين جاست كه ديگر ميان دگرگونى نرخ صرافى پيش و پس از بازپرداخت تفاوتى نيست. بلكه اين مطلب بر خلاف اطلاق و گستردگى صحيحه پيشين حلبى و روايات همسان آن است.

بارى نبايد ترديدى روا داشت كه اين روايات بر ديدگاه مشهور [فقيهان] دلالت دارند كه گفته اند: اگر پولى بر عهده بدهكار آيد،  هر گاه بخواهد با پول ديگرى آن را باز پس دهد،  چيزى جز بهاى روز بازپرداخت از آن بستانكار نيست. پى آمد اين سخن آن است كه پول ياد شده هرگاه بهايش افزايش يافت،  بدهكار بايد با همان بهاى بالا آن را بپردازد،  اگر بهايش كاهش يابد،  چيزى جز نرخ روز بازپرداخت بر او نيست. بدين سان،  كاهش به،  در پول همچون كالا به عهده نمى آيد.

البته بايد گفت: همه روايات ياد شده درباره پول حقيقى يا درهم و دينار آمده اند و پيشتر گفته ايم كه اين دو به سان كالا و مالهاى حقيقى ديگر،  خود داراى ارزشى كه به ويژگيهاى جنس آنها وابسته است،  به گونه اى كه اين ويژگى نزد مردم مورد نظر بوده و به ضمان در مى آيد.

بنا بر اين نمى توان حكم پول اعتبارى را كه ارزش آن تنها در گرو اعتبار آن است،  از اين روايات دريافت. بلكه به عهده نيامدن كاهش ارزش درهم ودينار،  يا پول حقيقى را هم در جايى كه تنها ويژگى پول بودن و توان خريدش مورد نظر بوده است دريافت. آن جا كه فى المثل هزار درهم را وام دهد،  تا هنگام بازپرداخت،  درهمهايى داراى توان خريد روز وام گرفتن،  در سنجش با دينار يا كالاهاى ديگر،  بدو بپردازد،  چنانكه در وام دادن چيزهاى قيمى همين گونه است. از اين روايات،  نمى توان نادرستى چنين كارى را دريافت؛ زيرا اين گونه داد و ستد قيمى با درهم و دينار انجام نمى گرفته و معمول نبوده است تا در روايات ياد شده براى ادرست شمردن آن اطلاقى فراهم آيد. آرى نادرستى آن را در پولهاى حقيقى،  از آن روى كه در صورت پرداخت از همان جنس رباى در وام و افزايش جنس طلا و نقره ثابت در درهم و دينار را در پى دارد،  مى توان پذيرفت،  ولى اين گفتارى است ديگر كه پيشتر سخن را در آن گسترديم. همان گونه كه از اين روايات نمى توان حكم ضمان جبران زيانها را در از ميان رفتن يا غصب مالها و مانند آن دريافت.

سخنى در پايان

در پايان از چيزهايى سخن مى گوييم كه اين مساله با اهميت بدانها مرتبط است. در واقع مباحث بسيارى يافت مى شوند كه به مساله تورم يا كاهش ارزش پول ارتباط دارند،  ولى ما تنها به دو مبحث از ميان آنها بسنده مى كنيم.

1. تورم و كاهش ارزش پول پى آمد مهمى در باب خمس دارد؛ چه بر اساس آن،  مى توان گفت كه هر گاه بهاى كالاى تجارى افزايشى يابد كه تنها نتيجه تورم باشد،  خمسى در آن لازم نمى شود؛ زيرا اين در حقيقت كاهش ارزش پول و فرو افتادن بهاى آن است و نه افزايش بهاى كالاى تجارى و از همين رهگذر است كه بهاى آن در سنجش با ديگر كالاه،  همچنان در يك حال پايدار مانده است؛ چرا كه همه كالاها با هم افزايش بها يافته اند و پى آمدش آن است كه فايده،  بهره يا غنيمت در چنين جايى صادق نباشد كه خاستگاه [= موضوع] خمس مى باشند. بنا بر اين،  بازرگانى اين گونه،  گرچه در پايان سال بهاى كالاهاى تجارى او،  شماره اى بس بزرگتر را از نظر پول در گردش مانند تومان نشان مى دهد،  ولى اگر چنين چيزى از روى فرو افتادن ارزش پول به همين اندازه در همه كالاهاى حقيقى بوده باشد،  سودى از آنِ بازرگان ياد شده نگرديده است. زيرا سود و بهره تنها با شماره و رقم و بهاى اسمى پول سنجيده نمى شود،  بلكه ارزش واقعى و توان خريدش سرنوشت ساز است كه افزايشى نداشته و گرنه گاهى لازم مى شود كه يك بازرگان،  كم كم همه سرمايه اش را در پى تورم روز افزون در سالهاى پى در پى به عنوان خمس بدهد. اين مطلب بسى روشن و بلكه آشكارتر از مساله ضمان نرخ تورم مى نمايد.

2. از چيزهايى كه با اين بحث ارتباط دارد و از موارد آن به شمار مى آيد،  سرمايه مضاربه است. البته در صورتى كه پيمان مضاربه بر پول بسته شود و از ديدگاه فقهى آن را درست بدانيم. كاهش ارزش پول در پى تورم،  اگر چه بر عهده كارگزار نيست؛ چرا كه او امانتدار است،  ولى سخن در اين است كه آيا اين كاهش،  از سود كسر مى گردد يا خير؟ چه اين كه سود سپرى براى حفظ سرمايه است و اگر ارزش و توان خريد پول در گردش به عنوان سرمايه درنظر گرفته شود،  نخست بايد چيزى به همين اندازه از سود را كنار گذاشته و افزون بر آن را سود به شمار آورد كه با نسبت معينى ميان صاحب سرمايه و كارگزار تقسيم مى شود. بدين سان آنچه در سخن برخى پژوهشگران آمده كه مساله مضاربه ارتباطى به بحث تورم ندارد سخن در سستى نيست.

آرى مى توان گفت از آن جا كه مضاربه عقدى است از عقدها كه در آن،  سرمايه بشكل پول با شمارش مشخص و ويژه اى مورد پيمان دو طرف مى گردد،  روند عادى و ظاهر حال آن است كه همان رقم معين از پول با سرمايه مى گردد. بنا بر اين اندازه اسمى آن مورد نظر است و نه بها و توان خريدش،  چنانكه در ديگر عقدها و پيمانها به همين گونه است.

البته بايد گفت چنين چيزى در مضاربه نادرست است؛ چه اين از عقود اذن و نه تعهدى بوده و مال همچنان بر ملك مالكش مى ماند و به كارگزار،  جز اندازه سهم خودش،  از آنچه سود به شمار مى رود،  نمى رسد. هم اكنون نيز گفته ايم كه با افزايش شمارش پول در پى تورم،  سودى در ميان نيست. بنا بر اين،  درست آن است كه به اندازه تورم بايد از سود برداشته به صاحب سرمايه دهيم و مانده سود را ميان او و كارگزار تقسيم كنيم،  چنانكه در موضوع خمس نيز يادآور شده ايم؛ زيرا سود جز در افزايش بر سرمايه از جهت ارزش و توان خريد،  صادق نيست و تنها افزايش عددى و رقمى پول،  سود به شمار نمى آيد. آرى اگر تورم پيش از آغاز خريد با سرمايه رخ دهد،  مى توان گفت كه سرمايه مضاربه همان اندازه ارزش كاهش يافته است كه اين موضوعى است در خور كاويدن و بررسى شايسته. و خداوند بزرگ خود راهنماى راه درست است.