تزاحم كارهاى حكومت اسلامى و حقوق اشخاص
آيت الله محمد مؤمن
سؤال: هر گاه حكومت اسلامى بخواهد كارى را به سود ملت
انجام دهد و اين كار حكومت، با حقوق اشخاص حقيقى و يا
حقوقى، خواه مالى باشد و خواه غير مالى، تزاحم پيدا كند،
آيا در جايز بودن كار ياد شده، راضى بودن اين اشخاص
شرط است، يا خير؟
پاسخ: تا آن جا كه من مىدانم، اين مساله در كتابهاى علماى
برجسته شيعه [به ترتيب بالا] نيامده است; زيرا تشكيل دولت
و سر و سامان دادن به امور امت اسلامى، مورد ابتلاى
عالمان پاك سيرت ما، نبوده است و سبب آن هم اين است
كه ستمكارانِ تنگ نظر، از همان صدر اسلام، حق امامان
معصوم(ع) را غصب كردند و حكومت و اداره امور امت را از
مجراى اصلى آن خارج ساختند; از اين روى علماى نامدار،
اين گونه مسائل را بيان نكردند، جز در اين دوره پر بركت
اخير، بويژه پس از احياى اسلام و حكومت اسلامى به بركت
قيام امام راحل، رضوان الله تعالى عليه.
گاهى برخى از فضلاى محترم مىگويند:
تنها وظيفه دولت اسلامى و دولتمردان اين است كه امور
امت را سامان بخشند و بر اجراى درست احكام اسلام نظارت
كنند. بر اين اساس، خداى تعالى، براى مردم قانونها و
احكامى را گذارده، براى هر فردى، مرزى ويژه كرده و براى
هر كس كه از اين مرزها فراتر رود نيز، كيفرى قرار داده
است. بنا بر اين، دولت اسلامى بر كاركردهاى امت نظارت
دارد، تا مردم از اين مرزها، پا را فراتر نگذارند. چنانچه كسى
بر خود و يا ديگرى ستم كند و يكى از آيينها را زير پا بگذارد،
دولتمردان وظيفه دارند كه به تنبيه و تعزير اين فرد
بپردازند، خواه اين تنبيه از گونه حد باشد و خواه از گونه
تعزير، تا بدين وسيله مردم وادار شوند كه به عدالت رفتار
كنند. اما مقامهاى اسلامى، حق دستيازيدن در اموال و
حقوق آنان را ندارند، بلكه دولت و ملت، هر دو، بايد به
رعايتحدود و حقوقى كه خداوند آنها را براى فرد فردِ
بندگان خود قرار داده است، گردن نهند.
از جمله احكام روشن خداوند اين است:
«لايحل دم امرء مسلم و لا ماله الا بطيبة نفسه.»
خون و مال مسلمان حلال نيست، مگر اين كه خود او راضى
باشد.
«و لايحل لاحد ان يتصرف فى مال غيره بغير اذنه.»
براى هيچ كس حلال نيست كه در مال ديگرى، بدون اجازه
وى دستيازد.
بنا بر اين، هيچ كس، خواه از دولتمردان باشد و خواه نباشد،
نمىتواند در مال مسلمان ديگر، دستيازد، مگر اين كه خود
وى اجازه دهد.
حقوق اشخاص نيز، حكم اموال آنان را دارد، همان گونه كه
اشخاص حقيقى و حقوقى يك حكم دارند، يعنى پس از آن
كه فرض كرديم حكم خدا درباره اموال و حقوق عبارت است
از: «واجب بودن به دست آوردن اجازه و خشنودى صاحبان
آنها» وقتى اين حكم را پذيرفتيم، ديگر نمىتوان بين
دولتمردان و ديگران جدايى قايل شد; زيرا مسؤولان دولتى،
تنها حق نظارت و سامان دهى امور مردم را دارند [و نه حق
دستيازيدن بر اموال و حقوق آنان، بدون اجازه].
البته، اگر نياز و حِسبه اقتضا كند و سامان دهى امور امت،
به انجام كارى بستگى پيدا كند كه ترك آن خسارت و
مفسده بزرگى را در پى داشته باشد، مانند گسترش دادن
خيابانها، در صورتى كه حفظ مردمان بدان بستگى پيدا كند،
در اين حالت، بر دولت است كه تا اندازه توانايى، خشنودى
تك تك افراد را به دست بياورد. در اين فرض، اگر فردى به
فروش ملك خود، رضا ندهد و يا بهايى بخواهد كه دولت،
توان پرداخت آن را ندارد، براى دولت رواست كه در ملك
وى دستيازد و به اندازه توان خود، بهاى آن را بپردازد.
حق آن است كه اين سخن از حق به دور است و شرح آن،
نياز به بيان مطالب زير دارد:
1. حكومتهاى بين المللى و شناخته شده در ميان مردم،
گونههاى بسيارى دارند. پذيرفته شدهترين آنها عبارت است
از: «حكومت مردم بر مردم». اين گونه حكومت، به معناى
واقعى كلمه، بدين ترتيب است كه گروه زيادى از مردم،
گردهم مىآيند و با واسطه و يا بدون واسطه، كسانى را بر
مىگزينند و كار قانونگذارى را به آنان مىسپارند، تا دولت
و ملت بتوانند در سايه قانونهايى كه آنان مىگذارند، بزيند.
همچنين اين گروه، مسؤوليت اجراى اين قانونها را به عهده
دولتمردان مىگذارند و از آنان مىخواهند كه از مرز
قانونهايى كه از سوى همان برگزيدگان گذارده شده، پا فراتر
ننهند.
در اين گونه حكومتها، معيار [براى افراد جامعه] قانونهايى
است كه توسط نمايندگان گذارده و پذيرفته شدهاند.
اما در حكومت الهى و اسلامى، معيار حكم خداوند متعال
است; زيرا وقتى پذيرفتيم كه اديان الهى، بويژه اسلام، نظام
و حكومت دارد، بناچار بايد بپذيريم كه مرز و معيار در اين
نظام، همانا چيزى است كه خدا آن را مرز و معيار قرار داده
است.
2. حكومت الهى و اسلامى، در يك اصل والا از ديگر
حكومتها جدايى دارد و آن، اين كه: خداوند شخصى را در
راس اين امت قرار داده و سرپرستى تمام امت را هم به او
سپرده و اداره امور آنان را به وى واگذارده است.
بر اين اساس، در راس حكومتهاى بشرى، شخصى قرار
ندارد كه امور ملت به او واگذار شده باشد و او برابر ديدگاه
خود و هر گونه كه صلاح بداند عمل كند، بلكه چنان كه
پيشتر گفته شد: در بهترين گونه اين حكومتها، معيار
قانونهايى است كه از سوى گروه نمايندگان گذارده شده
است.
اما استوارى و آراستگى حكومت اسلامى بر اين است كه در
راس آن، ولى و امامى صالح وجود دارد كه اداره امور تمام
مردم به او واگذار و اختيارهاى گستردهاى براى وى قرار
داده شده است و تمامى تشكيلات حكومتى و سازمانى از او
سرچشمه مىگيرد; چرا كه تشكيلات و نظام دولتى از اراده،
ديدگاه و اختيار او سرچشمه مىگيرد و نه حدود اختيارهاى
او از تشكيلات و نظامى كه او خود جزئى از آن است. بنابراين،
نظام از او به وجود مىآيد و نه او از نظام. برخلاف
حكومتهاى رايج دموكراسى كه رئيس حكومت، چنين
اختيارهاى گستردهاى ندارد.
3. دليلهاى بسيارى وجود دارد كه نشان مىدهد، پيشواى
مسلمانان (فردى كه استوارى و آرستگى حكومت اسلامى و
ديگر امور به وجود او بستگى دارد) بر امت اسلامى ولايت
دارد و او، سرپرست آنان است.
اينك به بيان پارهاى از آيات و رواياتى كه از جمله دليلهاى
سخن بالا به شمار مىروند، مىپردازيم:
«انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و
يؤتون الزكاة و هم راكعون.»
جز اين نيست كه ولى شما خداست و رسول او و مؤمنانى كه
نماز مىگزارند و در حال ركوع، انفاق مىكنند.
همان گونه كه ملاحظه مىكنيد، خداوند در اين آيه براى
پيامبر(ص) و مؤمنان (كه به ائمه(ع) تفسير شده است)
گونهاى ولايت و سرپرستى بر مسلمانان قرار داده است، هر
چند واژه «ولايت» معانى بسيارى دارد: دوستى، يارى كردن
و ... لكن معناى حقيقى و شايع آن، همانا به عهده گرفتن امر
چيزى و انجام آن است.
در مصباح المنير آمده:
«ولى بر وزن فعيل، به معناى فاعل، از ولِيه (آن كار را انجام
داد) گرفته شده و از اين گونه است: «الله ولى الذين آمنوا»
جمع آن اولياء است.
ابن فارس گفته:
«هر كس سرپرستى امر كسى را به عهده گيرد، ولى او به
شمار مىرود.»
در نهايه ابن اثير آمده:
«در ميان نامهاى خداوند تعالى، ولى است، به معناى يارى
كننده.»
برخى مىگويند:
«ولى كسى است كه سرپرستى و انجام امور انسانها را به عهده
دارد .... و هر كس كه كارى را به عهده گيرد و يا آن را انجام
دهد، او، مولى و ولى آن است.»
در مفردات راغب آمده:
«ولايت، يعنى يارى كردن و نيز ولايت به معناى به عهده
گرفتن كار است.
برخى مىگويند:
«ولايت و وِلايت (به فتح و كسر) بسان دلالت و دِلالت، در
حقيقت به معناى به عهده گرفتن كار است.»
خلاصه: واژه ولايت را به اراده كردن، انجام امر چيزى و به
عهده گرفتن اداره اين امر به بهترين گونه، معنى كردن، يك
معناى شايع و شناخته شده است و دور نيست كه همين
شيوع، موجب شود تا ولايت در آيه مورد بحث، در همين
معنى ظهور پيدا كند. افزون بر اين، در ذيل اين آيه اخبار
زيادى وارد شده (در حد تواتر) كه هم شيعه و هم سنى آنها
را روايت كردهاند. اين روايات، نشان مىدهند كه آيه در
شان امير مؤمنان على(ع) نازل شده و مراد از سخن خدا:
«الذين آمنوا» هموست.
پارهاى از اين اخبار، آشكارا دلالت دارند كه واژه «ولايت»
در آيه به معناى سرپرستى است.
به عنوان نمونه، در صحيحة فضلا، در كتاب كافى، از امام
باقر(ع) روايتشده كه فرمود:
«امر الله عز و جل بولاية على(ع) و انزل عليه: «انما وليكم الله
و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة» و
فرض ولاية اولى الامر فلميدروا ما هى؟ فامر الله محمدا صلى
الله عليه و آله ان يفسر لهم الولاية كما فسر لهم الصلاة و
الزكاة و الصوم و الحج، فلما اتاه ذلك من الله ضاق بذلك
صدر رسول الله(ص) و تخوف ان يرتدوا عن دينهم و ان
يكذبوه، فضاق صدره و راجع ربه، عز و جل، فاوحى الله، عز و
جل اليه: «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربد و ان
لمتفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمد من الناس» فصدع
بامر الله تعالى ذكره، فقام بولاية على(ع) يوم غدير خم،
فنادى الصلاة جامعة، و امر الناس ان يبلغ الشاهد الغائب.»
خداوند بزرگ و شكوهمند، فرمان ولايت على(ع) را صادر
كرد و درباره آن، اين آيه را نازل فرمود: «تنها ولى شما
خداست و پيامبر او و كسانى كه ايمان آوردند، آنان كه نماز
بر پا مىدارند و زكات مىپردازند».
خداوند، ولايت صاحبان امر را واجب كرد و آنان نفهميدند
كه مراد از ولايت چيست؟ از اين روى، خداوند، به
محمد(ص) دستور داد تا ولايت را براى آنان تفسير كند،
همان گونه كه نماز، زكات، روزه و حج را بر ايشان تفسير
كرد. وقتى اين فرمان از سوى خدا به پيامبر رسيد، سينهاش
تنگ شد [= ناراحت گرديد] و ترسيد كه مبادا آنان از دين
خود برگردند و آن را دروغ پندارند. سينه او تنگ شد و به
پيشگاه پروردگارش روى آورد. خداوند اين آيه را بر او فرو
فرستاد: «اى پيامبر! آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده،
برسان و اگر چنين نكنى رسالت او را نرسانيدى و خدا تو را
از مردم نگاه مىدارد».
او، در برابر امر خدا تسليم شد و در روز غديرخم، براى
رساندن ولايت على(ع) برخاست و ندا در داد كه همگى به
نماز حاضر شوند و به مردم دستور داد كه حاضر به غايب
برساند.
اين صحيحه، آشكارا دلالت دارد كه ولايت براى پيامبر خدا
و اميرمؤمنان(ع) و نيز براى ديگر صاحبان امر، در آيه ثابت
است و همين ولايت است كه خداى تعالى به پيامبر خود،
دستور داد تا به تفسير و تبليغ آن بپردازد:
«يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك....»
روشن است كه پيامبر(ص) در روز غدير، ولايت على(ع) را
تبليغ كرد، بدين معنى كه وى، سرپرست مردم است، همان
گونه كه سخنانى كه در هنگام تبليغ ولايت، از آن حضرت
روايتشده و همگى يك معنى را مىرسانند، بر اين موضوع
دلالت دارند، از جمله:
× در معتبره حذيفه بن اسيد غفارى صحابى و يكى از
حواريان امام حسن و يا امام حسين(ع) در خصال
وايتشده است كه پيامبر(ص) در اين مقام [= غدير خم] به
مردم فرمود:
«الا و انى اشهدكم انى اشهد ان الله مولاي و انا مولى كل
مسلم و انا اولى بالمؤمنين من انفسهم، فهل تقرون لى بذلك
و تشهدون لى به؟
فقالوا: نعم نشهد لد بذلك.
فقال: الا من كنت مولاه فان عليا مولاه و هو هذا.»
آگاه باشيد. من شما را گواه مىگيرم بر اين كه گواهى
مىدهم كه خدا مولاى من است و من مولاى هر مسلمانم و
من نسبت به مؤمنان از خود آنان سزاوارترم.
آيا به اين حق براى من اعتراف داريد؟ و آيا در مورد آن براى
من گواهى مىدهيد؟
همگى گفتند: بله، در اين باره گواهى مىدهيم.
سپس پيامبر فرمود: آگاه باشيد، هر كه من مولاى اويم على
مولاى اوست.
بر اين اساس، معتبره، به روشنى دلالت دارد بر اين كه مراد
از ولايتى كه پيامبر(ص) به تبليغ آن مامور شده همان چيزى
است كه سخن آن حضرت: «انا اولى بالمؤمنين من انفسهم» از
آن حكايت دارد و معناى اين سخن آن است كه او، سرپرست
مردم است و با وجود او، آنان از خود ارادهاى ندارند.
نتيجه: آيه شريفه، بويژه اگر در كنار صحيحه فضلا و معتبره
حذيفة بن اسيد قرار گيرد، نشان مىدهد كه مقام سرپرستى
بر مردم، براى على بن ابى طالب(ع) ثابت است; چرا كه
صحيحه فضلا آشكارا مىگويد: «اين ولايت، همان ولايت
صاحبان امر است.» بنا بر اين، كسى را كه خدا ولى امر قرار
دهد، او، ولى مسلمانان است، بدين معنى كه چنين كسى
نسبت به مسلمانان از خود آنان سزاوارتر خواهد بود.
*
صحيحه اسحاق بن غالب كه در كافى از ابو عبدالله(ع)
روايتشده است. آن حضرت در خطبهاى كه چگونگيها و
ويژگيهاى ائمه را در آن بيان مىكند، مىفرمايد:
«ان الله عز وجل اوضح بائمة الهدى من اهل بيت نبيه عن
دينه - الى ان قال: - فلم يزل الله تبارخ و تعالى يختارهم
لخلقه من ولد الحسين(ع) من عقب كل امام يصطفيهم
لذلك و يجتبيهم و يرضى بهم لخلقه و يرتضيهم، كلما مضى
منهم امام نصب لخلقه من عقبه اماما علما بينا و هاديا نيرا و
اماما قيما و حجة عالما، ائمة من الله يهدون بالحق و به
يعدلون، حجج الله و دعاته و رعاته فى خلقه - الى ان قال: -
فاذا انقضت مدة والده ... فمضى و صار امر الله اليه من بعده
و قلده دينه و جعله الحجة على عباده و قيمه فى بلاده ... و
جعله حجة على اهل عالمه و ضياء لاهل دينه و القيم على
عباده...»
خداوند بزرگ و شكوهمند، به وسيله امامان هدايتيافته از
خاندان پيامبرش، دين خود را آشكار كرد. (تا اين كه فرمود:)
خداوند پاك و برتر، همچنان اين امامان را براى خلق خود،
از فرزندان حسين(ع) از نسل هر امامى بر مىگزيند. آنان را
براى اين مقام بر مىگزيند آنان را براى خلق مىپسندد و بر
مىگزيند. هر گاه امامى از آنان از بين برود، پس از او امامى
را براى خلق خود مىگمارد، امامى كه نشانه و آشكار كننده
حق، راهنما، روشنگر، سرپرست، حجت و داناست.
آنان امامانى هستند از سوى خدا كه به حق هدايت و به
عدالت رفتار مىكنند. حجتهاى خدا، مبلغان و نگهبانان او
در ميان خلق اويند.
(تا اين كه فرمود:) وقتى دوران امامت پدر امام سپرى شود .
.. پدر از دنيا برود، پس از او امر خدا به امام پس از او انتقال
مىيابد و خدا مسؤوليت دين خود را به عهده او مىگذارد و
او را بر بندگانش حجت و سرپرستسرزمينهاى خود قرار
مىدهد.... او را، بر اهل عالم خود حجت و براى پيروان
دينش روشنايى و بر بندگانش سرپرست قرار مىدهد....
امام صادق(ع) در اين جا، همان گونه كه ملاحظه مىكنيد،
امام را به عنوان نگهبان خلق و سرپرستى از سوى خدا بر
بندگانش وصف كرده است و اين دو ويژگى، در واقع، همان
واگذاردن امور بندگان به امام، به شمار مىرود و اين كه او
ولى امر آنان است، به همان معنايى كه در ذيل آيه ولايت
بيان شد.
*
صحيحه عيص بن قاسم كه گفت:
«سمعت اباعبدالله(ع) يقول: عليكم بتقوى الله وحده لا شريد
له و انظروا لانفسكم فوالله ان الرجل ليكون له الغنم فيها
الراعى فاذا وجد رجلا هو اعلم بغنمه من الذي هو فيها،
يخرجه و يجىء بذلك الرجل الذي هو اعلم بغنمه من الذي
كان فيها... فانتم احق ان تختاروا لانفسكم ان اتاكم آت منا،
فانظروا على اي شىء تخرجون.»
از ابو عبدالله(ع) شنيدم كه مىفرمود: بر شماست كه تقواى
خداى يگانه و بىشريك را پيشه كنيد و به خودتان بنگريد
كه به خدا سوگند، اگر انسان گله گوسفند داشته باشد و
داراى چوپان، اگر مردى را بيابد كه به امور گوسفندان او
داناتر از چوپانى باشد كه در آن هست، اين چوپان را بيرون
مىكند و مردى را كه در امور گوسفندانش از چوپان موجود
داناتر است، مىآورد... بنا بر اين، شما سزاوارتريد كه اگر
يكى از ما در ميان شما باشد، او را براى خودتان [ به عنوان
نگهبان و سرپرست] برگزينيد. پس بنگريد كه ضد چه چيزى
خروج مىكنيد....
چگونگى استدلال به حديث: اين حديث (همان گونه كه ذيل
آن گواه است) درباره يكى از ائمه(ع) وارد شده كه آهنگ
قيام عليه طاغوتهاى آن زمان را داشته و ناگزير، در صدد
امامت و رهبرى مردم بوده است. امام(ع) براى شرط اعلم
بودن در امام، به مساله چوپان اعلم استشهاد مىكند و اين
حديث دلالت دارد بر اين كه امام مسلمانان، به منزله چوپان
آنان است و همان گونه كه چوپان، گوسفندان را از چيزهايى
كه آنها را تهديد مىكنند، نگهبانى و آنچه براى زندگى و
چراى آنها مناسب است فراهم مىآورد، امام نيز، سرپرست
امت و ولى امر آنان است و چيزى بر ايشان بر مىگزيند كه
سودمند باشد و آنان را از زيان نگهدارد. دليلهاى روشن
ديگرى نيز وجود دارند كه نشان مىدهند، مقام امام، نسبت
به امت، همان مقام سرپرست است نسبت به كسى كه
حتسرپرستى قرار دارد.
شما مىتوانيد براى اين منظور، به رساله ما درباره ولايت
ولى معصوم(ع) رجوع كنيد.
4. لازمه اين كه شخصى سرپرست ديگرى باشد، خواه اين
ديگرى فرد باشد و خواه گروه، آن است كه اداره امور آن
شخص و يا گروه، به سرپرست او سپرده شود، زيرا اقتضاى
سرپرستى و ولايت چنين است و معناى ديگرى ندارد.
البته، ناگفته نماند كه اگر تحتسرپرستى، يك شخص باشد،
تمام امور او، به سرپرست او سپرده مىشود و با وجود
سرپرست، او هيچ ارادهاى ندارد و بر سرپرست است كه
انديشهاش را به كار اندازد و با دقت بينديشد و آنچه را كه به
حال اين شخص [= مولى عليه] سودمندتر است برگزيند و در
امور او بدان عمل كند. وقتى سرپرست، درباره خود او و يا
مال او، نظريهاى صلاح بداند، اين نظريه به مقتضاى ولايت
به اجرا گذارده مىشود.
اما اگر تحتسرپرستى، امت و گروه باشد، اين امت و گروه
دو جنبه دارد [= گروهى و فردى]، زيرا گروه، از اشخاص
زيادى تشكيل يافته است و هر يك از اين اشخاص داراى
اراده و حق گزينشند; چرا كه هر شخص به سبب اين كه يك
شخص به شمار مىآيد، غير از گروه است و مجموع اين
اشخاص را گروه مىنامند.
سرپرستى كه براى امام و ولى امر مسلمانان ثابت است، به
اعتبار اين است كه آنها يك امت و يك گروه حساب مىشوند
و رياست آنان به شخصى سپرده شده كه ولى امر آنان است،
زيرا عرف از واژه «تولى امر» همين معنى را مىفهمد; چرا كه
مساله تشكيل حكومت و اداره امر مملكت، مسالهاى تازه
نيست، بلكه امرى معمولى و شناخته شده در ميان تمام
مردم است، هر چند شكل حكومتها، جداى از يكديگرند.
و در هر صورت، مسؤولان دولتى بايد مملكت را اداره كنند
و اداره مملكت هم به خود مردم اين مملكت باز مىگردد;
زيرا آنان يك گروه و اهل يك مملكت و يك كشورند.
اسلام عزيز نيز، از اصل تشكيل حكومت غفلت نكرده و در
اين باره چيز تازهاى نياورده است و تنها در چگونگى تشكيل
آن سخن تازهاى دارد و آن اين كه اداره امور اين امت و
مملكتيگانه را كه جز اسلام مرزى ندارد، به يك سرپرست
صالح سپرده است. بنا بر اين، تنها چيزى كه به اين «ولى
صالح»، به عنوان اين كه او ولى و رئيس دولت اسلامى است،
واگذار شده، همانا اداره امر اين گروه مسلمان است، آن هم
به اين اعتبار كه آنان يك گروه و يك امت، بشمارند; از اين
روى، هر آنچه به منافع امت به اعتبار امت بودن ايشان بر
مىگردد، به ولى آنان مربوط است و با وجود ولى، آنان هيچ
ارادهاى ندارند و خشنودى و يا ناخشنودى آنان ارزش ندارد.
اما آنچه به منافع تك تك افراد امت بر مىگردد، امرش به
اين ولى واگذار نشده، بلكه به خود افراد واگذار شده، تا با
پاسداشت مرزها و معيارهاى شرعى، هر گونه كه مىخواهند
درباره آن تصميم بگيرند.
با توجه به مطالب ياد شده، مىگوييم: وقتى اداره امور امت
اسلامى به يك سرپرست واگذار شده باشد، بر اين سرپرست
بايسته است كه بينديشد و دقت كند تا بر آنچه به حال
متسودمندتر است آگاهى يابد. لكن از آن جا كه كارهايى را
كه وى بر انجام دادن آنها اراده مىكند، به تك تك ملت
ارتباط دارد، وقتى خداوند او را سرپرست اين امت قرار دهد،
ارادههاى وى در حق آنان روان و اراده و خشنودى وى
حاكم بر آنان است و با وجود سرپرست، آنان اراده و فرمانى
ندارند.
در مثل، هر گاه ولى امر صلاح بداند كه اگر خيابانهاى
شهرهاى اين امت گسترش يابند براى آنان سودمندتر خواهد
بود (هر چند تنها جنبه رفاهى داشته باشد) و در مسير اين
عمليات توسعه، ملكهاى شخصى از افراد همين امت قرار
داشته باشد، در اين صورت، به كار بردن اين ملكها به سود
همگان، به خشنودى مالكان آنها بستگى ندارد، زيرا پيشتر
گفته شد كه آنچه به مصلحت اشخاص بر مىگردد، به خود
آنان واگذار شده و اما آنچه به مصلحت امت بازگشت مىكند،
به ولى امر آنان سپرده شده است. بنا بر اين، در به كارگيرى
زمينهاى مردم به منظور گسترش گذرگاهها، به دست آوردن
خشنودى آنان شرط نخواهد بود; چرا كه فرض بر اين است
كه مصلحت امت اقتضا مىكند كه از اين زمينهاى شخصى
استفاده شود و اما تشخيص مصلحت امت و اجراى آن، به
ولى امر مسلمانان واگذار شده است.
البته، لازم به يادآورى است كه مصلحت عموم، اقتضاى
پرداخت نكردن بهاى ملكهاى اشخاص را ندارد، زيرا مصلحت
امت، تنها به كارگيرى اين ملكها براى اجراى پروژه توسعه
ياد شده را اقتضا دارد، اما اقتضاى اين را كه اين به
كارگيرى رايگان و بدون جايگزين باشد، ندارد.
لازمه اين مطلب آن است كه در اصل استفاده از ملكهاى
شخصى، به منظور گسترش، رضا بودن مالكان آنها شرط
نيست، لكن بهاى آنها به اندازه متعارف بايد پرداختشود،
مگر اين كه مصلحت امت اقتضا كند كه به گونه رايگان از
اين ملكها بهرهگيرى شود و اين ديدگاه بسيار دور است و
شايد در اصل به مرحله وقوع نرسد.
نتيجه: اقتضاى ولايت، از اعتبار افكندن اختيار شخص و يا
امت تحتسرپرستى است. بنا بر اين، هر گاه تحتسرپرستى،
شخص باشد، اقتضاى ولايت، از اعتبار انداختن رضايت و
اختيار او، به كلى و در تمام چيزهايى است كه به وى تعلق
دارد. و هر گاه تحتسرپرستى، امت باشد، لازمه آن، از
اعتبار افكندن اختيار تمام اين امت در چيزهايى است كه به
مصالح جامعه و امت بر مىگردد.
در نتيجه، بازگشت ولايت به اين است كه دستيازيدن ولى
امر مسلمانان در حقوق و اموال آنان، در صورتى كه مصلحت
امت اقتضا كند، بدون به دست آوردن رضايت و اختيار آنان
جايز است، لكن اگر اين مال و يا حق، قيمتى باشد بايد ولى
امر بها و جايگزين آن را به صاحب حق و يا مال بپردازد.
از آنچه گفته شد، مطالب زير آشكار مىشود:
1. از اعتبار افكندن رضايت مالكان زمينها و حتى ساختمانها
در جاهايى كه بناست گذرگاهها و خيابانها گسترش يابند و يا
اداره جديدى كه مصلحت جامعه آن را ايجاب مىكند پديد
آيد و يا فضاهاى سبز ساخته شوند و... از باب نياز و
درماندگى نيست. بدين معنى كه به دست آوردن خشنودى
آنان تكليف اوليه شرعى نيست و اگر آنان با به كارگيرى
ملكهاى خود، موافقت نكنند، ولى امر، بدون به دست آوردن
خشنودى آنان، اقدام مىكند و حتى خشنودى آنان در اين
دستيازيها [از سوى دولت اسلامى] از همان ابتداى امر، در
شرع معتبر نبوده است. البته، اين از اعتبار افكندن خشنودى
و رضاى آنان، موجب دستيازى اين ملكها به گونه رايگان
نمىشود.
دليل بر اين كه از اعتبار افكندن خشنودى مالكان اراضى،
سبب از بين رفتن جايگزين نمىشود، آن است كه اعتبار
نداشتن رضاى مالكان، به سبب ولايت والى بر آنان است و در
آنچه به ولى امر واگذار شده، آنان هيچ اراده و امرى ندارند.
بر اين اساس، اختيار ولى امر، نه در طول اختيار آنان است و
نه مشروط به نبود آن، لكن موجب خارج شدن اموال ايشان
از مال بودن نمىشود، بلكه مال بودن اين اموال، همچنان
باقى است و بايد جايگزين آنها پرداختشود، مگر اين كه
مصلحت امت اقتضا كند كه اموال آنان به گونه رايگان گرفته
شود و در اين صورت، از گونه گرفتن ماليات و عوارض خواهد
بود.
2. هر گاه اداره امور امت به گونهاى متناسب، بر اين بستگى
داشته باشد كه ولى امر، مقدارى از اموال آنان را بستاند و
مصلحت آنان چنين اقتضا كند، او مىتواند اين مقدار را
بگيرد و براى آنان جايز نيست كه از پرداخت آن خوددارى
ورزند. در اين حالت، راضى بودن آنان هم شرط نيست.
هر گاه ولى امر صلاح بداند كه اگر خيابانهاى شهرهاى اين
امت گسترش يابند براى آنان سودمندتر خواهد بود (هر چند
تنها جنبه رفاهى داشته باشد) و در مسير اين عمليات توسعه،
ملكهاى شخصى از افراد همين امت قرار داشته باشد، در
اين صورت، به كار بردن اين ملكها به سود همگان، به
خشنودى مالكان آنها بستگى ندارد.
خن بالا معناى آن چيزى است كه از استاد و امام فقيه راحل،
قدس سره الشريف، نقل شده است و آن اين كه:
«مقرر كردن ماليات بر مردم از گونه احكام ثانوى نيست.»
اين ديدگاه از آنچه پيشتر گفتيم آشكار شد، زيرا دانستيد
كه راضى بودن مالك مال، در صورتى كه ولى امر به كار
گرفتن مال او را به سود امت تشخيص دهد و تصميم به
اجراى آن بگيرد، شرط نيست، بلكه معيار در اين جا، اراده
ولى امر است، ارادهاى كه از انديشه و دقتسرچشمه گرفته
و بدين جا كشيده شده باشد كه استفاده از اين مال، به
مصحلت امت است. بنا بر اين، اراده ولى امر بر اين استفاده،
همپايه اراده مالك و جانشين اوست.
پس همان گونه كه دستيازيدن ولى كودك در اموال او،
حكم ثانوى نيست، بلكه در مورد خودش حكم اولى است و
اراده ولى، جانشين اراده كودك مالك به شمار مىرود و به
راضى بودن و اراده كودك اعتنا نمىشود، در اين جا نيز،
درست قضيه از همان قرار است.
3. اداره امر امت، هر چند به ولى امر مسلمانان واگذار شده
و او يك شخص است، لكن اطلاق ولايت ايجاب مىكند كه
چگونگى به كار گرفتن اين ولايت به خود او سپرده شده
باشد; از اين روى هر گاه امور امت، زياد و پراكنده باشد و او
صلاح بداند كه پارهاى از اين امور به ديگرى واگذار شود،
مانعى از اين كارنخواهد بود و برابر اقتضاى اطلاق ولايت،
واگذاردن پارهاى از امور به ديگرى جايز است; از اين روى بر
سرپرست است كه مصلحت افراد تحتسرپرستى را به گونه
كامل، پاس دارد. و آنچه به صلاحتر است همان را انجام دهد.
در مثل، اگر واگذارى پارهاى از امور به ديگران به صلاحتر
باشد، بدون اشكال اين كار جايز است.
البته، ناگفته نماند كه برخوردارى از ويژگى تقوا و
امانتدارى براى كسى كه پارهاى از كارها به وى سپرده
شده، لازم است. افزون بر اين، بايد توان اجراى امرى را كه
به او واگذار شده نيز داشته باشد. بر اين اساس، وقتى آن
شخصى كه بخشى از كارها به او سپرده شده، توان انجام كار
را داشته باشد، امانت را پاس بدارد و درباره آنچه به سود
ملت است بينديشد، اراده او به منزله اراده ولى امر مسلمانان
است و همان آثارى كه بر اراده ولى مترتب است، بر اراده او
نيز مترتب خواهد بود.
4. مشروع بودن مجلس قانون گذارى در نظام ولايت،
همچون ديگر ادارههاى گوناگون، به راى ولى امر مسلمانان
بستگى دارد; زيرا خداوند او را بر آنان ولى قرار داده است.
بنا بر اين، هر گاه وى مصلحت امت را در تاسيس مجلس
قانون گذاريى بداند كه نمايندگان مردم در آن گرد آيند، راى
او بايسته پيروى خواهد بود و راى او سبب مىشود كه آراى
آنان هم بايسته پيروى و داراى ارزش گردند و در غير اين
صورت، ميزان ديدگاه ولى امر مسلمانان است.
توضيح و تكميل سخن:
توضيح: با اندك درنگى در آنچه بيان كرديم، روشن مىشود
كه مهمترين دليل براى آنچه ما برداشت كرديم، عبارت است
از: «اطلاق ولايت ولى مسلمانان» و همچنين، دليلهاى شرعى
كه رهبرى او را با عناوين: «ولى، سرپرست و نگهبان» به اثبات
رسانيدند. اقتضاى ظاهر اين عنوانها (اگر نگوييم صريح آنها)
آن است كه امت اسلامى، تحتسرپرستى ولى قرار دارند.
روشن است كه افراد تحتسرپرستى، در دايره اجراى ولايت
ولى، هيچ اراده و اختيارى ندارند. با اين وجود، ولايتى كه
براى ولى مسلمانان با دليلها ثابتشده، راجع به امر امت و
مصلحت جامعه است و ولى امر، حق دستيازى در شئوون
اشخاص را ندارد، مگر در موارد خاصى كه به آنها اشاره
خواهم كرد.
لكن اقتضاى ولايت ولى، در چيزهايى كه به امور جامعه
اسلامى مربوط مىشود آن است كه هر آنچه از مصالح جامعه
به شمار مىرود، بدين لحاظ كه همه اشخاص آن يك جامعه
و يك امت است، به او واگذار شده و اراده او درباره آن روان
است و ديگران در اين باره اراده و اختيارى ندارند.
بنا بر اين، زمينهاى براى اين سخن وجود ندارد: بايد
مواردى را كه در كتاب و سنت آمده و پيامبر و يا امامان(ع)
به عنوان پيشوايان مسلمان، در اين موارد ولايت داشتهاند،
بجوييم و پس از آن كه اين موارد را برشمرديم، ولايت ولى
مسلمانان، تنها در همين موارد ثابت مىشود و به موارد ديگر
سريان نمىيابد; زيرا، نخست آن كه جايز نبودن حق
ستيازى به حقوق ديگران، چنين اقتضا مىكند و ديگر آن
كه دليلى بر اين مدعا نداريم كه اراده يك شخص بر ديگران
نافذ باشد; از اين روى تنها به مواردى بسنده مىشود كه به
گونه يقين از اصل ياد شده خارج شدهاند، اما ساير موارد،
در تحت عموم منع دستيازى در حقوق ديگران، باقى
مىمانند.
اين ديدگاه مردود است; زيرا دليلهايى كه ولايت ولى امر
مسلمانان را ثابت مىكنند، ناديده گرفته شدهاند، در حالى
كه آن دليلها اقتضا مىكنند كه زمام امور مسلمانان در دست
ولى امر آنها باشد و در صورتى كه وى فرمان اجراى كارى را
صادر كند، آنان حق سرپيچى و نافرمانى ندارند; چرا كه
ولايت، جز اين معناى ديگرى ندارد. بنا بر اين، بر خلاف
ديدگاه و سخن ياد شده در بالا، اقتضاى اطلاق دليل ولايت،
جايز بودن دستيازى ولى در تمام امور مردمى است كه در
قلمرو فرمان اويند و نيز نافذ بودن فرمان و اراده او بر تمام
كسانى است كه در قلمرو ولايت و حاكميت او قرار دارند.
همچنين، زمينهاى براى اين سخن نيست كه گفته شود:
اختيار ولى امر مسلمانان، در نظارت بر اجراى احكام،
مراقبت از آنها و در صورت تزاحم ميان چند حكم بر مشخص
كردن حكمى كه از همه مهمتر است، تا همانها در جوامع
اسلامى مورد اجرا قرار گيرند، منحصر مىشود.
دليل بر رد نظريه بالا اين است: نظارت بر اجراى احكام و
مراقبت از آنها، هر چند در تحت اطلاق ولايت ولى امر نهفته
است، لكن اين مورد سبب نمىشود كه اطلاق ولايت موارد
ديگر را در بر نگيرد، زيرا همان گونه كه گفته شد، اقتضاى
اطلاق آن است كه همه موارد را در بر گيرد.
ممكن است كسى بگويد: لازمه سخن شما آن است كه ولى
امت، بر كودكان يتيم و نيز بر ديوانگان ولايت نداشته باشد،
زيرا ولايت بر آنان، ولايت بر اشخاص ويژه است، در حالى كه
ولايت ولى، ولايت بر جامعه است.
پاسخ: آنچه دليلها ثابت مىكند، عبارت است از: ولايت ولى
بر جامعه اسلامى و هر چه از ديدگاه عرف و خردمندان، از
بايستگيهاى اين ولايتِ همگانى شمرده شود، عموم اين
دليلها آن را فرا مىگيرد و براى ولى ثابتخواهد بود. روشن
است كه از ديدگاه تمام ملتها، سرپرستى امور افراد، نادان از
انجام وظيفه، خردسالان و غايبان به كسى سپرده مىشود
كه زمام امور جامعه در دست اوست، همان گونه كه ساير
امورى كه به مصالح امت ارتباط دارد، در دست اوست.
بنا بر اين، موضوع ولايت ولى امر، هر آن چيزى است كه به
مصالح جامعه از لحاظ جامعه بودن و يا به مقتضاى حكم
خردمندان به وظايف رئيس جامعه و ولى آن ارتباط پيدا
مىكند. حكم ولايت و اقتضاى آن، اين است كه هر گاه ولى،
در دايره ولايتخود فرمانى صادر كند، هيچ كس نمىتواند
سر برتابد، بلكه واجب است از آن پيروى كند و اين فرمان بر
تمام كسانى كه در قلمرو ولايت قرار دارند، بايسته انجام
است.
البته، بر ولى امر بايسته است كه تمام انديشهاش را به
كارگيرد و با كمال دقت درباره اصلاح حال امت و هدايت
آنان بكوشد و در غير اين صورت، نسبت به امور مسلمانان كه
به او واگذار شده خيانت ورزيده و در پيشگاه خدا گناهكار
خواهد بود و اين مطلب، بسيار روشن است.
اما تكميل: بايد موقعيت احكام دائمى خداوند را در ولايت
ولى امر شناخت:
در تحقيق اين مطلب، بايد گفت: ولايت و ديگر عناوين هم
معناى آن اقتضا دارد كه ولى امر، سلطه ولايتى بر اشخاص
تحتسلطه خود داشته باشد. بدين معنى كه: هر آنچه
شخص تحتسرپرستى، به طور طبيعى مىتواند درباره آن
تصميم بگيرد (در صورتى كه محجور نباشد) امر و اراده
درباره آن به سرپرست واگذار مىشود و اختيار سرپرست
جاى اختيار شخص تحتسرپرستى را مىگيرد و هر گاه او
اراده و حكم صادر كند، شخص تحتسرپرستى، هيچ گونه
اراده و حكمى نخواهد داشت، بلكه وى از همان ابتدا اختيار
و حكمى نداشته است.
بر اين اساس، دايره ولايت، امورى است كه به گونه طبيعى
به اراده اشخاص واگذار شده باشد، لكن اين امور بر دو
بخشند:
1. برخى شخصى محض هستند كه امر آن به صاحبش واگذار
شده است و ولى امر، هيچ گونه حقى در آن ندارد.
2. برخى از اين امور، در ارتباط با جامعهاند كه با توجه به
اين كه افراد آن يك جامعه و يك امت به شمار مىآيند، امر
آن به ولى امر واگذار شده است و اشخاص از لحاظ اين كه
اشخاص هستند، هيچ حقى در آنها ندارند.
اما احكام روشن الهى كه در كتاب و سنت آمدهاند، هيچ
شخصى حق دخالت در آنها، ناديده گرفتن و اجرا نكردن آنها
را ندارد
به عنوان مثال، گستردن خيابانها و جادهها، يا پديد آوردن
مؤسسهاى به خاطر مصالح امت در زمينهايى، يا در جاهاى
ويژه، مانند: بيمارستان و... و مانند: مساله ترافيك و رعايت
نظم ويژه، در رفت و آمد ماشينها در خيابانها و چهارراهها،
هر چند تصميمگيرى درباره آنها به دست مردم است، لكن
چون به مصلحت جامعه و امت است، اين تصميمگيرى به ولى
امر سپرده شده است و هر گاه او دستور صادر كند، هيچ
فردى حق و اختيار نسبت به آنها ندارد.
اما اين كه در خريد و فروش و اجاره بايد عوضين مشخص
باشند، در صورتى كه سبب حق قانونى در بر هم زدن معامله،
موجود باشد، بر هم زدن عقد جايز است و از اين گونه احكام
خداوند را نه ولى امر مىتواند نقض كند و نه هيچ كس ديگر.
ناگفته نماند كه هر گاه دو حكم الهى كه به امت اسلامى
مربوط شوند، با يكديگر تزاحم داشته باشند، از گونه تزاحم
حكم فوريت رفتن به حج، به سبب يك ضرورت با متوجه
شدن يك ضرر مادى و يا معنوى به امت اسلامى و يا
سرزمين آنان، در اين صورت، اين مساله به همه امت اسلامى
ارتباط پيدا مىكند و بايد تشخيص ولى امر مسلمانان ميزان
قرار گيرد و بدان عمل شود.
تاكيد بيشتر، بر زدودن يك پندار
هر چند از سخنان گذشته روشن شد كه دايره ولايت، تنها به
تصميمگيرى درباره منافع و مصالح امت در امور عمومى
منحصر نمىشود، لكن از باب تاكيد بيشتر بر اين مدعا
مىگوييم:
دايره ولايت گستردهتر از حدود تصميمگيرى درباره مصالح
عمومى است، زيرا سرپرست مراقب شخص تحتسرپرستى
است، تا وى از راه درست به سوى جايگاههايى كه سبب
ذلت و خسارت او مىشود، انحراف نيابد. از آن جا كه احكام
خداوند گذارده شدهاند تا به مردم سود برسانند، آنان را به
راههاى خير بكشانند و آنان از راه عمل كردن به اين احكام،
از تاريكيها بيرون آيند و به روشنايى بروند، از وظيفههاى
ولى امر امت اسلامى است كه از امور آنان پاس بدارد و
فضاى جامعه را به گونهاى آماده سازد كه امت به سوى عمل
به اين احكام هدايتشود، احكامى كه ضامن سعادت دنيا و
آخرت آنان است.
ولى بايد از آنان پاس بدارد، تا تمام آنان به اين احكام، جامه
عمل در پوشند و از آن سر برنتابند. خداوند ولى توفيق و
هدايت است. |