|
دليل اين كه نمىتوان از اين روايت چنين چيزى را استفاده
كرد آن است كه يا اين حديث انصراف داشته و بر حسب
مناسبتهاى حكم و موضوع در چنين حكمى، به خودى خود
اطلاقى در ميان نيست، و يا اين كه با روايات شديد
اللحنترى كه تخصيصپذير نيستند در تعارض است. بنا بر
اين نتيجه همان ديدگاه مشهور خواهد بود كه بر اساس آن،
توبه اعتراف كننده شرط در سقوط كيفر است. آنچه گفتهايم
نهايت تلاش براى اثبات درستى فتواى مشهور است; اگر
برخى از آنها را بپذيريم و درست بشماريم كه همان نتيجه را
خواهد داشت وگرنه بايد گفت كه قول سوم صحيح است. اما ديدگاه مرحوم شيخ مفيد كه حق بخشش را براى امام حتى در مورد بينه هم ثابت مىداند، برخلاف تصريح رواياتى است كه ميان بينه و اقرار فرق مىگذارد; چه در اين صورت وجهى براى تفصيل باقى نمىماند. آرى اگر بگوييم در موارد اقرار، توبهاى شرط نيست، اين تفصيل جاى دارد، ولى اين سخن برخلاف ديدگاه خود او و مشهور است، چنانكه ثابت بودن حق بخشش در مورد بينه، حتى در جايى كه توبهاى هم باشد، دليلى ندارد. بنا بر اين نتيجه اطلاق ادله حدود و روايات حرام بودن تعطيل حد و وانهادن آن و نيز روايات تفصيل، اين است كه چنين حقى در موارد بينه وجود ندارد. جهت چهارم: آيا اين حكم در مواردى كه جرم با علم حاكم اثبات مىشود هم جارى استيا تنها به مورد اقرار اختصاص دارد؟ بىترديد اگر از دليلهاى جايز بودن بخشش نتوان استفاده كرد كه شامل موارد ثبوت جرم با علم هم مىشود، قاعده و اصل آن است كه بگوييم بخشيدن جايز نيست; چرا كه عمومهاى پيشين كه فوقانى و مقدم به شمار مىآيند چنين اقتضايى دارند. البته اگر اصلى كه برخى از بزرگان از صحيحه ضريس كناسى استفاده كرده بودند بپذيريم مطلب برعكس مىشود، ولى در گذشته گفتيم كه آن صحيحه بر چنين اصلى دلالت ندارد. پس بايد شيوه بيان روايات حق عفو را بنگريم تا بيابيم كه آيا مىتوان اطلاقى را از آن استفاده كرد يا خير. بىترديد از روايتهايى چون معتبره مالك بن عطيه و روايت تحف العقول چنين اطلاقى بر نمىآيد; چرا كه اين دو در مورد اقرار وارد شدهاند و بلكه ظاهرشان تحقق يافتن توبه از بزهكار است كه با اقرار يا چيزى مانند آن ثابت مىشود و نمىتوان آنها را به موارد ثبوت بزه با علم حاكم هم سرايت داد. اما معتبره طلحه كه مهمترين دليل حكم ياد شده است،
آغاز آن نيز باز هم در مورد اقرار مىباشد، ولى تعليل پايانى
آن كه مىگويد: «مانع بريدن دست دزد آن بود كه بينهاى بر
او نبود» ظاهر در آن است كه ملاك و موضوع حكم، بر پا
نشدن بينه است. پس معيار اين حكم قيام بينه و شهادت
گواهان و عدم آن است نه اقرار و عدم اقرار. و چون ظهور اين
تعليل بر آغاز روايتحاكم است و مىتواند آن را توسعه
بخشد، جايز بودن بخشش حاكم در همه موارد بر پا نشدن
بينه ثابتخواهد شد، چه آن جرم با اقرار ثابتشود يا با علم. اين كه ما بينه را به معناى هرگونه چيزى كه واقعيت را آشكار مىسازد، چه گواهى گواهان باشد يا نه، و نه تنها بينه اصطلاحى بدانيم، خلاف ظاهر است، به ويژه آن كه تعبير به قيام شده است كه صريح در اراده شهادت مىباشد. بدين سان گويا آشكار شدن بزهكارى به وسيله گواهى ديگران، ممكن نبودن تعطيل حد و لزوم جارى ساختن آن را به دنبال دارد تا ديگران عبرت بگيرند، برخلاف جايى كه جرم پنهان مانده و گواهى بر آن نيست; مانند جايى كه خودش اعتراف كرده يا با علم شخصى حاكم اثبات شده است.
جهت پنجم: پس از پذيرش اين كه حاكم حق بخشيدن
بزهكار را يا در مورد اقرار و يا در موارد نبود بينه نيز
داراست، سخن را در اين مطلب ادامه مىدهيم كه آيا
مىتوان در كيفرها تخفيف و كاهشى داد يا خير. براى مثال،
به جاى اين كه در حد شراب خوارى از همه كيفر دست
بكشد، نيمى از آن را ببخشد و به چهل ضربه بسنده كند و يا
آن را تبديل به كيفرى تعليقى كرده و مشروط به ارتكاب
جرمى ديگر نمايد و يا مانند اين گونه تخفيفها در حق او روا
دارد. ممكن است گفته شود كه چنين چيزى جايز نيست; زيرا در روايات پيشين آمده بود كه امام مىتواند از حدى كه از حقوق خداوند باشد عفو كند. بنا بر اين يا بزهكار شايسته بخشيدن است كه او را مىبخشد و يا نيست كه حد بر او جارى مىشود، ولى تغيير دادن كيفر و تخفيف آن از حد به تعزير يا از تازيانه به زندان يا جريمه مالى و مانند آن، دليلى بر جايز بودنش نداريم و اصل هم حرام بودن كاهش كيفر بزهكار، بدون دليل است. معناى توقيفى بودن كيفر نيز همين است و امروز در آيينهاى كيفرى در اين باره مىگويند كه هيچ جريمه و كيفرى بدون قانون آشكار و روشنى جايز نيست. در برابر اين سخن مىتوان گفت: از نگاه عرف و عقلا مىتوان
از دليل جايز بودن بخشش اصل حد براى حاكم دريافت كه
بخشيدن قسمتى از حد يا كاهش آن و تبديل به كيفرى كمتر،
به طريق اولى جايز است. تناسب اين حكم نزد عرف و عقلا
آن است كه چنين بزهكارى در پى اعتراف يا همراه با توبه و
پشيمانى، شايستگى دريافت فرصتى ديگر را با نظر حاكم و
صلاحديد وى دارد تا به خوبى توبه كرده و رفتارش را
درست و استوار گرداند. اين نكته همان گونه كه گاهى
اقتضاى بخشيدن اصل حد را دارد، گاهى هم تخفيف يا
كاهش كيفر را مىطلبد. خلاصه آن كه عرف از زبان اين
گونه روايات، به ويژه رواياتى چون: «تو را جوانى مىبينم كه
باكى در بخشيدن تو نيست»، در مىيابد كه اجراى كيفر به
دستحاكم داده شده تا آنچه به صلاح مىبيند درباره
بزهكارى كه با پاى خويش به پاى كيفر آمده انجام دهد. پس
حاكم مىتواند با منت نهادن بر او وى را ببخشد يا به كيفر
رساند و يا بخشى از كيفرش را بخشيده و كاهش دهد. كسى
كه اختيار بخشيدن همه كيفر را دارد، اختيار بخشيدن
قسمتى از آن را نيز داراست. برآيند روايات چنين چيزى
است و نه دوران امر ميان اجراى كيفر يا بخشيدن همه آن. اين گفته كه مقدار هر حدى ارتباطى و تفكيك ناپذ است، سخن بر خلاف فهم عرفى است و نتيجهاش آن است كه شخص تهمتخورده و مورد افترا در مساله زنا نتواند قسمتى از كيفر قاذف [=تهمت زننده] را ببخشد، براى مثال، نتواند در ميان اجراى حد، از باقى مانده آن چشم پوشى كند. اين نيز نادرست است كه بگوييم: بخشيدن قسمتى از حد و تخفيف آن تنها در صورتى جايز است كه هر دو از يك جنس باشند و تبديل كيفر به چيزى سبكتر مانند زندان يا جريمه مالى جايز نيست، زيرا اين كيفرى ديگر است و نيازمند دليل است. چنين چيزى خلاف برداشت عرفى در باب كيفرهاى عمومى است كه به نظر حاكم واگذار شده تا مردم از اجراى آن عبرت گيرند و راه درست بپيمايند. چه، مىتوان گفت اين سخن در باب حقوق مردم برخلاف دريافت عرفى نيست; براى نمونه، كسى كه حق قصاص از آن اوست نمىتواند آن را بخشيده و به زدن و يا زندان يا تغيير مورد قصاص گرچه كمتر يا آسانتر باشد تبديل كند. اين سخن نيز شايسته دقت و درنگ است. جهتششم: عفو از اختيارات كيست؟ آيا حاكم به معناى
قاضى داراى چنين حقى استيا حاكم به معناى ولى امر؟
درست آن است كه ولى امر داراى چنين حقى است; زيرا:
نخست آن كه: در روايات عفو يا به صراحت، مانند ذيل
روايت طلحه به نقل صدوق و روايت تحف، و يا بر حسب
مورد، در همه آنها آمده كه اميرالمؤمنين(ع) بزهكار را
بخشيد، كه او نيز ولى امر بود، فراتر رفتن از او و سرايت
دادن مطلب به قاضى وجهى ندارد. اما اين احتمال كه اين
حق امام معصوم(ع) ازآن روى كه معصوم است، نه از آن
روى كه امام و ولى امر است مىباشد، خلاف ظاهر واژه
«امام» در روايات است كه ظاهرش همان معناى لغوى و
عرفى است و نه خصوص معصوم، به ويژه آن كه ناقل اين
حديث مانند طلحة بن زيد سنى مذهب است. دوم آن كه: اين سخن، جمع ميان دليل جايز بودن بخشش حدود خداوندى در موارد اعتراف و دليل اين كه بر پا داشتن حد به عهده سلطان، والى يا امام است، مىباشد. به ديگر سخن: از آن جا كه در جاى خود ثابتشده كه اجراى كيفر از آن ولى امر است و نه قاضى، اثبات مىشود كه اين حق نيز از آن ولى امر است و نه قاضى. آرى او مىتواند اين حق را به كسى كه بر اين كار مىگمارد و يا والى قرار مىدهد واگذارد.
2. حقوق انسانها
قسم دوم از كيفرهاى مورد بحث، حدهايى است كه از
حقوق انسانهاست; مانند حد افترا و قصاص، كه اين نيز به
يك معنا حد شمرده مىشود. در اين گونه از كيفرها ظاهر
آن است كه بخشش جز از سوى صاحب حق و با اجازه او
جايز نيست; چرا كه چنين چيزى مقتضى حق الناس بودن و
بر طبق قاعده است و در دستهاى از روايات بدان تصريح
شده يا مىتوان آن را دريافت.
قاعدهاى كه گفتيم همان سخن پيشين است كه حق
بخشيدن براى حاكم نيازمند دليلى است كه آن را اثبات كند،
وگرنه اصل اولى، كه همان اطلاق دليلهاى حدود است،
چنين حقى را نفى مىكند. روايات پيشين نيز كه دلالت بر
جايز بودن عفو براى حاكم دارد، در مورد اقرار به حق
خداوند است و نمىتوان از آن فراتر رفت و در حدودى كه از
آن مردم است چنين حقى را پذيرفت.
از جمله دليلهاى خاص اين مطلب نيز كه در آن جايز نبودن
بخشش جز از سوى صاحب حق آمده، بخش پايانى روايت
پيشين سكونى است كه مىگفت:
«و لايشفع فى حق امرء مسلم و لا غيره الا باذنه»
درباره حق انسان مسلمان يا غير آن نمىتوان شفاعت كرد
مگر با اجازه او.
اين مطلب را از خود دليلهايى كه دلالت بر قرار دادن حد به
عنوان حق خاص مردم دارند نيز مىتوان استفاده كرد; چه
در اين دليلها مىيابيم كه آنچه از آن مردم باشد از آن خود
آنان استيا او خود ولى آن مىباشد يا براى صاحبش تسلط و
اختيار قرار دادهايم و مانند آن. نتيجه اين كه عقوبتحق
ويژه آدمى باشد آن است كه اختيارش به خود او واگذار شده
و در صورت مطالبه صاحب حق، ديگرى نمىتواند از آن
گذشته يا آن را ببخشد، هر چند حاكم باشد، زيرا روشن
است كه چنين چيزى بر خلاف سلطه و اختيار و حق داشتن
او بر اين حد است. ثابت بودن حق عفو براى كسى كه حق از آن اوست نيز نتيجه حق بودن آن است علاوه بر اينكه به صراحت در «و من عفى له من اخيه» و روايات جواز عفو ولى دم از قصاص و يا مقذوف از حد قذف آمده است. * * *
تعزيز جانى پس از عفو صاحب حد
مطلب ديگرى كه در اين زمينه مناسب است بدان اشاره
شود آن كه اگر صاحب حق در حدودى كه حق آدميان است
از بزهكار درگذرد، آيا حاكم مىتواند او را به كيفرى تعزيرى
در برابر گناه و جرمى كه او مرتكب شده است، محكوم نمايد
يا خير؟ براى پاسخ مثبت به اين سؤال مىتوان به اين قاعده
استدلال كرد كه حاكم مىتواند بر هر گناه و معصيتى هر
چند در رابطه با حقوق الناس باشد بزهكار را تعزير و تاديب
نمايد، در مواردى كه حد معينى مقرر و اجرا مىشود، تاديب
و حد تداخل مىكند و تاديب او نيز به وسيله حد انجام
مىگيرد، ولى در جايى كه صاحب حق از حد گذشته و
بزهكار را بخشيده باشد، حق تاديب و تعزير متناسب با آن
گناه براى حاكم باقى است.
در اين باره به برخى روايات نيز مىتوان استدلال كرد، براى
مثال در قصاص چنين وارده شده است:
«صحيح فضيل بن يسار، قال: قلت لابى جعفر(ع): عشرة قتلوا
رجلا؟ قال: ان شاء اولياؤه قتلوهم جميعا وغرموا تسع ديات، و
ان شاؤوا تخيروا رجلا فقتلوه و ادى التسعة الباقون الى اهل
المقتول الاخير عشر الدية، كل رجل منهم. قال: ثم الوالى يلى
بعد ادبهم وحبسهم»
فضيل بن يسار مىگويد: به امام باقر(ع) گفتم: ده نفر مردى
را كشتهاند، حضرت فرمود: اگر اولياى مقتول بخواهند
مىتوانند همه آنان را بكشند و به اندازه نه نفر ديه بپردازند. و اگر هم بخواهند مىتوانند يكى از آنان را برگزينند و بكشند و آن نه نفر ديگر هر يك به بازماندگان و كسان اين كشته دوم يك دهم ديه را بپردازند. فرمود: آن گاه والى پاى به ميان مىگذارد و آنان را تاديب و زندانى مىكند. اين روايت به صراحت مىگويد كه پس از بخشيدن صاحب
خون و پذيرفتن ديه، حاكم مىتواند بزهكار را براى گناهش
تاديب كند. جمله «ثم الوالى يلى بعد...» دلالت روشنى بر اين
دارد كه اين چيزى است جدا از آن حق خاص و مرتبط به
حق همگانى در پى ارتكاب جرم و گناه است كه نبايد بيهوده
و بدون تاديب، به هدر رود و اين در واقع همان راز اصلى
تشريع كيفرها و هدف اصلى از آنهاست.
اين ادعا كه چنين چيزى تنها در مورد همين روايت صحيح
است، سخنى نادرست مىباشد; چرا كه اين برخلاف برداشت
عرف از چنين حكمى است كه نزد آنان داراى مناسبت آشكار
مىباشد و از احكام تعبدى عبادى نيست. آيا مىتوان احتمال
داد كه عدد ده در اين روايت مؤثر در حكم استيا همكارى
در كشتن و يا كم و زياد بودن ديه پرداختى از سوى هر كدام؟
روشن است كه هيچ يك از اين احتمالها عرفى نيست و
برداشت عرفى از روايت، به ويژه پايان حديث، آن است كه
امام(ع) مىخواهد ساقط نگرديدن حق عام و كيفر بر
معصيت را، كه حاكم عهدهدار آن است، گوشزد نمايد. بدين
سان قاعدهاى فراگير از اين روايت برگرفته مىشود كه در
موارد ديگر بخشيدن قصاص، بلكه بخشيدن هر گونه حدى
كه از حقوق انسانهاست، جارى مىباشد.
درباره حد قذف [=تهمت زنا] نيز مىتوان به رواياتى استناد
كرد كه مىگويد حاكم مىتواند تهمت زننده را پس از سقوط
حد قذف، يا در جايى كه تهمت او موجب حد نباشد، تعزير
كند. در صحيحه ابن سنان آمده است: «قال: سالت ابا عبدالله(ع) عن رجلين افترى كل واحد منهما على صاحبه؟ فقال: يدرا عنهما الحد ويعزران.» گفت: از امام صادق(ع) درباره دو نفر كه يكديگر را متهم كردهاند پرسيدم. حضرت فرمود: حد از هر دو ساقط مىشود و هر دو تعزير مىشوند. در صحيحه حسين بن ابى العلاء نيز آمده است:
«عن ابى عبدالله(ع) قال: ان رجلا لقى رجلا على عهد
اميرالمؤمنين(ع) فقال: ان هذا افترى على. قال: و ما قال لك ؟
قال: انه احتمل بام الاخر. قال: ان فى العدل ان شئت جلدت
ظله; فان الحلم انما هو مثل الظل ولكنا سنوجعه ضربا وجيعا
حتى لايؤذي المسلمين. فضربه ضربا وجيعا.»
از امام صادق(ع) نقل كرد كه حضرت فرمود: در زمان
اميرالمؤمنين مردى با ديگرى برخورد و گفت او به من تهمت
زده است. حضرت پرسيد: چه گفت: او گفت: او در خواب با
مادر ديگرى جنب شده است. فرمود: حكم عادلانه آن است
كه اگر بخواهى مىتوانى سايهاش را تازيانه بزنى; چرا كه
خواب همچون سايه است، ولى ما با ضربت دردناكى او را
خواهيم زد تا ديگر مسلمانان را نيازارد، آن گاه ضربهاى
دردناك بر او وارد آورد. پايان اين روايت داراى تعليل و ضابطهاى كلى است و آن اين كه تاديب و تعزير نبايد با ساقط شدن حق شخصى از بين رفته و پايمال شود، چه آن حق شخصى با بخششساقطشدهباشد يا سقوط دوطرفه حقوياكاملنبودنموضوع يكحد خاص. * * * اختيارات حاكم در عدم اجراى حد در غير موارد عفو
بحث ديگر در اين زمينه آن است كه آيا حاكم شرعى يا ولى
امر مىتواند در غير موارد پيشين، در صورت وجود مصلحت،
از اجراى حد امتناع كند، چه اين حد از حقوقالهى باشد يا
حقوقآدميان، يااينكه ناگزير بايد در همهحالتها حد را
اجراكرد؟
مىتوان گفت: در حدودى كه حق خداوند يا آدميان باشد،
حاكم مىتوان در يكى از اين سه حالت از اجراى حد امتناع
كند:
1. حالت تزاحم; هر گاه حاكم تشخيص دهد كه اجراى حد،
مفسده و ضررى را در پى دارد كه هرگز شارع به آن راضى
نخواهد بود، زيانهايى چون: روى گرداندن مردم از اصل
اسلام، رخ گشودن ناتوانى و سستى در حكومت و يا شعلهور
شدن آتش فتنه و جنگ ميان دولتهاى اسلامى با دولتى ديگر
در صورت اجراى حد بر يكى از تبعه آن دولتها و مانند آن. اين حكم مطابق قاعده است و همه موارد تزاحم نيز به همين گونه مىباشد. 2. اجراى حد شرعى باعث از بين رفتن هدف و غرض آن گردد. بىاشكال مىدانيم كه حدود خداوندى بازدارندههايى هستند كه مقصود از آنها اصلاح بزهكار و بازداشتن او و ديگران از چنين كارهايى است تا به سرانجام گناه بينديشند حال اگر اجراى حد سبب فساد بزهكار و دورى بيش از پيش او از دين شده و او بدين سبب از اسلام برگشته و به دشمنان و مخالفان مىپيوندد، در اين موارد گفته مىشود كه حاكم مىتواند از اجراى حد جلوگيرى كرده يا آن را به تاخير اندازد. دليل اين مطلب هم يا دعويى انصراف رواياتى است كه مىگويد بر امام است كه حد را اجرا كرده و آن را تعطيل و پايمال نكند، كه بر حسب مناسبتهاى حكم و موضوع و برداشت عرفى از چنين مواردى انصراف دارد، بلكه گاهى تعطيل و ابطال و پايمال كردن حدود در اين موارد صدق نمىكند. و يا مىتوان اين مطلب را از رواياتى چون معتبرههاى غياث و ابى مريم استفاده كرد اين دو روايت دلالت بر آن دارند كه در سرزمينهاى دشمنان بر هيچ كس حدى جارى نمىشود. در معتبره غياث براى اين مطلب چنين دليل آورده شده كه بيم آن مىرود كه غيرت و خودخواهى او را وادار به پيوستن به دشمن كند. البته مىتوان گفت كه مقصود همان تقويت دشمن و ناتوانى جبهه حق باشد كه در اين صورت اين هم از موارد تزاحم خواهد بود. به هر روى در اين روايت آمده است كه حاكم مىتواند در اجراى حد اين گونه از مسائل را مراعات كند و اگر چنين چيزهايى را در نظر گيرد، تعطيل حد نخواهد بود. سرزمين دشمن هم هيچ خصوصيتى ندارد، به ويژه اگر علتياد شده را در نظر داشته باشيم. 3. در مواردى كه اجراى حدود، ناممكن يا دشوار باشد، هر
چند اين دشوارى از آن روى باشد كه مردم نيازمند به
اجراى آرام و گام به گام احكام اسلامى در ميان جامعه باشند
و نتوان همه احكام را به يكباره بر آنان اجرا كرد. براى مثال
اگر دولتى اسلامى در ميان مردمى تشكيل شود كه سالهاى
درازى را زير سلطه رژيمهاى اسلام ستيز بودند و روح اسلام
از آن جامعهها رخت بربسته بود، مانند جمهورىهاى آسياى
مركزى، در چنين جاهايى نمىتوان هر بامداد و شامگاه
حدود اسلامى را بر هر شراب خوار و زناكارى جارى كرد،
بلكه نيازمند گذشت زمانى است كه با زمينهسازيهاى لازم
فكرى و تبليغاتى و اجرايى، مردم را به سوى پذيرش نظام
اسلامى و احكام عادلانهاش راهنمايى كرد. خلاصه آن كه
حاكم اسلامى مسؤول بر پا داشتن حكم خدا در جامعه است
به گونهاى كه پايدارى، استوارى و دوام آن را نيز تضمين
نمايد، پس ناچار بايد سياستهايى مناسب را در اجرا فراهم
كند و اين مهم گاهى نيازمند آرامش و مرحلهاى كردن
اجراى احكام و حدود شرعى است. اما حدودى كه حق
آدميان باشد، مانند حد افترا و قصاص، گرچه از آن خود
مردم است و اگر خواستند آن را اجرا كرده و اگر بخواهند
مىتوانند آن را ببخشند، ولى با اين همه مىتوان حق
جلوگيرى حاكم را از اجراى آن در دو مورد پذيرفت:
1. جايى كه با مفسده مهمترى در تزاحم باشد، براى مثال
اگر اجراى قصاص بر بزهكارى موجب فتنه و جنگ با دولتى
شود كه از آن بيمناك باشند، و قاتل نيز از تبعه آن دولت
باشد. بلكه مىتوان گفت گاهى اين تزاحم موجب از ميان
رفتن حكم تكليفى جايز بودن استيفاى حق براى صاحب حق
مىگردد و انجام قصاص تكليفا براى او جايز نيست، هر چند
از نظر وضعى حق اوست. اثر چنين چيزى آن است كه اگر با
اين مطلب مخالفت كرده و بزهكار را قصاص كند، ديگر
نمىتوان خود او را محكوم به قصاص كرد، گرچه به خاطر
اين مخالفت مىتوان او را تعزير كرد.
2. حاكم چنين تشخيص دهد كه در بخشيدن بزهكار
مصلحتى است كه بايد مثلا قصاص او را به ديه تبديل كرد.
مىتوان گفت مقتضاى ولايت عام حاكم بر مردم، در داراييها
و حقوق شخصى يا به طور مطلق و يا در آنچه كه به مصالح
اجتماعى و نظام جامعه بر مىگردد، آن است كه بر اين حق
خاص هم ولايت داشته باشد، مانند ولايت او بر مالها و جانها. پس همان گونه كه مىتواند مالياتهايى اخذ كند و بر اموال شخصى مردم ماليات مقرر كند و آنان را از تصرف در بخشى از حقوق شخصى باز دارد و بر طبق مصالح حكومت، برخى از آزاديهاى آنان را محدود كند، همين طور مىتواند صاحب خون يا حد را از اعمال حق باز دارد; چرا كه او از خود آنان به اين حقوق شايستهتر و سزاوارتر است. با اين همه انصاف آن است كه معناى ولايتحاكم بر مال و جان، اين نيست كه بتواند حق شرعى را از صاحبش سلب يانفى كند; اين معنايش ولايت بر شارع است و نه مردم. بلكه معناى ولايت آن است كه حاكم مىتواند مال و مانند آن را كه متعلق حق مىباشند، به خاطر مصالح همگانى، از صاحبش بگيرد. در مساله ما، منع حاكم از قصاص به معناى گرفتن قصاص نيست بلكه به معنى نفى حق و تسلطى است كه شارع براى صاحب خون قرار داده است و چنين چيزى از دايره ولايتخارج است. آرى، حاكم مىتواند صاحب خون را از اعمال حق قصاص خويش منع تكليفى كند، مانند منعى كه در ديگر تصرفهاى اشخاص در حقوق شخصىشان، در صورت تشخيص مصلحت، صادر مىكند. در چنين حالتى قصاص كردن بر صاحب خون حرام مىشود; چرا كه سرپيچى از حكم ولايتى به شمار مىآيد، ولى وضعا جايز است، به اين معنا كه اگر بزهكار را بكشد، قصاصى بر خود او نيست; زيرا داراى حق و سلطه وضعى براى اين كار مىباشد، هر چند بر مخالفت و سرپيچى او از امر حاكم مىتوان او را تعزير كرد. ممكن است گفته شود: يكى از جنبهها و مقتضيات ولايت بر
شخص اين است كه ولى امر بر همان حقى كه صاحب حق
دارد نيز ولايت داشته باشد، و چون صاحب حق اين اختيار
را هم دارد كه بزهكار را ببخشد، پس ولى هم اين اختيار را
دارد. روشن است كه اين سخن هم هرگز مستلزم مشرع
بودن دليل ولايت و يا ولايت بر شرع و شارع نيست، بلكه
همچون ولايت ولى بر صغير و محجور عليه است بدين سان
حق قصاص صاحب خون ساقط شده و او پس از عفو حاكم
حتى وضعا هم نمىتواند اقدام به قصاص نمايد. ولى انصاف آن است كه استفاده چنين ولايتى در باب قصاص بسيار دشوار است; براى همين است كه ولى انسان ديوانه يا خردسالى كه داراى حق قصاص باشد نيز، نمىتواند بزهكار را ببخشد، بلكه بايد صبر كرد تا آن خردسال به حد بلوغ رسيده و خود تصميم بر قصاص يا بخشش بگيرد. نتيجه آن كه ظاهرا حق قصاص از حقوقى است كه تنها به صاحب آن اختصاص داشته و مانند حقوق مالى نمىباشد. و اين بحث نياز به تامل بيشترى دارد. 3. تعزيرات
اختيار حاكم در تعزيرات، بسى گستردهتر است; چرا كه او
حق معين كردن اندازه كيفر و چگونگى آن را به گونهاى كه
كمتر از حد باشد داراست و اين مطلب از بررسى روايات
مختلف در موارد گوناگون به خوبى به دست مىآيد. در اين
جا نمىخواهيم وارد اين بحث و يا بحث از معناى شرط كمتر
بودن تعزير از حد شويم. همچنين از شيوه بيان برخى از
دليلهاى تعزيرات مىتوان دريافت كه حاكم، اختيار بخشيدن
آن را نيز دارد; براى مثال درباره گواه دروغين (=شاهد زور)
داريم كه محكوم به تازيانه است، ولى اندازهاى براى آن
معين نگرديده و به امام واگذار شده است، چنانكه در معتبره
سماعه و تعبيرهاى ديگر آمده است. ظاهر اين تعبير كه امر
تعزير به دست امام مىباشد اين است كه او صاحب اختيار
آن است نه اين كه تنها اندازه و شماره تازيانهها به دست
اوست. اين مطلب را حتى از اين گونه تعبيرها هم مىتوان
استفاده كرد:
«ضربناه ضربا وجيعا لكى لايؤذي الناس»
او را كتك دردناكى زديم تا ديگر مردم را نيازارد.
يا از تعبير ديگرى مانند:
«ثم يلى الوالى بعد ادبهم وحبسهم»
سپس والى به صحنه مىآيد و آنان را تاديب و زندانى مىكند.
اين تعبيرها همگى نشانگر اين مطلب مىباشند كه اختيار
تعزير به كلى به دست امام و حاكم است و مانند حد نيست
كه از پيش تعيين و واجب شده باشد. روايات اين موضوع
شايسته مراجعه و بررسى و دقت است.
افزون بر اينها برخى روايات خاص نيز بر اين مطلب دلالت
دارند. از جمله: معتبره پيشين سكونى:
«واشفع عند الامام فى غير الحد مع الرجوع من المشفوع له»
نزد امام براى كسى كه توبه كرده باشد در غير حد شفاعت
كن.
اين جمله پس از جمله پيشين كه گفته بود: «لايشفعن احد فى حد اذا بلغ الامام، فانه لايملكه» هيچ كس درباره حدى كه نزد امام رسيده استشفاعت نكند; چه او نيز اختيارى در آن ندارد. به روشنى دلالت بر مالك و صاحب اختيار بودن امام دارد
كه در صورت مصلحت مىتواند غير حد را ببخشد. همان
گونه كه پيشتر گفتهايم قيد توبه بزهكار، به حق عفو امام بر
نمىگردد، بلكه مربوط به شفاعتشفيع است; فهم عرفى به
مناسبتحكم و موضوع همين را تاييد مىكند و از اين روى
در همين روايت درباره شفاعت پيش از رسيدن به نزد امام،
كه همان شفاعت نزد صاحب حق در حقوق آدمى است،
شفاعت را مقيد به توبه بزهكار كرده است، در حالى كه پر
واضح است كه حق عفو و پذيرفتن شفاعت براى صاحب آن
حق تضييع شده مشروط به توبه بزهكار نيست. مال باخته
مىتواند حتى در صورت توبه نكردن دزد نيز او را ببخشد و
كسان مقتول نيز مىتوانند قاتل را در هر صورت رها كنند.
روايت ديگر معتبره سلمه از امام صادق(ع) است. «قال: كان اسامة بن زيد يشفع فى الشىء الذي لاحد فيه، فاتى رسول الله(ص) بانسان قد وجب عليه حد فشفع له اسامة، فقال رسول الله(ص) لاتشفع فى حد.» فرمود: اسامة بن زيد در چيزهايى كه حدى در آن نبود شفاعت مىكرد تا اين كه كسى را نزد پيامبر(ص) آوردند كه حدى بر او واجب بود و اسامه براى او شفاعت كرد. حضرت فرمود: درباره حد شفاعت مكن دلالت مفهوم اين روايت نيز بر جواز عفو حاكم در غير حد
روشن است; زيرا گرچه امام(ع) كار اسامه را نقل مىكند،
ولى در مقام بيان حكم است و حكم شرعى در هر دو جنبه
كيفرهاى حدى و غير حدى را روشن مىكند بنا بر اين، در
هر دو جهت مىتوان به اطلاق آن تمسك كرد. اين گفته كه
در اين روايت تنها نپذيرفتن شفاعت در حد از طرف رسول
الله(ص) بيان شده و نه پذيرش آن در غير حد، پس اطلاقى
در اين جهت ندارد، نادرست است; زيرا كه خلاف ظاهر كلام
امام است كه قبول شفاعت را در غير حد از رسول ابتداءا نقل
مىكند و سپس نپذيرفتن شفاعت در حد را از قول رسول
الله(ص) بيان مىكند به ويژه اين كه اين سياق، ظاهر در
تعليل و بيان ضابطه كلى است كه آنچه حد خداوندى باشد،
ولى امر در آن اختيارى ندارد.
دليل ديگر مفهوم رواياتى چون معتبره محمد بن قيس از
امام باقر(ع) است.
«قال: كان لام سلمة زوج النبى(ص) امة فسرقت من قوم
فاتى بها النبى(ص) فكلمته ام سلمة فيها، فقال النبى(ص):يا
ام سلمة! هذا حد من حدود الله لايضيع فقطعها رسول
الله(ص)»
ظاهر حد به ويژه در اين گونه از عبارات و به قرينه روايات
ديگر، كيفرى است كه در برابر تعزير مىباشد، نه مطلق
كيفرها كه شامل حد و تعزير با هم است. البته، گفته مىشود كه اين مفهوم دلالتى ندارد كه در غير حد مطلقا مىتوان شفاعت كرد، ولى از آنجا كه احتمال فرق ميان تعزيرهاى مختلف نظر فقهى نمىرود، مىتوان اين مفهوم جزئى را با عدم احتمال فرق، به كليه كيفرهاى تعزيرى تعميم داد. × × ×
حق عفو براى حاكم است نه قاضى
حق عفو و همچنين تعيين مقدار كيفرهاى تعزيرى به تناسب
جرم و اجراى حدود به طور كلى، به دستحاكم به معناى
ولى است و نه قاضى. در روايات حدود و تعزيرات نيز عنوان
والى، امام، رسول الله(ص)، اميرالمؤمنين(ع) و مانند آنها
آمده است. بلكه در صحيحه معروف حماد - كه مهمترين
دليل شرعى بر مجازاتهاى تعزيرى است - عنوان والى - كه
همان حاكم است - وارد شده: «على قدر ما يراه الوالى من
ذنب الرجل وقوة بدنه»
با صلاحديد والى، متناسب با گناه انسان و توان بدنى او.
از اين جا مىتوان دريافت كه قاضى، هر چند مجتهد باشد،
نمىتواند اندازه تعزير را ابتدائا معين كند، مگر اين كه ولى
امر، افزون بر مقام قضايى، اين كار را نيز به عهده خود او
واگذار كند. البته در اين مطالب تفصيل بيشترى است كه به
فرصتى ديگر وا مىگذاريم. والحمد لله رب العالمين قم، آخر جمادى الثانية 1416 ه.ق. پيش از هر چيز بايد دانست كه مقصود از حدودى كه حق
خداوند به شمار مىآيد، حدّ و كيفرى است كه به عنوان
حقى براى خدا بر بزهكار قرار داده شده است، البته گاهى
سبب آن حدّ، تنها سرپيچى از فرمان خداوند است، مانند
شراب خوارى و زنا و گاهى دشمنى و تجاوز نسبت به مردم،
مانند دزدى، چه اين كه دزدى گرچه تجاوز به مال باخته
است، ولى كيفر بريدن دست براى او قرار داده نشده كه
مانند قصاص و افترا، بزه ديده بتواند دست دزد را قطع كند،
بلكه اين كيفر و مجازاتى است الهى در برابر آنچه مرتكب
شده است، چنانكه آيه شريفه بدان تصريح كرده و از ديدگاه
فقهى نيز مسلّم است و دستهاى از روايات نيز بر آن دلالت
دارند. صريحترين روايت در اين باره صحيحه فضيل است: «عن ابى عبداللّه(ع) فى حديث: اذا اقرّ على نفسه عند الامام بسرقة، قطعه، فهذا من حقوق اللّه.» هرگاه كسى نزدامام بهدزدى اعترافكرد دستشرا مىبرد و اين از حقوقخداوند است. آرى، ميان اين قسم از حقوق الهى و آنچه حق محض خداوند است، مانند زنا و شراب خوارى، فرقى وجود دارد; زيرا از آن جا كه سبب و موضوع بريدن دست در دزدى، همان تجاوز به حقوق ديگرى، يعنى مال باخته، است، او مىتواند دزد را بخشيده يا مال خود را به او هبه كند و حدّى بر او جارى نشود. معناى اين سخن آن است كه حدّ بريدن دست دو جنبه دارد: از جهت اصل كيفر، حقى است از حقوق الهى كه بر تجاوز كنندگان به دارايى ديگران كه آن را از جاى امن آن مىربايند قرار داده شده و اين كيفر را از آن مال باخته نگردانيده است. اما از سويى ديگر چون موضوع اين حدّ، همان تجاوز به مال ديگرى است و اين حق، تابع اراده صاحب مال مىباشد، چنين تجاوزى تنها در صورتى ثابت مىشود كه او راضى نباشد و يا دزد را نبخشد. بنا بر اين از حقوق مردم خواهد بود. نتيجه اين كه ثابتشدن موضوع اين حد، كه همان تجاوز به ديگرى است، از حقوق مردم و تابع اراده آنان است، نه اجراى آن و به كيفر رساندن بزهكار. لازمه چنين مطلبى آن است كه اثبات موضوع اين حدّ، حق مال باخته است و تنها با بينه و شهادت ثابت نمىشود، برخلاف آنچه حدود الهىمحضاست مانند زنا و شراب خوارى كه با بينه و شهادت ثابتمىگردد. لازمه ديگرش اين است كه اگر مال باخته، دزد را ببخشد و نزد حاكم شكايتى نبرد، حدّى بر او جارى نمىشود، برخلاف جايى كه خود دزد نزد قاضى اقرار كرده يا شكايتى نزد حاكم برده شود و با بينه اثبات گردد، سپس مال باخته بخواهد دزد را ببخشد كه چنين چيزى در اختيارش نيست; زيرا كيفر دست بريدن از آنِ مال باخته نيست، بلكه از حقوق الهى است. اين خود، نوع و مرتبهاى از حق الناس است كه از يك سو از حقوق آدميان به شمار مىرود; زيرا مشروط به درخواست صاحب حق است، مانند قصاص و حدّ افترا، و از سويى ديگر حق خداوند است، ولى نه مانند حق اللّه محض، همچون حدّ زنا و شراب خوارى. اين مطلب از چندين روايت معتبر مانند صحيحه حلبى و معتبره سماعه، استفاده مىشود. از اين مطلب، پاسخ ادّعاى تعارض ميان صحيحه پيشين
فضيل، و روايتحسين بن خالد روشن مىشود; زيرا صحيحه
بريدن دست دزد را از حقوق خداوند بر شمرده و بنا بر اين
پس از ثابتشدن اين حدّ با اقرار ديگر لازم نيست تا منتظر
درخواست مالباخته باشيم، درحالى كه در روايتحسينبن
خالد چنين آمدهاست: «اذا نظر - اي الامام - الى رجل يسرق
ان يزجره و ينهاه و يمضى و يدعه. قلت: و كيف ذلك ؟ قال:
لان الحقّ اذا كان للّه فالواجب على الامام اقامته، و اذا كان
للناس فهو للناس.» امام مىتواند نسبت به كسى كه دزدى
كرده تنها نهى كند و او را از اين كار باز دارد و رهايش كند.
به حضرت گفتم: چنين چيزى چگونه ممكن است؟ فرمود: زيرا اگر حقى از آنِ خداوند بود، بر پا داشتن آن بر امام واجب است و هر گاه حقى از آن مردم باشد، اختيارش با خود آنان است. اگر سند اين روايت از جهت محمودى و پدرش بىاشكال باشد، بايد گفت: دلالتى بر اين ندارد كه حدّ بريدن دست از آن دسته حقوق آدمى است كه امام تنها در صورت حضور و درخواست مال باخته مىتواند آن را بر دزد جارى كند. اين روايت فقط دلالت بر آن دارد كه اگر حقى براى انسانى وجود داشته باشد، خواه از جنبه نفى كيفر و درخواست آن و خواه از جهت اثبات موضوع آن كيفر، اجراى آن حدّ تنها با ديدن جرم واجب نيست بلكه وابسته به نظر آدميانى است كه صاحب آن حق مىباشند. به ديگر سخن، در اين جا دو حق وجود دارد: يكى حق دادخواهى و كشاندن مدعا عليه به دادگاه و نزد حاكم براى اثبات بزه، و ديگرى حق خود حدّ و كيفرى كه در آن تجاوزى به آدمى نباشد، بلكه تنها نافرمانى خداست، مانند شراب خوارى و زنا. اين هر دو حق از آنِ حاكم است; اگر كسى را بيابد كه شراب خوارى يا زنا كرده، حدّ را بر او جارى مىكند و چشم به راه كسى كه شكايتى در اين باره مطرح كند نمىماند. در مواردى كه تجاوزى به ديگران صورت گرفته و كيفر آن نيز از آن بزه ديدگان باشد، اجراى حدّ و دادخواهى از آن خود آنان است و مىتوانند از دادخواهى خوددارى كنند. همچنين اگر به حاكمى شكايت برند و بزهكارى او را نيز ثابت كنند، باز هم مىتوانند خود كيفر يا حدّ را ببخشند، چنانكه در قصاص و حدّ افترا بدين گونه است. اما اگر تجاوزى بر ديگران انجام گيرد ولى حدّ و كيفر از آنِ بزه ديده مقرر نشده باشد، مانند حدّ دزدى، در اين جا تنها حق دادخواهى براى آدميان ثابت است و شهادت محتسبان و ماموران حكومتى در آن پذيرفته نيست، چنانكه بر امام نيز واجب نيست كه تنها با ديدن بزه و آگاهى از آن، حدّ را بر بزهكار جارى كند. البته اگر مال باخته دادخواهى كرده باشد، بريدن دست آن دزد واجب مىگردد و ديگر نمىتواند او را ببخشد; چرا كه چنين بخششى از آنِ مال باخته نيست. روايتحسين بن خالد درباره حق دوم است; يعنى حق دادخواهى در دزدى، در حالى كه صحيحه فضيل در مورد حق نخستسخن مىگويد كه همان حق اللّه بودن خود حدّ است و بدين سان تعارضى ميان اين دو نيست. در بيان تعارض نداشتن اين دو روايت كافى است كه بگوييم اگر حدّ به گونهاى است كه مال باخته مىتواند پيش از دادخواهى، دزد را ببخشد، گرچه پس از رفتن به دادگاه نتواند، پس در چنين مواردى برحاكم واجب نيست كه تنها با ديدن بزه، حدّ را جارى كند; زيرا ممكن است بزه ديده بخواهد آن را ببخشد و دادخواهى نكند، پس ناگزير چنين حدّى به خود مردم واگذار شده است و از اين جهت تعارضى ميان روايات نمىتوان يافت. ×××
بحث دربارهحدودى را كه از حقوق خداونداست، در
چندجهت دنبال مىكنيم.جهت نخست: بىترديد دليلهايى كه
به اجراى حدود امر مىكنند، مانند آيات حدّ زنا و دزدى و
روايات، گوياى اين مطلب مىباشند كه ترك حدّ يا بخشيدن
آن پس از ثابتشدن موضوعش جايز نيست، به گونهاى كه هر
گاه در موردى شك كنيم كه آيا بخشيدن جايز استيا نه و
دليل خاصّى هم نداشتهباشيم، ناگزير به همين عمومات
مراجعه مىكنيم. شمارى از روايات به گونهها و لسانهايى
مختلف بر اين مطلب تاكيد يا حتى دلالت دارند. در برخى از
آنها، مانند معتبره پيشين سماعه آمدهاست:«... و ذلك قول
اللّه عزّ و جلّ: والحافظين لحدود اللّه، فاذا انتهى الحدّ الى
الامام، فليس لاحد ان يتركه» ... سخن خداوند بزرگ است
كه فرمود: نگاهبانان حدود خداوند، پس هر گاه حدّى به
امام برسد[و از جانب او باشد]، هيچ كس نمىتواند آن را ترك
كند. و در برخى ديگر، همچون موثقه محمّد بن قيس آمده
است: «انّ الحدّ لايضيّع» حدّ نبايد پايمال گردد. و در دستهاى
ديگر، همچون روايتسكونى آمده است: «لايشفّعنى احد فى
حدّ اذا بلغ الامام، فانّه لايملكه» هرگاه حدّى به امام رسيد،
هيچ كس در آن مورد شفاعت نكند، چرا كه او اختيارى در
آن ندارد. و در دسته ديگرى، همچون روايت ميثم آمده
است: «من عطّل حدّاً من حدود اللّه فقد عاند اللّه وطلب
مضادّته» هر كس حدّى از حدود خداوند را تعطيل كرده و
وانهد، با خداى بزرگ به دشمنى و ضديت برخاسته است. اين روايت را مرحوم كلينى با سندى ديگر از خلف بن حماد نقل كرده است. اگر روايت كردن خلف از امام صادق(ع) را بعيد نشماريم، سند اين روايت بدين وسيله، صحيح خواهد بود. روايات ديگرى نيز از اين دست داريم كه همين تعبيرها را داراست. برخى از بزرگان، جهت اثبات حقّ عفو براى امام در حدودى
كه حق اللّه است، به صحيحه ضريس الكناسى استدلال
كردهاند: «عن ابى جعفر(ع) قال: لايعفا عن الحدود التى للّه
دون الامام. فامّا ما كان من حقّ الناس فى حدّ فلا باس بان
يعفا عنه دون الامام.» از امام باقر(ع) نقل كرده كه فرمود: از
حدود الهى، پيش از امام، عفو نمىشود، اما حدودى كه حق
آدميان باشد، اشكالى ندارد كه پيش از امام بخشيده شود. درباره اين روايت چنين ادعا شده كه اين حديث، دلالت بر آن دارد كه تنها امام حقّ عفو در حدودى كه حق اللّه است را دارد و اين به عنوان يك اصل مطلق است و در جايى كه حق با بينه اثبات شود بايد از اطلاق آن بوسيله روايات ديگر دست كشيد; چرا كه بايد آن حق را اقامه كرد و بخشيده نمىشود. با اين همه ظاهر آن است كه اين روايت چنين دلالتى ندارد و چنين اصلى را ثابت نمىكند، بلكه در مورد مساله پيشين است كه در حدودى كه در آن حق مردم باشد، خود آنان مىتوانند از حق خويش بگذرند، چه نزد امام و چه پيش از مطرح شدن آن در نزد امام، ولى حدودى كه تنها حق خداوند باشد اين گونه نيست. مقصود از واژه «دون الامام» يا نزد امام است و يا پيش از رسيدن به او، اما اين كه منظور از «دون» كسى غير از امام باشد، چيزى است كه احتمال آن نمىرود; چرا كه با تعبير «لايعفا» در هر دو فقره كه فعل مجهول استسازگار نيست. در اين صورت مناسب بود كه بگويد: «لايعفوا عن الحدود التى للّه دون الامام، و امّا فى حدود الناس فلاباس بان يعفو عنه دون الامام» يعنى كسى غير از امام، و اين نكتهاى است بسيار روشن. بلكه بايد فتحتى بنا بر همين معنا هم دلالتى بر عموميتحق عفو براى امام ندارد; زيرا تنها دلالت بر اين دارد كه غير از امام كسى داراى چنين حقى نيست، امّا آيا خود او اين حق را به طور مطلق دارد يا فى الجمله؟ اين چيزى است كه حديث بر آن دلالتى ندارد; چرا كه مفهوم قيد، هرگز بيش از يك قضيه سالبه جزئيه نيست، چنانكه در جاى خودش بررسى و تحقيق شده است. جهت دوم: دستهاى از روايات كه در ميان آنها روايتهاى
معتبر نيز يافت مىشود، دلالت بر آن دارند كه در حقوق
خداوند، آن جا كه با اقرار ثابتشود، امام داراى حق
بخشيدن است، ولى در جاى كه با گواهى و بينه ثابتشود
چنين نيست. از جمله اين روايات، معتبره طلحة بن زيد از
امام صادق(ع) است: «قال حدّثنى بعض اهلى انّ شابّاً اتى
اميرالمؤمنين(ع) فاقرّ عنده بالسرقة، قال: فقال له على(ع):
انّى اراك شابّاً لاباس بهبتد، فهل تقرا شيئاً من القرآن؟ قال: نعم، سورة البقرة. فقال: وهبتيدك لسورة البقرة. قال: و انّما منعه ان يقطعه لانّه لم يقم عليه بيّنة.»گفت: برخى از كسان من چنين نقل كرده كه جوانى نزد اميرالمؤمنين(ع) آمد و به دزدى اعتراف كرد و اميرالمؤمنين(ع) به او فرمود: مىبينم كه جوانى و بخشيدن تو را باكى نيست، آيا خواندن چيزى از قرآن را مىدانى؟ گفت: آرى، سوره بقره. فرمود: دست تو را به سوره بقره بخشيدم. گفت: حضرت از آن روى دست او را نبريد كه بينهاى بر او اقامه نشده بود.اين روايت به طريق شيخ معتبر است و نه صدوق; چرا كه آن را مرسلاً نقل مىكند، و ظاهراً مرسله برقى است كه شيخ با سند خويش از او نقل مىكند; زيرا با آنچه صدوق نقل كرده از نظر متن مطابقت دارد. البته صاحب وسائل چنين پنداشته كه اين از جمله قضاياى اميرالمؤمنين است كه صدوق در مشيخه كتابش به اين قضايا سند معتبرى دارد; در صورتى كه اين روايت به عنوان قضايا اميرالمؤمنين نقل نشده است گرچه مشتمل بر واقع داورى و قضاء مىباشد. دلالت اين حديث بر تفصيل ميان حق خداوند و حق آدميان
روشن است، ولى در استدلال به آن دو گونه اشكال مىشود: 1. اين روايت، بيانگر داورى اميرالمؤمنين است و او امام معصوم مىباشد، و شايد اين حكم مخصوص او بوده و ديگر حاكمان را نتوان شايسته چنين چيزى دانست. اين اشكال با شيوه بيان و نقل امام صادق(ع) ناسازگار است; چرا كه سخن حضرت با نقل اين قضيه و بيان علت اين مطلب كه نبريدن دست براى آن بود كه بينهاى در ميان نبود، ظاهر در آن است كه تمام ملاك براى بخشش حاكم همين مطلب است، نه اين كه او شخص خاصى چون معصوم(ع) است. 2.اين روايت درباره خصوص حدّ دزدى آمده و نمىتوان در حدود الهى ديگر چون تازيانه زدن يا سنگسار كردن و مانند آن همين را گفت، و احتمال فرق ميان آنها وجود دارد. در پاسخ مىتوان گفت كه عبارت ذيل روايت، از ديد عرف ظاهر در تعليل بوده و نام آوردن از دست بريدن تنها از آن روست كه مورد سخن، اين كيفر بود. به ديگر سخن: عبارت پايانى حديث گويا پاسخى است از اشكال موجود در ذهن اهل شرع كه چگونه ممكن استيكى از حدود خداوند تعطيل و وانهاده شود؟ و چون اين نكته اختصاص به حدّ دزدى ندارد، پاسخ نيز ظاهر در عموم است و اين كه تنها در جايى حاكم، اختيارى در حدّ ندارد كه بينهاى در ميان باشد. |