الصفحة السابقة5. ديگر احكام هدنه پاره اى ديگر از احكام هدنه به جا مانده است كه آن ها را
طى چند مساله بيان مى كنيم:
مساله نخست : اقدام به صلح، به دست امام است و يا كسى
كه از سوى امام، مشخصا براى اين كار منصوب شده است. در شرايع و منتهى و كتب ديگر بدين نكته تصريح شده است، و علامه در منتهى مى فرمايد: «لا نعلم له خلاف؛ يعنى براى اين مساله مخالفى نمى شناسيم.» آنان به دليل روشنى اين مساله و نبود مخالفى در اين مورد، به همين حد اكتفا كرده و از آن گذشته اند. ليكن طرح ابعاد كامل اين مساله نيازمند توجه به چند نكته است. يكى آن كه اثبات اين حق براى امام گاه به معناى آن است كه كسى ديگر در عرض او از اين حق برخوردار نيست. بنابراين فرماندهان نظامى، فرمانداران شهرها، فقها و افراد عادل و ديگر بزرگان -چه برسد به عامه مردم حق انعقاد هدنه را ندارند . ظاهرا همه فقهاى ما بر اين مطلب هم داستان هستند. دليل انحصار چنين حقى به دست امام -يا شحص منصوب از سوى او آن است كه اولا مسائلى از اين دست و با چنين اهميتى كه مربوط به اداره كشور است و سرنوشت امت بدان گره خورده است، متوجه رئيس مسلمين و مدير امورشان است، نه ديگرى، مسائلى چون جهاد و ديگر امور مهم حكومتى نيز اين گونه است و عرف جهانى هم به اين اصل اذعان دارد. ثانيا دخالت ديگرى جز امام در امر هدنه به تعطيل جهاد خواهد انجاميد. زيرا در هر جنگى گروهى از مردم پيدا مى شوند كه خواستار پايان جنگ و مهادنه با دشمن باشند. ثالثا دادن اختيار به دست ديگران، به هرج و مرج و نابسامانى در كشور و اختلال امور مى انجامد. انحصار چنين حقى گاه نيز به معناى آن است كه در طول امام -يعنى در فرض نبود و يا عدم حضورش تنها كسان خاصى صلاحيت بستن پيمان صلح را دارند و اين حق قابل تسرى به ديگران و عامه نيست. در اين صورت بايد به اين مساله بپردازيم و ببينيم چه كسانى در زمان غيبت امام واجب الاطاعه از اين حق برخوردارند. بنابر اصل ولايت عامه فقيه در زمان غيبت، ولايت او همچون ولايت شخص امام است و بعيد نيست مقصود فقها از واژه «امام» در تعبيراتشان، اعم از امام معصوم باشد. در اين صورت كسانى كه اقدام به جهاد ابتدايى را در زمان غيبت جايز مى دانند، به فحواى ادله تشريع جهاد، اقدام به بستن پيمان صلح را نيز براى ولى فقيه جايز خواهند دانست، چون همان طور كه آشكار است، جهاد ابتدايى بسيار مهم تر و سترگ تر از مهادنه است، زيرا آن يك برافروختن آتش جنگ است و اين يك خاموش كردن آن. اما در صورتى كه جهاد ابتدايى در زمان غيبت جايز دانسته نشود، باز با ادله ولايت فقيه، مى توان ولى فقيه را صاحب اختيار در بستن پيمان صلح دانست. اين مطلبى است كه از سخنان صاحب جواهر؛ به دست مى آيد. اما كسى كه فقيه نيست ولى در طبقات بعدى ولايت در
زمان غيبت قرار دارد -بنابر قول به ولايت غيرفقيه از
هت حسبه در صورت فقدان فقيه در عصر غيبت به دليل
حسبه متولى انعقاد پيمان صلح خواهد بود و در عرض او
ديگر مردمان در اين مورد حق دخالت ندارند . ظاهرا
مقصود كاشف الغطاء؛ همين است آن جا كه مى فرمايد: «و
ليس لغير الامام او نائبه الخاص او العام او الامراء و الحكام مع
عدم قيام من تقدم، المهادنة، لان سائر الرعية لايرجع اليهم
امر الحروب؛ يعنى جز براى امام يا نائب خاص يا عام او و يا
اميران و حاكمان -در صورت نبود افراد مقدم بر آنان حق
بستن پيمان صلح نيست. زيرا امور جنگ به ديگر مردمان
ارجاع داده نمى شود.» چه بسا مقصود صاحب جواهر؛ از تعبير
«نائب الغيبه» كه آن را به صورت مطلق در كلام خود آورده،
همين باشد. اما گفتگو درباره كسانى كه ولايت شرعى در زمان غيبت ندارند مانند اميران و حاكمانى كه با قدرت و غلبه كرسى حكومت را به چنگ آورده اند، نيازمند تفصيل بيشترى است. صاحب جواهر؛ صلاحيت آنان را در مورد هدنه بعيد نمى داند و براى اثبات آن به دلايلى استناد مى كند چون روايت صدوق؛ از امام رضا(ع) در مورد حكم به استمرار آن چه عمر بر بنى تغلب حكم كرده بود. ديگر آن كه سيره عالمان و همه مسلمين بر پذيرش جزيه از حاكمان مانند پذيرش خراج بوده است... اشاره به جزيه باآن كه مختص به اهل ذمه است و ارتباطى با دشمنى كه با او صلح مى شود ندارد، شايد به عنوان ذكر موارد مشابه در اين باب باشد، تا نشان دهد كه حاكم در اين گونه امور صلاحيت دارد و هيچ يك از اصناف مسلمين از عالمان و عامه منكر آن نبوده و در آن مناقشه نكرده اند. در هر صورت احتمال دارد مقصود صاحب جواهر از اين گفته همان مطلبى است كه پيشتر از كاشف الغطاء نقل كرديم. در نتيجه اين سخن مى توان گفت كه هر عملى از سوى مردم كه پيمان صلح منعقد شده از سوى اين حكام را نقض كند، حرام است. ليكن اين استدلال قابل خدشه است، نخست، از آن رو كه
روايت مذكور مرسله است و به دليل مشكل سندى نمى توان
بدان اعتماد كرد و اين ادعا كه مرسله هاى صدوق اگر به
شخص امام نسبت داده شده باشد -به دليل اعتمادى كه به
صدوق هست در حكم حديث مسند است، منطبق بر مبناى
معروف و مقبول در مورد حجيت خبر واحد نيست و آن چه
كه ضعف سند اين حديث را برطرف كند نيز در ميان نيست.
دوم، آن كه موضوع اين حديث مصالحه ميان خليفه و
گروهى از اهل ذمه در مساله اى مالى است و اين كجا و
مساله هدنه كه عبارت از پايان دادن به جنگ و صلح با
دشمن جنگى است كجا؟ بنابراين الحاق بحث ما به مورد اين
روايت جز با قياسى كه از نظر اماميه مردود است، ممكن
نيست.
سوم، آن كه حكمى كه از سوى عمر صادر شد گرچه -همان
طور كه امام رضا(ع) روشن ساخت نافذ است، ليكن حكمى
بود در مورد واقعه اى خاص و چه بسا نفوذ و روايى آن به دلى
تنفيذش از سوى اميرالمؤمنين(ع) و يا مانند آن باشد. لذا
صحت چنين عملى آن گونه كه صاحب جواهر مدعى است، به
معناى صحت همه رفتارها و احكام صادره از سوى حاكمان
و اميران نيست. چهارم، آن كه احتمال دارد فرموده حضرت(ع) در مرسله كه «فعليهم ما صالحوا عليه و رضوا به؛ يعنى آنان ملزم به آن چه بر آن مصالحه كردند و بدان رضايت دادند، هستند.» امضاى حكم عمر درباره آنان باشد كه ظاهرا تا زمان حضرت(ع) بدان عمل مى شده است و اين كار به دليل نياز گروهى از شيعيان به تعامل با بقاياى بنى تغلب و درخواست آنان مبنى بر تصحيح معاملاتشان، صورت گرفته و امام به عنوان ولى امر مسلمين پيمانى را كه عمر ده ها سال پيش بسته بود امضا كرده و مجاز دانسته باشد. طبق اين احتمال -كه چندان از لحن حديث هم دور نيست صحت عمل خليفه -گرچه به عنوان «قضية في واقعه» نيز مقبول نيست و نيازمند امضاى امام عادل است. تعبير امام در پايان حديث كه «الى ان يظهر الحق؛ تا آن كه حق پديدار شود» نيز مؤيد اين احتمال است. زيرا اين فقره از حديث گوياى آن است كه اين حكم به عنوان حكم ولايتى از امام رضا(ع) صادر شده است. حاصل آن كه استناد به چنين حديثى، براى اثبات نفوذ و روايى پيمان صلحى كه غير امام عادل آن را منعقد مى كند، سخت از صواب به دور است. سيره اى نيز كه براى اين مساله ادعا شده است، گوياتر و نيرومندتر از روايت مذكور نيست و با درنگى كوتاه، اشكالات آن هويدا مى گردد. با اين حال، انكار روايى و نفوذ پيمان صلحى كه از سوى حكام ناحق بسته مى شود به طور مطلق و بى استثنا، نيز پيامدهايى دارد كه نه هيچ فقيهى كه حتى افراد متوسط در فهم مبانى دين نيز بدان ملتزم نمى گردند. زيرا چه بسا كه در صلح مصلحت كاملى براى مسلمانان و سرزمينشان و سرنوشتشان باشد و ادامه جنگ مايه زيان آنان و تباه شدن خون و مالشان گردد. در حقيقت فرض ما در مورد روايى و ناروايى پيمان صلحى كه حاكم جائر منعقد مى سازد جايى است كه اين صلح براى مسلمانان، مصلحت مند باشد وگرنه اصل پيمان صلح باطل است، اگرچه از سوى امام عادل منعقد شده باشد. گمان نمى كنم كه فقيهى به افتادن به گرداب مفسده و نابودى انسان هاى بى گناه و تباه شدن اموال و ديگر پيامدهاى جنگى خونين، فتوا دهد و بدان ملتزم گردد. بنابراين ظاهرا ارتكار شرعى و ذهن متعارف متشرعان به پذيرش پيمان صلح مصلحت مندى كه از سوى حاكم جائر منعقد شده است، حكم مى كند، گرچه چنين عملى و اقدامى از سوى جائر تصرف در امرى است كه حق آن را ندارد و شرعا بر او حرام است. والله العالم. مساله دوم : آيا مى توان عوض مالى را در هدنه شرط كرد؟ مقتضاى قاعده جواز آن است. زيرا در مفهوم هدنه چيزى كه مانع آن باشد وجود ندارد. لذا مى بينيم كه صاحب جواهر؛ به هنگام شرح معناى آن صراحتا مى گويد كه گاه در برابر عوض و گاه بدون عوض است و سخن فقهايى چون شيخ در مبسوط و علامه در قواعد را كه آن را به «غيرعوض» مقيد ساخته اند، تاويل مى كند كه مقصودشان آن است كه در نظر گرفتن عوض مقوم آن نيست و در آن معتبر نيست، نه آن كه عدم عوض، معتبر است. وانگهى مقتضاى اطلاق ادله هدنه مانند آيه شريفه: «و ان جنحوا للسلم فاجنح لها» نيز جواز در نظر گرفتن عوض است. مقتضاى اطلاقات اعتبار شرط كه معروف است، نيز چنين است. پس جايز بودن شرط مالى در هدنه فى الجمله بى اشكال است. ليكن گاه تفاوتى گذاشته مى شود ميان مالى كه مؤمنان از كافران مى گيرند و مالى كه مؤمنان به آنان مى پردازند. مورد نخست كمترين اشكالى ندارد، به دليل آن چه گفتيم و به سبب اولويت نسبت به هدنه بى عوض مالى. اما در مورد شق دوم از احمد حنبل و محمد ابن ادريس شافعى، منع آن به طور مطلق نقل شده است. ليكن هيچ يك از فقهاى ما چنين حكمى نكرده اند، اما پاره اى ميان حالت ضرورت و عدم آن تفاوت گذاشته اند و آن را در غير مورد ضرورت منع كرده اند؛ مانند علامه حلى؛ در تذكره، كه آن را از شروط فاسد شمرده مى فرمايد: «او دفع المال اليهم مع عدم الضرورة الداعية الى ذلك؛ يعنى يا پرداخت مال به آنان بى ضرورتى كه بدان فرا بخواند.» در منتهى نيز مى فرمايد: «و اما اذا لم يكن الحال، حال ضرورة فانه لايجوز بذل المال بل يجب القتال و الجهاد لقوله تعالى: ؛ژرس ز÷ قاتلوا الذين لا يؤمنون بالله... حتى يعطوا الجزية؛ژرس ز÷، و لان فيه صغارا و هوانا. و اما مع الضرورة فانما صير الى الصغار دفعا لصغار اعظم منه، من القتل و السبى؛ يعنى و اگر حالت، حالت ضرورت نبود، دادن مال به آنان جايز نيست، بلكه جهاد و قتال واجب است به دليل گفتار پروردگار متعال: ؛ژرس ز÷با آنان كه به خداى ايمان ندارند، بجنگيد... تا جزيه بدهند؛ژرس ز÷ و به دليل آن كه در دادن مال خوارى و خفت است. اما در حال ضرورت، بدين خوارى تن داده مى شود، براى پرهيز از خوارى بزرگتر از آن؛ يعنى كشته شدن و اسارت.» پاره اى ديگر از فقها از شرط ضرورت، به شرط مصلحت عدول كرده اند. كاشف الغطاء؛ مى فرمايد: «ولو وقعت مشروطة بعوض قل او كثر... او بسائر الشروط الشرعية، اتبع الشرط و يشترط فيها موافقة مصلحة المسلمين؛ يعنى اگر هدنه مشروط به عوض مالى -كم يا زياد و يا ديگر شروط مشروع منعقد شد، شرط رعايت مى شود به شرط آن كه موافق مصلحت مسلمين باشد.» ظاهرا مرجع ضمير در «فيها» كلمه «الشروط» است و اگر مرجع ضمير، هدنه باشد نيز بازگشت آن به اين نكته خواهد بود كه شرط بايد موافق مصلحت مسلمين باشد. صاحب جواهر؛ پس از نقل سخن علامه در منتهى مبنى بر مشروط بودن پرداخت مال به حالت ضرورت، مى فرمايد: «بل لايبعد الجواز مع المصلحة للاسلام و المسلمين ايض؛ يعنى هم چنين بعيد نيست كه در صورت مصلحت مندى براى اسلام و مسلمين جايز باشد.» مرحوم آيت الله خويى در منهاج الصالحين مى فرمايد: «و لا فرق في ذلك بين ان تكون مع العوض او بدونه، بل لا باس بها مع اعطاء ولى الامر العوض لهم اذا كانت فيه مصلحة عامة؛ يعنى در صلح تفاوتى نيست ميان آن كه در آن عوضى تعيين شود يا نشود. بلكه اشكالى ندارد كه ولى امر به آنان عوضى دهد در صورتى كه مصلحت فراگيرى در آن باشد.»
به نظر ما اين شرط كه پرداخت مال بايد موافق مصلحت
باشد، بديهى است و در آن كمترين شكى نيست و هيچ كس
به جواز پرداخت مال به كفار در هدنه در صورتى كه خلاف
مصلحت باشد، ملتزم نمى گردد. زيرا مشروعيت اصل هدنه
مشروط به مصلحت مندى است و بالطبع اين شرط و ديگر
شروط نيز بايد داراى مصلحت باشد. اما مشروط دانستن
پرداخت مال به حالت ضرورت كه در كلام علامه و برخى از
عالمان اهل سنت آمده است، به معناى آن است كه پرداخت
مال به كافران گرچه داراى مصلحت باشد هم حرام است و
تنها به هنگام ضرورت و براثر اضطرار اين حرمت -چون ديگر
محرمات برداشته مى شود. بنابراين اين سخن، به عدم جواز
پرداخت مال به طور مطلق بازمى گردد. زيرا قائلان به حرمت
نيز، در حالت اضطرار ناگزير آن را جايز مى دانند. حال اين
پرسش پيش مى آيد كه دليل بر حرمت پرداخت مال به كفار
چيست؟ علامه اولا به استناد آيه شريفه و ثانيا چون پرداخت
مال مستلزم خوارى است، آن را حرام مى داند. حال آن كه
اين دو دليل از اثبات مدعاى ايشان ناتوان هستند. زيرا آيه،
به دليل هدنه تخصيص خورده است وگرنه هرگز هدنه جايز
نخواهد بود. حال كه پذيرفتيم اين آيه، به هدنه تخصيص
خورده است، براى مشخص ساختن موضوع اين جواز بايد به
ادله هدنه رجوع كنيم. پيشتر گفتيم كه عموم ادله هدنه
شامل هر شرطى مى شود، جز آن چه مخالف كتاب خدا است. مخالفت اين شرط با كتاب خدا نيز ثابت نشده است. اما اين ادعا كه چنين شرطى مايه خوارى مسلمانان مى گردد، صغرا و كبرايش مخدوش است. صغراى آن مخدوش است به دليل آن كه پرداخت مال همواره مايه خوارى نيست و چه بسا كه شخص نيرومندى به شخص ضعيفى اموالى بپردازد، تا از شرش ايمن باشد. مثال روشن آن، رفتار رسول خدا(ص) با عيينة بن حصين است. حضرت رسول(ص) به روايت اسكافى و برخى از اهل سنت، در جنگ احزاب براى آن كه عيينه را از اردوگاه ابوسفيان جدا كند، مالى به او پرداخت.
كبراى اين قياس نيز مخدوش است، زيرا به طور مطلق
نمى توان به حرمت آن چه مايه خوارى مى گردد، حكم كرد. چه بسا خوارى هايى كه مصلحت بزرگى براى اسلام و مسلمانان در پى داشته باشند و در چنين مواردى حرمت آن ها مسلم نيست. شايد يكى از مثال هاى تاريخى اين مساله ماجراى صلح حديبيه است كه در آن مسلمانان به خواست كافران تن دادند و ناچار شدند صلح نامه را به شكلى كه آنان مى خواستند تنظيم كنند و تعبير «بسم الله الرحمن الرحيم» را از عنوان صلح نامه و عنوان «رسول الله» را از كنار نام پيامبر عظيم الشان حذف كنند. ليكن خداوند متعال به اين صلح آنان بركت داد و بردبارى آنان را در راه خدا ارج نهاد و از آن با عنوان فتح آشكار ياد كرد و اين آيه را -بنا بر آن كه درباره اين واقعه نازل شده باشد فرود آورد: «انا فتحنا لك فتحا مبينا.»
مساله سوم : آيا جايز است كه مسلمانان خود پيشنهاد كننده
صلح باشند؟ يا آن كه جواز آن منوط به آن است كه كافران
پيشنهاد دهنده آن باشند؟ ظاهرا فقها -از آن جا كه اين
مساله را عنوان نكرده اند تفاوتى ميان اين دو صورت قائل
نشده اند. جز آن كه بنا به قرائنى ممكن است چنين به ذهن
خطور كند كه ادله جواز هدنه اختصاص به مواردى دارد كه
كافران آن را پيشنهاد كنند. حتى از پاره اى ادله، ممكن
ست حرمت فراخوان به صلح استفاده شود. يكى از ادله اى كه
از آن استفاده مى شود مشروعيت هدنه اختصاص به حالتى
دارد كه كافران، پيشنهادكننده آن باشند اين آيه شريفه
است: «و ان جنحوا للسلم فاجنح لها» امر به تن دادن به صلح،
مشروط به گرايش كافران به آن است و از آن برمى آيد كه
مشروعيت اقدام به صلح منوط به دعوت كافران به آن است. زيرا اصل، در رفتار با كافران حربى، جهاد است و ادله صلح آن را تخصيص مى زند و در صورت پيشنهاد كافران آن را مجاز مى شمارد و از قاعده كلى خارج مى كند. پس بايد به همين قدر متيقن اكتفا كرد و از آن فراتر نرفت. آياتى نيز كه به پايبندى به پيمان هايى كه با كفار بسته شده تا پايان مدت آن ها فرمان مى دهد، ناظر به معاهداتى است كه ميان پيامبراكرم(ص) و كفار بسته شده بود و متعرض كيفيت آن ها نمى شود. رواياتى نيز كه در باب اين معاهدات وجود دارد، روشن نمى كنند كه اين معاهدات به پيشنهاد مسلمانان بوده باشد. بنابراين نسبت به جايى كه مسلمانان پيش قدم در هدنه باشند، اطلاقى ندارند.
از آن چه امام على(ع)در عهدنامه خود به مالك اشتر
فرموده و در نهج البلاغه نقل شده و مانند آن در تحف العقول
و دعائم الاسلام است و ما پيشتر از آن سخن گفتيم نيز، چنين
برمى آيد كه مشروعيت صلح، مختص به صورتى است كه
كافران پيش قدم در آن و پيشنهاد دهنده آن باشند.
حضرت(ع) در اين عهدنامه مى فرمايد: «و لا تدفعن صلحا
دعاك اليه عدوك، لله فيه رضى؛ يعنى صلحى را كه دشمنت
تو را بدان مى خواند و مرضى خداوند است، رد مكن.» از اين
تعبير چنين استفاده شده است كه نپذيرفتن صلحى كه
دشمن پيشنهاد دهنده آن است، نهى شده است. بنابراين از
اين جمله دو نكته استنباط مى شود: نخست، آن كه نپذيرفتن
صلح -نه پيشنهاد نكردن آن نهى شده است و دوم، آن كه رد
كردن صلحى كه دشمن بدان فرامى خواند نهى شده است. پس شرط مشروعيت صلح آن است كه دشمن آن را پيشنهاد كند، در غير اين صورت، حكم وجوب جهاد به جاى خود باقى است.
حاصل آن كه پاره اى از ادله صلح نسبت به جايى كه
مسلمانان پيشنهادكننده آن هستند، مهمل و مجمل است؛
مانند رفتار پيامبراكرم(ص) با كافران روزگار خود و آيات
دال بر معتبر بودن معاهدات منعقد شده با كفار. پس اين
دسته از ادله اطلاقى ندارد. پاره اى ديگر از ادله صلح نيز
تقريبا دلالت بر آن دارد كه جواز هدنه مختص به صورتى
است كه كافران پيشنهادكننده آن باشند. بنابراين، موردى
كه مسلمانان پيشنهادهنده صلح هستند از شمول ادله خارج
مى ماند و مشمول حكم وجوب جهاد قرار مى گيرد. افزون بر
آن، آيه شريفه: «ولا تهنوا و تدعوا الى السلم و انتم الاعلون و
الله معكم» ظهور در آن دارد كه دعوت به صلح حرام است.
بنابراين اگر فرض كنيم اطلاقى در كار باشد كه صلح را در
هر صورتى مشروع بداند، با اين آيه مباركه مقيد مى شود. حال آن كه ما حتى اطلاقى در اين مورد نداريم.
از آن چه گذشت، دريافتيم كه صلح مشروع، صلحى است
كه دشمن آن را پيشنهاد كند و خواهان آن باشد و بس. زيرا
جز اين صورت مشمول ادله جواز صلح نمى گردد، بلكه
هم چنان مشمول دليل نهى از آن است؛ يعنى همين آيه
شريفه.
با اين همه، مى توان در برداشتى كه از اين ادله شده
ست خدشه كرد. در آيه «جنوح»، لفظ جنوح به معناى تمايل
به چيزى است و اعم از پيش قدمى و پيشنهاد است و چه بسا
كه كسى به چيزى مايل باشد، بى آن كه پيشنهادش كند. بنابراين تعبير «و ان جنحوا» در آيه شريفه به معناى آن است كه اگر آنان به صلح تمايل نشان دادند و از آن تن نزدند، تو نيز بدان تمايل نشان بده، و در آن هيچ اشاره اى به پيشنهاد و اين كه از كدام طرف باشد، نشده است. لذا اين آيه -والله اعلم درصدد بيان اصل مشروع بودن صلح است، آن گاه كه دشمن بدان تمايل داشته باشد و از آن تن نزند. روشن است كه اگر دشمن خواستار صلح نباشد و بدان تمايل نشان ندهد، امكان برقرارى آن از سوى مسلمانان نيست. مى توان اين استدلال را اين گونه نيز تقرير كرد و گفت: براساس اين آيه، شرط مشروع بودن صلح آن است كه دشمن نيز خواستار آن باشد و اگر دشمن خواستار آن نباشد، صلح جز با درخواست ذليلانه مسلمانان، برقرار نخواهد شد و اين چنين صلحى است كه قطعا خارج از دايره مشروعيت است، نه صلحى كه با پيشنهاد مسلمانان و البته بدون خوارى باشد. لذا تمايل دشمن شرط طبيعى -نه شرعى صلح است. اين شرط با اين كه شرطى طبيعى است نه شرعى شايد جه ذكر آن در آيه، اين باشد كه آيه در مقام بيان اين مطلب است كه هرگاه براى شما فرصت برقرارى صلح فراهم شد، به اين صورت كه دشمن بدان تمايلى نشان داد، دليلى ندارد كه همچنان جنگ را ادامه دهيد و بارسنگين آن را بر دوش بگيريد، پس شما نيز بدان تمايل نشان دهيد و در مورد پيامدهاى آن بر خدا توكل كنيد. «ان» شرطيه در اين آيه در حقيقت به معناى ««اذا» است -كه خود حرف شرط ديگرى است و براى بيان فراهم آمدن زمينه طبيعى صلح به كار رفته است. در دلالت آيه شريفه : «و لا تهنوا و تدعوا الى السلم» بر نامشروع بودن پيشنهاد صلح از سوى مسلمانان نيز، مى توان خدشه كرد و گفت كه متعلق نهى در اين آيه دو شىء مجزا از يكديگر نيست، بلكه يك شىء است كه اجزاى آن بر يكديگر مترتب شده اند. توضيح آن كه قرار گرفتن دو شىء در دايره نهى، به دو صورت خواهد بود: ياآن كه هر يك مستقل از ديگرى متعلق نهى است؛ مانند آن كه بگوييم: اذا صمت لاتاكل و لاتشرب؛ يعنى چون روزه گرفتى نخور و نياشام، كه در آن حرف نهى تكرار شده است. از اين قبيل است آن جا كه خداوند متعال مى فرمايد: «و لا تهنوا و لا تحزنو؛ سست مشويد و اندوهگين مشويد.» در اين جا سستى و اندوه دو مساله جداگانه اند كه هر يك به تنهايى متعلق نهى واقع شده است و هيچ يك مترتب بر ديگرى نيست، لذا حرف نهى بر سر هر دو تكرار شده است. گاه نيز متعلق نهى، در حقيقت، يك مساله است و مساله دوم به عنوان نتيجه آن ذكر شده است؛ مانند آن كه بگوييم: «اذا كنت صائما فلا تاكل و تفطر؛ هرگاه روزه بودى، چيزى مخور كه روزه ات را خورده اى.» در اين جا متعلق نهى خوردن است و افطار (روزه خوارى) نتيجه آن است. در چنين مواردى، بى گمان مساله دوم نيز نخواستنى است، اما مستقلا متعلق نهى قرار نمى گيرد، بلكه صرفا آن را ذكر مى كنند تا دانسته شود كه اين يك، مترتب بر مساله اول و محكوم به حكم آن است، لذا حرف نهى در آن تكرار نمى شود. آيه شريفه : «و لا تهنوا و تدعوا الى السلم» نيز از همين سنخ است و آن چه متعلق نهى واقع شده است، سستى در برابر دشمن و از دست دادن ثبات و احساس ضعف و زبونى و ترديد در ادامه جهاد است و دعوت به صلح به عنوان نتيجه اين ضعف و زبونى ذكر شده است. دعوت به صلح در چنين موقعيتى در حقيقت درخواست صلح از دشمن از موضع ضعف و زبونى است كه بى شك امرى نخواستنى است، ليكن آن چه موجب اين گونه درخواست صلح مى شود، همان ضعف و سستى است كه متعلق نهى قرار گرفته است. بنابراين در اين آيه از اصل دعوت به صلح نهى نشده است، بلكه از سستى و زبونى نهى شده است و به تبع آن از دعوت به صلح نيز نهى شده است. (بر حسب ظاهر كلام، دعوت به صلح در دايره نهى واقع نشده است بلكه به قرينه مقامى از آن نهى شده است). براين اساس حاصل مراد آيه -والله اعلم آن است كه دچار ضعف و سستى نشويد كه اين حالت شما را به درخواست صلح وادارد، و از آن استفاده مى شود كه درخواست صلحى كه ناشى از ضعف و سستى باشد، مبغوض شارع و بى اعتبار است. زيرا هيچ چيز مانند اين گونه درخواست ذليلانه صلح و پيشنهاد از موضعى كه مناسب شان اسلام و مسلمين نيست، به كرامت اسلام و عزت مسلمين زيان نمى زند. اما اين كجا و حرمت دعوت به صلح به طور مطلق كجا؟ ديديم كه گاه درخواست صلح از موضع قدرت و عزت است. پس همواره ضعيفان نيازمند صلح نيستند، بلكه چه بسا نيرومندانى كه خواهان صلح باشند و آن را به مصلحت بدانند. مثال روشن اين مورد، پيشنهاد صلح رسول خدا(ص) به عيينه بن حصين در قبال دادن مالى فراوان به او بود، در حالى كه حضرت(ص) بسيار از او نيرومندتر بودند. براساس آن چه گفته شد، آيه شريفه به طور مطلق دلالتى بر ادعاى حرمت صلحى كه از آغاز به پيشنهاد مسلمانان باشد، ندارد. آن چه برداشت ما را تاييد مى كند، مطلبى است كه به
دنبال آيه آمده است و در مقام تعليل حكم نهى است. خداوند متعال پس از اين نهى مى فرمايد: «و انتم الاعلون؛ حال آن كه شما برتريد.» در حقيقت اين علت با سستى نورزيدن و از موضع ضعف درخواست صلح نكردن، تناسب دارد و با دعوت به صلح در صورتى كه ناشى از ضعف نباشد و از موضع قدرت باشد، تناسبى ندارد. در مورد سخن اميرمؤمنان(ع) كه فرمود: «لا تدفعن صلا
دعاك اليه عدوك...» نيز مطلب آشكار است. زيرا اشاره به
صلح طلبى دشمن در اين كلام براى بيان مشروط بودن صلح
بدان نيست، بلكه براى بيان دليل پذيرش صلح و فوايد آن
است. اين نكته از تامل در جملات پس از آن به خوبى آشكار
مى شود. حضرت پس از بيان مطلب پيشگفته، در بيان منافع
صلح مى فرمايد: «فان في الصلح دعة لجنودك وراحة همومك
و امنا لبلادك...؛ يعنى زيرا كه در صلح آرامشى براى
سپاهيانت است و آسايشى از دغدغه هايت و ايمنى شهرهايت.
» بنابراين، سخن حضرت در حكم آن است كه كسى بگويد: «هرگاه دشمن خود، تو را به صلح فرا بخواند، چه دليلى بر ادامه جنگ و نپذيرفتن چنين صلحى وجود دارد، با اين كه چنين و چنان فوايدى دارد؟» به فرض كه برداشت فوق پذيرفته نشود و ادعا شود كه اين حديث مستقيما و مشخصا بر اين مطلب دلالت دارد كه مشروعيت صلح مشروط به پيش قدمى دشمن براى برقرارى آن است، در اين صورت دلالتش بر عدم جواز ديگر صور صلح، تنها بر مبناى پذيرش مفهوم وصف يا مفهوم لقب خواهد بود، كه اعتبار آن نيز محل مناقشه جدى و آشكار است. حاصل همه ادله آن است كه صلح جايز است، خواه به
پيشنهاد كافران باشد، خواه به درخواست و دعوت مسلمانان،
بى هيچ تفاوتى ميان اين دو صورت. البته اگر پيش قدمى
مسلمانان در اين كار، مايه خوارى آنان و بى عزتى و
كسرشوكتشان شود، به مقتضاى آن چه از دو آيه شريفه
مذكور استظهار كرديم، جايز نخواهد بود و مصلحت مندى
چنين صلحى نيز نمى تواند موجب جوازش گردد. زيرا
همان طور كه پيشتر گفتيم اطلاقات ادله احكام شرعى، با
مصالحى كه ما در قضايا استنباط مى كنيم، مقيد نمى شود.
لذا مصلحت در ارتكاب فعل حرام، حرمت آن را برطرف
نمى كند و مصلحت در ترك واجب، حكم وجوب را نمى زدايد. البته ادله احكام با اضطرار مقيد مى شود. چون دليل آن -همان طور كه در جاى خود تبيين شده است حاكم بر ادله احكام است. مساله چهارم : در چه مواردى نقض هدنه جايز است؟ پس از آن كه پيمان صلح به صورت صحيح منعقد شد، شكستن آن بى شك حرام است و ما در مباحث فصل چهارم حرمت غدر را كه به معناى نقض پيمان ها و معاهداتى است كه با دشمن بسته شده بيان كرديم و ادله حرمتش را از كتاب، سنت و جز آن ها برشمرديم و حتى يادآور شديم كه قدر متيقن و مقصود قطعى پاره اى از آيات قرآن، همين شكستن پيمان صلح است و از طريق الغاى خصوصيت، به ديگر پيمان ها سرايت داده مى شود و به حرمت شكستن آن ها حكم مى گردد. آيات شريفه اى مانند: «الا الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئا...» و «فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم» و رواياتى كه در باب بيست و يكم از ابواب جهاد العدو كتاب وسائل آمده، از ادله حرمت نقض عهد هستند. علامه حلى در تذكره حديثى از رسول خدا(ص)نقل مى كند كه فرمود: «من كان بينه و بين قوم عهد فلا يشد عقدة و لا يحلها حتى ينقضى مدتها او ينبذ اليهم على سواء؛ يعنى هر كسى با قومى پيمانى دارد، نه تصميمى بگيرد و نه آن را فسخ كند مگر آن كه مدت پيمان به سر آيد و يا آن كه به آنان اعلام كند كه[بر اثر پيمان شكنى آنان] پيمانشان ديگر اعتبارى ندارد.» حال پس از پذيرش اصل حرمت شكستن پيمان صلح،
مى گوييم كه بى هيچ شبهه و اختلافى، در صورتى كه دشمن
در شكستن صلح پيش قدم شود، شكستن آن از سوى
مسلمانان جايز خواهد بود. دلايل جواز اين كار عبارتنداز:
يك : همان ادله اى كه معاهدات منعقد شده با دشمن را
معتبر مى داند، اعتبارش را مشروط و موكول به پايبندى
دشمن به آن ها شمرده است؛ مانند اين آيه شريفه: «فما
استقاموا لكم فاستقيموا لهم؛ يعنى پس تا هنگامى كه در
برابر شما پايبند پيمان خود باشند، شما نيز پايبند پيمان
خود باشيد.» از اين بالاتر، شكستن پيمان از سوى دشمن
موجب مى شود كه آن چيزى كه پاى بندى بدان واجب بود، از
ميان برود، زيرا اساسا پيمان امرى اعتبارى و وابسته به
طرفين است و تا زمانى دوام دارد كه هر دو طرف بدان
ادامه دهند، بنابراين هرگاه يكى از دو طرف آن را نقض كند،
آن امر اعتبارى فيمابين خود به خود از ميان مى رود، پس با
نقض پيمان از سوى يكى از طرفين، موضوع وجوب پايبندى
به آن از سوى طرف ديگر منتفى مى گردد. دو : خداوند متعال در اين آيه شريفه مى فرمايد: «و اما تخافن من قوم خيانة فانبذ اليهم على سواء، ان الله لايحب الخائنين؛ يعنى اگر از خيانت قومى بيمناك شدى، پس همسان، عهدشان را به سويشان بينداز. كه خداوند خائنان را دوست ندارد.» اين حكم اجمالا از مسلمات و منطبق بر مقتضاى حفظ
مصالح اسلام و مسلمين است. ليكن در اين مساله چند فرع
در سخنان فقها آمده است، كه نيازمند توضيح است.
نخست، آن كه مقصود از «خوف» كه در آيه آمده است صرفا
گمان و انديشناكى نيست كه بى هيچ قرينه و شاهدى در
ضمير ولى امر پديدار مى شود، بلكه مراد آن ترسى است كه
قرائن خارجى آن را تاييد كند. علامه حلى در تذكره و قواعد
به اين نكته تصريح كرده است. ايشان در تذكره مى فرمايد:
«و لا يكفى وقوع ذلك في قلبه حتى يكون عن امارة تدل على
ما خافه. و لا تنتقض الهدنة بنفس الخوف، بل للامام نقضه؛
يعنى وقوع بيم در قلب او[ولى امر] براى نقض پيمان كفايت
نمى كند، مگر آن كه نشانه اى بر آن چه از آن بيمناك است،
وجود داشته باشد. پيمان نيز به صرف بيمناك شدن امام،
نقض نمى شود، بلكه امام حق نقض آن را دارد.» در قواعد نيز
مى فرمايد: «ولو استشعر الامام خيانة جاز له ان ينبذ العهد
اليهم و ينذرهم. و لا يجوز نبذ العهد بمجرد التهمة؛ يعنى اگر
امام احساس خيانت كند، جايز است لغو پيمان را اعلام كند
و به آنان هشدار دهد. اما جايز نيست كه به مجرد تهمت
پيمان را لغو كند.» صاحب جواهر پس از نقل عبارت فوق بر
آن چنين تعليق مى زند: «و هو كذلك، ضرورة وجوب الوفاء
لهم، بخلاف ما اذا خاف منهم الخيانة لامور استشعرها منهم،
فانه ينبذ العهد اليهم حينئذ لقوله تعالى: «و اما تخافن من
قوم خيانة فانبذ اليهم على سواء. ان الله لا يحب الخائنين؛
يعنى حق همين است، به دليل وجوب وفادارى نسبت به آنان. ليكن اگر امام بر اثر وجود نشانه هايى، احساس خيانت كرد و انديشناك شد، در اين صورت عهد آنان را بدانان برمى گرداند[يعنى آن را لغو مى كند]، به دليل حكم خداى متعال كه «اگر از خيانت قومى بيمناك شدى، پس همسان، عهدشان را به سويشان بينداز، كه خداوند خائنان را دوست ندارد.» در اين مورد مى گوييم كه نارسايى ترس ناشى از گمان و
تهمت براى لغو پيمان، منطبق بر حكم عقل و عرف است. زيرا
نقض پيمان و بازگشت به حالت جنگ، صرفا براثر ترس هاى
خيالى و يا ناشى از تهمت، بيشتر پيمان هاى صلح را لغو و
بيهوده مى سازد. چون چنين ترسى غالبا -اگر نگوييم همواره
در مقابل دشمنان وجود دارد. شايد همين نكته از تاكيد
مندرج در خطاب آيه و تعبير «و اما تخافن» نيز استفاده شود.
سخن علامه در تذكره كه گفت: صرف احساس بيم خود به
خود پيمان را لغو نمى كند، بلكه حق لغو را براى امام فراهم
مى كند، نيز اعتبار عرفى آن را تاييد بلكه بدان حكم مى كند.
زيرا چه بسا كه نقض عملى با مصلحت مسلمانان سازگار
نباشد. لذا لازم است كه امام به تعبير قرآن «بنذ عهد» كند؛
يعنى به دشمن اعلام كند كه به دليل پيمان شكنى آنان از
اين پس پيمانى ميان او و آنان وجود ندارد. حتى مى توان
گفت كه نبذ عهد نيز واجب نيست، بلكه صيغه امر «فانبذ
اليهم» در آيه به معناى آن است كه براى امام مسلمين چنين
كارى جايز است، نه آن كه بر او واجب باشد. لذا هرگاه از
سوى دشمن احساس خيانت كند و از اين مساله انديشناك
شود، مى تواند لغو پيمان را به آنان اعلام كند. البته اين
برداشت از ظاهر كلام دور است. اما نقض عملى پيمان، تابع
مصلحت است و اختيار آن به دست امام است. مفاد آيه
شريفه نيز همين است، زيرا تعبير «نبذ» در آيه شريفه به
معناى «نقض» نيست بلكه به معناى افكندن و انداختن است،
بدين معنا كه عهد دشمن را به سوى او بينداز، با اين كار به
دشمن اعلام مى شود كه ديگر پيمانى ميان مسلمانان و آنان
برجاى نيست. لذا علامه در قواعد، پس از آن كه مى فرمايد: «و جاز له ان ينبذ العهد اليهم» مى افزايد: «و ينذرهم؛ يعنى و به آنان هشدار دهد.» همين عبارت قواعد در چاپ ديگرى از اين كتاب كه در مجموعه الينابيع الفقهية منتشر شده است و هم چنين در متن جامع المقاصد، اين گونه آمده است: «ولا يجوز نبذ الجزية بمجرد التهمة.» يعنى به جاى «نبذ العهد...» كه در جواهر آمده، تعبير «نبذ الجزيه» آورده شده است. در اين صورت اين عبارت درصدد بيان تفاوت ميان جزيه و هدنه و توضيح اين نكته است كه جزيه به مجرد بيم خيانت، لغو و نپذيرفتن آن اعلام نمى شود. محقق كركى؛ در جامع المقاصد به بيان آن چه در توجيه اين تفاوت گفته شده مى پردازد و در آن مناقشه مى كند و ظاهرا اشاره، به سخن خود علامه در تذكره دارد. بر اين اساس، يا مراد علامه از تهمت، معناى اعم آن است كه شامل خوف مقرون به قرينه نيز مى شود نه خصوص تهمت محض و نتيجه اش آن است كه پيمان جزيه به مجرد ترس -گرچه قرائنى تاييدش كند لغو نمى شود، برخلاف هدنه كه در صورت حصول ترس مبتنى بر قرائن لغو مى شود. و يا آن كه گفته شود نظر علامه در قواعد آن است كه مجرد تهمت در باب هدنه است، براى لغو پيمان كفايت مى كند. در نتيجه تهمت محض، موجب لغو هدنه مى شود اما موجب لغو پيمان جزيه نمى شود. حال آن كه اين صورت بسيار بعيد است و صورت نخست نيز مستلزم تكلف در عبارت است. حاصل سخن در مورد به سر آمدن هدنه آن است كه اگر دشمن عملا پيمان را نقض كند و مثلا دست به حمله بزند، بى شك مقابله به مثل با او جايز است. و اين جواز يا از باب دفاع است و يا از آن جهت كه پيمانى كه مانع از حمله به دشمن مى شد، خود به خود لغو شده است. ليكن اگر عملا پيمان را نقض نكرد، بلكه دست به اقداماتى زد كه از آن ها بوى خيانت استشمام مى شد، در اين حال جايز يا واجب است كه پيمانشان «نبذ» شود، بدين معنا كه به آنان اعلام شود كه پيمانشان لغو شده و ديگر ميان آنان و مؤمنين پيمانى نيست و چيزى مانع وقوع جنگ نمى شود. مقتضاى فهم و ارتكاز عرفى در اين جا آن است كه اگر دشمن توانست ثابت كند كه اقداماتش بد فهميده شده و قصد نقض پيمان نداشته و امام مسلمين در اين مورد دچار خطا شده است و امام نيز اين مطلب را بپذيرد، در آن صورت پيمان به قوت خود باقى است و نيازى به تجديد آن نيست. اما در صورتى كه از همان آغاز قرينه اى بر خيانت نبوده و
امام بى هيچ قرينه اى انديشناك شده باشد، پيمان صلح
هم چنان به قوت خود باقى است.
دوم : اگر دشمنان پيمان شكنى كردند و سپس از كرده خود
پشيمان شدند و توبه كردند، علامه حلى در تذكره از
ابن جنيد؛ قبول توبه شان را نقل مى كند و خود بر اين گفته
شرحى نمى افزايد. ليكن صاحب جواهر بر آن اين گونه تعليق
مى زند: «ولاباس به. الا ان مقتضى القاعده عدم القبول، لان
العهد السابق قد انتقض بخيانتهم و العهد الجديد يحتاج الى
عقد جديد؛ اين مطلب اشكالى ندارد. جز آن كه مقتضاى
قاعده در اين مورد، نپذيرفتن توبه آنان است، زيرا كه پيمان
گذشته بر اثر خيانتشان نقض شده است و پيمان جديد
نيازمند عقد جديدى است.» وى بدين ترتيب ميان اين فرض
و فرض پيشين كه امام مسلمين به خطا پنداشته بود دشمن
درصدد خيانت است، تفاوت مى گذارد. چون در فرض قبل،
عقد به قوت خود باقى است، برخلاف اين جا كه نيازمند
تجديد است. البته اگر امام به مصلحت بداند، مى تواند از
حمله به آنان خوردارى كند.
سه : خيانت، با عمل يا امضا يا تسبيب رئيس و فرمانده جبهه
دشمن حاصل مى شود. لذا رفتار خائنانه كسانى كه در مساله
جنگ و صلح نقشى ندارند و رئيس دخالتى در آن نداشته
است، خللى به پيمانى كه ميان دو دولت بسته شده است،
وارد نمى كند. لذا آن چه علامه حلى و ديگران گفته اند كه در
صورت نقض هدنه به وسيله گروهى، اگر ديگران خاموش يا
خشنود باشند، همه آنان پيمان شكن به شمار مى روند و اگر
آنان كناره جسته باشند و يا از اين حركت اعلام برائت كنند،
پيمان نسبت به آنان هم چنان برجاى است، از مفروض سخن
ما در باب هدنه بيرون است. چون -همان طور كه پيشتر در
تعريف هدنه گفتيم پيمان هدنه ميان دولت اسلامى و دولت
متخاصم بسته مى شود، نه ميان دولت و يكايك مردم،
آن گونه كه در عقد ذمه است. بنابراين رفتار غيرمسئولانه
برخى از افراد بر پيمان منعقد شده ميان دو دولت تاثيرى
ندارد. البته خيانت دولت طرف صلح، به اقدام مستقيم و
آشكار رئيس آن منحصر نمى شود، بلكه با تسبيب او در
خيانت و يا امضا و موافقت او با حركت هاى خائنانه پاره اى از
افرادش نيز محقق مى گردد. ليكن رضايتش به اين خيانت
-در صورتى كه همراه با تسبيب يا امضاى كردار برخى از
افرادش نباشد به تسبيب و امضا ملحق نمى گردد و حكم آن
دو را ندارد و دليلى بر يكى دانستن آن ها در دست نيست. چون رضايت امرى است قلبى كه نمى توان آن را ملاك احكام مترتب بر رفتارهاى مردمان با يكديگر -به ويژه احكام جزائى و مانند آن قرار داد. رضايت به ارتكاب فعل حرامى كه موجب حد است، براى
شخص راضى حد يا تعزيرى در پى ندارد. البته كارى است
ناپسند ميان شخص و خدايش و مراتب ناپسندى و قبح آن به
حسب مراتب فعل حرامى كه مورد رضايت قرار گرفته،
متفاوت است و بعيد نيست كه در پاره اى مراتبش حرام باشد
و حتى از گناهان هلاك كننده به شمار رود، مانند رضايت به
كشتن انبيا و اوصيا و بندگان صالح خدا. سخن كوتاه، رضايت قلبى رئيس يا ديگرى تا زمانى كه به حدى نرسد كه عرفا امضا يا تسبيب تلقى شود -مانند آن كه رضايت خود را آشكار سازد و ميان مردم رواجش دهد در پيمان هدنه كه ميان او و دولت اسلامى منعقد شده است، تاثيرى ندارد.
حال گرچه خيانت پاره اى كسان، بر اصل پيمان منعقد ميان
دو دولت تاثيرى نمى گذارد، ليكن خيانتكاران خود،
مستوجب احكام مربوطه مى شوند، بدين معنى كه اين كارى
كه از او سر زده، جرم است و ناچار بايد پيامدهاى قانونى آن
لحاظ شود. حتى از نظر عرف عقلا و ارتكاز متشرعين بعيد
نيست كه از دولت متخاصم كه پيمان صلح بسته است،
خواسته شود تا اين كسان را با توجه به جرائمى كه مرتكب
شده اند و متناسب با آن ها مجازات كند و اگر چنين نكرد،
امام با اين كسان به عنوان دشمن جنگى رفتار خواهد كرد. البته ناگفته نماند كه شرايطين كار در زمان ها و مكان هاى مختلف، متفاوت است، از اين رو به ناچار بايد گفت: امام در اين مورد با توجه به شرايط و اوضاع آن چه را به مصلحت مسلمانان ببيند، انجام خواهد داد و تصميم مقتضى را اتخاذ خواهد كرد. والله العالم. چهار : صاحب جواهر - به پيروى از علامه حلى در پاره اى از كتاب هايش مى فرمايد: «ان الواجب رد المهادنين الى مامنهم بعد ما انتقض عهدهم، اذا فرض صيرورتهم بين المسلمين؛ يعنى پس از آن كه پيمان نقض گشت، در صورتى كه صلح گزاران ميان مسلمانان باشند، واجب است كه آنان را به پناهگاه هايشان برسانند.» ظاهرا مقصودشان آن است كه اين حكم شامل جايى كه نقض پيمان از سوى آنان و براثر خيانتشان بوده باشد هم مى شود و حتى شامل شخص خيانتكار كه بر اثر كردارش پيمان صلح شكسته شد، نيز مى شود. شايد اين كه صاحب جواهر دليلى بر اين مطلب ذكر نكرده، گوياى آن باشد كه اين حكم از نظر ايشان از واضحات است. ليكن علامه حلى؛ در اين مورد، اولا قائل به تفصيل شده و گفته است كسانى كه در حوزه اسلام بوده باشند، اگر از آنان جرمى كه مستوجب مجازات باشد، سر نزده باشد؛ مانند جاسوسى، پناه دادن دشمن، كشتن مسلمانان و مانند آن، امام چنين كسانى را به مامن خودشان مى رساند و اگر از آنان جرمى سر زده باشد، مجازات مى شوند. ثانيا بر ادعاى خود استدلال نموده است كه آن كه بر مسلمانان وارد مى شود، با امان آنان وارد شده است، پس بازگرداندنش واجب است وگرنه خيانتى از سوى مسلمانان خواهد بود.
به نظر ما اگر مقصود علامه و صاحب جواهر گنجاندن اين
مورد، در عنوان «امان» باشد، در آن صورت استناد علامه به
وجوب بازگرداندن كافران در صورت نقض پيمان با تمسك به
آيه شريفه در باب امان «ثم ابلغه مامنه؛ آن گاه او را به
پناهگاهش برسان» به جاى خود است. و گرنه، حكم به وجوب
بازگرداندن آنان به استناد حرمت خيانت، محل تامل است.
زيرا كيفر خيانت دشمن به صلح تن داده، خيانت ناميده
نمى شود. آرى نسبت به كسانى كه مشخصا دست به خيانت
نزده و در آن مشاركت نداشته و از آن باخبر نبوده و بدان
خشنود نبوده باشند، بعيد نيست كه گفته شود وجوب
رساندنشان به پناهگاهشان از مرتكزات ذهن متشرعى است
هر چند دليل لفظيى در خصوص آن وجود نداشته باشد.
البته با تصديق اين كه اين مورد، از مصاديق امان به شمار
نمى رود چون اين دو هم از نظر موضوع و هم از نظر حكم با
هم تفاوت دارند و اين نكته با مراجعه به آن چه در تعريف
هدنه و امان و وجوه تفاوت آن ها گفته ايم، آشكار مى گردد. ليكن با ملاحظه آن چه در ادله آمده و فتاوى فقها در ابواب گوناگون در مورد رفتار با دشمن در غير ميدان جنگ، مى توان گفت كه آن چه علامه حلى و صاحب جواهر در باب وجوب رساندن دشمن به پناهگاهش، گفته اند، درست است و اين استنباط از مفاد ادله شرعى و مرتكز اهل شرع چندان دور نيست. براى دريافت مطلب و بحث مفصل تر به مستندات فتواهاى فقها در باب شبهه امان و درباره حكم كسى كه گروهى از كافران در قلعه او[محاصره] بودند و او صدايى شنيد و پنداشت كه امان مى خواهند... و درباره مواردى ديگر از اين قبيل، رجوع شود. افزون بر آن كه اين حكم به احتياط در باب نفوس و دماء -كه اختصاص به نفوس و دماء مسلمانان ندارد و ما در پاره اى از مباحث گذشته خود بدان پرداخته ايم نزديك تر است . و لله الحمد اولا و آخرا |