|
به فرض قبول كنيم نكاح، چنين معاوضه اى است، قبول نداريم كه بازگشت بطلان نكاح با تعيير جنسيت، به انفساخ نكاح است زيرا اين مطلب درصورتى قابل قبول است كه درخارج، انشاء فسخ واقع شده باشدمانند فسخ باخيار يا رجوع در طلاق اما درفرض مورد بحث، مشكل اين است كه با مرد بودن يا زن بودن هردو، ممكن نيست اعتبار زوجيت، باقى بماند و دليلى وجود ندارد كه عقد و قرار سابق از همان لحظه،درست است بلكه نهايت امر بقاى آن ممكن نيست. ((296))
بنابراين مانع، موضوع عقد را برمى دارد نه خود عقد
را، پس
هيچ موردى براى فسخ و انفساخ نيست.
بررسى دليل وجه آخر (اگر تغيير جنسيت از جانب زن
بدون
رضايت شوهر باشد، بر شوهر پرداخت هيچ چيزى واجب
نيست): اگر زن [بدون اجازه شوهر] اقدام به تغيير
جنسيت
كرده باشد، برشوهر خودضرر مالى وارد كرده و ضامن
است.
بنابراين اگر قبل ازتغيير جنسيت مهر را دريافت كرده
بايد
برگرداند و اگر دريافت نكرده، گرفتن آن جايز نيست.
اشكال اين دليل: زن مال شوهرش را تلف نكرده بلكه
مانع
رسيدن او به اهدافش شده است و اين از عوامل ضمان
نيست
اگر چه قائل به حرمت تكليفى آن بشويم. بلكه به مجرد
عقد،
مهر به عهده شوهر آمده وزوجيت مال نيست تا زن آن را
تلف
كرده باشد و در سبب عارضى فرقى نيست كه تنها به
اختيار
شوهر ايجاد شده باشد يا به اختيارهردو زيرا در تمام
اين
صورت ها پرداخت همه مهر ضرورى است چرا كه موضوع عقد
دچار اختلال شده نه خود عقد و گفتيم كه مقتضاى عقد،
مالكيت زن نسبت به همه مهر است.
نتيجه: قوى تر، وجه اول است يعنى شوهر به طور مطلق
بايد
تمام مهر را بپردازد و چه تغيير جنسيت قبل از دخول،
انجام
شده باشد يا بعد از آن وچه زن از شوهرش اجازه گرفته
باشد
يا خير.
توجه: آنچه بيان شد، نسبت به ازدواج دائم، تمام است.
اما
نسبت به ازدواج موقت مطلب متفاوت است زيرا
مى توان
گفت: ظاهرا ازدواج موقت به مقتضاى اخبار مستفيض، از
معاوضات است مانند اين روايات: ب) روايت محمد بن مسلم از امام باقر (ع)، درمورد ازدواج موقت: ليست من الاربع لانها لاتطلق و لاترث (ولاتورث)، و انما هى مستاجرة، ازدواج موقت منحصر به چهار زن نيست زيرا آنها طلاق داده نمى شوند وارث نمى برند (و از آنها نيز ارث نمى برند.) همانا چنين زنى مستاجر است. ((298))
ج) روايت عياشى از عبدالسلام:
زيرا وجهى ندارد
كه قراردادن زن متعه اى به منزله مستاجر را
اختصاص بدهيم
به مجرد اين كه زن با تمام شدن مدت از عقد شوهر خود
خارج
مى شود.
مويد آن اين است كه به نظر مشهور اگر معلوم شود كه
مهر
ملك غير شوهر بوده، عقد صحيح نيست، زيرا مهر عوض بضع
است، و بايد عوض از ملك كسى كه عوض در ملك او داخل
شده، خارج شود.
همچنين مويد آن، ادله اى است كه دلالت مى كند
براين كه
شوهر مى تواند در صورتى كه زن وفا نكرد از مهر او كم
كند
مانند صحيحه عمر بن حنظله:
اشكال: اين كه ازدواج موقت از مصاديق اجاره باشد به
صورت
تنزيلى يا حقيقى ثابت نيست زيرا تنزيل عموميت ندارد
و نيز
هيچ كس ملتزم نيست كه مى توان عقدازدواج موقت را به
صيغه اجاره، انشا كردولى با اين وجود اگر زن بدون
اجازه
شوهر تغيير جنسيت دهد از وظيفه اى كه نسبت به شوهر
دارد، تخلف ورزيده است و شوهر به نسبت مدت تخلف به
او
مراجعه مى كند [و از مهر كم مى كند] دراين
جهت فرقى بين
دخول و عدم آن نيست چنان كه صحيحه عمر بن حنظله بر
آن دلالت مى كند.
نتيجه: در ازدواج موقت به مقدار مدت تخلف، از مهر
برگردانده مى شود، لذا اگر زن تغيير جنسيت دهد، بر
او
واجب است كه به مقدار زمان تخلف، مهر را برگرداند. بله، اگر با اجازه شوهر تغيير جنسيت داده باشد، ضامن نيست، زيرا دراين صورت خود شوهر بر آن اقدام كرده است و شايد اجازه دادن او، به ابرا و بخشيدن مدت برگردد. فرع ششم اگر جنس زن در زمان عده او تغيير كند، استاد بزرگوار ما امام خمينى معتقد است كه عده او ساقط مى شود، حتى اگر عده وفات باشد. ((302)) دليل آن واضح است زيرا عده بر زنان واجب است و در
صورتى
كه زن تغيير جنسيت بدهد از موضوع حكم خارج مى شود و
معنا ندارد كه با از بين رفتن موضوع، حكم باقى باشد
چنان كه
ساير احكام نيز بامنتفى شدن موضوعشان، باقى
نمى مانند
مانند حرمت نگاه كردن به او و وجوب پوشش بر او. عده
وفات
اگر چه براى حداد ترك زينت به منظور احترام ميت است
ليكن موضوع آن نيز زن است چنان كه در صحيحه محمد بن
مسلم و بريد بن معاويه و زراره از امام باقر (ع) نقل
شده كه
حضرت درمورد زنى كه شوهر غايبش بميرد، فرمود: زنى كه شوهرش فوت كرده از روزى كه خبر
مرگ شوهر به او مى رسد بايد عده نگه دارد، زيرا زن
بايد براى
احترام شوهرش ترك زينت نمايد. بدين جهت استاد بزرگوار ما امام خمينى در عبارت خود از لفظ «حتى» در عده وفات تعبير كرد تا بفهماند اين عده نيز منتفى است اگر چه مشروعيت آن به خاطر حكمت رعايت احترام شوهر است. شاهدش اين است كه ابتداى عده بايد از زمان رسيدن خبر [مرگ شوهر به زن] باشد و ممكن است توهم شود [بعد از تغيير جنسيت] به جهت احترام همچنان عده باقى است ((304)). [و لذا در عبارت تحرير با لفظ حتى به ساقط شدن عده وفات اشاره شد تا اين توهم دفع شود]. فرع هفتم هرگاه مردى كه ولى است با تغيير جنسيت، به زن تبديل شود، استاد بزرگوار ما امام خمينى معتقد است كه ظاهرا ولايت او برفرزندان نابالغش ساقط مى شود چنان كه اگر زن با تغيير جنسيت به مرد تبديل شودبرفرزندان نابالغ ولايت پيدا نمى كند بلكه ولايت آنها براى جد پدرى و در صورت نبود آن براى حاكم ثابت است.((305)) دليل ديدگاه ياد شده در فرض اول (سقوط ولايت پدر با تغيير جنسيت و تبديل شدن به زن): ملاك ولايت، دو چيز است: مرد بودن و پدر بودن يا جد بودن. با تغيير جنسيت هيچ يك از اين دو عنوان باقى نمى ماند. دليل اين دو قيد، رواياتى است كه درموردازدواج پسر نابالغ با دختر نابالغ و نيز وصيت به مردى در مورد فرزندان واموالش و موارد ديگر، وارد شده است. اين روايات زياد است كه به برخى اشاره مى شود:
الف) خبر عبيد بن زراره از امام صادق (ع):
ب) موثقه محمد بن مسلم از يكى از دو امام(ع): عرض كردم: اگر پدر دختر و جد او اختلاف نظر داشتند چه؟ فرمود: الجد اولى بنكاحها.
ج) خبر على بن جعفر:
براى فرزند با وجود پدرش، چيزى نيست مگر
آن فرزند زنى باشدكه قبلا دخول شده باشد، كه شوهر
دادن
چنين زنى بدون مشورت با اوصحيح نيست.
د) خبر محمد بن مسلم:
روايات ديگر نيز بر
هر
دو قيد يعنى مرد بودن و پدر بودن يا جد بودن دلالت
مى كنند. براى قيد اول، قول امام: «اذا زوج الرجل...»
و براى
قيد دوم «لاباس به، من اجل ان اباه قد اذن له في ذلك
و هو
حي» ((310))
كفايت مى كند.
وقتى معلوم شد موضوع ولايت، عنوان «اب» يا «جد»
درمرد
است و با تغيير جنسيت، موضوع از بين رفت، ولايت نيز
ساقط
مى شود.
اشكال: دليل آن، يكى از اين دو ادعاست:
ب) ولايت به پدر اختصاص دارد، اما به اين شرط كه
ويژگى
«مردانگى» و عنوان آن براى او باقى بماند.
هردو ادعا مردود است:
مردود بودن ادعاى دوم به خاطر اين است كه چه بسا
اختصاص ولايت به حالت مردانگى، منع شود، نهايت آن
كه
وقتى پدر به زن تغيير جنسيت دهد، دليل هاى [ثبوت
ولايت
پدر] بر ثبوت ولايت او دلالت ندارند [بر سقوط ولايت
او نيز
دلالت ندارند.] بنابراين پس از تغيير جنسيت و از بين
رفتن
مردانگى با توجه به اين كه موضوع، همين شخص است
مى توان
بقاى ولايت را با استصحاب، ثابت كرد.
جواب: نخست: مرد بعد از تغيير جنسيت، با توجه به اين
كه
داراى عنوان زن است، در حال حاضر عنوان «پدر» براو
صدق
نمى كند. بله، اين كه اين زن پيش از اين مرد و پدر آن
بچه
بوده، صدق مى كند و وقتى هم اكنون عنوان پدر براو
صدق
نكرد ولايت پدر باقى نمى ماند چون موضوع آن باقى
نيست.
مطلب جاى درنگ است زيرا در مثل اين موارد، حدوث
مبدا
درصدق مشتق كفايت مى كند.
دوم: مسلم در ذهن مسلمان ها، دخالت مردانگى در ولايت
است. بنابراين، مردانگى را از احوال، و موضوع را ذات
شخص
قراردادن گر چه زن شده باشد خلاف ارتكاز است و دست
كم شك داريم كه موضوع، ذات شخص است يا مرد و با وجود
اين شك، جاى استصحاب ولايت نيست چون موضوع آن احراز
نشده است و با استصحاب نيز نمى توان موضوع را ابقا
كرد زيرا
شك ما در موضوعيت باقى يعنى شخص است.
عنوان «مرد» دراين مقام، از ديد عرف جزء احوال
نيست، مثل
عنوان تغير آب با نجاست در آب متغير، پس با توجه به
دخالت
مردانگى در ولايت ها قياس عنوان «مرد» با عنوان
«تغير»
درست نيست.
بلكه اين مورد مانند فروش «اسب» است كه بعد معلوم
شود كه
«الاغ» است، دراين جهت كه بين مبيع و موجود مباينت
است و
مانند موردى نيست كه اسب عربى فروخته شود بعدمعلوم
شود غير عربى است.
دليل ديدگاه ياد شده در فرض دوم (عدم حدوث ولايت
براى
مادر با تغيير جنسيت و تبديل شدن به مرد) واضح است،
زيرا
ولايت براى عنوان «پدر» ثابت است و مادر صرفا با
تغيير
جنسيت، «پدر» نمى شود،زيرا پدر كسى است كه بچه از
منى او
به وجود آمده است و كسى كه شان او حامله شدن ووضع حمل
است، پدر نيست.
به علاوه ممكن است بعد از تغيير جنسيت نيز عنوان
«مادر
بچه» براو صدق كند، زيرا اوست كه بچه را حامله
بوده است و با
صدق عنوان «مادر» بر او، عنوان «پدر» صدق نخواهد
كرد، زيرا
اين دو با هم،اجتماع نمى كنند.
مگر گفته شود: هم اكنون عنوان مادر بر او صدق نمى كند
زيرا ملاك صدق مادر در اووجود ندارد زيرا مرد درحال
حاضر
نمى تواند باردار شود و وضع حمل كند. بله، اين مرد
همان
است كه بچه را حامله بوده وبه دنيا آورده و با وجود
اين كه
درحال حاضر عنوان مرد براو صدق مى كند، اين مقدار
براى
اين كه هم اكنون عنوان مادر بودن براو صدق كند كافى
نيست
ولى گفتيم كه درمثل مقام مورد بحث حدوث
مبدادرصدق مشتق(پدريا مادر) كافى است چنان كه
عنوان
«قاتل» صدق مى كند با اين كه مبدا (مبدا اشتقاق:
قتل) دوام
ندارد. نتيجه: بعد از تغيير جنسيت ولايت پدر باقى نمى ماند و براى مادر نيز بعد ازتبديل شدن به مرد، ولايت ثابت نمى شود. فرع هشتم بر فرض كه قائل شويم با
تغيير جنسيت عنوان «پدر» يا «جد»
تغيير مى كند، اين تغيير عنوان در ديگر خويشاوندان
نسبى از
قبيل عنوان برادر، عمو، خاله و... جارى نيست، زيرا
معيار
صدق اين عنوان ها، تنهااشتراك در پدر و مادر است،
چه
باواسطه و چه بدون واسطه و اين معيار با تغيير
جنسيت، تغيير
پيدا نمى كند.
بنابراين اگر هر يك از برادر و خواهر به جنس مخالف
تبديل
شوند، نسبت بين آن دو پايان نمى پذيرد، بلكه نسبت
آنها
برعكس مى شود، يعنى برادر، خواهر و خواهر، برادر
مى شود. با
وجود اشتراك آنها درنسبت و تولد آنها از يك پدر يا
يك مادر،
تبديل شدن دو عنوان، آنها را از اخوت خارج نمى كند.
سخن در عنوان عمو و عمه بودن و خاله و دايى بودن و
مانند
آن نيز به همين ترتيب است. در اين هنگام، اگر آثار بر عنوان برادرى و خواهرى يا عمو و عمه بودن يا خاله ودايى بودن بدون فرق بين مرد و زن مانند حرمت ازدواج وجواز نگاه كردن مترتب باشد، بر حال خود باقى مى مانند زيرا موضوع هاباقى هستند. به خلاف احكامى كه بر بقاى عناوين مختص به مرد يا زن مانند پسر، دختر، برادر، خواهر و مانند آنها، مترتب مى شود زيرا اين احكام به جهت اين كه موضوعشان هم اكنون صدق نمى كند، باقى نمى مانند. بنابراين اگر شخصى پسر باشد و قبل از مرگ پدرش تغيير جنسيت دهد،مانند پسران ارث نمى برد بلكه مانند دختر ارث مى برد زيرا ملاك آن است كه اين عناوين در حال مرگ مورث فعليت داشته وصدق كند. لذا اگر مورث بميرد و از او پسر جديد (بعد از تغيير جنسيت) و دختر جديد باقى بماند، مرد فعلى دو برابر زن ارث مى برد. ساير طبقات نيز چنين است زيرا ادله ارث اطلاق دارند و همان طوركه شامل زن و مردقبلى(قبل از تغيير جنسيت) مى شوند، شامل زن و مرد جديد هم مى شوندمانند اين آيه: للرجال نصيب مما ترك الوالدان والاقربون وللنساء نصيب مما ترك الوالدان والاقربون مما قل منه او كثر نصيبا مفروضا،((311))
براى مردان، از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان از خود
برجاى مى گذارند،سهمى است و براى زنان نيز از آنچه
پدر و
مادر و خويشاوندان مى گذارند، سهمى خواه آن مال كم
باشد
يا زياد. اين سهمى تعيين شده و پرداختنى است.
و مانند اين قول خداوند بزرگ: سپس عنوان پدر و مادر، اگر درصورت تغيير جنسيت ثابت بمانند چنان كه ظاهر همين است فرقى بين اين دو و ساير عناوين مانند برادرى و خواهرى، عمو و عمه بودن و در باقى ماندن احكام آنها از قبيل ارث و نيست. اما اگر بگوييم: باتغيير جنسيت، عنوان پدر و مادر تغيير مى كند، مساله ارث آنها مشكل مى شود زيرادر صورتى كه زن به مرد تغيير يافت، اكنون برمرد فعلى نه عنوان مادر صدق مى كند و نه عنوان پدر چنان كه اگر مرد به زن تغيير جنسيت دهد، زن فعلى نه پدر براوصدق مى كند و نه مادر. بنابراين، بحث دراين است كه آيا اين دو ارث مى برند يااصلا ارث نمى برند؟
مرحوم امام در تحرير الوسيله قول اول را برگزيده
است و
براى اثبات آن به روايات مستفيض استدلال كرده است
كه در
بين آنها روايات معتبرى به چشم مى خورندمبنى براين
كه
ميراث ميت، تنها از آن نزديك ترين خويشاوندان
اوست.
در موثقه زراره آمده است:
ظاهر اين روايت نشان مى دهد كه ميزان اولويتى كه
موجب
مى شود تا شخص وارث باشد،نزديك تربودن او، از لحاظ
خويشاوندى، به ميت است. اما اين كه در روايت، پدر
ومادر در
مقابل خويشاوندان نزديك آورده شده، ضررى به
برداشت ياد
شده نمى زند چنان كه اولويت، بيان ديگرى است از اين
موضوع كه خويشاوند نزديك تر، حاجب كسانى است كه در
رتبه خويشاوندى [با ميت] با وى شريك نيستند.
البته روشن
است كه نزديك تر بودن پدر و مادر از لحاظ خويشاوندى
به
ميت با تغيير جنسيت آنان تغيير نمى كند. بنابراين، دراصل ارث پدر و مادر، حتى پس از تغيير جنسيت، ترديدى نيست چنان كه اين دو، حاجب كسانى مى شوند كه از لحاظ خويشاوندى با ميت در رتبه بعدى قرار دارند. ((314))
شاهد آن، صحيحه ابو ايوب خزاز از امام صادق(ع) است:
زيرا اين روايت دلالت مى كند براين كه درارث نزديك
تر بودن
به ميت معتبر است.
همچنين خبر حسين رزاز، آن را تاييد مى كند:
مگر گفته شود: روايت در مقام نفى عصبه است لذا نسبت
به
مقام مورد بحث، اطلاق ندارد. ليكن كسى مى تواند
بگويد: بله،
ليكن نفى ارث عصبه با ملاك نزديك تر بودن به ميت، در
دلالت كردن براين كه معياردر ارث، نزديك تر بودن به
ميت
است، كفايت مى كند. شاهدش اين است كه در معتبره
يزيد
كناسى، امام(ع) براى ارث بردن هر مرتبه چنين علت
آورده
كه او نسبت به مرتبه پايين تر خود، اولى است آن
جاكه از امام
باقر(ع) روايت كرده:
اشكال: اولويت، فرع صدق عنوان مادرى و پدرى است
درحالى
كه طبق فرض اين دو عنوان صادق نيست.
جواب: اولويت ناشى از آن است كه اين دو، منشا ولادت
بوده اند اگر چه از نظر حدوث در تولد شخص مدخليت
داشته اند [ولى بعد از تغيير جنسيت، آن عنوان باقى
نيست.]
پس اولى بودن فرع بر اين نيست كه عنوان مادرى و
پدرى الان
صدق كند.
به علاوه، مى توان بين عنوان «والدين» و عنوان
«پدر و مادر»
فرق گذاشت، زيرا بعد از تغيير جنسيت، عنوان
«والدين» برآن
دو صادق است، اگر چه صدق عنوان «پدر و مادر» را
نپذيريم،
زيرا در صدق [عنوان والدين] ريختن نطفه دررحم زن
[توسط
مرد] ووضع حمل [توسط زن] كفايت مى كند و موضوع ارث،
طبق نص آيه كريمه، عنوان «والدين» است.
بعد از اين كه روشن شد به خاطر وجود ملاك ارث يعنى
نزديك تر بودن به ميت اين دو (پدر و مادر بعد از
تغيير
جنسيت) ارث مى برند، اكنون بحث در مقدار ارث آن دو
است.
مرحوم امام در تحرير الوسيله فرموده است:
اشكال: استفاده مطلب فوق از منطوق ادله [ارث] مشكل
است،
زيرا موضوع مقدار، پدرومادر يا آنچه بازگشت به اين
دو
مى كند، مى باشد، در حالى كه اين دو عنوان، طبق
فرض بر
آنان صدق نمى كند.بنابراين چاره اى نداريم جز اين
كه بگوييم:
مقصود، تنها عنوان فعلى نيست، بلكه اعم است، تا حكم
مقدار
ارث، كسى را كه پيش از اين، مصداق دو عنوان [پدر و
مادر]
بوده و درحال حاضر، به سبب تغييرجنسيت از وى زايل
شده
نيز در برگيرد.
جواب: جا دارد كه بگوييم: نزديك تر بودن به ميت، اگر
چه
بين آنان مشترك است ليكن صدق «پدر» و «مادر» مشترك
نيست، و مقتضاى اين كه پدر مختص كسى است كه نطفه
ازاو
بوده و مادر مختص كسى است كه وضع حمل كرده، آن است
كه: ارث آن دو به اندازه يك سوم، اختلاف داشته باشد.
بنابراين
همان طور كه مرحوم امام در تحرير فرمودند، اعتبار
برحال
بسته شدن نطفه است و بطلان ملغى كردن خصوصيت از
عنوان فعلى با اين كه ظهور در آن دارد روشن است.
با وجود صدق عنوان پدر و مادر نيازى به استصحاب ارث
شخص آن دو، قبل از تغييرجنسيت، نيست زيرا اصل عملى
وقتى ارزش دارد كه دليل اجتهادى وجود نداشته باشد و
با
وجود صدق دو عنوان ياد شده،اطلاق ادله ارث شامل
آنها
مى شود [و استصحاب موضوعيت ندارد، چون مجراى اصول،
موارد شك است و دراين فرض، شك نداريم تا به سراغ
استصحاب برويم]. وانگهى، در استصحاب ياد شده، حالت سابقه [يقين وجود ندارد] [لذا يكى از اركان استصحاب ناتمام است]، زيرا حكم جزئى يعنى وارث بودن شخص مرد يا زن بسته به مرگ مورث قبل از تغييرجنسيت است و طبق فرض، چنين چيزى واقع نشده است لذا مقام مورد نظر قابل قياس با استصحاب ولايت شخص پدر، قبل از تغيير جنسيت، نيست زيرا در باب ولايت حكم كلى شرعى [ولايت پدر] قبل از تغيير جنسيت نيز بر پدر منطبق است [زيرا موضوع آن فعليت دارد] ليكن يك حكم جزئى (ولايت پدرى كه تغيير جنسيت داده) پديد آمده است. [در اين جا شك مى كنيم در بقاى آن حكم كلى] و براى اثبات بقاى آن بعد از تغيير جنسيت، استصحاب جارى مى شود [اما در باب ارث، حكم كلى يعنى ارث پدر و مادر همچنان باقى است و ترديدى در آن وجود ندارد. اما فعليت پيدا كردن حكم جزئى آيعنى مقدار ارث پدر و مادر در صورت تغيير جنسيت به مرگ مورث بستگى دارد در حالى كه فرض اين است كه در هنگام تغيير جنسيت، وى هنوز زنده است و زمانى هم كه بميرد، در آن جا حالت سابقه اى وجود ندارد تا مورد استصحاب قرار گيرد بنابراين قياس باب ارث به باب ولايت، قياس مع الفارق است.]
بله، استصحاب تعليقى صحيح است به اين معنا كه: اگر
مورث
قبل از تغيير جنسيت بميرد پدر و مادرش فلان مقدار
ارث
مى بردند. پس هم اكنون نيز همان مقدار را ارث
مى برند چنان
كه خداوند در اين آيه به آن تصريح كرده است:
اشكال: در حكم تعليقى، استصحاب جارى نمى شود مگر
زمانى
كه شرعى باشد مانند ضمان در فرمايش پيامبر اكرم (ص):
البته بنابراين كه اين حديث بروجوب رد، و برضمان
درصورت
تلف، دلالت كند در حالى كه در مقام اين بحث نيستيم.
جواب: ظاهر آيه اين است كه يك ششم در پدر و مادر، بر
مرگ
[مورث] با وجود فرزند معلق است، و دو سوم و يك سوم بر
مرگ [مورث] و نبود فرزند تعليق شده است.
همچنين وجهى براى اين اشكال نيست كه: استصحاب
تعليقى
با اصل عدم انتقال زايد مانند يك سوم به پدر، معارض
است،
زيرا تمسك در عدم انتقال [زايد]، از [شك در] بقاى حكم
سابق
و عدم آن،نشات مى گيرد و با وجود جريان استصحاب در
ناحيه سبب (اصل سببى) مجالى براى جريان استصحاب در
ناحيه مسبب (اصل مسببى) نيست. حال بنابر مراعات احتياط [چنان كه در تحرير الوسيله آمده بود] آيا مصالحه فقط بين پدر و مادر است يا بين آن دو وساير وارث ها نيز مصالحه لازم است؟
اگر اصل ارث آن دو را به ملاك نزديك تربودن،
بپذيريم،
مجالى براى مصالحه بين آنها و ساير ورثه نيست زيرا
آنها در
ارث بردن بر بقيه مقدمند. اما اگر در اين جهت شك كنيم
و
به لزوم صدق عنوان پدر ومادر قائل شويم در حالى كه
اين دو
عنوان صادق نمى باشند بنابر عدم صدق آن دو با تغيير
جنسيت در اين صورت مصالحه، بين آن دو و بين ساير
ورثه
كه در طبقه آنها يا در طبقه پايين تر قرار
دارند،مى باشد. از نظر ما مصالحه بين آن دو لازم نيست، زيرا بعد از تغيير جنسيت نيز عنوان پدر و مادر صدق مى كند زيرا در صدق آن دو، حدوث مبدا كفايت مى كند، اگر چه صدق عنوان پدر و مادر را نپذيريم و مقتضاى صدق اين دو عنوان آن است كه هركدام به مقدارى كه تعيين شده است، ارث ببرند يعنى در صورت نبود فرزند، دو سوم در پدر و يك سوم در مادر. فرع نهم
حكم محرميت در غير پدر و
مادر، با تغيير جنسيت تغيير
نمى كند، زيرا با وجود باقى بودن ملاك انتزاع آن دو
يعنى
اشتراك در پدر و مادر بدون واسطه يا با واسطه با
تغيير
جنسيت، عنوان و نسبت شخص تغيير نمى كند [مثلا
برادرى و
خواهرى از بين نمى رود].
بنابراين، تغيير جنسيت برادر و خواهر، آنها را
ازاخوت خارج
نمى كند و همچنين در عمو و عمه و خاله و دايى، درتمام
اينها
همان طور كه قبل از تغيير جنسيت ازدواج با آنها حرام
بود و
نگاه كردن هريك به ديگرى جايز بود، بعد از تغيير
جنسيت نيز
همان احكام باقى است زيرا ملاك باقى است.
بلكه نسبت به غير آنها نيز احكام باقى است، مثلا
همان طور كه
برادر و خواهر قبل از تغيير جنسيت ازدواج آنها با
فرزندان
ديگرى حرام بوده و نگاه به آنها جايز بوده، بعد از
تغيير
جنسيت نيز ازدواج با آنها حرام و نگاه كردن جايز
است زيرا با
تغيير جنسيت از خاله و دايى بودن يا عمو و عمه بودن،
خارج
نمى شوند. همچنين [ازدواج با] دختر خواهر زن و دختر برادر زن، بدون اجازه زن، برشوهر حرام است و اين حكم با تغيير جنسيت دادن خواهر به برادر يا به عكس تغيير نمى كندزيرا دختر آن دو با تغيير جنسيت، ازعنوان دختر خواهر زن يا دختر برادر زن، خارج نمى شوند. فرع دهم اگر جنس مادر تغيير كرده و به مرد تبديل شود آيا ازدواج او با دخترانش جايزاست يا خير؟
چنين ازدواجى جايز نيست، زيرا موضوع حرمت، ازدواج
با
دختر است و اين بعد از تغيير جنس دادن مادر و تبديل
شدن
به مرد نيز صادق است زيرا دختران اولاد مردجديد
هستند و به
ضرورت دين، ازدواج با آنها حرام است.
علاوه بر اين كه عموم آيه: «حرمت عليكم امهاتكم و
بناتكم ...»
((321))
اين مورد را فرا مى گيرد و مى توان براى اثبات
حرمت ازدواج، به آن استدلال كرد زيرا بناتكم درآيه،
شامل
مرد جديد نيزمى شود در نتيجه ازدواج با آنها بر مرد
جديد
حرام است.
و اگر كسى ادعا كند كه آيه شريفه از اين مورد انصراف
دارد،
مى گوييم: اين انصراف، بدوى است [نه ظهورى و اعتبار
ندارد.] بنابراين عنوان فوق، با عموم خود، شامل مورد
بحث نيز
مى شود.
علاوه براين كه مويد مطلب اين است كه «بناتكم» در
آيه اشعار
دارد كه رمز حرام بودن و ملاك آن، دختر بودن است،
واين
خود قرينه اراده عموم از كلمه فوق است [و ضمير مخاطب
در
«بناتكم» شامل مردجديد نيز مى شود، لذا ازدواج
او با دخترش
جايز نيست].
اشكال: نسبت دختر او بودن به اين لحاظ است كه او قبلا
زن
بوده است نه به اين اعتبار كه او مرد بوده (چون پدر،
شخص
ديگرى بوده است و عنوان زن بعد از تغيير جنسيت، صادق
نيست.
جواب: نسبت ياد شده به اين لحاظ است كه او «مادر»
بوده
است و اين عنوان بعد از تغيير جنسيت نيز صادق است. پس
ملاك، والديت و ولديت است كه همچنان باقى هستند.
به علاوه، تنقيح مناط قطعى درمقام مورد بحث وجود
دارد و
ازدواج با اولاد را تجويز نمى كند.
پس از تغيير جنسيت دادن مادر، نگاه كردن او به
دخترانش
جايز است، زيرا بين حرمت ازدواج و جواز نگاه،
ملازمه وجود
دارد. علاوه براين كه جواز نگاه كردن هريك به ديگرى
را كه
قبل از تغيير جنسيت وجود داشته، استصحاب مى كنيم،
البته
درصورتى كه قبل از اين تغيير، دختران متولد شده
باشند.
دراين جا موضوع به حال خود باقى است زيرا شخص مادر و
دختران بعد از تغيير جنسيت مادر باقى هستندليكن اين
برطبق مبنايى است كه زن بودن يا مرد بودن از احوال
باشد
چنان كه مويد آن اين است كه اگر مملوكى به عنوان اين
كه
مرد يا زن است فروخته شود سپس كشف خلاف شود، بيع
باطل نيست بلكه محكوم به خيار است زيرا اين مورد از
قبيل
تخلف اوصاف است. بر خلاف فرضى كه اسبى فروخته شود
سپس معلوم شود «الاغ» بوده و برخلاف اين كه مورد
بحث از
باب ولايت باشد زيرا مرد بودن در آن باب، خصوصيت
دارد.
اشكال: موضوع جواز نظر عبارت است از: دخول هريك از
آنان
درعموم «نسائهن» در حالى كه طبق فرض با تغيير
جنسيت از
عنوان «نساء» مذكور در مستثناى از حرمت آشكار كردن
زينت
و لزوم پوشش،خارج شده است. از طرف ديگر با تبديل شدن
به
مرد، پدر اولاد خود نمى شود تا عنوان «آبائهن» در
مستثنا در
آيه «ولايبدين زينتهن الا لبعولتهن او آبائهن ((322))...»
شامل
آن شود. بنابراين مردكنونى كه قبل از تغيير جنسيت،
مادر
بوده است، داخل در مستثنا نيست، اگر چه توهم شده كه
«پدر» براو صدق مى كند و نيز به خاطر خارج شدن او از
عنوان
«نساء» كه اين دو عنوان از اسباب جوازنگاه
مى باشند. خلاصه: عموم آيه: «ولايبدين زينتهن الا لبعولتهن او آبائهن... او نسائهن» اين مورد را كه مادر تغيير جنسيت داده شامل نمى شود زيرا در اين حال پدر فرزندانش به شمار نمى آيد. از طرف ديگر جواز نگاه مادر به دختران و برعكس، از اين باب است كه عموم «نسائهن» شامل آنها مى شود، در حالى كه پس از تغيير جنسيت عنوان «زن بودن» بروى صدق نمى كند و نگاه كردن مرد كنونى به دختران خود در صورتى جايز مى باشد كه يا داخل در عموم «آبائهن» باشد يا داخل در عموم «نسائهن» درحالى كه هر دو منتفى است. بنابراين براى جواز نگاه، دليلى وجود ندارد. جواب: بله، ليكن صدق نكردن موضوع دليلى، به جريان استصحاب ضرر نمى زند زيرا به حكم عرف، موضوع باقى است و روشن است كه موضوع جواز نظر پس از تطبيق دادن عنوان دليلى بر مادر و دختران او، شخص مادر و دختران است و هر يك همچنان باقى هستند. البته بر طبق اين مبنا كه مرد بودن يا زن بودن از احوال مى باشند و نگاه كردن به مماثل بانگاه كردن به غير مماثل تغاير ندارد. بنابراين با جريان استصحاب در مصداق «نسائهن»، عمر مستثنا يعنى «نسائهن» طولانى مى شود. مطلب جاى درنگ دارد. (نكته: نگاه كردن مادر به پسرانش، پس از آنكه به مرد تغيير جنسيت داده، اشكال ندارد، زيرا از باب نگاه كردن به همجنس است.) فرع يازدهم
هرگاه جنس پدر تغيير كند و به زن تبديل شود، ازدواج
او با
پسرانش به ضرورت و تنقيح مناط قطعى، حرام است و ذكر
نشدن آن در ادله، مانع حرمت آن نيست، مانند حرمت
قطعى
نوشيدن از ظرفى كه نصف آن از طلا و نصف ديگر آن از
تقره
است، با اين كه در ادله تنها ظرف طلا يا نقره ذكر
شده.
گاهى به اين آيه ((323)) استدلال شده است:
ليكن اين استدلال محل درنگ و اشكال است، زيرا مخاطب
آيه
مردان هستند و اگر چه پسران داخل درخطاب
مى باشند،
ليكن در شمار ازدواج هاى حرام پدران ذكر نشده است
زيرا
ازدواج مردان باپدرانشان متعارف نيست و مورد بحث
يعنى
پدرى كه به زن تبديل شده فردى نادر است و آيه كريمه
متعرض آن نيست تا شمول آن را نسبت به پدر ياد شده
بپذيريم. بنابراين اگر چه پسرها مخاطب حرمت موارد
مذكور
در آيه است و ازدواج با آنها بر آنان حرام است، ليكن
ازدواج
پدرى كه تبديل به زن شده، خارج از محدوده آيه
مى باشد.
اگر در آيه، حرام بودن [ازدواج] با پدران ذكر مى شد،
با
زحمت شمول آن نسبت به مورد بحث قابل پذيرش بود ولى
آيه
متعرض آن نيست.
به همين جهت در كلمات سديده براى اثبات حرمت ازدواج
با
پسران به ملازمه بين جواز نگاه كردن در محارم نسبى و
حرمت ازدواج، تمسك شده است ((324))، زيرا درمقام مورد
بحث، بر طبق فرض، نگاه كردن زن ياد شده به پسران
خود
جايز است چنان كه اين آيه كريمه بر آن دلالت مى كند:
به زنان با ايمان بگو چشم هاى خود را [از نگاه
هوس آلود] فروگيرند و دامان خويش را حفظ كنند و زينت
خود را جز آن مقدار كه نمايان است آشكار ننمايند و
[اطراف] روسرى هاى خود را بر سينه افكنند [تا گردن و
سينه
با آن پوشانده شود] و زينت خود راآشكار نسازند مگر
براى
شوهرانشان يا پدرانشان يا پدر شوهرانشان يا زنان هم
كيششان...
عبارت «او ابنائهن» در جايز بودن نگاه زن ياد شده
به پسرانش،
كفايت مى كند، چرا كه بر آنان نسبت به پدرى كه
تبديل به زن
شده «پسران» صدق مى كند.
به هر حال، با وجود ضرورت و ثبوت ملازمه ياد شده و
تنقيح
مناط قطعى، مجالى براى جريان اصل در مقام مورد بحث
وجود ندارد زيرا «الاصل دليل حيث لا دليل».
به علاوه آنچه حالت سابق دارد حرمت لواط پدر با پسر،
قبل از
تغيير جنسيت است نه حرمت ازدواج. بنابراين حرمت
ياد شده
متعلق به عنوان لواط مرد با مرد است وبا تبديل شدن
مرد به
زن، اگر چه متعلق حكم براين مبنا كه مرد و زن بودن
از
احوالند، باقى باشد، ليكن حكم متيقن و مشكوك اتحاد
ندارند
زيرا لواط و ازدواج متغايرند درحالى كه
دراستصحاب، اتحاد
بين دو قضيه درموضوع و محمول، لازم است مثلا اگر
اقتدا به
زيد پيش تر، جايز بوده باشد و سپس شك كنيم آيا تقليد
از
اوجايز است يا خير؟ نمى توان براى اثبات جواز
تقليد، به بقاى
زيد جهت استصحاب جواز اقتدا، اكتفا كرد. فرع دوازدهم اگر جنس مادر تغيير كند و به مرد تبديل شود آيا بعد از تبديل شدن به مرد، در محرم بودن همسر پسرانش، مانند پدر است يا خير؟
استاد بزرگوار ما امام خمينى با اشكال، قائل به
محرميت شده
است ((326))
و براى [اثبات] حرمت، چنين استدلال كرده
است كه ضمير در قول خداوند: «وحلائل ابنائكم» شامل
مرد
جديد نيزمى شود.
اشكال: مراد از پسران، پسرانى هستند كه از صلب پدر
باشند،
زيرا در آيه مى گويد:
«الذين من اصلابكم» لذا حرام بودن ازدواج با
حليله پسر، تنها
به پدران اختصاص دارد، زيرا واژه «اصلاب» تنها
پدرانى را كه
مرد هستند در برمى گيرد، بدين سبب كه منى مرد از
صلب
بيرون مى آيد نه منى زن.
جواب: اين توهم، به چند دليل مردود است: دوم: پيش تر اشاره شد كه اضافه «حلائل» به «ابنائكم» نشان مى دهد كه معيار حرام بودن [ازدواج] آن است كه حليله پسر باشد و انسان با حليله پسرش نمى تواند ازدواج كند، از اين روى توصيف ياد شده(توصيف «ابناء» به: الذين من اصلابكم) از باب اين است كه پسر خوانده ها را از اين حكم خارج كند و لذا با حرام بودن حليله هاى پسران رضاعى ناسازگارى ندارد. سوم: استصحاب حرمت نيز به حرام بودن ازدواج با حليله پسر، حكم مى كند، زيرا دست كم، عموم تحليلى كه برحرام بودن حليله پسر دلالت مى كند، اجمال دارد و اين اجمال، به عموم آيه: «و احل لكم ماوراء ذلكم» نيز سرايت مى كند. بنابراين دليل اجتهادى برجايز بودن ازدواج با حليله پسر، وجود ندارد. [پس نوبت به استصحاب مى رسد] ومقتضاى استصحاب اين است كه پس از انشاى عقد، نبايد به عموم:«واحل لكم ماوراء ذلكم» ترتيب اثر داد [در نتيجه، ازدواج با حليله پسر حرام است.] مطلب جاى درنگ است. ((328))
پوشيده نماند كه مطلب مذكور، خالى از مناقشه نيست،
زيرا
در آيه تحريم محارم نسبى و سببى خطاب با مردان است و
اين
موجب تخصيص اصلاب به مردان است اگر چه صلب و تريبه
به حسب لغت مختص به مردان نمى باشند، بلكه شامل
زنان
نيز مى شوند. بنابراين شمول آن نسبت به مردانى كه
پدر
نيستند، واضح نبوده و محل تامل است.
مگر گفته شود: با وجود اين كه مردان، در برگيرنده
مردان
جديد مى باشند، ديگر لفظ «اصلاب» مخصوص مردانى
كه پدر
هستند، نيست.
سپس ملحق كردن حليله هاى پسران رضاعى [به حليله هاى
پسران نسبى] به خاطر وجود دليل، موجب نمى شود كه
غير
آنها مانند محل بحث را بى دليل، به آنها ملحق
نماييم.
به علاوه، حرمت مساحقه كه قبل از تغيير جنسيت، بين
مادر و
حليله ثابت است باحرمت ازدواج بين مرد و حليله،
مغايرت
دارد و با وجود اين مغايرت، قضيه يقينى با قضيه
مشكوك از
نظر موضوع و محمول،متحد نخواهد بود لذا مجالى براى
استصحاب حرمت نيست.
همچنين استصحاب عدم ترتيب اثر بعد از انشاى عقد،
درجايى
جارى مى شود كه دليلى برنفى مانعيت از صحت عقد وجود
نداشته باشد وگرنه مجالى براى جريان آن نيست زيرا
شك در
ترتيب اثر، از شك درمانعيت و عدم آن، ناشى مى شود و
اگر
بپذيريم كه حديث رفع، براى نفى شرطيت و مانعيت جارى
مى شود، براى استصحاب عدم ترتيب اثر پس از انشاى
عقد،
مجالى نيست.
با همه اين تفاصيل، مى توان براين مطلب اعتماد كرد
كه ملاك
حرمت، «حلائل ابنائكم» است و اين ملاك در مورد بحث
وجود
دارد. خلاصه، مساله محل اشكال است.
[آنچه گفته شد راجع به ازدواج با حليله پسر بود] اما
جايز
بودن نگاه كردن مادر به حليله پسرش را پس از آن كه به
مرد
تغيير جنسيت داد نمى توان از آيه «ولايبدين زينتهن
الا
لبعولتهن... اونسائهن»((329)) استفاده كرد زيرا مادر پيش
از
تغيير جنسيت، تحت عموم نسائهن داخل بود و پس از
تغيير
جنسيت، از تحت اين عموم خارج مى شود و عنوان ديگرى
كه
او را در برگيرد نيز وجود ندارد. بله، براى اثبات مطلب فوق يكى از دوچيز كفايت مى كند: يكى ملازمه بين حرمت ازدواج با حليله پسر و جواز نگاه و ديگرى استصحاب جواز نگاه كه بين مادر وحليله پسرش قبل از تغيير جنسيت ثابت بوده است البته به شرطى كه تغيير جنسيت بعد از ازدواج پسرش باشد [چون دراين صورت حالت سابق وجود دارد]. اين، بنابراين است كه مرد بودن و زن بودن از احوال بوده و نگاه كردن به هم جنس با نگاه كردن به غير هم جنس، مغايرت نداشته باشد. دقت كنيد. فرع سيزدهم
هرگاه جنس حليله پسر تغيير
كند و به مرد تبديل شود، حكم
به حرام بودن ازدواج او با مادر شوهر پيشين خود و
نيز حكم به
جواز نگاه او به اين مادر شوهر وبرعكس، محتاج به
دليل است
و برطبق فرض، هيچ يك از عنوان هايى كه سبب حرام
بودن مى شوند، برازدواج با مادرشوهر، منطبق
نيستند و جايز
بودن نگاه كردن هريك از اين دو به ديگرى، تابع صدق
«نسائهن» مى باشد درحالى كه برطبق فرض، بعد از
تغييرجنسيت، اين عنوان صدق نمى كند.
دركتاب كلمات سديده آمده است: اما اگر ادعا شود كه نسبت مرد جديد به مادر شوهر پيشين خود، همانند نسبت مادرى است كه تغيير جنسيت به مرد داده باشد قبلا گفته شد كه ازدواج او، در صورتى كه به مرد تغيير يابد، با حليله پسرش حرام است دراين جا نيز قضيه از همين قرار است، مى گوييم: اين ادعا قول به راى است كه ما از آن دورى مى جوييم. ((330)) مى توان گفت: جواز نگاه هر يك از آن دو به ديگرى، قبل از تغيير جنسيت ثابت است و بنابراين كه مرد بودن يا زن بودن از احوال باشد، وحكم نگاه به هم جنس با نگاه به غير هم جنس متحد باشد، مى توان جواز نگاه كردن را استصحاب كرد و درصورت ثابت شدن جواز نگاه كردن، پس از تغيير جنسيت، ازدواج با مادرزن، حرام خواهد بود زيرا بين جواز نگاه كردن و حرمت ازدواج، ملازمه وجود دارد. شايدهمين مطلب باعث شده كه استاد بزرگوار ما حضرت امام با اشكال، حرمت را بعيد ندانند. ((331))
مگر گفته شود: در صورت تبديل شدن حليله به مرد، اين
مرد
جديد، تحت آيه: «قل للمومنين يغضوا من ابصارهم» ((332))
داخل مى شود و در صورت مندرج شدن تحت آيه فوق،
مجالى
براى جريان استصحاب نيست تا جواز نگاه كردن باقى
باشد و
در نتيجه به حكم قانون ملازمه، ازدواج را حرام
بدانيم.
همچنين مجالى براى استصحاب حرمت مساحقه كه در حال
زن بودن، براى او ثابت بوده، نيست تا حرمت ازدواج
بعد از
تغيير جنسيت اثبات شود زيرا مساحقه با ازدواج،
تغاير دارند و
در نتيجه وحدتى كه بين قضيه متيقن و مشكوك لازم
است،
رعايت نشده است علاوه بر آن كه اصل ياد شده در صورتى
تمام است كه دليل اجتهادى بر جايز بودن ازدواج،
دلالت نكند
در حالى كه چنين دليلى وجود دارد يعنى آيه:«واحل لكم
ماوراء ذلكم». فرع چهاردهم هرگاه جنسيت شوهر تغيير كند و تبديل به زن شود، علقه زوجيت بين او وهمسرش از بين مى رود، زيرا بين دو هم جنس، زوجيت و رابطه زناشويى قابل تصور نيست. |
|---|