كلينى و شيخ صدوق و شيخ طوسى براى به دست آوردن اين
اصول، رنج هاى فراوانى را تحمل كردند و همه احاديثى را كه
به دست آوردند و عقيده داشتند كه شيعه مى تواند از آنها
استفاده كند و به احكام و وظايف خود برسد، دركتاب هاى
خود، ثبت و ضبط كردند و نتيجه اين تلاش طاقت فرسا «كتب
اربعه» شد: «كافى»، نوشته محمد بن يعقوب كلينى (م 328
ق)؛ «من لا يحضره الفقيه»، جمع آورى محمد بن على بن
حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق (م 381 ق)؛ «تهذيب الاحكام» و «استبصار»، گردآورى محمد بن حسن
طوسى معروف به شيخ طوسى (م 460 ق).
امروزه تنها مرجع معتبر حديثى ما اين چهار كتاب شريف و
ارجمند است كه از اصول زيادى برداشت و تهذيب وتنقيح
شده اند و لذا برخى عقيده دارند كه احاديث كتاب ها قطعى
الصدور و غير قابل اشكال اند، اگرچه اين عقيده،
قابل اعتنا
نيست و شرح و تفصيل آن از حوصله اين بحث، خارج است. ما
در كتاب معجم مصطلحات الحديث مفصلاآن را توضيح
داده ايم و لذا اگر كسى در اين جهت ترديد دارد مى تواند به
آن جا رجوع كند. استفاده از كتاب هاى حديثى
همان طور كه اشاره شد، مهم ترين كتاب هاى حديثى فعلى ما
همان چهار كتاب ياد شده اند. اگرچه كتاب هاى ديگرى هم
پس از تاليف آنها به نگارش درآمده است، مثل «وافى» نوشته
فيض كاشانى و «وسائل الشيعه» نوشته شيخ حرعاملى و
«مستدرك الوسائل» نوشته ميرزا حسين نورى مازندرانى و
كتاب «جامع احاديث الشيعه» كه تدوين آن زير نظرمرحوم آقا
حسين بروجردى آغاز شد و پس از او با تشويق مرحوم حاج
سيد ابوالقاسم خويى ادامه يافت، ليكن در اين كتاب ها همان
احاديث كتب اربعه گردآورى شده و احاديثى كه از غير آن
كتاب ها گرفته شده غالبا فاقد اعتبارند و گويابه همين جهت
هم بوده كه صاحبان كتب اربعه متعرض آنها نشده اند و گرنه
بعيد است كه صاحب وسائل الشيعه ياحاج ميرزا حسين نورى و
يا علامه مجلسى به اصولى دست يافته باشند كه شيخ طوسى
و شيخ صدوق و كلينى هيچ گونه اطلاعى نسبت به آنها پيدا
نكرده باشند و لذا نوع كتاب ها و اصولى كه پس از آن سه
بزرگوار پيدا شده است، فاقد
اعتبارند.
بنابراين، بايد تمام كوشش را مصروف فهم همان كتب اربعه
نمود و نحوه استفاده از آنها را به خوبى آموخت؛ زيراروشهاى
اعمال شده در آنها، استفاده صحيح از آنها را بسيار پيچيده
كرده است و قهرا بدون آگاهى لازم از آن روش هانمى توان از
آنها استفاده كرد و طريق حق را پيمود؛ مثلا مرحوم كلينى
احاديث كتابش را مستند نقل كرده و مى توان به سهولت
صحت و سقم طرق او را دريافت و با اين كار خدمت شايانى را
انجام داده است، ليكن گاهى اين روش را تغييرداده و به
كسانى كه براى او روايت كرده اند با رمز و كنايه اشاره كرده
است؛ مثل اين كه در بسيارى از موارد گفته است: «اخبر فى
جماعة» يا «جماعة من اصحابنا» يا «عدة من اصحابنا» و
پيداست كه نه جماعت شناخته شده است و نه عده اى كه براى
او نقل كرده اند، اگرچه او عده خود را در سه مورد، معرفى
كرده است، ولى در موارد زيادى عده كلينى را به سهولت
نمى توان شناسايى كرد.
شيخ طوسى نيز در موارد زيادى همين روش را دنبال كرده
است بدون اين كه جماعت و عده خود را معرفى كرده باشد،
اگرچه گاهى بعضى از آن جماعت را معرفى كرده، ليكن در
بسيارى از موارد حتى از ذكر بعضى از آنها نيزخوددارى نموده
است و لذا بايد انديشيد و به كشف آنها پرداخت و گرنه چنين
روايتى كه در يك طبقه، راويانش مجهول الحال و ناشناخته
باشند، فاقد اعتبار مى گردد، مگر اين كه از تعدد راويان در
يك طبقه، انسان به وثاقت بعضى از آنان اطمينان پيدا كند، كه
البته اين امرى شخصى است.
شيخ طوسى افزون بر اين روش، روش ديگرى را در كتاب هاى
تهذيب و استبصار به كار گرفته كه كار استفاده از آنها
راپيچيده تر كرده است، چنان كه شيخ صدوق پيش از شيخ در
كتاب «من لا يحضره الفقيه» در همين مسير قرار گرفته و
آن اين كه اين دو بزرگوار روايتى را كه نقل مى كنند، از كتابى
و يا از شخصى نقل مى كنند كه هيچ گونه ارتباط ى با آن
شخص يا صاحب كتاب نداشته اند، و يا بين آن دو و صاحب
كتاب يا راوى اصلى فاصله زمانى بسيار زيادى بوده است و
لذاقطعى است كه يك يا چند نفر بين شيخ و صدوق و راوى
اصلى يا صاحب كتاب فاصله بوده است و چون آن دو
شيخ جليل القدر واسطه ها را در اين كتاب ها ذكر نكرده اند،
اكثر روايات آنها مرسل و فاقد اعتبار مى گردند؛ ولى گويا
آن دوبه اين نكته توجه داشته اند؛ زيرا شيخ در پايان هر دو
كتابش و صدوق در پايان كتاب «من لا يحضره الفقيه» اسناد
خودرا گفته اند، يعنى همان واسطه هايى را كه به هنگام نقل
روايات حذف كرده اند، در پايان كتاب خود، ذكر كرده اند و
شيخ طوسى افزون بر اين كار مفيد و ارجمند، كتابى به رشته
تحرير درآورده است كه در آن كتاب همه صاحبان اصول را
نام برده و احيانا برخى ديگر از نويسندگان را به طور اشاره
معرفى كرده و در اكثر قريب به اتفاق اين موارد، واسطه ها
دراخذ كتاب ها را معرفى كرده است. لذا مى توان گفت: تمام
روايات در ظاهر مرسل شيخ طوسى، مسندند؛ زيرا
همه واسطه هاى شيخ، قابل شناسايى هستند، مگر در موارد
كمى كه طريق شيخ معرفى نشده است.
بنابراين، پيش از تهذيب، استبصار و من لا يحضره الفقيه، بايد
اولا، واسطه هاى ياد شده را شناسايى كرد و ثانيا،دانست كه آيا
آن واسطه ها و واسطه هاى ديگرى كه در بسيارى از روايات
وجود دارند و خود صاحب كتابى كه روايت از آن نقل شده است
توثيق دارند يا نه؛ چه اين كه اگر در اين مسير طولانى يك
نفر از آنان ضعيف و مجهول الحال باشديعنى طورى باشد كه
وثاقتش احراز نگردد، آن روايت، فاقد اعتبار خواهد شد.
1. آنچه در بررسى اسناد روايات مورد توجه يك محقق و
پژوهشگر است، اين است كه وثاقت راويان را احراز كند،
تاموضوع حجيت خبر واحد برايش تمام گردد يا خبر در حدى
باشد كه موجب ظن كافى و لازم گردد؛ زيرا اگر خبرواحد
حجيت داشته باشد، بدين جهت حجت است كه سيره عقلايى
بر عمل به آن است، و شارع مقدس آن را رد
نكرده، بلكه
پذيرفته است، و همان طور كه گذشت عقلا در صورتى به
خبر واحد عمل مى كنند كه مخبر آن، ثقه و مورداطمينان
باشد و دست كم قدر متيقن از موارد عمل آنان، خصوص
موردى است كه مخبر خبر، ثقه باشد. پس هدف يك پژوهشگر
در مباحث رجالى احراز وثاقت راويان است، تا به اين نتيجه
رسد كه روايت آنان، حجيت دارد. بنابراين اگر نتواند وثاقت
يك راوى را احراز كند بى ترديد نمى تواند به خبر او عمل كند؛ زيرا موضوع حجيت آن خبر براى اوتمام نمى شود، و لذا
مى توان گفت: خبر او ضعيف است، اگرچه چنين خبرى بر
اساس اصطلاح علم درايه، خبرضعيف نيست؛ زيرا به حسب
اين اصطلاح، خبر ضعيف به خبرى گفته مى شود كه دست
كم يكى از راويانش،
تضعيف شده باشد، مثلا خبرى كه يونس
بن ظبيان در سند آن است خبر ضعيف است؛ زيرا نجاشى او
را تضعيف كرده است، و به اين اعتبار، آن خبر، ضعيف
مى گردد، چه افراد ديگر آن، سند ثقه و عادل باشند و چه
نباشند، ولى باتوجه به آنچه درباره حجيت خبر واحد مورد
اشاره قرار گرفت، آشكار مى گردد مهم براى يك فقيه احراز
وثاقت راويان است؛ زيرا تنها در اين صورت مى تواند سندى را
كه همه راويانش ثقه اند بپذيرد، برخلاف اين كه نتواند به
چنين نتيجه اى برسد، زيرا اگر يكى از راويان خبر، مورد توثيق
حسى قرار نگرفته باشد، بدين معنا است كه وثاقت او براى
اين فقيه احراز نمى شود، و با عدم احراز وثاقت، خبرى كه او در
سند آن است حجيت ندارد.
2. عده اى از محدثان، شناخته شده اند ولى از طرف رجالى ها،
كه بدون شك آنان را مى شناخته اند، مورد توثيق
قرارنگرفته اند، مثل احمد بن عبدون، حسين بن عبيدالله، ابن
ابى جيد و عده اى ديگر.
ناگفته پيدا است كه وقتى نجاشى در كتابى كه براى توثيق
ثقه ها و تضعيف ضعيفان نوشته است، استاد خودش ابن
ابى جيد را توثيق نمى كند، اين سؤال براى هر كسى پيش
مى آيد كه چرا نه او و نه شيخ كه خوب او را
مى شناخته اندتوثيقش نكرده اند؟! آيا چنين سكوتى نشانه اين
نيست كه آنان او را ثقه نمى دانسته اند يا درباره او مردد
بوده اند و گرنه هرگز از گفتن عبارت «ثقه» دريغ
نمى كردند؟ آيا مى توان در پاسخ اين سؤال گفت: اگر آنها او
را توثيق نكرده اند براى اين بوده است كه او را فوق توثيق
مى دانسته اند؟! به گمان ما اين سخن، ناصواب و ناپسنديده
است؛ زيرا اولا، سكوت براى اين منظور، در چنين كتابى جز
اغرا به جهل، چيزى نخواهد بود و ثانيا، آنان به توثيق و تمجيد
اشخاص بسيار بلندمرتبه ترى پرداخته اند و اگر به فوق توثيق
معتقد بودند بايد اين اشخاص را نيز توثيق نمى كردند، بنابراين
نمى توان به دليل اين كه فلانى، استاد نجاشى يا كلينى بوده و
يا شيخ اجازه بوده است، ثقه به حساب آيد، زيرا هيچ ملازمه اى
بين آن دو وجود ندارد. لذا ما در چنين مواردى طرق شيخ را
ضعيف مى دانيم، اگر چه بعضى بر خلاف اين نظريه اند.
3. نكته پايانى اين كه شيخ در فهرست در مقام بيان طرقش در
موارد زيادى مى نويسد: طريق من به فلانى همان اسناداول
است و گاهى افزون بر اسناد اول يكى، دو نفر ديگر را نيز ذكر
مى كند و در برخى از موارد، طريقش را به عنوان «الاسناد»
معرفى مى كند و پيدا است كه منظور از «اسناد اول» همان
اولين اسناد است كه ابو مفضل شيبانى در آن واقع شده كه
ضعيف است و در نتيجه، «اسناد اول» فاقد اعتبار مى گردد و
بسيارى از مردم شناسان «الاسناد» را هم عبارت از همان
اسناد اول دانسته اند كه ظاهرا درست نيست و هيچ وجهى
براى آن وجود ندارد، بلكه ظاهر اين است كه منظور از آن،
طريقى است كه پيش از آن طريق ذكر شده است، زيرا ظاهر
الف و لام در «الاسناد» الف و لام عهد ذكرى است كه به
مطالب گذشته اشاره دارد. جبران كاهش ارزش پول(2) احمدعلى يوسفى ب) جبران كاهش ارزش پول لازم است
در اين بخش تلاش خواهد شد تا نظرات محققان و فقيهان
شيعه و سنى مورد بررسى قرار گيرد و در نهايت
نظريه صحيح بيان و مستدل خواهد شد. چون برخى از ادله را
هم عالمان شيعه و هم سنى به آن تمسك جسته اند،
بنابراين نظرات آنها جداگانه مورد بررسى قرار نمى گيرد،
بلكه اصل بيان علماى شيعه و سنى همراه با دليل ذكر
مى گردد، آن گاه نشانى ماخذ مكتوب مى شود.
بعضى از اين ادله از منظر اقتصادى و تعدادى هم از منظر
فقهى و شرعى ارائه شده اند. سعى ما بر آن است كه اهم
ادله اقتصادى و شرعى را در زير بيان كرده، مورد ارزيابى قرار
دهيم: چون فلسفه وجودى پول، بيان ارزش ها و مشخص نمودن نسبت هاى مختلف ارزش ها بين كالاها و خدمات مى باشد،بنابراين بايد در ديون، مهريه و... ارزش و قدرت خريد حقيقى پول مورد ملاحظه قرار گيرد.
آيت الله حسين نورى همدانى در پاسخ به پرسش كميسيون
امور قضايى و حقوقى مجلس شوراى اسلامى مى نويسد:
اين بيان در بردارنده دو دليل زير براى وجوب جبران كاهش
ارزش پول مى باشد:
در خصوص دليل دوم كه ظاهرا مبنا و مدرك آن بايد «قاعده
لاضرر» باشد قبلا مورد بررسى قرار گرفته است؛ ولى
دليل اول مورد ملاحظه قرار مى گيرد.
فلسفه وجودى پول يا وظايف آن حداقل سه امر مى باشد كه با
توضيح مختصرى بيان مى شوند: بشر اوليه در اقتصاد خود معيشتى، تا وقتى كه توليد، اضافه بر مصرف نداشت، نيازى به مبادله پيدا نكرد؛ اما با تقسيم كار ابتدايى و ايجاد تخصص، توليد مازاد بر مصرف و هم چنين تنوع در توليدات پيدا شد. كالاهاى متنوع براى اومطلوبيت هاى متفاوتى ايجاد مى نمود. براى دستيابى به كالاهاى ديگران نياز به مبادله توليدات در جامعه اوليه بشرى ظهور پيدا كرد. اما معيار واحدى كه بتواند ارزش هاى مختلف اشيا را به آسانى مورد مقايسه قرار دهد - تا قضاوت افرادرا نسبت به ارزش اشيا آسان كند - وجود نداشت. پول با وارد شدن در حوزه مبادلات، به عنوان مقياس مشتركى براى اندازه گيرى ارزش اقتصادى ساير اشيا مورد توافق عرف و عقلا قرار گرفت. با انتخاب معيار سنجش، فقط بخشى از مشكلات مبادلات پاياپاى حل گرديد؛ اما مشكلاتى از قبيل حمل كالاهاى پرحجم و سنگين مبادله شده، به نقاط دور دست، انبار كردن و... هم چنان باقى بود. عرف و عقلا به اين توافق و قرارداددست يافتند كه كالايى را كه به عنوان معيار سنجش ارزش ها مورد استفاده قرار مى گيرد، واسطه مبادلات نيز قراردهند، بدين وسيله، بخش ديگرى از مشكلات مبادلات پاياپاى از ميان رفت. مردم و عرف جامعه پذيرفتند كه به جاى در اختيار داشتن انواع كالاهاى نامتجانس، شيئى را در اختيار داشته باشند كه برخوردار از ارزش مبادله اى عامى باشد تا در مواقع لزوم بتوانند با آن، انواع كالاهاى ديگر را به دست آورند؛ يعنى مالكش احساس كند كه با در اختيار داشتن آن، مالك ارزش مبادله اى عامى است. چنين خاصيتى در پول - اعم از پول واقعى و اعتبارى - وظيفه ديگرى، به نام ذخيره ارزش، بر عهده آن مى گذارد.
به علاوه اگر بپذيريم كه فلسفه وجودى پول «مبين ارزش ها
بودن» باشد، چرا چنين امرى اقتضاى وجوب جبران
كاهش ارزش پول را دارد؟! بعيد به نظر مى رسد كه چنين
مطلبى بتواند مبناى اين حكم قرار بگيرد. خاصيت پول چيزى جز حفظ ارزش و ماليت نمى باشد. بنابراين وقتى در طول زمان بر اثر تورم ارزش و ماليت آن كاهش پيدا كند يا از بين برود، در ديون و روابط مالى - پولى، بايد جبران گردد.
نوشته آيت الله موسوى اردبيلى بر چنين امرى دلالت دارد:
اين نظريه و جواب آن هيچ فرقى با نظريه پيشين ندارد و تنها
فرق آن دو اين است كه اين نظريه به وظيفه ديگر پول(ذخيره
ارزش) اشاره دارد. در بررسى آن به مطالبى كه در ذيل نظريه
پيشين نوشته شد، اكتفا مى گردد. پول هاى كاغذى با كالا و متاع فرق دارد و نمى توان آنها را در زمره كالا برشمرد؛ بلكه فقط واسطه مبادلات كالاها مى باشند و ارزش آنها به قدرت خريد آنهاست.
صاحب اين نظريه مى نويسد:
سه مطلب در اين گفتار بايد مورد ملاحظه قرار گيرد: از اين سه مقدمه نتيجه گرفته شد كه كاهش ارزش پول بايد جبران گردد.
هر سه مطلب فوق از امور اقتصادى مربوط به پول هاى كاغذى
مى باشند؛ ولى به نظر مى آيد در هر سه مورد بايدتجديد
نظرى صورت پذيرد؛ زيرا: رابعا، در اين گفتار مشخص نشد كه اگر هر سه مطلب اقتصادى صحيح باشد، چه ملازمه اى بين آنها و بين حكم شرعى وجوب احتياط جبران كاهش ارزش پول وجود دارد؟! قبول چنين ملازمه اى مشكل، بلكه غير موجه است. داين در جو تورمى كه ارزش حقيقى پول در طول زمان كاهش پيدا مى كند، اگر ضامن فقط ضامن ارزش اسمى باشد، از نظرعرف موجب ضرر و زيان براى مضمون له خواهد شد. اين گونه ضرر در اسلام به ادله مختلف از جمله قاعده «لاضرر ولاضرار» نفى شده است. بنابراين براى جلوگيرى از اين ضرر و زيان، ضامن هنگام باز پرداخت بايد ارزش حقيقى پول راكه دريافت كرده بود، بپردازد((43)).
پيش از اين، گفتار زير از آيت الله حسين نورى همدانى نقل
شده بود كه به عنوان مصداق دليل فوق مجددا ذكر و
موردبررسى قرار مى گيرد:
فقيهان و دانش پژوهان شيعه و هم محققان اهل سنت به اين
دليل تمسك جسته اند. اهل تحقيق مى توانند به منابع مورد
اشارت در پاورقى مراجعه كنند.
آيا تمسك به «قاعده لاضرر» صحيح است؟
بنابراين اگر پول رايج بر اساس قرارداد شرعى، مثل قرض يا به
نحو امانت، مدت مديدى نزد شخصى قرارگيرد و در اين مدت
ارزش پول كاهش پيدا كند، مقترض و مديون يا امانت دار هيچ
گونه نقشى نه به نحو مباشر و نه سبب در كاهش ارزش پول
نداشته باشد، بلكه كاهش ارزش پول علل اقتصادى و غير
اقتصادى ديگرى داشته باشد، در اين صورت ضامن نقصان و
كاهش ارزش پول نخواهد بود. به علاوه اين قاعده، حكم
ضررى را بر مى دارد، نه آن حكمى را كه ازنبودش زيانى پديد
مى آيد، اثبات كند حتى اگر شخص امين يا مديون بتواند از
زيان وارد بر پول جلوگيرى كند، يعنى مانع كاهش ارزش پول
شود، از اين قاعده نمى توان استفاده نمود و حكم به لزوم
جلوگيرى از كاهش ارزش پول را براى امانت دار يا مديون
صادر نمود هر چند وقوع ضرر بر مال داين يا امانت گذار غير
قابل انكار است.
از اين مطالب اين امر مسلم است كه براى وجوب جبران
كاهش ارزش پول توسط مديون نمى توان به اين قاعده
تمسك كرد.
كتاب «ربط الحقوق و الالتزامات الاجلة بتغير الاسعار» تعدادى
از ادله دانش پژوهان اهل سنت را آورده است كه درادامه به
بررسى اهم آنها مى پردازيم. اسلام بر طبق آيه «يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود((44))؛ يعنى اى كسانى كه ايمان آورده ايد! به پيمان ها (و قراردادها) وفا كنيد». از مؤمنان خواسته است تا در قراردادها به عهد و پيمان ها ملتزم باشند و آنها را دقيق رعايت نمايند.
كبراى اين دليل مورد قبول است. يعنى در قراردادها بايد به
عهد و پيمان وفادار ماند و آن را رعايت كرد. اما كاملا
جاى ترديد است كه وجوب جبران كاهش ارزش پول، صغراى
آن باشد؛ چرا كه ملتزم به عدم جواز جبران كاهش ارزش
پول نيز مى تواند مدعى شود كه حكم به وجوب جبران كاهش
ارزش پول، اخذ زيادى نسبت به قرارداد منعقد شده است واين
امر خلاف سياق و دلالت آيه مزبور مى باشد. بنابراين مهم آن
است كه اثبات گردد جبران كاهش ارزش پول مصداق وفاى
به عهد و عقد است و دريافت كردن بيش از چيزى كه در متن
قرارداد آمده است، نمى باشد. مدعى عدم جوازجبران كاهش
ارزش پول نيز بايد اثبات كند كه جبران كاهش ارزش پول،
زيادى و خروج از سياق و دلالت آيه است.
صرف ادعا از طرفين
مشكلى را حل نخواهد كرد. ملتزم شدن به وجوب جبران كاهش ارزش پول، پذيرش مساوات قيمت حقيقى در ديون و روابط مالى است كه اين مساوات توسط روايت مشهورى كه از پيامبر(ص) نقل شده است، تاييد مى شود. در آن روايت تعبير به «مثلا بمثل» آمده است و اصل روايت نيز عبارت است از: «الذهب بالذهب و الفضة بالفضة مثلا بمثل يدا بيد سواء بسواء((46))».
قايل به عدم جواز جبران كاهش ارزش پول مى تواند ادعا كند
كه اين مطلب عين مدعاست، يعنى مهم اثبات مساوات و مثل
است؛ در حالى كه پرداخت قيمت حقيقى مازاد و ربا و ظلم
محسوب مى شود. به علاوه اين روايت در موردتساوى در
كيميت اشياى ربوى است و ناظر به تفاوت در قيمت ها
نمى باشد. بدون پاسخ به اين امور نمى توان به چنين حديثى
براى اثبات اين امر استفاده نمود.
تعدادى ادله اقتصادى نيز در تاييد و اثبات اين نظام (جواز يا
لزوم جبران كاهش ارزش پول در ديون و روابط مالى)
بيان داشته اند كه برخى از آنها ذيلا ذكر مى گردد و در نهايت
به اختصار مورد بررسى قرار مى گيرند: اين نظام موجب حفظ ارزش حقيقى قيمت مهريه مدت دار در عقد ازدواج مى گردد. تورم، مشكلات فراوانى را در معاملاتى مثل مضاربه كه سرمايه آن نقد رايج مى باشد، ايجاد مى كند. اين نظام قادر است اين مشكلات را برطرف نمايد. از نظر اسلام قرض الحسنه نوعى صدقه و كمك مالى محسوب مى شود. ولى هنگام تورم اين صدقه و كمك مضاعف مى شود. با پذيرش اين نظام آسان ترين راه براى اداره بانك ها و انجام معاملاتى كه بر اساس شركت در سود و زيان سامان مى يابد، اتخاذ مى شود. تجربه كشورهاى آمريكاى جنوبى نشان داده است كه اين نظام موجب تشويق پس انداز و سرمايه گذارى و رشد اقتصادى مى شود((47)).
از نقد و بررسى اين ادله به نحو مفصل خوددارى مى شود و
كافى است به اين نكته اشاره شود كه اگر بپذيريم تمام
اين ادله از نظر اقتصادى صحيح باشد، زمانى مى توانيم ملتزم
به جواز يا لزوم چنين نظامى شويم كه از ناحيه شرع
دليل مقتضى براى آن داشته باشيم و گرنه نمى توانيم صرف
تاييد برخى امور اقتصادى مترتب بر چنين نظامى آن
راشرعاجايز يا لازم بدانيم.
اكنون به ادله و شواهدى روى مى آوريم كه با بررسى آنها
زمينه براى شروع نظريه مورد قبول فراهم مى گردد. چون پول عين بها و قيمت مى باشد، پس ضمان آن ناگزير قيمى خواهد بود. بنابراين بايد كاهش ارزش پول هنگام تورم جبران گردد.
مدعيان اين گفتار آن را بدين گونه توضيح مى دهند: ظاهرا اين قايل، پول را در زمره كالا و مال نمى شمارد و به دنبال آن نيز پول را از گستره مثلى و قيمى خارج مى داند درحالى كه با ضوابط پيش گفته براى كالا، مشخص شد كه انواع پول ها كالا محسوب مى شوند. اما در مورد ماليت پول نيزمى توان از راه هاى زير اثبات كرد كه هر نوع پولى در نظر عرف مال به حساب مى آيد((49)) 1. وظيفه ذخيره ارزش پول:ارزش مبادله اى، اعم از ارزش مبادله اى اعتبارى و حقيقى، مترادف با ماليت است. از طرفى آنچه از رفتار عرف در خصوص پول ها قابل مشاهده است اين است كه اين نوع پول ها در نظر آنها پديده اى داراى مطلوبيت است كه در نتيجه براى آنها نزد عرف، تقاضا به وجود مى آيد و نيز از صفت كميابى نسبى برخوردارندو مردم در دست يابى به آنها با هم به رقابت برمى خيزند و بهترين محصول تلاش خود، از قبيل گندم و ساير مصنوعات صنعتى را با آن مبادله مى كنند.اين ها همه حاكى از آن است كه همين پول ها در نظر عرف مال است وتعريف مال بر آن صدق مى كند.
همچنين، هر شيئى كه ويژگى هاى زير را داشته باشد، عرفا
مال محسوب مى شود:
انواع پول ها نيز ويژگى هاى فوق را واجد هستند، بنابراين
مصداق مال مى باشند. به علاوه اين گونه تعابير از پول نوعى به
كارگيرى صرف واژه هاست بدون آن كه دقت لازم در معناى
آن شود؛ چرا كه ارزش و بهاى كالاها مربوط به خودكالاهاست
و ارزش و بهاى پول مربوط به خود پول. همان گونه كه براى
كالاها عرضه و تقاضا وجود دارد و ارزش وبهاى آنها بر اثر
ميزان عرضه و تقاضا و برخى عوامل اقتصادى و غيراقتصادى
تعيين مى شود، پول هم در بازار داراى عرضه و تقاضاست و بر
اثر عرضه و تقاضا و برخى عوامل اقتصادى و غيراقتصادى
ديگر، ارزش و بهاى پول تعيين مى شود. اما پول داراى
ويژگى هايى است كه ارزش آن به عنوان يك كالاى معادل
همگانى، معيار و ملاك تعيين ارزش ساير كالاها مى باشد. اين
ويژگى پول در كنار برخى ويژگى ديگر آن، موجب شده است
كه مطلوبيت آن، گستره بيشترى نسبت به ساير كالاها داشته
باشد نه آن كه عين بها و ارزش كالاهاى ديگر باشد. پول هر چند مال است، اما از قلمرو مثلى و قيمى خارج است؛ زيرا ضابطه مثلى و قيمى در كلام فقيهان، مربوط به كالاها و اموالى است كه ارزش ذاتى داشته باشند، ولى پول هاى كاغذى كه صرفا مال اعتبارى هستند خارج از قلمروضابطه مثلى وقيمى مى باشند. حقيقت و ماهيت پول كاغذى و اسكناس چيزى جز قدرت خريد نيست، بنابراين دردين، مهريه و عرف اداى همان قدرت خريد را اداى حق مى داند. پس آنچه برعهده مى آيد همان ارزش و قدرت خريد مى باشد((50)).
يكى از طرفداران اين نظريه مى نويسد:
آن گاه وى با اين بيان نتيجه مى گيرد كه جبران كاهش
ارزش پول لازم است. نكات مهم اين گفتار عبارت است از:
اين نظريه اخيرا شهرت يافته و در بسيارى از همايش هاى
اقتصادى مطرح شده است، اما به نظر مى آيد كه بايد با
دقت بيشترى آن را ملاحظه نمود. ما در مورد مطلب اول با
ايشان موافق هستيم، ولى سه امر بعدى با ملاحظه امور ذيل
درمعرض ترديد جدى قرار مى گيرد: اين محقق ارجمند به جهت پيچيدگى موضوع و ترديد در نظريه اش، اظهار نموده است: «اين يك مساله كارشناسى است كه بايد ببينيم آنها پول را چه مى دانند».
احاله دادن اين مطلب به نظر كارشناسان حاكى از دقت نظر
اين محقق مى باشد و پيش از اين مشخص شد كه پول:
مال،
كالاى خصوصى و مثلى است. پول هاى كاغذى، هم مثلى و هم قيمى هستند. افراد عرضى پول چه تورم شديد وجود داشته يا نداشته باشد مثلى هستند، چنان كه اگر تورم، شديد نباشد و در طول زمان ارزش پول كاهش چشمگيرى پيدا نكند افراد عرضى و طولى پول، مثلى هستند؛ اما اگر ارزش پول در طول زمان كاهش قابل توجهى نمايد، آن گاه افراد طولى پول قيمى و افرادعرضى آن مثلى محسوب مى شوند((52)).
مجله فقه اهل بيت به نقل از يكى از طرفداران اين نظريه
مى نويسد:
به نظر مى آيد مقصود گفتار زير نيز در راستاى نظريه فوق
مى باشد:
مثلى و قيمى اصطلاحاتى هستند كه فقها در باب ضمان و
اداى ديون مطرح كرده اند و قبل از اعتبار چنين
اصطلاحاتى،ديون افراد به نحوى ادا مى شد تا مديون برى الذمه
گردد؛ چون اين امر گاهى با مشكلاتى مواجه مى شد،
فقها
بااستفاده از روش شارع
در هنگام اداى دين كه برآيند
روايات بوده است، ضابطه مثلى و قيمى را براى اداى دين
ارائه داده اند. يعنى اگر شيئى به كسى قرض داده شود يا غصب گردد و در پى آن، تلف يا
خسارت قابل توجهى به آن واردشود، اگر آن شىء مثلى باشد، مديون هنگام اداى دين،
بايد مثل آن و اگر قيمى بود، بايد قيمت آن را به ذى
حق بپردازد. همچنين فقيهان در منابع فقهى به اين امر
تصريح كرده اند شيئى كه به ذمه آمده اگر مثلى باشد و تلف
ياخسارت قابل ملاحظه اى به آن وارد گردد و مثل آن شىء
هنگام اداى دين يافت نگردد، به تعبير ديگر هنگام اداى
دين مثلى متعذر گردد، رجوع مى شود به قيمت آن و مديون
با دادن قيمت آن، برى الذمه مى گردد.
البته شايان توجه است پيش از اين مثلى و قيمى گفته آمد كه
مثلى و قيمى به حسب زمان، مكان و عرف هاى
گوناگون ممكن است، متفاوت باشد. يعنى ممكن است در
يك مكان و عرف معين، يك چيزى مثلى بوده، ولى از موقع به
ذمه آمدن آن شىء تا هنگام اداى دين فاصله زمانى زياد باشد و آن شىء از مثلى بودن تبديل به قيمى گردد يا برعكس
ازقيمى بودن تبديل به مثلى گردد.
در مورد پول هاى جارى - چنان كه اين محقق ارجمند اشاره
دارند - قدرت خريد و ماليت آن، تمام هستى و
قوام آنهاست،((55)) و به حسب قدرت خريد، مثلى محسوب
مى شود. وقتى در فاصله زمانى طولانى، بر اثر تورم، ارزش
وقدرت خريد حقيقى آن به شدت كاهش پيدا مى كند، نقص و
خسارت جدى مى بيند و هنگام اداى دين، به حسب قدرت
خريد حقيقى آن، مثلى محسوب مى شود، اما همان قدرت
خريد هنگام اداى دين - كه تمام هستى و قوام پول به آن است -
نسبت به قدرت خريد زمان تحقق دين مثلى محسوب
نمى شود. به تعبير ديگر، مورد ما، مصداق تعذرمثلى خواهد
بود. به عنوان مثال - با فرض اين كه بپذيريم تمام قوام و هستى
پول هاى جارى قدرت خريد و ارزش مبادله آن است - اگر تورم
در جامعه شديد باشد، يك اسكناس 1000 تومانى ده سال قبل
همانند اسكناس 1000تومانى ده سال بعد نمى باشد و اين مورد
از موارد تعذر مثلى است و براى آن كه اداى دين شود و ذمه
مديون برى گردد
بايد قيمت اسكناس 1000 تومانى ده سال
قبل داده شود.
مطلب فوق، هم در پول و هم در ساير اموال يكسان است و مال
در عرض، مثلى و در طول زمان، قيمى است،
صرفا
جعل و
اعتبار اصطلاحى به جاى اصطلاح تعذر مثلى است. چنين
مطلبى نه ضرورت دارد و نه فقها چنين اصطلاحى را به كار
برده اند.
بنابراين اگر مقصود صاحبان اين نظريه، تعذر مثلى باشد، بر
فرض صحيح بودن آن ممكن است اين نظريه راهى براى جواز
جبران كاهش ارزش پول باشد، و گرنه اين نظريه معناى مورد
قبولى پيدا نمى كند و مشكل حكم جبران كاهش ارزش پول
همچنان به قوت خود باقى خواهد ماند. پول هاى فعلى قيمى هستند نه مثلى. بنابراين در هر زمانى بايد قيمت آن را محاسبه نمود، لذا جبران كاهش ارزش پول لازم است.
توضيح مطلب: آنچه در پول اعتبار دارد ماليت، ارزش و قدرت
خريد آن است و در مبادلات تنها به ارزش و قدرت خريد آن
توجه دارند، همچنان كه در كالاهاى تجارى اين گونه
مى باشد و تنها ارزش و بهاى بازار را ديده و
ويژگى هاى جنسى آن را وا مى گذارند((56)).
گفتار يكى از
طرفداران اين نظريه چنين است:
بر اساس مبناى قيمت روز ادا، قيمت پول در روز اداى دين،
همان ارزش اسمى پول خواهد بود كه نتيجه اش عدم جبران
كاهش ارزش پول مى باشد و اگر بر اساس مبناى قيمت يوم
الدفع محاسبه كند، اين پرسش موجه خواهد نمودكه آيا قيمت
اسمى يوم الدفع پول را بايد محاسبه نمود يا قيمت حقيقى آن
را؟ چه بسا دليل آورده شود كه همان گونه كه در ساير اموال -
غير پول - ارزش اسمى آنها را در نظر مى گيرند، بايد در پول
نيز قيمت اسمى آن را ملاحظه نمود؛در اين صورت نيز نتيجه
عدم جواز جبران كاهش ارزش پول خواهد شد. اين دليل هيچ
گونه دلالتى ندارد كه هنگام اداى دين - با فرض قيمى بودن
پول - مديون بايد ارزش حقيقى يوم الدفع پول را بپردازد. اسكناس ارزش مستقل ندارد و سندى است كه پشتوانه اش اغلب اوقات اشياى قيمتى از قبيل طلا مى باشد. بنابراين ضامن بايد به مقدار پشتوانه اش از طلا يا به مقدار همان طلا از ساير كالاها را به عنوان پول بپردازد تا برى الذمه گردد((58)).
بخشى از سخنان مدعيان اين نظريه عبارت است از:
در بررسى اين دليل ناچاريم اشاره اى به بحث پشتوانه داشته
باشيم:
اسكناس ابتدا نماينده و رسيدى بود كه بانك ناشر اسكناس به
عنوان امانت دار مسكوك طلا در اختيار صاحب مسكوك
مى گذاشت؛ در اين ايام، آنچه براى دارندگان اسكناس مهم
بود، جنبه حقوقى تضمين طلا و نقره بود؛ يعنى هنگام مراجعه
به بانك بتوانند ميزان طلا و نقره خود را در مقابل ارائه
اسكناس به بانك، دريافت كنند.
در اين مرحله بحثى از پشتوانه اسكناس نه در اذهان
دارندگان اسكناس و نه در محافل علمى اقتصاد، مطرح نبود.
اما
پس از مدتى، بانكداران از حسن اعتماد دارندگان اسكناس
سوء استفاده كرده، بيش از طلا و نقره موجود در
صندوق بانك، دست به انتشار اسكناس زدند. اين امر باعث شد
كه دارندگان آن براى خريد كالاهاى معين، واحدهاى
بيشترى از اسكناس هايى كه سند طلا و نقره بودند، به
فروشنده پرداخت كنند؛ خصوصا در سال هاى جنگ، بعد از
اين كه بانك هاى ناشر اسكناس، دولتى شده، براى تامين
هزينه هاى جنبى خود در چاپ و انتشار اسكناس شديدا
افراط مى كردند. وقتى مردم براى دريافت طلاهاى خود به
بانك ها هجوم مى آوردند، دولت ها اعلام مى كردند
كه اسكناس هاى در دست مردم قابل تبديل به طلا يا نقره
نمى باشد. در خيلى از مواقع بعد از مدتى مقاومت،
تسليم مى شدند و از نظر اقتصادى هم برگشت به نظام طلا و
نقره ممكن نبود.
آنچه در اين مرحله براى دارندگان اسكناس شديدا نگران
كننده بود، مساله كاهش ارزش اسكناس بود؛ يعنى
مردم آشكارا مى ديدند كه از دارايى آنها روز به روز كاسته شده
و بازگشتى ندارد.
در اين گيرودار مردم به فكر ثبات ارزش اسكناس افتادند و
بحث از پشتوانه آن مطرح شد. بعضى تصور مى كردند كه
اگراسكناس ها پشتوانه فلزى طلا و نقره داشته باشند، ارزش
آنها كاهش نمى يابد؛ مانند وقتى كه خود فلز طلا و نقره
به عنوان پول در مبادلات مورد استفاده قرار مى گرفت و
تورم هاى شديد پولى به وجود نمى آمد، مگر از ناحيه غش
درعيار آنها كه آن هم ماهيتا از نوع افراط در انتشار اسكناس
مى باشد.
بنابراين، انگيزه اوليه در بحث هاى مربوط به پشتوانه فلزى
گران بهاى اسكناس، حفظ ارزش و قدرت خريد آن بود.
اما واقعيت غيرقابل انكارى در وراى اين گونه بحث ها وجود
داشت، و آن، محدود كردن قدرت دولت ها در انتشاراسكناس
از طريق محدود كردن حد انتشار اسكناس، حداكثر به مقدار
ارزش طلا و فلزات گران بهاى موجود در صندوق بانك ناشر
بود؛ زيرا در بسيارى از مواقع دولت ها در انتشار اسكناس ازحد
نياز اقتصاد عدول مى كردند و براى اين كه چهره خود را در نزد
مردم موجه نمايند، با فشار به مسؤولان پولى كشور، آنها را
وادار به چاپ پول بيشتر و تحويل به دولت ها مى كردند.
دولت ها هم آن پول را در جهت خرج هاى كاذب و چشمگير
مصرف مى كردند.
پل ساموئلسن در اين باره مى گويد: |