1- II - الف - نهم:
عن ابى جعفر(ع): قال اميرالمؤمنين(ع) من اشترى طعاما او علفا الى اجل فلم يجد صاحبه و ليس شرطه الا الورق و ان قال: خذ منى بسعر اليوم ورقا فلا ياخذ الا شرطه طعامه او علفه فان لم يجد شرطه و اخذ ورقا لامحالة قبل ان ياخذ شرطه فلا ياخذ الاراس ماله لاتظلمون ولاتظلمون.((291))
امام باقر (ع) فرمود: امام امير المؤمنين (ع) فرموده است: هر فردى كه (در معامله اى سلف) در مقابل مقدارى درهم مسكوك، مقدارى گندم يا علف را با اجل و سرآمدى معين خريدارى نمايد ولى طرف معامله اش، گندم و جو پيدانكند و لذا از وى بخواهد كه مقدارى درهم مسكوك به قيمت روز قبول نمايد، فرد داين (طلبكار) نبايستى چيزى جزگندم يا علف، قبول كند، البته اگر گندم و علف نيافت نشد و در نتيجه به ناچار، به جاى گندم و علف، درهم مسكوك گرفت، پس نبايستى به مقدارى بيشتر از اصل مالش (كه در ابتدا داده است)، قبول نمايد؛ به صورتى كه نه ظلم كند ونه به او ظلم شود.

1- II - الف - دهم:
عن على بن جعفر، قال: سالته عن رجل له على آخر تمر او شعير او حنطة اياخذ بقيمته دراهم؟ قال: اذا قومه دراهم فسد، لان الاصل الذى يشترى به دراهم فلا يصح دراهم بدراهم.((292))
از على بن جعفر نقل شده است كه از حضرت سؤال نمودم در مورد فرد داينى كه در ذمه شخص مديونى، دينى ازجنس خرما يا جو يا گندم، طلب دارد؛ آيا براى داين جايز است كه به اندازه قيمت جنس در ذمه، مقدارى درهم ازمديون بگيرد؟ حضرت در جواب فرمود: در صورتى كه جنس در ذمه بر حسب درهم، قيمت گذارى شود، معامله فاسد است، زيرا دراين حالت، چيزى را كه با دراهم مى خرد، در اصل خود، درهم است و معامله درهم با درهم، صحيح نيست.

1- II - ب - اول:
قلت لابى عبدالله(ع): رجل كان له على رجل دراهم من ثمن غنم اشتراها منه فاتى الطالب المطلوب يتقاضاه، فقال المطلوب: ابيعك هذه الغنم بدراهمك التى لك عندى فرضى. قال: لا باس بذلك.((293))
به امام صادق (ع) عرض كردم كه فرد داينى در ذمه شخص مديونى، دينى چند درهمى به عنوان ثمن گوسفندى كه شخص مديون از فرد داين خريده بوده، طلبكار است. داين (طلبكار) به سراغ مديون (بدهكار) آمده و طلب و دين خويش را مطالبه مى نمايد. مديون (بدهكار) به وى مى گويد، اين گوسفند را به تو در مقابل دين و بدهى چند درهمى خود، مى فروشم. داين (طلبكار) هم راضى مى شود.
حضرت (ع) فرمود: اشكالى در اين عمل وجود ندارد.

1- II - ب - دوم:
سالت ابا عبدالله(ع) عن رجل بعته طعاما بتاخير الى اجل مسمى، فلما حل الاجل اخذته بدراهمى، فقال: ليس عندى دراهم ولكن عندى طعام فاشتره منى. قال: لا تشتره منه فانه لا خير فيه.((294))
از امام صادق (ع) سؤال نمودم در مورد شخصى كه به او گندم فروخته، و ثمن آن را تا اجل و مهلت معينى به تاخيرانداخته بودم. در زمان سررسيد و حلول اجل، از او مطالبه دراهم خويش را نمودم اما او اظهار داشت كه درهمى نداردولى گندم دارم و مى توانى آن را از من (در برابر آن دين) بخرى.
حضرت (ع) فرمود: اين معامله را انجام نده و از او، آن گندم را نخر كه خيرى در آن نيست.

2- اول:
عن اسماعيل بن عمر انه كان على رجل دراهم فعرض عليه الرجل ان يبيعه بها طعاما الى اجل فامر اسماعيل يساله. فقال: لا باس بذلك. فعاد اليه اسماعيل فساله عن ذلك و قال انى كنت امرت فلانا فسالك عنها فقلت: لا باس. فقال: ما يقول فيها من عندكم؟ قلت: يقولون: فاسد. فقال: لا تفعله فانى اوهمت.((295))
از اسماعيل بن عمر نقل شده كه شخصى به او چند درهم، بدهكار بوده. شخص مديون به وى مراجعه نموده و قصدداشته تا در مقابل دين چند درهمى، مقدارى گندم در اجل و سررسيدى معين به او بفروشد. لذا اسماعيل از كسى مى خواهد تا حكم اين مساله را از حضرت، سؤال نمايد.
حضرت (ع) فرمود: اشكالى در آن نيست. اسماعيل خود به حضرت مراجعه كرد تا حكم مساله را بپرسد و عرض كرد: من فلان كس را مامور ساختم تا حكم اين مساله را از شما بپرسد كه شما در جواب فرموده ايد: اشكالى ندارد. حضرت (ع) فرمود: علماى شما چه مى گويند و چه نظرى دارند؟ اسماعيل عرض مى كند: معتقدند كه اين معامله فاسد است. حضرت (ع) فرمود: اين معامله را انجام نده چرا كه من دچار توهم شده بودم.

2- دوم:
عن موسى بن جعفر(ع) سالته عن السلم فى الدين. قال: اذا قال: اشتريت منك كذا و كذا بكذا و كذا فلا باس.((296))
از امام كاظم (ع) در مورد معامله سلفى كه ثمن آن، دين باشد، سؤال نمودم.
حضرت (ع) فرمود: در صورتى كه (به طور مشخص) گفته شود اين چيزها را در مقابل آن چيزها از تو خريدارى نمودم، اشكالى ندارد.

2- سوم:
سالت ابا عبدالله(ع) عن الرجل يكون له على الرجل طعام او بقر او غنم او غير ذلك فاتى المطلوب الطالب ليبتاع منه شيئا. قال: لايبيعه نسيا فاما نقدا فليبعه بما شاء.((297))
از امام صادق (ع) در اين خصوص سؤال كردم كه اگر فرد داينى بر ذمه شخص مديونى، دين كالايى مانند گندم يا گاو ياگوسفند يا غير اينها داشته باشد و سپس مديون به سراغ داين رفته تا از وى، بخشى از دين خويش را (در مقابل مضمون ما فى الذمه حال) خريدارى نمايد؛ حكم مساله چيست؟ حضرت (ع) فرمود: داين با مديون معامله و بيع نسيه، انجام ندهد، اما به صورت نقدى، پس هرچه مى خواهد با اوبفروشد.

3 - اول:
عن ابى عبدالله(ع) : قال رسول الله(ص): لا يباع الدين بالدين. ((298))
امام صادق (ع) فرمود: پيامبر (ص) فرموده است: بيع و معامله دين با دين، جايز نيست و نبايستى انجام داد.

بخش سوم: بررسى مختصر مستندات روايى

دو روايت «1 - I - اول» و «1 - I - دوم» كه مربوط به معامله دين با عين با غير مديون است، مهم ترين روايات مربوط به بحث بيع دين است؛ زيرا اولا، در مورد بيع دين به غير مديون است و ثانيا، در موضوع بيع به اقل يا مساوى از آنها استفاده مى شود. به هر حال بررسى اين دو روايت را به انتهاى اين بخش وا مى گذاريم.

روايات هفتگانه «1 - II - الف - اول تا هفتم»، دلالت بر جواز بيع دين به عين با مديون مشترى دين مى كند. البته اگر چه سند بعضى از آنها مخدوش است ولى اين امر، ضررى به دلالت آنها بر جواز نمى زند؛ زيرا بعضى از اين روايات، صحيح مى باشند مانند سه روايت «1 - II - الف - اول، دوم و ششم».

اما سه روايت ديگر يعنى روايات سه گانه «1 - II - الف - هشتم، نهم و دهم» برخلاف هفت روايت قبلى، دلالت برعدم جواز مى كنند. به اين جهت و به منظور جمع بين اين روايات، محمل هايى ارائه گرديده است، از جمله اين كه مدلول اين سه روايت، حمل بر استحباب شده و بيع قبل از قبض حمل بر كراهت گرديده است و يا اين كه مدلول روايات سه گانه، فسخ عقد است و يا اين كه عدم جواز و بطلان در صورت لزوم رباى معاملى است نه به طور مطلق.

روايت «1 - II - ب - اول» دلالت بر جواز بيع عين به دين از سوى مديون به داين مى كند و در مقابل، روايت «1 - II - ب - دوم» دلالت بر عدم جواز چنين بيعى دارد. در خصوص اين دو روايت نيز، با پذيرش اصل جواز، محمل هايى براى روايت دوم و به منظور جمع بين اين دو روايت مطرح گرديده است، از جمله نص بودن روايت اول و ظاهر بودن روايت دوم كه در نتيجه ظاهر بر نص حمل مى شود و با اين وصف، حكم چنين بيعى جواز با كراهت مى شود.

بنابراين با استفاده از مجموع روايات دوازده گانه در «1 - II» بيع دين به عين يا بر عكس با مديون به كمتر بى اشكال است و لذا كمتر كسى نيز در اين خصوص نظر مخالف دارد و خلاصه نظر مشهور همين است.

در مورد سه روايت «2 - اول، دوم و سوم»، دو روايت اول، سندشان غير معتبر است اما روايت سوم از جهت سند، صحيح است و دلالت بر صحت بيع دين به مضمون حال و بطلان بيع دين به مضمون مؤجل مى كند. اطلاقات وارد دربيع نيز مؤيد اين روايت است. نظر مشهور هم، بر همين اساس است.

روايت «3 - اول»، كه تنها روايت موجود در باب بيع دين به دين است، از لحاظ سند معتبر است و اجماع و شهرت نيزمؤيد آن مى باشند و دلالت بر عدم جواز بيع دين به دين مى كنند.

در خصوص اين روايات به همين مقدار بررسى اكتفا مى كنيم.

اگر چه ديدگاه هاى ديگرى نيز وجود دارد، اما از جهت حكم و ديدگاه فقهى مستفاد از اين روايات، عموما مطابق مشهور و آنچه ارائه گرديد، نتيجه گرفته اند و در هر صورت جهت اطلاع بيشتر در اين زمينه مى توان به كتب مربوط مراجعه كرد.((300))

اما دو روايت «1 - I - اول و دوم»، روايت اول دلالت بر جواز بيع دين به عين با غير مديون مى كند و روايت دوم دلالت بر بطلان چنين بيعى دارد. با پذيرش جواز و به منظور جمع بين اين دو روايت محمل هايى مطرح گرديده است. مانند مقيد بودن اولى و مطلق بودن دومى كه در نتيجه مطلق بر مقيد حمل مى شود.

در هر صورت از اين دو روايت، جواز چنين بيعى استفاده شده و كمتر در آن، از اين جهت خدشه شده است و نظرمشهور هم موافق آن است.

مطلب مهمى كه در مورد اين دو روايت مطرح است، دلالت آنها بر اين مطلب است كه مديون ملزم به پرداخت چيزى بيشتر از آنچه مشترى دين به بايع دين پرداخته، نيست .

بعضى معتقدند كه اين مطلب از اين دو روايت استفاده مى شود و لذا به آن دو استناد كرده و استدلال نيز مى كنند و برخى نتيجه مى گيرند كه بيع دين به عين با غير مديون به كمتر، جايز نيست يا اگر جايز باشد، اخذ زايد توسط مشترى از مديون، صحيح و مجاز نيست.((300)) اما اين ديدگاه وچنين استفاده اى از اين دو روايت كمتر حامى دارد و معمولا معارض هايى مانند عموم ادله و اصول و قواعد مذهب درمقابل آن مطرح گرديده و محمل هايى براى اين دو روايت ارائه مى گردد. ضمن آن كه بعضى اساسا سند اين دو روايت را ضعيف دانسته و معتقدند شهرتى نيز كه جابر ضعف سند آنها باشد، وجود ندارد بلكه شهرت برخلاف آن است((301)) ((302)).

ضميمه ب - نمودار معاملات

براى استقصاى تمامى حالات و صور متصور بيع و به خصوص موضوع اين مقاله بيع دين، و بيع دين به دين نياز است كه ابتدا و در يك بخش، مفاهيم، اصطلاحات، نمادها، علايم اختصارى و تذكرات لازم را ارائه كرده و در بخش ديگر براساس مطالب بخش اول، نمودار كامل صور متصور را استخراج و عرضه كنيم.

بخش اول: مطالب مقدماتى
مؤجل = مؤجل حال نشده است.
حال
= حالى كه از اول حال بوده است.
مؤجل حال
= دين حالى كه از اول مؤجل بوده اما الان حال شده است.
مضمون = اشتغال ذمه به سبب عقد يا همان دين ايجاد شده به سبب عقد است.
مضمون مؤجل = اشتغال ذمه مؤجل يا دين مؤجل ايجاد شده به سبب عقد است.
مضمون حال = اشتغال ذمه حال يا دين حال، ايجاد شده به سبب عقد است.
نكته: مضمون مؤجل حال بى معنا است و نداريم.
دين
= دين موجود از قبل (و نه ايجاد شده به وسيله عقد) است.
دين مؤجل = دين مؤجل از قبل موجود است.
دين مؤجل حال = دين حالى كه از قبل موجود بوده و مؤجل بوده ولى الان حال شده است.
دين حال = دين حالى كه از قبل موجود بوده و از ابتدا حال بوده است.
عين = هر چه كه غير از مضمون (حال يا مؤجل) و غير از دين (حال يا مؤجل يا مؤجل حال) باشد.
غير دين = هر چه كه دين نباشد كه مى شود عين يا مضمون (مؤجل يا حال)

دين مؤجل ديگر = 2
دين مؤجل حال ديگر= 2
دين حال ديگر = 2
مضمون مؤجل ديگر = 2
مضمون حال ديگر = 2
عين ديگر = 2

نماينده افراد، بايع و مشترى و داين و مديون و غير مديون
A, B, C, D

سند بدهى مثلا فرد B به A و لذا B مديون مى شود و A داين و دو فرد C و D نسبت به اين سند، غير مديون مى شوند.

تذكر اول:
شكل هاى مختلف و كلى متصور در مورد دو طرف معامله از جهت ثمن و مثمن كه صور متصور از آنها سرچشمه مى گيرد، در ذيل مى آيد كه 6 شكل است و هر معامله اى به يكى از اشكال ذيل اتفاق مى افتد.

تذكر دوم:
اگر در هيچ يك از دو طرف مورد معامله، دين نباشد بلكه هر دو طرف، عين يا هر دو طرف، مضمون يا يك طرف عين وطرف ديگر مضمون باشد (يعنى شكل هاى 1، 2 و 4)، صرفا صحبت از بايع و مشترى است اما اگر يك طرف يا هر دوطرف دين باشد (يعنى شكل هاى 3، 5 و 6)، علاوه بر بايع و مشترى، صحبت از داين، مديون و غير مديون نيز مطرح است.

تذكر سوم:
اگر فقط در يكى از دو طرف مورد معامله، دين باشد و در طرف ديگر غير دين باشد (يعنى شكل هاى 3 و 5) وضعيت بايع و مشترى نسبت به هم از چهار حالت ذيل خارج نيست.
وضعيت الف:
1. داين، بايع دين و مديون، مشترى دين است.
2. داين: بايع دين و غير مديون، مشترى دين است.
3 . مديون، بايع غير دين و داين، مشترى غير دين است.
4. غير مديون، بايع غير دين و داين، مشترى غير دين است.

تذكر چهارم:
اگر هر دو طرف مورد معامله، دين باشد (يعنى صرفا شكل 6)، وضعيت بايع و مشترى نسبت به هم از پنج حالت ذيل خارج نيست.

وضعيت ب:
1. بايع و مشترى، هر دو مديون باشند.
2. فقط مشترى، مديون باشد.
3. فقط بايع، مديون باشد.
4. بايع و مشترى هر دو غير مديون بوده و فرد سومى به هر دو مديون باشد.
5. بايع ومشترى هر دو غيرمديون بوده و دو فرد، هر كدام به يكى از آنها مديون باشد.

تذكر پنجم:
از تركيب شكل ها و وضعيت ها، تركيب هاى مختلفى به دست مى آيد كه به 6 تركيب مى رسد.

هر تركيب داراى صور متصور مختلفى است كه در ذيل به اين تركيب ها و تعداد صور هر يك از تركيب ها مى پردازيم.
تركيب اول - حاصل از شكل 1 و داراى 1 صورت است (شماره ترتيب صورت در نمودار: 1)
تركيب دوم - حاصل از شكل 2 و داراى 4 صورت است (شماره ترتيب صور در نمودار: از 2 تا 5)
تركيب سوم - حاصل از شكل 3 با وضعيت الف و داراى 12 صورت است (شماره ترتيب صور در نمودار: از 6 تا 17)
تركيب چهارم - حاصل از شكل 4 است و داراى 4 صورت است (شماره ترتيب صور در نمودار: از 18 تا 21)
تركيب پنجم - حاصل از شكل 5 با وضعيت الف و داراى 24 صورت است (شماره ترتيب صور در نمودار: از 22 تا45)
تركيب ششم - حاصل از شكل 6 با وضعيت ب و داراى 45 صورت است (شماره ترتيب صور در نمودار: از 46 تا90)
به هر حال مجموع صور متصور، به تعداد 90 عدد مى رسد كه در بخش بعدى، نمودار آنها مى آيد.

تذكر ششم:
دو شكل 1 و 2 از بحث اين رساله و موضوع آن خارج مى باشند ولى به جهت كامل بودن نمودار، حالات كلى آنها نيزآورده شده است.

ضمنا توجه شود كه به جهت احكام خاصى كه در مورد طلا و نقره در شرع مقدس وجود دارد، تمام مطالبى كه در اين مقاله و اين ضميمه ارائه گرديده، مربوط به غير از طلا و نقره است .

بخش دوم: نمودار كامل نمودار
كامل تمامى صور متصور در يك معامله به قرار ذيل است:

نگاهى به

لعان و مانعيت آن از ارث در حقوق ايران

دكتر محمدرضا بندرچى

مقوله لعان كه به عنوان يكى از اقسام قطع رابطه زوجيت در فقه اسلام و حقوق مدنى ايران مطرح شده است، امروزه در ابتدا از قوانين متروك به نظر مى رسد، چنانچه پاره اى از اساتيد متقدم حقوق همچون دكتر سيد حسن امامى درضمن شرح مواد مربوط به لعان مى نويسد كه ديده نشده امروزه مردى نزد حاكم رفته و همسرش را لعان نمايد. برخى ديگر از اساتيد؛ حقوق، با صراحت آن را از قوانين متروك مى شمارد. جالب اين كه همه اين اساتيد در رساله هاى خودبخش مفصلى را به اين نهاد اختصاص داده اند.

بديهى است پيش از تشكيل جمهورى اسلامى به لحاظ وجود مقرراتى كه با قوانين فقهى همخوانى نداشت ياصريحادر تعارض بود، همانند پاره اى از قوانين مجازات عمومى و بخشى از قانون حمايت خانواده، رويه غالب محاكم و مراجع قضايى، عدم توجه به مقررات صرفا فقهى بود و كمتر ديده شده كه كه دادرس در موارد سكوت قانون به مبانى فقهى مراجعه كند؛ على رغم اين كه بسيارى از شارحان قانون مدنى، روح قانون مدنى را فقه مى دانستند. به همين دليل نيز تاسيساتى مثل لعان، ارتداد، عدم ارث بردن كافر از مسلمان و نفى ولد به رغم وجود نصوص صريح ياضمنى در قانون مدنى، متروك تلقى مى شد و اصولا چنين دعاويى از طرف دادگاه ها مورد استماع قرار نمى گرفت. (نگاهى اجمالى به مجموعه رويه هاى قضايى، تاليف احمد متين؛ موازين قضايى، موسى شهيدى و كتب دكتر على آبادى مؤيد اين ادعا است). ولى استقرار جمهورى اسلامى و وضع قانون اساسى و خصوصا اصل 168 كه صراحتادادرس را در موارد سكوت يا اجمال قانون جهت مراجعه به منابع فقهى يا فتاوى معتبر، موظف مى نمود،فصل جديدى در تاريخ حقوق و قضاى ايران مفتوح كرد؛ اكنون مشاهده مى شود كه دادگاه ها به موضوعاتى مثل كفر، ارتداد و نصب نيز مى پردازند.

مقوله لعان نيز از نهادهايى است كه نه تنها متروك نيست بلكه نگارنده شخصا به تعدادى دعوا در اين زمينه برخوردكرده كه نزد دادرس مطرح شده و به علت اين كه منابع فارسى مستدل در اين باره اندك است دادرسى را با تاخيرروبه رو كرده است.

شايد يكى از دلايل عدم توسل مدعيان به اين موضوع، عدم آگاهى آنان از اين امر است و گويا بسيارى از مردان كه زوجه را در حالت خلاف مشاهده كرده چاره كار را طلاق مى دانند و پاره اى نيز فقط به نفى ولد مى پردازند.

در بعضى مواقع نگارنده با مردانى برخورد كرده كه دست به قتل همسر زده و علت آن را عدم تمايلشان به طلاق و روندطولانى آن و همراهى با زن خود در دفعات مكرر نزد دادرس ابراز كرده اند و چه بسا اگر از لعان مطلع بودند به راحتى اززوجه مفارقت مى كردند و تبعات سنگين قتل نيز براى آنان پيش نمى آمد.

موضوع بعدى، نفى ولد است. در بعضى موارد مردانى كه به علت جرايم خاصى در حبس هستند وقتى از زندان رهامى شوند و همسر خود را باردار مى يابند شائبه عدم تعلق جنين به آنان قوت مى گيرد و چون طبق قاعده فراش قانونانسب اين فرزند به زوج ملحق است با تعصبى كه دارند دست به اعمالى مى زنند كه فاجعه بار است و پاره اى ازقضات نيز با توسل به آزمايش هاى ژنتيك يا آ .ت .ا در صدد اثبات ولد به زوج يا فرد متهم برمى آيند در حالى كه به فتاواى همه فقهاى معاصر، اين گونه امور سلبا يا اثباتا قابل استناد نيست و تنها ملاك، قاعده فراش است در حالى كه اگر زوج يا وكيل وى ابتدا به لعان و نفى ولد اتكا كنند مسئله به نحو مسالمت آميزى حل مى شود و متداعيين نيز اگر درادعاى خود صادق باشند عند الله گناهكار نخواهند بود و فرزند نيز مورد حمايت قانون قرار مى گيرد.

لذا نه تنها اين نهاد بى استفاده نيست بلكه از آن رو كه موجبات آن در جوامع امروز نيز يافت مى شود، در بعضى مواردتنها راه حل حقوقى و مشروع منازعات خانواده است. البته امروزه با تشكيل دادگاه هاى خانواده اين سؤال پيش آمده كه اگر فردى بخواهد لعان كند آيا مى تواند نزد قضات منصوب دادگاه عمومى كه مجتهد جامع الشرايط نيستند طرح دعوا نمايد يا اينكه موضوع از مواردى است كه حتما بايد نزد حاكم مجتهد اقامه شود؟ در اين مورد پاره اى از فقهاى معاصر فقط به صلاحيت عام جامع الشرايط نظر دارند و گروهى نيز قاضى منصوب را صالح مى شمرند. اين خودموضوع بحثى در محدوده آيين دادرسى مدنى خواهد بود كه مستلزم طرح مقاله اى ديگر است.

نتيجه آن كه با طرح لعان و توضيح ابعاد حقوقى آن مى توان مانع پاره اى از جرايم شد و چنان كه در قانون اساسى تصريح شده، يكى از وظايف قوه قضائيه، پيشگيرى از وقوع جرم است.

لعان و مانعيت آن از ارث در حقوق ايران

مقدمه
يكى از مواردى كه قانون مدنى آن را به عنوان مانع ارث به شمار آورده «لعان» است. ماده 882 ق.م بدون اين كه صريحالعان را به عنوان مانع ارث تلقى نمايد بيان مى دارد:
بعد از لعان، زن و شوهر از يكديگر ارث نمى برند و همچنين فرزندى كه به سبب انكار او لعان واقع شده از پدر و پدر ازاو ارث نمى برد، ليكن فرزند مزبور از مادر و خويشان مادرى خود و همچنين مادر و خويشاوندان مادرى از او ارث مى برند.

با مقايسه اين ماده و ماده 880 كه راجع به مانعيت قتل عمدى عدوانى از ارث است، به دست مى آيد كه قانون مدنى تنها در ماده 880 صريحا چيزى را مانع ارث بردن مى شمارد؛ حال آن كه در موارد بعدى، كه در صدد بيان موانع ديگرارث مثل كفر و لعان و زنا است، از چنين صراحتى برخوردار نيست و به طور تلويحى مى توان فهميد كه كافر بودن ياتولد از زنا و لعان موجب محروميت از ارث است. به عنوان نمونه قانون گذار در ماده 880 ق.م صريحا قتل را از موانع ارث مى شمارد ولى در ماده 881 مكرر مى گويد: «كافر از مسلمان ارث نمى برد...» و همين طور در ماده 884 ذكر كرده كه: «ولدالزنا از پدر و مادر و اقوام آنان ارث نمى برد... .»

شايد چنين انشايى در ابتدا به نظر ناموزون آيد ولى با دقت در آثار حقوقى هر يك از اين موانع و نيز احكام و مسايل پيرامون آنان، به دست مى آيد كه بين مانع قتل در ماده 880 ق.م و ديگر موانع در مواد بعدى، تفاوت هاى بارزى وجوددارد كه باعث شده قانون گذار نتواند آنها را مثل مانع قتل عمدى، بدون قيد و شرط به عنوان مانع ارث ذكر نمايد. تفاوت بارز بين مانع قتل و ساير موانع ارث اين است كه قتل عمدى عدوانى بدون هيچ تفصيلى باعث محروميت وارث قاتل از ارث مورث مى گردد حال اين كه در مانع كفر، صرف كافر بودن باعث ممنوعيت از ارث مورث نيست بلكه زمانى اين مانع به عنوان مانع حقيقى عمل خواهد كرد كه يا مورث، مسلمان باشد و يا در بين وارثين وى فرد يا افرادمسلمانى يافت شوند و چنانچه وارث كافر، قبل از تقسيم تركه، مسلمان شود باز از ارث مورث بهره مند خواهد بود.

با نگاه اندكى به اين آثار و نيز آثار حقوقى مانع قتل به خوبى به دست مى آيد كه قانون گذار - با صرف نظر از اندكى مسامحه - با دقتى هر چه بيشتر به وضع مواد 881 به بعد دست زده است، در حالى كه اگر مانند ماده 880 موانع غيرقتل را به طور مطلق به عنوان مانع ارث درج مى كرد به اشكالات عديده اى دچار مى شد.

از نظر منطقى موانعى مثل لعان و تولد از زنا به طور كلى مانع حقيقى ارث محسوب نمى گردند؛ زيرا از لحاظ منطق حقوقى به چيزى مانع گفته مى شود كه در مقابل مقتضى بايستد و از اثر گذارى آن، جلوگيرى نمايد، لذا براى تصورچنين حالتى در درجه اول بايد مقتضى موجود باشد تا بتوان مانعى در مقابل آن تصور كرد و گفت كه مانع باعث تاثيرنكردن مقتضى شده است. مثلا براى روشن كردن آتش، وجود مقتضى (گرما و سوخت و اكسيژن) لازم است به اضافه اين كه بايد موانعى از قبيل رطوبت و غيره وجود نداشته باشند. حال اگر مقتضى ياد شده فراهم شود ولى رطوبت موجود باعث گردد كه آتش به وجود نيايد، گفته مى شود كه مانع، از تاثير مقتضى جلوگيرى نموده. بديهى است چنانچه اصلا گرما و سوخت و اكسيژن وجود نداشته باشد نمى توان رطوبت را مانع آتش محسوب نمود يا اين كه رطوبت موجود در آهن را نمى توان مانع سوختن آهن دانست؛ زيرا آهن ذاتا قابل سوختن نيست. در مانع ارث نيز بايددر ابتدا مقتضى ارث بردن در وارث موجود باشد و سپس وى به علت وجود موانعى از قبيل قتل عمدى و كفر و رقيت نتواند از تركه بهره گيرد.

بنابراين فرزندى كه به واسطه قتل عمدى مورث از ارث محروم مى گردد ابتدائا و اولا و بالذات مى تواند از تركه اوبرخوردار شود اما ثانيا و بالعرض به سبب حدوث قتل عمدى از ارث ممنوع مى گردد. لذا مانع ارث زمانى حقيقتا مانع است كه مقتضى ارث بردن در شخص وجود داشته باشد؛ مثلا نمى توان وجود كفر در برادر زن كسى را مانع ارث بردن از شوهر خواهر آن شخص شمرد؛ زيرا اگر چه كفر، مانع ارث بردن است ولى چون بين برادر زن و شوهر خواهراصولاتوارثى برقرار نيست بحث از مانع نيز بى معنا خواهد بود.

از چنين توضيحى مى توان نتيجه گرفت كه لعان و نيز نسب ناشى از لعان كه در ماده 882 ق.م به عنوان مانع ارث بيان شده حقيقتا مانع ارث نيستند؛ زيرا شخصى كه از طرف پدر خويش لعان شده اصولا از لحاظ حقوقى بين وى و پدرلاعن خويش رابطه اى برقرار نيست و هر گونه رابطه اى نيز كه قبل از وقوع لعان وجود داشته با لعان برطرف شده است و رابطه آن دو مانند رابطه دو فرد بيگانه است. بنابراين همان گونه كه بحث از ايجاد منع ميان دو فردى كه اصلا رابطه توارثى ندارند بى معنا خواهد بود، منع بين فرزندى كه توسط پدر لعان شده و نيز پدر لعان كننده اش بى مفهوم است.

از لحاظ حقوقى رابطه پدر و فرزندى كه منشا آثار حقوقى بسيارى خواهد بود پس از لعان و نفى نسب وى از طرف پدر،از بين خواهد رفت همان طور كه رابطه زن و شوهرى نيز پس از انجام لعان بين دو همسر قطع شده و از يكديگر بيگانه مى گردند. بنابراين پس از وقوع لعان بين زن و شوهر، و پدر و فرزند، مقتضى ارث بردن وجود ندارد تا مانع بتواند ازتاثير آن جلوگيرى كند؛ لذا مى توان مانع لعان و تولد از لعان را از موانع مجازى محسوب نمود. نويسندگان حقوق اسلام نيز با توجه به اشكالات ياد شده، در تاليفات خويش تنها سه مانع قتل عمدى، كفر و رقيت را به عنوان مانع ارث برشمرده اند و ساير موانع غير حقيقى را كه قانون گذار مدنى در مواد 882، 883 و 884 بيان نموده از عداد مانع، خارج نموده اند و از آنها ذيل عنوان ملحقات و توابع مانع حقيقى بحث كرده اند.((303))

اما قانون گذار مدنى ما نظر به انسى كه با ترتيب رايج كتب فقهى داشته است و اين مباحث نيز عينا بى كم و كاست صورتا و ماهيتا از فقه اقتباس شده اند لعان و تولد از زنا را نيز به سبك فقها در ذيل دو مانع قتل و كفر بيان نموده و اين توهم را به وجود آورده كه آن دو را نيز از جمله موانع ارث محسوب نموده است. البته اين مسامحه از قانون گذار دقيق ومتبحرى چون قانون گذار مدنى ما پذيرفتنى نيست. چنين سهل انگارى هايى در آثار مؤلفين گذشته نيز ديده مى شود.((304))

قانون گذار براى رفع اين اشكال بايد در ذيل عنوان «در شرايط و جمله از موانع ارث» مندرج در صدر ماده 880 ق.م تنها به ذكر دو مانع كفر و قتل عمدى اكتفا مى نمود و موانع مندرج در مواد 882، 883 و 884 را در فصل اول از كتاب هشتم و پس از ماده 1167 ق.م بيان مى كرد. بدين ترتيب هم مطابق تاليفات فقهى، تصريح به عدم وجود توارث بين پدر طبيعى و ولدالزنا و نيز پدر و فرزند لعان شده اش به عمل آمده و هم از لحاظ حقوقى، واژه «مانع» به طور صحيح به كار مى رفت. به هر ترتيب قانون مدنى، لعان و نسب ناشى از زنا را از موانع ارث شمرده است و تحقق آن را موجب عدم توارث بين زن و شوهر و نيز فرزند مربوط به لعان با پدر خويش دانسته است.

گفتار اول: لعان از نظر لغوى

واژه «لعان» از نظر لغوى مشتق ار مصدر «لعن» مى باشد. لعن به معناى دور ساختن و طرد كردن از خير و خوبى است وبعضى از لغويين آن را به معناى دور ساختن از خداوند و نيز نفرين و دشنام دادن مى دانند. در قرآن كريم، آيه «بل لعنهم الله بكفرهم» (بقره، آيه 88) و «يلعنهم اللاعنون» (بقره، آيه 159) به معناى دور ساختن و طرد نمودن از رحمت خدا است. از اين مصدر، واژه «لعن» كه جمع آن «لعان» و «لعنات» است ساخته شده كه نيز به معناى دور ساختن و طرد كردن مى باشد. بدين جهت به شخصى كه از سوى مردم مورد دشنام و ناسزا واقع شده «لعين» يعنى مطرود مى گويند. «لعان» و«التعان» و «ملاعنه» در لغت به معناى وقوع نفرين و دشنام بين دو يا چند نفر است و بدين ترتيب به عمل كسى كه خودش را مورد دشنام و نفرين قرار داده «لعان» نمى گويند، لذا چنانچه دو يا چند نفر به يكديگر دشنام دهند و نفرين كنند گفته مى شود كه يكديگر را «لعان» نموده اند.

در طوايف عرب جاهلى وقتى كه فردى از قبيله آنها از دستورها و سنن قبيله تمرد و سركشى مى كرد او را از قبيله خودمى راندند و به چنين شخصى اصطلاحا گفته مى شد كه وى لعين قبيله است.((305))

لعان از نظر حقوقى
در قانون مدنى نه تنها از لعان تعريفى به عمل نيامده بلكه كيفيت آن نيز بيان نشده است،((306)) لذا براى آگاهى ازتعريف و نيز كيفيت انجام آن بايد به كتب فقهى مراجعه كرد.
از ديدگاه مؤلفين اماميه، لعان عبارت است از: لعن هر يك از زوجين ديگرى را كه تحت شرايط خاصى به عمل مى آيد.((307))

با توجه به آثار حقوقى لعان و احكام آن مى توان گفت كه لعان در دو مورد ذيل به عمل مى آيد:

الف) قذف
قذف، كه در لغت به معناى تهمت و افترا است، در اصطلاح حقوقى يعنى نسبت دادن عمل زنا يا لواط به ديگرى، به طورى كه نتوان آن را با بينه ثابت نمود چنانچه شوهر عاقل و بالغ ادعا نمايد كه مشاهده كرده همسر دائمى و عفيفه اش كه لال نيز نمى باشد و با وى نزديكى نيز نموده، با مرد اجنبى زنا كرده است و براى اين ادعاى خود نيز بينه شرعى نداشته باشد مى تواند براى رهايى از حد قذف كه مطابق ماده 140 قانون مجازات اسلامى هشتاد تازيانه است - به كيفيتى كه بعدا گفته مى شود - همسر مذكور را لعان نمايد. از تعريف مذكور به دست مى آيد كه براى تحقق لعان بايدشرايط ذيل موجود باشد:

الف) زوجه، دائمى و عفيفه باشد.
ب) نزديكى بين زوجين واقع شده باشد.
ج) زوج براى اثبات ادعاى خود بينه نداشته باشد.
د) زوج ادعاى مشاهده زنا را نموده و عاقل و بالغ نيز باشد.
ه) زوجه قادر به تكلم باشد.

بديهى است چنانچه شوهر براى ادعاى خود بينه داشته باشد ديگر احتياجى به لعان او نخواهد بود و مانند دعاوى عادى با شهادت شهود، زوجه، زانيه محسوب مى گردد و حد آن را نيز متحمل مى شود و شوهر نيز مى تواند در صورت تمايل، او را طلاق دهد. برخى از اماميه عقيده دارند كه نسبت به همسر غير دائمى نيز مى توان لعان را واقع نمود.((308))

ب) انكار ولد
سبب ديگر لعان، انكار ولد است. بدين صورت كه شوهر عاقل و بالغ، فرزندى را كه مطابق قاعده فراش و امارات قانونى اثبات نسب به وى تعلق دارد، انكار كند. لعان در اين مورد در صورتى به عمل مى آيد كه زن، دائمى بوده وشوهر با او نزديكى كرده باشد و همچنين شرايط الحاق فرزند به پدر، از قبيل تولد پس از شش ماه و كمتر از ده ماه،موجود باشد و پدر نيز قبلا اعتراف به انتساب فرزند به خود را نكرده باشد.

پس با شرايط زير، لعان براى انكار ولد تحقق مى يابد:
الف) زوجه دائمى باشد.
ب) نزديكى بين زوجين واقع شده باشد.
ج) شرايط الحاق فرزند به پدر موجود باشد.
د) پدر نفى انتساب فرزند به خود را نموده باشد.

ممكن است شوهر در زمان حاملگى زن، فرزند درون شكم وى را انكار نموده باشد ولى در زمان تولد وى سكوت اختيار نمايد. برخى عقيده دارند كه سكوت، دليل بر اعتراف به انتساب فرزند به خويش نيست بلكه اعم از اعتراف وانكار است.((309)) ولى شهيد در مسالك عقيده دارد كه شوهر بايد پس از تولد، فورا انكار ولد كند؛ زيرا اين حق مانندخيارات براى دفع ضرر است و بايد بلافاصله پس از حصول آن، به موقع اجرا گذارده شود والا ممكن است گفته شودكه مدعى حق واقعا محق نبوده يا ضرر را به خود متوجه ندانسته است يا اين كه ضرر را پذيرفته ولى از ادعاى آن منصرف شده است.((310))

فرق قذف با انكار ولد
ملازمه نفى ولد، نسبت دادن زنا به زوجه نيست. بنابراين ممكن است شخصى انتساب فرزند زوجه را به خويش نفى نمايد ولى به وى عمل زنا را نسبت ندهد؛ زيرا چه بسا فرزند، ناشى از وطى به شبهه، تجاوز به عنف و يا انتقال نطفه مرد اجنبى باشد؛ چنان كه ممكن است شخص بدون اين كه فرزند حاصل از همسر دائمى خويش را نفى نمايد به وى نسبت زنا بدهد. از لحاظ منطقى بين قذف و انكار ولد، عموم و خصوص من وجه است و هر يك از اسباب لعان داراى آثار خاص خود است كه به ديگرى سرايت نخواهد كرد.

كيفيت لعان
از نظر حقوق اسلام لعان يك نهاد حقوقى تشريفاتى است كه بدون رعايت تشريفات لازم، محقق نخواهد شد. براى انجام لعان بايد تشريفات زير به عمل آيد:

الف) حضور زوجين در محضر حاكم يا قائم مقام او،
ب) تكرار جملات ويژه اجراى لعان توسط هر يك از زوجين.

بر اين اساس شوهرى كه قصد دارد همسر خود را لعان نمايد و يا نسب فرزندى را از خويش نفى كند بايد به اتفاق زوجه در برابر حاكم حاضر گردند و شوهر در مقابل دادرس بايستد و چهار مرتبه اين جمله را عينا تكرار كند:((311))
«اشهد بالله انى لمن الصادقين فيما قلت من قذفها او نفي ولدها» و سپس يك مرتبه هم بگويد:
«لعنة الله على ان كنت من الكاذبين». پس از شوهر، زن نيز، بايد چهار مرتبه بگويد:((312))
«اشهد بالله انه لمن الكاذبين في مقالته من الرمي بالزنا او نفي الولد» و در مرتبه پنجم بگويد: «ان غضب الله على ان كان من الصادقين».

پس از اين تشريفات، آثار زير به وجود مى آيد:
الف) سقوط حد قذف از شوهر و حد زنا از زن (در صورتى كه لعان در اثر نسبت دادن زنا به زن باشد)،
ب) انحلال رابطه زوجيت بين زن و شوهر (بدون نياز به اجراى طلاق)،
ج) ايجاد حرمت دائمى بين زن و شوهر به طورى كه تا ابد نمى توانند با يكديگر رابطه زوجيت برقرار سازند((313))(ماده 1052 ق.م)،
د) قطع رابطه توارث بين زن و شوهر،
ه) سلب انتساب فرزند از پدر (در صورتى كه لعان براى نفى ولد به عمل آمده باشد) و عدم ارث بردن از يكديگر.

گفتار دوم: آثار حقوقى لعان از جهت وراثت

از لحاظ حقوقى، تحقق لعانى كه به جهت نفى نسب فرزندى كه قانونا ملحق به شوهر شناخته مى شود، باعث قطع رابطه پدر و فرزندى بين آنان مى گردد؛ بدين صورت كه آن دو از يكديگر بيگانه شناخته مى شوند و همان گونه كه فرزند ناشى از اجنبى به ديگرى ملحق نمى شود اين فرزند لعان شده نيز به سبب لعان از انتساب به پدر جدا شده و با اواجنبى مى گردد و به تبع، بين آنان توارث نيز وجود نخواهد داشت.

ماده 882 ق.م مى گويد:«فرزندى كه به سبب انكار او لعان واقع شده از پدر و پدر از او ارث نمى برد...».

بنابر اين لعان باعث مى گردد كه نه پدر لاعن از فرزند لعان شده ارث ببرد و نه چنين فرزندى از پدر لاعن خود ارث خواهد برد. با توجه به متن ماده 882 ق.م به نظر مى رسد كه با وجود قطع رابطه نسبى بين پدر و فرزندى كه بر اثر لعان حاصل مى شود ديگر نام بردن از لاعن و ولد ملاعنه با لفظ پدر و فرزند صحيح نخواهد بود؛ زيرا با قطع اين رابطه، آن دو از يكديگر بيگانه شناخته مى شوند و نمى توان اطلاق نام «پدر» و «فرزند» بر آنان نمود حال اين كه قانون مدنى در ماده 882 كه در مقام بيان عدم توارث بين لعان كننده و فرزند لعان شده اش است از آنان با لفظ «پدر» و «فرزند» ياد نموده است.

مى توان گفت كه قانون گذار در اين جا لفظ پدر و فرزند را به اعتبار گذشته به كار برده است؛ زيرا قبل از وقوع لعان وقطع رابطه نسبى، آن دو قانونا پدر و فرزند محسوب مى شده اند و پس از قطع رابطه پدر و فرزندى، به اعتبار وجودحالت قبلى مى توان آنان را اكنون نيز پدر و فرزند ناميد. از طرف ديگر همان طور كه قبلا بيان شد لعان زمانى انجام مى گيرد كه فرزند حاصل، مطابق قاعده فراش و قراين و امارات قانونى، شرعا به شوهر تعلق داشته باشد به طورى كه وى جز از طريق لعان نتواند نسبت اين كودك را از خويش نفى نمايد. به عبارت ديگر در چنين حالتى بايد بين مقام ثبوت و اثبات فرق گذارد. از لحاظ عالم ثبوت، فرزند، متعلق به پدر است و وى مطابق قاعده فراش ملزم به رعايت تبعات اين رابطه نسبى خواهد بود ولى در عالم اثبات چون قانون گذار، لعان را استثنائا از موارد قطع رابطه نسبى دانسته است وى در ظاهر از نسب پدر خويش جدا شناخته مى شود. به همين جهت به چنين فرزندى نمى توان نسبت زنازادگى داد و چنانچه شخصى بدين خاطر او را قذف نمايد به تحمل حد قذف محكوم خواهد گرديد. (ماده 142 ق مجازات اسلامى) چنان كه وى نمى تواند با فرزندان حاصل از پدر لعان كننده خويش كه از مادرى غير از مادر وى هستند ازدواج كند والا اگر قطع نسب به طور واقعى نيز حاصل شده بود وى با فرزندان مرد لعان كننده هيچ گونه رابطه اى نداشت و ازدواج با آنان نيز بى مانع مى بود. حكم ماده 882 ق.م علاوه بر استناد بر نصوص معصومان((314)) مستند به اجماع محصل و منقول كليه حقوق دانان اسلامى((315)) نيز مى باشد به طورى كه نمى توان براى آن مخالفى تصور كرد.

رجوع از لعان
در لعانى كه به سبب انكار ولد انجام شده، ممكن است پدر پس از آن، از اين عمل خويش پشيمان شده و ادعاى خودرا، كه نفى ولد حاصل از همسر دائمى خود است، پس بگيرد و فرزند مزبور را متعلق به خويش بداند.

از لحاظ حقوقى چنين رجوعى ممكن است و داراى آثار حقوقى متعددى است. ماده 883 ق.م مى گويد: «هر گاه پدر ازلعان رجوع كند پسر از او ارث مى برد ليكن از ارحام پدر و همچنين پدر و ارحام پدرى از پسر ارث نمى برند.»

از ظاهر اين ماده به دست مى آيد كه قانون گذار تنها رجوع از لعانى را مؤثر مى داند كه مربوط به نفى نسب پسر باشد.بنابر اين پدرى كه فرزند دختر خود را انكار كرده است نمى تواند با رجوع از اين انكار، دوباره بين خود و آن فرزند رابطه نسبى برقرار سازد. لذا در چنين فرضى با وقوع لعان براى هميشه رابطه پدر و فرزندى بين آنان قطع خواهد شد.

ولى نمى توان به چنين تفسير خشك و به ظاهر ماده اكتفا نمود؛ زيرا از لحاظ حقوقى جنسيت فرزندان نمى تواندتاثيرى در روابط قانونى آنان با پدر و مادر خويش داشته باشد. بنابراين چنانچه فرزند دختر يا خنثايى نيز مورد لعان قرارگيرد، رجوع پدر از ادعاى خود باعث خواهد شد كه حكم ماده 883 ق.م درباره وى نيز صادق باشد.

قانون نويس مدنى ما كه در انشاى اكثر مواد قانون از شيوه و سبك مؤلفين قديم استفاده نموده و اين پاى بندى به سبك آنان در بسيارى از جاها مشهود است در نگارش اين ماده نيز از آن خارج نشده است. با دقت در بعضى از متون فقهى به دست مى آيد كه اينان نيز در بيان حكم رجوع از لعان، كلمه «پسر» را به كار برده اند، بدون اين كه به لوازم آن يعنى نفى حكم راجع به دختر يا خنثى پاى بند باشند.((316)) البته چنين نگارشى پيش از آن كه به تسامح نسبت داده شود متكى به نصوصى است كه در آن واژه «پسر» به كار رفته است.((317)) با توضيحاتى كه داده شد مشخص مى گردد كه كلمه «پسر» مندرج در ماده 883 ق.م خصوصيتى ندارد و شامل هر نوع فرزند و با هر نوع جنسيتى مى گردد. بر قانون گذار است كه در اصلاحات آينده، با تغيير واژه «پسر» به «فرزند» نقيصه موجود را رفع نمايد. كسى كه تفسير خشك و ادبى صرف رابدون توجه به تفسير تاريخى شيوه خود قرار داده باشد مى تواند حكم اين ماده را مخصوص فرزندان پسر بداند و درساير جنسيت ها قابل اجرا نداند. بديهى است چنين تفسيرى بى نهايت دور از موازين حقوقى و قضايى خواهد بود وديده نشده نويسنده اى چنين عمل كرده باشد.

آثار حقوقى رجوع از لعان نسبت به پدر و فرزند
پدرى كه پس از وقوع لعان و نفى نسب فرزند، از آن رجوع مى كند در واقع به تكذيب عمل گذشته خود مى پردازد و آنهارا خلاف واقع و تهمت مى داند و چون وى با نفى و تكذيب بيانات قبلى خود همه آنها را پس گرفته چنين وانمودمى شود كه فرزند لعان شده كه قانونا نيز منسوب به وى بوده از ابتداى تكوين و خلقت خود در رحم مادر به آن پدرتعلق داشته است و وى به رغم اين انتساب شرعى با زدن تهمت به مادر يا نفى نسب وى، براى مدتى آن فرزند راظاهرا بلانسب قرار داده است. بنابراين رجوع از لعان باعث خواهد شد كه كليه حقوق و تكاليفى كه به عهده پدر وفرزند نهاده شده است از ابتداى خلقت فرزند بر عهده آنها قرار گيرد. ولى به رغم اين قاعده كلى، قانون گذار در ماده 883 ق.م موردى را استثنا نموده است؛ بدين ترتيب كه پدر رجوع كننده از لعان را از ارث فرزند مذكور ممنوع نموده است.

به طور كلى چون بين اين پدر و فرزند، رابطه نسبى وجود دارد و سبب و شرايط ارث بردن نيز در آنان موجود است مطابق قانون بايد از يكديگر ارث ببرند ولى قانون گذار براى جلوگيرى از اين كه مبادا چنين پدرى به جهت طمع درارث فرزند، از لعان رجوع كند و او را منسوب به خويش بخواند وى را از ارث فرزند لعان شده ممنوع دانسته است. ازطرف ديگر مى توان چنين حكمى را نوعى مجازات مدنى دانست كه به حكم قانون، عليه چنين پدرى اجرا مى گردد تاوى كه بى جهت موجب رنج و ناراحتى معنوى و مادى ديگران شده است از مجازات به دور نماند. بديهى است وى تنها ممنوع از ارث فرزند خواهد بود ولى از ساير حقوق، از قبيل حق ولايت، حضانت و... كه هر پدر بر فرزند خود داردبرخوردار است و تكاليفى از قبيل نفقه دادن و تحمل جرايم غير عمدى وى به عنوان عاقله و... را نيز بر عهده خواهد داشت.

ماهيت حقوقى رجوع از لعان
از لحاظ حقوقى مى توان ماهيت رجوع از لعان را «اقرار» دانست.((318)) مطابق ماده 1259 ق.م «اقرار عبارت از اخبار به حقى است براى غير بر ضرر خود» و چنين پدرى با رجوع از لعان باعث شده كه ضررى متوجه خودش گردد. نفقه دادن و تحمل جرايم غير عمدى و غيره همگى ضررهايى هستند كه عليه مقر ايجاد مى گردد و چون هر اقراركننده اى كه مطابق ماده 1262 ق.م شرايط اقرار را داراست ملزم به رعايت تبعات اقرار خود است با اقرار به نسب فرزند لعان شده و نفى ادعاى پيشين خود، رابطه قانونى را كه قبلا قطع شده بود دوباره برقرار مى سازد.

پدرى كه سفيه است مى تواند از لعان رجوع نمايد اگر چه مطابق ماده 1263 ق.م اقرار سفيه در امور مالى مؤثر نيست ولى اقرار به نسب و رجوع از لعان، اقرار در امور مالى تلقى نمى شود اگر چه تبعات مالى مثل نفقه دادن و حضانت و... را دارد. اصولا چنين اقرارى نوع خاصى از اقرار است كه به دلايل خاص حقوقى مؤثر در ايجاد رابطه پدر و فرزندى است و نمى تواند با اقرارهاى عادى مقايسه شود. ولى همان گونه كه در لعان كننده به هنگام لعان كردن، بلوغ و عقل،شرط است در رجوع از آن نيز بايد شرايط مندرج در ماده 1262 ق.م موجود باشد. بنابراين شخصى كه در حالت عقل و بلوغ، همسر دائمى خود را لعان نموده و فرزندش را نفى كرده است در حالت جنون نمى تواند از لعان رجوع كند.

بنابراين پدر در ايام حيات خويش مى تواند به طور شفاهى يا كتبا از لعان رجوع نمايد و عمل وى باعث از بين رفتن آثارلعان نسبت به فرزند خواهد شد و چنانچه نزد اشخاصى غير از دادرس نيز اقرار به نسب فرزند لعان شده بنمايد مطابق ماده 1279 ق.م چنين رجوعى با شهادت شهود و با وجود ادله و قرائنى بر وقوع اقرار، قابل اثر در محكمه خواهد بود.همچنين اگر پدر لعان كننده پس از وقوع لعان فوت نمايد و از وى سند كتبى معتبرى به جا مانده باشد كه حاكى ازرجوع وى از لعان در زمان حيات باشد مطابق ماده 1280 ق.م كه مى گويد: «اقرار كتبى در حكم اقرار شفاهى است» چنين سندى باعث قطع اثرات لعان و ايجاد شدن رابطه پدر و فرزندى خواهد شد و چون اصل دعواى نسب باشهادت و بينه قابل اثبات است، چنانچه پس از مرگ لعان كننده، شهود معتبر به رجوع وى از لعان در زمان حياتش شهادت دهند اثرات حقوقى رجوع از لعان ايجاد خواهد شد.

اشكال: اگر رجوع از لعان «اقرار» محسوب مى شود و با اين اقرار رابطه نسبى بين پدر و فرزند ايجاد مى گردد پس همان گونه كه فرزند از اين رابطه استفاده نموده و از تركه بهره مند مى شود، پدر نيز بايد متقابلا با استفاده از اين وضعيت ازتركه فرزند برخوردار شود.((319))