و در روايتى ديكر از آن حضرت منقول است كه هر كه به نماز جمعه برود در ساعت اول، مثل آن است كه شترى قربان كرده باشد و هر كه در ساعت دوم برود مثل آن است كه كاوى قربان كرده باشد و هر كه در ساعت سيوم برود مثل آن است كه كوسفندى شاخ دار قربان كرده و هر كه در ساعت چهارم برود مثل آن است كه مرغ خانكى قربان كرده باشد وهر كه در ساعت پنجم برود مثل آن است كه تخم مرغى هديه كرده باشد و چون امام به منبر برآيد صحيفه ها در هم پيچيده شود و قلم ها برداشته شود و ملائكه مجتمع شوند نزد منبر براى شنيدن ذكر يعنى خطبه. پس هر كه بعد از آن به مسجد آيد نيامده است او مكر براى حق نماز و او را از فضيلت پيش آمدن بهره نيست.((360))

و ساعت اول تا طلوع آفتاب است و دوم تا بلند شدن آن و سيوم تا پهن شدن شعاع آن بر وجهى كه قدم ها كرم شود درزمين و چهارم و پنجم بعد از چاشت بلند تا زوال.

و بعضى از علما كفته اند كه در قرن اول وقت سحر و بعد از صبح راه ها پر از مردمان مى بوده كه به ازدحام و چراغ مى رفته اند به جامع. و اول بدعتى كه در اسلام حادث شد ترك زود رفتن به جامع بود در روز جمعه.

و شيخ صدوق - رحمه الله - در كتاب دعائم الاسلام از حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - نقل كرده كه مردمان درآمدن به نماز جمعه سه قسم اند: مردى به جهت سخن كفتن و جدال كردن مى آيد و حظ او از جمعه همان است، ومردى ديكر وقتى مى آيد كه امام خطبه مى خواند پس اكر حق تعالى خواهد او را ثواب دهد و اكر خواهد محروم كرداند، و مردى ديكر حاضر مى شود پيش از بر آمدن امام به منبر و نماز مى كذارد آن مقدار كه مقدر شده باشد براى اوبا توجه و سكون تا آن كه امام به منبر بر آيد و نماز منقضى شود پس نماز جمعه براى او كفاره است ميان او و جمعه ديكر سه روز ديكر. و اين به جهت آن است كه حق تعالى مى فرمايد كه: هر كه حسنه كرد او را ده مثل آن است.((361))

و به روايتى ديكر از آن حضرت منقول است كه هر كه نزديك شد به امام و كوش داشت و خطبه را شنيد و سخن لغونكفت او راست دو نصيب از اجر و هر كه دور نشست و كوش داشت و شنيد و سخن لغو نكفت او راست يك نصيب ازاجر و هر كه نزديك شد به امام و كوش نداشت و سخن لغو كفت بر او است دو نصيب از وزر و هر كه به رفيق خودكفت: سخن مكو او سخن كفته است و هر كه سخن كفت نماز جمعه او را ثوابى نيست، يعنى در اثناى خطبه. بعد از آن فرمود: همچنين شنيده ام از پيغمبر شما كه مى كفت.((362))

و به روايتى ديكر از حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - منقول است كه: هر كه بشويد - يعنى جامه و بدن را - وغسل جمعه كند و زود بكند و زود به مسجد برود و به نزديك امام بنشيند و كوش بدارد به خطبه و سخن نكويد دراثناى آن او راست به هر كامى كه برداشته مثل اجر عبادت يك ساله كه روزها روزه داشته باشد و شب ها به عبادت برخاسته باشد.((363))

و در كتاب دعائم آورده كه حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - پاى برهنه به نماز جمعه مى رفت «براى بزرگداشت آن» و نعلين را به دست «چپ» مى كرفت و مى فرمود: اين موطن خداست.((364))

و در كتاب مذكور از حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله و سلم - روايت كرده كه فرمود: در شدت كرما به نماز جمعه رفتن، حج فقراى امت من است.((365))

و در تهذيب از حضرت امام صادق - عليه السلام - از پدرش از جدش روايت كرده كه: اعرابى به خدمت حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله و سلم - آمد كه او را قليب مى كفتند. پس كفت: يا رسول الله، به درستى كه من چند نوبت مهياى حج شدم و ميسرم نشد. آن حضرت فرمود: اى قليب، ملازم شو نماز جمعه را كه آن حج مساكين است.((366))

و در كتاب امالى از حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - روايت كرده كه هر مسافرى كه نماز جمعه بكذارد از روى رغبت و محبت، به آن ببخشد حق تعالى او را اجر صد نماز جمعه كه مقيم بكذارد.((367))

و احاديث در اين باب زياده از آن است كه نقل توان كرد. به همين دوازده حديث اكتفا مى كنيم. ولله الحمد.

باب چهارم - در فضيلت روز جمعه و شب جمعه

بدان كه حق - سبحانه و تعالى - مخصوص كردانيده اهل هر ملتى را به روزى از روزهاى هفته كه در آن روز تقرب جويند به او به عبادتى خاص و آن روز را عيد ايشان كردانيده و فضيلت داده به روزهاى ديكر در آن ملت؛ چنان كه شنبه را براى يهود و يك شنبه را براى نصارى و جمعه را به اين امت مخصوص كردانيده و در آن عبادتى خاص فرموده مسلمانان را كه آن نماز جمعه و استماع خطبه است كه بهترين عبادات است ايشان را و ليكن اكثر مردمان در اين روزكاربه جهت امورى كه در صدر كتاب مذكور شد از اين سعادت بى بهره اند.

و در كتاب كافى از حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - روايت كرده كه طلوع نكرد آفتاب به هيچ روزى كه فاضل ترباشد از روز جمعه.((368))

و از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - روايت كرده كه: خداى تعالى بركزيد از هر چيزى، چيزى را، پس بركزيد از روزها روز جمعه را.((369))

و از حضرت امام رضا - عليه السلام - روايت كرده كه: رسول خداى - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمود كه: جمعه سيد ايام است. مضاعف مى كرداند حق تعالى در او حسنات را و محو مى كرداند سيئات را و بلند مى كرداند درجات راو اجابت مى كند دعوات را و مى برد به بركت او از دل ها، غم ها و اندوه هاى سترك و قضا مى كرداند در او حوايج بزرك و اين روز زياده شدن آزادان و رهانيدكان خداست از آتش دوزخ. رعايت نكرد اين روز را هيچ كس از مردمان ونشناخت حق و حرمت آن را مكر آن كه ثابت و لازم شد بر حق تعالى كه بكرداند او را از آزادان و رهانيدكان از آتش.

پس اكر بميرد در اين روز يا در اين شب شهيد بميرد و ايمن مبعوث شود. و سبك نشمرد هيچ كس حرمت اين روز را وضايع نكردانيد حق آن را مكر آن كه ثابت و لازم شد بر خداى عزوجل كه او را بسوزد در آتش جهنم مكر آن كه توبه كند.((370))

و به اسناد صحيح از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - منقول است كه ساعتى كه در او دعا مستجاب مى شود، روز جمعه از وقت فارغ شدن امام است از خطبه تا آن كه صفوف آراسته شود و ساعت ديكر از آخر روز است تا غروب آفتاب.((371)) و به روايتى ديكر صحيح آمده كه وقت زوال است.((372))

و در كتاب من لايحضره الفقيه از حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - روايت كرده كه فرمود: به درستى كه خداى عزوجل ندا مى كند هر شب جمعه از بالاى عرش از اول شب تا آخر: آيا نيست بنده مؤمنى كه بخواند مرا از براى آخرت و دنياى خود پيش از طلوع صبح تا او را «اجابت كنم؟» آيا نيست بنده مؤمنى كه بازكشت كند به سوى من ازكناهان خود پيش از طلوع صبح تا توبه او را بپذيرم؟ آيا نيست بنده مؤمنى كه تنك كرده باشم بر او روزى را، بطلبد ازمن زياده كردن روزى پيش از طلوع صبح تا زياده كنم روزى او را و فراخ كردانم بر او؟ آيا نيست بنده مؤمنى بيمار كه بطلبد از من كه شفا دهم او را پيش از طلوع صبح تا عافيت ببخشم او را؟ آيا نيست بنده مؤمنى محبوس مغموم كه بطلبد از من كه برهانم او را از حبس تا خالى كنم راه او را؟ آيا نيست بنده مؤمنى مظلوم كه «قبل از طلوع صبح» بطلبد ازمن كه داد او از ظالم بخواهم تا يارى كنم او را و داد او بخواهم؟ فرمود: هميشه ندا مى كند به اين نهج تا صبح طلوع كند.((373))

و در حديثى ديكر از حضرت امام رضا - عليه السلام - روايت كرده كه: خداى عزوجل فرشته را مى فرستد به آسمان دنيا هر شب در ثلث آخر شب و در شب جمعه از اول شب. پس مى فرمايد او را تا ندا كند: آيا سايلى هست تا بخشش كنم او را؟ آيا تائبى هست تا بپذيرم توبه او را؟ آيا طلب آمرزش كننده هست تا بيامرزم او را؟ اى طالب خير، روى به ماكن و اى طالب شر، ترك اين هوا كن. همچنين ندا مى كند تا صبح، پس باز مى كردد به جاى خود از ملكوت.((374))

و از حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - روايت كرده كه شب جمعه شبى است نمايان و روشن و روز جمعه روزى است درخشنده و هر كه شب جمعه مرد، او راست براتى از فشارش قبر و هر كه روز جمعه مرد او راست براتى ازآتش.((375))

و احاديث در اين باب بسيار است بر اين هفت اقتصار كرديم. و الحمدلله.

باب پنجم - در وظايف روز جمعه

بهترين عبادات در روز جمعه بعد از فرايض، صلوات بر پيغمبر است. صلى الله عليه و آله و سلم.

در كتاب كافى از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - روايت كرده كه: شب جمعه ملائكه نازل مى شوند به عددمورچه هاى خورد و در دست ايشان قلم ها است از زر و كاغذهاست از سيم، نمى نويسند تا شب شنبه مكر صلات برپيغمبر - صلى الله عليه و آله و سلم، پس بسيار كن از آن. و فرمود: سنت است كه صلات بر پيغمبر و اهل بيت اوبفرستى هر روز جمعه هزار نوبت و در روزهاى ديكر صد نوبت.((376))

و از حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - روايت كرده كه: هيچ چيز كه به آن عبادت خداى كنند در روز جمعه دوست تر باشد نزد من از صلات بر محمد و آل محمد [، نيست].((377))

و نيز از آن حضرت روايت كرده كه: بايد زينت كند هر يك از شما و بيارايد خود را روز جمعه؛ غسل كند و بوى خوش كند و محاسن را شانه نمايد و خوش بو كند و پاكيزه ترين جامه ها بپوشد و مهياى نماز جمعه شود و بايد كه در اين روزآرام دل و آرميدكى بدن با او باشد و بايد كه نيكو كند عبادت پروردكار خود را و بكند از خير آنچه استطاعت آن داشته باشد. پس به درستى كه خداى عزوجل نظر مى كند بر زمين تا آن كه مضاعف كرداند حسنات او را.

و از حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - روايت كرده كه از او پرسيدند از تفسير «فاسعوا الى ذكر الله»، فرمود: عمل كنيد و تعجيل نماييد پس به درستى كه روز جمعه روزى است كه تنك كردانيده اند آن را بر مسلمانان و ثواب اعمال درآن به قدر تنكى آن است بر ايشان و حسنه و سيئه مضاعف است در او، يعنى وظايف عبادت در اين روز بسيار است ووقت كم. پس هر كه خود را بر عبادت بدارد و همكى همت خود را صرف آن كند ثواب او مضاعف مى شود.

و فرمود: به خداى قسم كه اصحاب پيغمبر - صلى الله عليه و آله و سلم - تجهيز نماز جمعه را روز پنجشنبه مى كرده اند به جهت آن كه روز تنكى است بر مسلمانان.

و از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - روايت كرده كه: كرفتن از شارب و چيدن ناخن ها و شستن سر به خطمى روز جمعه، درويشى را مى برد و روزى را زياده مى كرداند.((378))

و در روايتى ديكر آمده كه شستن سر به خطمى هر جمعه امان است از پيسى و ديوانكى.((379))

 و در روايت ديكر آمده كه كرفتن شارب و ناخن ها از جمعه تا جمعه امان است از خوره.((380))

و در روايتى ديكر آمده كه هر كه بكيرد از ناخن ها و شارب خود هر جمعه و بگويد وقتى كه مى كيرد: «بسم الله و بالله وعلى سنة رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم» نيفتد از او ناخنى و مويى الا آن كه بنويسد حق تعالى به آن ثواب آزاد كردن بنده و بيمار نشود مكر به مرض موت.((381))

و در كتاب من لايحضره الفقيه از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - روايت كرده كه: غسل پاكيزكى و كفاره است از گناهان از جمعه تا جمعه ديكر.((382))

و از حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - روايت كرده كه چون مى خواست كه سرزنش كند كسى به عجز مى فرمود: تو عاجزترى از كسى كه غسل جمعه را ترك مى كند؛ چه كسى كه غسل جمعه كند هميشه در پاكيزكى است تا جمعه ديكر.((383))

و در بوى خوش به كار بردن در اين روز مبارك، تاكيد بسيار شده و در كتاب مذكور، از حضرت امام رضا - عليه السلام -روايت كرده كه: سزاوار است مرد را كه وا نكذارد اين كه مس كند چيزى را از بوى خوش در هر روز، اكر ميسر نشود يك روز در ميان و اكر ميسر نشود در هر جمعه وانكذارد آن را.((384))

و نافله يوميه در روز جمعه بيست ركعت است زياده بر روزهاى ديكر به چهار ركعت: شش ركعت در اوايل روز و شش ركعت ديكر بعد از آن به ساعتى و شش ديكر بعد از آن و دو ركعت نصف النهار. و اكر شش يا هشت را بين الفرضين بكذارند هم نيكو است. و در بعضى روايات بيست و دو و در بعضى هيجده نيز آمده است.

و از حضرت صاحب الامر - عليه السلام - منقول است كه بهترين وقتى از براى نماز جعفر كذاردن اوايل روز جمعه است.((385))

و در كافى روايت كرده كه هر كه بعد از نماز عصر روز جمعه بكويد: «اللهم صل على محمد و آل محمد الاوصياءالمرضيين بافضل صلواتك و بارك عليهم بافضل بركاتك و السلام عليه و عليهم و رحمة الله و بركاته» بنويسد خداى تعالى براى او صد هزار حسنه و محو كند از او صد هزار سيئه و قضا كند به جهت او صد هزار حاجت و بلند كرداند مر او را صد هزار درجه.((386))

و اذكار و دعوات، و تلاوت سوره هاى خاص در اين روز بسيار است از مواضعش بطلبند كه اين رساله كنجايش ذكر آن ندارد.

باب ششم - در فضيلت جماعت

حق - سبحانه و تعالى - در قرآن مجيد امر فرموده به جماعت همچنان كه امر فرموده به نماز آن جا كه مى فرمايد: «واقيموا الصلاة و آتوا الزكاة و اركعوا مع الراكعين»((387)) يعنى به پاى داريد نماز را و بدهيد زكات را و ركوع كنيد با ركوع كنندكان، يعنى در جماعت نماز بكذاريد و استحباب جماعت در نماز يوميه از ضروريات دين است.

و در تهذيب به اسناد صحيح از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - روايت كرده كه: نماز جماعت زيادتى داردبر نماز تنها به بيست و چهار درجه كه بيست و پنج باشد.((388))

و در كافى و تهذيب به اسناد حسن روايت كرده اند از زراره كه كفت: سؤال كردم از امام جعفر صادق - عليه السلام -آنچه مردمان روايت مى كنند كه نماز در جماعت فاضل تر است از نماز مرد تنها به بيست و پنج نماز.

فرمود: راست كفتند. كفتم: «براى» دو كس جماعت است؟ فرمود: بلى، ماموم در جانب راست امام مى ايستد.((389))

و در هر دو كتاب به اسناد صحيح از زراره و فضيل روايت كرده اند كه از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - پرسيديم كه: نماز در جماعت فريضه است؟ فرمود: نماز فريضه است اما اجتماع فرض نيست در همه نمازها و ليكن سنت است هر كه ترك كند اين سنت را به جهت اين كه رغبت نداشته باشد در آن و در جماعت مسلمانان، نمازى نيست او را.((390))

و نيز به اسناد صحيح از آن حضرت روايت كرده اند كه حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمود: نمازى نيست كسى را كه نماز نمى كذارد در مسجد با مسلمانان مكر او را علتى باشد.((391))

و فرمود: جايز نيست غيبت مكر كسى را كه نماز در خانه خود كذارد و رغبت بكرداند از جماعت ما و هر كه رغبت بكرداند از جماعت مسلمانان، واجب است هجران او و چون او را نزد امام مسلمان برند بيم كند او را و بترساند پس اكر حاضر شد جماعت را و الا بسوزاند بر او خانه او را.((392))

و از حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - روايت كرده كه: نمازى «نيست» كسى را كه حاضر نشود نماز جماعت را ازهمسايه هاى مسجد مكر كسى كه بيمار باشد يا شغلى داشته باشد.((393))

و از حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله و سلم - روايت كرده كه فرمود قومى را كه: بايد شما حاضر شويد مسجد را يابايد كه بسوزانم بر شما منزل هاى شما را.((394))

و نيز فرمود: هر كه نماز پنجكانه را در جماعت بكذارد پس كمان همه خيرى به او ببريد.((395))

 و نيز از آن حضرت روايت كرده كه روزى بعد از نماز صبح متوجه اصحاب شد پس جماعتى را نام برد و پرسيد كه:ايشان در نماز حاضر بودند؟ كفتند: نه يا رسول الله. فرمود: غايبند؟ كفتند: نه يا رسول الله. فرمود كه: آكاه باشيد كه نمازى نيست كه بر منافقان سخت تر باشد از اين نماز و نماز خفتن.((396)) و اكر مى دانستند چه فضيلت است دركذاردن اين دو نماز به جماعت مى آمدند و اكر چه برود سر نيسان بايد آمد((397)) يعنى چنان كه اطفال راه مى روند.

و نيز فرمود كه: هر كه نماز صبح و خفتن را در جماعت بكذارد پس او در امان خداست و هر كه ظلم بر او كند پس خدارا ظلم كرده است و هر كه حقير شمرد او را، خدا را حقير شمرده است.((398))

و در تهذيب از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - روايت كرده كه حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله و سلم - خواست كه بسوزاند قومى را كه در خانه هاى خود نماز مى كذاردند و به جماعت حاضر نمى شدند. پس كورى آمد وكفت: يا رسول الله، چشم ندارم و بسيار است كه اذان را مى شنوم و كسى نيست كه مرا بياورد به جماعت و نماز با تو.آن حضرت فرمود: از منزل خود به مسجد ريسمانى ببند و به جماعت حاضر شو.

و در بعضى روايات آمده هر كه چهل روز در جماعت نماز بكذارد چنان كه تكبير احرام او در جماعت فوت نشود دوبرات از براى او مى نويسند: براتى از نفاق و براتى از آتش.((399))

و شيخ زين الدين - عليه الرحمه - در شرح ارشاد روايت كرده از شيخ ابو محمد جعفر بن احمد قمى نزيل رى كه او دركتاب امام و ماموم روايت كرده به اسناد متصل به ابى سعيد خدرى كه او كفت كه: حضرت پيغمبر - صلى الله عليه وآله و سلم - فرمود كه: آمد به نزد من جبرئيل - عليه السلام - با هفتاد هزار فرشته بعد از نماز پيشين؛ پس كفت: اى محمد، به درستى كه پروردكار تو سلام مى رساند و دو هديه به جهت تو فرستاده.

كفتم: كدام است آن دو هديه؟ كفت: سه ركعت نماز وتر و نماز پنجكانه در جماعت. كفتم: اى جبرئيل، چه ثواب است امت مرا در جماعت؟ كفت: اى محمد، چون دو كس باشند نويسد حق تعالى براى هر يك از ايشان به هر ركعتى ثواب صد و پنجاه نماز و چون سه كس باشند نويسد براى هر يك به هر ركعتى ثواب ششصد نماز و چون چهار كس باشند نويسد براى هر يك به هر ركعتى هزار و دويست نماز و چون پنج كس باشند نويسد براى هر يك از ايشان به هر ركعتى دوهزار و چهارصد نماز و چون شش كس باشند نويسد براى هر يك از ايشان به هر ركعتى دوهزار و چهارهزار وهشتصد نماز و چون هفت كس باشد نويسد براى هر يك از ايشان به هر ركعتى نه هزار و ششصد نماز و چون هشت كس باشند نويسد براى هر يك از ايشان به هر ركعتى نوزده هزار و دويست نماز و چون نه كس باشند نويسد براى هريك از ايشان به هر ركعتى سى و شش هزار و چهار صد نماز و چون ده كس باشند نويسد براى هر يك از ايشان به هرركعتى هفتاد و دو هزار و هشتصد نماز و چون زياده بوده باشند پس اكر آسمان ها همه مداد((400)) كردد و درختان همه قلم شود و جن و انس كاتب باشند با فرشتكان نتوانند كه ثواب يك ركعت ايشان را بنويسند. اى محمد، يك تكبير كه مؤمن ادراك كند با امام، بهتراست از ششصد هزار حج و عمره و بهتر است از دنيا و آنچه در دنياست به هفتاد هزار بار وركعتى كه مؤمن با امام كذارد بهتر است از صد هزار دينار كه تصدق كند بر مساكين. و سجده كه سجود كند مؤمن با امام در جماعت بهتر است از صد هزار بنده كه آزاد كند.

و شيخ شهيد - عليه الرحمه - از حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله و سلم - نقل كرده كه فرمود: اكر ترا پرسند ازحال كسى كه به نماز جماعت حاضر نمى شود، بكو: نمى شناسم او را.

و احاديثى كه در فضيلت نماز جماعت آمده بيش از آن است كه توان شمرد و ما بر اين چهارده حديث اقتصار مى كنيم و از بسيار حديثى مستفاد مى شود كه نماز در جماعت كذاردن ميزانى است از براى شناختن عادل از فاسق و ثواب حضور جماعت مخالفان مثل ثواب حضور جماعت مؤمنان است الا آن كه اعتماد بر قراءت ايشان نمى بايد كرد بلكه خود آهسته مى بايد قراءت كرد.

باب هفتم - در شرايط آداب نماز جماعت

 رط است در امام نماز كه بر مذهب ائمه اثنا عشر - سلام الله عليهم - باشد و متجاهر به فسق نباشد يعنى آشكارافسق نكند بلكه به خير و طاعت معروف باشد و نمازها را در جماعت كذارد و سالم باشد از خوره و پيسى و طعن درنسب و حد شرعى و باديه نشينى و ندانستن قراءت و عاجز بودن از ايستادن مكر آن كه همه آن جماعت اين عيوب داشته باشند و بايد كه مسائل نماز را از ائمه معصومين - صلوات الله عليهم اجمعين - فرا كرفته باشد و اكر چه به چندواسطه باشد و مكروه آن جماعت نباشد.

و اولى آن است كه ده كس به ده كس اقتدا نكند: آزاد به بنده و رها به بندى و صحيح به مفلوج و بينا به كور خصوصا درصحرا و كسى كه فضيلتى دينى داشته باشد به كسى كه آن را يا مثل آن را نداشته باشد و كسى كه وضو كرده باشد به كسى كه تيمم كرده باشد و كسى در شهر خود باشد يا قصد اقامت كرده باشد به كسى كه مسافر باشد و در عكسش نيزروايتى هست و صاحب مسجد يا خانه به بيكانه.

و مستحب است كه اول صف ها را راست كنند و درست بدارند بر وجهى كه دوش ها برابر هم باشد در وقت ايستادن وزانوها برابر هم باشد در وقت نشستن و رخنه ها را پر كنند و پيوسته سازند. و بهترين جاى ها جايى است كه به امام نزديك تر باشد و صف اول بهتر است از صف دوم و همچنين تا صف آخر مكر در نماز جنازه كه صف آخر بهتر است ازصف پيش تر و همچنين تا صف اول و جانب راست صف بهتر است از جانب چپ آن مقدار كه صف اول بهتر است ازدوم. و سزاوار آن است كه در جاى بهتر، مردمان بهتر باشند يعنى كسانى كه زيادتى علمى يا عملى، صالح يا عقلى كامل داشته باشند. و نزديك امام مردمان زيرك هوشيار باشند كه اكر حرفى فراموش كند يا در ماند به يادش آورند ومردان بر زنان، و آزادان بر بندكان مقدم بايستند و كسى تنها نايستد مكر در صف پيش جا نباشد كه در آن هنكام برابرامام مى ايستد.

و شرط است كه صف ها آن مقدار از هم دور نباشند كه كام نتوان كذاشت و حايلى در ميان نباشد كه مانع ديدن باشدمكر ميان مردان و زنان و پيشى نجويند بر امام در فعل يا قول يا مكان بلكه با او باشند يا پست تر، و پست تر بهتر است واكر سبقت كند به عمد يا به سهو بركردد و در مكان پست تر بايستد و اكر ماموم يك كس باشد جانب راست بايستد و اكرزن باشد پست تر هم بايستد و بايد كه در نمازى كه بلند خوانده مى شود قراءت را كوش كند اكر امامى باشد كه اقتدا به او توان كرد والا آهسته قراءت كنند و اكر هيچ نشنوند خود آهسته بخوانند و در نماز آهسته ذكر كنند هر ذكرى كه خواهند و اكر هيچ نكويند نيز جايز است ليكن ذكر اولى است.

و امام را مستحب است كه همه ذكرهاى نماز را به مامومان بشنواند مكر شش تكبير اول نماز را با دعاهاى آن كه آهسته مى كويد و مامومان بايد كه هيچ او را نشنوانند و چون امام «و لا الضآلين» كفت يا «سمع الله لمن حمده» ايشان بكويند:«الحمدلله رب العالمين».

و مستحب است كه امام تابع ضعيف ترين مردمان شود در درازى و كوتاهى نماز و هر يك در تسليم قصد ديكرى نيزبكند با آنچه مى كرد از قصد ملائكه و انبيا - عليهم السلام - و تمام روى را به جانب راست كند در اين هنكام و اكرجانب چپ ماموم كسى باشد يك تسليم ديكر بگويد و بدان جانب نيز روى كند.

اين است وظايف و آداب مختصه به جماعت سوى وظايف و آداب مشتركه. و لله الحمد.

باب هشتم - در احكام نماز جماعت

جماعت در جمعه و عيدين فرض است و در ساير فرايض سنت مؤكد است خصوصا يوميه و خصوصا جهريه وخصوصا صبح و خفتن و در نوافل مشتبه است و اولى ترك جماعت است در آن.

و هر كه به ركوع امام رسيد بعد از نيت و تكبير احرام آن ركعت را ادراك كرده است با فضليت جماعت و آن را ركعت اول خود حساب مى كند و بعد از تسليم امام باقى را به جاى مى آورد اكر مانده باشد و اكر در سجده آخر برسد تابع شود و تشهد بخواند ليكن تسليم نكويد و بر خيزد و تمام كند بى آن كه از سر كيرد.

و امام، اكر در اثناى نماز بيابد كه كسى به مسجد آمد مستحب است كه مقدار ركوع را دوچندان كند تا او برسد و اكراحتمال راه مى دهد كه كسى بعد از ركعت اول ملحق شده باشد در دو ركعت آخر قراءت كند تا آن كه نماز او ماموم ازقراءت خالى نماند و ماموم را نيز مستحب است كه در دو ركعت اول قراءت كند اكر دو ركعت آخر امام باشد چه شايدكه امام قراءت نكند.

و مستحب است امام را كه نايبى پيش بدارد از مامومان تا نماز را با قوم تمام كند اكر او را عارضى رو دهد كه قطع نمازبايد كرد و اكر نكند مامومان بكنند به اشاره و مكروهست كه آن نايب كسى باشد كه ركعت اول را در نيافته باشد.

و شرط نيست كه نماز امام و ماموم يكى باشد يا در عدد موافق باشد، پس هر كدام كه فارغ شوند تسليم مى كويند پيش از ديكرى و اكر بر ماموم تشهد واجب باشد و بر امام نباشد ماموم تشهد بخواند تنها و به امام ملحق شود و در عكس آن ناتمام بنشيند و متابعت امام بكند در تشهد خواندن. و اكر كسى تنها نمازى كذارده باشد و بيابد كسى را كه با او آن نمازرا به جماعت توان كذارد مستحب است كه اعاده كند و اكر در اثناى نماز باشد عدول نيت به نافله كند و دو ركعت تمام كند و باز واجب را از سر بكيرد.

و اكر خللى در شرايط نماز امام ظاهر شود بعد از فراغ واجب نيست بر او كه مامومان را اعلام كند بلكه خود اعاده مى كند و نماز ايشان صحيح است.

و مستحب است كه از جاى نماز بر نخيزد تا آنهايى كه در اثناى نماز رسيده اند نمازهاى خود را تمام كنند.

خاتمه:

در كتاب من لايحضره الفقيه از حضرت اميرالمؤمنين - عليه السلام - روايت كرده كه هر كه به مسجد آمد شد كند،مى رسد به او يكى از هشت چيز: برادر مؤمنى كه يارى او كند در راه حق يا علم تازه كه باعث ترقى او شود يا آيه محكمى و نشانه ظاهرى كه راهبر شود او را به سوى حق يا رحمتى كه در انتظار آن بوده باشد يا كاهى كه او را باز دارد ازهلاكت يا باعث شود بر هدايت يا ترك كناهى از روى ترس يا حيا.

و از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - روايت كرده كه كسى از ايشان پرسيد كه: اقل آنچه جماعت به آن حاصل شود چند كس است؟ فرمود: مردى و زنى و اكر كسى حاضر نشود به مسجد، مؤمن تنها جماعت است؛ به جهت آن كه چون اذان و اقامت كفت نماز مى كذارد در پس او دو صف از ملائكه.((401))

و در كتاب مذكور مى كويد كه چون باران يا سرمايى سخت باشد جايز است كه در خانه نماز بكذارند و به مسجد نروندبه جهت آن كه پيغمبر - صلى الله عليه و سلم فرمود: «اذا ابتلت النعال فالصلاة في الرحال.»((402))

و از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - روايت كرده كه: باكى نيست كه نماز جمعه را واكذارى در باران.

اين است آنچه اراده داشتيم كه ذكر كنيم در اين نامه. والحمدلله تمت، الخير عمت، و صار تاريخ التصنيف فتحت ابواب جناننا و الحمد لله على يد اضعف الضعفاء ابن محمد كاظم محمد رضا الملقب ب - «ثنا» عفى عنهما فى عاشر شهر ....((403))

شخصيت و مكتب فقهى
ابن ابى عقيل عمانى

صفاءالدين خزرجى

سخن در باره شيوه فقاهت فقهاى پيشين، كاوشى همه جانبه و فراگير را مى طلبد تا روشن سازد مهم ترين داده هاى ذهنى -كه بنيان فقه آنان را تشكيل مى دهد و فقه اين دوره را با فقه مرحله پيشين، يعنى مرحله فقه نقلى، جدا مى سازد- چه بوده است.

ما در اين بحث به دنبال دست يابى به نخستين نشانه هاى اين دوران هستيم. به اين منظور شخصيت فقهى يكى ازفقهاى تابناك اين طبقه و نخستين پيشروان فقاهت را مورد بررسى قرار مى دهيم. همانان كه از رهگذر آثار علمى ونگاشته هاى فقهى خود كوشيدند تا جريان فقه را سامان دهند و براى برخوردارى فقه از شيوه و راهكارى كارآمد،مكتبى نوبنياد را پايه گذارى كنند.

اگر بخواهيم اشاره را كنار گذاشته و به صراحت سخن گوييم با اين سخن هم آوا هستيم كه: حسن بن ابى عقيل فقيه عمانى نخستين كسى است كه بنياد اجتهاد و استدلال را ابداع كرده و فقه را پيراسته ساخته و در آغاز غيبت كبرا راه بحث از اصول و فروع را گشود.((404))

پس از مطالعه شخصيت او و سخنان علما در باره ايشان و نيز مشخص ساختن ابعاد نقش علمى اى را كه اين فقيه نامدار پايه گذار آن بوده، به اين سخن باز خواهيم گشت.

نام و كنيه

نام اين فقيه «حسن بن على بن ابى عقيل عمانى حذاء» و كنيه او «ابومحمد» است.((405)) نيز گفته اند: نام ايشان «حسن بن عيسى بن ابن عقيل عمانى» و كنيه اش «ابو على» است.((406)) البته اين دو، نام و كنيه يك شخص است. برخى ازمحققان فن ضبط اسامى، نام و كنيه اول او را ترجيح داده اند؛ زيرا از نجاشى كه در علم رجال از ديگران آگاه تر بوده، نقل شده است.((407)) همچنين نجاشى از جعفربن قولويه، كه معاصر عمانى است، اين سخن را آورده است:«حسن بن على بن ابى عقيل برايم نامه نوشت».((408)) برخى از محققان نيز كوشيده اند((409)) ميان اين دو نقل را جمع كنند.احتمال داده اند كه عيسى جد او بوده و چون نسبت به جد شايع بوده، به جاى پدر نام عيسى ذكر شده است. اما اين جمع از دو جهت بعيد به نظر مى رسد:
1. آنچه از سياق عبارت دوم و نظاير آن متبادر است نسبت به پدراست نه جد.
2.شيخ طوسى در دو جا از فهرست و يك جا از رجال خود ضبط دوم را تكرار كرده است. اگر مقصود او از عيسى جداو بود چرا - حت ى در يك جا - نسبت او را به پدرش نياورده است؟! درحالى كه مى دانيم ضبط رجاليان مبتنى بردقت و تعيين است و اقتضا دارد كه نام پدر ايشان ذكر شود نه جدش و حداقل لازم بود كه متذكر شوند عيسى نام جداوست نه نام پدرش.

صاحب رياض با احتمال بعيدى معتقد است كه نام على بن عيسى تصحيف شده است.((410)) با توجه به جهت دوم درمناقشه پيشين اين ادعا از اساس باطل است. با اين توضيح بعيد نيست كه ضبط عيسى ناشى از سهو قلم بوده است.

اما در باره كنيه، مناسب تر با نام ايشان همان ابو محمد است نه ابوعلى؛ چنان كه اين احتمال نيز مى رود كه ايشان داراى چند كنيه بوده است.((411))

لقب ابن ابى عقيل

معروف در ضبط لقب و شهرت ايشان «عمانى» است.((412)) به ضم عين و تخفيف ميم، «عمانى» منسوب به «عمان» كشور معروف است.((413)) اما صاحب رياض آن را با تشديد ميم (عمّانى) ذكر كرده و اين ضبط را به مشهور نسبت داده است.((414)) صاحب اعيان الشيعه اين انتساب را بعيد مى داند؛ زيرا هيچ يك از علما آن را با تشديد ضبط نكرده اند.((415))

اما وجه اشتهار ايشان به «حذاء» روشن نيست. آيا اين لقب خانوادگى ايشان بوده است يا آن كه كفاشى در آغاز زندگى،شغل وى بوده يا نسبت به محل سكونت ايشان بوده است، چنان كه همين لقب به همين مناسبت بر برخى اطلاق شده است؟((416))

طبقه و عصر ابن ابى عقيل

فقيه عمانى از فقهاى غيبت صغرا به شمار مى آيد؛ زيرا با بخشى از آن معاصر بوده است. از اين رو او را بايد ازطبقه سه فقيه محدث دانست؛ يعنى كلينى (م 329ق)، ابن بابويه قمى پدر شيخ صدوق (م 329ه -) و ابن قولويه (م 368ق).اين مطلب به روشنى از اجازه كتاب ها و مصنفات ايشان به ابن قولويه - چنان كه بيانش خواهد آمد - استفاده مى شود.

اگر چه ما اطلاع روشن و مشخصى از دوران و ميزان ارتباط ايشان با فقهاى مذكور و هم عصر ايشان از يك جهت و باسفيران امام عصر (عج) از جهت ديگر نداريم، جز آن كه مكاتبه ايشان با ابن قولويه و اجازه دادن روايت به او وخواندن مصنفاتش به ابن قولويه، به روشنى ارتباط و پيوند ميان ايشان و علماى ساير شهرها و مراكز علمى را اثبات مى كند به رغم آن كه عمان با ساير مراكز و حوزه هاى ريشه دار تشيع فاصله داشته است.

از جهت ديگر نقش ايشان در اوضاع سياسى و اجتماعى عصر و محيط درهاله اى از ابهام است. و به هرحال عمانى همزمان با فاصله زمانى ميان نيمه دوم سده سوم و نيمه اول سده چهارم هجرى بوده است.

محقق طباطبايى مى گويد: عمانى جزء فقهاى سده چهارم است و از او و ابن جنيد - كه معاصر او بود - به «قد يمين» يادمى شود و آن دو از بزرگان طبقه ششم به شمار مى روند البته ابن ابى عقيل در طبقه بالاترى از او قرار دارد و او از مشايخ جعفر بن محمدبن قولويه (م 368ق) است.((417))

نخستين كسى كه به ابن ابى عقيل و ابن جنيد صفت «قد يمين» را اطلاق كرد، فقيه نامور ابوالعباس بن فهد حلى درمقدمه المهذهب البارع است.

خانواده و تبار ابن ابى عقيل

ما از جزئيات درباره پدران و اجداد عمانى چيزى نمى دانيم؛ چنان كه چيزى درباره نسل و فرزندان او هم نمى دانيم؛ جز آن كه دركتاب الانساب سمعانى چنين آمده است:

گروهى به ابو عقيل مشهورند كه از آن جمله اند: ابوعقيل يحيى بن متوكل حذاء مدنى كه در مدينه مى زيست آن گاه به كوفه نقل مكان كرد. عراقى ها از او روايت مى كنند و او منكر الحديث است. درسال 167 ق از دنيا رفت.((418))

شيخ آقا بزرگ تهرانى قاطعانه معتقد است مقصود از ابن ابى عقيل جد عمانى است. سخن او چنين است:
جدش ابو عقيل و اسمش يحيى بن متوكل است. خزرجى در خلاصه تهذيب الكمال شرح حال او را آورده است ومى گويد: يحيى بن متوكل مولى «آزاد شده» آل عمر ابو عقيل مدنى، مصاحب بهيه بوده است و از او روايت كرده ووكيع از ابوعقيل روايت مى كند.((419))

سيد بحر العلوم با استدلال به گواهى طبقه و نيز موافقت كنيه و توصيف، همين مفاد را برداشت كرده و افزوده است:
مدنى الاصل بودن او با اين مطلب «عمانى بودنش» منافات ندارد؛ زيرا خود آنان تصريح كردند كه او از مدينه به كوفه منتقل شده است؛ چنان كه احتمال مى رود او يا فرزندانش از كوفه به عمان منتقل شده باشند.

اگر اين برداشت را صحيح بدانيم چنين نتيجه خواهيم گرفت كه خانواده عمانى، اصالتا مدنى بوده اند كه ابتدا به كوفه و سر انجام به عمان منتقل شده اند.((420))

نيز در مى يابيم كه اين خانواده جزء علما و محدثان بوده اند و قدح ونكوهش سمعانى در باره جد عمانى (ابوعقيل)زيانى نمى رساند؛ زيرا خود ابوعقيل (يحيى بن متوكل) بين جمهور فقها مشهور است. ابن حجر و ديگران از او يادكرده و او را تضعيف كرده اند كه ظاهرا به علت تشيع او بوده است.((421))

به اين برداشت اشكالاتى((422)) وارد شده كه عمده آنهاچنين است: نام ياد شده برگروهى - كه مستشكل نام آنها رابرده است - منطبق است كه غير از يحيى بن متوكل اند. در پاسخ از اين اشكال مى توان گفت كه اين اسامى به طور كامل بر ويژگى هاى جد عمانى از نظر طبقه، نسب و لقب منطبق نيست؛ به ويژه آن كه برخى از آنان - به حسب تتبع موارداحتمالى از طريق رايانه - در برخى از مصادرى كه در مناقشه مورد استناد قرار گرفته همچون رجال كشى يافت نشده است؛ چه، در رجال كشى نامى از ابو عقيل يحيى بن قاسم ازدى برده نشده و آنچه در آن آمده، ابوبصيرى است كه درمناقشه ادعا شده كه اولى از او روايت كرده است. همچنين مستشكل به نقل از اكمال تاليف ابن ماكولا از ابو عقيل احمد بن عيسى ياد كرده است درحالى كه ما دراين كتاب و نيز در بخارى كه ادعا شده اكمال از آن نقل كرده به اين نام برنخورده ايم؛ بلكه با توجه به اختلاف زياد طبقه مى توان قاطعانه مدعى شد كه برخى از نام هاى مورد ادعاى عمانى مورد نظر نيستند؛ همچون ابوعقيل هاشم بن بلال كه از ابو سلام، خادم پيامبر (ص) نقل مى كند!! يا ابوعقيل مضرى كه از اسامة بن زيد يا ساير مذكوران روايت نقل مى كند.

محيط عمانى

برخى از منابع در كنار خوارج و اباضيه كه اكثريت اين مناطق را تشكيل مى دهند از وجود گروه شيعه در عمان ياد كرده اند.((423)) و بى ترديد عمانى درميان اقليت شيعه مى زيسته است؛ جز آن كه ما در باره ولادت و نشو و نماى او در اين كشور چيزى نمى دانيم . شايد از نسبت او به عمان و عدم نسبتش به ساير كشورها مى توان چنين برداشت كرد كه محل تولد و رشد و بالندگى او عمان بوده است. حموى پس از توصيف عمان به كشورى پهناور كه داراى زراعت وخرماست در توصيف آن مى گويد:
بيشترين ساكنان آن، خوارج اباضيه اند و جز اين مذهب تنها رهگذرى غريب يافت نمى شود و آنان اين مذهب راپنهان نمى كنند.((424))

از اين رو در بررسى حيات عمانى به ويژه درباره رشد و تحصيل او با دشوارى هايى مواجه هستيم با توجه به دورى عمان از مراكز علمى شيعى و اسلامى آيا عمانى به ساير مراكز علمى رهسپار شده و در آن جا به درجه علمى نايل شده است؟ اگر چنين است چرا اين مطلب در زندگى نامه ايشان منعكس نشده است؟ چرا نامى از اساتيد و شاگردانى كه ازدانش او بهره جسته اند، برده نشده است؟ آيا او اين مقام بلند علمى خويش را در وطن خود عمان، كسب كرده است؟ چگونه چنين امرى ممكن است درحالى كه اكثريت ساكنان آن خوارج بوده و طبق نظر حموى غير از خوارج تنهارهگذرى غريب يافت نمى شد، تا چه رسد به اين كه شيعه در آن جا داراى وجود علمى باشد و بتواند فقيهى چيره دست و متكلمى آگاه همچون ابن ابى عقيل تحويل جامعه دهد.

اگر اين دو احتمال مردود باشد آيا مى توان مدعى شد كه او خود با تلاش شخصى اين مراحل علمى و تحصيلى را ط ى كرده است؟ به هر حال مشخص ساختن مراحل شكل گيرى شخصيت علمى عمانى از لابه لاى كشف نشانه هاى وضعيت محيط و اجتماعى كه او در آن مى زيسته و از پايگاه علمى شيعه به دور بوده، كارى است كه با پيچيدگى و هاله اى از ابهام روبه رو است.

از اين گذشته، جا دارد به حقيقت مهمى دراين زمينه توجه كنيم و آن اين كه عظمت و جايگاه علمى عمانى اجازه ندادكه محيط عمان ايشان را در چنبره انزوا و جدا شدن از ساير شهرهاى اسلامى و علماى آنها محدود سازد. اين مطلب ازاجازه اى كه عمانى براى جعفر بن محمد بن قولويه نگاشته استفاده مى شود؛ زيرا حدس مى زنيم طبق مقتضاى عادت جارى در صدور اجازات ميان علما، اين اجازه بنا به درخواست ابن قولويه ازعمانى صادر شده است؛ به ويژه آن كه توجه كنيم كه در فاصله ميان عمان و بغداد پس از انتقال ابن بابويه از قم به آن دور بوده است و نشان مى دهد عمانى درميان محافل علمى بغداد داراى شهرت وآوازه بوده است؛ به ويژه نزد امثال ابن قولويه يعنى استاد مفيد كه خودمفيد فراوان از او تمجيد كرده است.((425))

همچنين مى توانيم شهرت عمانى را درميان مردم و شهرهاى شرق اسلامى دريابيم؛ زيرا نجاشى مى گويد:
هيچ حج گزارى از خراسان نمى آمد مگر آن كه نسخه اى از كتاب او به نام «المتمسك بحبل آل الرسول» را درخواست مى كرده است.((426))

جايگاه علمى عمانى

فقها و رجاليان برتوثيق و ستايش جايگاه علمى و فضيلت عمانى اتفاق نظر دارند. در اين جا بخشى از سخنان و گفتارآنان را كه نشانگر بزرگى و عظمت شان وى است از نظر مى گذرانيم:

نجاشى: «او فقيه، متكلم وثقه است... از استادمان ابوعبدالله «شيخ مفيد» شنيدم كه فراوان اين مرد را مى ستود.»((427))

شيخ طوسى:«او از متكلمان بزرگ و داراى مذهب امامى است.»((428))

محقق حلى او را در زمره كسانى ياد مى كند كه نقل از آنان را در ميان صاحبان كتب فتوا - كه اجتهادشان آشكار وفضيلتشان مشهور است - برگزيده است.

ابن ادريس:«او يكى از چهره هاى درخشان اصحاب ماست، مردى ثقه، فقيه و متكلم است و استاد ما مفيد، فراوان اورا مى ستوده است.»((429))
او درجاى ديگر از عمانى چنين ياد مى كند:«او از بزرگان اصحاب ما، صاحب تاليف و از متكلمان و فقهاى مسلم است.»((430))

علامه حلى :«او در زمره متكلمان و فضلاى اماميه است.» ((431))

ابن داود:«او از فقهاى نامى و از بزرگان متكلمان اماميه است.»((432))

فاضل افندى: «شيخ اقدم معروف به ابن ابى عقيل فقيه بزرگ و متكلم چيره دستى است كه آراى او در كتاب هاى علماى ما نقل شده و او از بزرگان اصحاب اماميه است.»((433))

سيد بحر العلوم :«موقعيت اين شيخ عظيم الشان در وثاقت، علم، فضيلت، كلام و فقاهت آشكار تر از آن است كه نيازمند بيان باشد. اصحاب ما به نقل اقوال و ضبط فتاواى او عنايت ويژه داشته اند؛ به ويژه فاضلين و فقهاى پس ازآنها. او نخستين كسى است كه فقه راپيراسته و استدلال «دليل عقلى» را در فقه به كار بسته است. در آغاز غيبت كبرا باب بحث از اصول و فروع را گشوده است. پس از او شيخ فاضل ابن جنيد است. اين دو از بزرگان طبقه هفتم فقها هستند؛البته طبقه ابن ابى عقيل از ابن جنيد بالاتر است؛ زيرا ابن جنيد از مشايخ و اساتيد مفيد است و عمانى از اساتيد استاد مفيد يعنى جعفر بن محمد بن قولويه است؛ چنان كه از كلام نجاشى به دست مى آيد.((434))

محقق شيخ اسدالله تسترى كاظمى :«فاضل، كامل، عالم، اهل عمل، نام آور، نامدار، فقيه، متكلم، متبحر، پيشگام،شيخ، چيره دست، با عظمت، ابو محمد يا ابوعلى حسن بن ابى عقيل است. خداوند برايش در بهشت بهترين جايگاه و نيكوترين مكان را قرار دهد.»((435))

سيد حسن صدر :«شيخ، چهره تابناك و فقيه شيعه، متكلم، عالم به مناظره، سرآمد، يكى از اركان دنيا،((436)) بنيانگذاردر فقه، محقق در علوم شرعى، اهل دقت درعلوم عقلى، داراى كتاب هاى فراوان در تمام فنون اسلامى كه به دانش فقه و علم به فروع مشهور است.»((437))

شيخ سليمان ماحوزى: «او ثقه و از بزرگان علماى ماست.» ((438))

حاج شيخ عباس قمى: «عالم، فاضل، متكلم، فقيه، ثقه، جليل القدر است.»((439))

آيت الله خويى: «شهرت عظمت جايگاه علمى و عملى ابن ابى عقيل درميان فقهاى نامدار، ما را از اطاله مقال و ارائه گفتار ايشان بى نياز مى كند.»((440))

شيخ حرعاملى: «عالم، فاضل، متكلم، فقيه، عظيم الشان و ثقه است.»((441))

محقق تسترى: «در ستودن عمانى همين بس كه مثل شيخ مفيد، كه در باره شخصيت ابن جنيد بلكه شخصيت امثال صدوق ايراد هايى دارد، او را ستوده است.»((442))

صاحب زبدة المقال او را در قالب اين شعر ستوده است:
سبط ابى عقيل العماني
عنه المفيد افقه الاعيان؛
((443))

سبط ابى عقيل عمانى مورد ستايش شيخ مفيد نامدار ترين فقيه قرار گرفته است.

سرمايه علمى عمانى

از گفتار فقهاى نامدار، جايگاه بلند ابن ابى عقيل عمانى براى ما روشن مى گردد و تمام آنها به يكصدا او را به فقاهت واحاطه به علم كلام توصيف كرده اند. اين سخنان به وضوح عمق دانش اين فقيه را منعكس مى سازد؛ زيرا بى ترديدمى بايست آثار طبيعى دانش به اي ن درجه از اصالت و عمق در لابه لاى تاليفات ايشان به طور كامل تبلور يافته باشد، ياآن كه در شخصى كه از آبشخور علم او سيراب شده و از آن برگرفته، تجلى و ظهور پيدا كرده باشد.

اين امر هرچند در آثار علمى ابن ابى عقيل - كه در ادامه ياد مى كنيم - متناسب با شخصيت علمى او انعكاس يافته است، اما چنين تناسبى ميان سرمايه علمى عمانى و كسانى كه از دانش او بهره گرفته و در حوزه درس او ظهور يافتند، ديده نمى شود؛ زيرا كتاب هاى شرح حال از مشخص ساختن شاگردان و راويان او سخنى به ميان نياورده اند، به استثناى نامه به فقيه نامدار ابن قولويه كه در آن به او اجازه نقل كتاب هايش را داده و درراس همه آنها كتاب گران سنگ المتمسك بحبل آل الرسول قراردارد.((444))

اما ستايش فراوان شيخ مفيد - بنا به نقل نجاشى - با اين فرض كه شيخ مفيد او را درك كرده باشد دلالت برشاگردى شيخ مفيد نزد او ندارد؛ زيرا ممكن است اين ستايش به دليل گزارش شخصيت عمانى از سوى استاد شيخ مفيد يعنى ابن قولويه باشد. شايد راز اندك بودن شاگردان عمانى دور بودن او از مراكز مهم علمى همچون قم، رى، بغداد وخراسان بوده است، به ويژه دشوارى شرايط محيط عمانى كه به دليل سيطره خوارج بركشور او، پديد آمده بود.بنابراين طبيعى بود كه عمانى - با توجه به تنگناهاى پيش گفته - تلاش علمى خود را متوجه تاليف كند.

منابع شرح حال عمانى بر وجود شمارى از آثار فقهى و كلامى وى تصريح كرده اند و عمده تاليفات او دراين دو زمينه بدين شرح است:

1.الكرو الفر. اين كتاب درباره امامت است. نجاشى آن را نگاشته اى نمكين توصيف كرده است. شيوه عمانى دراين كتاب ذكر اصل مساله و تمام احتمالات و جوانب آن است.((445)) اين شيوه بحث كه بندرت دركتب علماى ما يافت مى شود، نشانگر ژرفا و مهارت وى در فن كلام و جدل است. اهميت اين كتاب تا بدان جاست كه متكلمان از آن براى تدريس استفاده مى كرده اند.
چنان كه شيخ مفيد باآن چيره دستى و مهارت در صنعت كلام به تدريس و بيان مقاصد اين كتاب اشتغال داشته ونجاشى اين كتاب را نزد مفيد فرا گرفته است.((446))
با اين حال مبدا فقدان اين كتاب براى ما روشن نيست و همين اندازه مى‏دانيم كه اين كتاب به دست شيخ مفيد وشاگردش نجاشى رسيده است.