8. در احكام وقف دو جهتى وسه جهتى،
در خاتمه لازم به ياد آورى است كه چون اغلب عبارت هاى اين
رساله با كتاب جواهر الكلام، تاليف شيخ محمد حسن نجفى (م
1266ق ) مطابقت داشته، لذا از استخراج تمام موارد صرف
نظر نموديم و در مواردى اكتفا به ذكر جلد و صفحه جواهر در
اول و يا آخرعبارات نموديم.
اميد است با تحقيق اين رساله زمينه اى براى اطلاع بيشتر در
مورد احكام وقف فراهم شده و همچنين تجليلى از اين
شخصيت بزرگ علمى باشد.
هذه رسالة في جواز بيع الوقف
بسم الله الرحمن الرحيم و بعد، چنين گويد بنده نيازمند، مترصد فيوضات در جهانين ،ابن محمد مهدى، محمد على ال آرانى تغمده الله بفضله الرباني: اين رساله اى است شريفه و عجاله اى است لطيفه در بيان مساله بيع وقف، كه از اين رو سياه خاكسار درگاه اله كه بعضى از اخوان مؤمنين سؤال نموده، لهذا باعدم بضاعت وقصور استطاعت وتشويش بال و انقلاب احوال در غايت استعجال، اجابتا لسؤالهم واسعافا لمأمولهم آن را در قالب ترتيب و كسوت تركيب در آوردم، واسال الله العصمة من الخطا والزلل انه اكرم مسؤول واجل. صورت سؤال
شخصى ملكى را وقف نموده به اين عبارت: وقف مؤبد مخلد
صحيح شرعى، و حبس مؤبد صريح ملى نمودم، اقل الطلا ب
علما وعملا و اكثرهم خطا و زللا محمد باقر بن عالى جناب
مرحمت م آب المغفور اسكنه [ الله ] فى دار السرور الحاج ملا
محمد على رحمت الله عليه قربة الى الله و طلبا لمرضاته،
همگى قناتى ومجرى المياه يك طاق((229))من جمله
شانزده طاق مدار قنات مزرعه جديده موسومه به صفر آباد
الشهيره به عالياآباد محمود مع اراضى و صحارى دايره كائنا ما
كان را بر صبيه جليله عفيفه مخدره خردمسمات به خديجه
خاتون زادالله عمرها و ذكور اولاد او و ذكور اولاد ذكور او،
طبقا عن طبق، و نسلا بعد نسل، الى ان يرث الله الارض و من
عليها.
و توليت آن را در عصر خودم مفوض است به خودم، مابقى
حياتى، و بعد بر خود موقوف عليها، وبعد بر اكبر و ارشد اولاد
موقوف عليه باشد ذكورا واناثا.
وهر گاه وقف به فقرا رسيد توليت با اورع واتقا[ى] علماى اثنا عشريه است، مقرر بر آن
كه متولى هر ساله بعد از اخراجات از قناتى وغيره عشر اجاره آن را درماه رمضان به
قسط الايام نان خريده، به فقرا[ى] شيعه اثنى عشريه و سادات ذوى الاحترام افطار
بدهد، وقفا صحيحا شرعيا و حبسا مخلدا مليا، بحيث لايباع و لايرهن«فمن بدله بعدما
سمعه فانما اثمه على الذين يبدلونه»((231)). في شهر ذى القعدة سنة 1261.
و در حاشيه وقف نامه آمده است:
بعد از فوت آن مرحومه عالى جناب ملا احمد كه برادر موقوف
عليها است مدعى شده كه او فقيره شده وعين موقوفه را به
من مصالحه نموده به مبلغ چهل تومان.
بيان نماييد:
جواب:
تحقيق مطلب محتاج به تمهيد چند مقدمه است:
[مقدمه] اول : [اقسام وقف]
و منقطع آن است كه نه چنين باشد، خواه اكتفا به يك صنف
ويك طبقه بشود، مثل اين كه بگويد: «وقف كردم بر اولاد خود
يا بر اقرباى خود» يا بعضى از طبقات لاحقه را نيز درج كند مثل
اين كه بگويد: «وقف كردم بر اولاد و اولاد اولاد» يا بگويد: «وقف نمودم بر اولاد واقرباى ايشان واعقاب ايشان» چه اعقاب
در معرض فنا و انقراض هستند، و آن منافى تابيد است. و اين
قسم را گاهى «محصور» هم مى نامند.
و به اعتبار ديگر منقسم مى شود به سه قسم: خاص وعام و بر
جهت.
مراد به «خاص» آن است كه موقوف عليه اشخاصى مخصوصه
باشند كه نظر در وقف به خصوصيتشان باشد، و من حيث
الخصوصيه عنوان وقف باشند، اكر چه در ضبط اشخاص
ملاحظه عنوان كلى بشود، مثل وقف بر اولاد يا اخوان يا
اخوات، و لازمه اين، تقسيم منافع عين موقوفه است مابين
جميع اشخاص و حصص و مراعات بسط و تسويه و تفاضل است
على حسب ماقرره الواقف، و اكتفا به يكى دون ديگرى جايز
نيست، و دور نيست كه از اين قبيل باشد وقف بر اقرباى پدرى
يا مادرى چنانچه در روايت جعفر بن حنان آتيه بيايد.
و فرقى نيست دراين قسم ميان اين كه اقتصار به يك طبقه
بكند يا به طبقات متلاحقه با ملاحظه خصوصيت ولو اجمالا
في عنوان الوقف.
و مراد به «عام» آن است كه موقوف عليه ماهيت كليه باشد،
صادق بر اشخاص متعدده، نه خصوص افراد مثل وقف بر فقرا يا
علما ياسادات يا نحو ذلك از مشتقات، كه منظور وقف بر ذات
ماهيت ماخوذه يا بعض از صفات باشد، مثل فقير يا عالم. از اين
جهت است كه بسط و تسويه در ما بين افراد او لازم نيست، نظر
به تحقق موقوف عليه كه كلى است در ضمن هر يك.
بلى، اگر موقوف عليه جنس جمعى باشد، بسط اقلا به سه نفر
شود؛ نظر به اقل مراتب جمع، مثل فقرا و علما. و اگر افرادى
باشد مثل وقف بر ابن سبيل، اكتفا به يكى نيز جايز است، و اگر
مشتبه باشد، اصل با افرادى است، نظر به اصالت عدم وجوب
بسط و عدم اراده والتفات به اجتماع و عدم تقييد ماهيت كليه
به قيد اجتماع، نظر به اين كه جنس جمعى همان جنس
مطلق است كه در ضمن اجتماع وانفراد محقق مى شود.
و اصالت عدم تقيد به اجتماع اگر چه معارض با اصل عدم
انفراد است، لكن بعد از تساقط اصلين رجوع به جنس مطلق
مى شود، كه اكتفامى شود در وجود او به جنس افرادى، و اصل
اشتغال در اين مقام كه شبهه در تكليف متولى يا واقف است نه
مكلف به جريان ندارد.
و مراد به «وقف بر جهت» آن است كه در حين وقف ملاحظه
مصلحت جهت خاصه باشد، اگر چه منتفعين به او عامه ناس
باشند، ولكن در حين وقف ملاحظه خصوص اهل جهت نشود،
بلكه عنوان مخصوص باشد، مثل وقف بر مسجد وانبار وپل و
رباط وامثال اينها، كه نظر در اين وقف ها بر مسجد و انبار وپل
است اولا و بالذات، وبه مصلين و ماره ثانيا و بالعرض است، به
خلاف وقف عام كه ابتداء نظربه مصلحت موقوف عليهم است.
از اين جهت منافع وقف را در اول يعنى جهت بايد صرف
اصلاح و مرمت اين مكان مخصوص نمود، وجايز نيست كه ماره
در آن تصرف بكنند، به خلاف ثانى.
و هر گاه شك بشود در وقفى كه آيا خاص است ياعام، اصل با
عموم است ؛ نظر به اصل عدم وجوب بسط و تسويه، و عدم
جواز بيع وساير تصرفات ناقله، و عدم ملاحظه خصوصيت، و
عدم تقيد ماهيت به احد الخصوصيتين، فتدبر.
و بسا اوقات مى شود كه وقف ذو جهتين مى شود، يعنى خاص و
عام، مثل وقف بر زيد و فقرا. و بسا مى شود ذو جهات ثلاث،
مثل وقف بر زيد و فقرا و مسجد .
و بنابر اول، آيا بايد منافع وقف تنصيف بشود ميان زيد و فقرا؟
يا تربيع؛ نظر به اين كه اقل مراتب جمع سه است؟ دو وجه
است، اجود اول [است]؛ نظر به متبادر از ظاهر لفظ كه «فقرا.» را معادل «زيد» قرار داده، و به جهت آن كه فقرا محمول
برجنس جمعى است و او يك شیء بيش نيست، تعدد در
مصداق او است. و از اين جا معلوم شد كه در ثانى نيز بايد سه
قسم بشود :يك ثلث مسجد وديگرى زيد و ثالث فقرا.
و بعضى اوقات مى شود كه وقف در اول خاص است و در آخر
عام، مثل وقف بر اولاد و بعد بر اولاد اولاد و هكذا، و بر فرض
انقراض بر فقرا و هكذا.
پس مى گوييم: شبهه [اى] نيست كه وقف مورد سؤال مؤبد
است نه منقطع، و در آخر عام است نه خاص، نظر به اين كه
منتهى به فقرامى شود. و شبهه در اين است كه در اول خاص
است نظر به خصوصيت موقوف عليها، يا عام نظر به اين كه
مقرر نموده كه ده يك از آن را نان خريده هر ساله در ماه
مبارك رمضان افطار فقرا و سادات را نمايند. مبنا[ى] اشكال بر اين است كه اين قرارداد از بابت شرط ضمن العقد است و موقوف عليه خصوص اولاد است و ده يك نيز از مال اوست بايد حسب الشرط مجانا به فقرا و سادات داد يا اين كه جزء وقف و ده يك عين موقوفه وقف بر سادات و فقرا است، چنانچه بعضى از اجله معاصرين چنين حكم نموده؟
ظاهر وقف نامه به شرط الصق((239)) است، بلكه در ذيل
حاشيه كه گفته: «مخفى نماند كه شروط و قيود ذيل
متن...الى آخر» صريح در او است، لكن بناء عليه، اشكالى در
صحت اصل وقف پيدا مى شود چه بعد از آن كه موقوف عليه
منحصر در مشار اليهاى متن و اولاد او شد، همه منافع مال او
مى شود، و شرط اخراج ده يك به دست متولى كه منصوب به
جهت مصلحت وقف است و رساندن منافع عين موقوفه به
صاحبان او، نه اتلاف مال موقوف عليه، منافى مقتضاى عقد
است، چنانچه هر گاه در بيع مزرعه و دكاكين شرط شودكه
اجنبى يا بايع هميشه ده يك منافع مبيع را به مصرف فلان
برساند، بلا شبهة اين شرط فاسد است و موجب فساد عقد
مى شود على الاشهر الاظهر بلى اگر شرط مى شد كه خود
موقوف عليه ده يك منافع را مجانا به فقرا و سادات بدهد ضرر
نداشت.
و از اين تقرير ظاهر شد كه جواب دادن از اين به اين كه
هرگاه تصرف متولى در عين موقوفه به جهت رساندن سهم
خود موقوف عليه ممضى باشد، و تصرف موقوف عليه بدون
اذن او ممضى نباشد، پس در سهم غير او اولى خواهد بود نظر
به ادله جواز نصب متولى ونفوذ تصرفات او بى وجه است؛ چه
نصب متولى به جهت اصلاح وقف و رساندن حقوق موقوف
عليهم است به ارباب او، نه به اجنبى،پس لابد بايد عبارت را از
ظاهر خود صرف نمود و فقرا و سادات را جزو موقوف عليهم
قرار داد، و تخصيص عنوان موقوف عليه را به مسمات مرقومه و
اعقاب او دادن، حمل بر مسامحه ياتغليب نمود؛ چه جزو عمده
است.
مؤيد اين است، بلكه دليل بر اين است ((240)) آن كه هر گاه
اين مضمون وقفنامه را به اهل عرف عرض نمايند اشتراك هر
دو را دروقف مى فهمند و اثبات حق از براى فقرا و سادات در
موقوف عليه بودن و مقتضاى حمل فعل مسلم بر صحت و
اصالت صحت عقودنيز اين است.
فبناء عليه، وقف مذكور در مبدا امر ذو جهتين است، نه خاص
صرف و نه عام صرف وآيا بر فرض مذكور در جواز بيع و نقل،
حكم وقف عام دارد يا خاص، يا نسبت به هر جزئى حكم خود را
دارد چنانچه بعضى از اجله عصر حكم به جواز نه عشر او
نموده اند، نظر به اين قاعده چند وجه است، مقتضاى اصل
عموم و عدم جواز تغيير وقف و عدم جواز بيع او و نقل اولى
است؛ نظر به عدم انصراف ادله جواز به اين نحو وقف، بلكه
دور نيست بنابر شرط بودن اين عمل در وقف نيز حكم وقف
عام داشته باشد، فتدبر .
واما مقدمه ثانيه: [اصل در وقف]
ظاهر اول وقفنامه كه مى گويد: «وقف نمودم بر فلانه و ذكور
اولاد او و ذكور اولاد ذكور او» اشتراك جميع است در حاصل
وقف برفرض اجتماع در وجود؛ للاصل و التبادر من العطف، و
صارفى از اين در كلام نيست به جز لفظ «طبقا عن طبق و
نسلا بعد نسل» و اوظاهرا قيد اولاد باشد، و بيش از افاده
اشتراك طبقات لاحقه در وقف نمى كند، كما فهمه جمع من
الاجلاء، و در رساله ديگر اين مطلب را بسط ى عظيم دادم. و
نهايت بيش از اجمال نخواهد بود، و مقتضاى اصل حقيقت و
اشتراك بقاى حرف عطف است بر ظاهرخود كه اشتراك باشد،
فبنا عليه با وجود اجتماع مسمات مرقومه با ولد خود، تصرف
در همه عين موقوفه به صلح و غيره ممضى و نافذ نيست، و بر
فرض تصرف و عدم اجازه ولد او، بيش از سهم خود كه نصف
است على الظاهر صحيح نخواهد بود.
مقدمه سوم: [اصل عدم جواز فروش و تصرفات ناقله در وقف]((242))
ومنها: عموم مكاتبة الصفار عن مولانا العسكري(ع) في الوقوف
وما روي فيها عن آبائه(ع)، فوقع:
وصحيح ابي علي بن راشد:
نظرا الى سؤال الراوي، فانه يفهم منه معروفية عدم جواز بيع
الوقف في زمانه(ع) و الى ترك الاستفصال عن اقسام الوقف،
هل هو خاص او عام؟ مؤبد او منقطع؟ المفيد للعموم، و
منعه(ع) منه.
و من اعجب العجائب ماسبق الى بعض الاوهام من ان علة
منعه(ع) منه لعله لعدم صدور البيع عن صاحبه، مع ان قوله: «لا يجوز شراء الوقف» او «الموقوف» كما في بعض
النسخ((247)) كالصريح في ان العلة ليست الا الوقفية .
ومنها: الاجماعات المحكية في ظاهر الانتصار((248))
والغنية((249))
والشرائع((250)) والجواهر((251)) والمصابيح((252)) وغيرها
على عدم جواز بيعه وهبته و غيره من وجوه الانتقالات،
المعتضدة بشهادة التتبع في الفتاوى.
ومنها: الاجماع العملي الحاصل من تتبع طريقة الفقهاء قديما
وحديثا في استدلالاتهم لجواز بيع الوقف، حيث ان كل من
يقول بجواز البيع في مورد يقول بدليل، و لولا تاسيس الاصل
المذكور كفتهم الاطلاقات والعمومات في كل عقد مؤونة
البحث والاستدلال بجواز البيع في خصوص كل مورد .
ومنها: الاجماعات والنصوص المستفيضة الواردة بعدم جواز
تغيير الوقف عما قرره الواقف.
ومنها: ملاحظة معنى الوقف من الحبس والتابيد وكونه صدقة
ونحو ذلك مما ينافي تغييره .
ومنها: ملاحظة الوقوف الصادرة عن الائمة(ع) حيث صرحوا
فيها بعدم البيع والهبة والتوراث، كقول امير المؤمنين(ع) في
وقف عين ينبع في خبر ايوب بن عطية المروي عن الصادق(ع):
واملاء الصادق(ع) في رواية عجلان ابي صالح:
و رواية الربعي:
و صحيحة البجلي:
الى غير ذلك من الاخبار.
ومنها: مادل على عدم جواز رجوع الواقف بعد اتمام شرائطه.
وهذه الوجوه باجتماعها وتضامها وكثرتها مع قطع النظر عن
امكان تحصيل الاجماع، بل الضرورة تفيد القطع بالاصالة
المذكورة وعدم جواز الخروج عنها الا بدليل قطعي مكافیء لما
ذكرنا، وانه يجب الاقتصار فيه عند الشك في الشرائط المختلف
فيها على القدر المتيقن،كما انه لو شك في استجماع المعاملة
الواقعة عليه للشرائط المعلومة كوجود الاسباب المجوزة للبيع
من الفقر الشديد او مقارنة التقليد اوالاختلاف بين الموقوف
عليهم او نحو ذلك يجب البناء على الوقف؛ تحكيما
لاستصحاب احكامه واصالة عدم حصول الشرط على اصالة
الصحة كما يظهر من بعض الاجلة في نظاير المقام، وان كان
لي فيه تامل، و الله العالم((257)).
لكن اكتفا نمودن در خروج از اين اصل به بعض اخبار غير
معتبر السند او الدلالة او الانجبار در غايت اشكال است، فتامل
حق التامل.
مقدمه رابعه: [جواز فروختن وقف فى الجمله]:
و واضح است كه تحصل و تقوم اين معنى به امور اربعه است،
سه اولى مدلول عليه به دلالت مطابقت است درعقد، و اخير
به دلالت التزام عرفى، و معلوم است بقاء وقف فرع بقاء اين چهار
امر است، چنانچه اجاره و اعاره تقوم آن به عين موجره و
منفعت او است وباتلف عين موجره يا منفعت او، اجاره و اعاره
باطل مى شود، همچنين وقف با تبديل احد امور اربعه وقفيت
باطل مى شود، خواه وقف خاص يا عام ياجهت، يا منقطع يا مؤبد
باشد.
ومتفرع مى شود بر اول: بطلان وقف مسجد و پل و رباط و
مزرعه و بستان به خرابى و خشكى اشجار و قنات به قسمى كه
عنوان عين موقوفه بالكليه زائل واز مصداق عرفى خارج شود، و
بطلان وقف مملوك به مردن، و اسب سوارى و دابه كرايه
كشى به مردن يا شل شدن، و حصير و بوريا به مندرس شدن
وكهنه شدن، و باب وغلق وغيرهما به شكستن به قسمى كه از
منفعت بيفتد و هكذا.
و برثانى: بطلان وقف قنات به خشكى كه هيچ آب ندهد و از
آب بيفتد، يا نقصان فاحشى در آن پيدا شود، و مملوك به
جهت خدمت هرگاه به سبب پيرى و مرض و زمانت از خدمت
بيفتد، و كسى كه مقصود از او كتابت باشد بى چشم بشود، و
اسب سوارى و دابه كرايه [ بميرد ] و كشتى بشكند.
و بر ثالث: بطلان وقف بر جماعت خاصه مثل اولاد يا فقرا قريه
خاصه به مردن و منقرض شدن يا از صفت استحقاق بيرون
رفتن مثل غنى شدن فقراء و كافر شدن مسلمين و جاهل شدن
علما، و بر مدرسه و مسجد و نحو اين ها به خرابى و منطمس
شدن آن و هكذا.
و بر رابع: بطلان وقف به جهت عدم تمكن موقوف عليه از
انتفاع يا به زوال قابليت انتفاع از او بنفسه مثل وقف بر
روشنايى و اندودكارى و فرش مسجد، و خريدن كتب از براى
طلاب مدرسه خاصه، هرگاه از ممر ديگر اين امور حاصل شود
كه به هيچ وجه محتاج به اين وقف نباشد، يا به جهت طرو مانع
خارجى مثل تسلط متقلب و غاصب و سفيه يا دزد كاه شدن
كاروانسرا و مزرعه و مسيل وادى شدن وهكذا.
و مخفى نماند كه فرقى نيست درجواز بيع يا خرابى ميان وقف
خاص وعام و جهت، چنانچه معلوم شد .
مقدمه خامسه: [محل نزاع در فروش وقف]
مقام
اول : در تحرير محل نزاع.
و اظهر در نظر اختصاص به اول است به چند وجه:
قال في السرائر بعد منعه عن بيع الوقف مطلقا مؤبدا و
منقطعا، و جعله مقتضى مذهبنا، و نقل كلام المفيد و الشيخ:
قال في الفقيه - بعد نقل خبر ابن مهزيار المتضمن لجواز البيع
مع خلف ارباب الوقف -:
فقوله: «ابدا» يشعر بالقطع و الاجماع على المنع.
فقولهما: « بوجه من الوجوه» يشعر بالقطع والاتفاق ايضا.
و قال السيوري في التنقيح:
و قوله: « قطعا» يشعر بدعوى الاجماع عليه.
قال في الروضة مازجا كلام الماتن في باب البيع: و الظاهر ان المراد بالمحصور هو الخاص المنقطع؛ لعدم محصورية المؤبد، فيدخل في العام، فتخصيصه الخلاف بالمحصور يفيد عدم النزاع في المؤبد. فتدبر
[وجه] دوم: آن كه به جهت اختصاص ادله و صورت
مستثنيات به منقطع؛ نظر به آن كه مدار جواز بيع در صورت
مستثنيات آتيه برچند چيز است كه فرض آنها در مؤبد
نمى شود:
و ظاهر است كه اين هر سه فرض نمى شود مگر در صورت
اجتماع همه افراد موقوف عليهم كه از آن جمله طبقات لاحقه
است دروجود، و اين در مؤبد ممكن نيست؛ نظر به اين كه
محال است اجتماع همه طبقات در وجود، خصوص هرگاه
منتهى به وقف عام بشود؛چه همه طبقات حسب ما قرره
الواقف شريك اند در وقف، و حق ايشان متعلق به عين موقوفه
است، پس مجرد حصول اين امور دريك طبقه باعث حصول
اختلاف در ارباب وقف و همه موقوف عليهم نمى شود، و اين از
قبيل املاك مطلقه نيست كه مادام حيات طبقه اولى به هيچ
وجه دخلى به ورثه او ندارد، و هر نوع تصرفى بكند از تصرفات
ناقله كه قطع ملكيت طبقات لاحقه بشود و غير اينها
مثل اجاره دادن زايد از زمان حيات خود جايز است، و به موت
او باطل نمى شود، بلكه واقف اين ملك را محدود و موزع
نموده بر اعمارهر طبقه ترتيبا او تشريكا، به اين معنى كه تا
طبقات لاحقه موجود نشدند حق منحصر به طبقه اولى است،
به اين معنى كه منافع اواختصاص به ايشان دارد نه اصل عين،
و بعد از وجود آنها به مجرده، در صورت تشريك شريك مى
شوند. و در صورت ترتيب، باموت طبقه اولى، صاحب حق
مى شوند و هكذا، پس تصرف طبقه اولى در نقل عين يا اجاره
دادن بيش از زمان حيات خود ممضى نيست، مگر هرگاه
متولى وقف باشد و به جهت مصلحت بطون لاحقه زياده از
زمان حيات خود اجاره بدهد، بلى اصلحيت بيع نسبت
به طبقات لاحقه ممكن است فرض شود، لكن چون او نسبت به
هر شخصى مختلف مى شود، ومناط نظر خود موقوف عليه
است نه ديگرى، پس از براى طبقه اولى معلوم التحقق نيست.
اگر بگويند: هر گاه متولى از براى وقف مؤبد باشد ملاحظه
اصلحيت از براى او ممكن الحصول است.
جواب مى گوييم: نصب متولى به جهت حفظ وقف و رسانيدن
غلات او است به مستحقين، نه بيرون بردن عين موقوفه را از
وقفيت؛ به اين جهت است [كه] اصحاب متفق الكلمه اند در
تخصيص دادن بيع را به خود موقوف عليهم، و احدى متعرض
متولى نشده، فتامل.
و يكى از اسباب مجوزه بيع، خرابى وقف، و ديگرى از انتفاع
افتادن او است، و يكى خروج موقوف عليه از استحقاق است يا
به جهت منع شرع از تقرب به صله او يا غير ذلك. و عدم فرض
اخير در مؤبد ظاهر است؛ چه همه طبقات در وجود مجتمع
نيستند كه فرض خروج از استحقاق ايشان بشود.
و بر فرض تنزل، نهايت آن است كه مثل دو قسم اول، باعث
خروج از وقفيت مى شود و نزاعى در جواز بيع در اين هنگام
نيست؛ چه خلاف ظاهرا در بيع وقف با بقاى وقفيت است، اگر
چه ممكن است نزاع را تعميم بدهيم نسبت به دو قسم، به اين
كه نزاع در صورت خرابى مثلا راجع به خروج از وقفيت و عدم
خروج شود.
و الحاصل: نظر مجوزين بيع در صورت مسطوره، يا به خروج
وقف است از وقفيت، پس از موضع نزاع خارج مى شود، يا به
اخبار آتيه است، [و] موارد آنها نيز ظاهر الاختصاص به منقطع
است؛ چنانچه معلوم[خواهد ] شد.
[وجه] سوم: آن كه جمعى تصريح نموده اند، و ظاهر ادله و
كلمات ايشان نيز مقتضى آن است كه خلاف در عدم جواز بيع
وقف عام نيست، و معلوم است كه مؤبد با ابتداء يا بالاخره كه او
خلاف را به وقف محصور نموده، و در مقابل او عام را ذكر
نموده اند.
راه چنان كسانى كه مؤبد را نيز داخل در مورد نزاع نموده اند
دو چيز مى تواند [باشد]:
يكى: آن كه تفصيل ميان وقف مؤبد و منقطع را داخل در اقوال
مساله نموده اند، مثل شهيد در دروس و صيمرى در غاية
المرام((268))
و غيرهما، و اگر نزاع به منقطع منحصر مى بود
اين بى معنى مى بود.
دوم: اين كه از صور مستثنيات بيع شمرده اند خرابى عين
موقوفه را و او در مجوز بودن بيع فرقى ندارد نسبت به مؤبد و
منقطع و عام وخاص.
جواب: آن كه اولا، نقض مى كنيم به وقف عام كه خروج او را از
محل نزاع را از مسلمات شمرده اند، و با وجود آن كه اين شبهه
در آن نيز مى رود، هر جواب در آن گفته شود در اين جا نيز
مى گوييم.
و ثانيا، مى گوييم كه شمردن خرابى را از صور مستثنيات،
دلالت به عموم نزاع ندارد؛ چه احتمال دارد خرابى وقف خاص
مراد باشد،نهايت اين است كه وقف در اين حكم با خاص شريك
خواهد بود به جهت اشتراك در علت كه خروج از وقفيت باشد.
مقام دوم: در بيان اقوال مساله
اول: آن كه مطلقا جايز نيست بيع؛ چنانچه مختار ابن
جنيد((269)) و صاحب سرائر((270)) مدعيا عليه الاجماع، و
فخر الاسلام است على ما حكي عنه، و اين قول را نسبت به
كافى ابوالصلاح و مهذب ابن براج نيز داده اند، و او ظاهر وقف
تحرير است؛ زيرا كه جواز را وجيه شمرده در صورت ذهاب
منافع بالكليه((271))، و همچنين شهيد در دروس تقويت منع
را كليت داده بعد از آن كه اختيار جواز را در بعض صور
نموده((272))، و او مختار شيخ حر عاملى در بدايه((273))
و
ظاهر وسايل((274)) و علامه طباطبايى و صاحب
جواهر((275)) قدس سرهم است؛ چه تضعيف همه اخبار را
نموده، و صاحب جواهر جواز را منحصردر صورت خروج از
وقفيت داده، و مى توان به اين تقريب از جمعى ديگر استنباط
اين قول را نمود .
دوم: جواز است في الجملة و در خصوص او اختلافى است.
قريب به دوازده موضع تقريبا مى شود، كه تصريح به جواز
نمودند. باكى نيست به ذكر عباير ايشان:
عبارت ابن ادريس و ابوالصلاح و ابن براج و صدوق و شهيد در
روضه و تنقيح گذشت.
قال المفيد في المقنعة:
و قال
الشيخ في النهاية:
و في المبسوط:
و في الخلاف:
و في الاستبصار بعد نقل خبر ابن مهزيار:
و في الانتصار((281)):
وقال سلار:
وقال ابن حمزة في الوسيلة:
وقال ابن زهرة:
وقال ابن سعيد في الجامع:
وفي النزهة:
وقال المحقق في الشرائع في كتاب البيع:
وفي كتاب الوقف:
وفي النافع:
وقال العلامة في المختلف:
وفي التذكرة، كتاب البيع:
وفي كتاب الوقف:
وفي بيع التحرير:
و في وقفه:
وفي القواعد:
وفي الوقف:
وفي الارشاد
-
في البيع
-:
وفي الوقف:
وعن التلخيص:
وقال الشهيد في غاية المراد:
وفي الدروس
-
في كتاب الوقف
-:
وفي اللمعة في كتاب البيع:
[وقال صاحب الجواهر]((305)): وقال الصميري في غاية
المرام في كتاب البيع:
وفي تلخيص الخلاف:
وقال الحلي:
وقال الكركي في [جامع المقاصد وعميد الدين في]((306))
كنز الفوائد و حواشي التحرير:
وقال الشهيد في الروضة: وفي المسالك في كتاب البيع و الوقف نحو من ذلك((308)) |