|
وفي المفاتيح
-
في البيع
-:
و في كتاب الوقف
-
بعد نقل الاقوال في صيرورة الوقف ملكا
للموقوف عليه او الله، او الفرق بين الخاص فالاول، والجهة
فالثاني:
و في الكفاية في الوقف :
[و في الجواهر:] الاول((312)): كون الوقف منقطعا غير مؤبد كما في النهاية والفقيه والكافي والمهذب. والثاني: عكسه كما توهم من السيوري، وفيه مامر123((313)). الثالث: الضرورة الداعية الى ثمن الوقف كما في المقنعة والانتصار والنهاية والمراسم والغنية وكنز الفوائد وحواشي التحرير وجامع المقاصد. الرابع: صيرورة الوقف بحيث لايجدي نفعا، كما في المقنعة والمراسم ومحتمل الانتصار.
والخامس: خراب الوقف مع عدم وجود عامر له كما في المقنعة
و الخلاف و المختلف و وقف التذكرة و ظاهر الانتصار.
والسادس: تادية بقائه الى خرابه مطلقا كما هو في ظاهر
التحرير في كتاب البيع، او لوقوع الخلف بين اربابه كما عن
تلخيص المرام.
والسابع: خشية الخراب للوقف، اما مطلقا كما في النهاية وغاية
المرام او لوجود الحاجة الشديدة المانعة عن عمارته، كما في
ظاهرالمبسوط والوسيلة والجامع، او لوقوع الخلف بين اربابه
كما في المعالم ووقف الشرائع والقواعد والارشاد.
والثامن: الخلف الشديد [بين ارباب الوقف مطلقا]
((314))
كما
في الروضة والمسالك والتنقيح وكنز الفوائد والرياض، او
بشرط التادية الى الفساد [مطلقا]
((315)) كما في الدروس
وغاية المراد وكنز الفوائد وحواشي التحرير.
والتاسع: الخراب مع الخلف بين الارباب كما في بيع الارشاد.
والعاشر: التادية الى الخراب مع خلف الارباب وكون البيع اعود،
كما في بيع الشرائع والقواعد.
والحادي عشر: الخوف من الخراب معللا بالخلف مع الاعودية
كما في بيع التذكرة.
والثاني عشر: صيرورته بحيث لايجدي نفعا مع خشية خرابه
كما في الغنية وعن الدروس وغاية المراد
((316)).
والثالث عشر: جوازه اذا كان اعود على الموقوف عليهم وانفع.
حكاه الشهيد في الدروس وغاية المراد عن المفيد((317))،
وتبعه عليه جماعة من المتاخرين، و لكن عبارته التي حكيناها
عنه سابقا غير مطابقة للحكاية، لانه جعله كحدوث ما يمنع
الشرع من معونتهم والتقرب الى الله تعالى بصلتهم من اسباب
جواز رجوع الواقف في الوقف، لا من مسوغات جواز البيع
للموقوف عليهم، و شتان [ما]
بينهما، فالاولى اسقاط هذا
القول من الاقوال، وكذا يجب اخراج القولين الاولين عن عداد
الاقوال؛نظرا [الى] ما عرفت من رجوعهما
الى الاختلاف في
محل النزاع لا في اصل المسالة، فتعود الاقوال في المسالة الى
تسعة.
مقام ثالث: در ذكر اخبار وارده در اين باب است، و آن چند
خبر است:
دوم: خبرى است كه مشايخ ثلاثة، نيز با اختلاف در زياده و
نقصان كه مضر به مطلب نيست به سند حسن يا صحيح از
حسن بن محبوب از علي بن رئاب از جعفر بن حنان روايت
نموده اند:
سوم: حديثى است كه طبرسى عليه الرحمه در احتجاج از
محمد بن عبد الله حميرى كه از ثقات اماميه است از توقيع
وقيع جناب خاتم الاوصياء حضرت قائم عجل الله فرجه نقل
كرده، و در اول كتاب ملتزم شده كه نقل نكند در احتجاج مگر
احاديث مشهوره يا مجمع عليها، يا موافق ادله عقليه را:
چهارم: حديثى است كه در احتجاج نيز در همين توقيع از
همان بزرگوار نقل مى كند:
پنجم: حديثى است كه شيخ و صدوق عليهما الرحمه به اسناد
خود از محمد بن على بن محبوب از محمد بن فرج از على
بن معبد روايت نموده اند:
ششم: حديثى است كه شيخ صدوق عليه الرحمه در فقيه از
محمد بن عيسى عبيدى روايت نموده كه نوشت احمد بن
حمزه به سوى ابي الحسن(ع):
اين تمام احاديثى است كه در اين باب به آن بر خورديم و عمده
در اين باب دو خبر اول است، كه محط نظر علما است، و از
اختلاف افهام از حديث اول، اقوال مختلف شده و انصاف اين
است كه خروج از اصالت عدم صحت بيع وقف به مجرد اين
اخبار در غايت اشكال است؛به جهت كثرت مناقشات و ضعف
دلالت هر يك:
اما اول پس چند مناقشه در آن مى رود: فان قيل: بعد از ملاحظه صحت سند آن و دعواى شهرت كه در لمعه((325)) موافق مضمون آن كرده بلكه دعواى اجماع انتصار((326)) و ظاهر مبسوط((327)) و غنيه مكافى اصل مذكور مى شود. ((328))
قلت: با اغماض از دعواى ابن ادريس اجماع بر خلاف((329))
و از مخالفت اساطين قدماء مثل ابن جنيد و ابن ادريس و سلار و ابوالصلاح و فخر
المحققين و خود شهيد كه مدعى شهرت است و تقويت قول ابن ادريس را نموده، و جماعتى كه
دعواى قطع نموده اند، و قطع به عدم جواز بيع وقف در مؤبد نموده مى گوييم: كلمات
علما بر وتيره واحده نيست، بلكه اين مضمون كه شهيد نقل شهرت بر آن نموده، قبل از
آن، كسى قائل به آن نشده، اگر چه قريب به آن را گفته اند.
حاصل آن كه شهرت اگر معلوم العدم نباشد لا محاله معلوم
الوقوع نيست، و اگر هم باشد، سند ايشان در فهم روايت بر
چيزى است كه ضعف آن ظاهر خواهد شد.
وادعاى اجماع علماى ثلاثه، مورد آن خلاف مورد شهرت
شهيد و ابن ادريس است، رجوع به كلام ايشان بنما حقيقت
معلوم مى شود.
بلى، مى توان گفت: چون اختلاف اقوال ناشى از اختلاف افهام
ايشان در معنى روايت شده، پس همه متفق اند در اعتماد بر
اين روايت، و اين قدر كفايت در اعتبار آن مى كنند، لكن اين
مطلب در عهده بلوغ معتمدين است و بر حد شهرت، و بر
فرض تسليم، در مكافئه بااصل سابق نيز غايت اشكال است مگر
اين كه قائل شويم: در عام و خاص مطلق مكافئه شرط نيست،
چنانچه اظهر در نظر حقير اين است، بلكه اگر به نظر انصاف
بنگريم، اگر قوت در سمت ((330)) اين روايت نباشد، نظر به
اعتضاد به شهرت و اجماعات منقوله ولو في الجمله، و به ساير
روايات و اعتضاد به اطلاقات بيع و عمومات وفاء به عقود، و
اين كه عمومى در طرف مقابل نيست به جزاجماعات كه دليل
لبى هستند، و اصول كه معارض به دليل اجتهادى نمى شوند،
لا محاله مكافئه نخواهد بود، پس قابل تخصيص اصل نيست. مناقشه دوم: مناقشه در دلالت او است نظر به ظاهر سوق حديث، چه صدر او، چه ذيل آن، و آن اين است كه: وقف مذكور به قبض موقوف عليه نيامده و لزوم نيافته چنانچه محقق مجلسى و شيخ حر عاملى احتمال داده اند، و از فخر المحققين نقل شده كه تنبيه بر اين معنى كرده((331)) و محقق بهبهانى اختيار اين وجه نموده و صاحب رياض از بعض افاضل تعيين اين وجه و منع غير آن را نقل كرده((332))، وعلامه طباطبايى و صاحب جواهر((333)) نيز چنين فهميده اند، چنانچه ظاهر سوق شهادت مى دهد؛به علاوه سه وجه ديگر نيز احتمال دارد:
وجه
اول: آن كه صدر حديث قطعا محمول بر عدم قبض است چه
فرض سؤال، عدم علم امام است به اصل وقف، و چه جاى وقوع
قبض ازآن و امر او به بيع مستلزم قبض نيست، بلكه دلالت بر
قبول هم كه شرط تحقق وقف است ندارد، و مجرد امر به بيع
شايد به جهت قبول از راه ديگر باشد، يا به جهت آن كه خمس
مال خود امام بوده و وقف آن باطل است به جهت آن كه وقف
بر نفس مالك صحيح نيست، يا به جهت فضولى بودن آن، و
بطلان آن به جهت آن كه وقف محمول بر ايقاف است يعنى
واداشتن ملك به جهت آن كه بعد وقف بشود، يا نحو اين ها. و
چون وقف بر امام و سايرين به يك صيغه واقع شده چنانچه
ظاهر سؤال اين است پس هر محملى كه درصدر مى گوييم
در ذيل نيز همان محمل بايد مقرر بشود.
وجه
دوم: قوله: «يدفع الى كل انسان حقه» صريح در اين مطلب
است.
وجه
سوم: امر امام(ع) را به بيع و حال آن كه اگر وقف باشد بيع
وظيفه موقوف عليه است نه واقف، و ظاهرا اطلاقى نباشد
چنانچه يافتى ازعباير علما كه متفق الكلمه اند بر اين مطلب، و
ذكر اختلاف موقوف عليهم مستلزم قبض ايشان نيست؛چه
شايد مراد مسائل از اختلاف ايشان تباين طبيعت و عداوت
ايشان باشد كه منشا اختلاف است بر فرض قبض، نه تحقق آن
به سبب امر ديگر كه مورث اختلاف درملك وقف بشود تقديرا،
پس چاره نيست از اين كه يا وقف را حمل بر حبس كنند كه
عين موقوفه ملك واقف باشد و اختيار بيع دست او باشد، يا بر
وقف عدم قبض و احتمال توكيل واقف از قبل موقوف عليهم
در غايت خفت((334)) است، و بر فرض تساوى با
سايراحتمالات، حديث مجمل خواهد بود و از استدلال ساقط
خواهد شد. و احتمال وصيت هم در وقف مى رود چنانچه
صاحب وسايل اختيار اين وجه را كرده ((335)) مستند به اين
كه در اخبار بسيار، وقف استعمال در وصيت شده، و احتمال
حبس در نظر قاصراقرب است.
مناقشه
سوم: آن كه صدر حديث از حجيت ساقط است، نظر به اين كه
جواز بيع در آن خلاف اجماع است؛زيرا كه داخل در هيچ يك
ازصور مجوزه بيع نيست، و اختلاف مذكور در ذيل حديث
مجوز بيع وقف مذكور در صدر نيست، نظر به اين كه دو وقف
است هر چندبه يك صيغه خوانده شده. و اين اگر چه باعث
خروج ذيل از حجيت نيست لكن باعث ضعف آن مى شود، و آن
را از مكافئه اصل وعمومات ادله عدم صحت بيع مى اندازد،
خصوص با ملاحظه ضعف دلالت چنانچه معلوم شد.
مناقشه
چهارم: اين حديث با حديث ثانى معارض است به عموم و
خصوص من وجه؛زيرا كه معتبر در تجويز فقر موقوف عليهم با رضاى همه و خيريت بيع است،
خواه اختلاف بشود ميان ايشان يا نشود، و در اين حديث معتبر اختلاف است، خواه فقر و
رضا و خيريت بيع باشد يا نباشد. ماده تعارض، صورت اختلاف و عدم فقر، و عكس است، و
چون مرجح معتبرى با احدهما نيست پس بايد تساقط نمايند ورجوع به اصل بقاى وقف بر
وقفيت مى شود. بلى هرگاه اختلاف با فقر جمع شود رضاى كل و اصلحيت بيع اين فرد متفق
عليه بين الروايتين است.
مناقشه
پنجم: بر فرض تماميت، حديث ظاهر در منقطع است نه مؤبد؛چنانچه صدوق و ديگران فهميده اند((336))، نظر به اين كه
ذكر اعقاب را نكرده به هيچ وجه، و فرض سؤال و جواب هم
اختصاص به واقعه خاصه است، عمومى در آن متصور نيست،
پس استدلال نمودن به عموم اين حديث نسبت به مؤبد
چنانچه صاحب كفايه توهم كرده بى وجه است.
واما حديث دوم: پس در آن نيز چند مناقشه مى رود:
اول: تكيه فحول علما بر او.
جواب از اول: آن كه:
وجواب دوم:
وجواب سوم:
مناقشه دوم: در دلالت حديث است به چند وجه:
و الثانى: قول او كه مى گويد: «و اوصى لرجل و لعقبه ليس
بينه و بينه قرابة بثلاثمائة درهم في كل سنة.» چه وصيت
ظاهر در تمليك شیء است كه متعلق به ما بعد موت باشد، و
اين منافات با وقفيت عين دارد بر قرابت ابوين؛زيرا كه او
منجز است و به مجرد وقوع وقف تصرف رافع از او ساقط
مى شود، پس وصيت به او ممضى و نافذ نيست، پس ظاهر او
خلاف اجماع است، و از صحت ساقط است، پس بايد وقف را
حمل بر وصيت نموده يا بر حبس، چنانچه جمعى از علما مثل
محقق و غيره به اين حديث استدلال نموده اندكه وقف منقطع
الاخر رجوع به حبس مى كند، و بعد از موت منتقل به ورثه
واقف مى شود نه موقوف عليه، چنانچه دلالت مى كند تخصيص
جواز بيع را به ورثه از قرابت ميت.
والثالث: قوله: «فللورثة من قرابته ان يبيعوا...الخ» زيرا كه
تخصيص بيع را به ورثه واقف كه از موقوف عليهم باشند يعنى
اقرباى ابوين بنابر وقفيت بى معنى است، با نظر به اين كه عين
موقوفه بنا بر اقوى در وقف خاص منتقل به موقوف عليه مى
شود پس تخصيص به ورثه واقف بى معنى است، مگر آن كه
وقف را حمل بر حبس كنيم، كه عين بر ملكيت واقف باقى
است و بعد از موت، مال ورثه او باشد،
چنانچه مفهوم شد.
والرابع: اين كه بر فرض تماميت حديث ظاهر در منقطع، بلكه
صريح در او است، نظر به اين كه ذكر اعقاب را نكرده، و ارسال
وقف را «الى ان يرث الله الارض» نكرده، و از اين جهت در ذيل
جز حكم به رجوع ملك به ورثه واقف نموده چنانچه يافتى، به
علاوه آن كه در صحت بيع شرط رضاى كل را نموده، و در
مؤبد رضاى جميع طبقات متصور نيست، نظر به عدم اجتماع
در وجود.
و اگر گفته شود: موقوف عليه مطلق قرابت است و ارسال
طبقات لاحقه هم هست،
جواب مى گوييم:
مناقشه سوم: در معارضه او است با خبر اول به عموم و
خصوص من وجه در صورت حصول فقر موقوف عليهم، و
خيريت بيع با رضاى همه به او، و عدم اختلاف، و با تساقط و
عدم مرجح مرجع اصالت عدم صحت بيع وقف است، و ترجيح
خبر اول به صحت سند ودعواى شهرت معارض است به مكاتبه
بودن آن، دون اين مورد [كه در] دعواى شهرت هر دو شريك
اند.
مناقشه چهارم: معارضه مفهوم قول او : «اذا رضوا كلهم» با
حديث توقيع كه مى فرمايد: «فليبع كل قوم ما يقدرون على
بيعه مجتمعين ومت فرقين» به تباين؛نظر به اين كه مفهوم
اين حديث مقتضى عدم جواز بيع است در صورت عدم رضاى
جميع، به خلاف توقيع.
و ادعاى اين كه اين اشتراط رضاى همه در اين حديث در بيع جميع ملك است نه ابعاض او ،
به خلاف توقيع، مدفوع است به علاوه براطلاق اشتراط به اين كه خلاف ظاهر سوق حديث
است.
و اگر توهم بشود اعميت مفهوم اين حديث نظر به اين كه در
منطوق شرط كرده مقارنت رضاى همه را با خيريت بيع، و
مفهوم آن اعم است؛نظر به اين كه رفع مركب به رفع احد
جزئين مى شود، و حديث توقيع اخص است؛نظر به دلالت بر
صحت در خصوص رضاى بعض، پس تخصيص مى دهيم مفهوم
اين حديث [را] به منطوق توقيع،
جواب مى گوييم:
اولا، منع مى كنيم اعتبار مقارنت رضاى جميع را با خيريت به طريق تركيب، بلكه ظاهر
عطف استقلال هر يك از دو شرط است درصحت بيع، پس مفهوم آن اعم نخواهد بود.
و ثانيا، بر فرض تسليم مى گوييم: حديث توقيع نيز به يك
اعتبار اعم است، چه اعم است از آن كه با فقر باشد يا بدون فقر،
در بيع اصلح باشد يا نه، به خلاف اول كه اختصاص به صورت
فقر و خيريت بيع دارد، پس معارضه به عموم من وجه راجح
مى شود، و با تساقط رجوع به اصل عدم بيع مى شود و اگر
گويند: اعتبار فقر در اين حديث در سؤال شده نه جواب، و دو
حديث توقيع چون در سياق بيان خبر ماثور از امام جعفر
صادق(ع) شده، و او اعتبار اصلحيت بيع را نموده، پس
حديثين مساوى مى شود، جواب مى گوييم: لفظ «نعم»
درجواب سؤال در حديث اول دال بر اعتبار آنچه در سؤال ذكر
شده هست، و اما حديث توقيع دخلى به فرموده امام جعفر
صادق(ع)ندارد؛نظر به اين كه متون او شهادت بر اين مى دهد
كه آن بزرگوار در مقام تاسيس قاعده كليه است، فتدبر.
مخفى نماند از آنچه ذكر شد تا به حال معلوم شد كه حديث، بر
فرض تماميت، بيش از جواز در صورت فقر با خيريت بيع و
رضاى همه افاده نمى كند، پس مطلق فقر كفايت نمى كند، و
بيع بعضى دون رضاى ديگران نيز كفايت نمى كند، فتدبر.
و اما حديث ثالث: پس در آن نيز چند مناقشه مى رود:
دوم: آن كه مبنا، استدلال به آن حديث منقول از حضرت امام
صادق(ع) است كه در سؤال ذكر شده، يا به توقيع حضرت قائم
ارواحنا فداه است.
و اما ثانى: پس دور نيست كه وقف بر امام مسلمين كنايه باشد
از وقف مؤبد، چنانچه ادعاى ظهور او را نمودند در جواهر
الكلام؛نظر به اين كه مراد از امام مسلمين داخل منقطع چه
در معرض انقراض و انقطاع هستند، و ظاهر او خلاف اجماع و
معارض با اخبار سابقه است، با وجود آن كه معنى «ما يقدرون
على بيعه» ظاهر در منع بيع اصل عين است، چه قدرت بر بيع
او شرعا نظر به اصل و عمومات وقف و مفهوم اصل وقف حاصل
نيست، پس لابد بايد حمل نمود بيع را بر صلح قدر استحقاق از
منافع عين موقوفه و نحو اينها، وتخصيص دادن او را به اخبار
سابقه با وجود آن كه معارضه با حديث ثانى كه اعتبار رضاى
همه را نموده به طريق تباين موقوف به مكافئه است، كه مفقود
است در اين مقام؛نظر به انجبار اخبار سابقه به عمل جمعى از
اصحاب، و رجحان اين حديث نظر به احدثيت وغيرذلك،
علاوه بر آن كه يافتى اخبار سابقه غير تام الدلاله بودند.
سوم: معارضه به اخبار سابقه به نحوى كه اشاره به انها
شد...الى غير ذلك، ودر مستند نيز مناقشه در اين حديث
نموده به اين كه دلالت ندارد به آن كه هر چه را قادر بر بيع او
هستند جايز است بيع او، بلكه مراد بيان حكم اجتماع و افتراق
است، و موضع دلالت را صدرحديث كه ماثور از حضرت صادق
است گرفته؛نظر به تقرير حضرت قائم((344)) و ضعف او
ظاهر است؛زيرا قول او كه مى فرمايد: «فليبع كل قوم ما
يقدرون على بيعه» صريح در تجويز بيع مقدور البيع [است]
نهايت اجمال در «ما يقدرون» است.
و اما تقرير حضرت خبر مروى از حضرت صادق را معلوم
نيست، بلكه عدول حضرت از جواب به روش سؤال دور نيست
ظاهر درخلاف باشد، فتدبر.
اما حديث چهارم:
و
اما حديث پنجم:
و اما حديث ششم:
اين بود مدارك مساله وقف، و ديگر مدركى نيست، و از اين جا
معلوم شد كه بر فرض جواز بيع وقف، خريدن وقفى ديگر از
ثمن اولازم نيست، نظر به اين كه از اخبار چنين مستفاد نشد.
مقام چهارم:
در تحقيق حق و ابطال باطل است
صورت اول: هر گاه بقاء بر وقفيت مؤدى به خرابى وقف بشود
و انطماس او بالكليه، يا زوال عنوان وقف، مثل بستان و مسجد
كه مقصوداز وقف، بستانيت يا مسجديت باشد، خواه به جهت
اختلاف شديد موقوف عليهم يا عدم تمكن از قيام ايشان به
عمارت وقف يا غير ازاينها باشد، به چند وجه
[است]:
اول: آن كه ابقاء وقف تضييع مال است، و آن حرام است
بالاجماع و عمومات النهي عن الاسراف و التبذير و نحوها، پس
بايد او رافروخت، پس منع شرعى از او برطرف مى شود، و
عموم ادله مشروعيت بيع، افاده صحت بيع را مى كند.
دوم: اين كه ابقاء وقف عبث است و تجويز عبث قبيح است بر شارع، پس جواز بيع قوى
است، چنانچه معلوم شد.
سوم: اين كه بيع آن محض احسان است، و«ما على الم حسنين
من سبيل»
((345)) و منع احسان بودن در صورت مفروضه
نظر به اصالت منع بيع وقف مكابره است، چه شمول ادله منع
بر صورت مفروضه، اول دعوى است، بلكه ممنوع است،
چنانچه معلوم شد.
چهارم: معلوميت اذن شاهد حال از واقف در بيع چنين صورتى
مقتضى اذن شارع بيع و ساير انتقالات [است] و بالكليه
عمومات منع بيع وقف مرتفع مى شود، و نظر به اين كه منع
شارع ناظر به منع واقف است و با اذن او مجالى از براى منع
شارع نيست و به اين تقريربسيارى از اشكالات كه در مستند
كرده رفع مى شود.
تنبيهات
الثانى: فرقى در جواز بيع در اين صورت ميان وقف عام و
خاص و مؤبد و منقطع نيست، لكن در مؤبد احوط بلكه اقوى
وجوب خريد
ملك ديگر است و وقف نمودن بر مصرف مشخص
اين وقف از قبل واقف؛نظر به ملاحظه وجوب تبعيت غرض
واقف مهما امكن، وبيش از اين قدر اذن در جواز بيع از حال
واقف معلوم نيست، فتدبر.
الثالث: جواز بيع در اين صورت مختص است به اقرب زمان به
خرابى عين موقوفه، پس اگر بدانيم كه چندى قابل بقا به نحو
استقامت هست بيع جايز نيست، اقتصارا فيما خالف الاصل على
موضع الضرورة.
صورت دوم: فقر شديد موقوف عليهم و ضرورت ملجئه با
اصلحيت بيع نسبت به حال ايشان نظر به اجماعات ظاهره از
مبسوط و غنيه وانتصار، با دعواى شهرت كه از كلام بعضى
مستفاد مى شود، و اذن شاهد حال واقف هر گاه معلوم باشد
كه وقف به جهت محض مصلحت موقوف عليهم است، و مؤيد
اين است خبر جعفر بن حنان اگر دلالت آن تمام نباشد، پس
بناء عليه اين صورت اختصاص به وقف منقطع دارد، نه مؤبد،
چه در مؤبد ملاحظه اصلحيت واقع منظور است كه ابدا وقف
بماند و ثواب آن آنا ف آنا عايد شود، نه مجرد
مصلحت موقوف
عليهم، و مجرد فقر بدون خيريت بيع كافى نيست، بلكه دور
نيست كه قائلى هم نداشته باشد؛چه اغلب ايشان مقيد
به ضرورت يا اصلحيت نموده اند، و حديث جعفر بن حنان كه
مدرك ايشان است نيز مقيد به خيريت بيع و رضاى همه است،
فلاحظ وتامل.
صورت سوم: هر گاه وقف از وقفيت خارج شود به انهدام عين
موقوفه يا به زوال منفعت آن يا به عدم انتفاع موقوف عليهم يا
به بطلان غرض واقف از وقف و به عبارة اخرى: زوال احد
مقومات اربعه وقف كه در مقدمه رابعه اشاره شد با بعضى
امثله و مناط در زوال وانهدام مقومات و اركان، ملاحظه
عنوان غرض واقف در خصوصيت عين موقوفه است، پس
عبرت به زوال و نقصان فاحش در همان عنوان است، اگر چه
عين باقى باشد در عنوان ديگر، و منفعتى ديگر غير منفعت
منظوره واقف در آن باشد، و ظاهرا شرط باشد عدم رجاء عود او
به حال اول، يا عدم تمكن از اقامه به قسم اول، پس در وقف
مسجد هر گاه عنوان مجموع ابنيه من حيث التركيب
باشد
عرصه از وقفيت خارج مى شود، چنانچه بعضى تصريح
كرده اند، و اگر نه چنين باشد عرصه بر وقفيت باقى خواهد
بود، چنانچه مشهوراست، اگر چه آنچه از ميان رفته از وقفيت
خارج مى شود ؛نظر به اين كه عقد واحد نسبت به اجزاى
متعلق خود منحل به عقود متعدده مى شود، و به بطلان بعضى
باقى باطل نمى شود، چنانچه در تبعض صفقه مقرر نموديم.
و على اى حال، دليل بر جواز بيع در اين صورت بعد از ظهور
اجماع و فحواى جميع ادله كه در صورت اول ذكر شد آن
است كه بعد از خروج از وقفيت و عود عين موقوفه به ملكيت
طلقه تامه مثل ساير املاك مى شود، دليلى بر منع بيع
نمى ماند، چه منع من باب الوقفيه بود و بعد از زوال او راهى بر
منع آن نيست، و استصحاب را هم مجالى نيست ؛نظر به تغير موضوع.
و توهم اين كه امور اربعه كه مقوم وقف است در ابتداى عمل
شرط بودند، نه [در] استدامت، و كفايت مى كند استصحاب
حكم وقفيت، ظاهر الفساد است، چه بقاى وقف معنى ندارد الا
آن كه آنچه در اول حادث شده حكم به ثبات او بكنيم، و
استصحاب حكم شیء فرع بقاى موضوع است، كه معلوم الزوال
است در اين مقام.
مخفى نماند كه يافتى مناط خروج از وقفيت، زوال همان
عنوان منظور واقف است، پس اگر از حال واقف معلوم باشد
اراده تابيدخصوص عين موقوفه و انتفاع از آن به هر نحو كه
ممكن باشد، نمى توان به مجرد زوال يك منفعت عين يا زوال
صورت تركيبيه با بقاءاجزاء و قابل انتفاع بودن آنها به قسم
ديگر، حكم به خروج وقفيت يا جواز بيع نمود. پس هر گاه
خود واقف تصريح نمايد به تابيد به اين كه بگويد : «الى ان يرث
الله الارض» يا اين كه بگويد : «لا يباع و لا يوهب» اصل در
امثال اين مقام عدم جواز بيع است، الى ان يعلم من حاله كه
مادام الوقفيه نبايد اين نحو تصرفات ناقله در آنها بشود، و در
آن وقف لازم است فرو ريختن عين موقوفه و خريدن
چيزى ديگر كه مثل اول وقف باشد ، تبعا لغرض الواقف مهما
امكن. و اگر اين نحو تشديد از وقف معلوم نشود به مقتضاى
اذن شاهد حال مى توان آن را در ساير مصارف بر صرف نمود.
بارى تحقيق اين مقالات محتاج به بسط ى زايد از اين است كه
مقام گنجايش آن را ندارد، و اين قدر كه در اين مقام ذكر شد
با آنچه درمقدمه اشاره به آن شد كافى است از براى خبير
ماهر، و اى بسا مجرد اصلحيت كفايت مى كند در جواز بيع؛چنانچه از بعضى از اخبارسابقه مفهوم مى شود و جمعى قائل
به آن شده بلكه مختار ما در كتاب وقف اين بوده يا نه؟ اشكال
است.
دور نيست در وقف منقطع كه معلوم باشد منظور واقف مجرد
مصلحت بينى موقوف عليه بوده كفايت بكند، چنانچه در مؤبد
كه معلوم باشد ملاحظه مصلحت خود واقف به جهت كثرت
عوائد وقف بيع وقف و خريدن چيزى كه ادر بر عوائد وقف
باشد و اكثر ثوابا باشد ووقف نمودن، هر گاه اذن شاهد حال
در آن باشد، موقوف عليهم هم جميعا راضى باشند، دور نيست
جايز باشد، ليكن ملاحظه احتياط مهما امكن اقرب به نجات
است، فتدبر.
و اما هر گاه موقوف عليهم از صفت استحقاق بيرون روند،
دور نيست اقوى وجوب ابقاء وقف باشد به حال خود و صرف
منافع آن را درساير مصارف بر نمودن، الاقرب فالاقرب، اولى
باشد.
و بالجمله، بايد در هر موضع ملاحظه غرض واقف را نمود مهما
امكن با رضاى موقوف عليه و به تفاوت مقامات متفاوت
مى شود.
اگر گويند: مجرد رضاى واقف كفايت نمى كند، چه او عين را
از ملكيت خود خارج نمود و شارع حكم وقفيت كه مانع از
تصرفات است بر او نمود، پس مناط رخصت شارع است، جواب
مى گوييم: چون سند منع شارع وقفيت است، و او ناشى از
عدم رضاى واقف و عقدخاص او شده، پس منع شارع داير مدار
حصول غرض و عدم حصول او است، فتامل.
مقدمه سادسه: [عدم الحاق صلح به بيع]
تحقيق مطلب آن است: اگر بيع وقف به جهت خروج از
وقفيت باشد مثل حصير بالى و بورياى باليه و جذع منكسر و
قدر منكسر وهكذا، دور نيست نقل و انتقالات او به هر صيغه
باشد جايز باشد؛چه آن مثل ساير اعيان است در ملك طلق
بودن، و آنچه مناط منع است در آن نيست تا داخل در تحت
اصل باشد.
و اما اگر به جهت ديگر باشد كه وقفيت باقى باشد مثل صورت
فقر شديد كه بالغ بر حد ضرورت باشد، اگر مناط جواز بيع،
اخبار سابقه باشد، چنانچه ظاهر اكثر علما است، الحاق صلح به
بيع خالى از اشكال نيست؛چه دليل الحاق يكى از چند وجه
مى شود باشد:
يكى: عمومات صلح و «اوفوا بالعقود».
و يكى: حمل نمودن لفظ «بيع» را در اخبار بر تمثيل و اراده مطلق وجوه ناقله.
و ثالث: به تنقيح المناط؛نظر به آن كه مناط منع وقفيت
است، نه خصوص بيع و صلح.
و رابع: مفهوم علت در صحيح ابن مهزيار كه مى فرمايد:
«فانه
ربما جاء فيه تلف النفوس و الاموال» و مقتضاى فهم عرفى از اين كلام رفع اين غائله
است به هر نحو باشد.
خامس: اشمليت صلح نسبت به ساير عقود؛چه متعلق او عين
و منفعت و حقوق انتفاع مى تواند بود، به خلاف بيع كه مختص
به نقل عين است، مؤيد اين است آن كه تا به حال بر خورد
نكرديم به موردى كه بيع او جايز و صلح او جايز نباشد.
سادس: دلالت فحواى آنچه دلالت بر صحت بيع مى كند بر
جواز صلح نيز دلالت دارد، نظر به اين كه در صلح، بعضى امور
مغتفراست كه در بيع مغتفر نيست.
جواب از اول: آن كه اين عمومات بيش از مشروعيت اصل عقد
صلح را افاده نمى كند، اما آيا فلان چيز قابل صلح هست يا نه؟
دخل به اين عمومات ندارد، و وجوب وفاى به عقد صلح بعد
احراز اركان است، از اين جهت است كه جمعى از معاصرين
مثل استاد افخم ووالد مفخم((346))
و شيخ معاصر معظم منع از مصالحه حق
الرجوع زوجه نموده اند، و با اين كلام عمومات را جواب گفته اند. و اگرعقود را حمل
بر عقود معهوده زمان خطاب بكنيم منع ابلغ خواهد بود. و از ثانى: به اين كه بر تمثيل و اراده مطلق وجوه انتقال مجاز است، بدون قرينه ارتكاب او غير مجوز است. |