و از ثالث: بر فرض حجيت او، بنا بر قول به مطلق ظن، بيش از
ظنى افاده نمى كند، و تخصيص دارد به اصول متقنه و
عمومات محكمه سابقه را كه نسبت به همه عقود على السويه
بود، در غايت اشكال است؛ نظر به فقد مكافئه مشترطه و لو
في حمل العام المطلق على الخاص كما هو المشهور، بل
المتفق عليه ظاهرا الا من نادر، خصوص با ملاحظه اختلاف
صلح و بيع در بسيارى از احكام مثل ثبوت خيارات و شفعه در
بيع دون صلح، و ثبوت ربا در بيع و اختلاف در صلح، و هكذا.
و از رابع: به آن كه بيش از افاده وجوب، رفع امرى كه باعث
اتلاف نفوس و اموال مى شود، افاده نمى كند. و اما به چه نحو
بايد رفع بشود؟ دليلى بر تعميم نيست، و اطلاق اين علت در
مقام بيان حكم آخر است اگر اطلاق مناسب مقامى در آن
فرض بشود و الا فلا،
فلاحظ وتامل .
و از پنجم: اشمليت صلح از بيع نسبت به اصناف مستلزم
اشمليت در خصوص اشخاص هر صنفى نيست؛ زيرا كه كفايت
نمى كند دراشمليت به اين كه در هر صنفى بعض اشخاص او
جائز الصلح باشد. نمى بينى صلح حقوق جايز است با وجود آن
كه صلح حق الولايه و حق الزوجيه و حق التعليم جايز نيست؟ و
در صلح حق الرجعه و حق المضاجعه و حق النفقه خلاف
است؟ و صلح قدر قسمت خوداز منافع وقف جايز نيست؟ پس
در تعميم اشخاص محتاج به دليل هستيم و او مفروض الانتفاء
است.
و از ششم: به آن كه آنچه مغتفر است در صلح في الجمله
جهالت است در متعلق او به چيز ديگر، پس علت منع در اين
مقام اگرجهالت مى بود بر فرض ثبوت بيع صلح به نحوى
ثابت مى شد، و چنين نيست، بلكه به جهت امورى ديگر است،
از آن جمله عدم اذن واقف است وعدم رخصت شارع، و رخصت
واذن در بيع كه اعرف وجوه انتقال است مستلزم رخصت در
صلح كه اصل تشريع او به جهت تشاجر است، و معلوم نيست
معهوديت او در زمان شارع از براى نقل و انتقال اعيان ،بلكه
متداول لفظ «بيع» بوده نيست.
و با اين مطلب روشن شد قوت منع صحت عقد صلح در اين
مقام، فتدبر.
واما اگر مبناى تجويز بيع در اين مقام فرار از اضاعه مال يا از
عبث يا نفى سبيل از محسن ((347)) يا نحو اينها باشد، جواز
صلح قوتى دارد، و احوط بلكه اولى اقتصار بر لفظ است مطلقا،
فتدبر.
مقدمه هفتم: [سفاهت موجب بطلان معامله]
دليل بر اين مطلب بعد از اجماع مصرح به در كلام بعضى از
مهره، و مستفاد از ظاهر كلام ايشان در بيع ما لا ينتفع به مثل
الحشرات و غيرها عموم نهى است از اكل مال به باطل، با عدم
مخرج، و اصالت فساد معامله.
و مبناى اصاله صحت : تداول اين عقود است در زمان خطاب و
امضاى معصوم است او را. و معلوم نيست وقوع او در محضر
معصوم تاردع يا امضا[ى] او محقق نشود.
و عموم «اوفوا بالعقود»((348))
و «احل الله البيع»
((349))و
«الصلح جايز» ((350)) و «تجارة عن تراض»
((351))
همه منصرف به فرد شايع و عقود متداوله زمن خطاب
مى شوند و اين نحو معامله معهود نبوده، پس در تحت اصل
فساد و عموم اكل مال به باطل و معقد وفاق علما باقى است،
تفصيل در اين مقام زائد بر اين گنجايش ندارد.
مقدمه هشتم: [تقليد در معاملات مورد اختلاف]
و دور نيست در اين مقام، چون مدعى صحت كه طارى
براصول است مقدم باشد، و احتمال قوى در عكس
مى رود؛نظر به اين كه مراداصل صحت بر غلبه است، لكن
چون غلبه شخصيه الحال با عدم تقليد است؛نظر به اين كه
بناى عامه ناس در اين زمان خاصه نسوان،خصوصا در
معاملات، كه غالب ملاها اعتقادشان آن است كه اصلا تقليد در
آنها واجب نيست، و علاوه بر اين معارض است اصل صحت
عمل در احدهما به صحت قول از جانب ديگرى، و ظاهرا اين
اقوى باشد، نظر به قوت ظن شخصى كه با وجود او مجال
ازبراى اصل صحت نيست، پس اصول سالم از معارض است،
پس اقوى تقديم قول مدعى فساد، نهايت تسلط قسمى بر او
هست بر نفى علم به مقارنه تقليد. [جواب از سؤال هاى هفت گانه]
و اذا ثبتت هذه المقدمات فنقول: اول: آيا بيع اين وقف جايز است يا نه؟
جواب: جايز نيست به چند وجه:
و ثانيا، اين كه انتهاى وقف به وقف عام است، مثل فقراء، و حق
ايشان متعلق به طبقه اولى و ثانيه هست، هر چند خاص باشند،
و قائل صريحى نيز تا به حال و دليلى معتبر بر جواز بيع او
نديديم، بلكه ظاهر اطلاق بعضى كه ادعاى اتفاق بر عدم جواز
بيع وقف كه اين ظهوردر وقف عام نموده اند، عدم جواز بيع او
است اجماعا.
و ثالثا، در هر طبقه شرط شده كه عشر او به سادات و فقرا
برسد، ويافتى ذات وجهين دارد، و اطلاقات كلمات علما
منصرف نمى شود به جواز بيع چنين وقفى، بلكه ظاهر اطلاق
منع بيع وقف عام، عدم جواز چنين بيعى است، اگر چه شرط
بدانيم اين قرار را.
رابعا، اين انتقال به لفظ «صلح» واقع شده، و يافتى كه تا به حال
بر نخورديم به كسى كه تجويز او را نموده باشد، با وضوح
اصالت منع،اگر چه بنا بر بعضى وجوه ممكن است به الحاق
صلح به بيع، كما مر.
و خامسا، تصريح نموده در آخر وقف نامه به «لايباع و لا يرهن،
فمن بدله بعد ماسمعه» و او صريح در عدم رضاى واقف است
به انتقال او، با وجود اين، تجويز بيع خلاف اجماع است حتى در
نزد بعض كسانى كه توهم جواز بيع وقف مؤبد را نموده، و
خلاف صحيح مروى از امام حسن عسكرى (ع) است : «الوقوف بحسب ما يوقفها اهلها ان شاء
الله»
و سادسا، اين معامله كه به مادون ثمن المثل است به چندين
مراحل، اگر با علم موقوف عليهاى مصالحه بوده، سفه است، و
او بالاجماع باطل است، و اگر بدون علم بوده غرر است، و او
نيز بالاجماع باطل است.
وجه ثانى: بر خلاف اين بيع است كه اين امر صور مجوزه بيع
وقف بنا بر قول به جواز بيع نيست؛ زيرا كه او منحصر است در
خرابى وقف يا تاديه به خراب كه مشرف به او باشد، يا فقر شديد
و ضرورت ملجئه با اصلحيت بيع، و مفروض مقام هيچ كدام
نيست.
وجه سوم: دليلى بر جواز بيع نيست در اين مقام؛ زيرا كه
مدرك او يا خبر جعفر بن حنان است، و يافتى كه او بر فرض
دلالت، مقيدبر رضاى همه و خيريت بيع است، و يا اجماع
منقول انتصار است و يافتى [كه] او مقيد به ضرورت است كه
مستلزم اصلحيت بيع است. و يا خروج از وقفيت به واسطه فقر،
و او ظاهر البطلان است، و يا به اذن واسطه شاهد حال واقف
است، و او مختص است به جايى كه معلوم باشد كه وقف به
جهت محض مصلحت موقوف عليهم، نه واقف و در اين مقام
كه مؤبد است، چنين نيست .
وجه چهارم: ظاهر عبارت وقف نامه دلالت بر تشريك بطون
لاحقه دارد، چنانچه در مقدمه ثانيه اشاره به او شد، چون
گفته : «وقف نمودم بر فلانه و اولاد ذكر او» و مفروض
اجتماع سائل است، با والده خود در وجود، پس مجرد صلح
والده بدون رضاى او غير جايز[است]، بنا بر ظاهر خبر جعفر
بن حنان كه متضمن اشتراط همه است، چنانچه در اصل
مساله مقرر نموديم.
وجه پنجم: بر فرض كفايت مجرد فقر، شرط است فقر جميع
موقوف عليهم چنانچه ظاهر خبر سابق و معقد اجماعات
محكيه است، پس مجرد فقر والده سائل بدون فقر سائل كفايت
نمى كند در صحت بيع؛ للاصل .
وجه ششم: چون بيع وقف خلاف اصول عديده و اجماعات
محكيه و عمومات كثيره است بايد اقتصار نمود در خروج بر
قدر ضرورت و يقين، پس در صورت حاجت بايد تدريجا
فروخته، هر دفعه به قدر حاجت، نه يكدفعه چنانچه مورد
سؤال است.
وجه هفتم: چون شرط است در صحت بيع مع الفقر اصلحيت
بيع عين موقوفه از عدم بيع، يا بيع غير او، چون عين موقوفه
منافع او اكثروجودا و معتبرترين املاك است، پس با وجود
دكاكين وغير او كه مورد سؤال است بيع او اگر غير مصلحت
نباشد، لا محاله اصلح نخواهد بود.
وجه هشتم: يافتى كه امثال اين مسائل، صحت و فساد او داير
مدار تقليد مجتهد جامع الشرائط است و لو بعد وقوع
المصالحه، و اگربدون تقليد مصالح فوت شود احتمال بطلان
مى رود، و احتمال صحت به تقليد وارث نيز مى رود، و او
ظاهرا اقوى باشد، و چون مبناى ترجيح در مقام تعارض اصل و
ظاهر بر ظنون اجتهاديه است و در اين مقام قوت ظن با اصل
است؛ نظر به غلبه شخصيه در امثال عوام الناس، خاصه نسوان،
خاصه اهل قرى، سيما در معاملات كه با عدم تقليد است، پس
بيان صحت بر تقليد وارث است كه محمدحسين باشد يا
باطل است من اصله، و اگر مشاجره بشود ميان وارث و جناب
مصالح له، يعنى اول بناى تقليد را براى مجتهد مانع صحت
بگذارد، و او بنا را بر راى مصحح، بايد مرافعه بشود.
وجه نهم: چون جناب مدعى اقرار به وقفيت مجارى مذكوره
دارد، و مدعى مصالحه است، و دعواى او به ميت راجع مى
شود، و درصورت اثبات مصالحه محتاج به قسم استظهارى
است على احد القولين، و قبل از حلف كه خود مثبت دعوى
است حسب الاقرار، اودر ظاهر شرع حكم به بطلان مصالحه
بايد نمود تا قسم ياد نمايد. سؤال دوم: آيا بيع به لفظ «صلح» جايز است يا نه؟
جواب: ظاهرا مشكل باشد، مگر در بعضى صور كه در مقدمات
ذكر شد، و مفروض غير آنها است. سؤال سوم: در صورت فقر جايز است يا نه؟ و آيا مطلق فقر كافى است يا خيريت شرط است؟
جواب: فقر شديد بالغ الى حد الضرورة مع الاصلحيه مجوز
است، نه مطلق؛ لعدم الدليل على ازيد منه.
سؤال چهارم: «زوج او متكفل اخراجات او بود...الى آخر .» .
جواب: با وجود اين مليه است و بيع او جايز نيست . سؤال پنجم: رضاى پسر موقوف عليه شرط است يانه؟
جواب: بلى؛ نظر به تشريك، چنانچه معلوم شد،و بر فرض
مصالحه مجموع دو سهم پسر صحيح نيست قطعا، و همچنين
سهم مادر بنابر عدم جريان تبعض صفقه در غير بيع، و الا
صحيح [است] كما هو الاظهر عندي . سؤال ششم: ملك مرقوم قريب به صد و پنجاه تومان يا دويست تومان [است] و اجاره او مبلغ كلى مى شود ، آيا با وجود اين به چهل تومان مصالحه نمودن صحيح است يا نه؟
جواب: صحيح نيست؛ زيرا كه [اگر جاهل] بوده سفه است و
معامله [سفهيه] باطل [است] والا غرور است و او نيز مبطل
است على الاقوى . سؤال هفتم: رفع حاجت به فروختن جزءا فجزءا مى شد، آيا[فروختن جميع] را دفعتا جايز است يا نه؟
جواب: جايز نيست؛ زيرا كه او منافى مراعات اصلحيت است [و] تفصيل ادله در ضمن بيان شد.
اين بود حقيقت جواب هاى سؤال، لكن تفصيل واقعه محتاج به
مرافعه است.
نعوذ بالله من طغيان القلم، انه غافر الخطايا واللمم، والصلاة
والسلام على عباده الذين اصطفى، ونشكره على جزيل عطائه،
وجميل آلائه،وتكاثر نعمائه، حمدا مدى فضله ومنتهى علمه
وثنائه. تم بعون الله ضحوة اليوم الحادي عشر من شهر ربيع المولود سنة 1283. «نگاه فقهى ملا احمد نراقى به اسراف»
محمد على فرزى
نقد مقالات در مجلات علمى به خصوص فقهى فوايد بسيارى
دارد و باعث اصلاح و تكميل و رشد و تحرك و تبادل علمى و
نضج فرهنگ و افكار خواهد بود. حتى اگر نقد به منظور
حراست از احكام دين اسلام و جلوگيرى از انحراف و بدعت
باشد واجب خواهد
بود. با توجه به اين نكات بر آن شدم كه
نقدى بر مقاله «نگاه فقهى ملا احمد نراقى به اسراف» بنويسم،
تا نويسنده فاضل و محترم درجريان امر قرار گيرند، نيز
مسئولان و مديران محترم فصلنامه فقه اهل بيت ملاحظه
فرمايند.
قابل ذكر است كه فعلا خواستم نكات و شبهات بدوى را مطرح
نمايم و برخورد عميق علمى تر را به فرصت مناسب تر واگذار
مى كنم.
1. نويسنده محترم در مقاله نوشته اند:
اما هر فقرى نكوهش نشده بلكه ثروتمند بخيل و ستمگر، و
فقير بى صبر نكوهش شده اند.
ممكن است اشكال شود كه در بعضى روايات فقر نكوهش شده
است،((356)) ليكن اين نكته نبايد موجب شود كه در مورد
مقاله فقط جنبه نكوهش به طور مجمل ذكر شود درحالى كه
در بعضى روايات فقر مدح گرديده است. مانند: «الفقر فخرى»
اگر چه آن وجه، بسيار زيباست كه مراد فقر، وابستگى ممكن
الوجود به واجب الوجود باشد.
خلاصه، اين امر بحث مفصل دارد و اين گونه مطالب را بهتر
است در مقالات مستقل مورد بررسى قرار داد. اگر بنا شد به
طور اجمال آورده شود لازم است نكته هاى مقابل گفتن
مطرح شود تا ناصحيح و شبهه انگيز نباشد.
2. در ادامه مطالب نويسنده محترم آورده است:
آيا در آموزه هاى اسلامى رفاه به طور عام و فراگير يك امتياز
مشروع و معقول و مستحسن است؟ اولا، رفاه كه به تن
آسايى ((358))معنا شده نه تنها امتياز نيست بلكه مذمت نيز
شده است. ثانيا، آسايش نيز كه دراين مقاله مورد تاييد قرار
گرفته و به عنوان يك امتيازمعرفى گرديده، در فرهنگ
فارسى به معناى استراحت و فراغ((359)) آمده، روشن است
كه استراحت و فراغ درحد ضرورت وعقلايى مورد تاييد است
نه زايد بر آن.
اين بحث نيز قابل بررسى و تحقيق جامع است. به فرض رفاه و آسايش در حد مشروع باشد، به چه دليلى كار و تلاش براى كسب آن يك واجب شرعى است كه در مقاله چنين مطرح شده است؟
نياز به استدلال نيست كه كار به مقدار تامين زندگى معتدل
مستحسن و لازم است و كار به مقدار تامين نفقه هاى واجب،
لازم است وبراى آسايش اهل و عيال بهتر است. اگر مقدمه
منحصر به فرد واجبى باشد نيز واجب است، تا آن جا كه
حضرت امام فرموده اند:
لاريب في ان التكسب و تحصيل المعيشة بالكد و التعب محبوب عندالله((360)).
اگر رهايى از وابستگى كشور اسلامى به اجانب مشروط به
كارى باشد يا كار طورى باشد كه اگر رها شود، ضرر مهمى به
جامعه يا فرد وارد مى شود، آن جا واجب است. اما واجب بودن كار براى آسايش و رفاه بيشتر چه حكم شرعى دارد اگرواجب شرعى است دليل آن چيست؟
جهت روشن شدن مطلب، عبارتى از شهيد ثانى مى آوريم:
3. نويسنده محترم آورده اند:
دراين باره مى گوييم: نويسنده ارزشمند، در ادامه بيان
معناى اصطلاحى و نتيجه گيرى از سخنان بعضى فقها
عبارت فوق را آورده است، ايشان در صفحه 167 مقاله خود به
نقل از عوائد الايام نراقى آورده است:
اينك توجه كنيد، درصورتى كه حد چنين معنايى داشته باشد،
قطعا هم از نظر شرع و هم از نظر عقلا تجاوز و خروج از آن
قبيح است،حال جاى اين سؤال است كه تجاوز از حدى كه به
قول نويسنده «از حد اسراف نيست» كدام است؟ آيا تجاوز از حد
طبق توضيحى كه آوردند، كه خروج از حد درست افراد است،
اسراف نيست؟ درحالى كه موردى نمى توان يافت كه خروج از
حد باشد و اسراف نباشد.
نكته ديگرى كه به نظر مى رسد بايد مورد توجه باشد، آن است
كه هرجا اعتدال باشد و مال به صورت شايسته مصرف شود و
عقلا وشارع نيز آن را تاييد كنند، تجاوز از حد و اسراف نيست و
هر جا فوق خط اعتدال باشد، اسراف است.
اگر زياد مصرف كردن عطر و امثال آن از طرف شارع تاييد
شده در حقيقت به آن جهت است كه زياده روى در آن،
شايسته و به جا ودر محدوده اعتدال قرار گرفته؛ زيرا اعتدال
از عدل است و عدل، «وضع الشي موضعه» است.
ديگر آن كه در اين جا عرف عقلا با شارع كه اعقل عقلا است
وحدت نظر دارند و عرف عقلاى متدين ها، مراد است و
موردى كه تجاوز از حد اعتدال باشدولى تقبيح نشود يافت
نمى شود، از اين رو كه اگر كسى قائل شود استعمال زياد
عطر اسراف است با عدم تقبيح عقلا مواجه خواهد شد. قرآن
كريم دراين زمينه فرموده است:
4. در ادامه مقاله ايشان آمده است:
اولا، با توجه به مطالبى كه نويسنده محترم در صحفه 172
آورده اند كه حدود 23 آيه از واژه «سرف» دارد، حدود هفت آيه
با نهى صريح و برخى از آنها مانند نهى است، به گونه اى كه
اگر صريح در حرمت نباشد دست كم ظهور در حرمت دارند
تا آن جا كه دارد:پس آيه بر حرمت هر نوع اسراف دلالت دارد. عملى كه اين گونه مورد نهى قرار مى گيرد آيا ضرورى دين نيست؟
ثانيا، مراد مرحوم نراقى از اين كه «اسراف» را به ضرورى دين
حرام مى داند، موارد استثنا شده و اختلافى نيست، بنابر اين رد
استدلال نراقى مبنى بر ضرورى بودن حرمت اسراف، صحيح
نيست.
5. در ادامه مقاله ايشان آمده است: نقد و بررسى: 1. اجماع يا نبود اجماع را بايد با بررسى كلمات فقها، اثبات يا رد كنيم، نه به صرف ادعا.
2. احتمال مدركى بودن براى احتمال دهنده آن مؤثر است نه
براى كسى كه اطمينان به وجود اجماع دارد.
بايد بيفزاييم كه وجود روايات و يا آيات موجب سستى صلابت
اجماع نمى شود. در اين زمينه لازم است از مطالب استاد
بزرگوارمان حضرت آيت الله شاهرودى بهره بگيريم. ايشان در
اثبات صحت استدلال به اجماع پس از ذكر سخنان فقها در
مورد ارث بردن مسلمان از غير مسلمان فرموده است:
ادله و استدلالات ديگر كه در سخنان فقها در باره اين حكم
وجود دارد بلكه وجود روايات معصومين(ع) رخنه اى در
اجماع ايجاد نمى كند و موجب مدركى شدن اجماع نمى شود،
زيرا آهنگ سخن فقهاى پيشين و تصريح آنان به اين كه اين
مساله از مسائل اختصاصى مذهب اماميه بوده و مورد اجماع
است يا حكم آل محمد اين است با آن كه اين مساله از قديم
مورد اختلاف دومذهب بوده و هر دوطرف در كتب خود اقرار
كرده اند كه در اين مساله قول على و حسن بن على و
زين العابدين(ع) مخالف قول عامه است، همه اين قراين ونكات
به ما اطمينان مى بخشد كه اين حكم نزد شيعه، واضح و مسلم
بوده و حتى نزد عامه نيز به عنوان ديدگاه مذهب شيعه
شناخته شده است. جاى هيچ گونه اشكالى ندارد، زيرا اين
گونه اجماع، كاشف از راى معصوم است. بنابر اين قوى ترين
دليل اين مساله، همين اجماع است((365)). در پايان از نويسنده انديشمند مقاله مذكور كه با سعه صدر با نقد اينجانب برخورد خواهند كرد، قدردانى مى نمايم. |