از نقل امام على(ع) از پيامبر اكرم(ص) و از عملكرد امير مؤمنان(ع) استفاده مى شود كه مجازات لواط كننده يكى از سه چيز است: يك ضربت شمشير تا هر جا كه برسد، پرتاب كردن از كوه با دست و پاى بسته، سوزاندن در آتش. اين حكم با مدلول روايات دسته نخست غير كه حد لواط كننده را حد زنا كار مى دانستند، مغاير است. علاوه بر آن كه بر اساس ظاهر حديث، حاكم شرع ميان آن سه مخير است، بلكه خود گناهكار در پذيرش يكى از آن سه مجاز است.

برداشت ما از حديث:
نخست: مضمون حديث فوق آشكارا بر اين دلالت مى كند كه موضوع حد با يك بار اقرار محقق نمى شود بلكه بسان زنا به چهار باراقرار نياز است چنان كه نزديك به آن بلكه مانند آن در حديث صالح ابن ميثم آمده است: ((اتت امراة مجح امير المؤمنين(ع) فقالت: ياامير المؤمنين اني زنيت فطهرني...)).
((115))

دوم: لواط كه موضوع حد است، تنها با دخول تحقق مى يابد نه با تمتع از ميان دو ران، هر چند اين نيز حرام است و موجب تعزيرمى شود.

سوم: نقل امام(ع) از رسول خدا(ص) كه ((ايشان درباره مانند تو سه گونه حكم كرد))، ظاهر در اين است كه اين سه حكم در سه مورد بوده نه در يك مورد. اين قرينه مى شود كه عمل رسول خدا(ص) در هر موردى كه بر اساس مصلحت خاص آن مورد بوده است واصل آن، قتل و خارج ساختن روح است و اين كه حكم دائمى شارع قسم خاصى از قتل باشد، منافات ندارد كه حكم رجم باشد، زيرارجم نيز قسم خاصى از قتل است.

چهارم: حكم سوزاندن بر فرض ثبوت، به معناى زنده سوزاندن وى نيست بلكه چنان كه در خبر پيشين آمده بود پس از كشتن،جسدش سوزانده مى شود. در مورد اين روايت پس از آن كه گناهكار سوزاندن را پذيرفت، امام على دستور به فراهم آوردن آتش داد شايد((116)) بدين علت بوده كه امام(ع) مى دانست آن مرد پس از ديدن آتش توبه مى كند و مجازات وى ساقط خواهد شد كه همين طور هم شد. به علاوه امام(ع) در مجازات كردن اهل غلو، آنان را زنده نسوزاند، چنان كه خبرى كه در مجازات مرتد وارد شده به اين مطلب تصريح دارد.((117))

هر چند اين مجازات در باره ارتداد مسلمان و نماز بر بت وارد شده است كه شايد اين نيز يك حكم جزئى در يك حادثه شخصى باشد نه اين كه بيان كننده حكم خداوند در مانند اين گناه باشد.

پنجم: اگر مجازات انجام دهنده اين عمل زشت چنين است، چطور پس از ثابت شدن جرم نزد حاكم شرع و فراهم كردن مقدمات اجراى حد مى توان او را عفو كرد؟ مگر بگوييم كه حكم خداوند ساقط شدن حد با توبه است در هر مرحله اى كه باشد، بسان زنا درصورتى كه با بينه ثابت شده باشد، به همين جهت برگرداندن كسى كه از گودال خارج شده، از آن رو كه بر توبه و انكار دلالت مى كند،جايز نيست و عمل امام على(ع) در اينجا وجه شباهت ديگرى بين اين عمل زشت و زناست و از چيزهايى است كه ثابت بودن حد زنادر لواط را به ذهن نزديك مى كند.

به هر حال اين روايت نيز حكم خاصى در واقعه اى خاص بوده و در مقام بيان حكم خداوند در حد لواط نيست و لذا با روايات دلالت كننده بر اين كه حكم لواط سنگسار كردن و حد آن حد زناست، منافات ندارد.

نتيجه: بسيارى از روايات تصريح دارند بر اين كه حد لواط همان حد زناست. در ميان اين روايات، روايات صحيح و موثقى كه فقيه نمى  تواند آنها را ناديده بگيرد، به چشم مى خورد. در دسته ديگرى از روايات آمده است كه لواط كننده كشته مى شود. اين روايات كه بيشتر در باب قضا آمده است ظاهر در اين است كه حد او قتل است ولى مربوط به واقعه هاى شخصى است نه بيان حكم كلى شرعى. شايد به جهت خصوصيت مقام، حاكم شرع حكم سنگسار را به كشتن با شمشير تبديل كرده است.

در يك خبر واحد سخن از پرتاپ كردن از كوه و آتش زدن به ميان آمده است. مفهوم اين روايت روشن شد و معلوم گرديد كه اين حكم منافات ندارد با اين كه حكم خداوند در حد لواط همان حد زنا باشد. به فرض بپذيريم اين روايت نيز در مقام بيان حكم به زبان عمل است، بيشتر فقيهان در مقام جمع ميان روايات گفته اند: حاكم شرع ميان سنگسار و قتل مخير است، ليكن از آنجا كه پرتاب كردن از كوه و سوزاندن برخلاف اصلند و تنها در روايت مالك بن عطيه ذكر شده اند، بايد در مجازات لواط بر قدر متيقن اكتفا كرد. بنابر اين((اهداب)) يا ((اهداء)) يا ((دهداء)) شامل پرت كردن از هر بلندى نمى شود. احراق نيز شامل سوزاندن مجرم در حال حيات نمى شود،زيرا از عمل ائمه(ع) جز سوزاندن جسد پس از قتل چيزى استفاده نمى شود و جواز اين مجازات در مورد كسى كه بربتان نماز گزارده است، اختصاص به همان مورد دارد.

عجيب است كه فقهاى ما از قدما تا متاخران جز گروه اندكى در مقام فتوا بدون اشاره به قسم اول، به قسم دوم روايات عمل كرده اند واز كلمات آنها توهم مى شود كه درمقام جمع ميان روايات هستند و ما در ادامه به اين مطلب و قول حق در وجه جمع، اشاره خواهيم كرد.

ديدگاه فقها

1 . شيخ الطايفه در خلاف، مساله 22:
هرگاه مردى لواط كرده و دخول نمايد، مجازاتش قتل است و امام(ع) مخير است كه وى را با شمشير به قتل برساند يا ديوارى بر وى خراب كند و يا از مكان بلندى پرت كند.

اگر دخول نكرده باشد ومحصن باشد بايد سنگسار شود و در صورت بكر بودن(عدم احصان) بايد صد تازيانه بخورد. دليل ما اجماع اماميه و روايات است.

گويا شيخ طوسى از جهت موضوع، بهره گيرى جنسى كمتر از دخول را لواط بر شمرده و آن گاه درصدد جمع ميان روايات باب برآمده است و در فرض دخول، به قسم دوم از روايات يعنى قتل عمل كرده و در كمتر از دخول به قسم اول عمل كرده است. به علاوه،در معناى ((اهداب من جبل)) نيز توسعه داده و سخن از پرتاپ كردن از مكان بلند را به ميان آورده است، چنان كه در قتل با شمشيرتوسعه داده و خراب كردن ديوار بر وى را مطرح كرده اند. دليل اين سخن شيخ بر ما معلوم نيست.

2 . شيخ طوسى در كتاب مبسوط گفته است:
كشتن كسى كه با مردى لواط كرده و يا به زن اجنبى دخول كرده واجب است. امام ميان گردن زدن وى و پرتاب كردن او از ديوار بلند وخراب كردن ديوار بر او و سنگسار و سوزاندن با آتش، مخير است.

اگر اين عمل زشت را با مرد بدون دخول انجام دهد، در صورت احصان سنگسار مى شود و در صورت بكر بودن(عدم احصان) تازيانه مى خورد. ((118))

مشاهده مى شود در اين عبارت، از حيث موضوع به خصوص زن اجنبى توسعه داده نشده و از نظر حكم، تخيير ميان اقسام سه گانه قتل مطرح شده است و در فرض دخول، به روايات قسم دوم عمل شده و در كمتر از دخول، به روايات قسم اول عمل شده است، درحالى كه اين جمع هيچ دليلى ندارد و هيچ گونه اشاره اى در ميان روايات جز روايت دوم از باب اول به آن نشده است.

3 . علامه حلى در ارشاد الاذهان((119)) مى گويد:
لواط، وطى مذكر است كه در صورت دخول، فاعل و مفعول هر دو كشته مى شوند البته در صورتى كه هر دو بالغ و عاقل باشند چه هردو حر باشند يا عبد، چه هر دو مسلمان باشند يا كافر، چه هر دو محصن باشند يا غير محصن يا يكى محصن باشد و ديگرى غير محصن و... .

امام در كشتن وى ميان زدن وى با شمشير و سوزاندن و سنگسار و پرت كردن از جاى بلند و خراب كردن ديوار بر وى يا جمع ميان يكى از اين ها و سوزاندن، مخير است.

اگر دخول نشده باشد هر دو صد تازيانه مى خورند چه هر دو حر باشند، چه عبد، چه مسلمان باشند، چه كافر، چه محصن باشند، چه غير محصن يا يكى محصن باشد و ديگرى غير محصن، بنا بر قولى... .

4 . صاحب تلخيص المرام مى نويسد:
در صورت تحقق لواط با دخول، كشتن فاعل و مفعول در صورتى كه عاقل و بالغ باشند، واجب است چه حر باشند و چه عبد، مسلمان باشند يا كافر، محصن باشند يا غير محصن يا يكى محصن باشد و ديگرى غير محصن... و امام(ع) در كشتن وى ميان زدن با شمشير وسوزاندن و سنگسار و پرت كردن از جاى بلند و خراب كردن ديوار بروى مخير است. همچنين جمع ميان سوزاندن و غير آن جايزاست.

اگر دخول نشده باشد مانند استمتاع از ميان دو ران  در صورت احصان مجازات وى سنگسار است و در صورت عدم احصان بنابرقولى صد تازيانه زده مى شود...((120)).

در اين عبارت نيز ميان دو قسم روايات جمع شده است و در صورت دخول به قسم دوم عمل شده است و در كمتر از دخول به قسم اول عمل شده است در حالى كه اين جمع و همچنين توسعه در قتل به گونه اى كه در عبارت آمده است هيچ شاهدى ندارد.

5 . محقق حلى در شرايع مى نگارد:
لواط
وطى مذكر است چه دخول صورت بگيرد و چه نگيرد، و هيچ كدام آنها جز با چهار بار اقرار يا شهادت چهار مرد به ديدن، ثابت نمى شود... و دخول، كشتن فاعل و مفعول را در صورتى كه هريك بالغ و عاقل باشند واجب مى گرداند. در اين حكم حر و عبد،مسلمان و كافر، محصن و غير محصن برابرند... كيفيت اقامه اين حد از اين قرار است: اگر لواط به دخول باشد كشته مى شود. در روايتى آمده كه اگر محصن باشد سنگسار مى شود و اگر غير محصن باشد تازيانه مى خورد و اولى اشهر است. امام در كشتن وى ميان زدن وى با شمشير و سوزاندن و سنگسار و پرت كردن او از بلندى و خراب كردن ديوار بر وى مخير است و نيز جمع كردن ميان يكى از اينها وسوزاندن جايز است.

اگر دخول نشده باشد حد وى صد تازيانه است.
در نهايه آمده است: اگر محصن باشد سنگسار مى شود و اگر غير محصن باشد تازيانه مى خورد. اولى اشبه است.
((121))

چنان كه مشاهده مى كنيد در موضوع توسعه داده شده است و با عبارت ((وغيره)) به كمتر از دخول نيز لواط اطلاق شده است، در حالى كه در اين صورت به تصريح شهيد ثانى در مسالك، ج 14، ص 40، وطى صدق نمى كند وبه طريق اولى بر قرار دادن آلت ميان دو ران يادو كپل، لواط صدق نمى كند هر چند قائل شويم كه از نظر حكمى اين دو ملحق به لواط هستند، چنان كه صاحب نهايه با عبارت((والاول اشبه)) به همين قائل شد و حد زنارا براى آن قرار داد.

6 . فاضل مقداد در كنز العرفان گفته است:
بنابر قول ابو مسلم، حمل ((ايذاء)) در آيه بر قتل ممكن است ، زيرا اين حد لواط است. وى حد لواط را قتل مى داند و ظاهر اطلاق كلامش اين است كه به مقتضاى روايات قسم دوم، تفاوتى ميان محصن و غير محصن، و فاعل و مفعول نيست.((122))

7 . راوندى در فقه القرآن گفته است:
لواط كننده اگر در دبر دخول كرده باشد، بدون مراعات احصان، قتل وى واجب است.((123))

آنچه اين سخن را تقويت مى كند اين است كه در شرع مقدس اسلام حدود شرعى به جهت بازداشتن مردم از اعمال زشت و جنايات است و هر چه عمل زشت تر باشد زجر و منع شارع قوى تر است و بدون اختلاف، لواط عملى به مراتب زشت تر از زناست و قرآن نيز به اين مطلب صراحت دارد و لذا بايد منع در لواط قوى تر باشد، اين قياس نيست، بلكه نوعى استدلال است.
گفته اند كه: لواط زشت تر از زناست، زيرا لواط استمتاع از آلتى است كه هرگز بر انسان استفاده از آن مباح نيست، بر خلاف زنا به علاوه تعطيلى احكام شرعى لازم نمى آيد. بنابر اين هر وقت خداوند در قرآن يا بر زبان پيامبر(ص) حكمى را جارى نمايد ما آن را مى پذيريم... و مجازات هر كسى كه عليه وى حكم لواط با انجام دخول ثابت شده باشد، يكى از پنج چيز است: پرت كردن از جاى بلند، خراب كردن ديوار بروى، گردن زدن، سنگسار، سوزاندن با آتش. اگر به يكى از چهار روش نخست كشته شود مى توان به جهت تشديد عقوبت و بزرگ نشان دادن آن، جسد وى را سوزاند.
((124))

از سخن راوندى دانسته مى شود كه وى، هر چند موضوع را به دخول اختصاص داده است اما به روايات قسم دوم عمل كرده و به روايات قسم اول اشاره نكرده است، چنان كه محقق اشاره كرده است و ترجيح اين روايات را چنين توجيه كرده كه لواط زشت تر اززناست و به همين جهت بايد رواياتى را كه حد لواط را حد زنا مى داند، رها نمود. به ذهن ايشان خطور كرده كه اين روش قياس است وآن را چنين پاسخ داد كه نوعى استدلال و نه قياس است.

وى در پايان به نص قرآن استدلال كرد، با اينكه نص قرآن ((ايذاء)) است ولى ايشان ايذاء را بر قتل حمل كرده است، چون تصور كرده كه قتل يكى از مراتب ايذاء است ولى چنين نيست، زيرا ايذاء درجايى صدق مى كند كه موضوع محفوظ مى باشد اما اگر موضوع باقى نباشد، ايذاء صدق نمى كند.

برداشت مشهور فقيهان همانند برداشت كسانى است كه ذكر شد و گويا ايشان ميان روايات به گونه اى كه ذكر شد يعنى توسعه موضوع  جمع كرده اند، زيرا كمتر از دخول را نيز لواط دانسته اند و لذا اصل لواط را كه همان دخول باشد بر قسم دوم حمل كرده اند و حكم آن را قتل به اقسامش دانسته اند و ملحق به لواط را كه كمتر از دخول باشد بر قسم اول حمل كرده اند و حد آن را حد زنا قرار داده اند.از اين بيانات معلوم شد كه اين جمع جز در برخى روايات باب نكاح شاهدى ندارد.

از امام صادق(ع) روايت شده است كه امير مؤمنان(ع) فرمود:
اللواط ما دون الدبر و الدبر هو الكفر.

از حذيفة بن منصور نقل شده است كه از امام صادق(ع) پرسيدم: لواط چيست؟ فرمود: ((ما بين الفخذين، آميزش ميان دو ران است.))پرسيدم پس دخول چيست؟ فرمود: ذلك الكفر بما انز الله على نبيه(ص)، اين كفر به دين خداست.

ظاهر اين روايات بزرگ جلوه دادن اين گناه و تاكيد بر ترك آن است و گرنه از نظر فقهى حكم به كفر لواط كننده نمى شود. احكامى مانند جدا شدن همسر از او، حرام بودن حيوانى كه توسط وى ذبح شده است و مانند آن بر او بار نمى شود.

صاحب جواهر گفته است:
ظاهرا اطلاق لواط بر غير دخول مانند استفاده از ميان دو ران يا ميان دو كپل، استعمال مجازى است.
((125)) شاهد ديگر بر جمع مشهور، مرفوعه ابو يحيى واسطى است.
مى گويد: از امام در باره دو مردى كه از ميان دو ران يكديگر استمتاع مى كنند، پرسيدم، حضرت فرمود:

حد هما حد الزاني، فان ادعم احدهما على صاحبه ضرب الداعم ضربة بالسيف اخذت ما اخذت منه و تركت ما تركت،يريد بها مقتله، والداعم عليه يحرق بالنار((126))، حد اين دو، حد زنا كار است. اگر يكى به ديگرى دخول كرده باشد، ضربت كشنده اى با شمشير به فاعل زده مى شود تا هر مقدار كه دراو نفوذ كرد و مفعول با آتش سوزانده مى شود.

با توجه به مطالب ياد شده در پايان نظر خواننده را به چند نكته جلب مى كنيم:

نكته اول: به چه دليل فقها فرموده اند: امام در كشتن لواط كننده ميان پنج چيز مخيراست؟ خراب كردن ديوار بر او را از كجا آورده اند؟براين كار چگونه قتل صدق مى كند در حالى كه گاه منجر به قتل نمى شود؟
ما در روايات و عمل امام(ع) چيزى را كه بر اين مطالب دلالت كند، نيافتيم.

نكته دوم: پرت كردن از بلندى از كجا آورده شده است؟ در حالى كه در روايت سخن از پرت كردن وى از كوه با دست و پاى بسته، به ميان آمده است، كه گاه منجر به قتل مى شود و گاه هم نمى شود، زيرا پرت شدن از كوه غلط خوردن تدريجى است ولى پرت شدن ازجاى بلندى، دفعى و قتلى فجيع است.

ظاهر سخن اين است كه سوزاندن زنده محكوم نيز يكى از اقسام قتل است. كه اين هم هيچ دليلى كه در مقام بيان حكم خداوند باشد، ندارد و آنچه در حديث علوى آمده بود كه حضرت فرمود: ((ان رسول الله قد عمل فى مثلك بثلاثة...)) و مرد لواط كننده سخت ترين راهها را براى قتل خود برگزيد كه همان سوزاندن باشد... توجيهاتى دارد:
اولا، امام(ع) از پيش مى دانسته كه اين روش منتهى به توبه وى مى شود و به همين جهت حد از وى ساقط خواهد شد.
ثانيا، بيشتر فقيهان گفته اند: اين روش امام(ع) بسان عمل پيامبر اكرم(ص) بر فرض ثبوت اختصاص به همان مورد خاص داشته است كه مصلحتى آن را ايجاب مى كرده است و چنين احكامى كه در يك واقعه خاص صادر شده است لسان ندارند تا بتوان به اطلاق آنها تمسك كرد.

ثالثا، در روايات ديگر كه پيش از اين اشاره كرديم از سوزاندن زنده نهى شده است.

نكته سوم: به مقتضاى روايات صحيح ياد شده در صورت دخول، بر لواط كننده حد زنا بار مى شود، يعنى در صورت احصان سنگسارمى شود و در فرض عدم احصان به وى تازيانه زده مى شود.

در استمتاعات ديگر غير از دخول، تعزير مى شود ، زيرا هر چند چنين عملى حرام است ولى موضوعا لواط بر آن صدق نمى كند وبيشتر روايات قسم دوم احكامى بوده اند كه در وقايع خاص صادر شده اند.

شايد اين احكام بر اساس مصلحتى بوده است كه امام(ع) در نظر داشته و اين غير از حكم خداوند است كه امام(ع) به صراحت بيان داشته كه حد لواط كننده حد زنا كار است.

اين نظر، ديدگاه غير مشهور است كه محقق حلى، صاحب شرايع به آن معتقد است و اشهر همان قول اول است. از نظر ما قول غيرمشهور به قواعد فنى فقهى روايى نزديك تر است.

نكته ها(1)

رضا مختاري

اين ناچيز، هنگام تحقيق متون يا تحقيقات و مطالعات ديگر يا در مصاحبت با دوستان يا اساتيد بزرگوار و فقهاى نامدار، به مطالب ونكاتى برخورده ام و يا به نتايجى دست يافته ام كه مهم و قابل توجهند و در جايى ثبت و ضبط نشده اند. از سوى ديگر در حدى نيستند تادر قالب مقاله عرضه شوند. از اين رو، بر آن شدم كه ذيل عنوان ((نكته ها)) در هر شماره از فصلنامه فقه اهل بيت عليهم السلام  يك ياچند نكته از اين سنخ نكات را تقديم اهل نظر كنم و از انظار آنان بهره برم.

بسا ديده مى شود كه در منبعى مهم اشتباهى بزرگ رخ داده و در كتابهاى پسين همان اشتباه تكرار شده است، گاهى در فهم مراد وسخن فقيهان، خطا صورت گرفته و آن سخن، نقد و آماج حملات شده، درحالى كه ابدا آن نقد وارد نيست و احيانا آن مطلب از مزال اقدام است و تنبه برآن مى تواند ديگران را از اشتباه برحذر دارد. همچنين گاهى نكاتى ناب لابه لاى متون فقهى هست كه چندان توجهى به آنها نشده است.

مثلا علامه حلى در مبحث شهادات قواعد الاحكام ضمن بحث از شرايط شهود گويد:

الرابع: التغافل، فمن يكثر سهوه و لايستقيم تحفظه و ضبطه ترد شهادته و ان كان عدلا، و من هنا قال بعض الفقهاء: ((انا لنرد شهادة من نرجو شفاعته))((127)).

روشن است كه اين نكته اى بسيار جالب است كه برخى فقيهان متبحر از جمله علامه حلى، شهادت برخى از كسانى را كه اميد شفاعت از آنان دارند نمى پذيرند! بنابر اين نبايد شهادت هر عادلى را پذيرفت.

مطالبى از اين دست، ذيل عنوان فوق، قابل درجند.

(1)

 در جواهر الكلام((128))، در بحث ارتداد آمده است:

فى المرتد، و هو الذي يكفر بعد الاسلام سواء كان الكفر سبق اسلامه ام لا، و يتحقق بالبينة عليه و لو فى وقت مترقب او التردد فيه، وبالاقرار على نفسه بالخروج من الاسلام او ببعض انواع الكفر، سواء كان ممن يقر اهله عليه او لا، و بكل فعل دال صريحا على الاستهزاءبالدين و الاستهانة به و رفع اليه عند...

پيداست كه در اينجا سخن از معناى مرتد و اسباب محقق ارتداد است: ((و يتحقق بالبينة عليه)) يعنى سخن از ثبوت ارتداد است نه اثبات ارتداد در حضور قاضى. بنابر اين ((بالبينة عليه)) در اينجا چه محلى از اعراب دارد؟ خواننده گمان مى كند مقصود صاحب جواهراين است كه ارتداد با بينه، اقرار و... ثابت مى شود و در نتيجه قيد بعدى ((ولو فى وقت مترقب او التردد فيه)) بى معنا و نامتناسب با جمله پيش مى شود.

يكى از عالمان معاصر؛ هم در كتاب فقه الحدود (ج 1، ص 837) همين عبارت جواهر را به همين شكل و البته با افزودن عنوان ((فيمايتحقق به الارتداد)) نقل كرده است. در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه وقتى سخن از تحقق ارتداد است، بينه چه محلى از اعراب دارد؟
ثانيا، ((بالبينة عليه و لو فى وقت مترقب)) يعنى چه؟ بينه در ((وقت مترقب)) چه صيغه اى است؟ ثالثا، تكليف ((اوالتردد فيه)) چه مى شود؟

با مراجعه به متون فقهى و تامل در عبارت، معلوم مى شود كه كلمه ((بالبينة)) قطعا خطا و تصحيف ((بالنية)) است و معناى عبارت اين است كه نيت و قصد كافر شدن موجب تحقق ارتداد است اگر چه شخص مسلمان الان تصميم بگيرد در زمان معينى در آينده مرتد شود.همان گونه كه شك و ترديد در كافر شدن نيز موجب ارتداد است و هيچ مشكلى در معناى قيد ((ولو فى وقت مترقب)) باقى نمى ماند.

گواه اين مدعا اين است كه فقيهان پيش از صاحب جواهر، غالبا اگر به اين بحث پرداخته اند، نيت را از اسباب ارتداد شمرده اند. به عنوان نمونه، شهيد ثانى در شرح لمعه در آغاز بحث ارتداد گويد:
الارتداد، و هو الكفر بعد الاسلام و...، و الكفر يكون بنية، و بقول كفر، و فعل مكفر. فالاول العزم على الكفر و لو في وقت مترقب، و في حكمه التردد فيه...
((129)).

از كلام شهيد و ديگر فقيهان، معناى اين سخن صاحب جواهر:
((و بالاقرار على نفسه بالخروج عن الاسلام)) روشن مى شود، يعنى اظهارسخنى كه موجب ارتداد شود و نه اقرار در محضر قاضى.

(2)

محقق اردبيلى در بحث مناسك منى مى گويد: براى وجوب تقديم ذبح بر حلق يا تقصير و طواف به دو روايت تمسك كرده اند: يكى روايت جميل و ديگرى صحيحه محمد بن مسلم:

... و لصحيحة محمد بن مسلم عن ابي جعفر عليه السلام في رجل زار البيت قبل ان يحلق، فقال: ((ان كان زار البيت قبل ان يحلق وهو عالم بان ذلك لاينبغي له، فان عليه دم شاة)).

آنگاه در دلالت و سند اين دو روايت خدشه مى كند و در باره سند صحيحه محمد بن مسلم گويد:

... قد يناقش في الصحة، لقوله: ((عدة من اصحابنا، عن احمد بن محمد))، لانه ما صرح بابي محمد، و كذا قال: ((ابن محبوب))، و كذا ابوايوب و محمد بن مسلم ايضا مشترك...((130)).

مصححان بزرگوار مجمع الفائده، ذيل ((ماصرح بابي محمد)) در پاورقى شماره 3 همان صفحه مرقوم فرموده اند:
هكذا في النسخ كلها، و لم نعثر في كتب الرجال على المكنى بهذه الكنية لاحمد بن محمد، نعم احمد بن محمد بن عيسى مكنى بابي جعفر.

سند صحيحه در كافى و تهذيب، چنين است:
عدة من اصحابنا، عن احمد بن محمد، و سهل بن زياد «في التهذيب، طبع النجف: حميد بن زياد»، عن ابن محبوب، عن ابي ايوب الخراز، عن محمد بن مسلم، عن ابي جعفر عليه السلام...
((131)).

با توجه به اينكه در سند حديث، كسى به نام ((ابي محمد)) وجود ندارد، محققان مجمع الفائده پنداشته اند كه ((ابى محمد)) كنيه احمد بن محمد است و براى دستيابى به چنين كنيه اى براى ((احمد بن محمد)) در كتب رجال تصفح و تفحص كرده و آن را نيافته و در پانوشت تذكر داده اند. در حالى كه با تامل و دقت در سخن اردبيلى معلوم مى شود مقصود او مطلب ديگرى است، يعنى چون پدر محمد «و جداحمد» در سند مشخص نشده و ((احمد بن محمد)) مشترك بين ثقه و غير ثقه است، بنابر اين معلوم نيست كه وى كدامين احمد بن محمد است و نتيجه تابع اخس مقدمات است.

از اين رو حديث صحيحه نيست و سخن از كنيه ((ابى محمد)) نيست تا جستجو كنيم كه آيا احمد بن محمد كنيه اش ((ابى محمد)) است يانه!

گفتنى است كه اين ناچيز به مناسبت برگزارى كنگره محقق اردبيلى مقاله اى در نقد تصحيح مجمع الفائده با عنوان ((نيم نگاهى به مجمع الفائده و تصحيح آن)) نوشتم. مقاله مذكور در مجموعه مقالات كنگره و نيز در آينه پژوهش (شماره 30، مرداد شهريور 75) چاپ شدو ان شاء الله تعالى به زودى در دفتر دوم جمع پريشان منتشر خواهد شد. نكته اى كه مذكور افتاد، در آن مقاله نيامده است.

(3)

فقيه بلند پايه، مرحوم آيت الله سيد ابوالحسن اصفهانى(قدس الله نفسه الزكيه) مساله اى را در دو جاى وسيلة النجاة متذكر شده، يك جابه صورت جازم فتوا داده و يك جا به صورت احتياط واجب:

الف) لو وطئت شبهة فحملت، و الحق الولد بالوطى ء لبعد الزوج عنها اولغير ذلك ثم طلقها الزوج، او طلقها ثم وطئت شبهة على نحو، الحق الولد بالوطئ، كانت عليها عدتان: عدة لوطء الشبهة تنقضي بالوضع، و عدة للطلاق تستانفها فيما بعده و كان مدتها بعد انقضاء نفاسها ((132)).

ب) اذا كانت معتدة بعدة الطلاق او الوفاة فوطئت شبهة او وطئت ثم طلقها او مات عنها زوجها فعليها عدتان عند المشهور، و هو الاحوط لو لم يكن الاقوى، فان كانت حاملا من احدهما تقدم «كذا» عدة الحمل، فبعد وضعه تستانف العدة الاخرى ((133)).

ملاحظه مى شود كه برخى از فروض مساله دوم، عين فرض مساله اول است، ولى در عين حال در مساله اول به طور جزم فرموده اند:((كانت عليها عدتان))، ولى در مساله دوم فرموده اند: ((فعليها عدتان عندالمشهور، و هو الاحوط لولم يكن الاقوى)).

و چون اين تعبير يعنى ((هو الاحوط لو لم يكن الاقوى)) در آغاز رسائل عمليه معنا نشده است، برخى از اهل نظر آن را احتياط واجب قابل رجوع به غير مى دانند، برخى فتوا، و برخى احتياط واجب غير قابل رجوع به غير(چون احتياط واجب، دو نوع است).

مرحوم آيت الله گلپايگانى(قدس سره الشريف) در حاشيه وسيلة النجاة متعرض اين دوگانگى نشده اند. همچنين حضرت امام خمينى(قدس سره الشريف) اين دو مساله را به همين شكل با تصرفى اندك در تحرير الوسيله آورده اند، يعنى در مساله اول پس ازپايان عبارت وسيله افزوده اند:

اذا اتصل بالوضع، و لو تاخر دم النفاس يحسب النقاء المتخلل بين الوضع و الدم قرءا من العدة الثانية و لو كان بلحظة((134)).

و در مساله دوم، تعبير ((عند المشهور)) را حذف فرموده و مرقوم داشته اند:
فعليها عدتان على الاحوط لو لم يكن الاقوى
((135)).

روشن است كه اولا اختلاف تعبيردر حكم يك مساله در رساله عمليه، سزاوار نيست، ثانيا، استفاده از تعبيرى كه صراحت ندارد وموجب برداشت هاى مختلف مى شود، چندان مناسب به نظر نمى رسد.

(4)

 شبيه نكته قبل در عروه نيز رخ داده است: در باره قضاى نماز آيات بر حائض در كتاب الطهاره عروه آمده است:

اما الصلوات اليومية فليس عليها قضاؤها، بخلاف غير اليومية مثل... صلاة ال آيات، فانه يجب قضاؤها على الاحوط بل الاقوى((136)).

ولى در كتاب الصلاة در بحث نماز آيات مى خوانيم:
تجب هذه الصلاة على كل مكلف الا الحائض و النفساء، فيسقط عنهما اداؤها، و الاحوط قضاؤها بعد الطهر و الطهارة
((137)).

ملاحظه مى شود كه دو مساله اولى فتوا به وجوب قضا داده اند و در مورد دوم آن را احتياط واجب دانسته اند.

(5)

 در بحث طلاق تحرير الوسيله امام خمينى قدس سره  آمده است:
لوغاب الزوج، فان خرج حال حيضها، لم يجز طلاقها الا بعد مضى مدة قطع بانقطاع ذلك الحيض، او كانت ذات العادة و مضت عادتها.فان طلقها بعد ذلك فى زمان لم يعلم بكونها حائضا فى ذلك الزمان، صح طلاقها و ان تبين و قوعه في حال الحيض
((138)).

در زمان حيات حضرت امام خمينى قدس سره  اين مساله اتفاق افتاد، يعنى مردى همسرش را پس از گذشت زمان عادت بدون علم به حائض بودن وى در آن زمان، ولى با تمكن از استعلام حال زن طلاق داد و سپس معلوم شد طلاق در حال حيض واقع شده است.دو تن از شاگردان معروف حضرت امام با استناد به اين مساله گفتند: طلاق صحيح است، چون اين مساله مى گويد ((صح طلاقها و ان تبين و قوعه في حال الحيض))، ولى يكى از فقهاى معاصر((139)) با استناد به تحرير الوسيله فرمود: اين طلاق باطل است، زيرادر مساله قبل از اين مساله، يعنى مساله 11 در تحرير آمده است:

و لو كان غائبا يصح طلاقها و ان وقع في حال الحيض، لكن اذا لم يعلم حالها من حيث الطهر و الحيض و تعذر او تعسر عليه استعلامها.فلو علم انها فى حال الحيض و لو من جهة علمه لعادتها الوقتية على الاظهر او تمكن من استعلامها و طلقها فتبين و قوعه في حال الحيض بطل((140)).

مفاد مساله 11 اين است كه با تمكن از استعلام حال زن، اگر طلاق در حال حيض واقع شود، باطل است. وى افزود: بايد مساله 11 راطورى معنا كنيم كه با مساله 12 تنافى نداشته باشد و مقتضاى جمع بين اين دو مساله، بطلان طلاق مذكور است.

چون مساله محل ابتلا بود، از حضرت امام قدس سره  استفتاء شد و ايشان نظر ياد شده را تاييد فرمود و نظر دو شاگرد معروف خودرا مردود دانست.

ماخذشناسي

 تاريخ علم اصول

مهدي علي پور

اشاره

گشوده بودن باب اجتهاد در نظرگاه شيعه، يكى از ارزشمندترين ويژگى هاى اين مذهب است. بايسته است دانشمندان و دين شناسان اسلامى براى ترقى و تعالى دين شناسى از اين عنصر گرانسنگ سودها ببرند و در فهم و تفسير دين از اين روش بى بديل غفلت نكنند.

بسته شدن باب اجتهاد كه از خطرناك ترين حوادث تاريخ اسلام بود چنان محققان اهل سنت را بر زمين كوبيد كه حتى هم اينك نيزبيشتر فقيهان و اصوليان متعهد آنان تنها از شارحان و ناقلان سخنان پيشينيان خويش به شمار مى روند و جرات انديشه ورزى و برگرفتن نظرگاهى برخلاف آنان را ندارند.

اما محققان شيعه، اين افتخار را دارند كه چنين توانى همچنان در آنان زنده است و مى توانند با صراحت، ديدگاهها و چشم اندازهايى كاملا مغاير با ديگران ارائه و تصوير كنند اما بايد بر حذر بود كه مبادا، در اثر سهل انگارى و به كارگيرى نابجاى رويه اجتهاد، اين نعمت آسمانى ضايع شده و به ركود و ايستايى كشانده شود!

به گمان نگارنده، يكى از خطرات بنيادينى كه در كمين اجتهاد شيعه است، توجه نداشتن و نشناختن جايگاه اجتهاد در علوم و دردين شناسى اسلامى، به معناى خاص كلمه است، زيرا اين امكان وجود دارد كه آرام آرام به دليل اين ناآشنايى، با در انداخته شدن پاره اى شبهات در رد اجتهاد و به يك معنا افراط و تفريط در حق آن، اين سفره گشوده و پربركت از حوزه هاى شيعه برچيده شود. ازاين رو بايد بهوش بود و به تبيين هر چه دقيق تر اين نكته پرداخت و بايد اجتهاد را بسان موضوعى مستقل مورد پژوهش و تحقيق قرارداد و از آموزش آن غفلت نكرد.

بارى، به زعم نگارنده، ضرورت جايگاه شناسى اجتهاد نه تنها امرى پوشيده نيست، بلكه آشكارا از مهم ترين مسائل به شمار مى رود. دراين ميان يكى از مباحث اصلى كه در جايگاه شناسى بايد مورد توجه قرار گيرد، بحث از ابزار اجتهاد است. در اين بحث است كه علم اصول استنباط خود را به عنوان مهمترين و ضرورى ترين ابزار اجتهاد مى نماياند.

از اين رو، بر محققان و مجتهدان دين شناس فرض است كه به اين علم اهميت بيشتر داده و به پژوهش هاى وسيع و عميق در آن بپردازند.

در علم اصول، همچون غالب علوم، زمينه هاى مختلفى براى كار وجود دارد كه در سه شكل مى توان آن را سامان بخشيد:
1. بسترهاى پژوهشى در علم اصول كه موجب ترميم و تكميل بناى اصول با طرح نظرگاهها و انديشه هاى تازه و بديع مى شود.
2. تلاش براى تصحيح و به معيار رساندن روشهاى آموزش علم اصول.
3. پژوهش تاريخى در علم اصول.

از سه مورد فوق، در اين نوشته زمينه سوم مورد نظر است .
نكته ديگر اين كه امروزه پژوهش تاريخى در يك علم آنچنان از اهميت برخوردار است كه عده اى به تاريخى نگرى كشانده شده و به تعبيرى، به تاريخ زدگى مبتلا شده اند. يعنى تنها راه تكامل و رشد يك علم را در پرتو پژوهشهاى تاريخى در آن مى دانند. اگرچه اين نظرگاه افرطى به نظر مى آيد
((141))، اما نپرداختن به كار تاريخى در علوم نيز به همان اندازه تفريطى است و ثمرات فراوان ازدست مى رود.

ظاهرا اصل ثمر بارى پژوهش يا نگاه تاريخى از سوى هيچ محققى انكار نشده است. نزاع بر سر اصل فايده رسانى كار تاريخى نيست.آنچه پاره اى از محققان با آن مخالفند و بدين جهت به مقابله با طيف عظيم پژوهشگران تاريخ محور برخاستند، اين ادعاست كه مى گويد: سوددهى روش پژوهش تاريخى به ميزانى است كه امكان صرف نظر از اين روش وجود ندارد، بلكه اگر كسى از اين روش سود نجويد به احتمال قوى پژوهشى عقيم يا دست كم ضعيف و كم حاصل ارائه خواهد كرد.

در مقابل، مخالفان مذكور بر اين باورند كه چنين ادعايى درست نيست و پژوهش تاريخى آنقدر ثمر بخش نيست كه به عنوان يك روش عقلايى همگانى محققان را به سوى خويش فراخواند، بلكه ميزان فايده آن بسيار اندك است و به سادگى مى توان از آن صرف نظركرد.

آنچه راقم اين سطور به تبع تعدادى از انديشمندان و پژوهشگران تاريخ محور به آن باور دارد حد اعتدالى است كه از يك سوحريم انديشه ورزى ذهنى تعقلى كه تاريخ انديشه را در نظر نمى گيرد، پاس مى دارد اما توان آن را محدود مى شمارد و انتظارى بيش از توان از آن ندارد و از سوى ديگر، از موهبت و سرمايه عظيم روش انديشه ورزى تاريخى در پژوهشهاى علمى((142))، دركنار انديشه ورزى ذهنى تعقلى صرف، خود را محروم نمى سازد. در ادامه، تحت عنوان فوايد كار تاريخى نشان مى دهيم كه سود دهى پژوهش تاريخى بسى افزون تر از ادعاى برخى از محققان است.

بارى، كار تاريخى در علم به كاوش در بسترها، زمينه ها و علل پيدايش مسائل علم و چگونگى رشد آن، به انديشمندان علم، لب آثار وافكار آنان و ميزان تاثير انديشه هايشان در پيشرفت علم، به شناخت مسير تطور علم و مسائل آن در ادوار مختلف و بررسى شرايط وظروف اجتماعى و سياسى و انگيزه هاى شخصى محققان در اين تطور و نهايتا به چگونگى تدوين و طبقه بندى مسائل علم در طول تاريخ مى پردازد.

بحث را در دو بخش پى مى گيريم:
بخش نخست: نگاه كلى به پاره اى از رؤوس هشتگانه تاريخ اصول، بخش دوم: كتاب شناسى پژوهش تاريخى در علم اصول.

بخش نخست: نگاهى به پاره اى از رؤوس ثمانيه تاريخ اصول

تعريف علم تاريخ اصول
مفهوم تاريخ اصول، نسبتا روشن است و نيازى به تعريف ندارد، اما براى ترسيم دورنمايى از اين علم، به اختصار مراد از تاريخ اصول را بيان مى كنيم.

تاريخ اصول، دانشى است كه به پيدايش علم اصول از حيث زمان، كيفيت و علت پيدايش و سير تطور و رشد تاريخى مسائل اين علم در طول دوره هاى گوناگون با توجه به شرايط اجتماعى، سياسى و انگيزه هاى گوناگون شخصى يا جمعى مى پردازد و به تبع به محققان اين علم، به ويژه مبدعان و صاحبان ابتكار، و انديشه ها و نظرگاههاى آنان اشاره مى كند.

موضوع و غرض تاريخ اصول
موضوع اين دانش، خود علم اصول و سير تكامل و ادوار حيات آن است و غرض از آن پژوهش تاريخى در علم اصول است تادانشجويان و طلاب به درستى با اين علم و كيفيت تكون آن آشنا شده و سير تحول آن را دريابند و بتوانند در پرتو كار تاريخى مسائل اصولى را هر چه دقيق تر فهميده و فلسفه پيدايش آن را دريافته و در حل معضلات آن موفق تر عمل كنند. تفصيل فوايد پژوهش تاريخى در اصول، در عنوان بعدى مى آيد.

فوايد كار تاريخى در علم اصول
در هر علمى مى توان در دو بعد ((آموزش)) و ((پژوهش)) كار تاريخى انجام داد. علم اصول نيز از اين قانون مستثنا نيست. در اينجا به پاره اى از فوايد كار تاريخى در علم اصول در در دو زمينه فوق اشاره مى كنيم:

الف) فوايد آموزش اصول در پرتو نگاه تاريخى
امروزه روش آموزش تاريخى هر علم به عنوان يكى از بهترين روشهاى آموزشى شناخته شده است. تاريخى كردن آموزش درزمينه هاى مختلف نتايج و آثار سودمندى به شرح زير دارد:

1. تعليم و تعلم: پاره اى از كاستيها در متون و روشهاى آموزشى امروزين حوزه ها را مى توان در عدم توجه به پرورش روحيه نقادى ونظريه پردازى، ناآشنايى با نقض و ابرامهاى تاريخى مسائل، عدم درك عميق و ريشه اى بسيارى از مسائل، نشناختن لغزشگاههاى استدلال، و نبود انگيزه لازم براى تحصيل خلاصه كرد.اما آموزش علوم حوزوى در پرتو نگاه تاريخى كاستى هاى فوق را رفع كرده وثمرات زير را درپى دارد:

الف) رهايى از قالب هاى هر علم،
ب) حريت و آزادى از هيمنه علم و عظمت دانشمندان،
ج) درك عميق مطالب و ارتباط بين آنها،
د) شناخت لغزشگاههاى استدلال و پرهيز از آنها،
ه) ايجاد انگيزه در طلاب،
و) ارائه و طرح موضوعات تازه براى انديشه و پژوهش.

2. تمرين نقد و نظريه پردازى: نقد و نظريه پردازى از ضرورت هاى پويايى و حيات يك علم است و با ركود آن، علم و دانش حيات وپويايى خود را از دست مى دهد و در زمره حوادث تاريخ گذشته قرار مى گيرد. از اين رو براى حفظ نشاط هر علم بايد نقد ونظريه پردازى را در آن علم پويا و پرتوان نگاه داشت و از يقينى پنداشتن انديشه هاى محققان پيشين پرهيز كرد. بى شك توجه به تاريخ هر علم در درمان اين آفت و رفع اين توهم نقش مهمى دارد. نگاه تاريخى به جريان علم، محقق را به شهودى مى رساند كه توهم قطعى بودن يافته هاى علم را از انديشه او مى زدايد و از اين منظر محقق همچون كسى كه بر بلنداى قله اى ايستاده، حوادث را از بالا نظاره مى كند. از اين رو در تحليل و نقد مبانى پيشين هراسى به خويش راه نمى دهد.

3. شناخت آسيب و آفات علم: بررسى دوره هاى ركود در هر علم و همچنين بررسى تاثير و تاثر آن علم از حوزه هاى ديگر راهى مناسب براى شناخت عوامل ركود و خروج علم از بستر طبيعى خود مى باشد. به اين ترتيب مى توان چاره اى مناسب براى رفع موانع علم پيدا كرد و به حل آنها پرداخت.

ب) فوايد پژوهش تاريخى در اصول
بى شك كار تاريخى در اين زمينه از اهميت بيشترى برخوردار است و فوايد بسيارى را نصيب محققان اين علم مى كند. پاره اى از فوايدپژوهش تاريخى به شرح زير است:

در اثبات گزاره هاى يك علم يا دستيابى به ديدگاهى محكم تر و قابل اطمينان تر محقق را يارى مى رساند. اغلب اين كار به واسطه بسترسازى و ايجاد زمينه هاى خاصى صورت مى گيرد.

در شناخت لغزشگاههاى محققان پيشين در استدلال و احتراز از آنها، براى محقق فعلى سودمند است.

موجب آگاهى محقق از علل و عوامل پيدايش مسائل علم و تصحيح و تكميل روشهاى پژوهش در آن مسائل مى شود.

با توجه به منشا مباحث و سير تاريخى آنها، از انحراف موضوعات مسائل مطروحه در علم جلوگيرى مى كند.

امكان نگاه كلى و جمعى را به محقق مى دهد و زمينه ساختارمندى و يك دست بودن مباحث را برايش فراهم مى سازد و او را ازموضوع محورى كه از آفات اساسى عدم پژوهش هاى تاريخى است و اغلب موجب بى انسجامى و ناهماهنگى و گاه تناقض گويى درديدگاههاى يك محقق در مباحث گوناگون مى شود، مصون نگاه مى دارد.

طرح بسيارى از پرسشهاى اساسى، ديدگاههاى تازه و راهگشا و جرقه هاى علمى تحول ساز براى يك انديشمند در گرو مطالعات وپژوهشهاى تاريخى در علم است.

پژوهش تاريخى در واقع به مثابه تلنگرهايى است كه به ذهن محقق وارد مى آيد و او را به نقطه هاى جديد و نكته هاى بديع و بنياد سازرهنمون مى شود. مثلا در تحقيق تاريخى نسبت به متكلمان اسلامى و اصوليان متكلم مشرب وقتى به نزاع دامنه دار عقل گرايى و نص گرايى بر مى خوريم كه يكى به عقل تنها و ديگرى به وحى تنها دلخوش مى دارد. بسيار ساده است كه انديشه و ديدگاه عقل در خدمت وحى و عقل تابع نص به عنوان يك نظرگاه بديل در كنار دو نظريه پيشين مطرح شود و مسير حركت علم را كاملا دگرگون سازد.

بارى، بسيارى از دغدغه ها و درگيريهاى ذهنى با مطالعات تاريخى پديدار مى شود كه بدون اين گونه مطالعات اگر چه امكان آن به روشهاى ديگرى چون طرح و عرضه پرسشهايى از سوى خود انديشمند يا از سوى فرد ديگرى براى او وجود دارد اما بسيار اندك است. به هر حال با خواندن تاريخ علم و داشتن نگاه و نگرش تاريخى به مسائل و مبارزات علمى و نزاعهاى پردامنه محققان، ذهن انديشمند، پرسشگر مى شود و به سمت طرحهايى نو و تازه سوق پيدا مى كند((143)).

اقسام كار تاريخى در علم اصول

در علم اصول، مانند علوم ديگر، چهارگونه كار تاريخى مى توان انجام داد:

1. تاريخ تطور و تكامل علم اصول (ادوار اصول)
در اين نحوه از كار تاريخى به بسترها، علل و عوامل و زمان پيدايش علم اصول، مؤسسان و مدونان اين علم، دوره هاى مختلف علم، نگاه كلى و اجمالى به پيدايش مسائل علم و بررسى اجمالى شخصيتهاى برجسته علم و آثار و افكارشان پرداخته مى شود.

2. تاريخ دانشمندان و محققان علم اصول
 در اين بخش از كار تاريخى به تك تك شخصيتها و انديشمندان اين علم، ابداعات و تاثيراتى كه در آن داشته اند، پرداخته و نيز به آثاراصولى آنها اشاره مى شود.

3. تاريخ تبويب در علم اصول
در اين قسم از كار تاريخى به سير تاريخى تبويب و تنظيم مسائل اصول پرداخته مى شود. با اين كار مى توان به ساختارهاى كلى علم اصول در طول تاريخ آن و چگونگى تغيير و تحول در اين ساختارها و كيفيت رشد آن و به تبع،با مسايلى كه به طور كلى در اين علم مطرح مى شد، آشنا گشت.

4. پژوهش تاريخى در مسائل علم اصول

اين كار تاريخى، پيچيده ترين و پروقت ترين اما سودمندترين شكل كار تاريخى در يك علم است. در واقع مراحل قبلى مقدمه و زمينه ساز اين قسم از پژوهش تاريخى مى باشند. در اين مرحله به سير پيدايش يك مساله، علل و عوامل پيدايش آن، تحليل چگونگى تكامل و رشد مساله، تبيين و تقريرات مختلفى كه در طول تاريخ پشت سر گذاشته، مثبتين و منكرين آن و بررسى ادله آنان، انحراف و عدم انحراف از موضوع مورد نظر در آن و... پرداخته مى شود. به معناى دقيق تر عبارت است از: پژوهش، توصيف و تحليل مسائل علم دربسرت تاريخ. و با نگاه تاريخى مى توان گفت: مطمئن ترين روش براى پژوهش علمى و نيل به نتايج محكم تر روش تاريخ محور در آن است.

پيشينه تاريخ اصول

بى ترديد پيدايش رسمى دانشى به نام ((تاريخ اصول)) از نيم قرن تجاوز نمى كند. تنها در همين چند دهه اخير بحث تاريخ اصول وپژوهش در سير تحول آن به عنوان مساله اى مهم و دانشى كه بايد به آن پرداخت، رسما مورد توجه محققان اصولى قرارگرفت.

محققان اهل سنت، شايد اندكى پيش تر از اصوليان شيعه به اين امر پرداختند و نوشته هاى مختصر و مفصلى دراين زمينه تاليف كردند.از اين ميان مى توان به استاد محمد ابوزهره (م 1395ق) و دكتر شعبان اسماعيل (ت 1359ق) دو تن از اساتيد برجسته اصول و فقه دردانشگاه الازهر و ديگر دانشگاههاى مصر اشاره كرد((144)).

در ميان اصوليان شيعه نيز از نخستين محققانى كه به اين مهم پرداختند، مى توان از استاد شهيد سيد محمد باقر صدر، استاد محمود شهابى، آيت الله جناتى، دكتر گرجى و عده اى ديگر نام برد. پيش از اينان برخى اصوليان در مقدمه كتاب هاى اصولى، گاه به اختصارمطالبى درباره تاريخ اين علم مى نوشتند كه اغلب همراه با تحقيقات و مستندهاى كافى نبود. از اين رو چندان قابل اطمينان نيستند.

اهميتى كه امروزه به پژوهشهاى تاريخى داده مى شود، سبب شد كه محققان اصولى نيز به كاوش هاى مستقل در تاريخ اين علم بپردازندو براى ادعاهاى خود شواهد و اسناد كافى فراهم سازند. پاره اى از اين نوشته ها به شرح زيرند:

1. استاد محمود شهابى در آغاز درس هاى اصول خود كه در دانشكده حقوق دانشگاه تهران بيان مى كرد، تاريخچه اى از اين علم گفت.اين تاريخچه در مقدمه كتاب تقريرات اصول او چاپ شده است.

2. شهيد صدر در تاريخ اصول رساله اى نوشت كه در بخش نخست كتاب المعالم الجديده او چاپ شده است كه اصول را در سه دوره بررسى مى كند.

3. دكتر ابوالقاسم گرجى رساله اى با عنوان ((تحول اصول)) نگاشت كه ادوار اصول اهل سنت و شيعه را در نه دوره در آن بحث مى كند. بعدا همين رساله ضميمه ى كتاب ((تاريخ فقه و فقها)) چاپ شد.

4 . آيت الله جناتى، كتابى با نام ((ادوار اجتهاد)) تاليف كرد كه در آن به تاريخ اصول نيز پرداخته است.