آيه ثانية: «هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفي ضلال مبين»((256)) اشاره است به آن كه بعثت رسول واجب است در حكمت الهيه به جهت آن كه تلاوت نمايد آيات خدا را برمردمان و پاك گرداند ايشان را از لوث گناهان به امر به اعمال صالحات و نهى از منكرات و تعليم كتاب و حكمت كه مسائل شرعيه واحكام فرعيه ضروريه است، و اين معنى ممكن نيست در جميع اوقات و ازمنه، به جهت آن كه مردمان محتاجند به تحصيل معاش واشتغال به امور عيال و معاشرت با زنان و اطفال و مؤانست با اقران و امثال، پس لابد باشد در حكمت تعيين وقتى خاص، در روزى خاص، كه مردمان را در آن وقت معين، مامور سازند به حضور و اجتماع به ذكر خدا و امور آخرت و شنيدن كتاب خدا و ياد گرفتن احكام شرعى. و بر مردمان در آن روز معهود، واجب باشد كه خود را از مهمات دنيويه فارغ سازند و از مشاغل دنيوى بپرهيزند وحاضر شوند به ذكر مذكور((257)) و آن روز جمعه است، چنانچه از براى امم سابقه روزى معين بوده، چون شنبه از براى يهودو يكشنبه از براى نصارى((258))، پس اگر بر مسلمانان در روز جمعه ترك اين معنى روا باشد و به حضور خطبه و نماز مزبورمامور نباشند، البته به تدريج اكثر مردمان به ضلالت و گمراهى مى افتند، بلكه رفته رفته از ايمان و اسلام بيرون مى روند، چنانچه مشاهد و معلوم است در بعضى از مواضع، كه جمعه و جماعات به تشكيك مشككين متروكست، مردمان، جاهل مى باشند به احكام شرعى ومرتكب محرمات مى شوند، بلكه جاهل به تحريم محرمات و وجوب واجبات مى باشند، چه بر خود واجب نمى دانند در هيچ وقتى ازاوقات رفتن به استماع خطبه كه ذكر خدا است، كه دل كور مى شود در اوان واجبات و محرمات خدايى، و از اين آيه ظاهر مى شود كه در هر عصرى از اعصار و قريه «اى» از قرى، هر گاه احدى بوده باشد كه امر به معروف و نهى از منكر نمايد و تلاوت كلام وبيان احاديث ائمه(ع) تواند نمود، و اگر موصوف به اين صفات متعدد بوده باشند آن كه افضل و اكمل و اقرا بوده باشد، بايد متصدى اين امرشود و بر ديگران واجب است اجتماع بر او و استماع كلام از او بكنند و چون دوام و استمرار اين معنى متعذر يا متعسر است، لااقل درهر هفته يك روز معين شده است كه آن روز جمعه است، كه مردمان اقدام به آن معنى در آن روز بكنند، و اگر در چند جمعه ترك اين نمايند و ذاكر و متذكرى به هم نرسد، كه ذكر خدا نمايد، و از معاصى مردمان را حذر فرمايد و بر خود واجب ندانند فارغ ساختن خودرا به امور مذكوره، رفته رفته واجبات شرعيه را فراموش مى كنند و محرمات دينيه در نظر ايشان حلال مى شود چنان كه مشاهد است كه در اكثر قرى نماز صحيح شان چون عنقاء((259)) ناياب است، و چون زنا و سرقت و لواط و خوردن ربا و مال مردم و سنگ كم فروختن و مطلق((260))، بى حساب واقع است و تكرار و تعدد اين گناهان موجب سياهى دل ها مى شود، تا آن كه به جايى مى رسد كه باطل در نظر ايشان حق مى نمايد و حق در نظر ايشان باطل مى نمايد، به جهت آن كه ذاكرى و مذكرى ندارند و اگر باشد برخود واجب نمى دانند كه حاضر شوند نزد او، لهذا در چند حديث واقع شده: «من تركها ثلاث جمعات متوالية طبع الله على قلبه»((261))، بنابر اين كه جمله «طبع الله على قلبه» اخباريه باشد((262)) و احتمال دارد كه انشائيه دعائيه باشد.

و در آيه سوم: «وآخرين منهم لما يلحقوا بهم وهو العزيز الحكيم» به طريق اعجاز اشعار است به اين كه در آخر الزمان جماعتى تشكيك در عبادت مزبوره خواهند نمود، و ادعاى تخصيص به زمان معصوم و امام معصوم خواهند كرد و خواهند گفت: كه اين خطاب مشافهه است و شامل زمان معدومين وقت نزول آيه نيست، و غافل اند يا متغافل اند از آن كه حكم خدا، مادامى كه در زمان رسول منسوخ نشده باشد، باقيست تا روز قيامت، لهذا تكذيب اين جماعت فرمود به قول خود: «و آخرين منهم لما يلحقوا بهم» خواه «آخرين» مجرور باشد، كه عطف بر «اميين» باشد، و خواه منصوب باشد، كه عطف به مفعول «يعلمهم» باشد، تا اشعار باشد به آن كه اين عبادت اختصاص به زمانى دون زمانى و اشخاصى دون اشخاصى ندارد، سواى آنچه معلوم شد از اقل ما صدق من «يخطب»((263))، و چون اين تشكيك واقع نيست در هيچ يك از فرايض سواى فريضه جمعه، لهذا اين آيه در هيچ سوره اى وارد نشده است سواى سوره مزبوره، تا آن كه حجت بر تاركين جمعه تمام، و عذر ايشان منقطع باشد، و شبهات ايشان مندفع گردد.

و بعضى احتمال داده اند كه «آخرين» عطف بر «رسول» باشد و مراد، ائمه معصومين باشند، كه مبعوث گردانيده است ايشان را به جهت تلاوت آيات و تزكيه مردمان و تعليم كتاب و حكمت، و مندرج اند در حكم ايشان علماء كه عالم و عامل به اخبار و آثار ائمه اطهاربوده باشند، كه ايشان نيز قائم مقام ايشانند خصوصا در زمان غيبت ايشان((264)).

و در آيه چهارم: «ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء والله ذو الفضل العظيم» اشاره است به اين كه رسالت و امامت و هدايت خلق به تلاوت قرآن و تعليم كتاب و حكمت، فضل خدا است، موفق مى سازد به آن هر كه را بخواهد، پس خوش به حال آن كه متابعت و تاسى نمايدبه ايشان.

و در «آيه» پنجم: «مثل الذين حملوا التوراة ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا بئس مثل القوم الذين كذبوا بآيات الله والله لايهدي القوم الظالمين» كه اظهر آيات است به حسب اشاره و اعجاز. و توضيح اين بيان، به اين وجه عيان مى شود به تمهيد چند مقدمه:

اول: آن كه معلوم است كه غرض از آياتى كه مشتمل بر قصص و اخبار و حكايت امم سابقه است، مجرد قصه خوانى نيست، بلكه غرض موعظه و نصيحت و تنبيه براى مردمان است بر قباحت آنچه امم سابقه كرده اند، و تحذير مخاطبين كه مبادا شما نيز كارى كنيد كه مثل كار ايشان باشد، به طريق مثلى كه مشهور است در ميان عرب: «اياك اعني و اسمعي يا جارة»، و در ميان عجم مشهور است: «در بگو ديوار بشنو» خصوص در اين آيه كه لفظ «مثل» مذكور شده است.

مقدمه ثانيه:
تكذيب آيات بر دو قسم است:
اول: آن كه به دروغ نسبت دهد آيات را به آن كه: اين كلام خدا نيست.
دوم: آن كه به دروغ نسبت دهد معنى مقصود از آن را، يعنى تصديق نكند معنى مقصود آن را.

و قسم اول مخصوص كفار است و قسم ثانى در مسلمانان بسيار است كه تكذيب دلالت آيه «اى» از آيات بر مقصود الهى مى نمايند، ومذمت در اين آيه هر دو قسم را شامل است و اطلاق «ظالم» بر هر دو قسم شده است.

پس هر كه در صدد تاويل آيات و روايات داله بر فريضه «اى» از فرايض بوده باشد، به حيثيتى كه مشتبه گرداند بر مردمان مقصود خدا راو حق را به باطل ممزوج كند و مردم را از عبادت مزبوره محروم گرداند، ظالم باشد.

پس در نماز فريضه جمعه، هرگاه شارع آيات و اخبار متضمنه وجوب اقامه فريضه مزبوره «را» نصب كرده باشند و جمعى تاويل نمايند، تا آن كه همه را به اعتقاد خود از صلاحيت استدلال عارى گردانند و بر مردمان مشتبه گردانند، كدام ظلم از اين بدتر مى تواند بود؟چنانچه مى فرمايد: «و من اظلم ممن منع مساجد الله ان يذكر فيها اسمه و سعى فى خرابها»((265)) «و من اظلم ممن افترى على الله كذبا او كذب بآياته»((266)) و امثال اين آيات((267)).

مقدمه ثالثه:

اين آيه دليل است بر آن كه كسى كه تاويل نصوص و تحريف آنها از دلالت بر مقصود نمايد بدون ضرورت دليل عقلى يانقلى مردمان را گمراه كرده، خود نيز از حق دور مى شود، و لطف الهى كه او را به راه راست مى دارد، نسبت به او كم مى شود، لهذا فرموده: «و الله لا يهدى القوم الظالمين».

پس هرگاه اين مقدمات ثابت و مبين شد، پس مخفى نماند كه اين آيه كريمه از ادل آيات است بر تحريض به نماز جمعه به بهترين وجهى از وجوه تحريض و چون بر مخاطبين معلوم بود كه جمعى كثير از يهود، با وجود آن كه علم به احكام تورات داشتند، و واجبات و محرمات و احكام او را از تورات دانسته بودند، عمل به بعضى احكام نمى كردند، و مرتكب تحليل ما حرم الله و تحريم ما احل اللهمى شدند، و بدون حجتى تاويل آيات و تحريف كلم از مواضع خود مى نمودند((268)). حتى آن كه عمل به«سبت»((269)) را نيز تحريف كردند، كه حق عز شانه واجب گردانيده بود بر ايشان كه در روز شنبه مشغول عبادت شوند، وبه هيچ شغلى نپردازند به تخصيص شكارى ماهى((270)) و ايشان حيله كردند و در روز شنبه ترك عبادت كردند، و حوض ها ونهرها كه پر از ماهى بود در روز شنبه، راه بيرون رفتن آن را بستند و در روز يكشنبه شكار كردند و مرتكب نهى الهى شدند، حق عزشانه تحذير مى فرمايد اين امت را از آن كه ايشان مبادا بكنند مثل آنچه يهود كردند.

پس اول مذمت يهود فرمود بر عمل بدى كه كردند، تا آن كه اين امت نيز متنبه شوند از آن كه مثل كارهايشان نكنند و بدانند كه چنانچه بنى اسرائيل تجاوز از «سبت» كردند و كردند آنچه نبايست كرد، ايشان نيز اگر تجاوز از جمعه مامور بكنند و بكنند آنچه ممنوع بودند چون فروختن متاع و تجارت مذموم، محروم از ثواب و مستحق عقاب خواهند بود، چنان كه در احاديث بسيار واقع شده كه: «هر چه دربنى اسرائيل واقع شده است، در اين امت نيز واقع مى شود، مساوى و برابر يكديگر، چنان كه مساوى است يك تاى نعل با نعل ديگر،و يك پر تير با پر ديگر»((271))، پس چنان كه بنى اسرائيل بعد از رفتن حضرت موسى به مناجات، گوساله پرست شدند وحضرت هارون هرچند منع كرد فايده نكرد و ممتنع نشدند، همچنين امت پيغمبر ما، بعد از رفتن رسول(ص) به اعلى عليين، ابوبكرپرست شدند، و او را به خلافت نصب كردند و چنان كه بنى اسرائيل مخالفت امر الهى نمودند در تجاوز و عدوان از شنبه،همچنين جماعتى از اين امت تجاوز مى كنند از روز جمعه و به عبادت و ذكر خدا سعى نمى كنند. «و لقد جاءتهم رسلنا بالبينات ثم ان كثيرا منهم بعد ذلك في الا رض لمسرفون»((272)).

اگر گويند كه: بنى اسرائيل دانسته عدول و تجاوز از سبت كرده اند، و ايشان مى گويند كه: مبادا فعل جمعه مشروع نباشد در زمان غيبت امام.

جواب آن كه: معلوم نيست كه تمام بنى اسرائيل دانسته مرتكب نهى مزبور شده باشند، بلكه ايشان نيز به تشكيك اهل شكوك، فريب شيطان خوردند، و توهم كردند كه حبس ماهى ها در روز شنبه و شكار آن ها در روز يكشنبه مباح است، و فريب خوردن ايشان، عذر درشكار كردن در روز يكشنبه نمى شود، به جهت آن كه بعد از ورود منع شكار كردن به نص شارع در روز شنبه، مدعى جواز باى وجه كان كه منافى حجت شرعى است واجب التكذيب است و تصديق او جايز نيست مگر به نصى از شارع ايضا و چون به ايشان نصى ودليلى كذايى نرسيده بود و مرتكب شكار شدند، بلكه فعل مزبور نفس شكار بود، معذب شدند. و همچنين پدر ما حضرت آدم (ع)،دانسته مرتكب اكل شجره نشد، بلكه به وسوسه شيطان، به اين كه اين شجره خلد و ملك لايبلى است((273)) و قسم خوردن آن ملعون، مرتكب((274)) شد آنچه شد.

و حاصل كلام آن كه: بعد از صدور نص شارع بر فعل مامور به، يا نهى او از منهى عنه مادام «كه» از جانب شارع مخصصى يا ناسخى صادر نشود، قول غير شارع كه جايز الخطا است مسموع نيست و محض شبهه است، و تصديق او مجوز و مشروع نيست، لهذا حضرت آدم در اكل شجره منهيه و تصديق وسوسه و قسم ابليس معذور نبود، و همچنين يهود در حيل مزبوره معذور نشدند. آرى،جماعت عوام، كه مطلق نصوص به ايشان نرسيده است، شايد معذور باشند در تقليد مجتهد، از قبيل اكل ميته در حالت اضطرار، اگر گويند مجتهد: اين حكم از جانب خدا و رسول به من رسيده است.

و اما اگر گويد: كه راى ما چنين است، و نصى به ما نرسيده است در اين مساله، پس بايد كه از مجتهدى ديگر نيز سؤال نمايد كه كدام قول با قرآن و حديث موافقت دارد، آن را از جان قبول كند.

پس در فريضه جمعه، چون ظاهر قرآن مجيد((275)) و احاديث ائمه طاهرين متطابق است در وجوب مطلق، و يك حديث وارد نشده است در نهى از آن، يا رخصت در ترك آن((276))، با آن كه فريضه مزبوره به خصوص امام معصوم مسلم است، عدول از حكم ثقلين نمودن كه قرآن مجيد و عترت پيغمبراند به سوى شبهات جايز الخطا، معلوم است كه چه صورت دارد. و ظاهر كريمه: «حملوا التوراة ثم لم يحملوها» عبارت اخراى «اوتوا علم التوراة و كلفوا العمل بما فيها ثم لم يعلموا بها» است((277)) واين اشاره است به اين كه جماعت مؤمنين هم هرگاه مكلف شدند به احكام و عمل به مضامين آن، و ياد داده شوند علم و فهم اوامر ونواهى او را، و به مجرد شبهات و احتمالات جمعى جايز الخطا، مرتكب خلاف ظواهر آن شوند، و تخصيصات و تاويلات نمايند، بدون حجتى و بينه «اى» از شارع، بلكه به مجرد تقليد جماعتى جايز الخطا، هيچ منتفع نشوند به كلام خدا، چنان كه «حمار» منتفع نمى شود به «اسفار» يعنى به كتاب ها[يى] كه بردارد.

و اما آيه ششم: «قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء الله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين» اشاره است به اين كه تكبركردن از حضور به جماعت مؤمنين و از رفتن و موعظه شنيدن و گوش به خطبه پيش نمازان كردن و خود را بهتر از ديگران دانستن ومستغنى از ديگران پنداشتن، صفات علماى يهود است. و اگر اين معنى را راست مى گويند كه اولياء الله ايم، پس بايد آرزوى مرگ بكند، به جهت آن كه اولياء الله آرزوى مرگ مى كنند((278))، به جهت آن كه هرگاه يقين دارند كه اولياءاند البته علمااند((279)) و هيچ عاقلى و عالمى حيات فانيه اين دنيا را ترجيح بر نعيم ابدى نمى دهد، چه حيات دنيوى مشوب به آلام و اسقام و حوادث روزگار و معاشرت با اشرار است، و لقاء حق عز شانه در نعيم مقيم مبرا از اينها است. پس معلوم شد كه تكبر كردن وخودرا عزيز و مقرب به نزد خدا دانستن و استنكاف كردن از حضور به جماعات مؤمنان و اقتدا به نماز ايشان نكردن، خوب نيست.

و آيه هفتم: «ولا يتمنونه ابدا بما قدمت ايديهم والله عليم بالظالمين» اشاره است به اين كه اينها دروغ مى گويند در اين دعوى، به جهت آن كه اولياء خدا آن كسانى اند كه عالم و عامل و خاشع و خاضع و متواضع اند در بندگى و ساعى اند به سوى آنچه خدا و رسول امرفرموده اند و دورى مى كنند از آنچه خدا و رسول نهى كرده اند. پس بر ايشان لازم است كه سعى نمايند به جمعات كه ذكر خداست، ودر آنجا طلب آمرزش مى شود از گناهان و چون آمرزش از براى ايشان حاصل شد از جمله اولياء خواهند بود.

آيه هشتم: «قل ان الموت الذي تفرون منه فانه ملاقيكم ثم تردون الى عالم الغيب والشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون» اشاره است به آن كه اعتبارات و بزرگى دنيوى فانى است، و مرجع همه به سوى خدا است، كه عالم به سر و علانيه است((280)).

و چون در ضمن اين اشارات اثبات و ايضاح نمود كه عبادت و ذكر خداى تعالى مرغوب فيه و معمول به((281)) جميع اهل آسمان و زمين است و فايده علم عمل است ودنيا و اعتبارات دنيا فانى است، تصريح نمود به خطاب مشافهه بدون واسطه «قل» در آيه نهم: «يا ايها الذين آمنوا اذا نودى للصلاة من يوم الجمعة فاسعوا الى ذكر الله وذروا البيع ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون» و در آن اشاره است به اين كه اين حكم و تكليف عام است نسبت به جميع ازمان و اشخاص، و اختصاص به زمان رسول و خطاب رسول ندارد، به خلاف آيه سادسه، كه چون جماعتى موجودين از يهود كه در زمان آن حضرت بوده اند اين دعوى مى نموده اند كه: ما اولياء خداييم وديگران اولياء نيستند((282)) تخصيص فرمود جواب ايشان را به آن حضرت به لفظ «قل».

و اگر در اين آيه فريضه جمعه خطاب به مؤمنين به واسطه «قل» مى بود استدلال مى نمودند بر تخصيص فريضه جمعه به جماعت حاضرين زمان آن حضرت، چنانچه در خطاب مشافهه مى گويند، و بر مردمان شبهه مى كنند كه: معقول نيست از حكيم عليم كه مخاطب سازد جماعتى را كه معدوم باشند در حين نزول آيه و بعد از هزار و صد سال ديگر و زياده از آن موجود شوند. و اين استعباد [را] درآيه وضوء((283)) و غير از او تكاليف، و ما سواى او از الفاظ: «يا بني آدم»((284)) و «يا ايها الناس»((285)) و«يا ايها الذين آمنوا»((286)) كه بى شك جماعت معدومين حين نزول آيه، الى يوم القيامه، داخل اند در خطاب و الا لازم مى آيد كه مردمان در اين اعصار از عهده تكليف بيرون باشند.

و هرگاه كسى گويد به ايشان كه: در آيات مذكوره خطاب به موجودين شده و معدومين به تبعيت موجودين در خطاب داخلاند، جواب مى گويند كه: دخول معدومين، در آن خطابات، اجماعى است و اين اختلافى است، و ما را مى رسد كه در جواب ايشان گوييم كه: اگرخطاب معدومين معقول نيست و قبيح است، در همه جا قبيح است و اگر قبيح نيست در هيچ جا قبيح نيست و ديگر آن كه در وقت نزول آيه جمعه اختلافى نبود و فرقى نبود ميان آن و آيه وضوء((287))، پس ادعاى فرق، ناشى از اهل اختلاف است. ديگر آن كه لازم مى آيد كه در هر خطاب شارع، جايز باشد كه مكلف اظهار مخالفت نمايد و خطاب را مخصوص جماعت حاضر گرداند و خود را غير مكلف گرداند، و بر هر كه اندكى تامل كند اين شبهه بسيار ظاهر است.

دوم: از جمله ادله آيه مزبوره بر استمرار فريضه جمعه، ندا عام((288)) است نسبت به جميع مردمان الى يوم القيامه و اگرمخصوص به جمعى دون جمعى مى بود يا زمانى دون زمانى، بر حكيم عليم [لازم بود] ايراد مخصصى كه اشخاص و ازمان غير مطلوب را اخراج كند.

سوم: تعليق ندا بر «الذين آمنوا» دون «ايها الناس» و «بنى آدم» اشعار است به آن كه ايمان مقتضى آنست كه بندگان قبول امر الهى نمايند، مخالفت ننمايد در هيچ وقتى از اوقات، و چون سعى به اين فريضه مزبوره مترتب است بر ايمان و مؤمن، و مادام ايمان مؤمن باقى ومستمر باشد، سعى مزبور نيز بايد مستمر باشد.

چهارم: تعليق سعى بر «نودي للصلاة» كه عبارت از اذان نماز صبح است، چنان كه صريح دو حديث صحيحى است درتهذيب((289)) مستمر و باقيست الى يوم القيامه، پس آنچه معلق بر اين باشد نيز بايد دائمى باشد تا روز قيامت، چنان كه درحديثين مزبورين مى فرمايد: «و ذلك سنة الى يوم القيامه»، پس آنچه مفسرين و فقهاء گفته اند كه: اذان زوال است((290)) باطل است، و بر فرضى كه مراد اذان زوال باشد دلالت بر استمرار مزبور مى كند، به جهت آن كه گوييم: سعى واجب معلق است بر ندا، وندا كه اذان زوال است مستمر است به بقاء «و» تجدد و استمرار زوال، و اين معنى نيز مستمر است به استمرار روز جمعه، و روزجمعه باقيست تا روز قيامت.
پس آن كه دعوى مى كند كه مخصوص به زمان حضور امام است و در زمان غيبت امام ساقطيا حرام است  باطل و مخالف كتاب
«لا ياتيه الباطل»((291)) است.

پنجم: «من يوم الجمعة» نيز دلالت بر دوام اين فريضه مى كند مادام كه «يوم الجمعة» باقى است.

ششم: «ذكر الله» دلالت مى كند بر استمرار اين فريضه، چه معلوم است كه «ذكر الله حسن و نيكو است بر همه حال»((292)). پس هرگاه امر به او شده باشد در روز جمعه، به طريق اولى حسن و واجب باشد، و در فوايد و مسائل ديگر، كه مستنبط از اين آيه شريفه مى شود، رساله [اى] على حده نوشته ام، كه مشتمل است بر اكثر مسائل نماز جمعه، پس هر كه خواهد رجوع نمايد به او((293)).

و از آيه عاشره: «فاذا قضيت الصلاة فانتشروا في الارض وابتغوا من فضل الله واذكروا الله كثيرا لعلكم تفلحون» مستفاد مى شود كه فريضه جمعه امرى است دايم و مستمر، و شبهات مشككين بى وجه است، به جهت آن كه ايشان در خطاب واحد و ندا واحد، از جمله پنج امر، چهار امر را كه: «ترك بيع» و «انتشار فى الارض» و «ابتغاء فضل الله» و «ذكر بسيار» است، در روز جمعه عام و مستمر دائمى مى دانند و اين امر از اين مجموع را كه «سعى به سوى ذكر الله» است، مخصوص به زمانى دون زمانى، و اشخاصى دون اشخاصى مى دانند، با وجود آن كه «سعى به سوى ذكرالله» مندرج است در «ذكر الله كثيرا»((294)) كه حسن است بر همه حال((295)).

و در آيه حاديه عشر: «واذا راوا تجارة او لهوا انفضوا اليها وتركوك قائما قل ما عند الله خير من الله و ومن التجارة والله خير الرازقين» توبيخ عظيم است از براى تاركين جمعه سيما جماعتى كه ترك رسول الله و ترك خطبه آن حضرت كردند و از نماز آن حضرت متفرق شدند، و تسلى است از براى جماعتى كه نماز جمعه مى كنند كه بى دماغ((296)) نشوند از اعراض معرضين، چه هرگاه ايشان تجارت و لهو را ترجيح بر نماز جمعه و خطبه پيغمبر داده اند، و به آن حضرت و اصحاب او ضررى نرسيد، پس اگر ديگران ترك نمايند جماعت اين مؤمنان [را] نيز ضررى به ايشان نمى رسد. پس اگر فرضا هيچ دليلى بر فريضه مزبوره و زجرى بر ترك آن نبودسواى اين آيه، هر آينه كافى بود بندگان خالص خدا را در وجوب سعى به اقامت آن و حرمت ترك .

باب دوم
در بيان كيفيت تضمن آيات سوره منافقين
بر مذمت تاركين جمعه

مخفى نماند كه منافقين زمان رسول(ص) جماعتى بودند كه به ظاهر اقرار به شهادتين مى كردند و در باطن معتقد نبودند و رغبت به حضور در مسجد و جماعت مؤمنان نداشته اند و در وقت عبادت مؤمنان، ايشان حاضر نمى شدند و اگر حاضر مى شدند به كراهت وكسالت بودند و متفرق مى شدند و اگر تفرقه به بدن نمى توانستند در دل متفرق و كاره بوده اند چنان كه خداى عز شانه مى فرمايد: «و اذا قاموا الى الصلاة قاموا كسالى»((297)) يعنى هر گاه برمى خيزند به نماز برمى خيزند به كسالت. و در مقام ديگر مى فرمايد: «لاياتون الصلاة الا و هم كسالى»((298)) ظاهر معنى آن كه: نمى آيند به نماز مگر در حالتى كه ناخوش مى آيد ايشان را، و به كراهت حاضر مى شوند، و اين در وقتى بود كه حضرت رسول(ص) خواهى نخواهى مردمان را امر مى نمود كه به نماز جمعه و جماعت حاضر شوند و مؤمنان به رغبت تمام حاضر مى شدند و منافقين به كراهت حاضر مى شدند.

و در حديث وارد شده است كه: «من سمع النداء فلم يجبه فهو منافق»((299))، يعنى: هركه بشنود ندا و اذان نماز را و حاضرنشود پس او منافق است. و در حديث ديگر وارد شده كه: هر كه در مسجد باشد، و اذان نماز بگويند و او بشنود و از مسجد بيرون رود پيش از نماز، پس او منافق است((300)).

و جماعتى كه در زمان رسول(ص) منافق بودند منافق به حسب تنزيل بوده اند، و در معنى ايشان بدتر از طايفه كفاراند، چه در حقيقت پيغمبرى ايشان شاك بوده اند، و به نماز آن حضرت به رغبت حاضر نمى شدند و در ظاهر خود را داخل مسلمانان مى گردانيده اند و درمقام فريب بودند با مسلمانان و در باطن كافر بودند. و همچنين در اين زمان جماعتى كه در مسجد مسلمانان به نماز جماعت و به نمازجمعه كه فريضه است حاضر نشوند، بلكه واجب ندانند، بلكه حرام دانند، در معنى نفاق اگر چه داخل باشند به سبب ترك جماعت و جمعه، وليكن مثل منافقين زمان رسول الله(ص) نيستند، مگر وقتى كه اتمام حجت بر ايشان شده باشد و انكار كنند عنادا، چنانچه اوشانى كه پيغمبر را مى ديده اند و اطاعت نمى كردند.
اما جماعتى كه در شك باشند به سبب عروض شبهات و متحير شده باشند و سه جمعه تارك جمعه باشند، منافق خواهند بود در تاويل. چنانچه صدوق در اول باب جماعت از كتاب صلاة
«من لا يحضره الفقيه» فرموده است((301))، پس اگر ايشان طالب حق باشند و بذل جهد نمايند، و حق بر ايشان ظاهر نشود تا بميرند، حق عز شانه ايشان را مى آمرزد.

و در احاديث بسيار وارد شده است كه: «آنچه در قرآن مجيد خداوند عالميان وصف كفار مى فرمايد، پس بايد كه ملاحظه نماييد، اگرشما نيز موصوف به اين صفات نيستيد.
پس خوشا
[به] حال شما، و اگر شما نيز به صفات ايشان موصوف هستيد پس بايد سعى نماييد و آن صفات را از خود ازاله نماييد.
»((302)) پس منافق بودن در تنزيل منافى ايمان است، چون منافقان كه مذمت ايشان بسيار در قرآنست، و اما منافق بودن در تاويل منافى ايمان نيست، ولكن طبع بر قلب و دورى از هدايت و غلبه شيطان و عدم قبول حسنات يا قلت ثواب و امثال آن، شايد ايشان را نيز شامل است، پس بيان مى فرمايد حق عز شانه در سوره مزبوره صفات منافقين را تا عبرت گيرند مستمعين مؤمنين و حذركنند از آن.

پس آيه اولى: «اذا جاءك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول الله والله يعلم انك لرسوله والله يشهد ان المنافقين لكاذبون» اشاره است به آن كه از جمله سمات منافقين و علامات ايشان آنست كه دل و زبان ايشان با مؤمنان، موافق نباشد بلكه زبان ايشان اقرار نمايد و دل ايشان انكار نمايد و گويند: ما با شما موافق ايم، و تملق نمايند در ظاهر، و در باطن دشمن و معاند باشند با اهل حق، پس بايد مؤمنان چنين نباشند. و همچنين هرگاه كسى مؤمن باشد و اقرار نمايد به آن كه نماز جمعه حق است و واجب است وليكن مخصوص جماعت سابقين است و ما مكلف نيستيم به آن يا مشروط به شرط است، بدون دليل از كتاب و سنت بر اختصاص و اشتراط مذكورين و سه جمعه ترك كنند، منافق اند به حسب تاويل، چنان كه در حديث واقع شده است كه: «هر كه ترك كند [نماز جمعه را] سه جمعه منافق است((303))».

آيه دوم: «اتخذوا ايمانهم جنة فصدوا عن سبيل الله انهم ساء ما كانوا يعملون» اشاره است به اين كه از جمله صفات منافقين:
قسم دروغ خوردن است و مانع شدن از راه خدا. و شكى نيست كه رفتن به مسجد و سعى كردن به سوى ذكر خدا و استماع موعظه و خطبه مشتمله بر امر به معروف و نهى از منكر
«سبيل الله» است، پس هر كه مردمان را از اين معنى برگرداند در صفات منافقين داخل است واو مصداق آيه كريمه مى تواند [با] شد.

آيه سوم: «ذلك بانهم آمنوا ثم كفروا فطبع على قلوبهم فهم لا يفقهون» اشاره است به اين كه از جمله صفات منافقين آن كه چون نفس ايشان در اول امر پاك باشداز لوث گناهان [و نا] فرمان حق مبرا اند((304)) و چون آلوده شود به وساوس شيطان و گناهان عاصى مى شوند.

و همچنين تاركين جمعه، بار اول تصديق مى كنند به نماز جمعه، به جهت آن كه علماء چون نظر به قرآن و حديث مى كنند و ملاحظه امر الهى به فعل، و نهى از ترك او مى نمايند، اطاعت مى كنند و عوام نيز تصديق ايشان مى كنند، به جهت آن كه عبادت فى نفسها مرغوب و محبوب مؤمنان مى باشد، و چون شبهات و وساوس و خطوات شياطين به ايشان مى رسد، شك مى كنند درآن و ترك مى كنند و هر چند روز رايى اختيار مى كنند: گاهى واجب عينى مى دانند در زمان غيبت، وليكن عذر مى گويند به آن كه عادلى را نمى يابيم كه نماز با او بكنيم، گويى يا مى خواهند كه مطلع شوند بر اتصاف نفس او به ملكه راسخه، و چون اين معنى مخصوص «عالم الغيب و الشهادة» است، و اطلاع بر او ممكن نيست، ترك فريضه مزبوره مى نمايند، بلكه مطلق جماعت را ترك مى كنند، و هر كه رامى بينند كه به مسجد مى رود بر مى گردانند و تشكيك در عدالت او مى كنند((305)) بلكه تمام خلايق را فاسق و خود را عادل مى دانند، و اين معنى عين فسق و محض استكبار است، و از احاديث اهل بيت اطهار مستفاد مى شود كه ترك جمعه و جماعت مؤمنين،و ارتكاب كبيره، و اصرار بر صغيره، بيرون مى برد از عدالت((306)) و مادام كه صدور اين امور از كسى ثابت نباشد، نفى عدالت او نتوان كرد، بلكه محكوم عليه به عدالت است، هر چند در واقع فاسق باشد، و جايز نيست ما را كه تجسس از حال باطن كنيم.

و همچنين گاهى واجب تخييرى مى دانند و هرگز اختيار نمى كنند و نكرده اند به جهت عذر مزبور. و گاهى منقلب مى شوند از آن و قائل به حرمت مى شوند، بعد از آن متحير مى شوند و مى گويند: نمى دانيم. و گاهى مقلد مجتهدى مى شوند كه او حرام مى داند بدون آن كه دليلى بر حرمت او داشته باشد از كتاب يا سنت كه ثقلين اند و آيات و روايات را تاويلات و تحريفات مى كنند، و تفاخر مى كنند كه: من اين معنى تازه [را] گفته ام امروز و نصب العين او ابطال و اهمال اين فريضه است و نمى دانند كه تغيير حكم شرع به دقت طبع، به جزطبع بر قلوب ثمره [اى] ندارد.

آرى، اگر ادله شرعيه كه نصوص الهيه و روايات نبويه و اخبار عترت است اگر متعارض شوند، ذهن مستقيم و طبع سليم رفع تنافى آن ها به معنى مى تواند كرد، كه با همه موافقت داشته باشد، خوب است، نه آن كه آيات و روايات متوافقه را بدون معارض، به مجرد آن كه منافى راى ايشان باشد، تاويل نمايند، و خواهند كه آيات و روايات را تابع راى خود گردانند و راى خود و راى امثال خود را اصل قرار دهند، بلكه بايد ادله شرعيه را اصل، و راى خود را تابع گردانند.

و در آيه چهارم: «واذا رايتهم تعجبك اجسامهم وان يقولوا تسمع لقولهم كانهم خشب مسندة يحسبون كل صيحة عليهم هم العدوفاحذرهم قاتلهم الله انى يؤفكون» اشاره است به آن كه از جمله صفات منافقين آنست كه غالبا خوش كلام و خوش اندام اند و مردمان بيشتر سخن ايشان را قبول مى كنند، حتى آن كه سخن ايشان پيغمبر (ص) را خوش مى نمود، و حق عز شانه حذر فرمود حضرت پيغمبر(ص) و مؤمنان را از ايشان.

و آيه پنجم: «واذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا رؤوسهم ورايتهم يصدون وهم مستكبرون» اشاره است به آن كه از جمله صفات منافقين آن كه اگر بگويند به ايشان كه:

بياييد به جايى كه مسجد است كه تا آمرزش خواهد از براى شما رسول خدا(ص) درخطبه نماز و در اين زمان استغفارى كه علماء مى كنند در خطبه نماز است سرهاى خود را مى جنبانند و بر مى گردانند و اعتقاد نمى كنند و مردم را از حق برمى گردانند و خود را بزرگ مى شمارند.

و از اين آيه ظاهر مى شود كه در خطبه استغفار و طلب آمرزش از براى مؤمنان بايد كرد و از اين آيه مستفاد مى شود كه سبب عدم مغفرت گناهان ايشان چهار چيز است:

اول: نيامدن به محل استغفار، كه مسجد و خانه خدا است،
دوم: ترك حضور به نماز جمعه و خطبه است،
سوم: مردم را از مسجد برگردانيدن، چهارم: استكبار كردن از قبول حق.

و آيه ششم: «سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم لن يغفر الله لهم ان الله لا يهدي القوم الفاسقين» اشعار است به آن كه جماعت مذكوره فاسق اند، و گناهان ايشان آمرزيده نمى شود مادامى كه توبه نكنند، پس شهادت ايشان مسموع نباشد و نماز جماعت با ايشان نبايد كرد و مال يتيم به تصرف و ضبط ايشان نتوان داد و امثال اينها، و توبه ايشان اينست كه به جماعت مساجد و جمعه حاضر شوند وديگران را از خانه و راه خدا[ى] تعالى برنگردانند و استكبار نكنند از قبول حق.

اگر گويند: بنابر آنچه در آيه مى فرمايد، دليل است بر آن كه شرط است رفتن به نزد پيغمبر(ص) يا نايب آن كه اميرالمؤمنين است كه قائم مقام او است، و همچنين شرط است استغفار آن حضرت و در زمان غيبت كه به خدمت ايشان رسيدن ممكن نيست، ساقط باشد.

جواب: آنكه علماء قائم مقام امام، و امام قائم مقام رسول الله است، به جهت آن كه در احاديث بسيار وارد شده است كه:
«كسى كه قدرى از احاديث ما داند نايب ما است.»((307)) و حكم به نيابت مطلق است، پس شامل جمعه بوده باشد.

ديگر: شما نيز قائل هستيد كه ضبط مال ايتام و قضاء بين الناس و امثال آن منصب امام(ع) است و مع هذا بر علماء واجب مى دانيد قيام به اين امور، و دليلى بر اخراج جمعه از اين امور نيست.

و ديگر: اگر خطاب «استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم» و امثال آن، خصوص حضرت [را] اراده مى كند، لازم مى آيد كه حضرت اميرالمؤمنين و ساير ائمه طاهرين و جميع ماذونين، به اعتقاد شما داخل نباشند و هيچ كس قائل به اين نيست و چون ايشان داخلاندجزما، معلوم مى شود كه خصوصيت مقصود نيست، «چون» اگر خصوصيت مقصود بود، منافى احاديث بسيار بود كه مفيد عموم است.

4 و ديگر: در احاديث((308)) حضرت رسول(ص)«است» كه مى فرمايد: «اللهم ارحم خلفائي. قيل: يا رسول الله، و من خلفاؤك؟ قال: الذين ياتون من بعدي يروون حديثي و سنتي((309))».

و مراد از«علماء» كسى است كه خطيب باشد و قدرى علم به احاديث اهل بيت رسالت داشته [و] قدرت بر انشاء خطبه داشته باشد وعربيت داند كه لحن در قرائت نكند، به جهت آن كه ايشان در اكثر امور شرعيه قائم مقام ائمه اند و اگر در زمان و مكان غيبت ساقطياممنوع مى بود، البته واجب بود كه دليلى بر آن نصب نمايند و بفرمايند كه: از ايشان ساقط است، و چون ادله عامه بر فعل وارد شده، ومطلقا رخصتى در ترك وارد نشده است، مگر از براى كور و لنگ و امثال آنها، پس اگر از ديگران ساقط مى بود البته ذكر مى كردندرخصتى در ترك.

و در آيه هفتم: «هم الذين يقولون لا تنفقوا على من عند رسول الله حتى ينفضوا والله خزائن السماوات والارض ولكن المنافقين لايفقهون» اشعار است به آن كه از جمله صفات منافقين آن است كه منع مى نمايند از احسان كردن به مؤمنان، تا شايد ترك كنند اجتماع به نماز و استماع خطبه را و متفرق شوند از يكديگر و ترك كنند عبادت مزبوره را.

و در آيه هشتم: «يقولون لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل والله العزة ولرسوله وللمؤمنين ولكن المنافقين لا يعلمون» اشعاراست به آن كه از جمله صفات منافقين آن است كه خود را عزيزترين خلق مى دانستند و اهل حق را ذليل ترين مى دانستند و هميشه درصدد اذلال و اهانت ايشان بودند و مى باشند، پس هر يك از تاركين جمعه كه خود را اعز و اغلب دانند و در صدد اذلال و اهانت واخراج و منع فاعلين جمعه باشند، در معنى، در صفت منافقين داخلاند، لازم نيست كه ايشان منافقين زمان رسول الله(ص) يا مثل ايشان باشند، به جهت آن كه ايشان در باطن معتقد«به» رسالت نبوده اند و تاركين جمعه بحمدالله تعالى معتقد هستند، پس اگر در بعضى صفات مشاركت داشته باشند بايد متنبه شوند و بدانند كه اين صفات منافقين است و از آن توبه كنند، چنان كه در حديث وارد شده است كه: «هر كه غش كند با مسلمانان يعنى در مقام فريب دادن ايشان باشد با يهود محشور شود.»((310)) و از اين جا لازم نمى آيدكه مسلمانى كه يك بار فريب دهد مسلمانى را، در جهنم با يهود در يك مرتبه باشد، بلكه مراد اينست كه اين صفت اغلب يهود است ونبايد مسلمان با ايشان در صفات ذميمه شريك باشند.

و چون در اين سوره صفات منافقين در ضمن هشت آيه مذكور شد و تنبيه فرمود كه اين صفات، صفات منافقين است و مؤمن از اينهابايد مبرا باشد و هر كه از اين صفات خود را پاك ساخت داخل در مؤمن خواهد بود و صلاحيت نداى خوش اداى تعالى خواهد داشت به «يا ايها الذين آمنوا» و به جان اجابت مى فرمايد و به زبان «لبيك» مى گويد و به دل و اعضاء و جوارح، سعى و به مقتضاى او عمل مى نمايد.

بدانكه چون در سوره جمعه در ضمن هشت آيه اشعار نمود به اصول ايمان و غير آن، كه همه به منزله مقدمات اند از براى سعى به ذكرخداى تعالى كه فريضه جمعه است كه هر كه معتقد شود به آنها اجابت نداى خوش اداى حق عز شانه مى نمايد، لهذا مترتب ساخت بر آن، آيه نهم: «يا ايها الذين آمنوا» كه به منزله نتيجه مقدمات مزبوره است، به جهت آن كه:
در آيه اولى: اشعار به توحيد است،
و در ثانيه: به رسالت و امامت و هدايت،
و در ثالثه: تاييد شريعت و استمرار و دوام آن،
و در رابعه: به اختلاف مراتب انسان به زيادتى بعضى بر بعضى و مراتب علم و فضل بعضى بر ديگر، پس شبهه كفار به آن كه حقيقت افراد يكى و او نسبت به افراد متحد و مساوى است، پس تفضيل بعضى بر بعضى ممتنع است، مدفوع است به آن كه اين در صورتى است كه ما خداى تعالى را فاعل موجب دانيم
((311)) و اين غلط است، بلكه فاعل مختار است و به هر كه مى خواهد فضل خودرا مى دهد،
و در خامسه: به آن كه عمل به فروع شريعت از لوازم ايمان است، و در سادسه: به آن كه از لوازم ايمان ترك استكبار از قبول حق و عمل به آنست،
و در هفتم: به آن كه گناهان مانع ولايت حق مى شود. پس لازم است او را رفع گناهان،
و در هشتم: اقرار به معاد و حساب و ميزان اعمال و بهشت از براى مطيعين و جهنم از براى عاصين.

همچنين در سوره منافقين در ضمن هشت آيه اشاره مى فرمايد به علامات منافقين:

اول: آن كه در زبان اگر تصديق حق و اهل حق مى نمايد، ليكن در باطن كاذب اند.
دوم: آن كه قسم دروغ بسيار مى خورند، و مردمان را از راه خدا باز مى دارند، و از آن جمله است سعى به ذكر خداى تعالى به مساجد وعبادت، و شنيدن سخن حق و موعظه.
سوم: آن كه گاهى اقرار مى كنند به حق بعد از آن انكار مى كنند، و باطل را ترجيح مى دهند بر او.
چهارم: آن كه ظاهر ايشان با وجود آنچه مذكور شد، خوب و خوشاينده است، و سخن ايشان مقبول مى نمايد.
پنجم: آن كه طلب آمرزش از تقصيرات نمى كنند بلكه تقصير به خود راه نمى دهند، و ديگران را نيز مانع مى شوند از رفتن به خانه ى خدا و طلب آمرزش كردن.
ششم: آن كه استغفار ديگران فايده به حال ايشان نمى كند، چه ايشان اقرار به تقصير خود ندارند و از خانه خدا و ذكر خدا دورى مى كنند.

هفتم: آن كه منع مى كنند ديگران را از احسان به مؤمنين و غرض ايشان متفرق شدن مؤمنان است.
هشتم: آن كه خود را عزيز مى دانند و ايشان را ذليل مى دانند.

پس هر كه دانست كه اينها صفت نفاق است و از همه احتراز كرد و خود را پاك ساخت، مؤمن خواهد بود. اجابت نداى خوش ادا در آيه نهم: «يا ايها الذين آمنوا لا تلهكم اموالكم ولا اولادكم عن ذكر الله ومن يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون» مى نمايد وليكن شايد غافل شود به سبب اشتغال به حفظ مال و تربيت اطفال، و فراموش كند از سعى به «ذكر الله»، لهذا تنبيه فرموده است مؤمنان را كه: مبادا به سبب اموال و اولاد از رفتن به ذكر خدا غافل شويد.

و از اين جا((312)) لازم مى آيد كه هرگاه مالى داشته باشد كه اگر به نماز جمعه برود، دزد مى برد، و فرزند بيمار دارد كه اگر به نماز جمعه مى رود تلف مى شود، بايد به نماز حاضر شود و دست از مال و فرزند بردارد.

جواب آنكه: ظاهر مساله آنست كه محافظت مال و ولد مذكورين واجب است اگر جمع ممكن نباشد، وليكن اگر در سفر باشد نمازجمعه ساقط است و اگر در حضر باشد نادر است كه به سبب حضور در جمعه خوف تلف مال بود و كسى غير مكلف به جمعه به هم نرسد كه محافظت مال كنند. و اما اگر شخصى باشد كه اگر به جمعه حاضر شود خوف تلف آن شخص است نماز جمعه ساقط است،به جهت وجوب محافظت نفس محترمه از تلف و منافات با آيه ندارد، چه در آيه منعى نيست از حفظ و تربيت مذكورين، بلكه منع است از غافل ساختن اموال و اولاد شما را از ذكر خداى، به اين روش كه بدون ضرورت ترك ذكر بكنند، به جهت آن كه شكى نيست كه در حالت اضطرار به موجب «الضرورات تبيح المحظورات»((313)) ترك سعى واجب است چنان كه تقيه نيز از جمله ضرورات مجوز ترك سعى است.

اگر گويند: چرا ازواج را نفرموده اند با وجود آن كه ازواج بيشتر مردان را از راه حق دور و به باطل امر مى نمايد؟
جواب آن كه: مى تواند بود كه مراد از اولاد در اين مقام، اولاد هر والدين بوده باشد و ظاهر است كه زنان اولاد والدين خود اند، و اضافه او به مخاطبين به جهت
«ادنى ملابسة»((314)) او است به مخاطبين يا به اعتبار آنكه هر چند زنان ازواج بعضى مخاطبين بوده باشند، اولاد مخاطب ديگر خواهند بود، پس به اين اعتبار اولاد مخاطبين بوده باشد و در اين هنگام جميع بنى آدم داخل خواهند بود، به جهت آن كه بر اولاد هر يك صادق است.

و تعبير از صلاة به «ذكر [الله]» به جهت آنست كه دلالت كند بر اين كه صلاة جمعه ذكرى بيش نيست، كه محل تشكيك باشد، چنان كه گذشت، و هر كه غافل كرده باشند او را، و ترك كند نماز جمعه را، پس همين ايشان زيان كارند، هم در دنيا، به جهت آن كه به تجربه رسيده است كه هر كه در روز جمعه به سودا و معامله مشغول شود، به حيثيتى كه محروم شود از جمعه، نقصان عظيم به او مى رسد، چنان كه در شرح لمعه فرموده كه: «قومى سفر كردند در وقت زوال جمعه قبل از نماز، به زمين فرو رفتند و جمعى ديگر آتشى به خيمه ايشان افتاد بدون آن كه آتش ببينند.»((315)) و حقير از كسى شنيدم كه شخصى قبل از زوال جمعه سفر كرد و دزدى بر او زد واو را شهيد كرد.

و هم در آخرت زيان كارند كه از نعيم بهشت محروم خواهند «شد.» و ظاهر عبارت اقتضاء مى كند كه معنى اين باشد كه: هر مالى و اولادى كه مشغول گردانيد آباء خود را، زيان كار بوده باشند، به اين معنى كه مال و اولاد كذايى بى بركت و نابود خواهد بود.

و در آيه دهم: «وانفقوا من ما رزقناكم من قبل ان ياتى احدكم الموت فيقول رب لولا اخرتني الى اجل قريب فاصدق واكن من الصالحين» اشعار است به آن كه آدمى در معرض فنا و زوال است و آن روز پيشمان مى شود از ترك فرايض، چون زكات و صلاة جمعه، در وقتى كه فايده [اى] حاصل نشود و فرصت از دست رفته باشد.

پس ظاهر مى شود كه صلاح مشروط به دو چيز است: انفاق و ذكر الله، پس هر كه ترك هر دو يا احدهما كند از جمله خاسرين وطالحين خواهد بود.

و در آيه يازدهم: «ولن يؤخر الله نفسا اذا جاء اجلها والله خبير بما تعملون» اشعار است به اين كه پشيمانى بر ترك طاعت و زكوات در شهور و سنوات گذشته آن، عمر بى فايده است، و چيزى بر خداى تعالى مخفى و پوشيده نيست، پس هر هفته كه از عمر گذشته و ترك فريضه الهى شده در نزد حق تعالى محفوظ است و به عدالت حساب و عقاب خواهد كرد.

خاتمه

هر چه مذكور شد از تحريض و ترغيب در ذكر خداى تعالى و تشنيع از تلهى و اعراض از آن، و ترجيح لهو و تجارت بر آن،خصوصيت ندارد به نماز جمعه، بلكه هر چه ذكر بر او صادق است، داخل در ذكر كلى است، مثل نماز در اول وقت كردن و نمازجماعت و قرآن خواندن و گوش به خواندن قرآن دادن و همچنين حديث گفتن و شنيدن و دعا كردن و مطالعه علم دين و قرآن وحديث و افاده و استفاده آنها و همچنين عيادت مريض و تغسيل و تجهيز و صلاة و تكفين و دفن و قضاى حاجت مؤمنان قربتا الى الله وتصدق كردن و زكات و روزه و حج و استغفار و زيارت ائمه طاهرين و صله رحم قربتا الى الله و همچنين اعانة مظلوم و ضبط مال يتيم ومطلق مال مسلم و رد امانت به صاحب «آن» و بناء مسجد و مقابر و مدارس و اوقاف و صدقات جاريه و تصنيف كتب علم دين، همه اينها ذكر الله است و هر چه خلاف((316)) اينها است ذكر شيطان است، پس هر كه اختيار ذكر الله كند مستحق ثواب هاى غيرمتناهى است و هر كه اختيار خلاف او كرد، در بعضى از صفات منافقين شريك است و شايد كه بعضى از اينها كه «ما صد عن ذكرالله»((317)) است ذكر شيطان شود در بعضى اوقات، چنان كه در وقت نماز مشغول مطالعه شود يا صله رحم به مال حرام كنديا نماز نافله كند در وقت نماز جمعه تا آن كه نماز جمعه اش فوت شود، پس در بعضى از وعيد منافقين داخل است.