- پاورقى
1- تاريخ دمشق ،ج 42 ،ص 241، بشارة المصطفى، ص 149.
2- فضائل الصحابه ، ج2، ص654 ، ذخائر العقبى، ص 154 و
الرياض النضرة، ج 3، ص196 و المناقب ابن مغازلى، ص 288.
3- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج12، ص 82.
4- المناقب، ج2، ص 31 و بحارالانوار، ج 40، ص 147.
5- سنن ابى داود، ج 3، ص38، ح 2582،السنن الكبرى، ج10،
ص 236، ح 20487، مسند ابن حنبل، ج 1، ص 236، ح 882،
ومنابع ديگر.
6- الارشاد، ج1، ص 35، المناقب ابن شهرآشوب، ج2، ص 38،
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج20، ص 283.
7- كافى ، ج7، ص 406.
8- ص، آيه 26.
9- تحف العقول، ص 136، بحارالانوار،ج 77، ص 251، ح 1.
10-همان.
11- همان.
12- مسند الامام على، ج6، ص 498.
13- كافى، ج7، ص 413،باب ادب الحكم، ح 1.
14- دعائم الاسلام، ج2، ص 540.
15- كافى، ج 7، ص 413، باب ادب الحكم، ح1.
16- وسائل الشيعه، ج 27، ص 240، چاپ آل البيت.
17- الكامل فى التاريخ،ج 2، ص 443.
18- تهذيب الاحكام،ج 1، ص 227، ح 547، المناقب ابن
شهرآشوب، ج2، ص 141، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 308.
19- كافى، ج7، ص 413، باب ادب الحكم، ح 3.
20- المناقب، ص 9998، ربيع الابرار، ج3، ص 595، شرح نهج
البلاغه، ج17، ص 65 .
21- كافى، ج 7، ص 413، ح 4.
22- دعائم الاسلام،ج 2، ص 534.
23- وسائل الشيعه، ب1 از ابواب آداب القاضى، ح 1، كافى، ج7،
ص 413، باب ادب الحكم، ح1.
24- بحارالانوار، ج77، ص 251، باب عهد امام(ع) به مالك
اشتر.
25- وسائل الشيعه، ج 27، باب 9 از ابواب آداب القاضى، ح1.
26- دعائم الاسلام، ج2، ص 527.
27- تهذيب الاحكام، ج6، ص 226، ح1(541).
28- عوالي اللئالي، ج2، ص 343، ح 5.
29- وسائل الشيعه، ج 18، ص 318، كتاب حدود، باب 10 از
ابواب مقدمات حدود، ح 2.
30- همان، ج18، باب 30 از ابواب حدالسرقة، ح 3.
31- همان، ج18، باب 24 از ابواب مقدمات حدود، ح 1.
32- تحف العقول، ص 177، بحارالانوار، ج 33، ص 586.
33- مستدرك الوسائل، ج11، ص 177، ح 12681.
34- بحارالانوار، ج 39، ص 351، نهجالبلاغه، خطبه 37، ص
89.
35- تهذيب، ج 10، ص 152.
36- وسائل الشيعه، ج 14، باب 1 از ابواب مقدمات النكاح، ح 2،
ص 3.
37- همان.
38- همان، ح 6.
39- همان، ص 33، باب 15 از ابواب مقدمات النكاح، ح 1.
40- همان، ص 33.
41- همان.
42- همان، ص 14، باب 6 از ابواب مقدمات النكاح، ح 2.
43- منافقون، آيه 9.
44- خلاف، ج 4، ص 359، مساله 143.
45- مختلف الشيعه، ج 2، ص 86، چاپ حجرى.
46- همان.
47- المغنى، ج 8، ص 132.
48- مستدرك الوسائل، ج 2، ص 547.
49- وسائل الشيعه، ج 14، ص 106.
50- سنن بيهقى، ج 7، ص 417.
51- همان.
52- وسايل، ابواب مقدمات نكاح، باب 75.
53- وسائل الشيعه، ج 20، باب 75، از ابواب مقدمات نكاح، ص
149، ح2.
54- همان، ح 3.
55- تفسير الميزان، ج 8، ص 326 320.
56- وسائل الشيعه، ج 20، باب 75 از ابواب مقدمات نكاح، ص
150، ح 4.
57- همان، ح 5.
58- تفسير الميزان، ج 14، ص 340.
59- وسايل الشيعه، خبر دوم از باب 75.
60- منهاج الصالحين، ج 2، ص 320.
61- كلمات سديده في مسائل جديده، محمد مؤمن قمى،
چاپ انتشارات جامعه مدرسين، ص 85.
62- وسائل الشيعه، ج 1، ص 211.
63- همان.
64- وسائل الشيعه، ج 14، ص 172.
65- همان، ص 142.
66- وسائل الشيعه، ج 19، ص 15.
67- همان، ج 2، باب 33 از ابواب الحيض، ص 582.
68- وسائل الشيعه، ج 18، باب 12 از ابواب حد الزنا، خبر
هشتم، ص 372.
69- بنان آن طور كه در معجم رجال حديث جلد3، صفحه
367 آمده، لقب عبداللّه بن محمد بن عيسى است و مورد
وثوقمىباشد.
70- وسائل الشيعه، ج 18، باب 12 از ابواب حد الزنا، خبر هشتم،
ص 381.
71- همان، ج 28، ص 108، چاپ آل البيت.
72- وسائل الشيعه، ج 17، باب هشتم از ابواب موانع ارث، ح1.
73- اين نوع معاملات در اصطلاح اقتصادى قرارداد اختيار يا
قرارداد حق انتخاب (;17#÷ذرخژرتژحچزژذرا
وستد تامينى يا خريد و فروش تامينى (;17#÷خذخخححب
مىشوند و قراردادهاى ناظر به آينده (;17#÷ژحزسژسبژحچزژذرا
هستند و درزمره بازارهاى آتى (;17#÷حزسژسبژحدزچت
مىشوند و معمولا به اين منظور انجام مىگيرند كه خطرات
احتمالى ناشى ازتغيير قيمتها را به حداقل ممكن كاهش
دهند، بنابراين ، اين گونه معاملات روشى براى تحويل كالا در
آينده هستند كه البته با بيع سلفكه آن نيز مىتواند نوعى داد
و ستد تامينىباشد و در قالب بازارهاى آتى مىگنجد، تفاوت
دارند، زيرا در سلف فروشى، مبيع كه كالايىكلى است، به طور
قطعى معامله مىشود. البته با لحاظ اين خصوصيت كه ثمن به
صورت نقد پرداخت مىشود ولى تحويل كالا درآينده است. اما
در اينجا مثمن كه عبارت از حق خريد يا فروش كالاست نه
خود كالا، كلى نيست بلكه مشخص و معين است و
مؤجلنمىباشد بلكه حال است. ديگر اينكه در بيع سلف يك
عقد وجود دارد ولى در اين نوع معاملات براى خريد كالاى
مورد نظر عقدمجزايى لازم است. مانند آنكه توليد كنندهاى
مىداند كه شش ماه ديگر به يك صد هزار يورو نياز پيدا
مىكند از اين رو براى اينكه خودرا از نوسانات نرخ ارز مصون
نگه دارد، هم اينك، به قيمت مثلا يك ميليون ريال، حق خريد
ارز مزبور در شش ماه بعد را به قيمتى كههم اكنون بر آن
توافق مىكنند (مثلا هر يورو نه هزار ريال)، از دارنده ارز
خريدارى مىكند. اگر خريدار ارز در شش ماه بعد
ملاحظهكند، با توجه به نوسانات نرخ ارز، براى وى به صرفه
است كه ارز مزبور را با قيمت مورد توافق (هر يورو نه هزار
ريال) خريدارى نمايد،اقدام به خريد مىكند و دارنده ارز
موظف است ارز مزبور را به وى بفروشد، ولى اگر مشاهده
كند كه نرخ ارز كاهش يافته است و ديگرخريد ارز با قيمت
مزبور براى وى به صرفه نيست، مىتواند از خريد ارز خوددارى
كند.(مترجم)
74- مائده، آيه 1.
75- بقره، آيه 275.
76- كتاب المكاسب، ج6، ص 10، تحقيق و تعليق سيد محمد
كلانتر، مؤسسة النشر للمطبوعات، بيروت.
77- تعليقة المكاسب، ج 1، ص 13 12.
78- همان.
79- وسائل الشيعه، ج 11، باب 12 از ابواب امر ونهى از كتاب
الامر والنهي، ح2 ، ص 424.
80- همان، ح3 ، ص 424.
81- نساء ،آيه 29
82- همان.
83- مائده، آيه 1.
84- اعراف، آيه 80 و 81.
85- نمل، آيه 54 و 55.
86- وسايل،ج20،باب 18 از ابواب نكاح محرم،ح1.
87- همان، باب 20 از ابواب نكاح محرم،ح2.
88- همان، باب 20 از ابواب نكاح محرم، ح3.
89- مؤمنون: آيه 7.
90- ر.ك: لسان العرب، ج12، ص358.
91- وسايل،ج 20، باب 20 از ابواب نكاح محرم، ح3 .
92- همان،ج 28، باب 1 از ابواب حد لواط، ح2.
93- همان، باب 1 از ابواب حد لواط، ح1.
94- همان، باب 1 از ابواب حد لواط، ح3.
95- همان،، باب 1 از ابواب حد لواط، ح6.
96- همان، باب 1 از ابواب حد لواط، ح7.
97- همان، باب 1 از ابواب حد لواط، ح8،.
98- همان، باب 3 از ابواب حد لواط، ح2.
99- همان، باب 3 از ابواب حد لواط، ح7.
100- همان، باب 3 از ابواب حد لواط، ح8.
101- همان، باب 1 از ابواب حد لواط، ح2.
102- همان، باب 2 از ابواب حد لواط، ح2.
103- وسايل،ج 28، باب 1 از ابواب حد لواط، ح4.
104- همان، باب 1 .
105- همان، باب 1.
106- جامع الرواة.، ج2، ص 251.
107- وسايل،ج 28، باب 1 از ابواب حد لواط، ح5.
108- همان، باب 2 از ابواب حد لواط، ح 1.
109- همان، باب 2 از ابواب حد لواط، ح2.
110- همان، باب 3 از ابواب حد لواط، ح3.
111- همان، باب 1 از ابواب حد لواط، ح1.
112- همان، باب1، ح4 .
113- در يك نسخهاى ((اهداء)) ثبت شده و در نسخهاى ديگر
((دهداه)) و نسخه سوم ((اهذاب)) ذكر شده است ، كلمه
نخست بهمعناى كشتن به واسطه پرت كردن از كوه است، و
كلمه دوم به معناى غلطاندن از كوه و كلمه سوم به معناى
حركت دادن با شتاب است،طبق آنچه محشى در وسائل
الشيعه ذكر كرده است.
114- وسايل،ج18، باب 5 از ابواب حد لواط، ح1.
115- همان، باب 16 از ابواب حد زن، ح1.
116- همان، باب 3، از ابواب حد لواط، ح3 .
117- وسايل،ج18، باب6، ابواب حد مرتد، ح 2.
118- مبسوط، ج 8، كتاب الحدود، تصحيح و تعليق محمدباقر
بهبودى، چاپ حيدرى، ص 7.
119- ارشاد الذهان، ج2، كتاب الحدود، چاپ جامعه مدرسين،
ص 175.
120- تلخيص المرام في معرفة الاحكام، ص 320و321.
121- شرايع الاسلام، ج4،ص160.
122- كنزالعرفان فى فقه القرآن، ج2، كتاب الحدود، ص 340.
123- فقه القرآن، ج2، كتاب الحدود، باب الحد فى اللواط
والسحق، ص 367، چاپ خيام.
124- فقه القرآن، راوندى، ج2.
125- جواهر الكلام،ج4،ص376.
126- وسايل،ج 28، باب 3 ازابواب حد لواط، ح6.
217- ايضاح الفوائد فى شرح اشكالات القوائد، ج4،ص 429.
218- جواهر الكلام، ج4، ص600.
129- شرح لمعه، ج9، ص 333 334، چاپ ده جلدى.
130- مجمع الفائدة و البرهان، ج7، ص259.
131- الكافى، ج4،ص505، ح3، تهذيب الاحكام، ج5،ص27 و
272 ،ح809، چاپ غفارى، وسائل الشيعه، ج14،ص 215و
238،ابواب الحلق و التقصير، باب2،ح1 و باب 15،ح1.
132- وسيلة النجاة، ج3،ص 247 248، فصل في عدة الفراق،
مساله 6.
133- همان، ج3،ص 257 258، القول في عدة وطء الشبهة،
مساله 6.
134- تحرير الوسيله، ج2،ص 319، فصل في عدة الفراق، مساله
8.
135- همان، ج2،ص 328، القول في عدة وطء الشبهة، مساله
6.
136- العروة الوثقى، ج،ص 616، احكام الحائض، الحادى عشر،
چاپ 6 جلدى جامعه مدرسين.
137- العروة الوثقى، ج3،ص 56، فصل في صلاة الآيات، مساله
20.
138- تحرير الوسيله، ج2،ص 311، القول في شروطه، مساله
12.
139- آيتاللّه شبيرى زنجانى.
140- تحرير الوسيله، ج2،ص 311، القول في شروطه، مساله 11.
141- امروزه پارهاى از محققان ميان تاريخىگرى يا تاريخى
نگرى(;17#÷ذژخحخزرژژخخ ;16#÷ ) و تاريخ زدگى(;17#÷ذژخزرژژخخ
تفاوتمىنهند.
142- انديشه ورزى تاريخى يا پديدار شناختى (
;17#÷دچحخخردرذحذرذحخت;16#÷
با نهضت فلسفىبه همين نام قرابت مىيابد (ر.ك:
پديدارشناسى، ص95) نه هر نوع تحقيق توصيفى درباره
موضوعى معلوم كه از ديرباز هم وجود داشتهاست و صرفا كار
گزارشگرى را به عهده دارد. به هر حال مراد ما روشى است
كه به كمك توصيف و پديدارشناسى به سراغ تحليلانديشه و
در نهايت تامل در آن مىرويم. بررسى ماهيت روش تاريخى و
پديدارشناسى در تحقيقات علمى، نوشتار مستقلى رامىطلبد.
143- در مقابل، ديدگاه ديگرى وجود دارد كه مىگويد:
تاريخ يك علم در پژوهشهاى علمى و رسيدن به ديدگاه
صواب و دور شدناز نظرگاه خطا، تاثيرى ندارد. باورمندان به
اين ديدگاه بر آنند كه امروزه مثلا وقتى سخن از رياضيات
مىگوييم مقطع كنونى آن را درنظر مىگيريم بقيهاش
تاريخ رياضيات است يا زمانى كه سخن از علم اصول
مىگوييم مراد اصولى است كه دست ماست،
يعنىمجموعهاى از قضايا و مباحث كه در دست ماست و
گفتههاى سيد مرتضى مربوط به تاريخ علم اصول است. اينان
معتقدند كه به يك علماز جنبههاى گوناگونى مىتوان
نگريست و لذا هم مىتوان علم را فعاليت علمى عالمان دانست
و هم مجموعهاى از قضايا خواند و همينطور مىتوان آن را
يك وجود جارى دانست يا تنها يك وجود مقطعى شمرد. با اين
حال بر اين نكته پاى مىفشرند كه براى ما مهم آناست كه
كدام منظر به كار ما مىآيد. به عنوان مثال در علمى مثل
اصول، وقتى به عنوان وسيلهاى براى استنباط فقهى به آن
نگاه مىكنيم،به تاريخش نيازى نداريم تاريخ اصول به درد ما
نمىخورد ما الان با نهايىترين نتايج علم اصول كار داريم. يك
مجتهد مىخواهد بااستفاده از نهايىترين بحثهاى استنباطى
حجت تحويل بدهد از اين رو نگاه تاريخى در اين جهات
سودمند نيست.
اگر چه پارهاى از دغدغههاى مطرح شده در اين ديدگاه در
خور توجه است اما آن در برابر افراط پارهاى از تاريخ نگران و به
يك معناتاريخ زدگان به جانب تفريط رفته است. نقد و بررسى
ديدگاه مذكور مجال ديگرى مىطلبد و در اين مقام تنها به
چند نكته كوتاه اشارهمىكنيم:
الف) همواره كل پروسه تاريخى در يك مورد خاص نام علم به
خود مىگيرد، مثلا به كل پروسهاى كه مسائل اصولى در
طول تاريخگذرانده است ((علم اصول)) مىگويند. روشن
است كه امروزه از هر اصولى پرسيده شود كه الذريعه چيست؟
در پاسخ خواهد گفت:كتابى است در علم اصول و نه صرفا
كتابى در تاريخ اصول. در عين حال بايد توجه داشت كه كلام
ما دال بر نفى علمى به نام تاريخ اصولنيست و اين اصطلاح در
جاى خود درست است. اما همانطور كه در بخش نخست
نوشته حاضر توضيح داديم كار تاريخى در هر علمبه چهار
صورت ممكن است.
با توجه به اين نكته بايد اشاره كنيم كه اصطلاح تاريخ يك علم،
مثل تاريخ اصول كه امروزه در فضاى علمى ما رايج است اغلب
به سهقسم نخست از كار تاريخى يعنى بررسى ادوار و تطورات
علم، نگاهى به انديشمندان علم و كتبى كه در آن علم در
طول تاريخ نگاشتهشده ناظر است. سه قسم مذكور اگر چه
در حد خود ارزشمندند و مقدمه رسيدن به قسم چهارم، يعنى
پژوهش تاريخى در علم ،بهشمار مىروند اما به لحاظ ارزشى
به پايه اين قسم نمىرسند و آنچه تاريخ نگران يا پديدار
شناسان تاريخى به آن باور دارند و راهصحيح پژوهش علمى
مىخوانند، همين قسم اخير است يعنى پژوهش، توصيف و
تحليل مسائل علم در بستر تاريخ و با نگاه تاريخى.روشن است
كه تاريخ اصول به معناى دوم كه در واقع از منظر تاريخ باوران
علم چيزى جز اين نيست بسيار متفاوت از تاريخ اصول
بهمعناى سه قسم نخست است. از اين رو نبايد بين دو اصطلاح
مذكور و چهار قسم كار تاريخى خلط كرد و نقد به يك
اصطلاح از آن رابه اصطلاح ديگر يا اشكال به يك قسم را به
اقسام ديگر سرايت داد.
ب) طبق اين مبنا كه اصول ديروز ديگر تاريخ اصول است، آيا
اگر بحثى در اصول ديروز متداول بود و در اصول امروز وجود
نداشتلزوما به بهانه آنكه آنچه در گذشته وجود داشت تاريخ
اصول است نبايد وارد اصول امروز شود؟! به عنوان نمونه بحث
حظر و اباحه كهامروزه در اصول مطرح نيست در حالى كه به
نظر مىرسد بايد دوباره در اصول مطرح شود. آيا به بهانه اينكه
اين بحث جزء تاريخاصول است و اصول امروز كه به عنوان
نهايىترين نتايج به دست آمده در اين علم است اما اين بحث را
ندارد، بايد از آن دورىجست!
ج) آيا آنچه امروزه به نام اصول مطرح است جز اين است كه
وامدار اصول گذشته و بر گرده آن سوار است؟ و آيا اغلب
مسائل اصولامروز، همان مسائل اصول ديروز نيست؟ اگر
هست پس چگونه در فهم عميقتر مسائل يك علم و رسيدن به
ديدگاهى صائبتر در آننيازى به در نظر گرفتن تاثيرات
اجتماعى و شرايط زمانى و مكانى و انگيزهها و اهداف محققان
اصولى در طرح آن مسائل در طولتاريخ نيست؟!
بارى، نزاعهاى متعدد و متنوع ديگرى درباره بحث تاريخ نگرى
يا تاريخ باورى در علوم و ماهيت آن، سبب فايده دارى و بى
فايدگى آنشده است كه در اين مقال نمىگنجد و مكتوب
مستقلى مىطلبد.
144- استاد محمد ابوزهره تحقيقات بسيار گرانبهايى در
رشتههاى مختلف علوم اسلامى از جمله اصول فقه دارد. وى
در مقدمهكتاب ((اصول فقه)) خود بحثهايى درباره تاريخ
اصول بيان داشته است.
استاد شعبان اسماعيل نيز از محققان بنام معاصر است و
كتابهاى بسيارى تاليف كرده است. وى كتابى با نام ((علم
الاصول، تاريخه ورجاله)) دارد كه به تاريخ اصول اهل سنت
پرداخته است.
145- كتابشناسى اصول فقه شيعه، مهدى مهريزى، كنگره
جهانى بزرگداشت دويستمين سالگرد تولد شيخ انصارى،
اول،1373.
146- جامع المدارك، سيد احمد خوانسارى، ج7، ص20، تكملة
المنهاج، سيد ابوالقاسم خويى، ج1،ص178.
147- النقد و التفريعات، سيد محمد وحيدى، ص18، تكملة
المنهاج، ج1،ص177.
148- تحرير الوسيله، امام خمينى، ج2، ص48.
149- جواهر الكلام، ج4، ص239 240.
150- شرح قانون مجازات اسلامى، سيد فتاح مرتضوى، بخش
حدود، ص30.
151- جواهر الكلام،ج4،ص297.
152- اسس الحدود و التعزيرات، تبريزى، ص73، مبانى تكملة
المنهاج، سيد ابوالقاسم خويى، ج،ص178.
153- جامع المدارك،ج7،ص20.
154- وسائل الشيعه،ج18،ص488.
155- بايستههاى حقوق جزا، آيت اللّه هاشمى شاهرودى،
ص187.
156- القواعد الفقهيه (بجنوردى)، ج 5، ص 249.
157- مائة قاعدة فقهيه (مصطفوى)، ص 23.
158- العناوين (مير فتاح مراغى)، عنوان 25.
159- مانند اين موارد: جواهر، ج 29، ص 359 و ج 41، ص 344
و ج 20، ص 278 و 393 و ج 3، ص 23 و ج 6، ص 96 و ج 8،ص
340 و ج 14، ص 87 ، حدائق، ج 15، ص 230 و 393.
160- وسايل، ج5، ص120، باب 3 از ابواب احكام مصلى.
161- همان، باب 3 از ابواب قصاص در نفس، ح3.
162- همان، باب 40 از ابواب شهادات، ح 1 و4.
163- جواهر، ج 21، ص 81 و 277 و ج 4، ص 82 ، حدائق، ج
19، ص 264.
164- جواهر، ج 27، ص 195.
165- همان، ج 5، ص 114 118.
166- همان، ص 115.
167- عروه، ج 1، ص 475 ، جواهر، ج 5، ص 114 118.
168- جواهر، ج 4، ص 82.
169- همان، ج 36، ص 432.
170- همان، ج 22، ص 338.
171- همان، ج 42، ص 413.
172- همان، ص 165.
173- همان، ج 21، ص 131.
174- صاحب جواهر در ج 36، ص 432 مىگويد: ((نعم، لو
كان هو مضطرا اليه ايضا لم يجببذله له الا ان يكون نبيا اولى
به مننفسه.))
175- همان، ج 5، ص 114 118.
176- همان، ج 31، ص 374.
177- همان، ج 21، ص 16.
178- همان، ج 30، ص 119.
179- همان، ج 31، ص 374.
180- صاحب جواهر فرموده است: قطع نماز براى سه چيز جايز
است: 1دفع ضرر از نفس، 2 دفع ضرر از غير، 3 دفع ضرر
ازمال ، (ظاهرا مراد نفس و مال محترم است). (جواهر، ج 11،
ص 123)
181- جواهر، ج24، ص265 ، حدائق، ج 19، ص459.
182- جواهر، ج 4، ص 190 و ج 4، ص 210.
183- جواهر، ج 11، ص 123 ، حدائق، ج 9، ص 103.
184- جواهر، ج 39، ص 265.
185- همان، ج 36، ص 405.
186- همان، ج 21، ص 16 و 17 و ج 41، ص 652.
187- جواهر، ج 9، ص 123 ، عروه، ج 2، ص 369.
188- جواهر، ج 23، ص 384.
189- همان، ج 27، ص 124.
190- جواهر، ج 23، ص 324 ، عروه، ج 2، ص 638.
191- حدائق، ج 21، ص 252 و 382 و ج 26، ص 388 ، جواهر،
ج 27، ص 47 و 77.
192- جواهر، ج 27، ص 47.
193- جواهر، ج 5، ص 115 116 ، وسايل، ج 11، ص 478.
194- جواهر، ج 37، ص 80 و 81.
195- همان، ج 20، ص 78 و 294.
196- همان، ج 21، ص 85.
197- همان، ج 27، ص 76 و 77.
198- همان، ج 37، ص 80 و 81.
199- جواهر، ج 31، ص 394 و شرح لمعه، ج 5، ص 485.
200- وسايل، ج 11، ص 478.
201- جواهر، ج 5، ص 115.
202- اين بحث را فقيهان به مناسبت در پايان كتاب نكاح بحث
نفقه، آوردهاند.
203- جواهر، ج 31، ص 397 398.
204- همان، ج 18، ص 412.
205- همان، ج 20، ص 425.
206- همان، ص 77 و 79.
207- همان، ج 22، ص 338 و ج 6، ص 36 و 99 و 367.
208- همان، ج 2، ص 51 و ج 4، ص 223 و ج 22، ص 338.
209- العناوين، ج 1، ص 555، عنوان 25.
210- همان، عنوان 25.
211- جواهر، ج 2، ص 72.
212- همان، ج 6، ص 98 99.
213- القواعد الفقهيه، بجنوردى، ج 5، ص 249.
214- حدائق، ج 2، ص 42.
215- عروه، ج 1، ص 90 91، مساله 25 و 26.
216- جواهر، ج 41، ص 373 و 374.
217- عروه، ج 1، ص 84.
218- جواهر، ج 14، ص 124.
219- حدائق، ج 7، ص 269 ، جواهر، ج 14، ص 78.
220-عروه، ج 1، ص 338.
221- جواهر، ج 6، ص 98 99.
222- عروه، ج 1، ص 48.
223- جواهر، ج 17، ص 181.
224- عروه، ج 3، ص 247.
225- جواهر، ج2، ص2.
226- عروه، ج 1، ص 164 ، حدائق، ج 5، ص 533 ، جواهر، ج 8،
ص 217. مرحوم صاحب جواهر به زوجه و مانند آن ((ناظر
غيرمحترم)) اطلاق كرده است.
227- عروه، ج1، ص164.
228- صحيفه سجاديه، دعاى 48 (ومن دعائه(ع) فى يوم
الجمعة و الاضحى ).
229- بقره، آيه 238.
230- سوره جمعه، آيه 9.
231- منافقون، آيه 9.
232- بحار الانوار ،ج89، ص133 137.
233- رساله حاضر، ص 174.
234- الذريعه، ج15، ص79، شماره 519.
235- الذريعه، ج15، ص79.
236- رساله حاضر، ص 7.
237- طبق معرفى مركز احياء ميراث اسلامى در اول مجموعه.
238- اقتباس از آيه دوم سوره جمعه.
239- اقتباس از آيه چهارم سوره جمعه.
240- مراد دومين شخصى است كه شايسته اين لقب بوده بعد
از علامه حلى ( 648 726 ق).
241- ر.ك :بحار الانوار، ج 89، ص 137 133.
242- نام اين فاضل شناخته نشد.
243- جواب گفته سابق ايشان است :((چون مسموع شد)).
244- ر.ك: قرب الاسناد،ص 215، ح 844.
245- ر.ك: استبصار،ج 1،ص 414 وج 5،ص 158 ، وسايل ،ج
6،ص 119 ،باب 49 (باب استحباب القراءة في الصلاة ليلة
الجمعة ويومها بالجمعة و المنافقين)، ح 3.
246- ر.ك: وسائل الشيعه،ج 7،ص 408، ب 54 (باب ما
يستحب ان يقرا من السور ليلة الجمعة و يومها).
247- چون آنها جزء منافقين مىشوند، چنان كه در تفسير آيه
دوم سوره منافقين خواهد آمد. ر.ك: مستدرك الوسائل، ج 6،
ص299.
248- ر.ك: مستدرك الوسائل،ج 4،ص 222، باب 52 (باب تاكد
استحباب قراءة الجمعة).
249- چنان كه در سوره منافقين، آيه 9 آمده است.
250- سوره جمعه.
251- ر.ك: وسائل الشيعه،ج 7،ص 386، باب 43.
252- در آخر همين رساله به آن اشاره خواهد شد.
253- يعنى در صورتى كه واجب ندانند، حكم به استحباب
مىشود.
254- مراد كلمه ((يسبح)) در اول سوره است.
255- يعنى لازم آيد كه آن بشر ديگر حكيم باشد.
256- در حاشيه نسخه در اين جا آمده است:((يزكيهم)) من
دنس الشرك وخيانة الكفر، و((يعلمهم الكتاب )): ما وجب
عليهم من اللّهايضا و((الحكمة)) الحكم منهم.
257- ((مذكور)) يعنى كسى كه به ياد او شده باشد، و اعلى و
اشرف مذكورين خداوند متعال است. در قرآن كريم در سوره
جمعه همآمده است: (فاسعوا الى ذكراللّه).
258- ر.ك: بحار الانوار، ج 57، ص 211، حديث 178.
259- ((عنقاء)) نام حيوانى تخيلى است كه در آن صفت چند
حيوان مختلف از چرنده و پرنده جمع شده باشد.
260- مراد فروختن اجناس را به گزاف و بدون وزن، كيل يا
عدد.
261- ر.ك: وسائل الشيعه، ج 7، ص 299، باب اول از ابواب
صلاة جمعه، حديث 15، و در حديثى از امام باقر(ع) است:
((من تركالجمعة ثلاث جمع متوالية طبع اللّه على قلبه)).
262- يعنى حضرت خبر داده باشد به اين كه چنين شده است.
263- اشاره به حديث شريفى است كه مرحوم شيخ به سندش
از فضاله از ابان بن عثمان از فضل بن عبدالملك آوردهاند كه
گفت: ازابا عبداللّه(ع) شنيدم :(( اگر گروهى در روستايى
بودند نماز جمعه را چهار ركعت به جا آورند، و اگر داشته
باشند كسى كه براى آنهاخطبه بخواند، نماز جمعه را بخوانند
اگر پنج نفر باشند و آن دو ركعت ساقط مى شود به جهت دو
خطبه)) . ر.ك: استبصار، ج 1، ص420، حديث 1614 .
264- چنان كه در روايتى كه شيخ صدوق در ((كمال الدين و
تمام النعمه)) ص 484، از حضرت ولى امر عجل اللّه فرجه
روايت شدهاست.
265- بقره، آيه 114.
266- اعراف، آيه 37.
267- ر.ك: سوره انعام، آيههاى 93 و157،يونس، آيه 17،هود،
آيه18،كهف، آيه 15، عنكبوت، آيه 68، صف، آيه7.
268- طبق آنچه در سوره نساء، آيه 46، و سوره مائده، آيه 13 و
41 آمده است.
269- اشاره به آيه كريمه :((و لقد علمتم الذين اعتدوا منكم
فى السبت فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين))(بقره، آيه 65).
270- در نسخه چنين آمده است . ظاهرا صحيح ((به خصوص
شكار ماهى)) است .
271- احاديث بسيارى به اين مضمون وارد شده است:((
لتركبن سنن من قبلكم حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة)).
ر.ك: امالى، شيخ مفيد، ص 135، تفسير سعد السعود، ص 65،
طرائف، ابن طاووس، ص 380، بحارالانوار، ج9، ص 249.
272- مائده، آيه 32.
273- چنان كه در سوره طه، آيه 20 آمده است.
274- چنان كه در سوره اعراف، آيه 21 آمده است.
275- جمعه، آيه 9.
276- مراد رخصت در ترك افراد عادى، غير از آنچه در روايات
استثنا شدهاند، همانند زن، كودك،برده،مسافر، ديوانه ، زمين
گير وپير فرتوت. ر.ك: وسايل، ج 7، ص 295، باب صلاة
جمعه، حديث 1، عبارت چنين است: ((... و وضعها عن تسعة:
عن الصغير و الكبيرو المجنون و المسافر و العبد و المراة و
المريض و الاعمى و من كان على راس فرسخين)).
277- ر.ك: تفسير قمى، ج2،ص 366 ، تبيان، شيخ طوسى، ج
10، ص5، مجمع البيان، طبرسى، ج 10، ص8، تفسير
الميزان،ج19، ص 266، طرائف، سيد ابن طاووس، ص 338.
278- در حقيقت آرزوى اولياى خدا رضاى خداوند مىباشد،
چنان كه در ادعيه ائمه هدى(ع) آمده است: ((رضا برضاك، لا
معبودسواك))، نه اين كه حتما مرگ را از خداوند بخواهند،
البته از ظاهر آيه برمى آيد كه خداوند خطاب به يهود
مىفرمايد: ((اگر شما از بينمردم فقط خود را اولياءاللّه
مىدانيد، پس آرزوى مرگ كنيد «و از اموال و اعراض دنيوى
چشمپوشى كنيد».))
279- مضمون اين مطلب در آيه كريمه: ((انما يخشى اللّه من
عباده العلماء)) است. (فاطر، آيه 28).
280- اشاره به سوره طه، آيه 7، فرقان، آيه 6.
281- همه به آن رغبت دارند و در انجام آن كوشش مىكنند.
282- در نسخه آمده است: ((و ديگرى)).
283- مائده، آيه 6.
284- اعراف، آيات 26، 27 ، 31 و 35 و يس ،آيه 60.
285- درآيههاى بسيار، ر.ك: بقره، آيه 21و 168 و اول نساء.
286- در آيه هاى بسيار، ر.ك: بقره، آيههاى 104، 153، 172،
178، 181، 208، 254، 264، 267، 278 و 282.
287- مراد آيه شريفه: (( يا ايها الذين آمنوا اذا قمتم الى الصلاة
فاغسلوا وجوهكم...)) تا آخر آيه 6 از سوره مائده است.
288- مراد حرف ((يا)) است كه براى ندا استفاده مىشود و
اين حرف بر سر ((ايها الذين آمنوا)) آمده كه منادى عام است و
شامل همهكسانى است كه عنوان ((مؤمن)) بر آنها اطلاق
مىشود چه آنها كه در زمان پيغمبر بودند يا كسانى كه بعدا
ايمان آوردند.
289- ر.ك: تهذيب الاحكام، ج 3، ص 238، ح 631، و ص 240،
ح 642.
290- ر.ك: منتهى المطلب (چاپ قديم)،ج 1،ص 336 ، مجمع
الفائدة و البرهان، ج2،ص 373 و 382.
291- يعنى قرآن مجيد، چنان كه اين عبارت در وصف آن در
سوره فصلت، آيه 42 آمده است.
292- بحارالانوار، ج 77، ص 175، حديث 21، ر.ك: الفصول
المهمة فى اصول الائمه كه شيخ حر عاملى در جلد سوم آن،
صفحه275 باب دوازدهم را با عنوان:((ان ذكر اللّه حسن على
كل حال)) گشوده است.
293- تا كنون از اين رساله اثرى به دست نيامده است.
اميدواريم در آينده نزديك بتوانيم آن را بيابيم و اطلاعات
بيشترى از مؤلف بهدست آوريم.
294- در آيه مزبور آمده است:((يا ايها الذين آمنوا اذكروا اللّه
ذكرا كثيرا)) ( احزاب، آيه 41).
295- چنان كه از حضرت صادق(ع) آمده است:(( ذكر اللّه
حسن على كل حال)) .ر.ك: وسايل، ج1، ص31.
296- بىحوصله و ناراحت.
297- نساء، آيه 142.
298- توبه، آيه 54.
299- گويا مؤلف بين دو حديث جمع نموده، يكى حديث
اميرالمؤمنين(ع) كه فرمودهاند: ((من سمع النداء فلم يجبه
من غير علة فلاصلاة له)). (تهذيب الاحكام،ج 3،ص24، ح
184) و ديگرى حديث پيغمبر اكرم(ص) كه فرمودهاند: ((من
سمع النداء فى المسجد فخرجمن غير علة فهو منافق الا ان
يريد الرجوع اليه)).( تهذيب الاحكام،ج3،ص 262، ح 740).
300- وسائل الشيعه، ج5، ص242، باب 35 از ابواب صلاة،
حديث 2. عين عبارت را در پاورقى قبل نقل نموديم.
301- من لا يحضره الفقيه،ج 1،ص 375.
302- ر.ك: مستدرك سفينة البحار،ج 5،ص 346.
303- مستدرك الوسائل، ج6،ص 299.نص حديث از حضرت
على(ع) است كه فرمودهاند: ((من ترك الجمعه ثلاثا متتابعة
لغير علةكتب منافقا)).
304- ظاهر عبارت در نسخه چنين است . ظاهرا صحيح اين
گونه باشد: ((و از نافرمانى حق مبرا اند)).
305- در حاشيه نسخه در اين جا چنين آمده است: ((بدان كه
اكثر علماء در شرايط امامت ((عدالت و طهارت مولد)) را
شرطدانستهاند و مراد ايشان از عدالت عدم ثبوت فسق ايشان
است، نه اطلاع بر ملكه راسخه باطنيه، به جهت آن كه اين
معنى مخصوصعالم الغيب و الشهاده است تعالى شانه چنان
كه مراد ايشان از طهارت مولد، عدم ثبوت ولد الزنا بودن
اوست، نه آن كه علم به حلالزادگى او حاصل شود و اگر
مراد اطلاع بر ملكه راسخه و حلال زادگى بوده باشد، تكليف
ما لايطاق خواهد بود.))
306- ر.ك: ثواب الاعمال، شيخ صدوق، ص233.
307- ر.ك: تهذيب الاحكام، ج 6،ص 218، ح 514.
308- عبارت در نسخه روشن نيست.
309- وسائل الشيعه،ج27، ص9 و 139.
310- من لا يحضره الفقيه، ج4،ص 4. عبارت حديث اين است:
((و من غش مسلما في شراء او بيع فليس منا و يحشر يوم
القيامة معاليهود، لانهم اغش الخلق للمسلمين.))
311- (( فاعل موجب)) فاعلى را گويند كه از خود هيچ اراده
و اختيارى نداشته باشد و در كار و اثر بخشيدن مجبور باشد،
مانند آتشدر سوزاندن و خورشيد در نور افشانى.
312- اين ظاهرا دفع دخل مقدر است و اشكالى است كه جهت
پاسخ به آن مطرح مى شود.
313- ر.ك: بحارالانوار، ج 107، ص 107، باب اخبار مشهور بر
زبان مردم، ح 9.
314- ((ادنى ملابسة)) يعنى كمترين ارتباط و ملازمت و
مشابهت.
315- ر.ك: الروضة البهيه،ج 1،ص 671 ،باب نماز جمعه.
316- مراد از خلاف، ضد ونافى است .
317- يعنى آنچه مانع از پيمودن راه خدا و ياد خدا است، و در
اين زمينه آياتى در قرآن كريم آمده است، ر.ك: سوره اعراف،
آيه 5،سوره انفال، آيه 34، و سوره هود، آيه 19. |