سؤال: زيد، عمرو و بكر را مى برد كه در شب، محافظت اموال او را بكنند و آن دو نفر در شب در خانه زيد خوابيدند و صبح كه شد، آن دو نفر را ديدند كه مرده اند و ايشان را خفه كرده اند و نعش آنها در خانه زيد افتاده و قاتل آنها معلوم نيست كه كيست آيا اولياى مقتولين مى توانند باز خواست ديه آنها را از زيد بكنند يا نه؟
جواب: هرگاه آنها را در روز برده و آنها خود خواهش
كرده اند كه بروند به خانه او از براى محافظت اموال در اينجا
مساله مندرج مى شود تحت مسائل لوث...
و هرگاه آنها را در شب طلبيده باشد و از خانه بيرون
برده بدون اينكه خود خواهش اين معنى كرده بوده اند و بعد از
آن ايشان را در خانه زيد كشته يافته اند پس اين از فروع آن
مساله مشهور است كه علما فتوى داده اند كه: هرگاه كسى در
شب كسى را بخواند و از خانه خودش بيرون برد ضامن او است
تااو را به خانه برگرداند و اين مساله فى الجمله اجماعى
علمااست چنانكه جمعى دعوى كرده اند... پس مى گوييم كه:
يا اين است كه آن شخص را كه بيرون برده از خانه مفقود
الخبرشده و موت و حيات او معلوم نيست يا مفقود
الخبر نيست...
و اما هرگاه او را بيابند ميت پس يا اين است كه معلوم است
كه او را كشته اند يا مشكوك فيه است يا معلوم است كه به
مرگ خدايى مرده است.
پس اگر معلوم است كه او را كشته اند پس اگر آنكه او
رابيرون برده اقرار كند به قتل او يا به بينه ثابت شود او
راقصاص مى كنند بلاخلاف ظاهرى و همچنين هرگاه بينه
اقامه شود كه ديگرى او را كشته يا آن ديگرى اقرار كند به
قتل، ضمان از آن شخص ساقط مى شود. و هرگاه بينه و اقرارى در ميان نباشد و آن شخص هم برديگرى دعوى نكند پس در اينجا خلاف است كه آيا قصاص متوجه آن شخص مى شود يا ديه؟ اشهر و اظهر اين است كه بايد ديه او را بدهد به جهت آنكه ضمانى كه در حديث ها(حديث عبدالله بن ميمون و عمرو بن ابى المقدام) مذكوراست صادق مى آيد به دادن ديه و با شك در موجب، قصاص از او ساقط مى شود از باب ادرؤوا الحدود بالشبهات و ظاهر دعوى اجماع منقول هم كه بر ضمان ديه دعوى شده شامل آن است و ابن ادريس گفته است كه اين اظهر اقوال و روايات است و بعد از آن گفته و قدر وى آن عليه القود و از شيخ مفيد نقل شده است قول بقصاص....((89))
محقق اردبيلى در مجمع الفائدة و البرهان مى نويسد:
همو مى افزايد:
با اين حال، محقق اردبيلى در جاى ديگرى از اين
كتاب مى گويد: تامل كن كه ممكن است اين گونه توهم شود كه اصل، عدم تقدم قتل است[بر جنون و كودكى] و موجب قصاص هم كه قتل عمد و عدوانى باشد ثابت است، بنابراين، مسقط بودن شبهه نياز به دليل دارد.((92))
صاحب جواهر بعد از نقل عبارت مسالك كه قاعده درء را
درقصاص جارى مى دانست مى گويد:
همچنين صاحب جواهر مى نويسد:
برخى نيز گفته اند: گر چه در برخى موارد كلمه حد در
موردقصاص استعمال شده لكن اين استعمال موجب نمى شود
كه هميشه لفظ حد در همه مواردى كه به صورت
مطلق استعمال مى شود، بدون هيچ گونه قرينه و شاهدى، بر
معناى اعم از قصاص و حد حمل شود، چرا كه مى دانيم حد
درشرع تعبير خاص و احكام ويژه اى دارد. علاوه بر اين،
پيش ترگفتيم كه از حديث سنن ترمذى استفاده مى شود كه
در موارد حد، تحقيق و تفحص واجب نيست، و اين نكته با عام
دانستن معناى حد كه شامل موارد قصاص و قتل عمد هم
شود،سازگارى ندارد، زيرا تحقيق و تفحص در قصاص و
قتل عمدى واجب است. حد و قصاص در روايات
روايات در اين خصوص بر دو گروه اند: ظاهر گروه
نخست، عدم شمول حد بر قصاص است، بلكه در برخى از
اين روايات قصاص در برابر حد قرار داده شده است.
ظاهر گروه دوم از روايات، اطلاق حد بر قصاص است،
به گونه اى كه قصاص از مصاديق و افراد حد شمرده شده است.
روايات گروه نخست:
2. في الوسائل عن الكافي على بن ابراهيم عن النوفلي
عن السكوني عن ابي عبدالله(ع) قال:
3. ايضا عن الكافي محمد بن يحيى عن احمد بن محمد
بن عيسى عن ابن محبوب عن هشام بن سالم عن عمار السابطي عن ابي عبدالله (ع)، قال: سمعته يقول:
4. فى الوسائل عن الفقيه...:
5. عن التهذيب و الفقيه عن السكوني عن جعفر عن ابيه
عن علي (ع) فى حديث قال:
6. عن التهذيب في حديث:
7. في الكافي عن علي بن ابراهيم عن ابيه عن ابن ابي
عميرعن حماد عن الحلبي عن ابي عبدالله عليه السلام، قال:
8. في الوسائل عن التهذيب عن موسى بن اسماعيل
بن جعفرعن ابيه عن آبائه عن علي عليه السلام، قال:
روايات گروه دوم:
قلت لابى عبدالله عليه السلام: ايهما اشده الزنا ام القتل؟
فقال: القتل. قال: قلت: فما بال القتل جاز فيه شاهدان و لايجوز
في الزنا الا اربعة؟ فقال لي: ما عندكم يا ابا حنيفة؟ قال: قلت:
ماعندنا فيه الاحديث عمر ان الله قد اخذ [اخرج] في
الشهاده كلمتين على العباد. و قال: قال: ليس كذلك يا ابا
حنيفة و لكن الزنا فيه حد ان ولايجوز الا ان يشهد كل اثنين
على واحد لان الرجل و المراة جميعا عليهما الحد و القتل انما
يقام الحد على القاتل و يدفع عن المقتول،((103))
امام صادق عليه السلام در علت اين كه چرا در قتل دو شاهد
ودر زنا چهار شاهد لازم است، به ابو حنيفه مى فرمايد: در
زنادو حد است [ بر زن و مرد] به همين جهت جايز نيست مگر
اين كه براى هريك از اين دو حد، دو نفر شهادت دهند،ولى در
قتل، فقطيك حد وجود دارد كه بر قاتل اجرامى شود. [به
همين جهت براى اثبات آن، دو شاهد كافى است]. مراد از حد
در قسمت آخر اين روايت، قصاص است.
2. في الكافى علي بن ابراهيم عن ابيه عن احمد بن محمد
بن ابي نصر عن اسماعيل بن ابي حنيفة عن ابي حنيفة قال: و رواه بعضى اصحا بنا عنه قال: فقال لي :«ما عندكم يا ابا حنيفة؟... و القتل انما يقام على القاتل و يدفع عن المقتول.((104)) اين روايت مانند روايت قبل است ولى در آخر آن «انما يقام على القاتل» بدون كلمه حد آمده است. در مرآت العقول هم اين حديث بدون كلمه «حد» از كافى نقل شده است.((105))
3. في الوسائل عن التهذيب: محمد بن الحسن باسناده
عن الحسن بن محبوب عن ابي ايوب عن الفضيل قال:
پس از شهادت آنان، ابتدا او را صد تازيانه حد مى زند،
سپس رجم مى كند.
همچنين امام صادق (ع) فرمود: هركس نزد امام اقرار كند
كه حدى از حدود خداوند در مورد حقوق مسلمانان بر
اوست،امام نمى تواند حدى را كه به آن اقرار كرده، بر او اقامه
كند،مگر اين كه صاحب آن حق يا ولى او حاضر شود و حق
خودرا مطالبه كند.
بعضى از اصحاب به حضرت عرض كردند: آن حدودى كه هر
گاه شخص يك بار نزد امام به آنها عليه خود اقرار كند براو
جارى مى شود كدامند؟ امام عليه السلام فرمود: هرگاه شخص
نزد امام اقرار به سرقت كند، امام دست او را قطع مى كند، چون
حد سرقت از حقوق خداوند است. همچنين هرگاه شخص
اقرار به شراب خوارى كند، امام او را حدمى زند، چون از
مصاديق حق الله است. هرگاه شخص غيرمحصن اقرار به زنا
كند، امام او را حد مى زند زيرا اين نيز ازحقوق الله است.
آن گاه فرمود: و اما حقوق مسلمين، هرگاه شخص نزد
امام اقرار كند كه بر كسى افترا بسته است، امام حد بر او
جارى نمى كند تا صاحب آن حق يعنى كسى كه به او افترا زده
شده يا ولى او حاضر شود. هرگاه شخص نزد امام به كشتن
كسى اقرار كند، امام او را نمى كشد تا اولياى مقتول حاضر
شوند وخون او را مطالبه كنند.
4. فى الوسائل عن التهذيب: محمد بن الحسن باسناده عن ابن
ابى عمير عن هشام بن الحكم عن ابى عبدالله عليه السلام:في
الرجل يجني في غير الحرم ثم يلجا الى الحرم قال:
5. في الوسائل عن الكافي: عن معاوية بن عمار قال:
راوى مى گويد: به حضرت عرض كردم: در مورد شخصى
كه در حرم مرتكب قتل و دزدى شده است، چه
مى فرماييد؟امام فرمود: در حرم با خوارى حد بر او اجرا
مى شود، چرا كه حرمتى براى حرم نگه نداشته بود.
6. في الوسائل عن الكافي عن ابي عبدالله عليه السلام، قال:
7. في الوسائل عن الفقيه روي:
8. في الوسائل عن اللعل عن حفص بن البخترى قال:
9. في الوسائل عن تفسير العياشى...:
نتيجه اينكه:
اگر صحت اطلاق «حد» و استعمال آن در معنايى اعم از
حدخاص و قصاص، ثابت شود، روشن است كه شمول قاعده درء
نسبت به زايد از قدر متيقن آن حد به معناى خاص نيازبه
قرينه دارد، و قرينه اى بر اراده معناى اعم در روايت «ادرؤوا...»
وجود ندارد. بلكه ممكن است گفته شود ذيل روايت صدوق
قرينه است براين كه مراد حد خاص است، چون در ذيل اين
روايت آمده است: «ولاشفاعة ولاكفالة ولايمين في الحد» يعنى
شفاعت، كفالت و قسم در حد پذيرفته نيست. ظاهر آن است كه
نفى شفاعت و كفالت، مختص به حد به معناى خاص است، چرا
كه بى ترديد، صاحب حق قصاص مى تواند به شفاعت ديگرى از
حق خود بگذرد، ولى حاكم نمى تواند به سبب شفاعت، حدى را
عفو كند.
بنابراين ذيل روايت صدوق مى تواند قرينه باشد بر اين كه
در ادرؤوا الحدود، حد به معناى خاص مراد است مگر اين
كه گفته شود معلوم نيست صدر و ذيل روايت مرسله
صدوق يك روايت باشد.
در مقابل استظهار معناى خاص از لفظ حد به قرينه ذيل روايت
صدوق، مى توان به قرينه جمله «ادفعوا القتل عن المسلمين ما
استطعتم» كه از ابن مسعود نقل شده معناى اعم را از لفظ
حد استظهار كرد. ذكر قتل به عنوان يكى ازمصاديق حد در
كلام ابن مسعود، حاكى از آن است كه درعرف زمان
پيامبر(ص) واژه «حد» شامل قصاص هم مى شده است.
حاصل سخن آن كه: استظهار معناى اعم از حد در
روايت «ادرؤواالحدود»، اطمينان بخش نيست، بنابر اين،
ناچاريم قدر متيقن را بگيريم كه حد به معناى خاص است.
برخى براى دفع قصاص به شبهه، به دليل اولويت
تمسك كرده اند:
در كشف اللثام آمده است:
صاحب مفتاح الكرامه در تعليقه اى براين عبارت مى نويسد:
بر اساس دليل اولويت، ديگر نيازى به شمول لفظ حد برقصاص
نيست. ثمره شمول قاعده درء نسبت به قصاص
ممكن است گفته شود: هر موردى كه صحت تمسك به قاعده
درء براى نفى قصاص، فرض شود، در آن مورد قصاص جارى
نمى شود به جهت شك در حق قصاص و نيازى به شمول قاعده
درء بر قصاص نخواهيم داشت. به عبارت ديگر: هم چنان كه
جواز اجراى هر حدى از حدود، متوقف بروجود شرايط اجراى
حد و احراز آن مى باشد و با شك دروجود بعضى از شرايط حد
جارى نمى شود، اجراى قصاص نيز متوقف بر وجود شرايط
قصاص مى باشد و با شك دروجود شرايط، قصاص اجرا
نمى شود.
به همين جهت در درالمنضود تقريرات درس مرحوم آيت الله
گلپايگانى آمده است:
اما در پاسخ گفتار اخير، به نظر مى رسد ثمره درمثل
اين مساله ظاهر مى شود: هرگاه چهار نفر به زنا شهادت
بدهنددرحالى كه نه عدالت آنان ثابت شده باشد و نه
فسقشان، اصل برائت از وجوب حد قذف در مورد آنان
جارى نمى شود، زيرا دليل بر وجوب حد وجود دارد و اصل
درصورت نبودن دليل، دليل است. بااين حال به دفع حد
ازايشان قائل مى شويم، به جهت وجود شبهه. براى اين
مساله نظاير ديگرى هم وجود دارد به تحرير الوسيله، ج 2،ص
462مراجعه كرد. رضا مختارى (6)
شيخ انصارى (رحمه الله) در مبحث غناى مكاسب، مطالبى از
كفاية الاحكام محقق سبزوارى (م 1090) نقل كرده است. برخى
از مطالبى كه شيخ از كفايه نقل كرده است، در چاپ سنگى
كفايه نيست و اين موضوع سبب شگفتى و تحيرحاشيه نويسان
مكاسب و محققان آن شده است. مثلا مرحوم آيت الله ميرزا
محمد تقى شيرازى (رحمه الله) در تعليقه اش بر مكاسب
گويد: ... هذا، و لكن ما رايت ما حكاه (قدس سره) عن الكفاية في بابى الغناء في المكاسب و في كتاب القضاء والشهادات، بل لم يذكر رواية علي بن جعفر (عليهما السلام) فى شيء من البابين... و لعله (قدس سره) وجده في مقام آخر من الكفاية، فلابد من التتبع.((115))
همچنين امام خمينى با اشاره به سخن ميرزاى
شيرازى(رحمهم الله) گويد:
مرحوم شهيدى (قدس سره) نيز گفته است: نيز مصححان هردو چاپ جديد مكاسب (چاپ دفترانتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين، و چاپ كنگره شيخ انصارى) در اين جا دچار اشتباه شده اند.((118))
در اين جا حق آن است كه نسخه چاپى كفاية الاحكام
(چاپ سنگى) افتادگى دارد و اين بزرگواران با اعتماد به اين
چاپ چنين فرموده اند، و مطالب منقول از كفايه در مكاسب، درنسخ مصحح كفايه از جمله
نسخه خطى شماره
7244 كتابخانه مرحوم آيت الله مرعشى (رحمه الله) كه
نسخه اى نفيس و مقابله شده با نسخه اصل به سال 1176
مى باشد آموجود است. ما براى رفع اين اشتباه ساير و داير،
تمام سخنان محقق سبزوارى در باره غنا را براساس نسخه
مذكور تصحيح، و در ميراث فقهى (ج 1) غنا، موسيقى (ص
1633 - 1645) درج كرديم. (7)
حديث ذيل در وسايل الشيعه چاپ مرحوم ربانى و نيزچاپ
مؤسسه آل البيت) از تفسير عياشى به همين شكل نقل شده
است: كان ابليس اول من تغنى، و اول من ناح، لما اكل آدم من الشجرة تغنى، فلما هبطت حواء الى الارض ناح لذكره ما في الجنة.((119)) رخى از بزرگان هم بر اثر اعتماد به نقل وسايل و عدم مراجعه به منبع اصلى، آن را به همين صورت در آثار فقهى خود نقل كرده اند.((120)) در حالى كه چندغلط در اين نقل رخ داده و براساس منبع اصلى يعنى تفسيرعياشى و ديگر منابعى كه از آن نقل كرده اند از جمله بحارالانوار صورت صحيح آن چنين است: كان ابليس اول من تغنى، و اول من ناح، و اول من حدا: لمااكل آدم من الشجرة تغنى، فلما هبط حدا، فلما استتر [ظ: استقر] على الارض ناح يذكره [خ ل: فاذكره] ما في الجنة.((121))
ملاحظه مى شود كه چگونه فعل «حدا»، در وسايل تبديل
به «حواء» شده، و «هبط» به ناچار تبديل به «هبطت». علاوه
برسقط و اشتباه ديگرى كه در نقل وسايل رخ داده
است متاسفانه در چاپ جديد و مصحح وسايل هم اين حديث
باماخذ آن مقابله نشده و اين اشتباه فاحش در پانوشت
يادنشده، با اين كه در بحار حداقل پنج بار و ماخذ اصلى
به شكل صحيح نقل شده است.
از اين موضوع چند نكته قابل استفاده است: (8)
در كافى شريف ((122)) و به نقل از آن در ساير منابع ازجمله
وافى((123)) و وسايل((124)) حديث ذيل به همين شكل نقل
شده است:
... عن عبدالاعلى، قال: سالت ابا عبدالله عليه السلام عن
الغناء،و قلت: انهم يزعمون ان رسول الله (صلى الله عليه و
آله)رخص في ان يقال: «جئناكم، جئناكم، حيونا، حيونا،
نحيكم» فقال: «كذبوا، ان الله عزوجل يقول: وما خلقنا السماء و
الارض وما بينهما لاعبين لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلين بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه
فاذا هو زاهق ولكم الويل مما تصفون: انبياء، آيه 18
-16» ((125)) ثم قال: «ويل لفلان مما يصف» رجل لم يحضر
المجلس.
حضرت امام خمينى (قدس سره) ذيل اين حديث فرموده اند:
ملاحظه مى شود كه اختلاف نسخه «حيونا» و «جيئونا»
مورد
توجه و در استنباط حكم دخيل است، و اساسا به
نظرمى رسد راوى در نقل آنچه عامه به پيامبر خدا (صلى الله
عليه و آله) نسبت مى دهند، خطا يا نقل به معنى كرده
است.براساس منابع متعدد اهل سنت، آنچه عامه به آن
حضرت نسبت مى دهند، عبارت ديگرى است كه عبارتى
آهنگين وموزون و قابل اجرا به شكل غنايى است، نه كلامى
منثورمانند:
«حيونا» يا «جيئونا». از باب نمونه، ابن عبدربه (م
328)گويد: احتجوا في اباحة الغناء و استحانه بقول النبي (صلى الله عليه وآله و سلم) لعائشة: «اهديتم الفتاة الى بعلها؟» قالت: نعم. قال:«فبعثتم معها من يغني؟» قالت: لم نفعل. قال: «او ما علمت ان الانصار قوم يعجبهم القول، الابعثتم معها من يقول: اتيناكم اتيناكم فحيونا نحييكم ولولا الحبة السمراء لم نحلل بواديكم((217))
به نظر مى رسد آنچه حضرت صادق(ع) با آن شدت وحدت آن
را رد كرده اند، اين مضمون است، نه صرف گفتن:
«حيونا» يا
«جيئونا».
مضمون اين سخن منابع عامه، در برخى كتب شيعه
مانند
جعفريات((218)) و نوادر((129)) راوندى و به نقل ازآن
دو در بحارالانوار((130)) و مستدرك الوسائل((131)) نيز نقل
شده است. از اين جا اهميت سخن فقيه مؤسس و بلند پايه شيعه مرحوم آيت الله بروجردى (اعلى الله مقامه فى غرفات الجنان)روشن مى شود كه فرموده اند: براى فهم روايات و فقه شيعه مراجعه به روايات و فقه اهل سنت ضرورى است و بدون اطلاع از فقه عامه استنباط درست ميسور نيست و بسيارى ازاحاديث ائمه (عليهم السلام) ناظر به مذاهب و كلمات آنان است.((132)) (9)
محقق اردبيلى (قدس سره) در كتاب متاجر مجمع
الفائدة راجع به غنا گويد: ... و لكن ما رايت رواية صحيحة صريحة في التحريم، و لعل الشهرة تكفي مع الاخبار الكثيرة، بل الاجماع على تحريم الغناء.((133))
برخى به اين سخن تمسك كرده اند و عده اى از بزرگان به اين
سخن خرده گرفته اند و آيت الله خويى (قدس سره)
گفته اند:
با اينكه اين نظر نهايى محقق اردبيلى نيست بلكه در
كتاب شهادات مجمع الفائده به دلالت صريح روايات صحيحه
برتحريم تصريح كرده است: اما الغناء فلا شك في تحريم فعله و سماعه عندنا... و تدل عليه اخبار كثيرة مثل... و صحيحة ابي الصباح و حسنته... و غير ذلك من الاخبار، فانها كثيرة....((135)) مسعود امامى
پيشگفتار:
عقد صلح در ميان عقود شناخته شده داراى امتيازات
وويژگيهاى منحصر به فردى است كه به اين عقد، جايگاه
مهم ووالايى را بخشيده است. از سويى، عقدى مستقل و
اصيل مى باشد كه در احكام و شرايط تابع هيچ يك از عقود
ديگر
نيست. از سوى ديگر، اين عقد مى تواند نتايج و ثمرات
بيشترعقود و ايقاعات شناخته شده، يا حتى قراردادهاى نو
پيدايى را كه تحت هيچ يك از عقود معين جاى نمى گيرند، به
بارآورد. اين گستردگى و توسعه منحصر به عقد صلح
مى باشد،و عقود ديگراز آن بى بهره اند.
بيشتر فقها امتياز سومى را نيز براى عقد صلح باور دارند، وآن
اين است كه اين عقد مى تواند در مواردى كه هيچ
گونه پيشينه خصومت و نزاع و يا احتمال آن وجود ندارد،
جارى گردد.
به عبارت ديگر: اين عقد علاوه بر جايگاه اصلى خويش
كه همان مواردى است كه براى آشتى و رفع نزاع و اختلاف
ميان دو طرف عقد جريان مى يابد، در معاملات و
قراردادهاى بدوى و ابتدايى كه از هرگونه سابقه درگيرى و
نزاع ميان طرفين عارى است ، و يا حتى خالى از حقوق پيشينى
است كه ممكن است منجر به اختلاف و نزاع گردد، جارى و
سارى است.
چنين عقد صلحى را «صلح ابتدايى» و يا «صلح بدوى»مى نامند.
گويا اين اصطلاح نخستين بار در آثار ميرزاى قمى وملااحمد
نراقى به كار رفته((136))، و پس از ايشان در ميان فقيهان و
حقوقدانان رواج يافته است. جمع اين سه خصيصه براى عقد صلح، موقعيتى ممتاز به آن مى بخشد، به گونه اى كه مى توان به وسيله اين عقد، اقدام به ايجاد بسيارى از عقود معين نمود، بدون آن كه به احكام وشرايط خاص آن عقود پايبند بود، و يا دست به تاسيس عقود و معاملات جديد زد درحالى كه در تمام اينها هيچ گونه پيشينه خصومت و نزاع و يا احتمال آن وجود ندارد. اين جايگاه خاص براى عقد صلح سبب شده است كه برخى آن راشايسته لقب «سيد العقود و الاحكام»((137)) و يا «انفع العقود» بدانند.((138))
هدف اصلى مقاله حاضر تحليل و نقادى فقهى و
حقوقى ويژگى سوم عقد صلح است، هر چند به بررسى و
تبيين دوويژگى نخست نيز مى پردازد. بخش اول: كليات و مفاهيم
فصل اول: صلح در لغت
از اين رو بهترين راه براى درك بهتر حقيقت صلح و
يافتن پاسخ اين پرسش كه آيا «صلح ابتدايى» مى تواند
مصداقى براى اين واژه به كار رفته در قرآن و سنت باشد و
بدين طريق مشروعيت يابد، مراجعه به لغت و عرف است.
نگارنده اگر چه براين باور است كه واژه «صلح» با توجه
به معناى روشن ارتكازى آن نزد عرب زبانان و فارسى
زبانان بدون عنايت و مجاز در «صلح ابتدايى» استعمال
نمى شود وامثله و شواهد عرفى گواه اين حقيقت است، ولى با
مراجعه به آثار لغوى و غير لغوى اين حقيقت را بيش از پيش
آشكارمى نمايد.
با تتبع در منابع مختلف عربى و فارسى اين نكات به
دست مى آيد:
1-
بيشتر لغت شناسان عرب «صلح» را به «سلم»
معنانموده اند.((139)) و در مقابل «صلح» را به عنوان يكى
ازمعانى «سلم» ذكر كرده اند.((140)) گويا اين دور آشكار
به جهت روشنى معنا نزد عرب زبانان بوده است. بدون
شك اگر پرسش ما در حقيقى بودن استعمال واژه «صلح»
درمعامله ابتدايى براى آنان مطرح بود، از پاسخ لازم و
توضيح بيشتر دريغ نمى نمودند. اما با تتبع بيشتر در باره كلمه
«سلم»
كه به كسر سين و سكون لام، و فتح سين و سكون لام، و
فتح سين و فتح لام قرائت شده، مى توان معناى حقيقى اين
واژه راكه همان معناى «صلح» است دريافت.
بعضى از لغت شناسان عرب در معناى «حرب» گفته اند كه ضد
و يا نقيض «سلم» است.((141)) از اين عبارت اهل لغت فهميده
مى شود كه در معناى «سلم» و به عبارت ديگردر «صلح»
ضديت و تقابل با جنگ نهفته است، تقابلى كه به روشنى در
زبان فارسى ميان «جنگ» و «صلح» برقرار
است((142)).
مفسران نيز بيشتر آياتى را كه واژه «سلم» در آنها
به
كار رفته است((143)) به صلح به معناى پايان دادن به جنگ
و اختلاف ميان مسلمانان معنا كرده اند.((144)) اين دو قرينه
مى تواند معناى اراده شده از «سلم» را كه مرادف «صلح» است و
آن «پايان دادن به جنگ و اختلافات» است نشان دهد.
2. جمع قابل توجهى از اهل لغت كه بيشتر آنان از
معاصران مى باشند تصريح نموده اند كه «صلح» سازش و توافق
بعد
ازخصومت و نزاع است. راغب اصفهانى مى گويد:
«الصلح يختص با زالة النفار بين الناس»((145)). طريحى
در
توضيح حديث نبوى (ص) «الصلح جائز بين
المسلمين»
مى گويد: «اراد بالصلح التراضى بين
المتنازعين»((146))
درالمعجم الوسيط آمده است: «الصلح:
انهاء الخصومة و انهاء
حالة الحرب، و السلم»((147)) فرهنگ
لاروس مى گويد:
«الصلح: التوافق و المسالمة هم لنا
ناصح،
انهاء حالة الحرب والخصومة السلم». الرائد((148)) چنين
توضيح مى دهد:
«الصلح: السلم بعد الحرب و
الخصومة»((149)). درمعجم متن اللغة آمده است: «الصلح:
التئام شعب القوم المتصدع و هو السلم».((150)) در التحقيق
فى كلمات القرآن الكريم نيز بعد از ذكر استعمالات گوناگون
اين ماده آمده است: «التحقيق ان الاصل ال واحد فى المادة: هو
ما سلم من الفساد»((151)).
3.
جمعى از فقهاى عامه در آغاز باب صلح در كتب
فقهى خويش، قبل از شرح و توضيح معناى اصطلاحى عقد
صلح،
معناى لغوى آن را ذكر كرده اند و جملگى تصريح دارند
كه صلح در لغت به معناى «قطع منازعه»((152)) و يا
«قطع نزاع» است.((153)) 4. در فقه شافعى مسئله اى مطرح است كه علامه حلى نيز درتذكره آن را به تبع ايشان مطرح مى نمايد((156)) و آن اين است كه در معامله ابتدايى كه هيچ سابقه خصومت و نزاعى در آن نيست آيا مى توان از لفظ صلح براى صيغه ايجاب عقد استفاده نمود؟ فقهاى شافعى از اين كار منع نموده اند و يكى از دلايل ايشان كه به آن تصريح كرده اند اين است كه لفظ «صلح» تنها در جايى به كار مى رود كه سابقه خصومت ونزاعى باشد.((157))
5. علامه طباطبايى در تفسير آيه 128 از سوره نساء «و ان امراة
خافت من بعلها نشوزا او اعراضا فلاجناح عليهما
ان يصلحا
بينهما صلحا و الصلح خير» مى فرمايد: «در اين آيه ترس از نشوز
و اعراض شوهر كافى است تا موضوع صلح محقق گردد، زيرا
موضوع صلح از هنگام ظهور نشانه هاو آثارى كه ترس را در پى
داشته باشد به وجود مى آيد((158)).
6. فقهاى شيعه به ندرت متعرض بحث لغوى واژه
«صلح» شده اند، و تنها به بيان معناى اصطلاحى عقد صلح در
فقه اكتفا نموده اند. از ميان منابع متعددى كه مورد مراجعه
قرار گرفت ودر ضمن مباحث آينده به آنها اشاره خواهد شد
تنها در منابع ذيل اشاره اى به معناى لغوى صلح شده است.
علامه حلى درتذكره مى گويد: «ان الصلح انما معناه الاتفاق و
الرضا، و الاتفاق قد يحصل على المعاوضة و على
غيرها».((159)) مرحوم وحيد بهبهانى در فرار از اشكال تعارض
معناى لغوى «صلح» و عدم اشتراط سابقه خصومت، پاسخ
غريبى دارد و مى گويد: «ان الصلح و الاصلاح لغة و عرفا هو
ازالة الفساد، لا ازالة الخصومة و النزاع بخصوصه» سپس
مى افزايد: «اگر عقد صلح در جايى محقق نشود، در آن موضوع
به جهت عدم ترتب اثرشرعى كه صحت در معاملات است فساد
محقق شده است.»((160)) اين تعريف شباهت زيادى به معنايى
داردكه راغب اصفهانى براى «صلح» بيان كرده بود.
توضيح وى به اينكه هرگاه عقد صلح در موضوعى
محقق نشود فساد خواهد بود گرفتار اشكالات متعدد
مى باشد، زيرااولا، اين گونه فسادى كه به جهت نبود عقد
مى باشد، منحصربه عقد صلح نيست، بلكه براساس بيان ايشان
نبود هر عقد وايقاعى در هر جا موجب فساد است. به اين اعتبار
مى توان گفت: گيتى مالامال از فساد است! از اين رو جريان
صحيح هر عقدى ازاله فساد خواهد بود، ثانيا، اين معنا به هيچ
وجه عرفى و مانوس با ذهن كسانى كه واژه صلح را در
محاورات خويش استعمال مى كنند، نيست.
صاحب رياض و صاحب مناهل اين احتمال را مطرح مى نمايند
كه در لفظ «صلح» سبق خصومت جزئى از معنااست و در پاسخ
آن مى گويند كه اين خصومت اعم از نزاع وخصومت گذشته
و يا محتمل و متوقع است. در نهايت اضافه مى كنند كه عقد
صلح به جهت عدم قول به فصل و ادله لزوم وفا به عقد حتى در
مواردى كه خصومت محتمل وجود ندارد صدق
مى نمايد.((161)) اين كلام صاحب رياض در واقع اعترافى بر
اين واقعيت است كه سابقه خصومت محقق و يامحتمل در لفظ
«صلح» لازم شمرده شده است. ميرزاى قمى نيز دلالت لفظ صلح بر قطع شقاق و نفاق رامى پذيرد و شمول آن را نسبت به صلح ابتدايى انكار مى نمايد. ((162)) مرحوم سيد احمد خوانسارى نيز همين احتمال را در لفظ صلح مى دهد ودر پاسخ آن سعى مى كنداز رواياتى كمك بگيرد كه به زعم ايشان هيچ سابقه خصومت محقق و محتمل در آنها وجود ندارد.((163))
از عبارات بعضى ديگر از فقيهان نيز به دست مى آيد كه آنان نيز
سابقه نزاع و خصومت را در اطلاق واژه صلح پذيرفته اند((164)). بعضى از فقها معناى لغوى «صلح» را مترادف الفظى همچون «صفح»، «اعراض»، «تجاوز» و «رفع يد» دانسته اند((165)). مرحوم محقق اصفهانى بهترين ونزديكترين معنا به واژه «صلح» را معناى «سازش» و«سازگارى» در فارسى مى داند و اضافه مى كند قول كسانى كه «تجاوز» را معناى «صلح» دانسته اند، سخيف است.((166))
چنان كه ملاحظه شد سخنان فقهاى شيعه در باره معناى
لغوى «صلح» كم و بيش مضطرب و ناهمگون است و اين تنها
بدين جهت است كه برخى از آنان سعى نموده اند ميان
معناى لغوى «صلح» و قول مشهور ميان شيعه بر مشروعيت
صلح ابتدايى جمع نمايند، هرچند جمع قابل توجهى از
آنان اعتراف كرده اند كه در معناى صلح، پيشينه خصومت و
نزاع موجود و يا محتمل ضرورت دارد.
7. لغت شناسان فارسى «صلح» را به «آشتى» معنا كرده اند.
باتتبعى ((167))كه در اين زمينه به عمل آمد هيچ
فرهنگ نويسى يافت نشد كه «آشتى» را به عنوان تنها معنا و يا
يكى ازمعانى صلح ذكر نكرده باشد. بعضى از اهل لغت در كنار
واژه «آشتى» كلمه «سازش» را نيز افزوده اند((168)) به
طورى كه در منابع پاورقى قابل ملاحظه است اظهار نظر دوم
تنها درمنابع متاخر لغت فارسى يافت مى شود، و لغت
شناسان گذشته تنها معناى آشتى را ياد آور شده اند.
ميان فرهنگ هاى مراجعه شده تنها در فرهنگ نفيسى
متعلق به ناظم الاطباء علاوه بر معناى آشتى و سازش از الفظى همچون «موافقت، يگانگى، مصالحه، تسلى، اتفاق، عهد
وپيمان و قرار داد»((169)) استفاده شده است.
در بعضى از فرهنگ ها به سابقه خصومت و نزاع در معناى صلح
تصريح شده، در فرهنگ نظام آمده است: «صلح:آشتى كردن،
كه دوستى بعد از دشمنى است».((170))در فرهنگ فارسى
امروز صلح با دقت اين گونه معنا شده است: «صلح: اگرچه واژه «آشتى» براى فارسى زبانان معنا ومفهومى روشن دارد و هيچ فارسى زبانى اين واژه را مترادف مطلق تسالم، تراضى و توافق نمى داند، در عين حال سزاواراست براى اتقان بحث، بار ديگر به منابع ادب فارسى مراجعه كنيم. در فرهنگ نظام آشتى به دوستى بعد ازدشمنى معنا شده بود. در فرهنگ دهخدا آمده است:«آشتى: دوستى از نو كردن، ترك جنگ، رنجشى را از كسى فراموش كردن، صلح، مصالحه، سلم، مسالمه، هدنه، مهادنه و سازش مقابل جنگ و پنداشتى و حرب».((172)) |