- پاورقى
1- مائده، آيه 33.
2- در مصدر ((دغاره)) آمده، به مفهوم كسى كه به طور آشكار
اقدام به دزدى و ربودن اموال مى‏كند. در لغت نامه دهخدا
بيش از اين معنى نيامده و ساير فرهنگ‏هاى لغت فارسى نيز
اصل اين كلمه را ثبت‏نكرده‏اند.
3- مقنعه، ص 804 و 805.
4- وسائل الشيعه، ج‏18، ص 503، باب 12 از ابواب حد سرقت،
ح‏2، همچنين ر.ك، همان، ص‏504 502، كافى، ج‏7، حديث 7
،225، تهذيب، ج 10، باب 8 از ابواب حد سرقت، تصحيح و
تعليق على‏اكبر غفارى، ص 131، ح‏69.
5- وسائل الشيعه، ج 18، باب 12 از ابواب حد سرقت، ص 503،
ح‏1.
6- النهاية، ج‏2،ص‏123.
7- لسان العرب، ج‏4،ص‏288.
8- المقنعه، باب 8 از ابواب حد سرقت و خيانت و... ص 804.
9- المبسوط، ج‏8:47.
((عرينه)) اسم مصغر ونام جد قبيله‏اى بوده است. بنا به
نوشته مصادر عامه، شان نزول آيه در مورد گروهى از عرينه يا
عكل است. در سنن نسائى باب تحريم الدم‏«4:9398» در تاويل
آيه، اخبار فراوانى‏نقل گرديده، از آن جمله روايتى است كه از
حميد طويل از انس بن مالك نقل شده كه: افرادى از قبيله
عرينه خدمت پيامبر (ص) رسيدند و از ماندن در مدينه اظهار
ناراحتى كردند. پيامبر(ص) آنها را به محل‏نگهدارى شترهايش
فرستاد تا از شير و ادرار شترها استفاده كنند. آنها پس از
بهبودى، مرتد شده و ساربان شترها را كشتند و شترها را به
سرقت بردند. پيامبر در پى آنها فرستاد كه در نتيجه دستگير و
دست وپاى آنها را قطع و چشم آنها را كور و به دارشان آويخت.
ر.ك: المبسوط، 8: 47، التبيان،3: 505.
11- مائده، آيه 34.
12- الخلاف، قطاع الطريق، ص 457 و 458.
13- النهاية و نكتها 3:334 335.
14- التبيان 3:504.
15- اهل ريبه به معناى اهل شر و فساد.
16- المهذب، 2:553.
17- الوسيله :206.
18- مائده، آيه‏34.
19- الكافي في الفقه:246 252.
20- مجمع البيان 3:188.
21- الجوامع الفقهيه:584.
22- اشارة السبق :144142.
23- السرائر3: 505.
24- همان 2:19.
25- شرائع الاسلام، ج 4 3، ص 958و 959، چاپ انتشارات
استقلال. .
26- المختصر النافع، الفصل السادس فى المحارب، ص 226،
قسم الدراسات الاسلاميه فى مؤسسة البعثه.
27- شرايع و مختصر النافع.
28- قواعد الاحكام، ج‏3، حد المحارب، ص 568، چاپ جامعه
مدرسين ..
29- ايضاح الفوائد4:532.
30- كشف اللثام، ج‏2، حد المحارب،حد430، چاپ حجرى.
31- ارشاد الاذهان‏2: 185.
32- الدروس الشرعية 2:59.
33- جواهر الكلام 41:564.
34- تحرير الوسيله 2:443.
35- مبانى التكملة المنهاج 1:318.
36- مائده، آيه 34.
37- بقره، آيه 279.
38- الميزان، 5:354.
39- كافى، ج‏5،ص 32، تهذيب ،ج‏6،ص 143، وسائل، باب 23 از
ابواب جهاد عدو، ح‏1.
40- جواهر، ج‏21،ص 122.
41- الكافي: كتاب الحدود، باب حد المحارب، الحديث‏1،ج‏7،
ص 245. التهذيب: باب الحد في السرقه... الحديث‏150، ج‏10،
ص 134. الوسائل: الباب 1 من حد المحارب، الحديث‏7، ج 18،
ص‏535.
42- الكافي: باب حد المحارب، ج‏7، ص 246، التهذيب: باب
الحد فى السرقه... الحديث 146، ج 10، ص 133،الوسائل: الباب
1 من حد المحارب، الحديث 2، ج‏18، ص 534.
43- الكافى، باب حد المحارب، الحديث، 8، ج 7،ص 246، ح‏9،
التهذيب: الحديث 143من باب الحد فى السرقة...، ج‏10، ص
132، وسائل، الباب 1 من حد المحارب، الحديث 4،
ج‏18،ص‏534.
44- مستدرك الوسائل،ج‏18، باب 1 از ابواب حد محارب، ح‏3.
45- جواهر، ج‏41،ص 564.
46- الكافى، باب حد المحارب، ح‏6، ج 7،ص 246، الفقيه: باب
حد السرقة، ح 29. التهذيب: باب الحد في السرقة... ح 147، ج
10، ص 134 .الوسائل: الباب 2 من ابواب حد المحارب، الحديث
1،ج‏18،ص 537.
47- الكافى، باب حد المحارب، ح‏12، ج 7،ص 248، التهذيب:
باب الحد في السرقة... ح 141، ج 10، ص 132 .وسائل الشيعة:
الباب 1 من ابواب حد المحارب، الحديث 1، ج‏18،ص 532.
48- كافى فى الفقه، مسائل قصاص، ص 384.
49- غنيه ضمن الجوامع الفقهيه، ص 620.
50- اصباح الشيعه، كتاب الجنايات، ص 299.
51- تهذيب، ج‏10،ص 192، ح‏54.
52- استبصار، ج‏4،ص 273، ح 7.
53- جوامع الفقهيه، ص 749.
54- مراسم العلويه، ص 238، مجمع اهل البيت (ع).
55- ارشاد الاذهان،ج‏2،ص 205204.
56- النهاية و نكتها، ج‏3،ص 391.
57- كافى فى الفقه، ص‏384.
58- مختلف الشيعه، باب قصاص و ديات، فصل سوم، مساله 6.
59- همان.
60- مقنعه، ص 739.
61- تهذيب، ج‏10،ص‏189.
62- استبصار، ج‏4،ص 271.
63- مختصر النافع در ذيل شرط دوم از شرايط معتبره در
قصاص.
64- النهاية و نكتها،ج‏3،ص 389.
65- السرائر، ج‏3،ص 352.
66- ايضاح الفوائد، ج‏4،ص 594.
67- مقنعه، ص 804.
68- النهاية و نكتها، ج‏3،ص 337.
69- مهذب، ج‏2،ص 554.
70- مراسم العلويه، ص 261 260.
71- استبصار، ج‏4، ص 248، تهذيب، ج‏10، ص 118.
72- النهاية و نكتها، ج‏3، ص 337.
73- مختلف الشيعه، باب حدود، فصل سوم، مساله 20.
74- النهاية و نكتها، ج‏3،ص 418 419.
75- سرائر، ج‏3،ص 371.
76- النهاية و نكتها، ج‏3،ص 418419.
77- وسائل، باب 41 از ابواب موجباب ضمان، ج‏19، ص 210.
78- مختلف الشيعه: باب قصاص و ديات، فصل چهارم، مساله
7.
79- وسائل،باب 1 از ابواب قصاص نفس، ج‏19،ص 3، ح 2.
80- مائده، آيه 32.
81- وسائل، باب 1 از قصاص، ج‏19، ص 2، ح‏1، كافى، ج‏7، ص
272، ح‏6.
82- وسائل، باب 1 از قصاص، ج‏19، ص 2، ح‏1، كافى، ج‏7، ص
271، ح‏1.
83- اصول كافى، ج‏2،ص 210 211، تفسير برهان ونور الثقلين،
ذيل آيه.
84- همان.
85- غافر، آيه 26.
86- انفال، آيه 39.
87- بقره، آيه 193.
88- بقره، آيه 191.
89- مجمع البيان، ج‏1و2،ص 286 285، المكتبة الاسلاميه.
90- مجمع البيان، ج‏1و2،ص‏287، المكتبة الاسلاميه.
91- كافى، ج‏8، ص 201، ح 243.
92- مجمع البيان، ج‏1و2، ص 285.
93- مائده، آيه 33.
94- تهذيب، ج‏10، ص 24.
95- عبارت او در صفحات گذشته نقل شد.
96- كافى فى الفقه، ص 412.
97- مختصر النافع، فصل حد السرقه.
98- سرائر، ج‏3،ص 499.
99- قواعد الاحكام، ج‏3، حد السرقه، ص 555، چاپ جامعه
مدرسين.
100- وسائل، باب 5 از ابواب حد المرتد، ج‏18، ص 552،ح‏6 و
باب 26 از ابواب جهاد، ج‏11،ص 62، ح‏9.
101- خصال، ص 607، ح‏9.
102- مشيخة الفقيه، شماره 392.
103- مدارك الاحكام، ج‏6،ص 84، آل البيت.
104- خاتمة المستدرك، ص 622.
105- العيون، الجزء 2، باب 35، ح 1.
106- رجال النجاشى، ص 259، شماره 678، جامعه مدرسين .
107- معجم رجال الحديث، ج‏12،ص 160.
108- رجال نجاشى، ص‏372، شماره 1018.
109- وسائل،ج 15، باب 47 از ابواب جهاد عدو، ح‏1، ص 124.
110- دكتر قره داغى، مقاله ارائه شده به كنفرانس چهاردهم
مجمع فقه اسلامى.
111- بقره، آيه 279.
112- البنك اللاربوى: 73.
113- همان:72.
114- نويسنده كتاب ((مقدمه‏اى بر فقه الشيعه)) ص 87، اين
رساله را به نام ((جواهر الحقائق)) معرفى كرده است، ظاهرا
اين نام تصحيف ((جواهر الفرائض)) است و يا ميان اين رساله و
كتاب ((الجواهر)) كه‏فقهى نيست، خلط شده است.
115- ذريعه، ج‏16،ص 150.
116- اعيان الشيعه، ج‏9،ص 419.
117- فلاسفة الشيعة، ص 563.
118- ذريعه، ج‏16،ص 150.
119- همان.ج 13،ص 379 380.
120- لؤلؤة البحرين، ص 249.
121- روضات الجنات، ج‏6، ص 303.
122- تاسيس الشيعة، ص 396.
123- امل ال‏آمل،ج،ص 156.
124- كشف اللثام،ج‏2،ص 291، 300 و 312.
125- مفتاح الكرامة، ج‏8،ص 2، 5، 6، 17، 42 ، 49، 68، 136 و....
126- همان، ص 171، 186، 260، 262 و263. احتمال مى‏رود
كه ايشان توهم كرده كه ((الطبقات)) رساله ديگرى غير از اين
رساله است، در حالى كه اين دو يكى هستند، هر چند در اصل
نامگذارى به((الطبقات)) شك داريم.
217- الوافى بالوفيات، ج،ص 181.
218- فوات الوفيات، ج‏3،ص 249.
129- تنقيح المقال، ج‏3،ص 179.
130- ذريعه، ج‏13،ص 379.
131- همان، ص 379 و 380، امل ال‏آمل، ج،ص 156.
132- مقدمه‏اى بر فقه الشيعه، (به فارسى)، ص 210.
133- قيد ((بر وجه شرعى)) مى‏رساند كه بايد انتساب شرعى
باشد، بنابراين اگر ولادت از راه زنا باشد، موجب نسب
نمى‏شود، زيرا شرعا از زناكار نفى ولد مى‏شود: ((الولد للفراش
و للعاهرالحجر)).«مترجم‏»
134- همين قانون به نظر مشهور فقيهان در طبقه نخست نيز
وجود دارد، يعنى فرزندان فرزندان، جانشين پدران خود
مى‏شوند، چه پدر و مادر ميت وجود داشته باشند و چه وجود
نداشته باشند، برخلاف‏مرحوم صدوق (ره) كه شرط ارث بردن
فرزندان فرزندان را نبودن پدر و مادر ميت مى‏داند، نگاه كن
به شرح لمعه، ج‏8،ص 102 103 «مترجم‏».
135- در مفردات راغب، ص 437 آمده است: ((كلاله اسم
براى وارثان غير از فرزند و پدر است)) ابن عباس گفته است:
((كلاله اسم براى وارثان غير از پدر است)). و قطرب گفته:
((كلاله اسم براى وارثان‏غير از پدر و مادر و برادر است)) كه
حرف درستى نيست. ابن اثير در نهايه ،ج‏4،ص 197 گفته
است: ((كلاله در موردى است كه شخص بميرد و پدر و
فرزندى كه از او ارث ببرند، نداشته باشد. اصل آن از
ماده((تكلله النسب)) به معناى نسب او را احاطه كرد،
مى‏باشد)).
شهيد ثانى در شرح لمعه، ج‏8،ص 69 بسان مجمع البحرين،
ج‏5،ص 464 مى‏گويد: ((به خواهران و برادران، كلاله
مى‏گويند، واين لفظ يا از ماده ((كل)) به معناى سنگينى
است ، زيرا خواهران و برادران ميت بردوش مرد (شوهر مادر
ميت) سنگينى مى‏كنند و مجبور است هزينه آنها را بپردازد،
بدون اين كه فرزندان وى باشند كه خود فرزند بودن موجب
اقبال نفس براى قيام به مصالح آنها مى‏شود، در حالى كه
اين‏خواهران و برادران، فرزند اين مرد نمى‏باشند، لذا ((كل))
بر او هستند.
يا از ماده ((اكليل)) «# تاج‏» است. و ((اكليل)) عبارت از يك
چيزى شبيه دستار مى‏باشد كه به جواهرات تزيين مى‏شود و
دور سر بسته مى‏شود و احاطه برسر دارد، و اين خواهران و
برادران را از آن جهت كه‏احاطه بر مرد دارند، كلاله
مى‏گويند.
خلاصه: كلاله اسم وارث « ارث گيرنده‏» و مورث «ارث دهنده‏»
است در صورتى كه ميان آن دو نسبت پسرى و پدرى نباشد.
136- شهيد اول در لمعه، ص 54 گفته است: ((... اين حكم
اجماعى و منصوص است و از حكم قاعده « قاعده نزديك‏تر
مانع ارث بردن دورتر مى‏شود» استثنا شده است)).
137- بسان اين كه مردى يك برادر مادرى داشته باشد و آن
برادر يك خواهر پدرى داشته باشد يا بر عكس، آن گاه آن مرد
با خواهر برادرش ازدواج كند و بچه‏اى به دنيا آورد. در اين جا
برادر آن زن هم‏عموى آن بچه است و هم دايى وى.
138- در برخى نسخه‏ها اين عبارت اضافه شده است:(( نه جد
مادرى آن دو كودك)).
139- در برخى نسخه‏ها اين عبارت اضافه شده است:((در
بيمارى بدون حصول بهبودى)).
140- از آن جمله است: شيخ صدوق در مقنع، ص 358 و شيخ
طوسى در ايجاز، ص 276، و همين راى را برگزيده‏اند: ابن
زهره در غنيه، ص 331، ابن ادريس در سرائر، ج‏3،ص 283،
محقق حلى درشرايع، ج‏4،ص 835، علامه حلى در قواعد،
ج‏2،ص 178، تحرير، ج‏2،ص 168، همچنين شهيد اول و شهيد
ثانى در لمعه، ص 248، و مسالك، ج‏13،ص 177 همين
ديدگاه را برگزيده‏اند. صاحب جواهر درج‏39، ص 196 نيز
همين ديدگاه را انتخاب كرده است.
141- ابن منظور در لسان العرب ماده ((عصب)) گفته است:
عصبه شخص عبارت است از: پسران و نزديكان پدرى او.
عصبه عبارتند از كلاله كه از شخص ارث برند و پدر و فرزند
نباشند «در لسان العرب ماده ((كلل)) آمده است: كلاله كسى
است كه هر دو طرف او از وى ساقط شده‏اند، بدين معنا كه نه
از طرف بالا پدر دارد كه‏خرج او را بپردازد و نه از طرف پايين
فرزند دارد كه هزينه زندگى وى را متحمل شود و به ناچار
كل و عيال بر مرد يعنى شوهر مادر خود مى‏شود. پس قيد
((پدر و فرزند نباشند)) توضيح كلاله است، يعنى كلاله‏كسى
كه نه پدر دارد و نه فرزند. به ديگر سخن اشاره است به اينكه
كلاله كسانى‏اند كه از ميت ارث مى‏برند بدون اينكه فرزند او
باشند يا پدر و مادر او بوده باشند بلكه برادر يا خواهر او
هستند.مترجم‏»
142- مانند اين كه: زن با پسر عموى خود ازدواج كند و از او
بچه دار شود. در اين صورت فرزندان زن جزو فرزندان عموى
وى مى‏باشند و لذا عصبه وى بوده و به خاطر عصبه بودن نه
فرزند بودن ارث‏مى‏برند.
143- جريره يعنى جنايت و ضمان جريره بدين معناست كه
شخص جنايات ديگرى را ضمانت كند و از جانب وى جرايم
مالى را كه به عهده‏اش ثابت مى‏شود بسان ديات بپردازد و در
مقابل پس از مرگ‏او وارث وى شود.
ضامن جريره در صورتى ارث مى‏برد كه وارث نسبى و معتق
وجود نداشته باشد اما زوجين سهم اعلاى خود را مى‏برند و
بقيه به ضامن جريره داده مى‏شود.
شرط مضمون آن است كه يا سائبه باشد، يعنى برده‏اى باشد كه
هيچ ارتباط‏ى ميان او و ديگران وجود ندارد، مثل برده‏اى كه
به جهت كفاره آزاد شده است و يا در اصل حر باشد و هيچ
وارثى از مراحل پيشين‏نداشته باشد. ر.ك: جواهر، ج‏39، ص
255، شرح لمعه، ج‏8،ص 189. «مترجم‏»
144- بدين معنا كه اگر كسى به دست مسلمانى اسلام
بياورد، ولاى تازه مسلمان براى اوست و در صورت وجود
شرايط از او ارث مى‏برد بر اين مطلب رواياتى وجود دارد، مثل
آنچه در وسائل، ج‏15،ص‏42 و 43، ح آمده است: ((عن ابى
عبداللّه(ع) قال: قال اميرالمؤمنين(ع) بعثني رسول اللّه(ص)
الى اليمن فقال: ((يا على، لاتقاتلن احدا حتى تدعوه الى
الاسلام، و ايم اللّه لئن يهدى اللّه عزوجل على يديك رجلا
خيرلك مما طلعت عليه الشمس و غربت ولك ولاؤه يا على)).
امام صادق(ع) از امير مؤمنان(ع) نقل مى‏كند كه: رسول خدا
(ص) مرا به يمن فرستاد و فرمود: ((اى على، هرگز با كسى
جنگ نكن مگر آن كه او را به اسلام فراخوانى. قسم به خدا!
اگر خداوند به دست توشخصى را مسلمان كند، بهتر از تمام
آن چيزهايى است كه خورشيد برآنها طلوع و غروب مى‏كند، و
ولاى اين شخص «تازه مسلمان‏» براى تو خواهد بود)). اين قول
شاذ است و روايات آن تضعيف شده است.ر.ك: جواهر،ج‏39، ص
8.«مترجم‏»
145- يعنى برده‏اى كه با زكات خريدارى و آزاد شده، اگر
مالى به دست آورد و وارث نداشت، وارث وى مستحقين زكات
بسان مستمندان خواهند بود. براين مطلب رواياتى وجود دارد.
ر.ك: وسائل،ج‏9،ص 292293، ح‏2 و 3، در ذيل حديث دوم از
امام صادق(ع) روايت شده كه ((يرثه الفقراء المؤمنون الذين
يستحقون الزكاة ، لانه انما اشترى بما لهم)) و در ذيل حديث
سوم از امام صادق(ع) روايت شده‏است: ((ميراثه لاهل الزكاة ،
لانه اشترى بسهمهم)).
بر اين قول نيز علاوه بر شاذبودن و ضعف روايات آن اشكال
شده است كه: اين قسم داخل در ولاى عتق است و موجب
افزايش اقسام ولاء نمى‏شود، چنان كه عموها و عمه‏ها و دايى‏ها
و خاله‏هاى پدر ميت و جدميت زير مجموعه اعمام و اخوال
هستند و موجب افزايش طبقات ارث نمى‏شوند. ر.ك: جواهر،
ج‏39، ص 8.«مترجم‏»
146- تنها محقق طوسى (ره) براى ولاء پنج مرتبه قرار داده، و
اين بر خلاف اجماع فقهاست كه براى ولاء سه مرتبه قرار
داده‏اند: ولاء عتق، ولاء ضمان جريره، وولاء امامت. صاحب
جواهر در ج‏39، ص 8گفته است: ((از محقق طوسى(ره)
حكايت شده كه او در مراتب ولاء، ولاء كسى كه به دست او
كافرى مسلمان شده و نيز ولاء مستحق زكات را در صورتى كه
برده از آن خريده و آزاد شود، افزوده))، سپس گفته‏است:
((ضعف روايات و شاذبودن اين ديدگاه، مايه سست بودن آن
مى‏شود، علاوه بر آن كه احتمال دارد قسم پنجم داخل در ولاء
عتق باشد «نه اين كه قسم جداگانه‏اى شمرده
شود»)).«مترجم‏»
147- در برخى نسخه‏ها اين عبارت اضافه شده است: ((در
صورت اسلام ميت)).
148- البته اين در صورتى است كه وارث متعدد باشد و گرنه
در صورت وحدت وارث، تركه در حكم مال تقسيم شده است و
به مجرد موت مورث به او منتقل مى‏شود، بنابر اين در اين
فرض مسلمان‏شدن كافر يا آزاد شدن برده هيچ اثرى ندارد.
149- مصنف در اين عبارت به شروط محجوب شدن مادر
ميت از جانب برادر و خواهر ميت اشاره مى‏كند كه عبارت
است از:
1. عدد، كه يك نفر نمى‏تواند حاجب باشد، بلكه يا دو مذكر بايد
وجود داشته باشد يا يك مذكر و دو مؤنث و يا چهار مؤنث و
بيشتر.
2. برادرها و خواهرها، پدرى و مادرى يا پدرى تنها باشند.
3. زنده باشند.
4. متولد شده باشند، لذا اگر در شكم مادر باشند و هنوز به
دنيا نيامده باشند، نمى‏توانند حاجب مادر ميت باشند.
5. موانع ارث در آنها وجود نداشته باشد.
6. پدر ميت موجود باشد.
150- اصطلاح ((قرابت)) در مقابل اصطلاح ((فرض)) است،
وقتى گفته مى‏شود ((بالفرض)) اين مقدار ارث مى‏برد، يعنى
سهم قرآنى وى اين مقدار است. اگر گفته شود فلانى
((بالقرابة)) ارث مى‏برد، بدين‏معناست كه سهم قرآنى ندارد و
علت ارث بردن وى قرابت و خويشاوندى وى با ميت است و
مشمول آيه ((اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض)) مى‏باشد.
توضيح: استحقاق ارث سه گونه است:
الف) استحقاق به فرض: استحقاق ارث براساس نص قرآن، چرا
كه درقرآن بر برخى سهام تصريح شده است كه از آنها به
((سهام مفروضه)) ياد مى‏شود و از اين استحقاق به ((استحقاق
به فرض)) تعبير مى‏شود.مقادير سهام مفروضه و مقدره در
قرآن عبارت است از: 2 ، 3 ، 3 ، 4 ، 6 و 8 ، به عنوان نمونه
براساس آيه 11 از سوره نساء، سهم يك دختر در صورتى كه در
كنار او پسر نباشد 2 و سهم دو دختر و بيشتر، 3است:
((يوصيكم اللّه فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين فان كن
نساءفوق اثنتين فلهن ثلثا ما ترك و ان كانت واحدة فلها
النصف)).
ب) استحقاق به قرابت: عبارت است از استحقاق ارث به خاطر
مندرج بودن مستحق آن در آيه ((و اولوا الارحام بعضهم اولى
ببعض فى كتاب اللّه))، بسان عمو و عمه و خاله و دايى كه در
مورد آنها نص واردنشده است و نيز مانند پدر در صورتى كه از
ميت اولادى به جا نمانده باشد، اما سهم پدر در كنار فرزند يك
ششم است كه در قرآن آمده است. به اين نوع استحقاق،
((استحقاق به قرابت)) مى‏گويند.
ج) استحقاق به رد: عبارت است از استحقاق ارث بيشتر از
فريضه به سبب نزديكتر بودن وارث به ميت نسبت به ديگران،
بسان يك دختر كه يك دوم تركه را به فرض مستحق است و
نصف ديگر را به رد. البته‏در صورتى كه در كنار وى وارث ديگر
يا زوجين نباشند، و مقدار زايد به طبقه دوم «اخوه و اجداد»
داده نمى‏شود. به اين نوع استحقاق ((استحقاق به رد))
مى‏گويند، ر.ك: موسوعه فقهيه ميسره،
ج‏2،ص‏7170.«مترجم‏»
151- بسان پدر بزرگ‏ها و مادر بزرگ‏ها.
152- يك مثال براى عول: اگر زنى بميرد و از وى پدر و مادر
و شوهر و يك دختر باقى بماند، پدر و مادر دو ششم و شوهر
يك چهارم مى‏برد و باقيمانده به دختر داده مى‏شود.
در مثال فوق از آنجا كه سهم قرآنى يك دختر يك دوم است
جمع سهام به اين صورت است:
12 # 3+6+2+2 # (شوهر) 4 + (يك دختر) 2 + (مادر) 6 + (پدر) 6
و همانطور كه مشاهده مى‏شود، صورت از مخرج بيشتر است و
مال براى جميع سهام كافى نيست و نقص تنها به دختر وارد
مى‏شود ولذا سهم قرآنى شوهر و پدر و مادر داده مى‏شود و
باقيمانده به دختر تعلق‏مى‏گيرد به اين صورت: 12 # 3+4 #
(شوهر) 4 + (پدر و مادر) 6 و باقيمانده كه 12 باشد به دختر
تعلق مى‏گيرد كه كمتر از سهم قرآنى وى يعنى 2 كه مساوى
با 12 است مى‏باشد. «مترجم‏»
153- عول اسم براى زيادى و نقصان « و خروج از حد اعتدال‏»
مى‏باشد «و در اينجا سهام زياد است و تركه ناقص است‏» و لذا از
اسماى اضداد است. عول كه در اينجا به كار مى‏رود، از يكى از
ريشه‏هاى‏لغوى زير گرفته شده است:
1. از ميل « # مايل شدن‏» بسان آيه ((ذلك ادنى الا تعولوا)) «نساء،
آيه 3». فريضه را از آن جهت عائل به اهل فريضه مى‏گويند كه
به سبب نقصان سهام آنها، مايل به ستم بر آنها شده است.
2. از ماده ((عال الرجل)) آن گاه كه عيال او زياد مى‏شوند،
باشد، از آن جهت كه در اين فرض سهام زياد مى‏شود« يعنى
صورت كسر بيشتر از مخرج مى‏شود».
3. از ماده ((عال)) به معناى ((مغلوب شد)) مى‏باشد، زيرا اهل
سهام به واسطه نقصى كه برآنها وارد شده، مغلوب شده‏اند.
4. از ماده ((عالت الناقة ذنبها، شتر دم خود را بالا برد))
مى‏باشد، از آن جهت كه فريضه‏ها به سبب زياد بودن سهام، از
اصل خود بيشتر شده است.
شيخ مفيد در اعلام، ص 67 مى‏گويد: ((اماميه اتفاق دارند كه
در فرائض ((عول)) وجود ندارد. همين ديدگاه را ابن عباس و
گروهى از سنى‏هاى اهل نظر و آثار برگزيده‏اند)).
سيد مرتضى در ناصريات، ص 403 مى‏گويد: ((اصحاب ما
بدون وجود مخالف در ميان آنها، عقيده دارند كه فرائض عول
ندارد)).
علامه حلى در تحرير، ج‏2،ص 163 مى‏گويد: ((عول نزد ما
باطل است، زيرا محال است كه خداوند در مالى مقدارى را كه
مال كفاف آن را نمى‏دهد قرار دهد)).
154- نسبت تركه به مجموع سهام (فروض) سه حالت دارد:
الف) تساوى: بدين معنا كه اگر تركه براساس فروض قرآنى
تقسيم شود، نه چيزى زياد مى‏آيد و نه چيزى كم مى‏آيد.
حكم اين حالت روشن است و جاى بحث نيست، بسان اين كه
از ميت پدر و مادر و دو دختر به جامانده باشد كه سهم ابوين،
دو ششم (# 3 ) و سهم قرآنى دو دختر، دو سوم مى‏باشد و
مجموع سهام مساوى‏تركه است:
3 # 6 # (مادر) 6 + (پدر) 6
مجموع سهام # 3 # (پدر و مادر) 3 + (دو دختر) 3
ب) زيادت سهام بر تركه: بسان اين كه از ميت دو دختر و
شوهر و پدر و مادر به جا مانده باشد كه سهم دو دختر، دو
سوم، سهم شوهر، يك چهارم، سهم پدر و مادر دو ششم (# 3 )
است و در اين صورت
مجموع سهام بيشتر از مجموع تركه است:
مجموع سهام # 12 # 4+3+8 # (پدر و مادر) 3 + (شوهر) 4 + (دو
دختر) 3
اين حالت به جهت زيادت سهام و نقصان تركه ((عول)) «يعنى
عول فريضه‏» ناميده مى‏شود، زيرا عول در لغت به معناى
زيادت و نقصان و خروج از حد اعتدال است. در اين حالت در
چگونگى حل مشكل ميان‏اماميه و ديگران اختلاف است، غير
اهل بيت عليهم السلام مى‏گويند: در صورت زيادت سهام بر
تركه، نقص بر همه وارثان وارد مى‏شود، همان طور كه اگر
ميت ديونى داشته باشد، ديون بر همه تركه تقسيم‏مى‏شود.
براساس اين ديدگاه در مثال ياد شده مجموع تركه (مخرج
كسر) تا مقدار مجموع سهام (صورت كسر) بالا برده مى‏شود و
مال بر اساس 15 تقسيم مى‏شود، در نتيجه سهم دو دختر از
12 به 15 تقليل پيدامى‏كند و از 3 به حدود 2 تنزل پيدا
مى‏كند، همچنين سهم شوهر از 12 به 15 تقليل پيدا مى‏كند و
از 4 به 5 تنزل مى‏يابد، و سهم هريك از پدر و مادر از 12 به 15
تقليل مى‏يابد و مجموع آن دو از 12به 15 تقليل پيدا مى‏كند و
مجموع آن دو از 3 به 4 تنزل پيدا مى‏كند.
اما بر اساس مذهب اهل بيت(ع) نقص بر خصوص دختر،
دختران، خواهر و خواهران وارد مى‏شود و بر پدر و مادر و
زوجين نقص وارد نمى‏شود، و سبب آن هم اين است كه:
فرائض بر دو قسم‏است:
نخست: فرائضى كه در قرآن براى آن دو فرض قرارداده شده
است، به گونه‏اى كه اگر از سهم اعلى تنزل كند، سهم ادنى
به وى تعلق مى‏گيرد و هيچ گونه تغيير ديگرى در آن راه
ندارد، اين فرائض عبارت است‏از:
1. فريضه شوهر: سهم وى در صورتى كه ميت (زوجه) بچه
نداشته باشد، يك دوم و در صورتى كه بچه داشته باشد، يك
چهارم است.
2. فريضه زوجه: سهم وى در صورتى كه ميت (شوهر) بچه
نداشته باشد، يك چهارم و در صورتى كه بچه داشته باشد، يك
هشتم است.
3. مادر: سهم وى در صورتى كه ميت فرزند و اخوه «خواهر و
برادر» نداشته باشد، يك سوم و در صورت وجود حاجب يك
ششم است.
دوم: فرائضى كه تنها يك فرض دارند و اگر از آن فرض زائل
شود، به صاحب فرض باقيمانده تعلق مى‏گيرد كه عبارت
است از:
1. دختر يا خواهر پدر و مادرى يا پدرى تنها كه سهم آنها يك
دوم است.
2. دختران يا خواهران پدر و مادرى يا پدرى تنها كه سهم آنها
دوسوم است.
اما پدر در صورتى كه ميت فرزند داشته باشد، سهمش در
قرآن يك ششم تعيين شده و كمتر از يك ششم نمى‏گيرد و
در صورتى كه فرزند نباشد، سهم قرآنى ندارد و اصحاب
فروض نيست بلكه به قرابت‏ارث مى‏برد، و مساله عول
اختصاص به صاحبان فرض دارد، لذا پدر جزو صاحبان فرضى
كه نقص بر آنها وارد مى‏شود نيست.
حال از اين دو قسم، در فرض نقصان تركه، نقص تنها بر قسم
دوم «دختر و دختران و خواهر و خواهران‏» وارد مى‏شود، زيرا
قسم اول در قرآن سهم اعلى و ادنى دارد و قابل تغيير نيست،
به خلاف قسم دوم كه‏يك فرض قرآنى دارد و اگر تغيير كند،
باقيمانده از آن آنها خواهد بود و لذا نقص بر خصوص اين افراد
وارد مى‏شود.
اين توجيه در برخى روايات وارد شده است ، ر.ك: وسايل،
ج‏26،ص 78 79، ح‏6.
ج) زيادت تركه بر سهام: مثل اين كه از ميت يك دختر و زوجه
باقى بماند كه سهم دختر، يك دوم و سهم زوجه، يك هشتم
است و مجموع سهام كمتر از مجموع تركه است:
مجموع سهام # 8 # 1+4 # (زوجه) 8 + (دختر) 2
در اين فرض نيز ميان اماميه و ديگران اختلاف است، براساس
مذهب غير اهل بيت عليهم السلام مقدار زايد به عصبه ميت
نزديكان پدرى بسان پسر، برادر، عمو و اولاد آنها داده مى‏شود.
بنابر اين ديدگاه، در مثال‏ياد شده مقدار زايد « 8 » به عصبه
ميت داده مى‏شود، هر چند در طبقه دوم مى‏باشند و ميت در
طبقه اول وارثان صاحبان فرض دارد.
اين حالت را ((تعصيب)) يعنى ارث دادن به عصبه مى‏گويند.
البته چنان كه در كشف اللثام آمده، عصبه نزد اهل سنت دو
معنا دارد:
1. عصبه بنفسه: عبارت است از هر مذكر منسوب به ميت،
بدون واسطه مانند پسر و برادر يا با واسطه مانند عمو و
فرزندان آنها.
2. عصبه بغيره: عبارت است از دختران ، دختران پسر ،
خواهران پدر و مادرى و خواهران پدرى تنها.
بنابر ديدگاه غير اهل بيت(ع) ((عصبه بنفسه)) اگر با
((فرض بر)) جمع شده باشد، مقدار زايد به وى اختصاص
مى‏يابد، مثل اين كه از ميت دختر و پسر پسر يا برادر يا عمو يا
پسر عمو به جا مانده باشد كه در اين مثال‏يك دوم از آن دختر
است و بقيه به يكى از افراد ياد شده اختصاص مى‏يابد. ((عصبه
بغيره)) به تعصيب ارث نمى‏برند مگر به واسطه مذكرهاى در
درجه آنها يا درجه پايين‏تر. بنابر اين اگر از ميت دو دختر، و
دخترپسر « # عصبه بغيره‏» به جا مانده باشد، به دو دختر دو سوم
داده مى‏شود و به دختر پسر هيچ تعلق نمى‏گيرد مگر وى
برادر داشته باشد يا پسر پسر در آن فرض وجود داشته
باشد.ر.ك: جواهر،ج‏39،ص‏99.
ليكن براساس مذهب اهل بيت(ع) مادامى كه دررتبه پيش از
عصبه، ((ارث بر)) وجود داشته باشد، مقدار زايد به عصبه داده
نمى‏شود، بلكه مقدار زايد به صاحبان فرض، به نسبت
سهامشان رد مى‏شود، به جززوجين كه سهمشان در صورتى
كه با وارث ديگر جمع شده باشند از حد اعلى بيشتر و از حد
ادنى كمتر نمى‏شود «و اگر با آنها در جميع طبقات وارث
ديگرى جز امام(ع) نباشد، در رد بر هر دو يا برخصوص‏زوج
تفاصيلى است كه در جاى خود آمده است‏». همچنين اگر
مادر حاجب داشته باشد «# اخوه و اولاد» مقدار زايد به وى رد
نمى‏شود. و اگر ميان وارثان كسى باشد كه به قرابت ارث
مى‏برد، نه به فرض،باقيمانده تنها به وى رد مى‏شود.
مثال براى اولى «كه وارثان موجود همگى ((فرض بر)) باشند»
اگر وارث يك دختر و زوجه باشد، مقدار زايد تنها به دختر
داده مى‏شود، و اگر وارث يك دختر و پدر و مادر باشد و مادر
حاجب نداشته باشد،مقدار زايد به همه وارثان به حسب سهام
آنها رد مى‏شود.
مثال براى دومى «كه برخى وارثان به قرابت ارث ببرند»: اگر
وارث پدر و مادر و زوجه باشد، زوجه يك چهارم و مادر يك
سوم در صورت عدم حاجب، و يك ششم در صورت وجود
حاجب مى‏برد و بقيه تنهابه پدر داده مى‏شود.
همچنين اگر وارث پدر و مادر و زوجه و پسر باشد، پدر و مادر
دو ششم، و زوجه يك هشتم مى‏برند و بقيه به پسر داده
مى‏شود.
از اين بيانات روش شد:
اولا: عول هميشه به واسطه حضور زوج يا زوجه حاصل
مى‏شود، آن گاه كه با دختر يا دختران يا خواهر يا خواهران پدر
و مادرى يا پدرى تنها جمع شوند.
ثانيا: به نزديكان مادرى كه تنها به فرض ارث مى‏برند، نقص
وارد نمى‏شود، به خلاف ديگران كه گاهى به فرض، ارث
مى‏برند و گاهى به قرابت ، بسان يك دختر يا دو دختر كه
اگر با پسران جمع شوند، از يك‏دوم يا دو سوم كمتر
مى‏گيرند، زيرا در اين فرض به نص آيه، مذكر دو برابر مؤنث
ارث مى‏برد، همچنين است يك خواهر يا چند خواهر.
ثالثا: بيشتر اصحاب پدر را جزو كسانى كه نقص بر آنها وارد
مى‏شود، ذكر نكرده‏اند، زيرا پدر اگر با فرزند جمع شده باشد،
سهم وى كمتر از يك ششم مى‏شود و اگر با فرزند جمع نشده
باشد از صاحبان فرض‏نيست.ر.ك: شرح لمعه، ج‏8،ص 79 92 ،
جواهر، ج‏39،ص 99110 ، موسوعه فقهيه ميسره، ج‏2،ص 72
75 «مترجم‏»
155- مساله را در قسم دوم رساله، باب نخست (في كيفية
قسمة التركة على الورثة بالسهام الصحيحة)، فصل نخست،
توضيح مى‏دهيم و نگاه كن: جواهر 39 / 147 172 .
156- شهيد ثانى در مسالك، ج‏13، ص 124 گفته است:
((مشهور ميان اصحاب اين است كه فرزندان فرزند در ارث،
جانشين پدران يا مادران خود مى‏شوند، لذا هريك سهم كسى
را كه به واسطه او به‏ميت مى‏رسد مى‏برد... سيد مرتضى كه
گروهى بسان معين الدين مصرى و ابن ادريس از وى پيروى
كرده‏اند گفته است: فرزندان فرزندان ارث را بسان فرزندان
ميت تقسيم مى‏كنند و كسى كه به واسطه او به‏ميت تقرب
پيدا مى‏كنند، لحاظ نمى‏شود... دليل آنها اين است كه فرزندان
فرزندان ميت در حقيقت فرزندان خود ميت شمرده مى‏شوند،
لذا در عموم ((يوصيكم اللّه فى اولادكم للذكر مثل حظ
الانثيين)) داخل‏مى‏شوند، نساء، آيه 11)).
157- از آنجا كه فرزندان كلاله، جانشين كلاله بوده و حكم
آنان را دارند خوب است ابتدا حكم كلاله را ذكر كرده، سپس
حكم فرزندان كلاله را بيان كنيم، درباره كلاله به ترتيب كلاله
پدرى و مادرى، كلاله‏پدرى، و كلاله مادرى فروع زير مطرح
است:
1 . اگر برادر پدرى و مادرى تنها باشد همه مال را به قرابت
ارث مى‏برد.
2 . اگر دو يا چند برادر پدرى و مادرى وجود داشته باشند مال
را مساوى تقسيم مى‏كنند.
3 . اگر در كنار يك يا چند برادر پدرى و مادرى، يك يا چند
خواهر پدرى و مادرى وجود داشته باشد بر اساس آيه ((للذكر
مثل حظ الانثيين)) ارث را تقسيم مى‏كنند.
4.اگر يك خواهر پدرى و مادرى وجود داشته باشد 2 به فرض
و بقيه به قرابت به وى رد مى‏شود.
5 . اگر دو يا چند خواهر پدرى و مادرى وجود داشته باشد 3
به فرض و بقيه به قرابت به وى رد مى‏شود.
6 . كلاله پدرى در صورت نبود كلاله پدرى و مادرى به جاى او
مى‏نشيند و حكم كلاله ابى در حالت انفراد و اجتماع بسان
كلاله پدرى و مادرى است. و با وجود كلاله پدرى و مادرى هر
چند مؤنث باشد كلاله پدرى‏هر چند مذكر باشد ارث نمى‏برد،
زيرا در كلاله پدرى و مادرى دو سبب وجود دارد و لذا به ميت
نزديكتر است و بر اساس آيه ((اولوا الارحام بعضهم اولى
ببعض)) بر كلاله پدرى مقدم است.
آنچه تا به حال ذكر شد درباره كلاله پدرى و مادرى و كلاله
پدرى اعم از مذكر و مؤنث بود و دو فرع بعدى درباره كلاله
امى است.
7 . اگر يك كلاله مادرى چه مذكر باشد چه مؤنث، يعنى چه
برادر ميت باشد و چه خواهر ميت وجود داشته باشد 6 به فرض
و بقيه را به رد ارث مى‏برد.
8 .اگر دو كلاله مادرى يا بيشتر چه همه مذكر باشند و چه
همه مؤنث و چه برخى مؤنث و برخى مذكر وجود داشته باشند
3 را به فرض به طور مساوى تقسيم مى‏كنند و بقيه را به رد
مى‏برند.
همان گونه كه مشاهده مى‏شود در كلاله مادرى بر خلاف
كلاله پدرى و مادرى و كلاله پدرى، ميان مذكر و مؤنث
تفاوتى نيست و تنها چيزى كه مؤثر است وحدت و تعدد
مى‏باشد.
9 . اگر خواهران و برادران متفرق باشند، يعنى برخى مادرى و
برخى پدرى و مادرى ارث ميان آنها به صورت زير تقسيم
مى‏شود:
كلاله مادرى:
1 . اگر يك نفر باشد 6 به فرض مى‏برد.
2 . اگر بيشتر باشند 3 به فرض مى‏برند و ميان آنها به طور
مساوى بدون تفاوت ميان مذكر و مؤنث تقسيم مى‏شود.
كلاله پدرى و مادرى:
1 . اگر تنها يك مؤنث باشد ( 6 #) 2 مى‏برد به فرض، و بقيه ( 6
يا 6 ) را به رد مى‏برد.
2 . اگر دو مؤنث يا بيشتر باشد 3 به فرض مى‏برند، و اگر
چيزى اضافه بماند (مثل اينكه با يك كلاله مادرى جمع شده
باشند كه يكى اضافه مى‏آيد) به آنها رد مى‏شود.
3 . اگر مذكر باشند فرض قرآنى ندارند و لذا باقيمانده از
كلاله مادرى (كه 6 يا 3 است) ميان آنها به طور مساوى تقسيم
مى‏شود.
4 . اگر مذكر و مؤنث هر دو باشند باز هم سهم قرآنى ندارند و
باقيمانده از كلاله مادرى (# 6 يا 3 ) را بر اساس قانون ((للذكر
مثل حظ الانثيين)) تقسيم مى‏كنند.
10 . نقص بر كلاله پدرى و مادرى يا پدرى وارد مى‏شود ولى به
كلاله مادرى وارد نمى‏شود و كلاله مادرى هرگز از سهم
قرآنى كمتر نمى‏گيرند به خلاف كلاله پدرى و مادرى يا
پدرى كه حتى اگر سهم قرآنى‏داشته باشند مثل يك خواهر
كه 2 مى‏برد و دو خواهر به بالا كه 3 مى‏برند بر آنها نقص وارد
مى‏شود، بسان اينكه شخصى مرده باشد و از وى شوهر و كلاله
پدرى و مادرى يا پدرى و كلاله مادرى به جا مانده‏باشد در اين
فرض ابتدا سهم قرآنى شوهر و كلاله مادرى كه به ترتيب 2 و 3
يا 6 است داده مى‏شود و آنچه اضافه مى‏آيد به كلاله پدرى و
مادرى داده مى‏شود هر چند يك خواهر يا دو خواهر به بالا
باشند كه‏سهم قرآنى آنها در غير اين فرض به ترتيب 2 و 3
است، و در صورت نبود كلاله پدرى و مادرى مقدار زايد به
كلاله پدرى داده مى‏شود هر چند يك خواهر يا دو خواهر باشد.
مثال ديگر: شخصى مرده و از وى يك كلاله مادرى خواهر يا
برادر و يك خواهر پدرى و مادرى ياپدرى به جا مانده است. در
اين جا 2 (# 6 ) به شوهر و 6 به كلاله مادرى تعلق مى‏گيرد و
6باقيمانده به خواهرمى‏رسد با اينكه فرض قرآنى وى 2 است و
در اين مثال 6 به وى نقص وارد شده است.
ليكن اگر در فرض اجتماع كلاله پدرى و مادرى چيزى زياد
بيايد مقدار زايد به كلاله پدرى و مادرى داده مى‏شود نه
مادرى.
مثال: يك كلاله مادرى برادر مثلا با خواهر پدرى و مادرى
جمع شده باشد، در اين صورت به خواهر پدرى و مادرى 2 (# 6
) و به كلاله مادرى 6 مى‏رسد، و 6 (# 3 ) باقيمانده تنها
به‏خواهر پدرى و مادرى‏رد مى‏شود.
و در اينكه اگر كلاله مادرى با كلاله پدرى جمع شده باشد باز
هم مقدار زايد به كلاله پدرى اختصاص پيدا مى‏كند يا به هر دو
رد مى‏شود اختلاف است.
آنچه تا كنون ذكر شد بحث اخوه (برادران و خواهران ميت يا
كلاله) بود و از اين پس بحث اولاد اخوه يا اولاد كلاله مطرح
مى‏شود:
اولاد خواهران و برادران چه پدرى و چه مادرى، چه پدرى و
چه مادرى، جانشين پدران و مادران خود مى‏شوند و نصيب
((من يتقرب به)) را ارث مى‏برند، لذا اگر يك نفر باشد همه
مال را ارث مى‏برد. و اگرمتعدد باشند و همه مذكر يا مؤنث
باشند آن نصيب را ميان خود به طور مساوى تقسيم مى‏كنند،
و اگر مذكر و مؤنث اجتماع كرده باشند در اين صورت اگر
اولاد خواهران يا برادران پدرى و مادرى يا پدرى باشندبر
اساس آيه ((للذكر مثل حظ الانثيين)) مال را تقسيم مى‏كنند.
و اگر اولاد خواهران يا برادران‏مادرى باشند مال را به طور
مساوى تقسيم مى‏كنند و تفاوتى ندارد كه اولاد يك برادر
باشند يا اولاد يك خواهر يا اولادخواهران و برادران متعدد
باشند با توجه به اين مطالب در مورد اولاد كلاله، فروعات زير
مطرح است:
1 . اولاد برادر پدرى و مادرى يا پدرى چه مذكر باشند چه
مؤنث و چه متفرق، اگر در كنارشان اولاد برادر امى نباشد
همه مال را مى‏برند و اگر در كنارشان اولاد برادر مادرى باشد
باقى بعد از فرض به اولاد كلاله‏پدرى و مادرى يا پدرى داده
مى‏شود، زيرا اينها نيز بسان پدر خود سهم قرآنى ندارند.
2 . اولاد خواهر پدرى و مادرى يا پدرى تنها 2 را كه سهم
مادرشان باشد ارث مى‏برند، مگر در رتبه آنها شخص ديگرى
نباشد كه در اين نصف ديگر نيز به آنها رد مى‏شود. و اگر با آنها
(اولاد خواهر پدرى ومادرى يا پدرى) اولاد برادر مادرى يا
اولاد برادران مادرى وجود داشته باشد 6 (اگر متقرب به مادر
يك نفر باشد) يا 6 (اگر متقرب به مادر متعدد باشد) به اولاد
خواهر پدرى و مادرى داده مى‏شود و به اولاد كلاله‏مادرى
على الاصح چيزى رد نمى‏شود.
3 . اولاد دو يا چند خواهر پدرى و مادرى يا پدرى، 3 به فرض و
بقيه را به رد ارث مى‏برند.
4 . اگر اولاد كلاله پدرى و مادرى نباشد اولاد كلاله پدرى
جانشين وى مى‏شوند و احدى از متقربين به پدر با وجود
متقربين به پدرى و مادرى ارث نمى‏برند.
5 . اولاد برادر يا خواهر مادرى به طور مساوى 6 ارث مى‏برند
هر چند متعدد باشند و از حيث مذكر و مؤنث بودن تفاوت
داشته باشند.
6 . اولاد دو كلاله امى (چه دو كلاله مذكر باشند، چه مؤنث و
چه متفرق) 3 (# 6 ) مى‏برند و هرگروهى نصيب ((من يتقرب
به)) را مى‏برد، و در صورت تعدد ميان خود به طور مساوى
تقسيم مى‏كنند، مثلا اگر ميت‏يك خواهر و يك برادر داشته
باشد سهم آنها 3 (# 6 ) است كه 6 به اولاد برادر تعلق مى‏گيرد
هر چند يك نفر باشد و 6 هم به اولاد خواهر داده مى‏شود هر
چند صد نفر باشند، و بر عكس.
مثال ديگر: اگر پسر دختر برادر پدرى و مادرى يا پدرى، با
دختر پسر برادر پدرى و مادرى يا پدرى جمع شوند:
الف) اگر يك برادر باشد مؤنث دو برابر مذكر مى‏برد، زيرا
دختر به واسطه پسر برادر كه مذكر است به ميت تقرب پيدا
مى‏كند و پسر به واسطه دختر برادر كه مؤنث است به ميت
تقرب پيدا مى‏كند و مذكر دوبرابر مؤنث مى‏گيرد، لذا 3 كه
سهم پسر برادر است به دختر وى داده مى‏شود و 3 كه سهم
دختر برادر است به پسر وى تعلق مى‏گيرد.
ب) اگر برادر متعدد باشد مال ميان آن دو تنصيف مى‏شود،
زيرا به هر يك از پسر دختر برادر اول و دختر پسر برادر دوم
نصيب يكى از دو برادر تعلق مى‏گيرد.
مثال ديگر: اگر از ميت پسر دختر برادر پدرى يا پدرى و
مادرى، و دختر دختر برادر پدرى يا پدرى ومادرى به جامانده
باشد:
الف) اگر مادر آن دو يكى باشد (يعنى اين پسر و دختر هر دو
از يك دختر برادر باشند) بر اساس قانون ((للذكر مثل حظ
الانثيين)) مال را تقسيم مى‏كنند.
ب) اگر مادر آن دو متفاوت باشد به طور مساوى تقسيم
مى‏كنند.
7 . اگر اولاد كلالات سه گانه اجتماع كنند:
الف) اولاد كلاله مادرى 3 مى‏برند اگر ((من تقربوا به))
متعدد باشد، يعنى همه فرزندان موجود از يك خواهر يا يك
برادر ميت نباشند.
و اگر ((من تقربوا به)) يكى باشد 6 به اولاد او داده مى‏شود.
ب) اولاد كلاله پدرى و مادرى:
1 . در صورت تعدد كلاله امى (كه 3 ارث مى‏بردند) 3 ارث
مى‏برند حال يا به فرض (اگر كلاله پدرى و مادرى دو مؤنث يا
بيشتر باشند) و يا به قرابت (اگر كلاله پدرى و مادرى مذكر
باشد يا مذكر و مؤنث هر دوباشند كه در اين صورت سهم
قرآنى ندارند و به قرابت ارث مى‏برند) و يا به فرض و قرابت هر
دو (اگر كلاله پدرى ومادرى تنها يك مؤنث باشد كه 2 (# 6 )
به فرض مى‏برد و 3 (# 6 ) نيز به كلاله مادرى‏متعدد مى‏رسد و
6 باقيمانده نيز به كلاله پدرى و مادرى به قرابت رد مى‏شود).
2 . در صورت وحدت كلاله مادرى باقيمانده سهم كلاله
مادرى كه 6 بود به كلاله پدرى و مادرى مى‏رسد حال يا به
قرابت و يا به قرابت به فرض هر دو (به بيانى كه در صورت يك
گذشت و در اين صورت((فرض)) تنها ذكر نشد چون حتما
زياد مى‏آيد و مقدار زايد به قرابت برگردانده مى‏شود).
ج) اولاد كلاله پدرى به خاطر وجود اولاد كلاله پدرى ومادرى
ساقط مى‏شوند مثل خود ((من تقربوا به)) كه با وجود كلاله
پدرى و مادرى به كلاله پدرى ارث نمى‏رسيد.
ر.ك: جواهر، ج 39، ص 147 172.
قابل توجه است كه در متن رساله عبارت ((من نصيب الجماعة
او مما يصيبهم)) آمده كه چون معناى آن روشن نبود ترجمه
نشد.
158- پدر بزرگ و مادربزرگ يا پدرى هستند يا مادرى، حال
همين تقسيم در برادر و خواهر نيز وجود دارد، بدين معنا كه
برادر و خواهر يا پدرى هستند يا مادرى يا پدرى و مادرى.
159- اگر خنثا از طريق چگونگى ادرار كردن به بيانى كه ذكر
شد به يكى از زن يا مرد ملحق شد، خنثاى واضح ناميده
مى‏شود و جميع احكام كسى كه به او ملحق شده مترتب
مى‏شود. اگر دو مخرج‏ادرار، در شروع و ختم ادرار يكسان
باشند، خنثاى مشكل ناميده مى‏شود و اصحاب در حكم او
اختلاف كرده‏اند، شيخ در خلاف گفته: بر اساس قرعه عمل
مى‏شود. شيخ در نهايه و ايجاز و مبسوط گفته: به وى‏نصف
ارث مرد و نصف ارث زن داده مى‏شود. همين ديدگاه، مشهور
ميان اصحاب است. شيخ مفيد و برخى ديگر گفته‏اند:
دنده‏هاى دو طرف خنثا شمارش مى‏شود. اگر مساوى باشند،
زن است، و اگر متفاوت‏باشند «به اين كه نه تا در جانب راست،
و هشت تا در جانب چپ باشد و مانند آن‏» مرد است. ر.ك:
جواهر، ج‏39،ص ص 278 284، شرح لمعه، ج‏8،ص 194 191. با
توجه به اين بيانات ظاهرا درست‏نسخه‏اى است كه عبارت
داخل پرانتز در آن نيامده است، زيرا اولا: شمارش اضلاع قسيم
آزمايش از طريق ادرار نيست، بلكه مرحله پس از آن است،
چون طريقه ادرار اگر مثبت باشد، خنثا واضح خواهد بود
واگر پاسخ نداد،برخى طريقه شمارش دنده‏ها را مطرح
كرده‏اند.
ثانيا: عبارت عربى چنين است: ((او تعد اضلاعه و يحكم
باستوائها او نقصانها من جانب الرجل)) كه عبارت ناقص است و
بايد چنين باشد: ((... باستوائها من جانب المرئة او...)).
ثالثا: اگر داخل پرانتز در نسخه نباشد، عبارت ((فان استويا
فهو المشكل امره)) معنا پيدا مى‏كند و به معناى تساوى دو
مخرج در شروع و ختم ادرار است ولى در صورت بودن عبارت
فوق، جمله ((فان استويا...)) درطريقه شمارش دنده‏ها بى معنا
خواهد بود و به ناچار به طريقه ادرار مى‏خورد و لازم مى‏آيد
فاصله شدن اجنبى.
160- در اينجا در متن رساله، عبارت ((و في ثبوت الرد معه
في نصف المال خلاف، و الاظهر ان لا يثبت)) وجود دارد كه
چون معناى آن روشن نبود، ترجمه نشد.
161- شيخ طوسى در خلاف، ج‏3،ص 594 مى‏گويد: ((اگر
لقيط «كودكى كه در راه افتاده و از سر راه وى را برداشته اند»
بميرد و وارثى نداشته باشد، ارث به جا مانده از وى از آن بيت
المال است. همه‏فقيهان چنين فتوا داده‏اند. دليل ما اجماع
فرقه اماميه است. گروهى « از اهل سنت‏» گفته‏اند: ارث لقيط
از آن ملتقط «يابنده‏» است)).
شيخ طوسى در نهايه، ص 681 682 گفته است: ((فرزند
مشكوك... سزاوار نيست كه به پدر خويش به لحوق صحيح
ملحق شود، بلكه بر پدر سزاوار است وى را تربيت كند و بر او
انفاق نمايد، و آن گاه كه‏مرگش فرا مى‏رسد، مقدارى مال در
حد نياز و شان وى براى او كنار بگذارد، و پس از مرگ وى، به
فرزند مشكوك ارث تعلق نمى‏گيرد و اگر هيچ وارثى نه
فرزند و نه همسر نداشت، تركه او براى بيت المال‏خواهد بود.))
ابن براج در مهذب، ج‏2، ص 166 در اين ديدگاه از شيخ
پيروى كرده است.
شهيد در دروس، ج‏2،ص 351 مى‏گويد: ((اين حكم در مورد
كنيز به سند صحيح روايت شده است)). در مقابل، ابن ادريس
در سراير، ج‏3،ص 285 اين ديدگاه را رد كرده و مى‏گويد:
((سخن شيخ بر خلاف‏اصول مذهب ما مى‏باشد، و سخن
درست آن است كه فرزندى كه از همسر وى به دنيا آمده، از
نظر شرعى فرزند اوست و اگر بميرد، از او ارث مى‏برد و در
اين مساله مخالفى وجود ندارد، زيرا معصوم (ع) درروايتى
مى‏فرمايد: ((الولد للفراش و للعاهر الحجر)) و فراش عبارت از
عقد است. علامه در مختلف، ج‏9،ص 104 مى‏گويد: ((آنچه در
روايت آمده ((كنيز)) است، ليكن در ((همسر)) اشكالى كه ابن
ادريس ذكر كرده،حق است.