- پاورقى
1- منهاج الصالحين، ج1،ص 279، انتشارات مدينة العلم.
2- سلسلة الينابيع الفقهيه (كتاب الصوم)، ج29، ص 78.
3- همان، ج6،ص 178.
همان، ص 240.
5- همان، ص 254.
6- همان، ص 332.
7- همان، ص 376.
8- همان، ج29، ص 128.
9- همان، ص 158.
10- علامه حلى، منتهى المطلب،ج2،ص 592، چاپ قديم.
11- منهاج الصالحين، ج1،ص 279.
12- با رؤيت هلال، روزه بگير و با رؤيت هلال، افطار كن.
13- بنابر آنكه اين كبرى را پذيرفته باشيم× اگر چه در جاى
خود ثابت شده كه اصلاين كبرى محل اشكال است.
14- مجمع الفائدة و البرهان، ج5،ص 294.
15- ابوالحسن شعرانى، استدراك على الفصل الثالث من
تشريح الافلاك، ص 24.
16- همان.
17- ابوريحان بيرونى، التفهيم لاوائل صناعة التنجيم، ص 220.
18- فخر المحققين، حلى، ايضاح الفوائد فى شرح اشكالات
القواعد، ج1، ص252.
19- سيد تقى قمى، مبانى منهاج الصالحين، ج6،ص 226.
20- جواهر الكلام، ج16،ص 361.
21- مستمسك العروه، ج8،ص 470.
22- منهاج الصالحين، ج1،ص 280.
23- سيد محمد حسين حسينى تهرانى، رسالة حول مسالة
رؤية الهلال.
24- مستند العروة الوثقى، ج2،ص 120.
25- وسائل الشيعه، باب 5 از ابواب احكام شهر رمضان، حديث
9.
26- همان، حديث 19 و 4.
27- همان، باب 11، حديث 4.
28- همان، حديث 10.
29- همان، باب 11 از ابواب احكام شهر رمضان، حديث 11.
30- همان، حديث 10.
31- همان، حديث 12.
32- همان، حديث 13.
33- همان، باب 5 از ابواب احكام شهر رمضان، حديث 13.
34- مستند العروة الوثقى، كتاب صوم، ج2،ص 121.
35- تقريرات شيخ انصارى، كتاب صوم، ص 26.
36- وسائل الشيعه، باب 3 از ابواب احكام شهر رمضان، حديث
9.
37- همان، باب 8، حديث 3.
38- همان، باب 12، حديث 1.
39- مستندالعروة الوثقى، كتاب صوم، ج2،ص 122.
40- سيد محمد تقى قمى، مبانى منهاج الصالحين، ج6،ص
230 229.
41- وسائل الشيعه، كتاب الصوم، باب 12 از ابواب احكام شهر
رمضان، حديث6.
42- من لايحضره الفقيه، ج2،ص 77، حديث 339.
43- وسائل الشيعه، باب 15 از ابواب احكام شهر رمضان، حديث
1.
44- روايت، مضمره است، ولى از آنجا كه ابوعمرو حذاء،
نويسنده نامه، از اصحابامام هادى (ع) بوده است، على
القاعده بايد آن حضرت، مرجع ضمير باشد.م.
45- به نقل از رسالة حول مسالة رؤية الهلال، ص 171.
46- مجمع المسائل، ج1،ص 241.
47- وسائل الشيعه، باب 32 از ابواب احكام شهر رمضان،
حديث 3.
48- «ان ابن ابى عمير و صفوان بن يحيى و احمد بن محمد بن
ابى نصر بزنطىلايروون ولايرسلون الا عن ثقة».
49- «تو فقط ملتزم به مشرق و مغرب خود باش، بر مردم لازم
نيست [از وضعمشرق و مغرب ديگران] جست و جو كنند
(وسائل الشيعه، كتاب صلاة، باب 20 ازابواب المواقيت،
حديث2).
50- همان، كتاب الصلاة، ج4،باب 20 از ابواب المواقيت الصلاة،
حديث 2.
51- مستند الشيعه، ج1،ص 39.
52- محمد حسن قديرى، اعتبار اتفاق الافق فى اثبات رؤية
الهلال.
53- بقره/ 189.
54- او [خداوند ] شكافنده صبح است و شب را آرامش بخش و
خورشيد و ماهرا [مبناى] شمارش قرار داده است× اين تقدير
خداى عزيز و داناست (انعام /96).
55- مستند العروة الوثقى، ج2، كتاب صوم، ص 123.
56- وسائل الشيعه، باب 4 از ابواب احكام شهر رمضان، حديث
1.
57- همان.
58- جاثيه، آيه 18 20.59- لطف اللّه صافى، احكام الشريعة
الثابتة لاتتغير، ص 5، قم، چاپ دارالقرآنالكريم××60- اصل
عبارت، چنين است:
(ذسژححژحذچزخژحذحژژشژسحححذرذذزححرذ )
61- محمد جعفر جعفرى لنگرودى، مقدمه علم حقوق، ص3
11، انتشاراتحقوق گنج دانش، 1362 ه. ش.
62- محمد تقى حكيم، الاصول العامة للفقه المقارن، ص 51.
63- «حقوق در قرآن» و «سياست در قرآن» دو متن درسى در
مؤسسه آموزشى آپژوهشى امام خمينى است.
64- در برابر («ژخرزاحخژححخچر » × يعنى حقوق نوعى و اين معنا
معادل قانون، بهمعناى نخست است كه در انگليسى به آن («;17#÷;16#÷
;17#÷سچد;16#÷ » مىگويند.
65- زلزال، آيه 7 8.
66- مكاسب، ج 3، ص 121، چاپ كنگره شيخ انصارى. نيز ر.ك:
سخن شهيدثانى در مسالك الافهام، ج 3، ص 147.
67- ر.ك: غاية المراد، ج 1، ص 127138، مقدمة التحقيق.
68- مكاسب، ج 3، ص 35 و 43، چاپ كنگره شيخ انصارى.
69- همان، ص 38.
70- همان، ص 70.
71- همان، ص 540.
72- مشهد، بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى، چاپ اول،
1411/1370ش.
73- الرسالة الفخرية، ص 85.
74- رسائل الشهيد الثاني، ج 1، ص 345 351، رساله نيات
الحج والعمرة.
75- همان، ص 163 170، رساله النية.
76- همان، ص 167. نيز ر.ك: المقاصد العلية، ص 228237،
چاپ جديد× ذكرىالشيعة، ص 80، چ سنگى.
77- النجعة في شرح اللمعة، ج 1، ص 402.
78- همان، ص402. نيز ر.ك: ج 2، ص 228، 341343.
79- الرسالة الفخرية، ص 8586.
80- القواعد والفوائد، ج 1، ص 119، فائده 27.
81- العروة الوثقى، ج4، ص662، كتاب الحج، فصل في كيفية
الاحرام، مسئله 12.
82- رسائل الشهيد الثاني، ج2، ص1200، مسئله 45.
83- همان، ج 1، ص 64.
84- همان، ج 2، ص 1242، مسئله 221.
85- رسائل الشهيد الاول، ص 224.
86- مراد از «فرضيون» در متن رساله عالمان ارث هستند ×
كسانى كه بر به دستآوردن سهم وارثان از روى قواعد موجود
در علم ارث و علم حساب توانايى دارند.
87- عين اين عبارت در جواهر، ج 39، ص 333 نيز نقل شده
است.
88- به كسر مشترك، وفق آن دو عدد مىگويند و به مخرج
آن كسر «عاد» آن دو عددمىگويند.
89- درعبارت متن رساله چنين آمده است: «او جزء من خمسة
عشر هي جزء منثلاثة»وشايد در اصل به جاى «هي»، «من» بوده
× به اين صورت: «او جزء من خمسةعشر من جزء من ثلاثة»×
يعنى ( 15 ) از ( 3 ) كه در رياضى به اين صورت
نوشتهمىشود: .
قرينه آن اين است كه در رساله خلاصة الحساب شيخ بهايى نيز
براى عدد مضافچنين مثال زده: «كنصف السدس، و جزء من
احد عشر من جزء من ثلاثة عشر» كه بهمعناى يك يازدهم از
يك سيزدهم است× به اين صورت:
و درهمان رساله براى عدد معطوف همان مثال را زده با اين
تفاوت كه به جاى «من»،«و» به كار رفته است × آنجا كه
گفته:«جزء من احد عشر و جزء من ثلاثة عشر» × كهچنين معنا
مىشود:يك يازدهم و يك سيزدهم × و در رياضى چنين نوشته
مىشود:11 و 13 .
به عبارت شيخ بهايى درباره طرز نوشتن كسور توجه كنيد:
«و اذا رسمت الكسر فان كان معه صحيح فارسمه فوقه و الكسر
تحته فوق المخرج . والا فضع مكانه صفرا. و في المعطوف
يرسمون الواو. و في الاصم المضاف «من»×فالواحد و الثلثان
هكذا: .و نصف خمسة اسداس هكذا: و الخمسان و ثلاثة
ارباعهكذا: 5 و 4 . و جزء من احد عشر من جزء من ثلاثة عشر
هكذا 11 من 13 .
توضيح مطلب: طرز نوشتن و ترسيم كسر از اين قرار است:
اگر همراه كسر عددصحيح وجود داشته باشد بايد عدد
صحيح را بالاى كسر نوشت. سپس صورت كسررا بالاى خط
كسرى زير اين عدد صحيح رسم نمود، و مخرج را زير خط
نوشت × بهاين صورت: و چنين مىخوانند: يك عدد صحيح و
دو سوم .
نكته: آنچه شيخ فرموده رسم الخط قديم است و امروزه عدد
صحيح را كنار خطكسرى از جانب چپ مىنويسند به اين
صورت: 3 1.
واگر با كسر عدد صحيح نباشد بالاى كسر صفرى قرار
مىدهند .و در صورتى كه دوكسر به هم عطف شده باشند بين
آن دو «و» مىآورند مانند: 5 و 4 .
و اگر كسر اصم و مضاف [منسوب ] به كسر ديگر باشد بين آن
دو كلمه «من» جارهمىآورند × مانند: 11 از 13 [يا ].
و اگر منطق و مضاف باشد [ كسر منطق عبارت است از كسور
نه گانه ] بدون «من»جاره نوشته مىشود به اين صورت: نصف
سدس [يك دوم يك ششم] ،يايك دوم پنج ششم: .و اساسا كسر
يا منطق است [كسور نه گانه مشهور ] يااصم[كه تعبير از آن
مگر با جزء ممكن نيست × يعنى در عربى براى تا
اسممخصوصى قرار دادهاند (: نصف تاعشر) ولى يك يازدهم به
بعد اسم مخصوصىندارد و راهى جز تعبير به «جزء» وجود
ندارد ].
در هر يك از دو صورت يا مفرد است يا مكرر يا مضاف يا
معطوف × كه جمعا هشتقسم است و مثالهاى آن از اين قرار
است:
مفرد: ثلث [ 3 ]
مكرر: ثلثين [ 3 ]
مضاف: نصف السدس [ ]
معطوف: النصف و الثلث [ 2 و 3 ]
مفرد: جزء من احد عشر [ 11 ]
مكرر:جزئين من احدعشر[ 11 ]
مضاف: جزء من احد عشر من جزء من ثلاثة عشر[ ]
معطوف: جزء من احد عشر و جزء من ثلاثة عشر [ 11 و 13 ]
90- تا به حال مرحوم مصنف تحت عنوان مقدمه، تتمه و سه
فصل به توضيح و ذكرمثال براى برخى اصطلاحات و قواعد
علم حساب پرداختند.
ما نيز براى روشن شدن اصطلاحاتى بسان «تماثل»، «تداخل»،
«توافق»، «تباين»،«وفق»، «عاد»، «جزء» و مانند آن از اصطلاحات
رياضى قديم و نيز روشن شدنكلمات مرحوم خواجه مطالبى
را از خلاصةالحساب مرحوم شيخ بهايى [الباب الثانيفي
حساب الكسور ] نقل مىكنيم × فقيهان نيز به مناسبت
دركتاب ارث به شرح ايناصطلاحات پرداختهاند مثل آنچه در
جواهر، ج 39، ص 346 349 و نيز شرح لمعه،ج 8، ص 225
235 مشاهده مىشود × اينك ريز مطالب:
1) مطلب اول: شيخ بهايى در خلاصة الحساب مىگويد: «كل
عددين غير الواحد انتساويا فمتماثلان. و الا فان افنا اقلهما
الاكثر فمتداخلان. و الا فان عد هما ثالث فمتوافقان.و الكسر
الذي هو مخرجه وفقهما. و الا فمتباينان». توضيح مطلب ايشان
از اين قراراست:
دو عدد غير از عدد يك را وقتى باهم مقايسه كنيم از چهار
حال بيرون نيستند:
الف) متماثلان: عبارتند از دو عددى كه درمقدار با يكديگر
مساوى باشند مانند«2و2»و«4 و4».
ب )متداخلان: عبارتند از دو عددى كه يكى بزرگتر و ديگرى
كوچكتر باشد به شرطىكه اگر عدد كوچكتر را دو بار يا سه
بار يا بيشتر تكرار كنيم به مقدار عدد بزرگتر شود.و به ديگر
سخن عدد كوچكتر عدد بزرگتر را فانى سازد × يعنى اگر
دوبار يا سه بار يابيشتر، عدد كوچكتر را از عدد بزرگتر كم
كنيم عدد بزرگتر تمام مىشود بدون اينكهباقيمانده بياورد ×
مثل «3 و 6»، «4و 8». متداخلان را متناسبان هم مىگويند. در
دوعدد متداخل، عدد كوچكتر از نصف عدد بزرگتر تجاوز
نمىكند بلكه داخل درآناست.
ج) متوافقان: عبارتند از دو عددى كه يكى بزرگتر و ديگرى
كوچكتر باشد به شرطىكه عدد كوچكتر عدد بزرگتر را فانى
نكند ولى هر دو به يك عدد سوم قابل قسمتباشند × مثل
«6و10» كه «2» هر دو را فانى مىكند و مانند «9و 12» كه «3» هر
دو رافانى مىكند.
در دو عدد متوافق اگر عدد كوچكتر را از بزرگتر يك يا چند
بار كم كنيم بيش از يكباقى مىماند× مانند «10و12» كه پس
كم كردن «10» از «12» دو تا باقى مىماند كه اگر«2» را چند بار
از «10»كم كنيم فانى مىشود.
سپس نگاه مىكنيم كه آن عدد قابل قسمت بر هر دو، مخرج
كدام كسر از كسو ر نهگانه است مثلا اگر «3»بود چون «3»
مخرج ( 3 ) است مىگوييم آن دو عدد درثلثمتوافق هستند.
و راهش اين است كه عدد كوچكتر را از عدد بزرگتر كم كنيم
اگرباقيماند ه «2» بود مىگوييم آن دو عدد متوافق درنصف
[: 2 ] هستند. واگر باقيمانده«3» بود مىگوييم متوافق
درثلث [ : 3 ] هستند و اين راه حل تا «10» پياده مىشود ×در
اين صورت موافقت دو عدد به يكى از كسرهاى نه گانه مفرد
است .
و اگر عدد سومى كه اين دو عدد را فانى مىكند بزرگتر از
«10» باشد از دو حال خارجنيست:
ياعددى كه دو عدد مورد نظر را فانى مىكند و بزرگتر از ده
است، مضاف است ×مانند «اثنى عشر» [:12]، «اربعة عشر» :[14]،
«خمسة عشر»[:15] × در اينصورت موافقت آن دو عدد در
كسر مضاف منسوب به جزء است × مانند يك دوميك ششم در
اولى، و يك دوم يك هفتم در دومى، و يك سوم يك پنجم در
سومى.
2) و يا آن عدد اصم است و به كسر منطق و يا جزء آن بر
نمىگردد × مانند: «احدعشر» [:11]، «ثلاثة عشر»[:13]،«سبعه
عشر»[:17]، «تسعة عشر»[:19]،«ثلاثة وعشرين»[:23]× دراين
صورت موافقت در جزء آن عدد است.
[بادقت درمطالب بعدى و روشن شدن اصطلاحات «اصم»،
«منطق»،«جزء»، معناىعبارت بالا مشخص مىشود] .
مثلا در دو عدد «22»و «33» كه تنها «11» آن دو را فانى مىكند،
موافقت آنها درجزء ازيازده است × لذا يكى از دوعدد «22» و
«33» به جزء از«11» رد مى شود و درعددديگر ضرب مىشود×
درنتيجه «2»در«33»يا «3» در«22» ضرب مىشود.
د) متبانيان: عبارتند از دو عددى كه يكى بزرگتر و ديگرى
كوچكتر باشدو ميان آن دوتداخل و توافق نباشد .
در دو عدد متباين اگر عدد كوچكتر را يك بار يا چند بار از
عدد بزرگتر كم كنيمباقيماند ه «1»مىشود مانند «13» و«20»
كه اگر «13»از «20» كم شود، «7» تا باقىمىماند،و اگر «7» از
«13» كم شود،«6» تا باقى مىماند و اگر «6» از «7» كم شود
يكىباقى مىماند.
2) مطلب دوم: طرزتشخيص نسب اربع: براى تشخيص اينكه
ميان دو عدد كداميك ازنسبتهاى چهارگانه برقرار است
مرحوم شيخ بهايى قاعدهاى به اين صورت بيان
مىكند:«التماثل بين. وتعرف البواقي بقسمة الاكثر على الاقل
× فان لم يبق شيء فمتداخلان. وان بقى قسمناالمقسوم عليه
على الباقي و هكذا الى ان لايبقى شيء،فالعددان
متوافقان.والمقسوم عليه الاخير هو العاد لهما. او يبقى واحد
فمتباينان» .
توضيح مطلب: شناخت «تماثل» آسان است. و طرز تعيين آن
سه نسبت ديگر از اينقرار است: عدد بزرگتر را بر عدد
كوچكتر تقسيم مىكنيم اگر باقيمانده نداشتمىفهميم كه
نسبت ميان آن دو عدد «تداخل» است مانند «4و8»،«6و12».
واگر باقيمانده داشت، مقسوم عليه را بر باقيمانده تقسيم
مىكنيم اگر چيزى باقى نماندعمل تمام است،اگر دو مرتبه
باقى ماند باز مقسوم عليه دوم را بر باقيمانده دوم
تقسيممىكنيم تاجايى كه باقى نماند اگر اين عمليات واقع
شد معلوم مىشود ميان اين دو عدد«توافق» است × مانند
«4و6» كه وقتى «6» را بر «4» تقسيم مىكنيم باقيمانده
«2»مىشود سپس مقسوم عليه را كه «4»باشد بر «2» تقسيم
مىكنيم باقيمانده ندارد پسمعلوم مىشود ميان اين دو عدد
توافق است. و مقسوم عليه آخر [درمثال فوق «2«»]عاد» اين دو
عدد مىباشد. چنانكه كسرى كه مقسوم عليه آخر مخرج آن
است«وفق» آن دوعدد نام داشت.
و اگر باقيمانده «1»باشد ميان اين دو عدد «تباين» است × مثل
«5و7» كه وقتى عدد «7»را بر «5» تقسيم مىكنيم باقيمانده
عدد «2» مىشود، سپس «5» را به «2» تقسيممىكنيم باقيمانده
عدد «1»مىشود × پس معلوم مىشود بين «5» و«7» تباين است.
مطلب سوم: اينكه شيخ فرمود «كل عددين غير الواحد...» به
خاطر آن است كه دراصطلاح رياضى قديم،«1» عدد شمرده
نمىشود. صاحب جواهر در ج 39 ص 347گفته است: «الواحد
الذي هو ليس عددا باصطلاحهم».
شيخ بهايى در اول خلاصة الحساب در مقام تعريف عدد گفته
است:«العدد قيل: كميةيطلق على الواحد و ما تالف منه×
فيدخل الواحد. وقيل: نصف مجموع حاشيتيه×فيخرج. وقد
يتكلف لادراجه× بشمول الحاشيه الكسر. و الحق انه ليس بعدد
و انتالف منه الاعداد» .
توضيح مطلب: بين علماى رياضى درتعريف عدد اختلاف است
كه مرحوم شيخ بهايىبه دو تعريف اشاره مىكند:
اول: تعريفى كه صاحب شمسيه وصاحب مفتاح الحساب
[:شيخ غياث الدين ]نمودهاند× و آن اين است: عدد كميتى
است كه بر يك و آنچه از يك درست مىشوديعنى دو و سه و...
اطلاق مىشود× بنابراين تعريف، يك داخل در افراد عدد است.
دوم: برخى ديگر چنين تعريف كردهاند: عدد كميتى است كه
نصف حاصل جمع دوطرف خود [:عدد قبلى و عدد بعدى ]
باشد×مانند عدد«2» كه قبل از آن «1» و بعد ازآن «3» مىباشد و
حاصل جمع اين دو، «4» است و نصف آن عدد (2) مىشود
×بنابراين تعريف بر«1» اطلاق عدد نمىشود × چون قبل از آن
چيزى نيست .
البته ممكن است با مشقت و تكلف، حتى بنابر تعريف دوم هم
يك داخل در اعدادباشد به اين بيان:
حاشيه يعنى ماقبل و مابعد، و اين معنا هم مقادير صحيحه
سازگار است و هم با مقاديرمكسوره مانند « 2 »و « 2 1» و« 2
2»و...× بنابر اين وقتى ماقبل «1» را كه « 2 »[:5/0] باشد با
مابعدش يعنى « 2 1»[:5/1] جمع كنيم، حاصل جمع «2»
مىشودو نصف آن «1» است × پس تعريف دوم شامل «1» هم شد.
ولى حق اين است كه «1»عدد نيست اگر چه تمام اعداد از آن
درست شدهاند. واصولا درحاق ونهان عدد، مفهوم تكثر و تعدد
ملاحظه شده واين لحا ظ با يك ساز گارنيست.
4) مطلب چهارم اقسام عدد: شيخ بهايى در اوايل رساله خود
مىگويد: «و هو اما مطلقفصحيح، او مضاف الى ما يفرض
واحدا فكسر و ذلك الواحد مخرجه. و المطلق انكان له
احدالكسور التسعة او جذر فمنطق و الا فاصم. والمنطق ان
ساوى اجزائه فتام،او نقص عنها فزائد، او زاد فناقص».
توضيح مطلب: در اين عبارت به بيان اقسام عدد پرداخته شده
كه از اين قرار است:
مطلق [:صحيح]
مضاف
عدد مطلق: آن است كه به قياس و ملاحظه عدد ديگر درنظر
گرفته نشود مانند اعداد:«2،3،4،5،6،7و...».
به عدد مطلق عدد صحيح نيز گفته مىشود .
عدد مضاف: آن است كه به عدد ديگر نسبت داده شده است، و
درعدد مضاف اليه دوچيز معتبر است:
1 بايداز عدد مضاف بزرگتر باشد.
2 بايد آن را با جميع اجزايش واحد حساب كنيم و عدد مضاف
را به آن واحد نسبتدهيم. به عدد مضاف «كسر» مىگويند.
مثلا هرگاه عدد «2» را به «5» نسبت دهيم و بگوييم دو پنجم×
معنايش اين است كهعدد «5» را با جميع اجزايش واحد حساب
كردهايم و دو تا از آن را برداشته و به آننسبت دادهايم كه آن را
درحساب به اين طريق مىنويسند: ( 5 ).
عدد«2» را كسر گفته و عدد «5» رامخرج كسر، و آن خط بين
«2» و «5» را خطكسرى مىگويند.
عدد مطلق و صحيح داراى دو قسم است: منطق و اصم .
عدد منطق: عبارت است از عددى كه يا داراى كسر باشد [يكى
از كسور نه گانه ] و ياداراى جذر .
منظور از جذر آن است كه اگر عددى را بر عدد ديگر تقسيم
كنيم، حاصل همان عددمقسوم عليه شود مانند عدد «16» كه
اگر آن را بر عدد «4» تقسيم كنيم، حاصل همانعدد«4»
مىشود × لذا عدد «4» را جذر و عدد «16» را مجذور گويند.
شيخ در رساله خود مىنويسد: «المضروب فى نفسه سمي
جذرا» × يعنى عددى كهدر خودش ضرب مىشود در علم
حساب، جذر ناميده مىشود. و عددى را كهمىخواهيم
جذرش را بگيريم اگر كوچك باشد استخراج جذرش كار
مشكلى نيستبه شرطى كه از اعداد منطقه باشد مانند «4» و
«9» كه جذر اولى «2» و جذردومى «3»مىباشد. و اگر عدد
اصم باشد جذر تحقيقى ندارد بلكه جذرش تقريبى است.
و منظور ازكسور تسعه اين كسور هستند:
نصف ثلث ربع خمس سدس سبع ثمن تسع عشر
2 3 4 5 6 7 8 9 10
بنابر اين عدد منطق بر سه قسم است:
اول: آن كه هم داراى كسر باشد و هم جذر × مانند «4» و«9».
دوم: آنكه فقط يكى از كسور نه گانه داشته باشد × مانند «12»
كه نصف و ثلث و ربع وسدس دارد.
سوم: آنكه فقط داراى جذر باشد × مانند «121» كه جذر آن «11»
است.
عدد اصم: عبارت است از عددى كه نه جذر داشته باشد و نه
كسر× مانند «11».
وجه تسميه: عدد منطق را از آن جهت كه به جذر و كسر خود
گوياست به اين نامناميدهاند. و عدد اصم چون به اين دو گويا
نيست چنين نام گرفته است .
عدد منطق بر سه قسم است: تام، زائد، ناقص.
عدد تام: عبارت است از عدد منطقى كه وقتى اجزاى كسرى
آن را باهم جمع مىكنيمبا آن عدد مساوى باشند × مانند عدد
«6» كه اجزاى آن سه تاست:
1 نصف × كه عدد «3» مىشود .
2 ثلث × كه عدد«2» مىشود .
3 سدس × كه عدد «1» مىشود .
عدد زائد: عبارت است از عدد منطقى كه وقتى اجزاى كسرى
آن را با هم جمعمىكنيم بيشتر از آن عدد باشند:
مانند عدد «12» كه اجزاى كسرى آن چهار تاست:
1 نصف ×كه عدد «6» است.
2 ثلث × كه عدد «4» است .
3 ربع × كه عدد «3» است .
4 سدس × كه عدد «2» است .
كه مجموع آنها «15» مىشود كه از «12» سه رقم بيشتر است .
عدد ناقص: عبارت است از عدد منطقى كه وقتى اجزاى
كسرى آن را با هم جمعمىكنيم كمتر از آن عدد باشند ×
مانند عدد «9» كه اجزاى كسرى آن دو تاست:
1 ثلث × كه عدد «3» است .
2 تسع × كه عدد «1» است .
كه مجموع آنها «4» مىشود كه از عدد «9» پنج عدد كمتر است.
تقسيمات ديگرى نيز براى عدد وجود دارد كه شيخ الرئيس در
كتاب شفاء ومرحومشيخ غياث الدين در مفتاح الحساب
آوردهاند يكى از آن تقسيمات عبارتاست از تقسيم عدد به
مفرد و مركب .
عدد مفرد: آن است كه فقط داراى يك مرتبه باشد × مانند
اعداد آحاد چون«4»،وعشرات چون «40»، و مآت، نظير «400»، و
الوف مانند«4000» .
عدد مركب: آن است كه داراى دو مرتبه يا بيشتر باشد مانند
تركيب آحاد با عشراتچون تركيب «2»با«10» كه «12» مىشود.
و مانند تركيب عشرات با مآت مثل تركيب«13» با «300» كه
«313» مىشود .
5) مطلب پنجم: تقسيمات كسر: براى كسر نيز اقسامى وجود
دارد كه مرحوم شيخبهايى در رساله خود به آن اشاره مىكند:
«ثم الكسر اما منطق و هو الكسور التسعة المشهورة، او اصم × و
لايمكن التعبير عنه الابالجزء. و كل واحد منهما اما مفرد
كالثلث و جزء من احد عشر، او مكرر كا لثلثين و جزئين من
احد عشر، او مضاف كنصف السدس، و جزء من احد عشر من
جزء من ثلاثةعشر او معطوف كالنصف و الثلث، و جزء من احد
عشر و جزء من ثلاثة عشر».
توضيح مطلب: كسر يا منطق است و آن عبارت است از كسور
نه گانه مشهور كهعبارتند ا ز:
2 3 4 5 6 7 8 9
10و يا اصم است كه دراصطلاح حساب از كسر اصم به «جزء»
تعبير مىشود و اصلا ازآن با هيچ عبارتى مگر «جزء» نمىتوان
تعبير كرد ×
مانند اينكه مىگويند: يك جزء از يازده كه آن را به اين صورت
مىنويسند: .
و هر كدام از كسرمنطق و اصم يا مفردند مانند مثالهاى
يادشده، و يا مكرر مىباشند ×چنانكه مىگويند:
دو ثلث دو ربع دو خمس سه سدس سه سبع سه ثمن چهار
تسع پنجعشر
و مانند اينكه گفته مىشود: دو جزء از يازده [: ]، يا سه جزء از
يازده [: ].تقسيم ديگر: كسر يامضاف است يا معطوف .
كسرمضاف: يعنى كسرى را صورت كسر ديگر قرار دهيم
چنانكه مىگويند:
نصف سدس ثلث ربع دو ربع سبع يك جزء از يازده از يك
جزء از سيزده
كسر معطوف: يعنى كسرى را به كسر ديگر با واو عطف كنند ×
مانند:
نصف وثلث يك جزءاز يازده و يك جزء از سيزده
2 و 3 11 و
13نتيجه:
منطق
اصم
مطلب ششم: مخارج كسور و تحصيل آنها: مرحوم شيخ بهايى
در مقام بيان مخارجكسور مىگويد:
«مخرج الكسر اقل عدد يصح منه × فمخرج المفر د ظاهر. و هو
بعينه مخرج المكرر.و مخرج المضاف مضروب مخارج مفرداته
بعضها في بعض. و اما المعطوف فاعتبرمخرجي كسرين منه×
فان تباينا فاضرب احدهما في الآخر، او توافق فوفق
احدهمافيالآخر، او تداخلا فاكتف بالاكثر ثم اعتبر الحاصل
مع مخرج الكسر الثالث و اعمل ماعرفت و هكذا فالحاصل هو
الجواب».
توضيح مطلب: مخرج عبار ت است از كوچكترين عددى كه
مىتوان كسر راصحيحااز آن برداشت× مثلا وقتى مىگويند (
5 ) يعنى چيزى را پنج قسمت كرده و دوقسمت آن را بر
داشتهاند .
مخرج كسر مفرد عبارت است از عدد «2» در كسر نصف، و عدد
«3» در كسر ثلث، وعدد «4» در كسر ربع، و عدد«5» در كسر
خمس، تا آخر .
ومخرج كسر مكرر نيز همان مخرج كسر مفرد است و تنها
تفاوتشان در صورت كسراست.
مخرج كسر مضاف عبارت است ا زحاصل ضرب مخارج
مفردات × يعنى مضاف راكسر جدا حساب كرده و مضاف اليه
را هم چنين فرض مىكنيم. آنگاه مخرج مضافرا در مضاف
اليه، و صورت كسر مضاف را در صورت كسر مضاف اليه ضرب
وحاصل اين ضرب، صورت و مخرج كسر مضاف را تشكيل
مىدهد× مثلا دركسرمضاف ، 18 حاصل مىشود.
اما براى به دست آوردن مخرج كسر معطوف قاعده اين است
كه دو كسر متعاطف راملاحظه مىكنيم اگر مخرج آن دو
متباين بودند دريكديگر ضرب كرده و رقمى كه بهدست مىآيد
مخرج مشترك ميان آن دو مىباشد مانند ( 3 ) و ( 4 ) كه
مخرج مشتركآنهاعدد «12» است .
و اگر بين آن دو نسبت توافق بود وفق يكى را در ديگرى
ضرب مىكنيم مانند ( 4 و 6) كه مخرج مشترك آنها عدد «12»
است .
و اگر بين آن دو نسبت تداخل بود به عدد بزرگتر اكتفا كرده
وهمان را مخرج مشتركقرار مىدهيم × مانند « 3 و 9 ».
و اگر با اين دو كسر كه به هم عطف شدهاند كسر سومى
معطوف بود مخرج مشتركآن دو را با سومى مىسنجيم
همانگونه كه آن دو را با هم سنجيديم، و رقمى كه بهدست
مىآيد مخرج مشترك ميان آن سه كسر است .
91- تقسيم باقيمانده براساس تعداد افراد باقيمانده در صورتى
است كه در مقدارارث مساوى باشند مثل اينكه چند پسريا چند
دختر باشند. و تقسيم بر اساس سهام درصورتى است كه در
مقدار ارث متفاوت باشند مثل اينكه چند پسر و دختر باشند
كهبايد بر اساس آيه «للذكر مثل حظ الانثيين» عمل شود.
92- نكتهاى پيرامون مخارج فروض ششگانه تعيين شده
درقرآن و روش حسابآن: مراد از مخرج كوچكترين عددى
است كه جزء مورد نظر به طور صحيح و بدونكسر از آن خارج
شود × لذا مخارج فروض ششگانه پنج تاست:
1- عدد «2» كه مخرج ( 2 ) است.
2 عدد «4» كه مخرج ( 4 ) است .
3 عدد «8» كه مخرج ( 8 ) است .
4 عدد «3» كه مخرج ( 3 ) و ( 3 ) است .
5 عدد «6» كه مخرج ( 6 ) است .
حال در ورثه چند صورت متصور است: الف) درميان آنها فرض
بر وجود ندارد ودرارث مساوىاند× دراين صورت تعداد افراد
آنها اصل مال خواهد بود × مثل اينكهاز ميت چهار پسر
بجامانده باشد كه دراين صورت مال «4» قسم مىشود.
ب) درميان آنها فرض بر وجود ندارد و ارث مساوى نيستند
بلكه «للذكرمثلحظالانثيين » × دراين صورت براى هر مذكر
دو سهم و براى هر مؤنث يك سهمقرار داده مىشود و حاصل
جمع سهام، اصل مال خواهد بود.
ج) درميان وارثان يك يا چند نفر فرض بر وجود داشته باشد ×
اصل مال عدد مناسبآن سهم يا سهام قرآنى قرار داده مىشود
و پس از دادن آن سهم يا سهام قرآنى،باقيماند ه از دو حال
خارج نيستند:
1 يا از حيث مقدار ارث مساوى اند × دراين صورت باقيمانده
براساس تعداد افرادتقسيم مىشود .
2 يا از حيث مقدار ارث متفاوتند × در اين صورت باقيمانده بر
اساس سهام تقسيممىشود × حال در اين صورت [:صورت «ج»
به هر دو حالتش ] دو فرض متصوراست:
1 گاه آنچه از فرض بران اضافه مىآيد بر غير فرضبران به
طورصحيح و بدون كسرقابل تقسيم است×
دراين صورت همان مخرجى كه براى فروض انتخاب شده
كفايت مىكند × مثل اينكهاز ميت، شوهر، پدر و مادر يا دو پسر
و يك دختر بجاماند ه باشد × در اين جا مخرجمشترك 4 [:
سهم شوهر ] و 6 [: سهم هريك از پدر و مادر ] كه «12» است
بهدست آورده مىشود × از اين رقم به شوهر «3» سهم، به پدر و
مادر«4» سهم تعلقمىگيرد و باقيمانده كه «5» سهم باشد به
بقيه ورثه كه پنج پسر يا دو پسر ويك دخترباشد بدون كسر وبه
طور صحيح قابل قسمت است.
2 گاه آنچه از فرض بران زياد مىآيد به ديگر ورثه بدون كسر
قابل قسمت نيست ×دراين صورت براى اينكه مبتلا به
كسرنشويم سهام آنها درعددى كه اول به دستآوردهايم ضرب
مىشود × مثلا اگر درمثال ياد شده دو پسر وجود داشته
باشد،«2» در«12» ضرب مىشود و اصل مال «24» قرار داده
مىشود.
و اگر يك پسر و يك دختر وجود داشته باشد، «3» در «12»
ضرب مىشود و اصلمال «36» قرار داده مىشود.
مطلب بعد آنكه: درفروض ششگانه صورى متصور است:
الف) گاه يكى از آنها درمساله مورد نظر وجود دارد × دراين
صورت مخرج آنكسر،اصل مال قرار داده مىشود × يعنى در(
2 ) مال به «2» قسم تقسيم مىشود، در(3 ) به سه قسم، در ( 4
) به چهار قسم و به همين ترتيب .
ب) و گاه درمساله مورد نظر دو تا يا بيشتر، از فروض ششگانه
وجود دارد × كه اينصورت چند حالت دارد:
1 گاه آن دو فرض قرآنى از يك مخرج هستند × مثل 3 و 3 ×
دراين صورت يكىازآنها اصل مساله قرار داده مىشود.
2 گاه مخرج آن دو فرض قرآنى مختلف است و نسبت ميان
آن دو تداخل است ماننداجتماع ( 8 ) و ( 2 )، يا( 6 ) و ( 2 )×
دراين صورت مخرج بزرگتر اصل مسالهقرارداده مىشود ×
يعنى «8» درمثال نخست و «6» درمثال دوم.
3 گاه نسبت ميان دو مخرج توافق است × مانند اجتماع ( 6 )
و ( 4 ) × مثل اينكهازميت، زوجه و يك كلاله ماردى و يك پسر،
يا شوهر و يكى از پدر و مادر و يك پسربجاماند ه باشد × دراين
صورت وفق يكى از دو مخرج درهمه ديگرى ضرب مىشودو
رقم به دست آمده اصل مال قرار داده مىشود × لذا در مثال
ياد شده «3» در «4»،يا«2» در «6» ضرب مىشود و عدد «12» به
دست مىآيد و اصل مساله قرار دادهمىشودومانند اجتماع ( 8
) و ( 6 )× مثل اينكه از ميت، زوجه و يكى از پدر و مادر ويك
پسر بجامانده باشد كه اصل مساله «24» خواهد بود × زيرا «8» با
«6» در ( 2 )توافق دارند× ودرنتيجه نصف يكى در ديگرى
ضرب مىشود .
4 وگاه نسبت ميان دو مخرجتباين است × مثل اجتماع ( 4 )
و ( 3 )× مانند اينكه ازميت زوجه و مادربجا مانده باشد. ومثل
اجتماع ( 8 ) با ( 3 ) ×مانند اينكه از ميتزوجه و دو دختر
بجامانده باشد.
و مثل اجتماع ( 3 ) و ( 2 ) × مانند اينكه ازميت مادر و شوهر
بجامانده باشد ×دراينصورت يكى از دو مخرج در ديگرى
ضرب مىشود، وحاصل ضرب اصل مال قرارداده مىشود ×
يعنى «12» در مثال نخست، و «24» در مثال دوم، و «6» درمثال
سوم .از اين بيانات مىتوان حكم اجتماع يا تفرق بقيه فروض را
به دست آورد.
[ر.ك: جواهر، ج 39، ص 333 336 ] .
93- زيرا «6» و «8» متوافقان هستند و وفق آنها ( 2 ) است× لذا
يك دوم يكى از (8)و (6) را در ديگرى ضرب مىكنيم و به رقم
«24» كه مخرج مشترك اين دو عدد استدست مىيابيم .
94- مراد دو همسرى است كه از ميت بجامانده است .
95- بيان مطلب: از «48» سهم، «16» تا به پدر و مادر «6» تا به
دو زوجه تعلقمىگيرد كه جمعا «22»تا مىشود به اين صورت
(پدر ومادر) 16:2×8: 6 : 6 :48
(زوجه) 6: 8 : 8 :48
22:6+16
آنگاه پس ازكم كردن «22» از «48»، باقيمانده «26» خواهد بود.
حال سهام ديگروارثان [ يعنى دو پسر و دو دختر كه فرض بر
نيستند ] «6» است [ چون دو پسرهركدام «2» سهم، و دو دختر
هركدام «1» سهم مىبرند كه جمعا «6» سهم مىشود]. ونسبت
ميان «26» و «6» توافق است كه وفق آنها «2 » است× لذا نصف
رقم «6»را كه «3» مىباشد در «48» ضرب مىكنيم و به رقم
«144» دست مىيابيم و آن رااصل مال قرار مىدهيم .
96- اگر عموها و عمهها اجتماع كرده باشند و همه مادرى
باشند [يعنى برادران وخواهران مادرى پدر ميت] در اينكه
يكسان ارث را تقسيم مىكنند [و اينگونه نيستكه مذكر
(عمو) دو برابر مؤنث (عمه) ارث ببرد]، يا به تفاوت اختلاف
است × برخىمانند فضل بن شاذان، مفيد، صدوق، شيخ در
نهايه، صاحب شرايع، صاحب نافع وصاحب غنيه گفتهاند به
تفاوت تقسيم مىكنند. و برخى مانند علامه، شهيدين،
وسبزوارى در كفايه و طباطبايى در اياض معتقدند يكسان
تقسيم مىكنند. ظاهرا خواجهدر اين رساله نيز همين راى را
دارد و معتقد است كه عمو و عمه مادرى يكسان ارثمىبرند.
و اگر عموها و عمهها پدرى و مادرى يا پدرى باشند به اجماع
به تفاوت ارثمىبرند (للذكر مثل حظ الانثيين). و خالهها و
دايىها اگر اجتماع كرده باشند چه همهمادرى باشند، چه
همه پدرى و مادرى و چه پدرى به طور مساوى ارث مىبرند.
البتهشيخ در خلاف از برخى اصحاب نقل كرده: اگر پدرى يا
پدرى و مادرى باشند مذكردو برابر مؤنث ارث مىبرند.
اين قول شاذ است و به دليل اجماع و اخبار رد شده است.
[ر.ك: شرح لمعه، ص 153 و 154 × مستند نراقى، ج 19، ص
320 و 327 328 ×و جواهر، ج 39، ص 174 و 181]
آنچه ذكر شد فرض اجتماع مذكر و مؤنث و اتحاد جهت قرابت
بود × يعنى همهپدرى، مادرى يا پدرى يا مادرى باشند.
و اما فرض تفرق در قرابت × يعنى بعضى مادرى باشند و بعضى
پدرى و مادرى ياپدرى:
در اين صورت در بخش اعمام به عمو و عمه مادرى، «6» تعلق
مىگيرد اگر يك نفرباشد. و اگر بيش از يك نفر باشد «3»
تعلق مىگيرد و بقيه به عمو و عمه پدرى ياپدرى و مادرى
داده مىشود.
آنچه ذكر شد حكم اخوال به تنهايى يا اعمام به تنهايى بود. اما
اگر اعمام و اخوالاجتماع نمايند × بدين معنا كه از ميت هم
عمو و عمه بجا مانده باشد و هم دايى و خاله× در اين صورت
چنين عمل مىشود:
به بخش اخوال هر چند يك نفر باشد، چه مؤنث باشند چه،
مذكر، چه پدرى ومادرى باشند و چه مادرى « 3 » تعلق
مىگيرد و به بخش اعمام هر چند يك نفرباشد، چه مؤنث
باشند و چه مذكر 3 تعلق مىگيرد. البته برخى مثل ابن ابى
عقيلگفته: اگر يك دايى باشد و يك عمو، به دايى « 6 » و به
عمو «2 » تعلق مىگيرد وبقيه به مقدار سهامشان به آنها رد
مىشود. همچنين اگر يك عمه و يك خاله از ميتبجا مانده
باشد، به عمه « 2 » و به خاله « 6 » تعلق مىگيرد و باقيمانده به
نسبت به آنهارد مىشود. اين قول نادر است و مستندش روشن
نيست [ر.ك: جواهر، ج 39، ص175 و 181 183 × و شرح
لمعه، ج 8، ص 156]
با توجه به اين مطالب فرضى كه مرحوم محقق طوسى در اين
رساله مطرح كردهچنين است:
الف: « 3 » به نزديكان مادرى (خاله و دايى)
ب: « 3 » به نزديكان پدرى (عمو و عمه)
حال عدد «2» در جانب عمو و عمه مادرى را در عدد «3» در
جانب عمو و عمه پدرىضرب مىكنيم، حاصل ضرب «6»
مىشود. آنگاه «6» را در اصل مخرج در جانبنزديكان پدرى كه
«3» است ضرب مىكنيم و به عدد «18» دست مىيابيم. در
جانبنزديكان پدرى نيز «2» در جانب دايى و خاله مادرى را در
«3» كه اصل مخرج درجانب نزديكان مادرى است ضرب
مىكنيم و به عدد «6» دست مىيابيم و چون «6» و«18» تداخل
دارند به عدد «18» اكتفا مىكنيم و آنرا در «3» كه اصل مساله
استضرب مىكنيم و به عدد «54» مىرسيم.
97- علت اينكه ابتدا سهم زوج و زوجه را كم مىكنيم آن است
كه در صورتوجودوارث فرض بر ديگر، رد براين دو واقع
نمىشود× لذا ابتدا سهم اين دو را كممىكنيم سپس باقيمانده
را بر ديگر وارثان كه رد بر آنها واقع مىشود تقسيم مىكنيم .
بحثى پيرامون رد به زوج و زوجه:
اگر ميت هيچ وارث نسبى و سببى جزامام(ع) نداشته باشد،
به زوج، يك دوم مال بهفرض تعلق مىگيرد، و يك دوم
باقيمانده بنابر مشهور به وى رد مىشود. براين ديدگاهادعاى
اجماع شده است. روايات مستفيضه اين قول را همراهى
مىكند × در روايتصحيحهاى از امام صادق(ع) درباره زنى
كه مرده و كسى جز شوهر از وى بجا نماندهآمده است:
«الميراث كله لزوجها».
در مقابل مشهور از مرحوم ديلمى حكايت شده است كه
باقيمانده به امام(ع) تعلقمىگيرد × روايت موثقهاى اين
ديدگاه را همراهى مىكند: «لايكون رد على زوج و لاعلى
زوجة».اين روايت توان مقاومت در برابر روايات صحيحه
مستفيضه را ندارد.علاوه بر آنكه دلالت آن نيز قابل خدشه
است و صريح در اين نيست كه به زوج وزوجه مطلقا رد
نمىشود. اين روايت بر صورتى كه دركنار زوج وارث ديگرى
وجودداشته باشد كه غالبا همين طور است حمل مىشود.
آنچه بيان شد درباره رد به زوج بود. اما رد به زوجه:
اگر ميت هيچ وارثى غير از زوجه نداشته باشد قطعا يك
چهارم مال به وى تعلقمىگيرد و دراينكه باقيمانده به وى
رد مىشود يا خير؟ سه قول وجود دارد:
قول نخست: باقيمانده به وى رد مىشود × اين قول از ظاهر
شيخ مفيد حكايت شدهاست × بر اين قول به صحيحه ابوبصير
از امام باقر (ع) استدلال شده است كه دربارهمردى كه مرده و
همسرى از خود به جا گذاشته، فرمودند: «المال لها» .
قول دوم: باقيمانده به وى رد نمىشود × اين قول ميان
فقيهان مشهور است و بر آنادعاى اجماع شده است × عبارت
شيخ مفيد صريح در قول اول نيست و گفته شده كهدر كتاب
اعلام الهدى از اين راى عدول كردهاست.
قول سوم: درصورت عدم حضور امام بسان زمان ما
باقيمانده به زوجه رد مىشود ودر صورت حضور امام(ع) به
امام(ع) تعلق مىگيرد × اين قول از شيخ صدوق و
شيخطوسى در كتابهاى روايى خود و نيز از شيخ طوسى در
نهايه و نيز نجيب الدينيحيى بن سعيد و علامه در تحرير و
تلخيص و ارشاد، و شهيد در لمعه حكايت شدهاست × دليل اين
ديدگاه جمع بين روايت دلالت كننده بر رد و روايات دلالت
كننده برعدم رد است × به اين صورت كه روايات عدم رد بر
حضور امام(ع) و روايات رد برغيبت امام(ع) حمل مىشود .
اين جمع، تبرعى است و شاهدى ندارد .
آنچه ذكر شد درباره فرضى بود كه از ميت هيچ وارث نسبى و
سببى جز زوج يا زوجهبجا نمانده باشد .
اما اگر غير از زوج يا زوجه از ميت وارث فرض بر ديگرى بجا
مانده باشد، در اينحالت باقيمانده به زوج يا زوجه رد نمىشود
بلكه به ديگر صاحبان فرض (غير از زوجيازوجه) رد مىشود×
مثل اينكه از ميت يك دختر، و پدر و مادريا يكى از آنها
بجامانده باشد كه در اين صورت مقدار زايد به آنها رد مىشود
و به برادر يا عموى ميتكه به ترتيب در طبقه دوم و سوم
هستند و عصبه ناميده مىشوند هيچ تعلق نمىگيردبلكه در
دهان اين دو و ساير عصبه خاك باد × زيرا قاعده اين است كه
اقرب مانع ابعدمىشود .[ ر.ك:جواهر، ج 39، ص 79 81، و
100 ] .
98- علت اينكه ابتدا سهم زوجه را كه ( 8 ) است پرداخت
مىكنيم و باقيمانده را به«5» قسم تقسيم مىكنيم اين است
كه زوجه مشمول رد واقع نمىشود.
99- درباره مساله رد چند مطلب بيان مىشود:
1) مطلب نخست: آنچه از مرحوم خواجه نصيرالدين درباره
مساله رد گذشت خلافطريق مشهور است × كه هرگاه تركه
زايد برفروض صاحبان فرض باشد ابتدا فروضرا تقسيم
مىكنند آنگاه آنچه را زياد مىآيد بر آنها رد مىكنند. ولى
طريق خواجه ايناست كه يك دفعه مال را ميان صاحبان فرض
تقسيم مىكند كه روش او كوتاهتر است.در اين زمينه به
عبارت مرحوم شيخ بهايى در جامع عباسى، ص 407 توجه
كنيد: «دومآنكه تركه زياد باشد برسهام مفروضه صاحبان
فرض × زيادتى را بر صاحبان فروضرد بايد كرد سواى زوجه
كه اصح آن است كه مطلقا بر او رد نمىشود، و در زوجخلاف
است × اصح آن است كه رد مىشود چنانكه مذكور شد. و سواى
مادر باحاجب × به خلاف مذهب سنيان كه ايشان قايلند به آنكه
آنچه از حصه صاحبان فروضزياده مىماند از خويشان پدرى
است و اين را تعصيب مىگويند و تعصيب پيش شيعهباطل
است. و از عادت فقهاى اماميه رضوان اللّه عليهم آن است كه
هر گاه تركه زياد ازفروض صاحبان فرض باشد اول قسمت
فروض ايشان مىنمايند آنگاه تتمه را نيز برايشان رد مىكنند.
و حضرت سلطان المحققين و برهان المدققين نصيرالملة
والحق والدين محمدطوسى(قده) در رساله ميراثيه خود به
يك دفعه برصاحبان فرض قسمت مىكند. باوجود آنكه طريقه
قسمت خواجه اخصر از طريقه قسمت ايشان است، و
احاديثحضرات ائمه معصومين(ع) نيز بر طبق آن وارد است×
چنانچه در روايت صحيحهمحمد بن مسلم از حضرت امام
محمد باقر(ع) وارد شده كه گفت كه آن حضرت(ع)صحيفه
ميراثيهاى را كه به خط حضرت اميرالمؤمنين(ع) و املاى
حضرت رسالتپناهى(ص) بود به من نمود، ديدم كه نوشته
بود كه شخصى مرده دخترى و مادرىگذاشته، حصه دختر
نصف است، وحصه مادر سدس× پس مال بر چهار قسمت
بايدكرد، سه حصه از آن به دختر تعلق دارد و يك حصه به مادر
.
و همچنين محمد بن مسلم نقل كرده كه در آن صحيفه ديدم
به خط حضرتاميرالمؤمنين(ع) و املاى حضرت رسالت
پناهى(ص) نوشته بود كه مردى فوت شده ودخترى و پدرى و
مادرى گذاشته، حصه دختر نصف است × سه سهم، و
حصههريك از پدر و مادر يك سهم × پس مال را بر پنج قسم
بايد كرد سه حصه از آن بهدختر تعلق دارد و دو حصه به پدر و
مادر.
تكمله: بدان كه جميع مسايلى كه مشتمل بر رد بر صاحبان
فروض است در طبقه اولىو طبقه ثانيه نزد جماعتى از
مجتهدين كه در طبقه ثانيه رد را جايز مىدانند يازدهقسم
است:
اول: آنكه شخصى مرده باشد و دخترى و يكى از پدر و يا مادر
داشته باشد. به طريقسلطان المحققين اصل فريضه ايشان از
چهار سهم منقسم مىشود.
دوم: آنكه شخصى مرده باشد و دخترى و پدرى ومادرى
داشته باشد. اصل فريضهايشان از پنج سهم منقسم مىشود .
[سوم: آنكه شخصى مرده باشدو چند دختر و يكى ازپدر يا مادر
داشته باشد. اصلفريضه ايشان نيز از پنج منقسم مىشود .]
چهارم: آنكه شخصى مرده باشد و سه دختر و يكى از پدر يا
مادر داشته باشد. اصلفريضه ايشان از شانزده سهم منقسم
مىشود.
پنجم: آنكه مردى مرده باشد و دخترى و يكى ا ز پدر يا مادر و
زنى داشته باشد. اصلفريضه ايشان از سى و دو سهم منقسم
مىشود .
ششم: آنكه مردى مرده باشد و پدرى و مادرى و زنى داشته
باشد. اصل فريضه ايشاناز چهل سهم منقسم مىشود .
هفتم: آنكه شخصى مرده باشد و دو دختر يا بيشتر و يكى از
پدر يا مادر و زنى داشتهباشد. اصل فريضه ايشان نيز از چهل
سهم منقسم ميشود .
هشتم: آنكه شخصى مرده باشد و يك خواهر مادرى و يك
خواهر پدرى داشتهباشد. اصل فريضه ايشان از چهار سهم
منقسم مىشود .
نهم: آنكه شخصى مرده باشد و دو خواهر مادرى و دو خواهر
پدرى يا بيشتر داشتهباشد. اصل فريضه ايشان نيز از پنج سهم
منقسم مىشود .
دهم: آنكه شخصى مرده باشد و دو خواهر مادرى يابيشتر و يك
خواهر پدرى داشتهباشد. اصل فريضه ايشان نيز از پنج سهم
منقسم مىشود .
يازدهم: آنكه شخصى مرده باشد و يك خواهر مادرى و يك
خواهر پدرى و زنىداشته باشد .اصل فريضه ايشان از شانزده
سهم منقسم مىگردد.
و اگر در اين يازده صورت اصل فريضه برايشان صحيح
منقسم نشود رعايت نسبتهايىكه درماسبق مذكور شد بايد
كرد تا بر ايشان صحيح منقسم شود .
و رد نيز بر دو قسم است:
اول: رد اخماسى × و آن چنان است كه آنچه از فرض صاحبان
فروض زياده مىآيد برپنج سهم منقسم مىگردد× مثل آنكه
شخصى بميرد و دخترى و پدرى و مادرىداشته باشد × اصل
فريضه ايشان شش سهم است× دو سهم تعلق به پدر و مادر
داردو سه سهم تعلق به دختر دارد و تتمه بر ايشان رد مىشود
به پنج سهم .
دوم: رد ارباعى و آن چنان است كه تتمه به چهار سهم منقسم
مىشود ×مثل آنكهشخصى بميرد و جماعت مذكوره دو برادر،
يا يك برادر و دوخواهر، يا چهار خواهر،يا مادرى يا پدرى داشته
باشد × چه دراين صورت برمادر رد نمىشود بلكه تتمه
ميانهدختر و پدر به چهار سهم منقسم مىشود.
و بعضى از مجتهدين دراين صورت نيز به پنج حصه منقسم
مىكنند و حصه مادر را بهپدر مىدهند × پس، پيش ايشان رد
بر يك قسم است» .
چند نكته درعبارت شيخ بهايى قابل ذكر است:
1- ايشان يازده قسم ياد شده را دقيقا به ترتيب رساله مورد
بحث نقل كرده است و درهر قسم به طريقه خواجه فتوا داده
است. وظاهرا ايشان نيز اين طريقه را پسنديدهاند× زيرا علاوه
بر مختصر بودن آن رواياتى نيز در تاييد آن نقل كردهاند.
|