2- درنسخه موجود از جامع عباسى يك صورت از يازده صورت
افتاده است كه ما براساس رساله خواجه داخل كروشه ذكر
كرديم تا صور كامل شود.
3- آخرين مطلبى كه از شيخ بهايى درباره رد اخماسى و
ارباعى نقل شد توضيحشاين است: اگر از ميت پدر و مادر و
يك دختر بجامانده باشد: اصل فريضه «6» است×زيرا «6» مخرج
( 6 ) است كه با مخرج ( 2 ) تداخل دارد و «1» سهم زياد
مىآيد.حال ازدو صورت خارج نيست:
الف) يا مادر حاجب ندارد [:اخوه ]در اين صورت رد بر حسب
سهام اخماساخواهد بود × در نتيجه بر اساس طريق مشهور «5»
تاسهم رد، در اصل فريضه يعنى«6» ضرب مىشود و به عدد
«30» دست پيدا مىكنيم × از اين مقدار «10» سهم بهپدر و
مادر، و «15» سهم به دختر، واز «5» سهم باقيمانده «3» سهم به
دختر ردمىشود و «2» سهم به هريك از پدر ومادر رد مىشود .
و بر اساس طريق خواجه طوس ازهمان اول مال «5» سهم
مىشود × «3» سهم آن بهدختر، داده مىشود و به هر يك از پدر
و مادرهم «1» سهم تعلق مىگيرد.
مثلا: اگر درفرض ياد شده از ميت 900 تومان بجا مانده باشد
طبق طريق مشهور چنينعمل مىشود:
به پدر و مادر «10» سهم يعنى «300» تومان تعلق مىگيرد، وبه
دختر «15» سهم يعنى«450» تومان مىرسد و «5» سهم يعنى
«150» تومان اضافه مىآيد كه از اين مقدار«3» سهم يعنى «90»
تومان به دختر رد مىشود كه باضميمه شدن آن به «450»
توماناول، مجموعا «540» تومان دريافت مىكند.
و «2» سهم ديگر يعنى «60» تومان هم به پدر و مادر رد مىشود
كه پس از ضميمهشدن به «300» تومان قبلى، مجموعا
«360»تومان دريافت مىكنند و بدين وسيله تمامتركه ميان
وارثان تقسيم مىشود [900:360+540]
و طريق خواجه طوس كوتاهتر است × درمثال فوق از همان
آغاز مال به پنج سهمتقسيم مىشود «3» سهم آن كه معادل
«540» تومان است به دختر داده مىشود و «2»سهم آن كه
معادل «360» تومان است به پدر و مادر داده مىشود × و بدين
وسيله تمامتركه ميان وارثان تقسيم مىشود .
ب) يا مادر حاجب دارد × دراين صورت رد ارباعا خواهدبود ×
لذا بر طبق طريقمشهور، مخرج سهام رد يعنى «4» در «6» كه
اصل فريضه است ضرب مىشو د وعدد «24» به دست مىآيد ×
از اين مقدار «12» سهم به دختر، و «8» سهم به پدر ومادر
بالفرض داده مىشود و از «4» سهم باقيمانده «3» سهم به
دختر رد مىشود و«1» سهم هم به پدر رد مىشود.
و طبق روش محقق طوسى اگر بخواهيم ازهمان اول مال را
به «4» سهم تقسيم كنيم و«3» سهم آن را به دختر و «1» سهم
آن را به پدر بدهيم لازم مىآيد كه به مادر ارثنداده باشيم ×
لذا بايد ابتدا مال را به پنج قسم تقسيم كنيم × «3» سهم آن به
دختر و«2» سهم آن به پدر مادر داده شود. آنگاه «1» سهم باقى
مانده را «4» قسم كرده، «3»سهم آنرا به دختر و «1» سهم آنرا
به پدر مىدهيم.
نتيجه: طبق مبناى مشهور ضابطه اين است كه:مخرج سهام
رد [: 4 يا 5 ] را در اصلفريضه ضرب كنيم هر عددى بهدست
آمد سهام به طور صحيح و بدون كسر از آ نخارج مىشود. و
طبق مبناى خواجه اصل مال را اساس سهام كسانى كه به آنها
ردمىشود قرار مىدهيم. و اگر در ميان وارثان زوج يا زوجه
باشد ابتدا سهم قرآنى زوجيا زوجه داده مىشود سپس
باقيمانده را بر اساس سهام كسانى كه به آنها رد
مىشود،تقسيم مىكنيم. [ر.ك: جواهر، ج 39، ص 351 ] .
100- چند نكته در اين باره ذكر مىشود:
1) نكته اول گاه در وارث دو موجب ارث جمع مىشود ×
حال يا دو نسب و يا دوسبب ويا يك نسب و يك سبب .
گاه نيز بيش از دو موجب ارث دريك نفر جمع مىشود. دراين
صورت شخص بهواسطه همه اين موجبات، ارث مىبرد × زيرا
تعدد سبب به منزله تعدد وارث است.البته به دو شرط:
1 درآنجا كسى كه از اين شخص درهر دو موجب يا يكى از آنها
به ميت نزديكتراست وجود نداشته باشد × بنابراين اگر
درميان وارثان كسى كه در هردو موجب بهميت نزديكتر است
وجود داشته باشد، به واسطه هيچ يك از دو رابطهاى كه
ميتدارد ارث نمىبرد. همچنين اگر دريكى از دو موجب
كسى كه از او به ميت نزديكتراست وجود داشته باشد تنها از
طريق آن رابطه ارث نمىبرد.
2 يكى از آن دو موجب مانع ديگرى نباشد × دراين صورت به
سبب ممنوع [رابطهداراى مانع ] ارث نمىبرد و تنها به سبب
مانع ارث مىبرد × مثل پسر عمويى كهبرادر مادرى باشد × كه
دراين صورت تنها به سبب اخوت ارث مىبرد. يا معتقى
كهضامن جريره يا امام است ×كه در اين صورت تنها به ولاى
عتق ارث مىبرد. ومانندكسى كه پسر پسر عموى ميت و نيز
پسر پسر دايى او، و پسر دختر دختر عمه او، وپسر دختردختر
خاله او باشد × كه در اين صورت به بنوت عمو و دايى ارث
مىبرد.
قابل توجه است كه شخص داراى دو موجب ارث، مانع شخص
داراى يك موجبكه درطبقه او قرار دارد نمىشود .
2) نكته دوم دو موجب ارث گاه به فرض موجب ارث
هستند، گاه به قرابت، و گاهبرخى به فرض و برخى به قرابت.
هريك از اين صور حكم خود را دارد.
و كلا چهل و هشت صورت تصور مىشود به اين بيان:
موجب ارث هشت صورت دارد: دونسب، بيش از دونسب، دو
سبب، بيش از دوسبب، يكى سببى يكى نسبى، دو نسبى و دو
سببى، دو نسبى و يك سببى، دو سببىو يك نسبى .
در هر يك از هشت صورت فوق يا يكى از موجبات مانع ديگرى
هست يا خير كه ازضرب (8) در (2)، شانزده صورت به دست
مىآيد.
در هر يك از شانزده صورت فوق يا موجبات به فرض موجبند يا
به قرابت يا برخى بهفرض و برخى به قرابت كه از ضرب (16)
در (3)، چهل وهشت صورت بهدستمىآيد.
از اين صور چهل و هشتگانه برخى ممكن الوقوع و برخى
ممتنع الوقوع است كهدرجدول زير گرد آمده است:
101- شيخ معين الدين سالم بن بدران بن على مصرى مازنى
نويسنده كتاب«تحرير» و غير آن در فقه مىباشد. و مرحوم
خواجه نصيرالدين طوسى از شاگردانوى و صاحب اجازه از
جانب ايشان بوده است. چنين بر مىآيد كه جناب معين
الديناز سيد بن زهره روايت مىكند × [ ر.ك: رياض العلماء، ج
2، ص 408 411 ] .
102- در برخى نسخههاى رساله جدولى به منظور بيان مساله
ترسيم شده كه ما باتعديل و اضافه ذكر مىكنيم:
103- چند نكته درباره مناسخات شايسته يادآورى است:
1) نكته اول: معناى مناسخه درلغت و بيان ارتباط معناى
لغوى بامعناىاصطلاحى:مناسخات جمع «مناسخه» بر وزن
مفاعله و از ماده «نسخ» است و نسخ بهمعناى نقل و تحويل
است . از قول عرب كه مىگويد: «نسخت الكتاب» × يعنى آن
رانسخه بردارى كردم و مطالبش را به جاى ديگر منتقل كردم.
اين مسايل را از آن جهتمناسخات مىگويند كه با مرگ
شخص دوم نصابها نسخ مىشود و از عددى به عددديگر تغيير
پيدا مىكند. همچنين تصحيح از حالى به حال ديگر تغيير
مىيابد. نيز عددمجموع وارثان با مرگ يكى ازآنها از مقدارى به
مقدار ديگر تغيير پيدا مىكند.
البته درلغت «نسخ» به معناى ابطال نيز به كار رفته است ×
مثل اينكه گفتهمىشود:«نسخت الشمس الظل» يعنى
خورشيد سايه را باطل كرد و از بين برد. حالمناسخه با نسخ به
اين معنا نيز بى ارتباط نيست × زيرا غرض به ابطال آن قسمت
تعلقگرفته و قسمت ديگر مورد غرض واقع شده است ×
هرچند ممكن است قسمت دومبا قسمت اول موافق باشد [
ر.ك:جواهر، ج 39، ص 352× و مسالك، ج 13، ص306].
2) نكته دوم: معناى اصطلاحى مناسخه: مناسخه دراصطلاح
به اين معناست كه:شخصى بميرد و تركه او تقسيم نشود،
سپس برخى از وارثان ميت اول پيش از تقسيمتركه وى،
بميرند و وارثان تصميم بگيرند كه دو فريضه را از اصل واحد
قسمت كنند.يعنى غرض آنها به اين تعلق بگيرد كه مال ميت
اول را به گونهاى تقسيم كنند كه بدونكسر بر وارثان ميت
دوم نيز قابل قسمت باشد و اگر به دو تقسيم راضى شوند
ديگرنيازى به اين بحثها نيست.
3) نكته سوم: طريق تقسيم دو فريضه از يك اصل: طريق آن
اين است كه مساله اولرا تصحيح مىكنيم، و نصيب ميت دوم
از ارث ميت او ل به گونهاى قرار داده مىشودكه بر وارثان
وى به طور صحيح و بدون كسر قابل قسمت باشد× حال وقتى
وارثانميت دوم را با وارثان ميت اول مقايسه مىكنيم از چهار
حال بيرون نيست:
الف) وارث و استحقاق هر دو متحد است × يعنى وارثان ميت
دوم همان وارثان ميتاول هستند، و جهت ارث بردن آنها از
ميت دوم همان جهت ارث بردن آنها از ميتاول است × مانند
اخوت. به ديگر سخن وارثان دوم همان وارثان اول هستند
بدوناختلاف درقسمت. دراين صورت قانون اين است كه
اموال هر دو ميت بسان فريضهواحده مىباشد × يعنى اموال بجا
مانده ازهر دو ميت را روى هم ريخته و يك جاتقسيم مىكنيم.
مثل اينكه سه برادر و سه خواهر از يك جهت وجود داشته
باشند×ابتدا يكى از برادران بميرد بعد برادر ديگر بميرد سپس
يكى از خواهران بميرد. و درپايان خواهر ديگر بميرد، و در
نتيجه يك برادر و يك خواهر بجا بماند× اگر برادر وخواهر
مادرى باشند به طور مساوى اموال بجامانده از هر چهار ميت
را تقسيم مىكنند.و اگر برادر و خواهر پدرى يا مادرى باشند،
مذكر دو برابر مؤنث برمى دارد.
ب) وارث متحد است ولى استحقاق مختلف است × مثل اينكه
مردى بميرد و سهفرزند از خودش بجا گذارد. سپس يكى
ازآنها بميرد و غير از دو برادر ياد شده وارثديگرى نداشته
باشد × در اينجا جهت استحقاق در فريضه مختلف است ×
زيراجهت استحقاق در فريضه اول،بنوت است، و در فريضه دوم
اخوت است هرچندوارث متحد است، يعنى همان دو نفرى كه
از ميت اول تحت عنوان بنوت ارثمىبرند از ميت دوم تحت
عنوان اخوت ارث مىبرند.
ج) عكس صورت پيشين × يعنى استحقاق متحد است و وارث
مختلف است × مثلاينكه مردى بميرد و دو پسر از خود به
جابگذارد. سپس يكى از پسران بميرد و ازخود پسرى به
جابگذارد × دراينجاجهت استحقاق درهر دو فريضه يكى است
كهبنوت باشد × زيرا درفريضه اول وارث،فرزند ميت است و در
فريضه دوم فرزند آنفرزند وارث است.
د) وارث و استحقاق هر دو مختلف است × مثل اينك مردى
بميرد و از خود همسر،و دختر به جا گذارد.
سپس زن هم بميرد و از خود پسر و دخترى از غير ميت به جا
گذارد × دراينجا همانگونه كه مشاهده مىشود جهت
استحقاق در فريضه اول زوجيت است و در فريضهدوم بنوت
است. همچنين در فريضه اول، وارث زن و فرزندان ميت
هستند،ودرفريضه دوم، وارث، اولاد ميت هستند.
حال دراين سه صورت گاه مساله به عمل ديگرى غير از آنچه
مساله اول به آن نيازدارد، نياز پيدا مىكند [مثلا قبل از مرگ
نفر دوم عمل تنصيف كفايت مىكند ولى پساز مرگ نفردوم
وباتوجه به وارثان وى نيازمند عمل تربيع مىشويم ] وگاه نياز
پيدانمىكند×تفصيل مطلب آنكه:به نصيب ميت دوم نگاه
مىكنيم و آن از دو حال بيروننيست:
1 گاه به گونه صحيح وبدون كسر قابل قسمت بر وارثان
وى مىباشد × دراين صورتبحثى نيست و هر دو مساله از
مساله نخست تصحيح مىشود × مثل اينكه مردىبميرد و از
خود يك همسر، يك پسر و يك دختر از غير آن زن بجا گذارد.
سپس زنهم بميرد و از خود يك دختر و يك پسر بجاگذارد ×
در اينجا قبل از مرگ شخصدوم، فريضه «24» سهم است × زيرا
سهم زن ( 8 ) است، و از آنجاكه پسر دو برابردختر مىبرد ( 8 )
باقيمانده قابل تقسيم بر پسر و دختر نيست لذا مخرج نصيب
اين دورا كه «3» باشد [چون پسر ( 3 )كه دو برابر است مىبرد،
و دختر ( 3 ) مىبرد ] در«8» كه مخرج( 8 ) است ضرب
مىكنيم [به عبارت ديگر مخرج ( 8 )را در 3 و 3ضرب
مىكنيم ] و به عدد «24» دست پيدا مىكنيم × از اين مقدار
سهم زوجه «3»،سهم پسر «14» و سهم دختر«7»است.
حال پس از مرگ زوجه چون وارث وى نيز يك پسر و يك دختر
است، پسر «2»سهم از «3» سهم را بر مىدارد و دختر «1» سهم ×
و ديگر نيازمند تقسيم جديدنخواهيم بود بلكه «3» به طور
صحيح و بدون كسر برآن دو تقسيم مىشود .
2 گاه نصيب ميت دوم، به گونه صحيح و بدون كسر بر
وارثان وى قابل قسمت نيست:دراين حالت دو صورت متصور
است:
الف) ميان نصيب فريضه دوم از فريضه اول، و فريضه دوم وفق
وجود دارد × دراينصورت وفق فريضه دوم نه وفق نصيب
فريضه دوم در فريضه اول ضرب مىشود ×از عددى كه به
دست مىآيد هر دو فريضه صحيح خواهد بود.
مثال: از ميت دو برادر مادرى، دو برادر پدرى، و شوهر
بجامانده سپس شوهرمىميرد و از وى يك پسر و دو دختر بجا
مىماند × دراينجا فريضه اول «6»است ×زيرا درآن ( 2 )و ( 3
)وجود دارد، و از ضرب «2» در «3»، عدد «6» به دست مىآيد×
به شوهر «3» سهم و به برادران مادرى «2» سهم مىرسد و تا به
اينجاكسر وجودندارد × ليكن به برادران پدرى «1» سهم
مىرسد در حالى كه دو نفرند و بايد دوسهم به آنها تعلق بگيرد
و براى جلوگيرى از كسر سهام، «2» را در «6» ضرب مىكنيمو
به عدد «12» دست پيدا مىكنيم × ازاين مقدار «6» سهم به
شوهر مىرسد، كه بهچهار سهم قابل تقسيم نيست تابه طور
صحيح بر وارثان وى يعنى پسر و دو دختر قابلقسمت باشد ×
ليكن فريضه آنها با فريضه دوم كه «4» است در نصف توافق
دارند ×لذا جزء وفق از فريضه دوم [يعنى «2»از «4» ] نه از
نصيب در فريضه اول آدرفريضه اول كه «12» است ضرب
مىشود و رقم «24» به دست مىآيد كه هر دوفريضه ازآن
صحيح خواهد بود.
دراين مثال هركسى كه از فريضه اول سهمى دارد آن را ضرب
در«2» دريافت مىكند× لذا برادران مادرى كه «4» سهم از
فريضه اول دارند آن را ضرب در «2» دريافتمىكنند و به
«8» سهم مىرسد و آن ( 3 ) فريضه است و برادران پدرى كه
«2» سهماز فريضه اوةل دارند آن را ضرب در«2» دريافت
مىكنند. همچنين شوهر كه «6»سهم دارد آن را ضرب در«2»
دريافت مىكند × آنگاه پسر شوهر ميت كه نصففريضه از آن
اوست يعنى «3» تا از نصيب پدرش درفريضه اول آن را
ضرب دروفق نصيب و مسالهاش يعنى «2» دريافت مىكند.
همچنين دو دخترش نيز كهسهمشان نصف بوده است، «3» را
ضرب در «2» دريافت مىكند.
ب )ميان نصيب و فريضه تباين مىباشد × دراين صورت فريضه
دوم درفريضه اولضرب مىشود × از عددى كه به دست
مىآيد هردو فريضه صحيح و بدون كسرخواهد بود× و
درنتيجه هركسى كه از فريضه اول سهمى داشته است آن را
ضرب درفريضه دوم دريافت مىكند.
مثال: از ميت شوهر،دو كلاله مادرى، و يك برادر پدرى
بجامانده است. سپس شوهرهم مرده و از وى دو پسر ويك
دختر بجا مانده است. فريضه اول از «6» است × زيرادرآن ( 3 ) و
( 2 ) وجود دارد [زيرا سهم شوهر ( 2 ) است و سهم كلاله امى
متعدد (3 ) است ] × حال از اين مقدار، نصيب شوهر «3» است
كه نه بر«5» قابل قسمتاست و نه «3» و «5» توافق دارند [بلكه
تباين دارند]× لذا «5» را در «6» كه فريضهاول مىباشد ضرب
مىكنيم و به رقم «30» دست پيدا مىكنيم كه ازاين رقم هر
دوفريضه صحيح خواهد بود × از اين مقدار شوهر «15» سهم
دارد كه بر دو پسر و يكدختر به طور صحيح تقسيم خواهد
شد.
و ( 3 ) آن كه «10» باشد به كلاله مادرى متعدد داده باشد كه
دو نفر هستند و بر آن دوبه طور صحيح تقسيم مىشود و بقيه
به برادر پدرى تعلق مىگيرد. [ر.ك:جواهر، ج39، ص 352
357 × و شرح لمعه، ج 8، ص 253 259 ] .
4) نكته چهارم: گاه ممكن است كه مناسخات بيش از دو
فريضه باشند × به اينكهبرخى از ورثه ميت دوم نيز پيش از
تقسيم مال بميرند يا برخى ديگر از ورثه ميت اولبميرند × در
اين صورت قانون اين است كه به نصيب ميت سوم نظر
مىكنيم اگر بروارثان او به طور صحيح قابل قسمت بودند به
همان اكتفا مىشود، و گرنه همان رفتارىكه در فريضه دوم
نسبت به فريضه اول انجام شد، دراين فريضه سوم هم نسبت به
آندو فريضه انجام مىشود. همچنين است اگر وارث چهارم يا
بيشتر بميرند.
تمام اين اقسام را مىتوان درمثال ياد شده پياده كرد × مثل
اينكه يكى از دو پسرانشوهر نيز پيش از تقسيم تركه بميرند.
[ر.ك: جواهر، ج 39، ص 357 358 × وشرحلمعه، ج 8، ص
259 260] .
104- همين مثال را مرحوم صاحب جواهر در مورد غرق
شدگان مىزند ومىگويد:«اگر غرق شدگان بيش از دو نفر
باشند و توارث ميان آنها بر قرار باشد، بههمان ترتيب عمل
مىشود × يعنى مرگ يكى از آنها را فرض مىكنيم و تركه وى
را بروارثان زنده اگر وارث زنده داشته باشد و وارثانى كه با
وى مردهاند تقسيم مىكنيم× آنچه به وارثان زنده مىرسد به
آنها داده مىشود و آنچه به وارثانى كه با او مردهاندمىرسد بر
طبق مبناى ما ميان همه وارثان زنده آنها تقسيم مىشود و به
وارثان مردههمراه آنها، تعلق نمىگيرد. و بر طبق مبناى شيخ
مفيد(ره) ميان همه وارثان اعم اززنده و مرده تقسيم
مىشود. و به همين ترتيب مرگ هر يك از وارثان را
فرضمىكنيم تا تركههاى همگى به وارثان زنده منتقل شود.
مثال: اگر سه برادر پدرى غرق شوند و از هريك از آنها يك
برادر مادرى بجا ماندهباشد × مرگ هريك از آنها را اول فرض
مىكنيم و درنتيجه براى هريك ازآنها يكبرادر مادرى و دو
برادر پدرى به عنوان وارث فرض مىشود × لذا اصل مال وى
«12»قرار داده مى شود تا ( 6 ) آن نصف داشته باشد و بتوان آن
را ميان دو برادر پدرىتقسيم كرد ×بنابراين به برادر مادرى
(2) سهم مىرسد [كلاله امى واحد( 6 )مىگيرد]و به هريك
از دو برادر پدرى «5» سهم مىرسد كه از وى به برادر مادرى
اش منتقلمىشود. درنتيجه پس از تقسيم تركه همه، به برادر
زنده «2» تا از «12» سهم از اصلتركه برادرش تعلق مىگيرد و
نيز «5» سهم از «12» سهم تركه هر يك از دو برادرباقيمانده به
واسطه انتقال ازاو به برادرش و سپس از برادرش به او، تعلق
مىگيرد. ومرحوم علامه در قواعد به تفصيل به ذكر فروع اين
مساله پرداخته است كه اگر كسى بهاصو ل ياد شده احاطه
داشته باشد مىتواند حكم فروع را از آنها استنباطنمايد».[ر.ك:
جواهر، ج 39، ص319]
105- همان گونه كه مشاهده مىشود ابتدا ( 6 ) اموال را كه
وصيت كننده به موصىله اختصاص داده، از تركه بر مىداريم،
آنگاه سهمى كه به مثل آن وصيت شده بهاصل مال اضافه
مىشود × يعنى موصى له به منزله يك پسر قرار داده مىشود و
تعدادسهام از چهار به پنج افزايش مىيابد و مال را بر اين مبلغ
«يعنى عدد نهايى كه پنجباشد» تقسيم مىكنيم × و به هر پسر و
نيز موصى له «1» سهم از باقيمانده تركه [ كه «6 تركه است ]
تعلق مىگيرد.
106- يعنى از نصيب فلان وارث [مثلا آنچه به يكى از پسرانم
مىرسد ]، فلانسهم از مال را كم كنيد [مثلا يك ششم از
اموال را از سهم يكى از پسرانم كه مثلا 4است كم كنيد ]
وباقيمانده را به موصى له بدهيد .
107- پس كلا چهار صورت تصور مىشود: يا وارثى كه به مثل
نصيب وى وصيتشده يك نفر است يا متعدداست. درهر
صورت يا پس از دادن سهم استثنا شده، بههريك از وارثان،
مال تمام مىشود و به موصى له چيزى نمىرسد يا مال
تمامنمىشود و باقيمانده دارد× مثال نخست مربوط به وحدت
وارثى كه به مثل نصيب وىشده به هر دو صورتش. و مثال
دوم مربوط است به تعدد وارثى كه به مثل نصيب وىوصيت
شده به هر دو صورتش.
108- زيرا سهم هر پسر يك چهارم مال است و وصيت كننده
گفته:نصيب يكىازپسرانم را به جز يك چهارم مال به موصى
له بدهيد × ومعناى آن اين است كهنصيب يكى از پسرانم هر
چقدرهست، 4 مال را ازآن كم كنيد و باقى مانده را بهموصى
له بدهيد و چون سهم هر پسر يك چهارم مال است وقتى يك
چهارم مال ازآن كم شود باقيمانده صفر مىشود × لذا وصيت
باطل و بى ثمره خواهد بود.
109- براساس قانون فوق از مخرج كسر استثنا شده كه ( 6 )
باشد سهم وارثداده مىشود، كه پس از اخراج سهم چهار پسر
از مخرج كسر( 6 ) كه «6» است«2» تا باقى مىماند.
110- كه جمعا پنج سهم است .
111- كه 6 مال است.
112- چهار پسر به اضافه موصى له .
113- ( 6 )مال عبارت است از «5» سهم از «30» سهم.
114- مخرج مشترك ميان « 10 » و « 2 » و « 6 » و « 3 » و « 5
»،رقم «60»مىباشد. زيرا «2» و نيز «3» در «6» تداخل دارند× لذا
«6» را انتخاب مىكنيم، وهمچنين «5» در «10» تداخل دارد ×
لذا «10» راانتخاب مىكنيم، و حاصل ضريب«10» در «6»، رقم
«60» خواهد بود.
115- يعنى حاصل جمع كسرهاى فوق از عدد «60»، رقم «25»
مىشود × زيرامجموع مال به «60» قسمت تقسيم شد × « 10 » از
«60» مساوى است با «6» × بهاين صورت:
6: 10 : 10 :60
و « 2 » از « 6 » از «60» مساوى است با «5» به اين صورت:
5: 12 : 12 :60 . 12 :
و « 3 » از « 5 » از «60» مساوى است با «4» به اين صورت:
4: 15 : 15 :60 . 15 :
و « 6 » از «60» مساوى است با «10» به اين صورت: 10: 6 : 6:60
وحاصل جمع اعداد فوق، «25» مىشود: 25:10+4+5+6
116- كه از اين «17» سهم، سهم هرپسر «2» تا است وچون سه
پسر هستند جمعا«60» تا مىشود و سهم هر دختر «1» است
وسهم موصى لهم به طور مجمل «8» تااست.
117- زيرا در روش اول به وارثى كه به مثل نصيب او وصيت
شده، همان سهماستثنا شده، پرداخت مىشد × و لذا به پدر در
اين مثال يك پنجم مال داده مىشود،و چون مال «85» سهم
قرار داده شده، يك پنجم آن مساوى با «17» مىشود.
118- كه از رقم «85» نصيب موصى له «13» تا، نصيب پدر «30»
تا، و نصيب ديگروارثان «42» تا مىشود.
119- در متن رساله عنوان بحث «علاوه» قرار داده شده كه به
معناى اضافه و زيادتاست. واز آنجا كه اين چند صفحه نهايى
رساله در واقع مثالى است كه با آن قواعد يادشده تمرين
مىشود، نام اين بحث را «تمرين» گذاشتيم .
120- منهاج الصالحين 1: 279، نشر مدينة العلم.
121- الينابيع الفقهية، كتاب الصوم 29: 78.
122- المصدر السابق 6: 178.
123- المصدر السابق: 240.
المصدر السابق: 254.
125- المصدر السابق: 332.
126- المصدر السابق: 376.
217- المصدر السابق 29: 128.
218- المصدر السابق: 158.
129- منتهى المطلب 2: 592، الطبعة القديمة.
130- راجع: منهاج الصالحين 1: 279.
131- المصدر السابق.
132- وسائل الشيعة 10: 257، ب 3 من احكام شهر رمضان، ح
19.
133- مجمع الفائدة والبرهان 5: 294.
134- التفهيم لاوائل صناعة التنجيم: 220.
135- ايضاح الفوائد في شرح اشكالات القواعد 1: 252.
136- مباني منهاج الصالحين 6: 226.
137- جواهر الكلام 16: 361.
138- مستمسك العروة الوثقى 8: 470.
139- منهاج الصالحين 1: 380.
140- مستند العروة الوثقى 2: 120.
141- وسائل الشيعة 10: 263، ب 5 من احكام شهر رمضان، ح
4، 9، 19.
142- المصدر السابق: 289، ب 11 من احكام شهر رمضان، ح 4،
10.
143- المصدر السابق: ح 11.
144- المصدر السابق: ح 10.
145- المصدر السابق: 290، ح 12.
146- المصدر السابق: ح 13.
147- المصدر السابق: 265، ب 5 من احكام شهر رمضان، ح
13.
148- مستند العروة الوثقى، كتاب الصوم 2: 121.
149- تقريرات الشيخ الاعظم، كتاب الصوم: 36.
150- وسائل الشيعة 10: 254، ب 3 من احكام شهر رمضان، ح
9.
151- المصدر السابق: 278، ب 8 من احكام شهر رمضان، ح 3.
152- المصدر السابق: 292، ب 12 من احكام شهر رمضان، ح 1.
153- مستند العروة الوثقى، كتاب الصوم 2: 122.
154- مباني منهاج الصالحين 6: 229 230.
155- وسائل الشيعة 10: 294، ب 12 من احكام شهر رمضان، ح
6.
156- من لا يحضره الفقيه 2: 77، ح 339.
157- وسائل الشيعة 10: 297، ب 15 من احكام شهر رمضان، ح
1.
158- نقلا عن (رسالة حول مسالة رؤية الهلال): 171.
159- مجمع المسائل 1: 241.
160- وسائل الشيعة 10، 355، ب 32 من احكام شهر رمضان، ح
3.
161- المصدر السابق 4: 198، ب 20 من المواقيت من كتاب
الصلاة، ح 2.
162- المصدر السابق.
163- مستند الشيعة 10: 425، ط مؤسسة آل البيت(ع) لاحياء
التراث.
164- اعتبار اتفاق الافق في اثبات رؤية الهلال (لآية اللّه
القديري).
165- البقرة: 189.
166- الانعام: 96.
167- مستند العروة الوثقى، كتاب الصوم 2: 123.
168- وسائل الشيعة 10: 260، ب 4 من احكام شهر رمضان، ح 1.
169- في مصححة (ج) اضافة: «مراعاة».
170- «علم» لم ترد في (ا).
171- في (ب) و (ج): «بسهام صحيحة».
172- قال الشهيد الثاني في المسالك (13: 306): المناسخات
جمع مناسخة، وهيمفاعلة من النسخ، وهو النقل والتحويل،
تقول: نسخت الكتاب، اذا نقلته من نسخة الىاخرى.
سميت بها لان الانصباء بموت الثاني تنسخ، وتنتقل من عدد
الى عدد، وكذا التصحيحينتقل من حال الى حال، وكذا عدد
مجموع الورثة ينتقل من مقدار الى مقدار بموتواحد منهم.
وقد يطلق على الابطال، ومنه: نسخت الشمس الظل، اذا
ابطلته.
ووجهه هنا: ان الفرض ابطل تلك القسمة، وتعلق فرضه بغيرها،
وان اتفق موافقة الثانيةللاولى.
173- في (ا): «العلاوة».
174- «مثلا» لم ترد في (ج).
175- في (ب) و (ج): «السهمين».
176- «ان» لم ترد في (ا).
177- قال صاحب الجواهر (39: 333): «ونعني بالمخرج اقل
عدد يخرج منه ذلكالجزء المطلوب صحيحا فهي اذا خمسة:
النصف من اثنين، والربع من اربعة، والثمنمن ثمانية، والثلث
والثلثان من ثلاثة، والسدس من ستة».
178- «هو» لم ترد في (ج).
179- في (ب) و (ج): «بعد مرة».
180- في (ب) و (ج): «فان».
181- في (ب) و (ج): «من واحد».
182- في (ب): «فيكونا».
183- في (ا): «نقصنا».
184- في (ب) و (ج): «فهو».
185- في (ب) و (ج): «نقصنا».
186- في (ب) و (ج): «ثلاثة عشر».
187- في (ب) و (ج): «نقصناهما».
188- في (ب): «اشتركتا» وكذا ظاهرا في(ا).
189- في (ب): «لانه».
190- في (ج): «احديهما».
191- في (ج): «الاخرى».
192- في (ب) و (ج): «وكذا».
193- في نسخة (ا) حصل سقط من هنا، مقدار صفحتين تقريبا
الى قوله: «فالمبلغاصل».
194- في (ج): «متباينان».
195- في (ب): «متباينان».
196- في (ب): «متداخلان».
197- في (ب): «وجزء».
198- في (ب): «وهو».
199- في (ب): «فهو».
200- في (ج): «فاذا».
201- في (ب): «فان».
202- الى هنا ينتهي السقط من (ا).
203- في (ب): «والباقي».
204- اي مثال آخر.
205- في (ج): «الباقي».
206- في (ب): «يشتركان».
207- اي الخال والخالة للام.
208- اي الخال والخالة للاب.
209- في (ب) و (ج): «فثلثه».
210- اي العم والعمة للام.
211- وهو ثمانية من ثمانية عشر.
212- في (ب): «بام الاب بابيه»، والاصح ما اثبتناه، والمراد به:
العم والعمة للاب.
213- في (ب) و (ج): «واصل».
214- في (ا) و (ج) بدل «الاولى... والثانية... والثالثة»: «ا، ب،
ج».
215- في (ب) و (ج): «واصلها».
216- في (ب): «واصلها».
217- في (ب) و (ج): «واصلها».
218- في (ا) و (ج): «واصلها».
219- في (ا) لم ترد: «ايضا».
220- في (ب): «الزوجة الواحدة».
221- في (ب): «والاخت».
222- في (ب): «الواحد».
223- «ايضا» لم ترد في (ا).
224- «وباللّه التوفيق» لم ترد في (ب) و (ج).
225- في (ا): «تجمع النصيبين».
226- «الواو» لم ترد في (ج).
227- هو الشيخ الامام السعيد الفقيه معين الدين سالم بن
بدران بن على المصريالمازنى... وهو صاحب التحرير وغيره
في الفقه، وقد كان الخاجه نصيرالدين من تلامذتهوله منه
اجازة، ويظهر ان معين الدين يروي عن السيد ابن زهرة
الحلبي... ينظر ترجمتهفي رياض العلماء 2: 408 411.
228- «رحمة اللّه عليه» لم ترد في (ب) و (ج).
229- في (ج): «المسمى».
230- في (ب) و (ج): «وهو».
231- في (ب) و (ج): «وهو».
232- في (ب) و (ج): «وهو».
233- في (ج) اضافة: «ايضا».
234- في (ا): «خاله».
235- في (ا): «خالة».
236- «اصل» لم ترد في (ا).
237- في (ا): «تجعل».
238- في (ا): «و».
239- في الاصل: «الذي».
240- في (ب) و (ج): «الباقية».
241- «السهام» لم ترد في (ب).
242- الانسب: «متوفاة خلفت».
243- في (ب): «وبنتين».
244- في (ا): «بكل».
245- في (ا): «بكل».
246- في (ب): «الرد».
247- في (ب): «والزوجة».
248- «اللهم» لم ترد في (ا).
249- «منها» لم ترد في (ب).
250- في (ب): «فيبلغ».
251- «العمل» لم ترد في (ب).
252- «قسمة» لم ترد في (ا).
253- «منهم» لم ترد في (ج).
254- كذا في (ا) وفي هامش (ب)، وفي (ج): «وقد حان»،
ونحوها في متن (ب)ظاهرا.
255- في (ب) و (ج): «ينهدم».
256- في (ب) و (ج): «لكل واحد منهم اخ لام».
257- في (ا): «نفرض».
258- «اولا» لم ترد في (ا).
259- «اصل» لم ترد في (ب).
260- «صحيح» لم ترد في (ج).
261- في (ب): «منه».
262- في (ب): «لابنتها».
263- «كذلك» لم ترد في (ب).
264- الشكل البياني ملفق من النسختين (ا) و (ج) مع
تصرف.
265- «الواو» لم ترد في (ب).
266- في (ب) و (ج): «وللاخوة».
267- اي: اخت الجد.
268- في (ب): «فبلغ». وما بعد ذلك ساقط في (ا) الى قوله: «...
وللثاني اربعة و»، ايمقدار سبع صفحات تقريبا.
269- «من خمسة عشر» سقطت من (ب).
270- في (ج): «والثاني».
271- «ولا شيء للاحياء في هذه الصورة من اصل التركات الا
بالانتقال» سقطت من(ب).
272- في (ج): «خاله».
273- «اصل» لم ترد في (ب).
274- «فيه على نصيب» سقطت من (ج).
275- «احد عشر ونصيب المقر» سقطت من (ب).
276- في (ج): «بهما» بدل «لها».
277- «بها» لم ترد في (ج).
278- في (ب): «المال» بدل «الاصل».
279- في (ب) اضافة: «ورثة».
280- في (ج): «الكسر».
281- الانسب: «فيضاف اليه ما للبنت الاخرى».
282- في (ب): «وهي».
283- في (ب): «خرج».
284- في (ب): «وهي».
285- وهو حاصل ضرب (8× 7 1) : 8× 15 :15.
286- في (ج): «الابن».
287- «الواو» لم ترد في (ب).
288- في (ب): «وطريقة قريبة» بدل «وطريقة اخرى اقرب».
289- «ايضا» لم ترد في ( ب ) .
290- في (ب) اضافة: «المجموع».
291- «من خمسة وثمانين» لم ترد في (ج).
292- في (ب): «يبلغ».
293- «من» لم ترد في (ج).
294- في (ج): «بقى».
295- في (ج): «وهو».
296- في (ب): «على».
297- «والا » لم ترد في (ج).
298- في (ج): «يبلغ».
299- «ايضا» لم ترد في (ب).
300- «في اثني عشر» لم ترد في (ج).
301- «فهو» من (ج).
302- الى هنا ساقط في (ا).
303- في (ج): «فيبلغ».
304- في (ج): «بقي».
305- في (ب): «وهي».
306- في (ج): «فاما».
307- في (ج): «يبلغ».
308- في (ب): «الثلاثة».
309- «الواو» لم ترد في (ب) و (ج).
310- في (ا) اضافة: «انما».
311- في (ب) اضافة: «جديلة».
312- ما بين المعقوفين لم يرد في (ب) و (ج).
313- «وهي» لم ترد في (ب).
314- في (ج): «بقي».
315- في (ب) و (ج): «الام».
316- يحتمل في (ب): «اخيها».
317- في (ج): «لامه».
318- في (ب): «اختها».
319- في (ج): «مات وخلفت».
320- «منهم» لم ترد في (ا).
321- في (ا): «بلغ».
322- في (ا) و (ج) اضافة: «عليهم».
323- لكل واحدة ستة.
324- في (ب): «لابن».
325- في (ب): «ورثتها» بدل «ابنتها».
326- في (ج): «لبنيه» او «لبنتيه».
327- في (ب): «وينتقل».
328- «هي» لم ترد في (ا).
329- في (ج): «لزوجة».
330- «الاخر» لم ترد في (ب).
331- «المقر بها» لم ترد في (ا) و (ج).
332- في (ج): «واما».
333- في (ا) و (ج): «واحدة».
334- في (ج) و (ب): «وواحد».
335- في (ا) لم ترد «وحسبنا اللّه ونعم الوكيل» وفي (ب)
ابدلت العبارة ب: «وعليهالتكلان والاستعانة».
|