|
حقوقى بودن عبادت در حكومت و مقررات حكومتى، تنها در
اين حد نيست كه صرفا عهده دار احترام نهادن به اين قواعد
باشد، بلكه از نظر فقهى اگر مردم از انجام حج امتناع ورزند،
وظيفه حاكم است كه مردم را به انجام اين كار وادار كند تا آن
را در مكه و مدينه منوره برپا كنند، و نيز اقامه نماز جمعه با
نصب از سوى حاكم صورت مى گيرد، و اگر ترك نماز و مانند
آن از عبادات در دادگاه شرعى ثابت گردد، حاكم شرع
مى تواند، شخص را به خاطر ترك نماز تعزير كند. اما بايد به نكته اى ديگر كه در بخش عبادات بسيار مهم است، اشاره كنيم و آن اينكه رفتار انسان را مى توان به دو گونه تقسيم كرد: رفتار ظاهرى و رفتار معنوى و روحى؛ مثلا اگر كسى در جهاد شركت كند وكارى را كه شريعت از وى خواسته انجام دهد، ظاهرا تكليف از عهده او برداشته شده است يا آثار ظاهرى بر مشاركت او در جهاد بار مى شود؛ مانند معافيت از تكليف عسكرى و خدمت نظام وظيفه كه به آن،خدمت تحت پرچم مى گويند. اگر كسى از خدمت نظامى فرار كند، مستحق كيفر دولتى مى گردد، اما در جهاد، قصد تقرب به خداوند شرط است و اينكه بايد اين تكليف در راه خدا انجام گيرد. اين بعد از جهاد،به نيت فرد بستگى دارد و اثر روحى و معنوى از كمال نفسى و تقرب به خدا بر اين نيت خالص بار مى گردد؛ بنابراين شريعت اسلامى در قواعد عبادى خود به اعماق باطن آدمى نفوذ مى كند و او را اصلاح كرده، و به سوى قيام به تكاليف حقوقى تحريك مى كند؛ امرى كه در هيچ يك از قواعد غير شرعى ديگر، آن را نمى توان يافت. و در حديث آمده است: «انما الاعمال بالنيات» و «لكل امرىء ما نوى». اگر ايمان فرد و جامعه به اوامر و نواهى خالق متعال نباشد، پليس و قاضى دولت چگونه و از چه راهى مى تواند به اين جهات روحى و باطنى راه يافته، اسرار و امور پنهانى افراد را كشف كند؟ 6. ايجاد همدلى و سازگارى در قواعد شريعت اسلامى يكى از ويژگيهاى منحصر به فرد شريعت اسلامى در تنظيم و ساماندهى رفتار اجتماعى انسان، ايجاد همدلى، سازگارى و تعاون بين فرد و دولت از يك سو و بين افراد جامعه از سوى ديگر است كه اين همدلى و سازگارى به عزت و اقتدار جامعه مى انجامد.
الف) همدلى و سازگارى بين فرد و دولت: 2. برداشتن اجبار و مشقت از دوش ملت. 3. رافت و مهربانى. 4. رحمت نسبت به مردم.
از آثار اين رافت مبارك و رحمت نبوى، تاسف شديد حضرت
محمد(ص) است از اينكه بعضى از امت خود را از قبول وحى
محروم ساختند؛ چنان كه خداوند تعالى مى فرمايد: «فلعلك
باخع نفسك على آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث
اسفا»((239)). خداوند براى تسلى و آرامش قلب حضرت
پيامبر(ص) فرمود: «... فلا تذهب نفسك عليهم
حسرات»((240)).
همه اين ويژگيها را در دستور عملهاى امير المؤمنين
على(ع) به مالك اشتر وقتى كه او را والى مصر كرد، مى يابيم.
حضرت از جمله فرمود:
مالك قلبت را سرشار از رحمت، محبت و لطف نسبت به
رعيت و شهروندان قرار ده و همانند حيوانى درنده مباش كه
خوردن مردم را براى خود غنيمت مى داند؛ چرا كه مردم دو
دسته اند: يا برادر دينى توهستند يا همانند تو انسانند و در
انسانيت و حقوق انسانى با تو شريكند((241)).
در سخن معاذ بن جبل نيز چنين آمده است: «آخر ما اوصاني به
رسول الله(ص) حين وضعت رجلى في الغرزان، قال: احسن
خلقك للناس يا معاذ بن جبل»((242)). اما از جانب فرد، وقتى كه دولت، يك دولت كريمه و داراى صفات نيك و پسنديده باشد، از شهروندان جز پيروى، تحمل، محبت و همكارى با حكومت، انتظار ديگرى نمى رود: «انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه ان الذين يستاذنونك اولئك الذين يؤمنون بالله و رسوله فاذا استاذنوك لبعض شانهم فاذن لمن شئت منهم و استغفر لهم الله ان الله غفور رحيم».((243))
اميرالمؤمنين على(ع) در تنظيم رفتار اجتماعى شهروندان بر
اساس قواعد شرعيه در باره تبيين رابطه محكم دولت و
شهروندان مى فرمايد: ب) همدلى و سازگارى بين ملت و افراد جامعه 1. رحمت و رافت بين آحاد جامعه: «محمد رسول الله والذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم»((245)). 2. تعاون به نيكى و تقوا: «و تعاونوا على البر و التقوى و لاتعاونوا على الاثم و العدوان»((246)).
3. امر به معروف و نهى از منكر: «و المؤمنون و المؤمنات
بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر»((247)).
4. اتكا به خداوند و اخوت و وحدت در ميان مردم: «واعتصموا
بحبل الله جميعا ولاتفرقوا»((250))، «ان اقيموا الدين و
لاتتفرقوا فيه كبر على المشركين ما
تدعوهم اليه»((251)).
اميرالمؤمنين على(ع) مى فرمايد:
خداوند تعالى مى فرمايد: انما المؤمنون اخوة فاصلحوا بين
اخويكم»((253)) و شريعت اسلامى با اين قواعد، جامعه اى
همكار، متحد و استوار مى سازد. پيامبر اكرم(ص) فرمود:
«المؤمن للمؤمن كالبنيان يشدبعضه بعضا» و نيز فرمود: «مثل
المؤمنين في توادهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد، اذا
اشتكى منه عضو تداعى له سائر الجسد بالسهر و الحمى» و
فرمود: «المسلمون كرجل واحد ان اشتكى عينه اشتكى كله، و
ان اشتكى راسه اشتكى كله».
آرى، با چنين بنياد استوارى كه نصوص مستفاد از مصادر
شريعت(كتاب و سنت) به آن تصريح دارد، فرد و جامعه انسانى
مؤمن؛ اعم از حاكم و محكوم، به عزت، عظمت و اقتدار
مى رسند؛ همان گونه كه خداوند تعالى فرمود: «فلله العزة و
للمؤمنين» و نيز فرمود: «ولاتهنوا و لاتحزنوا و انتم الاعلون ان
كنتم مؤمنين»((254)).
اين ابعاد حياتى در روابط فرد و دولت از يك سو و بين اعضاى
جامعه از سوى ديگر، به صراحت و روشنى در قانون اساسى
جمهورى اسلامى ايران به عنوان يك قانون اسلامى آمده
است؛ بخصوص در ماده 3 اين قانون با بندهاى 16 گانه آن. مقايسه حقوق و شريعت در سه ويژگى الزام، كيفر و عموميت 1. از ناحيه الزام پيش از اين، با تشابه قاعده شرعى و حقوقى از جهت اشتراط هر دو در الزام آشنا شديم و بيان شد كه اين دو قاعده در ذات وجوهر خود فرقى ندارند، اما در تصور حقوق كلاسيك از جهت مداخله كيفرحقوقى در تكوين قاعده حقوقى ابهام وجود دارد، در حالى كه شريعت اسلامى درفرق الزام و جزا صراحت دارد؛ به اين بيان كه كيفر، جزء ذات قاعده تكليفى به حساب نمى آيد؛ گرچه خود كيفر فى نفسه نيزحكم شرعى است؛ مثلا حرمت شرب خمر و شراب، يك قاعده شرعى الزامى است كه شكستن آن قاعده، كيفر قانونى در پى دارد؛ يعنى زدن 80 ضربه شلاق به شارب الخمر، و اين شلاق اگر چه كيفر براى حكم ديگر است، اما خودش فى نفسه نيز قاعده شرعى ديگرى به حساب مى آيد. همچنين احكام شرعى همانند يك منظومه مرتبط و شبكه اى، يك سلسله از احكام را تشكيل مى دهد.
اختلاف در منشا و ريشه الزام
به بيان حقوقى، در باره منشا پيدايش قانون، گاه اصطلاح
«اساس» قاعده حقوقى و گاه «مصادر مادى» در برابر «منابع
رسمى حقوق» كه نقش آن در درجه دوم و پس از پيدايش
قاعده قرار دارد، به كار مى رود.
بنابراين از «مصدر حقوق» بحث در جوهر قاعده حقوقى و منبع
و ماده اى اوليه كه قاعده حقوقى به كمك آن تكوين مى يابد،
اراده مى شود و بحث از مصدر حقوق، نه يعنى شكل قاعده
حقوقى، اما با عنايت به مضمون آن، نويسندگان حقوق را
عادت بر آن است كه از اين موضوع با عنوان «مكاتب حقوق» ياد
مى كنند.
در شريعت اسلام، علماى دين از مصدر الزام آور قاعده شرعى
در علم كلام، اصول و پژوهشهاى تفسيرى بحث كرده اند، اما
مكاتب حقوق كه در صدد شناخت اساس الزام آور قاعده
حقوقى است، به دو قسم اصلى تقسيم مى شود: «مكتب حقوق
طبيعى» و «مكتب حقوق وضعى و اجتماعى». هريك از اين دو
بعد از وحدت نظر بر اين مسئله كه حقوق، ساخته انسان است،
در درون خود به مذاهب و گرايشهاى ديگرى تقسيم مى شود.
اما دانشمندان دين و شريعت، همگى بر اين مطلب كه قواعد
شريعت مبتنى بر پايه و اساس الهى و ربانى است و نيز حقوق و
قانون، امرى وضعى و از ساخته هاى انسان نيست، اتفاق نظر
دارند و اگر غير از اين باشد، حقوق، نفوذ عقلانى خود را از
دست مى دهد و انسان ديگر در برابر آن پاسخ گو نخواهد بود.
پس از اين اشاره، تفصيل بيشتر آن را در بحث «مصدر قاعده
شرعى و حقوقى» خواهيم آورد. 2. از ناحيه كيفر و جزا اين مطلب روشن است كه جزا در شريعت اسلامى دو صورت دارد: يكى «ثواب»؛ مانند پاداش قانونى و ديگر «عقاب»؛ مانند واكنش منفى در برابر مخالفت قانون. خداوند تعالى مى فرمايد:
نيز جزا در شريعت اسلامى گاه دنيوى است كه با قدرت
حاكم، يعنى دولت در كشور اجرا مى گردد و گاه اخروى
است كه در دنيا اعمال نمى گردد، اما جزا در قواعد حقوقى،
هميشه و در هر جا دنيوى و مادى است كه از سوى قدرت
حاكم تعيين و تنفيذ مى گردد. شريعت اسلامى تمامى انواع
جزاى مادى را نيز از قبيل: جنايى، مدنى، ادارى و يا سياسى، با
شيوه واصطلاحات خاص خودش بيان كرده است. جزاى اخروى و دنيوى در شريعت اسلامى اهل فن در مباحث حقوقى ممكن است در جزاى معنوى ترديد كنند و بگويند ما غير از آنچه از سوى قدرت حاكم ـ كه عهده دار احترام و اجراى قانون است ـ به عنوان جزا تعيين مى گردد، تصور ديگرى ازمعناى جزا نداريم. چنين تصورى از جزا و ترديد در جزاى معنوى موجب پيدايش اين برداشت مى شود كه قواعد شرعى عبادى در شمار قواعد اخلاقى كه تنها داراى الزام درونى است، قرار گيرد و قواعدشرعى ديگرى كه غير حكومتى است، اين قواعد عبادى و اخلاقى را تاييد و تصديق مى كند؛ در نتيجه، اين دسته ازقواعد شرعى به عنوان امور تاريخى و در حد يك اعتقاد شخصى و فردى تلقى شده، تنزل مى يابد. بحث از اين قواعد با اين فرض و برداشت، يا از شاخه هاى تاريخ حقوق و يا صرفا يك بحث نظرى دينى به حساب مى آيد و نه بيشتر از آن. به اين ترتيب، قواعد عبادى شرعى و قواعد اخلاقى از قاعده حقوقى جدا مى شود.
براى پاسخ به اين برداشت ناصواب، در اينجا به اثر و پيامد
جزاى اخروى و دنيوى در توجيه رفتار فردى و اجتماعى
انسان در شريعت اسلامى اشاره مى كنيم: الف) جزاى اخروى: اجراى مجازات اخروى را خداوند جل جلاله خود در روز قيامت به عهده دارد؛ چنان كه فرمود: «يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بينها و بينه امدابعيدا و يحذركم الله نفسه و الله رئوف بالعباد»((257)). نيز مى فرمايد: «فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب اليم»((258)).
در شريعت اسلامى اصل در جزا بر همين نوع جزاست؛ زيرا جزا
پس از آن محقق مى شود كه مدت امتحان و دوره اقامت آدمى
بر روى زمين به پايان برسد و پرونده اعمال او در اين دنيا در
هم پيچيده شود ودوره آن فرا رسد كه اين پرونده از سوى
پروردگار عالم ارزشيابى شود و بر اساس اين ارزيابى، خداوند
اعمال و رفتار مردم را محاسبه مى كند.
به همين دليل است كه آخرت «يوم الدين» ناميده شده است؛
يعنى روز حساب كه در آن روز، فرد محسن و نيك كردار به
پاداشى كه شايسته اوست مى رسد و فرد مست و تبهكار به
عقاب و كيفرى كه شايسته اوست، نائل مى گردد. اين نوع از
كيفر و مجازات بر اساس عدل پروردگار و از لوازم امر و نهى
است. ب) جزاى دنيوى: اين جزا دو قسم است: قسم اول: عقابى كه سنت تكوينى الهى بر آن جارى است: اين عقاب بر قانون كلى سبب و مسبب و ربط نتايج به مقدمات و زمينه ها استوار است و هنگامى كه افراد و جوامع از جاده حقيقت و شريعت الهى منحرف گردند، اين عقاب دامنگير آنها مى شود و با اشكال و شيوه هاى مختلف ظهور مى كند؛ گاه به شكل هلاكت و نابودى يك امت، گاه به شكل تفرقه و پراكندگى و مسلط شدن دشمن بر آنها يا به صورت نوعى خوارى و ذلت از راههاى فشار، خوف، فقر، ناامنى، كمى جمعيت، كمبود محصولات و گونه هاى ديگرى از عقاب و عذاب الهى، مردم را در بر مى گيرد. قرآن كريم در آيات بسيارى به اين نوع جزاى مبتنى بر سنت پايدار و هميشگى، اشاره كرده است: الف) انواع عذاب و كيفر مبتنى بر سنت الهى: براساس اين دسته از آيات قرآنى، سنت خداوند در باره منحرفان از شريعت او قابل تبديل و تغيير نيست. نابودى و هلاكت، آنها را فرا مى گيرد و اين از جمله عقابهاى خداوندى است كه سنت او بر آن جارى است؛ سنتى كه روى روابط سبب و مسبب و مقدمه و نتيجه استوار است و اين قانون، قابل تخلف و تعطيل بردار نيست، بلكه نتيجه ممكن است به خاطر وجود مانع، گاه به تاخير افتد. 2. عذاب هلاكت به دليل گسترش ظلم: اين دو آيه شريفه نيز بيانگر اين نوع عذاب است: «وتلك القرى اهلكناهم لما ظلموا وجعلنا لمهلكهم موعدا»((261))، «فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموا»((262)). پس در نتيجه شيوع و گسترش ظلم و ستم در جامعه، اين سنت الهى كه عذاب هلاكت در دنيا باشد، جارى مى گردد. 3. عذاب از هم گسستگى و از دست دادن نيرو: اين عذاب در نتيجه اختلاف، درگيرى، عصيان و سرپيچى از اوامر خدا و رسول او و عدم اعتصام و تمسك به شرع الهى ظاهر مى گردد، خداوند تعالى مى فرمايد: «و اطيعوا الله و رسوله و لاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم»((263)). در حديث شريف نيز آمده است: «و الجماعة رحمة و الفرقة عذاب». 4. عذاب فقر، ندارى و تنگدستى: زندگى همراه با فقر و تنگدستى و سختى به انواع مختلفى به عنوان عقاب الهى گاه مردم را فرا مى گيرد و به صورت مادى يا معنوى، در نتيجه انحراف افراد و جوامع، بدان گرفتار مى شوند. خداوند تعالى مى فرمايد: «و من اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيامة اعمى»((264)). 5. تبعيض در اجراى حدود و عدم رعايت مساوات در برابر قانون: در روايتى از پيامبر اكرم(ص) آمده است: «انما اهلك من كان قبلكم انهم كانوا اذا سرق فيهم الشريف تركوه و اذا سرق فيهم الضعيف اقاموا عليه الحد». ب) ويژگيهاى عذابى كه براساس سنت الهى جريان مى يابد: گرفتار شدن فرد صالح به اين نوع عقاب يا همانند مرضى است كه به فرد سالم نيز سرايت مى كند؛ مثل انتشار بيمارى وبا يا به خاطر كوتاهى كردن فرد صالح در جلوگيرى از عوامل و زمينه هاى عذاب است كه در اثر ترك امر به معروف و نهى از منكر به وجود مى آيد. 2. جدا بودن اين عقاب از عقاب اخروى: كسانى كه در دنيا گرفتار اين عذاب ا لهى مى گردند، كيفر اخروى آنها در جاى خود برقرار است و اجراى عقاب در دنيا عقاب اخروى آنها را بر نمى دارد. نزول عذاب برآنها در دنيا با آنكه در آخرت نيز عقاب مى شوند، به مقتضاى سنت طبيعى و تكوينى و همچنين به خاطر عبرت و پندگيرى است «لقد كان في قصصهم عبرة لاولى الالباب»((267)).
قسم دوم: مجازاتهاى منصوص در شريعت اسلامى: اين دسته
از مجازاتها كه اجراى آنها بر دولت اسلامى واجب است، بر چند
نوع است: الف) مجازاتهاى شرعى معين از نظر اندازه: اين مجازاتها عبارت است از: حدود و جرايمى كه موجب اجراى حد مى گردد و شامل شش مورد است: زنا، جرايم تابع زنا كه لواط[همجنس بازى مردان] وسحق [همجنس بازى زنان] باشد، قذف [نسبت عمل نامشروع زنا يا لواط به كسى در صورتى كه نتواند اثبات كند]، شرب خمر، دزدى، راهزنى. ب) تعزيرات: جرايمى كه موجب اجراى كيفر تعزير است: بغى، ارتداد، آميزش جنسى با حيوانات و ارتكاب محرمات ديگر((269)). ج) قصاص: شامل دو قسم است: قصاص نفس و قصاص اعضا. د) ديات: يعنى مجازاتهاى مالى كه در قتل عمد [در صورت رضايت اولياى دم به ديه] و در قطع عضو از روى خطا، تعيين مى گردد؛ چنان كه در كتابهاى فقهى به تفصيل بحث شده است.
اين عقوبتهاى دنيوى، مانع از اجراى عقوبت اخروى درباره
كسانى كه اين مجازاتها بر آنها اعمال گرديده است،
نمى گردد. البته درباره «حقوق الله»؛ مانند زنا و لواط، عقاب
اخروى از اين اشخاص، تنها با انجام توبه نصوح(توبه خالص)
برداشته مى شود، نه با اجراى مجازات دنيوى. در باره «حق
الناس» عقاب اخروى با استيفاء و پرداخت حقوق مردم يا عفو
آن از سوى صاحب حق و اجراى حد برداشته مى شود؛
ماننداموالى كه از راه سرقت، غصب شده است. نيز با اجراى
قصاص يا گرفتن حق يا عفو و توبه برداشته مى شود.
در عين حال در كتاب وسائل الشيعه((270))، رواياتى بر اين
مطلب دلالت دارد كه كسى مؤمنى را به خاطر دينش به قتل
رساند، توبه اش پذيرفته نيست، اما اگر به جهات ديگر از او
سلب حيات كند، نه به خاطر دينش، توبه اش پذيرفته مى شود.
يكى از آن روايات، چنين است: عن ابن بكير عن ابي عبدالله(ع) قال: سئل عن المؤمن يقتل المؤمن متعمدا هل له من توبة؟ قال: ان كان قتله لايمانه فلا توبة له و ان كان قتله لغضب او لسبب من امرالدنيا فان توبته ان يقاد منه، و ان لم يكن علم به انطلق الى اولياء المقتول، فاقر عندهم بقتل صاحبهم، فان عفوا عنه فلم يقتلوه اعطاهم الدية و اعتق نفسه و صام شهرين متتابعين و اطعم ستين مسكينا توبة الى الله عز وجل.((271))
آنچه گذشت، جزاى اخروى و دنيوى از ناحيه كيفر و عقاب
بود، اما جزايى كه در اثر موافقت و اطاعت از قاعده شرعى
مترتب مى گردد كه به آن «ثواب» مى گويند نيز داراى ابعاد و
جوانبى است كه بسياراهميت دارد. بحث درباره جزا از اين
ديدگاه را به كتابهايى كه در باره اين فن، نگارش يافته است،
ارجاع مى دهيم؛ مانند كتاب ثواب الاعمال و عقاب الاعمال
مرحوم شيخ صدوق و كتاب جزاء الاعمال في دارالدنيا بالثواب
و العقاب از سيد جزايرى كه تاكنون سيزده جلد آن به چاپ
رسيده است و در مخالفت قاعده حقوقى بحث كرده است، اما
در باره موافقت قاعده حقوقى كه زاويه ديگرى از جزاست،
چهارده جلدآن به نام آثار الاعمال في دارالدنيا به چاپ رسيده
است. همچنين كتاب جزاء المعاصي و اثر المعصية في حياة
الفرد و المجتمع از سيد هاشم رسولى محلاتى كه به زبان
فارسى با عنوان كيفر گناه و نقش آثار آن در زندگى فردى و
اجتماعى نگارش يافته است. 3. از ناحيه عموميت و تجريد قاعده شرعى همانند قواعد ديگر، كلى و مجرد است و از اين جهت، هيچ اختلافى با اين قواعد ندارد و دليل آن هم قاعده اشتراك در تكليف است؛ به اين معنى كه هرگاه حكمى درباره يكى از مكلفان و يادسته اى از آنها ثابت شود و دليلى كه اين حكم را به شخص يا گروه و صنف خاص و يا زمان خاص مقيد و محدود كند، وجود نداشته باشد از نظر زمانى، مانند زمان حضور امام(ع) چنين حكمى بين همه مكلفان تا روز قيامت مشترك است؛ خواه مرد باشند يا زن و خواه اين حكم با دليل لفظى ثابت شده باشد و يا با دليل لبى و عقلى؛ مانند اجماع و غير آن.((272))
دليل قاعده اشتراك در تكليف عبارت است از اجماع قطعى و
مسلم، ارتكاز متشرعه و رواياتى كه در اين زمينه وارد شده
است. يكى از اين روايات در كتاب وسائل الشيعه و در باب
جهاد آمده است كه قسمتى از آن حديث چنين است:
يكى از اين روايات، حديث مشهور نبوى است: «حكمي على
الواحد حكمي على الجماعة»((274)) و نيز اين حديث مشهور
آن حضرت(ص) است: «حلال محمد(ص) حلال الى يوم
القيامة و حرام محمدحرام الى يوم القيامة». ((275)) يكى ديگر
اين گفته آن حضرت است: «فليبلغ الشاهد الغائب»((276)). و
بالاخره اين سخن حضرت رسول(ص) كه فرمود: «اوصي
الشاهد من امتي و الغائب منهم و من في اصلاب الرجال و
ارحام النساء الى يوم القيامة ان يصلوا الرحم».
قاعده ديگرى نيز به نام قاعده اشتراك كفار با مؤمنان در
تكليف وجود دارد كه در فقه از اين قاعده بحث مى شود. بر
اساس اين قاعده، كفار همان گونه كه در اصول مكلفند در
فروع نيز مكلفند((277)) و آنچه مادر اينجا بر آن تاكيد
مى ورزيم، اين است كه عموميت قاعده با وجود قواعد ديگر كه
به گروه و طبقه خاصى با توجه به صفت يا صفات خاصى
اختصاص دارد و به ذات اشخاص كارى ندارد، منافات ندارد؛
اگرچه اين گروه يا طبقه كه در قاعده شرعى پيش بينى شده
است، با همان صفت در يك نفر مصداق يابد. بر همين اساس،
حج بر كسى واجب است كه مستطيع باشد و زكات و خمس بر
كسى واجب است كه مالش به حد نصاب رسيده باشد و جهاد بر
كسى واجب است كه قدرت بر انجام آن را داشته باشد. احكام
ويژه اى نيز داريم كه به زن يا مرد، مسافر، حاضر يا ولى و...
اختصاص دارد. تطبيق قاعده حقوقى، شرعى و اخلاقى 1. قاعده حقوقى و اخلاقى حقوق و اخلاق در جهات گوناگون از هم فاصله مى گيرد و هر كدام ويژگيها و خصوصيات خود را دارد كه به مهمترين نقاط افتراق و اشتراك اين دو اشاره مى كنيم: الف) نقاط افتراق بين اخلاق و حقوق 1. قاعده حقوقى، رفتار خارجى انسان را تنظيم مى كند و در وجدان و انگيزه هاى درونى مداخله ندارد؛ مثلا رعايت قوانين راهنمايى و رانندگى، رفتارى قاعده مند از نظر حقوقى است؛ اگرچه اين رفتار به دليل ترس از جريمه پليس راهنمايى باشد؛ در حالى كه اين رفتار در صورتى يك رفتار اخلاقى به حساب مى آيد كه راننده به دليل و انگيزه وجدانى احترام به ديگران و از روى اعتقاد به نظام، در هنگام چراغ قرمزتوقف كند.
2. قاعده حقوقى، كيفر اجبارى را بر كسى كه مخالفت ظاهر را
انجام داده و قانون شكنى كرده است، بار مى كند و كارى به
باطن و نيت افراد ندارد؛ در حالى كه قاعده اخلاقى؛ ناظر به
انگيزه فعل است؛ يعنى انگيزه و غايت يك عمل را بررسى
مى كند و از خلال اين انگيزه هاى درونى و غايات كار، حكم
مى كند؛ مثلا كار داوطلبانه گاه با مبادى و اصول اخلاقى
هماهنگ است، در صورتى كه هدف از آن كار، اعانه برخير باشد
و گاه با اصول اخلاقى ناسازگار است، در صورتى كه هدف از
آن، مباهات و فخر فروشى و يا مصالح ديگر باشد.
3. هدف از قاعده حقوقى، تحقق امنيت، نظم، عدالت،
بهداشت و رفاه اجتماعى است؛ با توجه به اختلاف مكتبها و
نگرشهايى كه در بحث اهداف حقوق مطرح است، اما هدف از
قاعده اخلاقى، تحقق سعادت و كمال انسان است؛ با توجه به
اختلاف مكتبها و نگرشهاى اخلاقى.
4. قلمرو قاعده اخلاقى، گسترده تر از قاعده حقوقى است؛
قاعده اخلاقى به صورت يكسان روابط فردى و اجتماعى را
شامل مى شود، اما قاعده حقوقى، ويژه تنظيم رفتار اجتماعى
است؛ بنابراين، تقسيم اخلاق به اخلاق فردى و اجتماعى
درست است، اما در حقوق اين تقسيم بندى صحيح نيست.
5. قاعده حقوقى و اخلاقى، هر دو همراه با جزايى است كه
ضمانت اجراى آنهاست، اما فرق هردو در نيروى الزام است؛
يعنى در قاعده حقوقى، نيروى خارجى(مانند دولت) و در
قاعده اخلاقى، نيروى داخلى (مانند ضمير، وجدان و اعتقاد
اجراى آن را به عهده دارد. ب) نقاط اشتراك قاعده حقوقى و اخلاقى قاعده حقوقى، اگرچه از قاعده اخلاقى از نظر ذات و ماهيت، فاصله مى گيرد، ولى در موارد زيادى مى بينيم كه حقوق وضعى معاصر از قواعد اخلاقى در وضع قانون مدد مى گيرد و سعى دارد تا قاعده حقوقى باقاعده اخلاقى هماهنگ باشد، اما استفاده حقوق از اخلاق، هميشه بر اين مبنا نيست كه به دليل رغبت و فروتنى در برابر انگيزه هاى اخلاقى باشد، بلكه با توجه به انگيزه ها و مقتضيات ديگرى غير از طبيعت اخلاق، از آن در وضع قوانين سود مى برد، تا ضررها، مخاطرات و اضطرابهاى اجتماعى را جبران و اصلاح كند. در اين حالت، توافق ميان اخلاق و حقوق، يك توافق قهرى و تصادفى و منحصر در اهداف معين است كه با اهداف حقوق سازگار است((279))؛ مثلا «هابز» معتقد است كه حقوق، واقعيتى متمايز از جزا و جدا از هر مفهوم اخلاقى است، و بر اساس همين ديدگاه چنين نيست كه چون زنا مخالف قاعده اخلاقى است، خطا و جرم شمرده مى شود، بلكه از آن جهت خطاست كه قانون و حقوق براى آن شرايطى را وضع كرده است.((280)) به همين دليل است كه مى بينيم حقوق وضعى «آداب عامه» را تشريع مى كند و اجازه نمى دهد كسى از آن تعدى كند. البته بسيارى از قواعد اخلاقى، جامه حقوق به تن كرده اند؛ از جمله: قاعده وجوب وفاى به عقد و وجوب رد امانت، عدم جواز وارد كردن ضرر به ديگران و همچنين قواعدى كه تعدى به نفس يا آبرو و حيثيت ديگران را تحريم مى كند يا تحريم ثروت اندوزى از راه غير مشروع و نيز تحريم رشوه وكلاهبردارى و صدور چك بلامحل.((281))
اين قواعد در قوانين جمهورى اسلامى نيز راه يافته است؛ از
جمله:
1. ماده 6 از قانون آيين دادرسى مدنى: «عقود و قراردادهايى
كه مخل نظام عمومى يا برخلاف اخلاق حسنه است، در
دادگاه قابل ترتيب اثر نيست». 2. ماده 975 از قانون مدنى: «محكمه نمى تواند قوانين خارجى و يا قراردادهاى خصوصى را كه بر خلاف اخلاق حسنه بوده به موقع اجرا گذارد، اگرچه قوانين مزبور اصولا مجاز باشد».((282))
جا دارد تاكيد شود كه نگاه قانون جمهورى اسلامى به اخلاق با
نگاه حقوق وضعى معاصر متفاوت است. قانون در جمهورى
اسلامى ايران از قواعد شرعى سرچشمه مى گيرد و با اشاره به
اين حقيقت است كه در قانون اساسى اين دولت مبارك،
نصوصى به اين ترتيب آمده است:
1. در مقدمه قانون اساسى آمده است:
2. بند ششم از اصل دوم قانون اساسى: «كرامت و ارزش والاى
انسان و آزادى توام با مسئوليت او در برابر خدا».
3. بند اول از اصل سوم: «ايجاد محيط مساعد براى رشد فضائل
اخلاقى براساس ايمان و تقوا و مبارزه با كليه مظاهر فساد و
تباهى».
4. در قسمتى از اصل دهم آمده است: «... استوارى روابط
خانوادگى بر پايه حقوق واخلاق اسلامى مى باشد».
5. در اصل چهاردهم نيز آمده است: 2. قاعده اخلاقى و شرعى قاعده شرعى داراى دو جهت است: جهت نخست اينكه ذاتا مسئله حقوقى است و با توجه به اين لحاظ، قاعده حقوقى است و قطعا متفاوت از قاعده اخلاقى است، اما در صبغه دوم، خود از نوع قاعده اخلاقى است؛ زيرا شريعت، اخلاق و عقيده، عناصر سه گانه اى است براى يك كل و يك مجموعه كه عبارت باشد از دين كامل و فراگير و نظام يگانه اى كه عهده دار اداره حيات انسانى است و به اين جهت فاصله وتفكيك ميان اين دو قاعده ممكن نيست. الف) جهت حقوقى قاعده شرعى اگرچه قاعده شرعى از لحاظ حقوقى با قاعده اخلاقى تفاوت دارد، اما اين دو قاعده به دليل وجوه اختلافى كه با هم دارند، از لحاظ نقاط افتراق با قاعده حقوقى يكسان نيست [يعنى نقاط افتراق قاعده حقوقى واخلاقى، عين نقاط اختلاف قاعده حقوقى و شرعى نيست]. وجوه اختلاف قاعده اخلاقى و حقوقى ضمن بررسى تطبيقى اين دو قاعده گذشت و در اينجا به جهت و صبغه حقوقى قاعده شرعى مى پردازيم: أولا، اقسامى از قاعده شرعى مانند احكام وضعى و توصليات از احكام تكليفى به تنظيم رفتار خارجى انسان مى پردازد؛ بدون اينكه هدف آن نفوذ در اعماق وجود انسان باشد، اما گونه ديگر از قواعد شرعى به قلب و روح انسان راه مى يابد كه اين دسته عبارت است از احكام عبادى كه قصد قربت در آنها شرط شده است و نيت در احكام عبادى از اركان است كه عمل بدون آن، مانند جسم بدون روح است؛ مثلارعايت قوانين ترافيك از نمونه هاى احكام وضعى است؛ زيرا رفتار راننده اى كه در برابر چراغ قرمز توقف مى كند، به هر انگيزه و دليلى كه باشد، مطابق قانون است. در اين مثال، قانون و شريعت تطابق دارد وكيفر اجبارى بر كسى كه با ظاهر مخالفت كند، تطبيق مى گردد، اما در موارد واجبات مالى، مانند خمس و زكات يا واجبات نظامى، مانند جهاد و مرزبانى يا واجبات اجتماعى، مانند حج و نماز جمعه، قصد قربت شرط است و فرمانبردارى و پيروى ظاهرى از قانون، وصف عمل قانونى و مطابق قانون را ندارد ؛ مگر اينكه با طهارت روحى همراه باشد. بنابراين چنين اعمالى از شخص كافر يا مسلمان ريا كار پذيرفته نيست و اگر كيفر فردى از ناحيه حكومت متوجه او نگردد، روز قيامت در عرصه حساب از اجراى كيفر در باره او چشم پوشى نمى شود. ثانيا، قاعده شرعى داراى اهداف سه گانه «قريب»، «متوسط» و «نهايى» است. اهداف قريب آن عبارت است از تحقق صلح، آرامش و اطمينان و ديگر آثار اجتماعى و فردى كه هر قاعده شرعى در حد خوددارد و هدف متوسط عبارت است از تحقق عدالت، مصلحت و امنيت، اما هدف نهايى و برترآن، قرب الهى و رسيدن به كمال شايسته انسان است تا خليفه خدا در روى زمين گردد. از اينجاست كه قاعده شرعى به امر هدايت و سعادت انسان و رسيدن او به ثبات و راحتى روانى و روحى اهتمام مى ورزد و به همين جهت است كه قاعده شرعى رويكرد اخلاقى مى يابد و خود را با اهداف قاعده اخلاقى، منسجم ومرتبط مى سازد. ثالثا، تحت پوشش قراردادن قاعده شرعى و روابط فردى و اجتماعى انسان و حتى روابط او با پروردگارش، به حقوقى بودن آن قاعده ضررى نمى رساند؛ زيرا اين امر از جهات مثبت و از مزاياى قاعده شرعى است و با اخلاق در پوشش دادنش به عرصه حيات فردى آدمى پيوند زده مى شود و در شرايطى از آن فاصله مى گيرد؛ مثلا حضور قلب در حال نماز، يك شان اخلاقى است، اما اخلاص در نيت هم شان حقوقى و هم شان اخلاقى است و با توجه به اين جهت است كه فقها بين شروط صحت و شروط قبول در عبادت فرق قائل شده اند؛ يعنى قبول اعمال، متوقف بر تقواست و اين يك مفهوم اخلاقى است، نه حقوقى، اما صحت عمل عبادى متوقف بر پيروى از ضوابط مقرر در فقه است؛ به گونه اى كه نيازى به اعاده و قضا نداشته باشد و صحت، يك مفهوم حقوقى است، نه اخلاقى. رابعا، نيروى الزام آور در قاعده شرعى عبارت است از سلطه خارجى، نه داخلى؛ امرى كه اطلاق و كاربرد نام قاعده شرعى و حقوقى را برآن توجيه و تجويز مى كند تا از قاعده اخلاقى متمايز گردد. سلطه خارجى، هميشه در دولت منحصر است، ولى عرف، اجتماع، شرايط اجتماعى و حيا از جامعه نيز نيروى الزام آور خارجى است و الزام، منحصر در همين عوامل است و همين عناصر بيرونى نيروى اساسى است كه قدرتها و سلطه هاى ديگر از آنها سرچشمه مى گيرد. اين نيروى الزام آور در انديشه و باور موحدان، قدرت خداوند تعالى است: «والله جنود السماوات والارض» و «ان القوة الله جميعا».
بنابراين خداوند، آفريننده ما، و مراقب ما، ناظر بر رفتار ما و
كنترل كننده حيات ماست و ما را مامور ساخته تا شريعت او را
اجرا كنيم. خداى سبحان سرنوشت مخالفان احكام خود را بيان
فرموده كه گرفتارهلاكت، خوارى و كيفر شديد در دنيا و
آخرت خواهند شد. نيز كيفر مجرمان و تبهكاران را در شرع
اسلامى طورى ترسيم كرده است كه به بهترين وجه، احترام و
ضمانت اجراى قاعده حقوقى را به عهده مى گيرد. اين موضوع
در شريعت، مباحث كلامى و تفسيرى آمده است و پيش از اين
در بحث تقارن بين قاعده حقوقى و شرعى از زاويه كيفر
قانونى به اين موضوع پرداختيم. ب) جهت اخلاقى قاعده شرعى اخلاق در شريعت مانند جريان خون در رگها و روح در پيكر آدمى است. اخلاق در همه جهات و زواياى قاعده شرعى، اعم از غايت، وسيله، شكل، موضوع، ظاهر و باطن حضور دارد و از هر سو همه سطوح قاعده شرعى را احاطه كرده و به همين دليل است كه هيچ حكم شرعى را نمى يابيم، مگر اينكه مسئله اخلاقى يا در مقدمات و مبادى يا در هدف و نتيجه يا در اجزا و اركان، آن را احاطه كرده است.
براى تبيين اين امر، نكات زير را ياد آور مى شويم: نكته اول: عمل به قاعده شرعى، از نوع وضعى، تكليفى، ترك و يا فعل، بنفسه مرتبه اى از مراتب كمال نفسانى به حساب مى آيد و بر اين اساس مسئله شرعى با مسئله اخلاقى از لحاظ هدف واحد پيوند زده مى شود. يكى از بزرگان فقهاى معاصر در كتاب فقهى خود در اين باره مى گويد: «نخستين مرتبه جهاد با نفس كه خداوند از همه بندگان خود خواسته است، همانا انجام واجبات و ترك محرمات است»((284)). و سپس براى اثبات اين مطلب، به مجموعه اى از روايات استدلال مى كند؛ از جمله:
1. مرحوم صدوق روايتى را با اسناد خود از امام صادق(ع) نقل
مى كند و آن حضرت نيز از پدران خود(ع) نقل مى كند كه
حضرت پيامبر(ص) در يكى از وصاياى خود به حضرت على(ع)
فرمود:
شاهد در استدلال به اين حديث، عمل به فريضه و ترك حرام
است كه پرهيزكارى معرفى شده است و اين پايين ترين مرتبه و
كمترين حدى است كه در مسئله كمال نفسى به آن اكتفا
مى شود؛ مرتبه اى كه آدمى را از دوزخ نجات داده، وارد بهشت
مى كند.
2. ابوبصير از امام جعفر صادق(ع) روايت كرده است: 4. در روايتى ديگر از حلبى از امام صادق(ع) آمده است: «قال: قال الله تعالى: ما تحبب الي عبدي باحب مما افترضت عليه».((288)) اين حديث در برخى نقلها چنين آمده است: «ما تقرب الي عبدي بشىءاحب الي مما افترضت عليه».((289)) 5. در روايتى ديگر نيز از ابوحمزه ثمالى از امام على بن الحسين(ع) چنين نقل شده است: «من عمل بما افترض الله عليه فهو من خير الناس».((290))
6. در بحارالانوار از امام حسن(ع) نقل شده است:
بنابراين روايات، كسى كه مطابق قواعد مقرر در فقه و شريعت
به واجبات عمل كرده، و محرمات را ترك كند، به دليل اثر
معنوى بزرگى كه اين كار بر قلب و كمال نفسانى او به جا
مى گذارد، متصف به صفات اخلاقى زير خواهد بود: بهترين
مردم، با تقواترين مردم، عابدترين مردم، دوست و محبوب
خدا، مقرب در پيشگاه خداوند، با ورع ترين مردم، در سايه
رحمت خداوند، پاك و پاكيزه، و در نتيجه بهره مند ازبهشت و
نجات يافته از دوزخ. چه اينكه هيچ خير و راحتى كه دوزخ را
در پى داشته باشد، خير نيست و هيچ شرى كه بهشت را در پى
داشته باشد، شر نيست. اينها برخى از جوانب آثار عمل به واجبات و ترك محرمات است و بيان همه اين آثار در اين نوشتار ممكن نيست، اما اگر كسى علاوه بر انجام اين دو مهم، موفق به انجام مستحبات و ترك مكروهات نيز گردد، برعظمت او افزوده گرديده، به قله كمال، صعود مى كند و همچنين اگر كسى بتواند برخى از مباحاتى را كه تركش اولى و شايسته است، ترك كند، صعود معنوى بيشترى خواهد داشت، همه اينها امور فقهى است كه عظمت روحى را به دنبال دارد و فقهاى ما در كتابهاى فقهى از آنها بحث كرده اند.((292)) نكته دوم: جا دارد علاوه بر آنچه در نكته اول بيان شد، به احكام شرعى ديگرى اشاره كنيم كه داراى طبيعت اخلاقى است، تا حدود رابطه فقه و اخلاق، بيشتر روشن و شناخته شود. در اينجا فهرستى ازواجبات و احكام شرعى ارائه مى گردد كه همه در يك واجب خلاصه شده، به يك اصل مهم برمى گردد و از زير مجموعه هاى آن است و آن، وجوب تهذيب نفس و طهارت روح است: وجوب پرهيز ازمحرمات و گناهان، وجوب انجام فرائض و واجبات، وجوب تقواى الهى، وجوب ورع در پرهيزكارى، وجوب پيروى خدا و پايدارى در برابر ترك معصيت خدا و صبر در برابر اطاعت از خداوند، وجوب خوف از خدا، وجوب توكل به خداوند و تفويض امر به او، عدم جواز اميدوارى و آرزو نسبت به غير خداوند، وجوب گمان نيك به خداوند و حرمت بدگمانى نسبت به او، وجوب يقين به اينكه رزق و عمر و نفع وضرر به دست خداوند است، وجوب جمع بين خوف و رجاء، وجوب عدالت، عدم جواز عمل بر خلاف عدالت براى كسى كه موصوف به عدالت است، وجوب عاقبت انديشى پيش از انجام كارى، وجوب انصاف درباره ديگران اگرچه به ضرر شخص باشد، بر مؤمن واجب است كه هرچه را براى خود مى خواهد، براى ديگران نيز بخواهد و هر چه را براى خود نمى خواهد، براى ديگرى نيز نخواهد، وجوب تقدم رضايت خداوند بر هواى نفس و حرمت عكس آن، حرمت كفران نعمت خداوند، حرمت رياست طلبى با عدم اطمينان به رعايت و اجراى عدالت، حرمت بد خلقى، وجوب اجتناب از گناهان كبيره كه گناهان كبيره عبارت است از شرك به خدا، قتل، عاق والدين، ربا، تعرب بعد الهجرة [يعنى رجوع به باديه و صحرا و اقامت در آنجا بعد از هجرت از آنجا به شهر((293))]، قذف، خوردن مال يتيم، فرار ازجهاد، نااميدى از رحمت خدا، احساس آرامش از مكر خدا، جادوگرى، سوگند دروغ، غش در معامله، نپرداختن زكات، شهادت دروغ، كتمان شهادت، نوشيدن شراب، ترك نماز، ترك يكى از واجبات، عهدشكنى، قطع صله رحم، دزدى، نفرين كردن پدر، زدن فرزند، خوردن مال حرام، قمار، كم فروشى، لواط، قنوط از رحمت خدا [قنوط اخص و اشد از ياس است]، كمك به ستمگران و اتكا به آنها، حبس حقوق مردم، دروغ گفتن، تكبر ورزيدن، اسراف، تبذير، خيانت، سبك شمردن حج، جنگ با اولياى خداوند، پرداختن به لهويات، اصرار بر گناهان، ترك كمك به مظلوم. آنچه ذكر شد، برخى از ابواب مربوط به تهذيب نفس، اعم از واجبات و محرمات بود كه در وسائل الشيعه به صورت باب بندى شده و مرتب آمده است.((294)) اگر بخواهيم همه ابواب ((295)) را به تفصيل ذكر كنيم، سخن به درازا مى كشد. همچنين عين همين مسائل در جوامع روايى و فقهى((296)) و برخى رساله هاى عمليه جديد بيان شده است.((297))
يكى از فلاسفه و فقهاى معاصر، در كتاب فلسفه دين از عنوان
«فقه اخلاقى» در ارتباط با قلمرو مسائل فقهى ياد كرده است. اين عنوان در شمار تقسيمات ديگر فقه است؛ مانند فقه العرفان و فقه العبادة((298)) و در مقام تعريف فقه به مفهوم واقعى و گسترده آن آمده است: فقه عبارت است از علم به همه احكام، آنچه يك مكلف در دو حوزه مادى و معنوى انجام مى دهد و يا ترك مى كند؛ احكامى كه با ادله چهار گانه كتاب، سنت، اجماع و عقل كه مصالح و مفاسد حيات معقول انسان را بيان مى كند و سعادت دنيا و آخرت انسان، وابسته به آن است، به خداوند نسبت داده مى شود((299)) و سپس مى افزايد: مولوى در دفتر اول مثنوى از اين فقه با اين قلمرو گسترده به «فقه اكبر» تعبير كرده است.((300))
براى صحت و درستى عنوان «فقه اخلاق» در كنار ساير تقسيم
بنديهاى فقهى، علامه جعفرى به اين حديث نبوى(ص)
استدلال مى كند: «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق»؛ بنابراين،
اخلاق، يكى از ابعاد پويا دررسالت انبيا را تشكيل مى دهد و در
نتيجه، وارد حوزه فقه به مفهوم عام خود مى گردد((301)). |