|
الثالث: الاستصحاب و مرجعه الى اصالة عدم ارتفاع اثر العقد
بمجرد فسخ احدهما... و من هنا ظهر: ان ثبوت خيار المجلس في اول ازمنة انعقاد
البيع لاينافي كونه في حدذاته مبنيا على اللزوم، لان الخيار
حق خارجي قابل للانفكاك... و مما ذكرنا ظهر وجه النظر في
كلام صاحب الوافية حيث انكرهذا الاصل لاجل
((140))
خيار المجلس...
لاخلاف بين الامامية في ثبوت هذا الخيار، و النصوص به
مستفيضة، و الموثق الحاكي لقول علي عليه السلام: «اذا صفق
الرجل على البيع فقد وجب»، مطروح اومؤول.((141)) در حاشيه خيارات لمعه از شيخ على رحمه الله نيز آمده است: و هذا الاصل اما بمعنى: و أورد هنا سؤال و هو ان البيع لاينفك عن خيار المجلس،
فيكون الاصل في البيع ثبوت الخيار لا اللزوم. قال صاحب
الوافية: «ان قولهم: الاصل في البيع اللزوم، ليس له وجه، لان
خيار المجلس مما يعم اقسام البيع»... و اجيب: بان طرو الجواز عليه في بعض الاحيان لاينافي كون
مشروعيته على اللزوم،فالافتراق في الحقيقة رافع للمانع
لاجزء من المقتضي و المقتضى...((142)). فهذا الخيار ثابت بالاجماع محصلا و منقولا نقلا مستفيضا، و
بالنصوص و هي في ذلك مستفيضة... فما رواه غياث بن ابراهيم
عن علي عليه السلام: «اذا صفق الرجل على البيع فقد وجب..»... اما مؤولة او مطرحة....((1438)) در برخى مواضع هم شيخ بدون تصريح به نام شيخ على
رحمه الله سخن او را نقل و رد مى كند كه اتفاقا در مورد ذيل،
حق با شيخ على است و رد شيخ ناصواب است. شيخ على در خيار رؤيت گويد: شيخ در پاسخ اين سخن گويد:
و من هنا يظهر ان دفع ما ذكر في وجه البطلان... بانه «اشتباه
ناشئ عن عدم الفرق بين الوصف المعين للكليات و الوصف [كذا،
و الصواب: «وصف»] المعين في [كذا، والصواب: «من»]
الشخصيات و بين الوصف الذاتي و العرضي و ان اقصى ما
هناك كونه من باب تعارض الاشارة و الوصف، و الاشارة اقوى»
مجازفة لامحصل لها.((145)) بارى، چنان كه گذشت، در اينجا حق با شيخ على رحمه الله
است و رد شيخ رحمه الله وارد نيست، همچنان كه برخى از
محققان، از جمله محقق اصفهانى رحمه الله فرموده اند: ... مع ان ما افاده واف بدفع الوجه المزبور، و ليس في بابه [كذا،
ظ: كلامه] مجازفة...فليس حق التعبير ما افاد من ان ما ذكره
رحمه الله في دفع الوجه المتقدم مجازفة... وهذا عين ما ذكره
المصنف في جواب الاردبيلي قدس سره، فكيف يكون مجازفة
بلامحصل؟....((146)) همچنين حضرت امام خمينى رحمه الله سخن شيخ على را در
پاسخ اشكال، پسنديده و با توضيح نقل كرده و اشاره اى به رد
شيخ بر آن نداشته اند: والجواب عنه هو الذى اشار اليه بعض المحققين (قده)... وهو
انه ناشئ من عدم التفرقة بين وصف المعين والوصف المعين
اي بين التوصيف في المبيع الشخصي الخارجي وبين توصيف
العنوان الكلي و تقييده و كذا من عدم الفرق بين
الاوصاف الذاتية و العرضية. و محصله....((147)) نكته ديگر اينكه سخن منقول در مكاسب، عين سخن شيخ
على، بدون هيچ تفاوتى است، ولى برخى محشين مكاسب
پنداشته اند سخن مذكور از صاحب جواهر است، در حالى كه
بيان جواهر با سخن منقول در مكاسب تفاوت دارد،
سخن جواهر چنين است: وعن الاردبيلي التامل فيه، و ان كان هو ضعيفا ايضا كالاول،
ضرورة ابتنائه على عدم الفرق بين وصف المعين و الوصف
المعين و بين الذاتي و العرضي.((148)) محقق اصفهانى، سخن مزبور را به صاحب جواهر نسبت داده،
ولى متذكر شده كه نقل شيخ با آنچه درجواهر است، سازگار
نيست: ثم ان الموجود في الجواهر... ما لفظه... و هو مغاير للعبارة
المنقولة في الكتاب كماوكيفا، و لم اظفر بما ذكره في سائر
المباحث المناسبة للمقام.((149)) حضرت امام خمينى نيز با احتمال، آن را به صاحب جواهر
نسبت داده و گفته اند: «ولعله صاحب الجواهر»((150))،
درحالى كه چنان كه گذشت قطعا منظور شيخ انصارى،
صاحب جواهر نيست، بلكه شيخ على است. البته ناگفته نماند كه مرحوم شيخ عبدالله
مامقانى((151)) وشهيدى((152)) در حواشى خود بر مكاسب
تصريح كرده اند كه سخن منقول در مكاسب از شيخ على
كاشف الغطاء است. نكته 33: شيخ على كاشف الغطاء قدس سره بيشتر به تدريس
مى پرداخته و چندان دنبال تاليف و تصنيف نبوده است. وقتى
علت آن را از وى پرسيدند، در پاسخ فرمود: «اباني جيده و ابيت
رديئه، تاليف خوب از من ابا دارد و من نيز ازتاليف پست ابا
دارم».((153)) نكته 34: انوار الفقاهة از شيخ حسن كاشف الغطاء (م 1262)،
برادر شيخ على كاشف الغطاء، يك دوره فقه به استثناى ابواب
صيد و ذباحه، سبق و رمايه و حدود بسيار عميق و محققانه
است، ولى هنوز چاپ نشده است. برخى از فقهاى مدقق
معاصر،آن را بر جواهر ترجيح مى دهند. ايشان در باره ولايت
فقيه در كتاب القضاء انوارالفقاهه مى گويد: نكته 35: پس از وفات شيخ موسى كاشف الغطاء (م 1243)
علماى نجف براى تعيين مرجع تقليد پس از ايشان كه بين
شيخ على كاشف الغطاء و صاحب جواهررحمهم الله مردد بود،
جلسه اى تشكيل دادند. پس از جلسه، صاحب جواهر كه نتيجه
آن را حدس مى زد، به يكى از حاضران جلسه برخورد كرد و از
او به طنز وطعن پرسيد: «ما فعل سقيفتكم؟» و او فورى پاسخ
داد: «نصبوا عليا»، يعنى شيخ على كاشف الغطاء((154))را
براى مرجعيت انتخاب كردند. بدين ترتيب، در زمان حيات شيخ
على، نوبت به صاحب جواهر نرسيد. پس از وفات وى
(سال 1253/1254ق. ) مرجعيت به صاحب جواهر (م 1266)
رسيد.
فقه حاضر و امام غايب
مسعود امامي
چكيده
مقاله حاضر در دو بخش و يك خاتمه سامان يافته است. در
بخش نخست به دفاع از برخى زير ساختهاى منطقى و علمى
استمرار حيات فقه تا عصر حاضر در مقابل نظريه هاى رقيب
پرداخته شده است. در بخش ديگر كه حاوى پيام اصلى
مقاله است، به كاستيها و كمبودهاى فقه در عصر غيبت (كه
ناشى از حرمان و دورى ازحجت و ذخيره الهى(ع) است) توجه
شده است و در خاتمه به جمع بندى دو بخش مقاله اهتمام
شده كه نتيجه آن، نظريه اى معتدل و به دور از افراط و تفريط
در دفاع ازفقه است. پيشگفتار انديشه بشرى هنگامى به تابناكى و بلوغ خويش خواهد رسيد
كه از درك هوشمندانه دنياى پيرامون خود و دگرگونيها و
تحولات آن دور نماند، و با آگاهى كامل و همه جانبه از جهان
كنونى، راه خويش را به سوى آينده اى بهتر برگزيند. يافتن
نقطه آغازين حركت خود و جامعه به سوى افقهاى بلند تكامل
تنها با شناخت عميق وجامع هندسه كلى جهان انسانى در
دنياى امروز ميسر است. آنان كه بدون شناسايى موقعيت خود
راه به سوى آينده مى جويند چون مهندسانى مى مانند كه
خطوط نقشه خويش را از نقطى موهوم آغاز مى كنند، و جز
انجامى موهوم نصيب نخواهند برد.از اين رو به فرموده امام
صادق(ع) آگاهان به عصر و زمان خويش هيچ گاه
شكارفتنه ها و نادانيهاى ناخواسته نخواهند شد.((155)) تربيت يافتگان مكتب انبياى الهى كه از آبشخور وحى
چشيده اند، نيك مى دانند كه حيات طيبه دنيا و آخرت در
گرو پيروى بى چون و چرا از پيام رسانان وحى است. درعصر
خاتميت اين ريسمان درازناى ربوبى در وجود آخرين سفير
خاندان برگزيده حق ظهور مى يابد. ره جويان حقيقت از
دورترين اعصار تاريخ تا هنگامه غيبت خاتم اوصيا(ص)،
رستگارى را در اعتصام به حبل الله(كه حجت الهى مى باشد)
يافته وپيموده اند. از آن هنگام كه او در پرده پنهان خويش فرو
رفت و ما در وادى تيه گمگشته و سرگردان رها شديم، چهره
ريسمان حقيقت از ديدگان بى نور مردمان ناپيدا شد و نواى
دلخوش او از گوشها ناشنوده گرديد. اين محروميت بى
مانند درتاريخ بشريت، بزرگ ترين دگرگونى و زلزله تاريخ
است كه پس لرزه هاى آن تا كنون ادامه يافته است و تا هنگامه
ظهور، بشر را از آن خلاصى نمى باشد. تمامى ابعادفردى و
جمعى انسان از تاثير شگرف اين حادثه بى مانند، مصون نمانده
و نخواهد تاريخ ديندارى از ياد نخواهد برد كه قوم برگزيده بنى اسرائيل
چگونه غيبت چند به راستى چگونه مى توان بدون دركى عميق از واقعه عدم
حضور رهبرى معصوم وبركنار از هر گونه جهالت و لغزش در
ميان آدميان، راه به سوى سعادت دينى و دنيوى جست؟! فهم
همه سويه از عصر غيبت و شناخت جامع، از وظيفه دينداران
در اين دوران، نخستين گام براى فهم واقعيتها در حوزه دين
و ديندارى است فصل اول: دانش فقه، آينه شريعت حضور سفيران الهى ميان مردمان، راهيابى به حقيقت را كه
زندگانى تحت لواى ربوبيت تشريعى پروردگار مى باشد،
آسان و هموار مى نمود. پرسشها در محضر آنان پاسخ
مى گرفت، و اختلاف و نزاع فهمها و ديدگاه ها در محكمه
ايشان حل و فصل مى يافت. امروز در عصر غيبت آن بازمانده
الهى تنها راه نجات را در كاوش و اجتهادخردمندانه در ميراث
گران سنگ آيين خاتم بايد يافت قرآن كريم و سنت برجاى مانده از آخرين پيام آور الهى و
جانشينان وى تنها چراغ فروزان پيش روى آدميان است كه راه
را مى نماياند و جلوه گاه ربوبيت پروردگارمى باشد. پدر و
پيشواى امت آنگاه كه رحل سفر آخرت را برگزيد، دو ميراث
گران مايه خود را تنها ريسمان هدايت الهى معرفى نمود كه
فقط با چنگ زدن به آن دو ازگمراهيها نجات و خلاصى
مى توان يافت.((156)) براى مؤمنان پاك نهاد و موحدان روشن ضمير، افسونگرى
سوداگران انانيت ومدعيان عقلانيت سركش در طرد و
انزواى اين دو گنجينه بى مانند همچون كوبيدن برطبل
توخالى است. مؤمنان در اين دعوت بى مايه چيزى جز وانهادن
و پشت كردن به آيين الهى به بهانه دروغين خردورزى
نمى بينند. هر چند عبيد دنيا و محبوسان هوى در هر
زمان(همچون عصر ظهور سفيران حق) بانگ فريبنده اباحيت
را كه ازحلقوم نفسانيت سامرى طنين مى كشد، بر آواى
ملكوتى موسى و هارون(كه به بندگى خداوند فرا مى خواند)
ترجيح مى دهند، و آن را با سرشت آلوده خويش همسان و
همنوا مى بينند تلاش پرشور و خردمندانه دين ورزان براى دست يابى به راه و
رسم عبوديت در دوگنجينه تاريخى بازمانده از دين حق،
يكى از زيباترين جلوه هاى بندگى در عصرغيبت مى باشد، و
اين تنها راهى است كه رهپويان را همسفر با قرآن و عترت
به منزلگه كوثر خواهد رساند و آنان را همنشين صاحب حوض و
ساقى آن قرار خواهد
فقه براى تمامى دوران بخش ديگرى از مقررات الهى در قالب خطاب صادر شده
است. اين قسم نيز شامل انسان امروز مى گردد، زيرا هيچ منع
عقلى و عقلايى وجود ندارد كه متكلم قصد پس در صورتى كه فاصله زمانى ميان تكلم و قصد تفهيم
مخاطب از نظر عقل وعرف ممكن باشد، مقدار اين فاصله
تاثيرى در امكان آن نخواهد داشت. از اين روخطابهاى قرآن و
سنت به راحتى رو به سوى تمامى انسانها تا هنگامه
رستاخيزخواهد داشت، و قرآن و كلمات معصومان(ع) با آنان،
سخن خواهد گفت. البته برخى همچون محقق قمى بر خلاف
ساير فقيهان و اصوليان، ظواهر كتاب و سنت رانسبت به غير
مشافهين مجلس خطاب معتبر و حجت نمى دانند و پيام دين
را بامقدمات ديگرى از كتاب و سنت اخذ مى نمايند، ولى
صاحب نظران ترديدى درحجيت ظواهر نسبت به همه ندارند،
و قول شاذ محقق قمى را مخدوش مى دانند،
قاعده اشتراك تكليف اين قاعده داراى مستند قرآنى و روايى است و از جمله آياتى
كه براى اثبات اين قاعده مورد استناد قرار مى گيرد، آيه
كريمه «من بلغ» است: دانشمندان تفسير، فقه و اصول، به دلالت اين آيه بر جاودانگى
احكام و قوانين قرآنى تصريح نموده اند.((161)) چنان كه
روايات بسيارى بر جاودانگى قرآن وقوانين آن دلالت
دارند. ((162)) مستند روايى اين قاعده، احاديث متعددى مى باشد كه يا به
طور كلى و يا درخصوص برخى احكام دلالت بر استمرار
قوانين الهى براى همه اعصار دارد، به عنوان نمونه امام باقر(ع)
از رسول خدا(ص) نقل مى نمايد:
اين روايت با عبارات گوناگون و اسناد مختلف كه برخى از
آنها داراى اعتبار مى باشد
نقل شده است. در روايتى در باب جهاد از امام صادق(ع) در مقام بيان علت
استمرار حكم جهاد درهر عصرى آمده است: در اين روايت تصريح شده است كه احكام و قوانين الهى براى
همه مسلمانان يكسان است مگر اين كه حادثه اى باعث تغيير
عنوان موضوع گردد. در موارد بسيارى پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) پس از بيان
حكمى فرموده اند: «فليبلغ الشاهد الغائب»((164))، آنان كه
سخن مرا مى شنوند، به غايبان ابلاغ كنند. درمورد صله رحم
مى فرمايند: فقها در استدلال به مانند حديث نخست، معناى عامى براى
غايب در نظر گرفته اندتا افراد غير موجود نسل آينده را
همانند افراد غير حاضر در مجلس پيامبر در برگيرد.((166)) برخى از فقيهان اجماع قولى و برخى اجماع عملى را دليل اين
قاعده برشمرده اند. در اجماع قولى گاهى اجماع محصل و
گاهى اجماع منقول را دليل و مستند قاعده اشتراك ذكر
كرده اند. در اجماع عملى، گاهى مستند قاعده اشتراك، سيره
عقلايى دانسته شده است و گاهى سيره متشرعه را مستند
قاعده اشتراك دانسته اند. گاهى هم ارتكاز متشرعه را دليل و
مستند اين قاعده بر شمرده اند كه در واقع به سيره متشرعه بر
مى گردد. افزون بر آنچه گذشت تنقيح مناط، استقرار و عدم
خلو واقعه از حكم شرعى را نيز مستند اين قاعده ذكر
كرده اند.((167)) عصرى كردن فهم دين اين انگيزه اگر چه مى تواند مطلوب و مبارك باشد، ولى نتيجه
آن پيش نويس صلح نامه اى است كه حقيقتى جز تسليم بى
چون و چراى دين در مقابل ظنون، بلكه اوهام و هواهاى دنياى
مدرن ندارد. در بند بند اين سازش نامه، نظريات اكثرى و
حتى گاهى فرضيات علوم انسانى جهان جديد، به عنوان
اصول مسلم علم و خرد معرفى شده است. به نظر آنان دين در
اين ميان راهى جز تسليم در مقابل اين سپاه ضعيف وناتوان را
ندارد، و چاره اى جز ارائه فهمى هماهنگ با اين نظريات از دين
يافت نمى شود. تاريخ انديشه ورزى روشنفكرى به روشنى گوياى اين حقيقت
است كه برخى ازروشنفكران جهان اسلام تا چندى پيش كه
انديشه هاى كمونيسم و ماركسيسم عقل ودل بسيارى از
مدعيان خرد را ربوده بود، چگونه درصدد انطباق آيات و
روايات بانظام طبقاتى كمونيسم، اصول ديالكتيك هگلى و يا
اقتصاد سوسياليسم بودند، اماامروزه بعد از فروپاشى عينى و
علمى مكتب ماركسيسم اين انطباق و «عصرى نمودن فهم
دين» به طنزى زننده و غم انگيز بدل شده است كه ياد آورى
آن جزخجلت و شرمندگى براى بخشى از جريان روشنفكرى
مذهبى، و اندوه و تاسف براى مؤمنان خيرخواه رهاوردى ندارد. اين اولين و آخرين شكست جبهه مدافعان افرطى نظريه
«عصرى شدن فهم دين»نيست. قرنهاپيش نيز برخى با ورود
فلسفه يونان و اسكندريه، دلباخته و شيفته آن شدند، چنان كه
درصدد انطباق دين با آن برآمدند، امروزه نيز گروهى آن
چنان مفاهيم و آرمانهاى اكثرى، بلكه غير اكثرى جهان غرب را
در انديشه دينى تزريق مى كنند كه گويا تاريخ گذشتگان را
نخوانده، يا عبرتى از آن نگرفته اند. به نظر نگارنده جمع ميان ثابت و متغير، قديم و جديد در
حوزه تفكر دينى مقوله اى نيست كه بتوان به راحتى از كنار آن
گذشت، بلكه بايد پيرامون آن انديشيد و نظريات گوناگون را
كاويد و حقيقت را جست و جو نمود. غفلت از آن موجب بى
پاسخى دهها سؤال پر چالش انسان معاصر مى گردد، چنان كه
برخورد ضعيف در مقابل آن سبب طرح نظريات و تئوريهاى
غير قابل دفاع مى شود. مدافعان نظريه «عصرى شدن فهم دين»
به دليل ناتوانى از ارائه روشى منطقى و منضبط در استنباط
پيام دين ـ در مقابل نظريه «اجتهاد سنتى» ـ پيوسته گرفتار
تناقضات تئورى و عملى بوده اند. نتيجه سخن: با مقدمه اى كه بيان شد و بسط و تفصيل آنكه در
علم اصول مطرح گرديده است، متون مقدس در دين خاتم با
ما سخن مى گويد و براى ما در عرصه عمل پيام دارد و
مقررات و قوانينى را در ابعاد فردى و اجتماعى، عبادى و
غيرعبادى تشريع نموده و پاى بندى به آنها را از ما طلب كرده
است. روش اجتهادمرسوم با همه فراز و نشيبهاى آن، نيز تنوع
و اختلافات درونى، شيوه اى منطقى ومدون براى فهم و
استنباط احكام مى باشد كه همچون ساير دستاوردهاى بشر
قابل نقد و بررسى است. اما طرد و كناره گيرى از اين منطق
استنباط تنها زمانى ممكن است كه بتوان روش و منطقى
استوارتر جايگزين آن نمود. امروزه اگر چه بعضى به حق يا به نا
حق مدعى برخى از ضعفها و كاستيهاى اجتهاد سنتى
مى باشند، اما ازارائه نسخه بديلى براى آن(كه برخوردار از
جامعيت و اتقان علمى و نظم وهماهنگى منطقى باشد)
عاجزند، به همين جهت با همه فشارهاى علمى و غيرعلمى از
سوى برخى مسلمانان و بلكه اجانب، اين درخت كهنسال و
تنومند به حيات طيبه خود ادامه مى دهد. بى ترديد روح حقيقت طلبى مانع از لجاجت و تعصب خواهد
بود، و انسان حقيقت جو پيوسته دغدغه تميز حق و باطل را
دارد و جان و روحش را قربانى آن خواهدنمود، از اين رو شيوه
مرسوم اجتهاد نيز تا وقتى كه بهترين گزينه براى رسيدن به
حقيقت دين باشد ارزشمند و گران بهاست. اگر در آينده اى
دور يا نزديك انديشه اى الهى ظهور نمايد كه پيام دين را رساتر،
شفاف تر و واقعى تر عرضه نمايد، روح دلباخته حقيقت همه
قالبهاى گذشته را خواهد شكست و به استقبال انديشه
نو خواهد رفت. تمسك به قرآن و سنت پس در عصر محروميت از حضور امام معصوم(ع) راه ديندارى
و پاى بندى به آخرين آيين الهى، مسدود نيست و مؤمنان با
اجتهاد خردمندانه در دو ميراث گران بهاى بر جاى مانده از
پيام آور وحى و جانشينان وى، به پيام دين دست مى يابند ودر
انتظار ظهور موعود(ع) لحظه شمارى مى نمايند. امام صادق(ع) خطاب به ياران خويش فرمود: چه خواهيد كرد
اگر روزگارى اززندگانى خويش را سپرى سازيد در حالى
كه امام خود را نمى شناسيد؟ كسى عرض كرد: اگر چنين شد
چگونه بايد باشيم؟ حضرت فرمود: در روايتى ديگر فرمود: روزگارى بر مردم خواهد رسيد كه
امام ايشان در غيبت خواهد بود، زراره عرض كرد: مردم در آن
هنگام چه وظيفه اى دارند؟ امام فرمود: فصل دوم: عصر غيبت و كاستيهاى فقه آنچه گذشت تنها نيمه نويد بخش عصر غيبت است. نوشتار
حاضر ضمن تاكيد فراوان بر اهميت اين بعد اثباتى دوران
غيبت، عنان قلم را به سوى جنبه سلبى اين دوران بر
مى گرداند. پس كوتاه ماندن سخن در بخش ايجابى، نه به
جهت غفلت، ونه بى اهتمامى به آن است، بلكه بدان سبب
مى باشد كه ديگران بهتر و شايسته تربدان پرداخته و از آن
سخن گفته اند. از اين رو انگيزش اصلى اين مقاله در
جهت تبيين محروميتها و كاستيهاى فقه در عصر غيبت و
نتايج برخاسته از آن شكل گرفته كه كمتر بدان پرداخته شده
و مورد غفلت برخى قرار گرفته است. آرى نيمه ديگر اين عصر پر مخاطره چكامه اى غمناك مى باشد
كه سرايش آن از 260 هجرى آغاز، و تا به امروز ادامه يافته و هر
روز پرشورتر گرديده است. نغمه اى كه آگاهان به زمان بدان
گوش دل مى سپارند و رمز و راز طى طريق را در ابيات
آن مى جويند. اينك گوشه اى از اين سرود اندوهناك: دوران شك و سرگشتگى حضرت عبدالعظيم حسنى از امام جواد، و آن حضرت از پدران
بزرگوارش، ازاميرالمؤمنين(ع) نقل مى نمايد: شيخ المحدثين، صدوق در كتاب گران سنگ «كمال الدين»
روايتى حيرت زا وتاثرانگيز نقل مى نمايد، او از سدير صيرفى
نقل مى كند: به همراه مفضل بن عمر وابوبصير و ابان بن تغلب
به خدمت مولاى خود امام صادق(ع) رسيديم، در حالى
كه برخاك نشسته، ... همچون مادرى داغديده، آشفته و جگر
سوخته مى گريد، ازرخسارش رود غم و اندوه روان شده، سيل
اشك كاسه چشمانش را فرسوده و چنين مى گويد: مولاى من، غيبت تو خواب از ديدگانم دور ساخته و زمين را
بر من تنگ گردانيده وآسايش دلم را از من ربوده است. آقاى
من، پنهانى تو درد و رنج مرا به سختيهاى اندوه زاى روزگار
پيوسته، و از دست رفتن ياران يكى پس از ديگرى امكان گرد
هم آمدن و برانگيختن را از ميان برده است. هنوز از ياد يك بلا
و سختى دوران غيبت اشك ديدگانم نخشكيده و سوز و ناله
دلم آرام نشده كه رنج و شكنج شديدتر ودردناك تر در برابر
چشمانم نمايان مى شود. سدير مى گويد: از سخنان و حال و روز امام(ع) سخت متحير
و افسرده شديم، وعلت آن را از ايشان جويا گشتيم، امام آهى
عميق و سوزناك كشيد و فرمود: در اين روايات كه گوشه اى اندك از اخبار فراوان ملاحم و
فتن آخرالزمان مى باشد،حال و روز شيعيان چنان اندوهناك و
رقت زا ترسيم شده كه امام صادق(ع) را آن چنان افسرده و بى
تاب كرده است. اين همه، نتيجه دور ماندن از راه هدايت و
پنهان شدن آفتاب حقيقت در پس ابرهاى تيره و تاريك غيبت
است. منزلت امام(ع) امام گنجينه علوم پيشينيان و آيندگان، و حامل علم شريعت
مى باشد. دانش احكام الهى با تمامى شرايط و نتايج پنهان و
آشكار آن در سينه او به وديعت نهاده شده، وپاسخ همه
ناگفته ها و درمان همه كج فهميها نزد اوست. هر كس در مكتب ثقلين دانش خويش را نسبت به امام
معصوم(ع) پربارتر نموده است نيك تر مى داند كه در عصر
غيبت از ارتباط و حضور چه يگانه اى محروم مانده ايم. شيعيان اگر چه از بسيارى از بركات وجود آن نازنين
بهره مندند، و انوار پر تلالؤ وگرمابخش وجود او را از پس
ابرهاى تيره غيبت به چشم نظاره مى كنند و به جان مى خرند،
ليك از نور مستقيم آفتاب حضور او كه زمستان سرد و بى جان
غيبت را به بهار حيات بخش مبدل سازد، دور
مانده اند.((173)) دعاى پرشور ندبه نمادى دل انگيز از تشنگى دلباختگان آن
چشمه سار نور و معرفت مى باشد و حكايت از محروميتى
طاقت فرسا در عصر غيبت دارد: احياى دين ... اين المدخر لتجديد الفرائض والسنن؟ اين المتخير لاعادة
الملة و الشريعة؟ اين المؤمل لاحياء الكتاب و حدوده؟ اين
محيي معالم الدين و اهله؟((175))،... كجاست آن ذخيره الهى
كه فريضه و سنت از دست رفته را برپا مى دارد؟ كجاست
آن برگزيده اى كه آيين و شريعت را باز مى گرداند؟ كجاست
آن كه براى زنده نمودن قرآن و احكام آن تنها به او اميد بسته
شده است؟ كجاست زنده كننده معارف دين و اهل آن؟ اين گونه ادعيه و زيارات به صراحت بر اين نكته تاكيد دارند
كه دين الهى، و كتاب وسنت پيش از ظهور مهدى(ع) و در
عصر غيبت سرگذشتى ناخوشايند دارند. محو، تبديل، تغيير،
تعطيل و اهمال، گوشه اى از اين سرگذشت مى باشد. از همه
مهم تر«احيا» مى باشد كه حكايت از مرگ و از دست رفتن
بخشهايى از دين دارد كه تنها به دست او زندگى دوباره
خواهند يافت. در روايات مربوط به عصر غيبت فراوان بر اين واقعيت تلخ
تاكيد شده است و اينك گوشه اى از آن اخبار: عبدالله بن عطا از امام باقر(ع) سؤال مى كند كه چون قائم(ع)
به پاخيزد، بر كدام سيره و روش ميان مردم رفتار خواهد كرد؟
حضرت مى فرمايد: ابوبصير از امام باقر(ع) نقل مى كند كه حضرت ضمن روايتى
فرمود: ابو حمزه ثمالى روايتى مانند اين، از آن وجود مقدس نقل
نموده است.((178)) محمد بن عجلان در روايتى از امام صادق(ع) نقل مى نمايد: روايات فوق چنان وافى به مقصود است كه نيازى به شرح و
بسط آنها ديده نمى شود و تنها به داورى انديشمندى عظيم
القدر اكتفا مى كنيم. شهيد سعيد، مطهرى در يكى از آثار خود
با توجه به باور مهدويت در اصلاح و بازسازى دين مى گويد:
... آيا اين خاصيت(تحريف دين) از مختصات بشرهاى قبل از
خاتم انبيا(ص) است يا بشرهاى دوره هاى بعد هم اين طبيعت
را دارند؟... مسلم طبيعت بشر عوض نشده است، بعد از پيامبر
خاتم هم همين طور است... اگر اين طور نبود اين همه فرق
ازكجا پيدا شد؟ معلوم است كه بدعت در دين خاتم هم
امكان پذير است. چنان كه ماكه شيعه هستيم و اعتقاد داريم به
وجود مقدس حضرت حجت بن الحسن(ع)مى گوييم ايشان
كه مى آيند «ياتي بدين جديد» تفسيرش اين است كه آن قدر
تغييرات و اضافات در اسلام پيدا شده است كه وقتى او مى آيد و
حقيقت دين جدش رامى گويد، به نظر مردم مى رسد كه اين
دين غير از دينى است كه داشته اند.((180)) فرهنگ انتظار اميرالمؤمنين على(ع) فرمود: «... فان احب الاعمال الى الله
عزوجل انتظارالفرج»،((182)) محبوب ترين اعمال نزد خداوند
بلند مرتبه انتظار فرج است. ابوخالد كابلى از امام زين العابدين(ع) نقل مى نمايد كه فرمود: انتظار مفهومى پربار و عميق است كه در ژرفاى خود،
گوهرهاى گرانبهايى را پرورش مى دهد، «اميد»، «آمادگى»،
«تلاش» و «بيدارى» مرواريدهاى درخشان اين بحر مواج است
كه كوته بينان از مشاهده آن محروم مانده اند و اين گنج خانه
پر بار را به خمودى و كسالت افترا بسته اند. اما مرواريدى تابناك در ميانه اين گنجينه جاى گرفته كه
اگر درخشش آن از گوهرهاى ديگر بيش نباشد كمتر نيست. صد افسوس كه برخى از دوستان نيز از رؤيت آن غافلند. انسان
منتظر هيچ گاه وضعيت فعلى خود را مطلوب نهايى و كعبه
آمال نمى يابد و پيوسته از آنچه دارد، و در آنچه به سر مى برد
ناخشنود است. اگر غير ازاين بود انتظار مفهوم و معنايى
نمى يافت. آنان كه مست و دلخوش به دانسته ها وداشته هاى
خويشند، هيچ گاه در افق آينده، چشم انتظار گشايشى
نيستند. تنها كسانى تمناى فرج و گشايش را دارند كه خود را
در تنگنا و محبس مى بينند. انتظار رويى به سوى آينده دارد كه مالامال از اميد و آرزوست،
و با چهره اى به حال مى نگرد كه انباشته از كاستى و نيستى
است، و اين دو سوى يك حقيقتند كه فقدان يكى حكايت از
نبود ديگرى دارد. حكمت اينكه انتظار فرج برترين اعمال و عبادات مى باشد در
اين است كه حقيقت آن، حقيقت عصاره دين خدا(كه گوهر
يگانه تمامى اديان الهى است) مى باشد. محور دعوت تمامى
پيامبران الهى، اقرار و اعتراف دل و زبان آدميان به
ربوبيت تكوينى خداوند، و سرسپردگى مطلق در مقابل
ربوبيت تشريعى اوست. اين حقيقت واحد كه در هر عصر توسط
فرستاده اى از سفراى حق، به زبان قوم او و مناسب باحال و
روز ايشان بيان شده، در دوران پر اضطراب غيبت به زبان
«انتظار» بيان گرديده است. منتظران حقيقى سرسپرده تجلى
ربوبيت پروردگار متعال مى باشند.آنان اين واقعيت را
پذيرفته اند كه خداوند سعادت آخرت را براى تمامى
پيروان راستين پيامبران تضمين نموده، ولى از ميان خيل
عظيم انبيا و اوصيا تنها در يك برهه، و فقط براى پيروان يك
ولى، سعادت و امنيت مادى و معنوى بى دغدغه دنيارا وعده
داده است. فقط در دوران اوست كه دلها يكدست مى گردد،
تنها خداوندعبادت مى شود، دولت حق بر سرتاسر جهان
سلطنت مى نمايد، كره خاك مملو ازعدل و داد مى گردد،
زمين پاره هاى گرانبهاى جگر خويش را بيرون مى ريزد،
آسمان بركات مادى و معنوى خود را نازل مى نمايد، عمرها
طولانى، درختان پربار،انديشه ها تابناك، دلها بى كينه و
مردمان بى نياز مى گردند.((184)) اين همه بعد از ظهور پرسرور اوست. پس چگونه مى توان از
حكم خلل ناپذيرربوبيت پروردگار تخلف نمود و جهانى آن
چنانى را(كه به خواست خدا تنها به دست ذخيره الهى محقق
خواهد شد) در غير جايگاه خويش تمنا نمود؟! اهل انتظار به نويد الهى اميد دارند و بدان دل بسته اند و بر
خويش تكيه نمى كنند وخود را بى نياز نمى يابند. در مقابل
خواست خداوند، سرسپرده و تسليم هستند وديندارى چيزى
جز اين نيست از اين رو برترين اعمال انتظار فرج است. چالشهاى دانش فقه از ديدگاه هر ناظر بيرونى هر جا كه سخن از اختلاف آرا و
تشتت انظار به ميان مى آيد حقيقت لااقل ميان اقوال و آرا گم
گشته و ناپيداست. اگر چه اين احتمال مى رود كه حكم الهى
را در وراى همه انديشه ها و نظريات بايد جست. حوزه اختلافات نيز تنها مسائل فرعى و كم اهميت نمى باشد،
بلكه در برخى از موارد دامنه كشمكشهاى علمى به مباحث
مهم و اساسى عبادى، اقتصادى، اجتماعى و سياسى نيز كشيده
مى شود. شايد يكى از گوياترين مثالهاى آن در اين دوران اصل
ولايت فقيه و حوزه اختيارات او مى باشد كه دامنه منازعات
علمى پيرامون آن پا از محافل علمى و فقاهتى فراتر نهاده و
زمينه را براى درگيريهاى غير علمى مهيا ساخته است. استوانه هاى اجتهاد و فقاهت كه بيش از ديگران در اين راه قدم
نهاده و به فراز ونشيب آن آشنا مى باشند، در لابه لاى آثار خود
شكوه از اختلافات فراوان و شبهات وترديدها مى نمايند. فقيه
سترگ، ميرزا ابوالقاسم قمى در پاسخ به شيخ طوسى كه اجماع
را براساس قاعده لطف معتبر مى داند، مى نگارد: ...علاوه بر اشكالاتى كه(بر اجماع لطفى) وارد است، به وضوح
شواهد و نمونه هاى بى حد و حصرى بر خلاف قاعده لطف و
لزوم ابلاغ احكام به بندگان را مشاهده مى كنيم. اختلاف اقوال
و آراء در مسائل گوناگون بسيار فراوان است، و امر به معروف
و نهى از منكر و نيز اجراى احكام و حدود الهى به تعطيلى
كشيده شده است....((185)) بزرگ مرد علم و عمل، محقق اردبيلى در بحث وجوب نماز
جمعه، در عصر غيبت بعد از نقض و ابرامهاى فراوان در اقوال
گوناگون مربوط به اين مسئله و ترديد درگزينش رايى
متقن، مهر از زبان مى گشايد و راز دل بر ملا مى سازد: من هيچ مسئله علمى را - جز اندكى - خالى از شبهه و ترديد
نمى يابم. گويا اين حقيقت كه شارع مقدس براى پذيرش هر
طاعتى، شرايط فراوانى - به خصوص اخلاص بى چون و چرا
در نيت - را قرار داده است، درحالى كه براى تحقق
معصيت هيچ شرطى ننهاده است، تو را به اين حكمت رهنمون
سازد. پس در اين سخن درنگ كن كه نيازمند دقت مى باشد و
در اين كه خداوند اين حقيقت را براى ما آشكارساخت و غفلت
را نسبت به آن برطرف نمود همين حكمت نهفته است. در
عين حال انسان گنهكار و تنبل دچار غفلت مى شود، در حالى
كه در روز واپسين او را متنبه مى سازند و از او بازخواست
خواهند نمود. پس از اين هيچ كوتاهى و غفلت درخدمت
پذيرفته نيست و مى بايست زشتى، سستى، كسالت و ساير
صفات ناپسند را رها ساخت و خداوند ياور و توفيق دهنده به
عبادت وترك معصيت مى باشد((186)). كاستيهاى فقه در عصر
غيبت |