صفحه قبل

صفحه بعد

جهت دوم: وجود تعارض اساسى بين روايات ياد شده
رواياتى كه در مورد اذان و كيفيت تشريع آن ذكر شده، ازجهات مختلفى با يكديگر تعارض اساسى دارند:

الف) مقتضاى روايت اول(روايت ابى داود) اين است كه عمر بن خطاب بيست روز قبل از عبدالله بن زيد،اذان را در خواب ديده است. در حالى كه مقتضاى روايت چهارم (روايت ابن ماجه) اين است كه عمر وعبد الله بن زيد در يك شب اذان را در خواب ديده اند.

ب) براساس برخى از اين روايات، رؤياى عبدالله بن زيد مبدا تشريع اذان است و وقتى عمربن خطاب اذان را شنيد، نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت كه او هم آن رؤيا را ديده اما خجالت كشيده آن را نقل كند.

ج) در برخى ديگر از اين روايات، مبدا تشريع اذان شخص عمربن خطاب است، نه رؤياى او، زيرا او بود كه پيشنهاد داد مردم را براى نماز صدا بزنند كه صدا زدن مردم براى نماز صورت ديگرى از اذان است. ترمذى درسننش نقل كرده: وقتى مسلمانان به مدينه آمدند... برخى پيشنهاد كردند: شاخى(يعنى بوقى) مثل شاخ يهوديان بگيريد. اما عمربن خطاب گفت: آيا مردى را روانه نمى كنيد كه براى نماز ندا در دهد؟ پس از آن رسول خدا(ص) فرمود: بلال! بلند شو و براى نماز نداسرده(يعنى اذان بگو).((49))

اين روايت را نسايى((50)) و بيهقى((51)) نيز در سننشان ذكر كرده اند.

البته ابن حجر ندا كردن براى نماز را به گفتن «الصلاة جامعة»((52)) تفسير كرده است، اما دليلى بر اين تفسير وجود ندارد.

د) مبدا تشريع اذان، پيامبر اكرم است. بيهقى روايت كرده: ... پس اصحاب پيشنهاد كردند كه به هنگام نماز ناقوس نواخته يا آتشى برافروخته شود. سپس بلال مامور شد تا اذان را به صورت فصول جفت واقامه را به صورت فصول فرد، بگويد.

بيهقى مى گويد:
اين روايت را بخارى از محمد از عبدالوهاب ثقفى، ومسلم از اسحاق بن ابراهيم نقل كرده است.((53))
با اين همه تناقضى كه در نقل اين روايت وجود دارد،چگونه مى توان بر اين نقل ها اعتماد كرد؟

هـ) مطابق حديث اول، هنگامى كه عبدالله بن زيد رؤياى خود را براى پيامبر(ص) نقل مى كرده، عمر حضور داشته، اما مطابق حديث دوم، حضور نداشته است، زيرا در اين حديث، به دنبال نقل رؤياى عبدالله بن زيد براى پيامبر، وقتى بلال اذان مى گفت، عمرصداى اذان را شنيد و از خانه اش خارج شد.

جهت سوم: چهارده نفر خواب ديدند، نه يك نفر
از روايت حلبى چنين استفاده مى شود كه بيننده اذان در خواب منحصر در عبدالله بن زيد و عمر بن خطاب نبوده، بلكه ابوبكر نيز ادعا كرده همان خوابى را كه آنها ديده اند، او نيز ديده است. گفته شده هفت نفر از انصار و نيز گفته شده چهارده نفر((54)) مجموعا ادعا كرده اند كه اذان را درخواب ديده اند. شريعت محل عبور هر رهگذر نيست، اگر شريعت و احكام شرعى تابع رؤياو خواب اشخاص باشد، فاتحه اسلام را بايد خواند.

جهت چهارم: وجود تعارض بين نقل بخارى و نقل ديگران
روايتى كه بخارى نقل كرده، صراحت دارد كه پيامبر(ص) در مجلس مشورت با صحابه به بلال دستورمى داد براى نماز ندا سر دهد و عمر به هنگام اين فرمان، حضور داشته است. بخارى از ابن عمر نقل كرده است:

وقتى مسلمانان به مدينه آمدند، اجتماع مى كردند ومترصد وقت نماز مى شدند و كسى براى نماز ندا نمى داد. روزى در اين زمينه با هم سخن مى گفتند، گروهى گفتند: همچون مسيحيان ناقوسى اختيار كنيم. برخى گفتند: شيپورى مثل شيپورى كه يهوديان دارند برگيريم. اما عمر گفت: آيا نمى خواهيد مردى را روانه كنيد كه براى نماز ندا سردهد.

رسول خدا(ص) فرمود: بلال! برخيز و نداى نماز سرده.((55)) اما احاديث رؤيا صراحت دارند كه وقتى عبدالله جريان رؤيايش را براى پيامبر نقل كرد، پيامبر به بلال دستورداد اذان گويد و عمر در اين جلسه حضور نداشته است و اذان را در خانه اش شنيد، پس از شنيدن اذان، در حالى كه لباسش را مى كشيده، از خانه اش خارج شده و به پيامبر عرض مى كند: قسم به آن كه تو را به حق به پيامبرى برانگيخت، من نيز همان خوابى را كه عبدالله ديده، ديده ام.((56))

نمى توان روايت بخارى را بر ندا به «الصلاة جامعة» واحاديث رؤياى اذان را به «فرمان به اذان گفتن» حمل كرد، زيرا اولا اين جمع، شاهد ندارد، ثانيا اگر پيامبر به بلال دستور مى داد كه با صداى بلند و مكرر بگويد«الصلاة جامعة»، مشكل حل مى شد و موضوعى براى حيرت باقى نمى نماند. اين قراين نشان مى دهد كه دستور پيامبر به ندا سردادن، همان فرمان دادن به گفتن اذان مشروع بوده است.((57))

بررسى سندهاى روايات ياد شده
وجوه چهارگانه اى كه گذشت مربوط به محتواى احاديث ياد شده بود و براى سلب اعتماد از آنها كفايت مى كند. اينك به بررسى اسناد اين روايات مى پردازيم وخواهيم گفت كه يا اسناد آنها به پيامبر اكرم(ص)نمى رسد و يا اگر مى رسد، سلسله سند، مشتمل برفردى مجهول يا مجروح يا ضعيف و متروك است.

روايت اول: كه ابوداود آنرا نقل كرده بود، ضعيف است، زيرا:
اولا: روايت به راوى يا راويان مجهولى منتهى مى شود،راوى اين روايت آن را به نقل از يكى از عموهاى انصارى خود آورده است.

ثانيا: كسى كه از يكى از عموهاى انصارى خود اين روايت را نقل مى كند، ابو عمير بن انس است كه ابن حجر در مورد وى مى نويسد: اين فرد از عموهاى انصارى خود كه از اصحاب پيامبر بوده اند، در موردرؤيت هلال و اذان، حديث نقل كرده است. ابن سعد درمورد او گفته است: ثقه و قليل الحديث بوده است.

ابن عبدالبر در مورد او گفته است:
مجهول است و به روايت او استناد نمى شود.((58))

جمال الدين مزى چنين اظهار نظر كرده است:
اين روايات(يعنى آنچه او در باره موضوع رؤيت هلال واذان، روايت كرده است) همه آن چيزى است كه از اين شخص در كتب حديث وجود دارد.((59))

روايت دوم: كسانى در سلسله سند اين روايت وجوددارند كه نمى توان به روايت آنها استناد كرد، نظير:
1. ابوعبدالله، محمد بن ابراهيم بن حارث بن خالدتيمى، متوفاى حدود سال 120 هجرى. ابو جعفر عقيلى از عبدالله بن احمد بن حنبل نقل كرده است:
از پدرم در مورد محمد بن ابراهيم تيمى مدنى شنيدم كه گفت: حديث او بى چيز نيست، او احاديث راويان مجهول را نقل مى كند.((60))

2. محمد بن اسحاق بن يسار بن خيار كه هر چند اساس نقل «سيره ابن هشام است»، اما اهل سنت به روايات او استناد نمى كنند.

احمد بن ابى خيثمه مى گويد:
... از يحيى بن معين در مورد او سؤال شد، در پاسخ گفت: چندان نيست، ضعيف است.

احمد بن ابى خيثمه همچنين مى گويد:
از يحيى بن معين بار ديگر شنيدم كه مى گفت: از نظر من محمدبن اسحاق فرد نادرستى است و قوى نيست.

ابوالحسن ميمونى در باره او مى گويد:
از يحيى بن معين شنيدم كه مى گفت: محمدبن اسحاق ضعيف است. نسايى در مورد او گفته است: وى قوى نيست.((61))

3. عبدالله بن زيد كه ناقل حديث است: در حق او همين بس كه قليل الحديث است. ترمذى مى گويد:
ما از او حديثى از پيامبر نمى شناسيم، جز همين يك حديث كه در مورد اذان است. حاكم در مورد او گفته است: صحيح اين است كه او در جنگ احد كشته شد وتمامى رواياتى كه از او نقل شده، داراى اسناد منقطع است. ابن عدى هم در مورد او گفته است: از او حديث صحيحى از پيامبر(ص) جز حديث اذان نمى شناسيم.((62))

ترمذى از بخارى نقل كرده است:
از او چيزى جز حديث اذان نمى شناسيم.((63))

حاكم در مورد او گفته:
عبدالله بن زيد كسى است كه اذان به خواب او آمده است و فقهاى اسلام آن را قبول كرده اند. در صحيح مسلم و صحيح بخارى به خاطر يكسان نبودن سلسله سندهاى احاديث او، چيزى از او نقل نشده است.((64))

روايت سوم: در سند اين روايت، محمد بن اسحاق بن يسار و محمد بن ابراهيم تيمى به چشم مى خورند كه درمورد آنها سخن گفتيم.

روايت چهارم: در سند اين روايت دو نفر وجود دارد كه ديدگاه صاحب نظران را در مورد آنها نقل مى كنيم:

1. عبدالرحمن بن اسحاق بن عبدالله المدنى
يحيى بن سعيد قطان مى گويد: در مدينه راجع به اوسؤال كردم، كسى را نديدم كه او را ستايش كند. على بن مدينى هم در مورد او علاوه بر آنچه گفتيم، چنين گفته است:
از سفيان كه در مورد عبدالرحمن بن اسحاق از او سؤال شده بود، شنيدم كه مى گفت: اهل مدينه وى را به خاطرقدرى مسلك بودنش، از مدينه بيرون كردند و او نزد ماآمد و ما با او نشست و برخاست نمى كرديم.

ابوطالب مى گويد:
از احمد بن حنبل در مورد او سؤال كردم، در پاسخ گفت:وى از ابى زناد روايات غير معروفى نقل كرده است.

احمد بن عبدالله عجلى مى گويد:
حديثش نوشته مى شود، ولى قوى نيست.

ابوحاتم مى گويد:
حديثش نوشته مى شود، ولى به احاديث او استنادنمى شود.

بخارى در مورد او مى گويد:
وى از جمله كسانى نيست كه به حافظه اش اعتمادشود... در مدينه شاگردى جز موسى زمعى از او شناخته شده نيست كه رواياتى از او نقل شده كه تعدادى از آنها مضطرب است.

دارقطنى در مورد او مى گويد:
ضعيف است و متهم به قدرى بودن است.

احمد بن عدى مى گويد:
در احاديث او چيزهايى وجود دارد كه مورد قبول نيست و پيروى نمى شود.((65))

2. محمد بن خالدبن عبدالله واسطى(150 ـ 240هـ)
جمال الدين مزى او را چنين معرفى مى كند:
ابن معين مى گويد: شخص مهمى نيست و روايت ازپدرش نادرست است. ابوحاتم مى گويد: از يحيى بن معين در مورد او پرسيدم، در پاسخ گفت: مردى بد وبسيار دروغگوست...، و روايات غير معروفى را نقل كرده است.

ابو عثمان، سعيد بن عمرو بردعى مى گويد:
از ابا زرعه در باره محمد بن خالد پرسيدم، در جواب گفت: مرد بدى است.

ابن حبان اين فرد را در كتاب ثقاتش نام برده و در باره او گفته:
خطا و تناقض گويى مى كند.((66))

شوكانى پس از نقل روايت اذان از او مى گويد:
اسناد او بسيار ضعيف است.((67))

اما روايت پنجم: در سند اين روايت اسامى اين افراد آمده است:
1. محمد بن اسحاق بن يسار،
2. محمد بن حارث تيمى،
3. عبدالله بن زيد.

در جرح دو نفر اول پيش تر سخن گفتيم و نيز گفتيم همه آنچه را اين دو فرد از سوم روايت كرده، منقطع است. بااين بيان، ضعف سند روايت ششم هم روشن مى شود.

آنچه نقل شد، رواياتى بود كه در «سنن» آمده است. امادر غير اين كتب نيز رواياتى در مورد كيفيت تشريع اذان وارد شده كه در اينجا رواياتى را كه احمد بن حنبل،دارمى و دارقطنى در مسانيد خود، و امام مالك در موطاو ابن سعد در طبقات و بيهقى در سنن نقل كرده اند، ذكرمى كنيم:

روايات اذان در غير كتب شش گانه

پيش از اين از حاكم نقل كرديم كه بخارى و مسلم،حديث عبدالله بن زيد را به دليل اختلاف ناقلينى كه درسلسله سند اين حديث وجود دارد، نقل نكرده اند. ازصاحبان كتب ششگانه هم، فقط ابو داود، ترمذى و ابن ماجه، آن را نقل كرده اند. همچنان كه گفتيم هم درمضامين اين نقل ها تناقض وجود دارد و هم سندهاى آنها دچار ضعف است. اينك به بررسى رواياتى مى پردازيم كه در ديگر منابع روايى اهل سنت كه از نظر اتقان و صحت در درجه بعد از كتب ششگانه قرار دارند است، نقل شده است:

الف) روايت مسند احمد بن حنبل
احمد بن حنبل، روايت اذان را در مسندش با سه سلسله سند از عبدالله بن زيد نقل كرده است.((68))

در سند اول، زيد بن حباب بن ريان تميمى(متوفى 203ه -) وجود دارد. علماى رجال او را به كثرت خطا درنقل، وصف كرده اند. وى احاديثى را كه به لحاظ سندغريب است، از سفيان ثورى نقل كرده است. ابن معين در اين زمينه گفته است:

احاديثى كه او از سفيان نقل كرده، مقلوبه است.

همچنين در سند اول عبدالله بن محمد بن عبدالله بن زيد بن عبدربه وجود دارد كه از او در صحاح و مسانيدحديثى جز همين يك حديث وجود ندارد. اين روايت را نواده عبدالله بن زيد نقل كرده كه متضمن فضيلتى براى خاندان اوست و به همين جهت چندان مورداعتماد نيست.

سند روايت دوم بر محمد بن اسحاق بن يسار مشتمل است كه پيش تر راجع به آن بحث كرديم.

در سند روايت سوم علاوه بر محمد بن اسحاق، محمدبن ابراهيم حارث تيمى وجود دارد و منتهى مى شود به عبدالله بن زيد و او بسيار قليل الحديث است.

در روايت دوم پس از ذكر رؤيا و تعليم اذان به بلال آمده است:
بلال نزد پيامبر آمد و ديد كه او خواب است، با صداى بلند فرياد زد: «الصلاة خير من النوم» نماز بهتر از خواب است. از آن پس اين عبارت در اذان صبح وارد
شد!
همين عبارات در ضعف اين روايت كفايت مى كند.

ب) روايت مسند دارمى
دارمى در مسندش ماجراى رؤياى اذان را با سندهاى مختلف ذكر كرده كه همگى ضعيفند. در اينجا فقط سندهاى مسند دارمى رانقل مى كنيم:
1. از محمد بن حميد از سلمه از محمد بن اسحق نقل شده است: وقتى رسول خدا(ص) وارد مدينه شد... .
2. همان سند قبلى با اين تفاوت كه پس از محمد بن اسحاق آمده است: اين حديث را محمد بن ابراهيم بن حارث تيمى از محمد بن عبدالله بن زيدبن عبدربه ازپدرش نقل كرده است.
3. از محمد بن يحيى، از يعقوب بن ابراهيم بن سعد، ازپدرش از ابن اسحاق... باقى سند عين همان است كه درسند روايت دوم آمده است.((69))

سند روايت اول منقطع است؛ و سند روايت دوم مشتمل بر محمد بن ابراهيم بن حارث تيمى و سندروايت سوم هم مشتمل بر ابن اسحاق است كه حال اين دو پيش از اين معلوم شد.

ج) روايت مالك در موطأ
امام مالك ماجراى رؤياى اذان را در كتاب الموطأ خود چنين نقل كرده است:
از يحيى از مالك، از يحيى بن سعيد نقل شده است:رسول خدا(ص) خواست دو قطعه چوب برگيرد تا باضربه بر آنها....((70))

سند اين روايت منقطع است؛ زيرا يحيى بن سعيد بن قيس كه روايت را از رسول خدا(ص) نقل كرده قبل ازسال 70 ه - متولد شده و در سال 143 هـ در هاشميه وفات كرده است.((71))

د) روايت ابن سعد در طبقات اين روايت را محمد بن سعد در طبقاتش با سلسله سندهاى موقوف و غير قابل استناد نقل كرده است((72)) كه اينك به بيان هر يك از آنها مى پردازيم:

سند اول به نافع بن جبير منتهى مى شود كه در دهه 90 وبنابر قولى در 99 هـ درگذشته است.

سند دوم به عروة بن زبير منتهى مى شود كه در 29 هـ متولد شده و 93 هـ وفات يافته است.

سند سوم به زيد بن اسلم منتهى مى شود كه در 36 هـ در گذشته است.

سند چهارم به سعيد بن مسيب و عبدالرحمن بن ابى ليلى منتهى مى شود كه به ترتيب در 94 و 82 يا 83 هـ درگذشته اند.

ذهبى در شرح حال عبدالله بن زيد گفته است: سعيد بن مسيب و عبدالرحمن بن ابى ليلى از او روايت كرده اند،در حالى كه هيچ يك او را نديده اند.((73))

ابن سعد همين روايت را با سند ديگرى نيز نقل كرده است: احمد بن محمد بن وليد ازرقى از مسلم بن خالداز عبدالرحيم ابن عمر از ابن شهاب، از سالم بن عبدالله بن عمر از عبدالله بن عمر نقل كرده: رسول خدا خواست نشانه اى براى جمع شدن مردم در نماز قرار دهد... تا اينكه مردى از انصار كه به او عبدالله بن زيد مى گفتند، رؤياى اذان را ديد، عمر بن خطاب هم درهمان شب چنان رؤيايى ديد... - تا آنجا كه مى گويد - بلال در اذان نماز صبح، عبارت «الصلاة خير من النوم» راافزود و رسول خدا آن را تثبيت كرد.

سند اين روايت مشتمل است بر:
1. مسلم بن خالد بن قرقره كه به او ابن جرحه نيز گفته مى شود. يحيى بن معين او را تضعيف كرده است. على بن مدينى در حق او گفته: قابل اعتنا نيست. بخارى گفته است: احاديث او درست نيست، نسايى هم در حق اوگفته: قوى نيست. ابو حاتم در باره او گفته: چندان قوى نيست، احاديث او درست نيست، حديثش نوشته مى شود، اما به آن استناد نمى شود، احاديث درست ونادرست دارد.((74))

2. محمد بن مسلم بن عبيدالله بن عبدالله بن شهاب زهرى مدنى(51 - 123 هـ). انس بن عياض از عبيدالله بن عمر نقل كرده است:
زهرى را مى ديدم كه كتابى برايش مى آوردند كه نه آن رامى خواند و نه برايش مى خواندند و به او مى گفتند: اين را از تو روايت كنيم؟ در پاسخ مى گفت: آرى!

ابراهيم بن ابى سفيان قيسرانى از قول فريابى مى گويد:
از سفيان ثورى شنيدم كه مى گفت: نزد زهرى آمدم و بامن سنگين برخورد كرد. به او گفتم: اگر نزد بزرگان مابيايى با تو چنين مى كنند، چه مى كنى؟ گفت: همچون تو. سپس وارد شد و كتابى براى من آورد و گفت: اين رابگير و از من روايت كن، ولى من حرفى را از آن روايت نكردم.((75))

هـ) روايت بيهقى در سنن بيهقى رؤياى اذان را با سلسله سندهايى كه هيچ يك ازآنها خالى از اشكال يا اشكالات متعدد نيست، نقل كرده است. اينك توجه خوانندگان را به راويان ضعيفى كه دراين سلسله سندها وجود دارد، جلب مى كنيم:

روايت اول: اين روايت مشتمل است بر ابى عمير بن انس كه از يكى از عموهاى انصارى خود روايت مى كند. پيش تر در مورد ابى عمير بن انس گفتيم كه ابن عبدالبر درباره او گفته است: مجهول است و رواياتش قابل استناد نيست،((76)) از راويان مجهولى((77)) تحت عنوان «يكى از عموها» حديث نقل كرده است، هر چند همه صحابه را عادل فرض كنيم، دليلى وجود ندارد كه اين افراد را از اصحاب بدانيم. اگر بر فرض عموهاى اين فرد، از اصحاب باشند، اما موقوفات صحابى يعنى احاديثى كه به صحابى ختم مى شود نه به پيامبر حجت نيست، زيرا معلوم نيست ازپيامبر(ص) نقل كرده باشد.

روايت دوم: سند اين روايت در بردارنده راويانى است كه روايات آنها قابل استناد نيست:
1. محمدبن اسحاق بن يسار
2. محمد بن ابراهيم بن حارث تيمى
3. عبدالله بن زيد كه در مورد همه آنها پيش از اين سخن گفتيم.

روايت سوم: در سند اين روايت ابن شهاب زهرى است كه از سعيد بن مسيب (متوفى 94 هـ) و او از عبدالله بن زيد((78)) روايت نقل مى كند. متذكر شديم كه هيچ يك از اين دو، عبدالله بن زيد را درك نكرده اند.

و) روايت دارقطنى در سنن
دارقطنى روايت رؤياى اذان را با سلسله سندهاى مختلف روايت كرده است:

1. از محمدبن يحيى بن مرداس از ابو داود از عثمان بن ابى شيبه از حماد بن خالد از محمد بن عمرو از محمدبن عبدالله از عمويش عبدالله بن زيد، نقل شده است....

2. محمد بن يحيى از ابو داود از عبيدالله بن عمر ازعبدالرحمن بن مهدى از محمد بن عمرو براى ما نقل كرده است كه از عبدالله بن محمد شنيدم كه گفت:عبدالله بن زيد كه در اين حديث آمد، جد من است((79)).
همچنان كه ملاحظه مى شود در هر دو سند محمد بن عمرو هست كه مردد است بين انصارى كه در صحاح ومسانيد روايتى جز اين روايت ندارد و ذهبى در حق اوگفته كه اصلا شناخته شده نيست، و بين محمد بن عمرو، ابو سهل انصارى كه يحيى بن قطان و ابن معين وابن عدى او را تضعيف كرده اند.((80))

3. از ابو محمد بن صاعد، از حسن بن يونس، از اسودبن عامر، از ابوبكر بن عياش، از اعمش، از عمرو بن مره، از عبدالرحمن بن ابى ليلى، از معاذ بن جبل نقل است: مردى از انصار، عبدالله بن زيد، نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت:
اى رسول خدا، من در خواب ديده ام....((81))

سند اين روايت منقطع است، زيرا معاذ بن جبل در سال 18 يا 20 هـ از دنيا رفته، در حالى كه عبدالرحمن بن ابى ليلى در سال 17 هـ متولد شده است.

علاوه بر اين، دار قطنى، عبدالرحمن را تضعيف كرده ودر حق او گفته است:
احاديث ضعيفى دارد و بد حافظه است و ثابت نشده كه ابن ابى ليلى حديثى از عبدالله بن زيد شنيده باشد.((82))

در اينجا سخن در مقام اول پايان يافت و روشن شد كه اذان با وحى الهى تشريع شده است، نه با رؤياى عبداللهبن زيد يا عمر بن خطاب و يا هركس ديگرى. نيز ثابت شد كه اين احاديث ذاتا متعارض بوده و از نظر سند هم تمام نيستند و چيزى با آنها ثابت نمى شود. علاوه براين، در آغاز بحث گفتيم كه عقل نيز چنين چيزى را بعيد مى داند.

اينك وقت آن رسيده است كه از كيفيت ورود تثويب يعنى عبارت «الصلاة خير من النوم» در اذان صبح بحث كنيم.

مقام دوم:

1. بررسى تاريخ ورود «تثويب» در اذان نماز صبح
تثويب از ريشه «ثاب يثوب» به معناى بازگشت است.وقتى مؤذن مى گويد «حى على الصلاة»، مردم را به نمازفراخوانده است، وقتى در چند جمله بعد مى گويد: «الصلاة خير من النوم» معنايش بازگشت به فراخوان نماز است.

فيروز آبادى در قاموس، تثويب را به معانى گوناگونى تفسير كرده است، از جمله: فراخواندن به نماز، دو بارفراخواندن، و اينكه در اذان نماز صبح دوبار گفته شود:«الصلاة خير من النوم».

در «المغرب» آمده است:
تثويب، ابتدا به اين معنا بوده كه مؤذن در اذان صبح دوبار بگويد: «الصلاة خيرمن النوم»، و در معناى جديدش به معناى گفتن «الصلاة، الصلاة» يا «قامت، قامت»است.((83))

ظاهرا استعمال تثويب ميان محدثان در گفتن جمله «الصلاة خير من النوم» در اذان، غلبه داشته است چه بسااين لفظ به معناى مطلق فراخوان پس از فراخوان باشد و در اين صورت لفظ تثويب شامل همه مواردى مى شود كه مؤذن پس از پايان اذان، با جمله «الصلاة خيرمن النوم» يا با هر عبارت ديگرى دعوت به نماز را تكرار كند.

سندى در حاشيه اش بر سنن نسايى گفته است:
تثويب عبارت است از بازگشت به اعلام پس از اعلام اول. هنگامى كه مؤذن مى گويد: «الصلاة خير من النوم» خالى از اين مضمون تكرار اعلام نيست. از اين رو آن را تثويب گفته اند((84)).

آنچه گفته شد، بيان معناى تثويب در لغت بود. مقصودما در اين مقام، تبيين حكم گفتن عبارت «الصلاة خير من النوم» در اذان نماز صبح است. آيا گفتن اين جمله دراذان صبح، مشروع است يا بدعتى است كه بعد ازپيامبر(ص) ودر اثر خوشايند برخى از مردم در اذان گنجانده شد؟ فرق نمى كند اين عمل با اين ويژگى،تثويب باشد يا تثويب به معناى مطلق تكرار ازفراخواندن به نماز باشد، هر چند پس از پايان اذان، بااين الفاظ يا با واژه هاى ديگر.

تثويب به معناى ياد شده هم در ضمن روايات رؤياى اذان و هم در روايات ديگر وارد شده است:

1. روايت ابن ماجه(روايت چهارم) كه گفتيم شوكانى برضعف آن تصريح كرده است.((85))

2. روايت احمد بن حنبل كه گفتيم سند اين روايت ضعيف است، زيرا در آن محمد بن اسحاق و عبدالله بن زيد بن عبد ربه وجود دارند.((86))

3. روايت ابن سعد در طبقاتش كه در سند آن مسلم بن خالد بن قرقره وجود دارد و پيش از اين به ضعف آن اشاره كرديم.((87))

4. روايت ابن ماجه كه با اين سند وارد شده:
از ابوبكر بن ابى شيبه، از محمد بن عبدالله اسدى، ازابى اسرائيل، از حكم، از عبدالرحمن بن ابى ليلى از بلال روايت شده:
رسول خدا به من دستور داد تا در اذان صبح تثويب بگويم و مرا از تثويب در اذان نماز عشا نهى كرد.((88))

اين روايت نشان مى دهد كه تثويب در مطلق فراخواندن به نماز استفاده مى شود، هر چند با عبارت «الصلاة خيرمن النوم» نباشد، زيرا در اين روايت از تثويب در نمازعشا نهى شده، تثويب در نماز عشا جز با عبارتى مثل «الصلاة جامعة» با «قد قامت الصلاة» و غير اينها تحقق نخواهد يافت.

5. از عمر بن رافع، از عبدالله بن مبارك، از معمر، اززهرى، از سعيد بن مسيب، از بلال نقل است كه نزدپيامبر(ص) آمد تا نماز صبح را به او اطلاع دهد، گفته شد پيامبر خواب است، بلال گفت: «الصلاة خيرمن النوم، الصلاة خير من النوم». از آن پس اين عبارت دراذان صبح جاى گرفت و بر همين منوال تثبيت شد.((89))

سند اين دو روايت منقطع است. اما سند روايت اول به اين دليل كه ابن ابى ليلى در سال 17 هـ متولد شده است و بلال در سال 20 يا 21 هـ درشام، كه از ابتداى فتح اين سرزمين به دست مسلمانان، به عنوان مرزبان در آنجا بود، درگذشت. بنابر اين بلال شامى و ابن ابى ليلى كوفى بود، با اين وصف چگونه ممكن است ابن ابى ليلى با وجود خردسالى و دورى راه از بلال حديثى شنيده باشد؟!((90))

ترمذى همين روايت را با اختلافى در ابتداى سند، نقل كرده و گفته است: حديث بلال را جز از طريق ابواسرائيل ملائى نمى شناسيم. ابو اسرائيل اين حديث رااز حكم(ابن عتيبة) نشنيده، بلكه آن را از حسن بن عماره و او از حكم روايت كرده است.

اسم ابواسرائيل، اسماعيل بن ابى اسحاق است و نزداهل حديث چندان قوى نيست.((91))
اما سند روايت دوم: در سنن ابن ماجه به نقل از زوائد در باره آن آمده است:
در سلسله سند اين روايت راويان ثقة قرار دارند، اما اين سند منقطع است، زيرا سعيدبن مسيب از بلال حديثى نشنيده است.((92))

6. روايت نسايى:
از سويد بن نصر، از عبدالله، از سفيان از ابى جعفر، ازابى سلمان، از ابى محذوره نقل شده است كه براى رسول خدا(ص) اذان مى گفتم و در اذان نماز صبح چنين مى گفتم: حى على الفلاح، الصلاة خير من النوم، الصلاة خير من النوم، الله اكبر، الله اكبر، لا اله الا الله.((93))

در سنن بيهقى((94)) و سبل السلام((95)) به جاى ابى سلمان، ابى سليمان آمده است، بيهقى گفته است: اسم ابو سليمان، «همام المؤذن» است. من در كتب رجالى كه در دست است، شرح حال «همام مؤذن» را نيافته ام. نه ذهبى در «سير اعلام النبلاء» و نه مزى در«تهذيب الكمال» او را ياد نكرده اند، پس اين مرد، شناخته شده نيست.

اما ابو محذوره اگر چه از اصحاب است، ولى قليل الروايه است، آنچه را روايت كرده از ده حديث تجاوزنمى كند. او در سال هشتم هجرى درغزوه حنين براى رسول خدا(ص) اذان گفته است.((96))

7. روايت بيهقى: سند اين روايت منتهى مى شود به ابى قدامه، از محمد بن عبدالملك بن ابى محذوره، ازپدرش از جدش: به رسول خدا(ص) گفتم كه سنت اذان را به من ياد دهد.... و در ادامه حديث آمده است:حى على الفلاح، حى على الفلاح، و اگر نماز صبح بودبگو: الصلاة خير من النوم، الصلاة خير من النوم... .

8. بيهقى روايت ديگرى دارد كه سند آن منتهى مى شودبه عثمان بن سائب از پدرش وام عبدالملك بن ابى محذورة، از ابى محذوره، از پيامبر(ص). مضمون اين روايت همانند روايت پيشين است.((97))
از وضعيت محمد بن عبدالملك پيش تر سخن گفتيم.عثمان بن سائب هم نه خودش شناخته شده است و نه پدرش و جز يك روايت، روايتى از آنها نقل نشده است.((98))

9. روايت ابوداود: سند اين روايت منتهى مى شود به حرث بن عبيد، از محمد بن عبدالملك بن ابى محذوره،از پدرش، از جدش: به رسول خدا(ص) گفتم سنت اذان را به من ياد دهد... - تا آنجا كه مى گويد - اگر نماز صبح بود، مى گويى: الصلاة خير من النوم، الصلاة خير من النوم....((99))
سند روايت به محمد بن عبدالملك منتهى مى شود. ابن حجر به نقل از عبدالحق مى گويد: به اين اسناد استناد نمى شود. ابن قطان در مورد او گفته: وى مجهول الحال است و جز حارث كسى را كه از او روايت كرده باشد، نمى شناسيم.((100))

شوكانى در باره محمد بن عبدالملك بن ابى محذوره گفته است: وضعيت اين فرد شناخته شده نيست، و درمورد حرث بن عبيد گفته كه در او حرف و سخن است.((101))

10. ابو داود همين روايت را با سند ديگرى نيز نقل كرده است كه منتهى مى شود به عثمان بن سائب از پدرش وام عبدالملك بن ابى محذوره، از ابى محذوره، ازپيامبر(ص).((102)) از ضعف اين سند نيز پيش ترسخن گفتيم.

11. ابو داود روايت ديگرى را نيز نقل مى كند كه سندش منتهى مى شود به ابراهيم بن اسماعيل بن عبدالملك بن ابى محذوره. او مى گويد: از جدم عبدالملك بن ابى محذوره شنيدم كه مى گفت از ابو محذوره شنيده است كه رسول خدا به او اذان را حرف به حرف تلقين كرده است - تا آنجا كه مى گويد - در اذان نماز صبح مى گفت: الصلاة خير من النوم....((103))
ابراهيم بن اسماعيل يك روايت دارد كه((104))، احتمال منقطع بودن سند آن وجود دارد، خود او نيزتوثيق نشده است.

12. دارقطنى سه روايت از انس و عمر بدون اينكه آنهارا به پيامبر(ص) نسبت دهد، نقل مى كند كه نشان مى دهند تثويب در اذان، سنت بوده است.((105))

13. روايت ديگر دارقطنى دلالت دارد كه پيامبربلال((106)) را به تثويب امر كرده، اما سند اين روايت منقطع است. اين روايت را عبدالرحمن بن ابى ليلى از بلال نقل كرده و به دليل وجود عبدالرحمن بن حسن در سند آن، ضعيف است. ابوحاتم در باره عبدالرحمن بن حسن گفته است كه: حديث او قابل استناد نيست. ديگران او را ملايم معرفى كرده اند.((107))

14. دارقطنى روايت ديگرى نيز نقل كرده كه دلالت داردبر اعلام قبل از اذان به هر شكلى. اين روايت علاوه براينكه برخى راويان سلسله سند آن تضعيف شده اند،خارج از مقصود است.((108))

15. دارمى با سندى كه به زهرى از حفص بن عمر بن سعد مؤذن منتهى مى شود روايت مى كند كه حفص گفت: خانواده ام به من خبر دادند كه بلال نزد رسول خدا(ص) آمد تا فرا رسيدن نماز صبح را به او خبر دهد.به او گفتند كه رسول خدا(ص) خواب است، پس بلال باصداى بلند ندا سر داد: «الصلاة خير من النوم». از آن پس اين عبارت در اذان نماز صبح جاى گرفت.((109))
اين روايت قابل استناد نيست زيرا:
اولا: زهرى در سلسله سند اين روايت وجود دارد.
ثانيا: در سلسله سند اين روايت حفص بن عمر وجوددارد كه جز اين يك روايت، روايت ديگرى ندارد((110)). علاوه بر اين اصل ناقل، ناشناخته است.

16. مالك نقل مى كند كه: مؤذن نزد عمر بن خطاب آمدتا او را از فرا رسيدن نماز صبح با خبر كند، ديد كه عمرخواب است، پس گفت: «الصلاة خير من النوم». پس ازاين ماجرا عمر دستور داد تا اين عبارت در اذان نمازصبح جاى گيرد.((111))

نتيجه روايات:

روايات تثويب به شدت متعارض هستند و اقسام مختلفى دارند كه نمى توان آنها را به معناى واحدى ارجاع داد:

1. برخى از اين روايات دلالت دارند كه عبدالله بن زيدتثويب را درخواب ديده و از آغاز جزئى از اذان بوده است.

2. برخى ديگر دلالت دارند كه تثويب را بلال به اذان افزود و پيامبر آن را تثبيت كرد.

3. پاره اى ديگر از روايات تثويب دلالت دارند كه عمربن خطاب به مؤذن دستور مى داد كه عبارت: «الصلاة خير من النوم» را در اذان صبح قرار دهد.

4. گروهى از اين روايات كه دلالت دارند كه رسول خدا(ص) اين عبارت را به ابو محذوره تعليم داده است.

5. روايات ديگرى دلالت دارند كه بلال در اذان صبح «حى على خير العمل» مى گفت اما رسول خدا(ص) به اودستور داد كه به جاى آن «الصلاة خير من النوم» بگويد.متقى هندى در كنز العمال((112)) اين روايت را نقل كرده است.

با توجه به اين تعارض آشكار، نمى توان به اين روايات اعتماد كرد، و از آنجا كه امر، در اين روايات، داير بين سنت و بدعت است، ترك سنت متعين مى شود، زيرا درترك سنت عذابى نيست، اما ارتكاب بدعت عذاب دارد.

سخن فقها در باره تثويب

كسانى از صحابه و تابعين تثويب را بدعت دانسته ومعتقدند پيامبر(ص) در اين زمينه دستورى صادر نكرده، بلكه اين مساله پس از رحلت آن حضرت اتفاق افتاده است:

1. ابن جريج مى گويد:
عمروبن حفص به من خبرداد كه سعد مؤذن اولين كسى بود كه در دوران خلافت عمر گفت: «الصلاة خير من النوم»، عمر گفت: اين كار بدعت است و آن را رها كرد.بلال هيچ گاه براى عمر اذان نگفت.

2. ابن جريج همچنين مى گويد:
حسن بن مسلم به من گفت: مردى از طاووس پرسيد:چه زمانى عبارت «الصلاة خير من النوم» در اذان گفته شد؟
طاووس در پاسخ گفت: ابن عبارت در دوره رسول خدا(ص) گفته نشد، اما بلال پس از رحلت رسول خدا(ص) و در زمان خلافت ابوبكر اين عبارت را ازمردى كه مؤذن نبود شنيد و آن را از او فرا گرفت و دراذان به كار برد.
ابوبكر مدتى كوتاه پس از اين ماجرا در گذشت، وخلافت به عمر رسيد. عمر گفت: «اى كاش بلال را ازچيزى كه ايجاد كرد، نهى مى كرديم». گويا اين سخن رافراموش كرد و مردم تا به امروزه، آن گونه، اذان مى گويند.((113))

3. عبدالرزاق از ابن عيينه از ليث از مجاهد نقل كرده است:
روزى با ابن عمر بودم كه شنيد مردى در مسجد عبارت:«الصلاة خير من النوم» را تكرار مى كند. ابن عمر گفت: بيا از نزد اين بدعت گذار بيرون رويم.((114))

البته طبق روايت سنن ابو داود، اين مرد آن عبارت راهنگام نماز ظهر و عصر تكرار مى كرد، نه هنگام نمازصبح.((115))

4. در جامع المسانيد از حماد از ابراهيم نقل شده است كه:
از ابى حنيفه در باره تثويب پرسيدم. در پاسخ گفت:تثويب را مردم برساخته اند، ولى در ميان برساخته هاى مردم كار خوبى است. ابو حنيفه ياد آورى كرد كه تثويب مردم آن بود كه مؤذن پس از پايان اذان دو بار مى گفت: «الصلاة خير من النوم».
راوى مى گويد: اين روايت را محمد بن حسن شيبانى درآثار خود به نقل از ابوحنيفه آورده و تصريح كرده اين سخن از ابو حنيفه است و ما به آن عمل مى كنيم.((116))

اين روايت نشان مى دهد كه عبارت «الصلاة خير من النوم» در عصر رسول خدا(ص) يا در عصر خلفا، پس ازپايان اذان گفته مى شده و جزئى از اذان نبوده و مؤذن براى بيدار كردن مردم اين عبارت را از پيش خود تكرارمى كرده است. سپس اين عبارت در اذان گنجانيده شد.

5. شوكانى به نقل از البحر الزخار گفته است:
تثويب را عمر به وجود آورد، فرزند عمرگفت: اين عمل بدعت است. از على(ع) نقل شده است كه وقتى اين عبارت را شنيد، گفت: چيزى را كه جزء اذان نيست به آن نيفزاييد. راوى پس از ذكر حديث ابى محذوره و بلال مى گويد: اگر اين عبارت جزء اذان بود، على و ابن عمر وطاووس آن را انكار نمى كردند. با اين وصف، به منظورجمع بين رواياتى كه در اين باب وارد شده، مى پذيريم كه دستور گفتن اين عبارت در اذان براى توجه بيشتر به نماز بوده و جنبه تشريع ندارد.((117))

6. امير يمنى صنعانى(متوفا 182 ه -) مى گويد:
عبارت «الصلاة خير من النوم» از الفاظ اذان كه براى فراخواندن مردم به نماز و آگاه كردن آنان از وقت نمازتشريع شده است به شمار نمى آيد، بلكه از عباراتى است كه براى بيدار كردن مردم از خواب، تشريع شده است. اين عبارت مانند الفاظ تسبيح است كه در دوران اخير مردم به جاى اذان اول به كار مى برند. با توجه به اين مطالب، گره جدال فقها در اينكه آيا تثويب از الفاظ اذان است يا نه و آيا گفتن اين عبارت در اذان بدعت است يا نه، گشوده مى شود.((118))

7. ابن قدامه از اسحاق نقل كرده كه او پس از نقل روايت ابى محذوره گفته است:
تثويب را مردم ساخته اند و ابو عيسى گفته تثويب را اهل علم خوش ندارند و ابن عمر وقتى آن را شنيد، ازمسجد خارج شد.((119))

8. از امامان اهل بيت(ع) روايات متعددى رسيده كه گفتن عبارت «الصلاة خير من النوم» در اذان بدعت است. شيخ طوسى با سند صحيح از معاوية بن وهب نقل كرده است كه از امام صادق(ع) از تثويب كه بين اذان و اقامه گفته مى شود، سؤال كردم. فرمود: «ما آن را نمى شناسيم.»((120))

 9. از بررسى رواياتى كه در مورد اذان وارد شده، براى نگارنده روشن شد كه دو خاندان از روايتى كه ازجدشان، عبدالله بن زيد و ابى محذوره، روايت شده، بهره بردارى كردند و كوشيدند اين روايت را ميان مردم منتشر كنند، زيرا اين روايت متضمن فضيلتى براى خاندان آنهاست. اگر اين انگيزه نبود، دليلى نداشت اين دو مساله (تشريع اذان به واسطه رؤيا و تثويب در اذان نماز صبح) به اين شكل گسترده منتشر شود، به همين روايتى كه اين دو خاندان از جد خود نقل كرده اند، جاى ترديد دارد. در مباحث گذشته با راويانى كه در سلسله سند اين روايات وجود دارند و منسوب به يكى از اين دو خاندانند، آشنا شديد.

10. مؤذن در فصل اول ودوم اذان شهادت مى دهد كه تنها معبود در صفحه وجود، خداوند سبحان است وغير از او هر معبودى ديگرى، سراب ناپايدارى بيش نيست.

در فصل سوم اذان شهادت مى دهد محمد(ص) رسول خداست و خدا او را براى ابلاغ رسالات و انجام دعوتش مبعوث كرده است.

پس از اين فصل، نداى مؤذن از اعلان شهادت، تبديل مى شود به فراخواندن به نماز كه انسان با آن به عالم غيب متصل مى شود. دراين فراخوان خشوع انسان باعظمت خالق پيوند مى خورد. سپس در فصل هاى ديگراذان، انسان به رستگارى و كاميابى و بهترين عملى كه نماز متضمن آن است، دعوت مى شود. مؤذن پس از اين دعوت، دو باره آن حقيقت ابدى را كه در فصول اوليه به آن تصريح كرده بود، ياد آورى مى كند و مى گويد: الله اكبر، الله اكبر، لااله الا الله، لا اله الا الله.

اين است حقيقت و صورت اذان كه همگى بر يك سبك و سياق است و دست تشريع آسمانى آن را در قالب عباراتى حاكى از حقايقى ابدى ريخته است كه انسان رااز غوطه ور شدن در سرگرمى ها و لذايذ دنيا بازمى دارد.

كه هر انسان آگاهى كه اذان را گوش كند و در فصول ومعانى آن، دقت نمايد، اين حقيقت را احساس مى كند.اما آيا عبارت «نماز بهتر از خواب است» هيچ تناسبى بارفعت فصول ديگر اذان دارد؟ در اينجا هيچ كس - البته اگر از پيشداورى و تعصب مذهبى عارى باشد - نمى تواند اين حقيقت تلخ را مخفى كند كه وقتى مؤذن در اذان صبح از دعوت به نماز و رستگارى و بهترين عمل، به اعلان اين كه «نماز بهتر از خواب است» منتقل مى شود، گويى از قله بلاغت، به كلامى كه عارى از رفعت و تازگى است، سقوط كرده است. مؤذن با گفتن اين جمله، مطلبى را بيان مى كند كه حتى كودكان نيز آن را مى دانند، و با شور و شدت، سخن بديهى را فرياد مى كند كه بر هيچ كس پوشيده نيست. فرياد مؤذن به اينكه «نماز از خواب بهتر است» شبيه اين است كه فردى ميان جمعيت انبوهى فرياد زند كه دو نصف چهار است.((121))

خاتمه:

بدعتى پس از بدعت ديگر تاريخ اذان و اقامه آكنده از بدعتها ست و بدعت گذاران با استحساناتى كه هيچ جايگاهى در تشريع ندارد، دست به تصرف در اين امر زدند. اينك توجه خوانندگان را به برخى از اين بدعتها كه پس از پيامبر(ص) به وجود آمد،جلب مى كنيم:

1. اذان دوم در روز جمعه
در دوره حيات پيامبر(ص) و خلافت ابوبكر و عمر،رسم بر اين بود هنگامى كه امام براى ايراد خطبه به منبر
مى رفت، اذان مى گفتند. اما وقتى مردم در زمان خليفه سوم زياد شدند، عثمان دستور داد به هنگام دخول وقت نماز، اذان دومى بر فراز ماذنه گفته شود. اين اذان به اذان دوم خليفه معروف شده است. از شافعى نقل شده كه مستحب است جمعه داراى يك اذان نزد منبرباشد.((122))

اگر اذان از امور توقيفى است، پس تصرف در آن، به صورت زياد و كم كردن، در دست بشر نيست و خليفه مى توانست مشكلات پيش آمده را به گونه اى ديگر حل كند.

تعجب اينجاست كه فقهاى اهل سنت در باره احكامى كه به اين دو اذان در نماز جمعه مربوط مى شود، اختلاف نظر دارند، مثلا كدام يك از اين دو اذان، در تحريم بيعى كه در آيه شريفه «يا ايها الذين آمنوا اذا نودي للصلاة من يوم الجمعة فاسعوا الى ذكر الله وذروا البيع»((123)) آمده است، اعتبار دارد.

2. علماى حنفى مذهب كوفه پس از عهد صحابه،تثويب ديگرى را اختراع كرده اند و آن اضافه كردن عبارت «حى على الصلاة» و «حى على الفلاح»، هر كدام دو بار، بين اذان و اقامه نماز صبح است. متقدمان اين گروه از علما اين عمل را فقط در نماز صبح نيكو و درغير نماز صبح مكروه دانسته اند، اما متاخران اين عمل را در كليه نمازها(به جز نماز مغرب به دليل تنگى وقت)نيكو شمرده اند. آنان گفته اند: تثويب بين اذان و اقامه نمازها به حسب عرف هر سرزمينى است مانند سرفه كردن(تنحنح) يا گفتن «الصلاة، الصلاة» يا غير اينها.

3. ابو يوسف در تثويب، راى جديدى برساخته و آن رابراى آگاه كردن همه كسانى كه به امور مسلمانان اشتغال دارند مانند امام و قاضى و امثال آنها، جايز دانسته است. طبق اين ديدگاه، مؤذن پس از اذان مى گويد: السلام عليك ايها الامير، حى على الصلاة، حى على الفلاح، الصلاة يرحمك الله.

برخى از علماى شافعى و مالكى و همچنين علماى حنبلى ديدگاه ابو يوسف را در صورتى كه امام و امثال او صداى اذان را نشنيده باشند، پذيرفته اند. اما محمد بن حسن شيبانى اين قول را بعيد دانسته و چنين تعليل كرده كه همه مردم در امر جماعت مساوى هستند. برخى ازعلماى مالكى هم اين ديدگاه را تاييد كرده اند.((124))

حذف حيعله از اذان
گذشت كه گنجاندن تثويب در اذان تنها بدعتى نيست كه در اذان صورت گرفته است. حذف عبارت: «حى على خير العمل» از فصول اذان و اقامه، بدعت ديگرى است كه معمول شده است، آن هم به اين بهانه كه گفتن «حى على خير العمل» موجب انصراف مردم از جهاد
مى شود، زيرا وقتى مردم بفهمند كه نماز بهترين عمل است، به آن اكتفا كرده، از جهاد روى بر مى گردانند! اين بدعت، آشكارا، نابود كردن تشريع و دست اندازى در آن با تفلسفى بيهوده است، زيرا مسل ما شارع مقدس به اين محذور آگاه بوده و با توجه به آن، اين فصل را دراذان وارد كرده است.

قوشجى(يكى از متكلمان اشاعره) از خليفه دوم نقل كرده كه روى منبر گفت:
سه چيز در دوره رسول خدا(ص) وجود داشته است كه من از آنهانهى كرده و آنها را حرام مى كنم و كسانى را كه مرتكب آنها شوند، مجازات مى كنم. آن سه چيزعبارتند: متعه زنان، متعه حج و فصل حى على خيرالعمل.((125))

شيعيان اجماع دارند كه اين فصل، جزئى از اذان است واز دوره پيامبر(ص) تاكنون بر همين منوال عمل كرده اندو اين فصل به شعارى براى آنان تبديل شده است، به طورى كه بسيارى از مورخان، شيعه را به عنوان كسانى كه «حى على خير العمل» مى گويند ياد كرده اند.

حلبى گفته است:
از ابن عمرو از امام زين العابدين، على بن الحسين(ع)نقل شده است كه اينان در اذان هايشان بعد از عبارت:
«حى على الفلاح»، عبارت «حى على خير العمل» را مى گفته اند.((126))

صفحه قبل

صفحه بعد