|
اما اگر «حاجب» به معناى دربان باشد كه مانع دسترسى مردم
به نيازشان نيست، بلكه نوبت مراجعه كنندگان را
تنظيم و
مرتب مى كند، تا كسانى كه ديرتر آمده اند،
زودتر وارد نشوند و
يا برعكس، و اصل اجازه به دست شخص مسئول است، و خود او
اجازه مى دهد يا درمورد ديدار تصميم مى گيرد، و دربان فقط
مواظب رعايت نوبت است، اين گونه حاجب، كراهتى
نداشته،بلكه گاه واجب است، مثلا وقتى مراجعات بسيار
باشد
و لازم است نوبت و حق تقدم رعايت شود. البته
موارد
فوريتى مانند وخامت حال بيمار يا از دست رفتن حق در
صورت عدم دسترسى به موقع به والى و قاضى، يادر وقايع
خاص مانند قتل و تجاوز و يا مواقعى كه لازم است صحنه جرم
حفظ شود از اين حكم، مستثنى است.
حاصل آن كه: وجود مانع و حاجب اگر منجر به از دست رفتن
حق حقداران و نيازمندان شود در حالى كه مسئول مى تواند
نياز را برطرف كند، اگركسان ديگرى هستند كه بتوانند نياز
را برطرف كنند، وجود حاجب مكروه وناپسند است، در غير اين
صورت، داشتن حاجب حرام است. اما اگر وجود حاجب براى
تنظيم امور و مرتب كردن كارها باشد، حرمت و كراهتى
نداشته، بلكه گاه به همان دليلى كه حرام يا مكروه شمرده
مى شد - يعنى حفظ حقوق صاحبان حق و نيازمندان - واجب
عينى خواهد بود.
گاه به جهات ديگر مانند حفظ امنيت جانى و آبروى قاضى،
وجود حاجب براى او لازم است، زيرا وى دراموال و حيثيت و
جان مردم حكم صادر مى كند، و هرمحكومى قبول ندارد كه
حكم، حق و عادلانه است،
بلكه گاه به ناحق با آن مخالفت
كرده، مى خواهد ازقاضى انتقام بگيرد، وجود حاجب، مانع
وقوع اين جرم مى شود.
اگر مقصود از قيد «در وقت قضاوت» فقط هنگام انشاى راى و
حكم باشد - چنان كه از واژه قضا برمى آيد -
معلوم است كه وجود
حاجب در اين هنگام مشكلى نداشته، گاه واجب است، تا قاضى
بتواند با متخصصان امر قضاوت مشورت كند، يا بخواهد در
عبارات حكم ومتشابه يا مبهم و مجمل بودن آن دقت كند،
چون لازم است حكم با عبارات روشن و صريح باشد، كه در
جاى خود به تفصيل گفته شده است.
اما ظاهرا به مقتضاى حكم كراهت، مقصود از «وقت قضا»، وقت
تشكيل جلسه محاكمه و دعوت از خصوم ووكلا و شهود است
كه قاضى مشغول پرسش و پاسخ با
آنان است.
در اين گونه مواقع، وجود حاجب لازم است، تا از ورودهر
مراجعه كننده اى كه ربطى به ادعاى مطرح شده ندارد، تا پايان
جلسه محاكمه، جلوگيرى كند.
درست و حق آن است كه كراهت استفاده از حاجب،مربوط به
حاجبى است كه مانع دسترسى مردم به نياز وخواستشان باشد،
به رغم آن كه مرجع مسئول، امكان وقدرت انجام كار را دارد،
نه هر حاجب
(دربان و ناظم)
كه حافظ حقوق، از جمله تقدم و
تاخر نوبت است.حديث مشهور نبوى بر اين امر دلالت دارد:
قيد «دون حاجتهم و فاقتهم» دلالت دارد كه آنچه مورد
نهى
است جلوگيرى از دستيابى مردم به نيازشان است.اما اگر
براى وصول مردم به خواسته هايشان و حفظ حقوق آنان، نظم و
ترتيبى ايجاد شود، مورد نهى نيست،
از اين رو گفته شده اگر
وجود حاجب تداوم داشته باشد، بدان حد كه ارباب رجوع را از
دسترسى به خواسته شان باز داشته و موجب ضرر و زيانشان
شود،
حرام است. چنان كه شهيد در مسالك اين نظر
فخرالمحققين در ايضاح الفوائد را نقل و آن را تحسين
كرده است:
ابن براج در مهذب پس از نقل اين حديث مى گويد:
دوم: مسجد را محل دائمى قضاوت قراردادن
صاحب جواهر در اثبات كراهت مى گويد:
صاحب جواهر مى افزايد:
شهيد در مسالك نيز نزديك به همين عبارت را گفته،
اما استدلال محقق حلى به فعل امام على(ع) را رد كرده است.
محقق براى نفى كراهت قضاوت در مسجد اگر به طور نادر و
گاهگاهى باشد استدلال كرد كه على(ع) درمسجد كوفه
قضاوت مى كرد. شهيد در رد نظر محقق مى گويد:
«مساجد خاص خداست»((163)) و «مساجد الهى را فقط كسانى
آباد مى كنند كه به خدا و روز بازپسين ايمان آوردند.
»((164))خداى متعال به مسلمانان دستور
داده: «زينت خود را
در هر مسجد بر گيريد».((165))
نيز فرموده: «هركس شعائر
الهى را بزرگ شمارد، از پروا
و پرهيز دلهاست».((166))
از اين
رو هر عملى كه براى خدا و مناسب بيت الله باشد، در مسجد
روا وجايز است، مانند ذكر خدا، بيان احكام خدا، تعليم
دين الهى، تجهيز و ترغيب لشكر اسلام براى جهاد فى
سبيل الله، نيز هر عملى كه انسان را به خدا نزديك
مى كند.
مسجد اختصاص به نماز روزانه ندارد، به گونه اى كه
با
اذان نماز، در مسجد باز شود و پس از برگزارى نماز تا
اذان
ديگر بسته گردد، يا در باز باشد اما جز كسانى كه مى خواهند
نماز بخوانند يا دعا و ذكر بگويند و قرآن قرائت كنند، كسى
اجازه ورود نداشته باشد. البته لازم است ديگر اعمال مطلوب و
داراى رجحان مانند تعليم و تدريس قرآن و فقه، مزاحمت براى
نماز نداشته باشد،
چنان كه مساجد مختص برگزارى مراسم
عزادارى به مناسبت وفيات كه غالبا در روزهاى خاصى از ماه
محرم و ديگر ماهها براى ائمه(ع) برگزار مى شود، يا
ويژه مجالس سرور و شادى براى مواليد ائمه(ع) نيست،
بلكه
فراتر از اين كارهاست. البته مى بايد شان و حرمت مسجد را
پاس داشت، از اين رو در آن جا خوابيدن وكسب و كار و امورى
از اين قبيل مكروه است.
قضاوت خود يكى از موارد رفع نياز برادران ايمانى است و گاه
اداى تكليف واجب است، به ويژه اگر قاضى در مسجد باشد و
خصوم به وى مراجعه كنند. بنابراين،
اشكالى در جواز و عدم
كراهت قضاوت در مسجد
نيست، بخصوص اگر همراه
بازجويى و احضار شهود وداد و فرياد و مانند اين امور نباشد.
البته در اكثر موارد،
قضاوت مستلزم اين امور و رعايت حال
مراجعان ونوبت آنان و نگارش و ديوان و دفتر قضايى و
ثبت گفتگوها و دفاعيات، همچنين تدوين و نگارش احكام
با
ويژگى و خصوصيات مورد نياز و تاريخ صدور احكام،
سپس
ابلاغ به دائره اجرائيات است. صدور و تنفيذ
حكم قضايى و
اجراى آن، غير از اصل قضاوت است، به ويژه در جزائيات مثل
حدود و قصاص و ديات. بنابراين، انجام و استقرار اين امور در
مسجد معقول نبوده وبسيارى از اين كارها
مناسب حرمت و
احترام مسجد
نيست. پس درست و حق آن است كه قضاوت در
مسجد
كراهت دارد، بدين معنا كه بخواهيم آنجا را محل
فصل خصومت و داورى ميان مردم قرار دهيم، حتى اگر
محل و جاى ديگرى براى قضاوت وجود نداشته باشد. بروالى و
يا رئيس قوه قضائيه است مكانى را تهيه كند
گرچه به اجاره
باشد. اما اگر براى كار ديگرى غير از نمازو دعا، قاضى در
مسجد باشد و خصوم بدو مراجعه كنند، درست تر آن است كه
آنان را به محل ثابت قضاوت، راهنمايى كند، چون مى بايد
تمامى شرايط فراهم شده و دقت لازم در كار اعمال شود، مگر
اين كه فوريتى باشد كه اگر به تاخير افتد، جرم يا فساد
ديگرى پيش آيد، كه بحث ديگرى است. پس با توجه به آيات
وروايات و با توجه به جايگاه مسجد، حق بامحقق درشرائع و
شهيد در مسالك است. عمل امام على(ع) بلكه پيامبر(ص) از
قسم اخير يعنى موارد فورى بوده است.
سوم: قضاوت در حال خشم و حالات همانند كه ذهن آدمى را
به خود مشغول مى كند
بر اين مطلب، پيش از اعتبار جايگاه و شان قضاوت،
روايات باب
دلالت دارد:
دوم: احمد بن ابى عبدالله در حديثى مرفوع نقل مى كندكه
اميرمؤمنان(ع) به شريح قاضى فرمود:
سوم: ذيل روايت سلمة بن كهيل مى گويد: شنيدم على(ع) به
شريح مى فرمود:
از طريق عامه از رسول خدا روايت شده:
در حديث ديگر است:
ظاهر روايات بلكه تصريح آنها حرمت و عدم جوازقضاوت در
حالات مزبور است، زيرا با «نون ثقيله»
مؤكدا
نهى شده، نيز اصل
نهى از رسول خدا و امام على است. مقتضاى شان قضا نيز
همين است، زيرا خشم،
آدمى را از دقت و درنگ و سلامت فكر
در حال انشاى راى باز مى دارد، در حالى كه حكم متوقف برآن
است كه انسان بر خود مسلط بوده، بر جوانب حكم اشراف
وآگاهى داشته باشد، تا بتواند از لغزش و خطا مصون بماند.
همين اقتضاى شان قضاوت، منشا تسرى اين نهى به حالات
ديگر است - گرچه در روايات باب نيامده - مانند محصور بودن يا
غلبه خواب بر قاضى،
يا حتى درد و ملالت يا غم و شادى، زيرا
در اين حالات نيز انسان ايمن از لغزش و خطا نيست، گذشته
از خطاى متعارفى كه هميشه با آدمى است كه دچار سهو و
نسيان است. ممكن است گفته شود اين حكم، در اين جا
به تناسب حكم و موضوع، مستنبط العله است، - اگرنگوييم
منصوص العله است - زيرا خطا و اشتباه به سبب غضب و خشم و
حالات مشابه آن است و نهى ازقضاوت در حالت خشم و
حالات همانند آن، تعبدمحض نيست، به گونه اى كه عدم اين
حالات در صحت و اعتبار قضاوت، شرط است، يا اين حالات
مانع تحقق و اجراى قضاوت صحيح مى گردند، چنان كه در
قضاوت ستمگر وجائر است. اين شرط فقط براى آن است
كه خطا و لغزشى صورت نگيرد، از اين رو اگر در حال خشم يا
حالات مشابه قضاوت كرد اما به نظر قضات عادل، حكمش
درست بود يا خود قاضى، پس از آن كه خشمش فروكش كرد و
اين حالت برطرف شد و به حال عادى برگشت، فهميد درست
قضاوت كرده و حكمش باتمامى شرايط شرع و ضوابط قانونى
همخوان است، ترديدى در درستى حكم وى نيست، چنان كه
صاحب شرائع بدان اشاره دارد:
اگر در اين حالات قضاوت كرد اما به حق و درست بود،
حكم
او نافذ و معتبر است.
از اين رو، نهى، بر كراهت حمل مى شود، به ويژه اگرعمل
رسول خدا و قضاوت به حقش را در حال خشم بنگريم. ايشان
در مورد «زبير» و خصم انصارى اش، نخست عادلانه حكم كرد
كه زبير مقدارى از حقش چشم پوشى كند اما وقتى خصم
سخنى گفت و پيامبر ناراحت شد، حكم به تمام حق براى زبير
كرد. اين ماجرا مربوط به دادخواهى زبير و شخص انصارى در
آبيارى زمين است، كه پيامبر فرمود:
انصارى گفت: چون پسر عمه ات است؟! صورت رسول خدا
برافروخت و سرخ شد و فرمود:
قضاوت پيامبر درست بود، گرچه آن قدر ناراحت شده بود كه
چهره اش سرخ گرديد، چون قضاوت ايشان برحسب علم غيب
و پيامبرى نبود، بلكه چنان بود كه خود فرمود:
پس حق آن است كه حالاتى كه انسان را در وضع خاص و غير
عادى قرار مى دهد و انديشه اش را از دقت ودرستى باز
مى دارد و احتمال خطا را افزايش مى دهد،
قضاوت در آن
حالات شديدا مكروه و ناپسند بوده وسزاوار است از آن دورى
شود. بدترين حالات براى قضاوت، خشم است، بنابراين هر غم و
شادى ياگرسنگى و تشنگى، كراهت ندارد، مگر چنان
شديدباشد كه همپايه خشم گردد و گرنه انسان به
واسطه نعمت هايى كه خدا بدو مى دهد يا از او مى گيرد،
بدون شادى و غم نيست، گاه مصيبتى بدو مى رسد و
غمناك مى شود و گاه توفيقى مى يابد و خوشحال مى گردد.
دنياسرايى پر از بلا و گرفتارى است و قاضى در همين سرا
وجامعه زندگى مى كند و هر چه را ديگران در زندگى
بدان مبتلايند، وى نيز بدان گرفتار است.
چهارم: خريد و فروش شخصى
اما احاديثى كه در اين باره به آنها استدلال شده مانند:
و:
أولا اين احاديث فقط از طريق اهل سنت نقل شده است. ثانيا
مربوط به قاضى نيست، بلكه مربوط به والى است، ثالثا تجارت،
غير از خريد و فروش متعارف نيازمندى هاى روزانه جارى ميان
تمامى اصناف است.فروش نانوا و قصاب و بقال، و خريد مردم
از اينان،تجارت نيست، از اين رو در اين احاديث امام و والى
ازاين گونه خريد و فروش منع نشده اند، بلكه از تجارت منع
شده اند و تجارت، دادوستد كلانى است كه در قبال كشاورزى
و صنعت انجام مى شود، كه در حديث معروف تحف العقول
آمده است.
از آن رو كه بر امام و والى، نظارت بر امور مردم و حفظ منافع و
مصالح امت واجب است، به ويژه در اموراقتصادى، اگر اينان
به تجارت بپردازند و درپى منفعت وسود باشند، با وظايفشان
همخوانى ندارد، از اين روگفته شده: دولت، تاجر موفقى
نيست.
پس درست آن است كه كراهت خريد و فروش براى قاضى،
مربوط به معاملات عادى و داد و ستد روزانه براى تامين
نيازهاى متعارف است، نه شغل تجارت.ملاك كراهت، همان
است كه بدان اشاره كرديم، بنابراين به خريد و فروش اختصاص
ندارد، بلكه شامل معاملات مشابه نيز مى شود، مانند اجاره و
مقاطعه ومضاربه و صلح و هديه و... مبادا به رشوه دهى
ورشوه گيرى و اتهام منجر شود. افزون بر اين، مى توان به نكته
اخلاقى در اين باب اشاره كرد و آن اين كه بهتراست اشخاصى
كه متصدى مناصب مهم هستند به امورجزئى و كارهاى
كوچك نپردازند و وقت خود را فقط براى كارهاى والا و
ارزشمند، صرف كنند و ديگر امور رابه خدمتگزاران بسپارند يا
براى اين گونه امور، نايب ووكيل برگزينند. امام على(ع)
برادرش عقيل را وكيل خودبراى حل و فصل دعاوى شخصى
مربوط به خود قرار داد و فرمود:
صاحب جواهر مى گويد:
زيرا اگر بدانند اين شخص وكيل قاضى براى خريد وفروش
است، همان اشكال را خواهد داشت، يعنى مردم از سر ترس يا
طمع، در معامله او را مراعات مى كنند،بلكه مى توان گفت
وكيل را بيشتر مراعات مى كنند، چون امكان ساخت و ساز با
وكيل آسانتر از قاضى است.
اما عمل امام على(ع) در بازار كرباسچى ها كه به فروشنده
فرمود: «يا شيخ، احسن بيعي في قميصي بثلاث دراهم، اى
شيخ، با من بهتر معامله كن و پيراهن را به سه درهم بده» وقتى
فروشنده امام را شناخت، ايشان ديگر از او پيراهن را نخريد و
سراغ ديگرى آمد، اما چون وى هم امام را شناخت، از او نيز
نخريد، تا جوان نورسى آمد و از وى پيراهنى به سه
درهم خريد.((177)) اين قضيه اى مربوط به واقعه اى خاص
است و پس از اين كه مشخص شده كه قيمت، سه درهم است،
جاى محابات و مراعات قيمت براى امام باقى نمى ماند. علت
نخريدن امام از فروشنده اى كه ايشان را شناخت و احترام
گذارد، دانسته نشده،محابات يا تخفيف و يا چيز ديگر فهميده
نمى شود. به هر روى، ملاك كراهت، همان است كه بدان اشاره
شد وحديث نيز آن را تاييد مى كند، از اين رو در زمان ما
درشهرهاى مختلف، وضع همين طور است و قضات منصوب از
طرف حكومت را عامه مردم نمى شناسندمگر كسى كه به
دادگسترى مراجعه داشته باشد. اين وضع به ويژه درشهرهاى
بزرگ مصداق دارد مانندتهران و اصفهان و شيراز و تبريز...
حتى در بسيارى ازشهرهاى ديگر مصداق دارد. آرى
شخصيت هاى مهم قضايى و مسئولان امور در بخشهاى مهم
قوه قضائيه كه مردم از طريق راديو و تلويزيون يا از طريق
نشست ها وديدارهايى كه با مردم داشته اند، آنها را
مى شناسند،مى بايد از خريد و فروش شخصى در خيابانها و
بازارهاو مقابل چشم ديگران دورى كنند. خلاصه آن كه
حكمت اين ادب، همان دورى تا از اتهام و حفظ حقوق مردم
در وقت مراجعه به دادگاه است. گذشته از اين كه از
جهت اخلاقى و روحى سزاوار نيست قاضى، خود به امور خرد و
ناچيز بپردازد.
پنجم: براى حكم در باره خود، وكيل بگيرد.
قاضى نيز انسانى مانند ديگر مردمان است كه بين آنان زندگى
مى كند و طبق اصول و قوانين پذيرفته شده ميان مردم در
معاملات و مبادلات متعارف با ديگران برخورد دارد، گاه مانند
ديگر مردم، كار به اختلاف قاضى با ديگرى مى انجامد.
دراين صورت نيز اگر نتواند با مصالحه به اختلاف پايان دهند
بايد به دادگاه و حكم قاضى مراجعه كنند. در اين گونه
مرافعه خود قاضى طرف دعوا شخصا عهده دارامور قضايى
خود شود. البته نه بدان معنا كه نتواند درمرافعه اى كه مربوط
به وى است، در شعبه اى از محاكم كه خود او رئيس و قاضى آن
است، قضاوت كند، بطلان قضاوت در چنين مرافعه اى آشكار
است. بديهى است قاضى پرونده اى كه خود طرف دعواى آن
است متهم به آن مى شود كه به سود خود حكم كرده است،
حتى اگرطبق اصول و قواعد حكم صحيح صادر كرده باشد.
بلكه مراد از عدم تصدى امور قضايى خود، آن است كه
اين قاضى طرف دعوا، شخصا كنارخصم خود در دادگاه ودر
برابر قاضى حاضر براى دفاع از خويش حاضر نشود،بلكه براى
اين كار وكيل بگيرد تا از وى دفاع كند. چون حضور قاضى به
همراه خصم در محضر دادگاه نوعى ماجراجويى است، در
حالى كه از قاضى انتظار هست گذشت و بخشش داشته،
بزرگوارى به خرج دهد، ولى قاضى كه در اين سطح باشد كه
براى منفعت دنيوى(كه مى توانست از طريق سهل و آسانى حل
گردد) در دادگاه حاضر شود، چگونه شايستگى خواهد داشت
عهده دارقضاوت شده، پاسدار و نگاهبان حقوق و آبرو و
جان مردمان باشد؟ افزون بر اين ممكن است قاضى
محكمه وقتى ببيند يكى از دو طرف دعوى، قاضى و همكار
وى است(چه برسد به اين كه ما فوق و رئيس وى باشد.)اين
وضع ممكن است حس حمايت و همكارى وجانبدارى از همكار
را در وى برانگيخته، رعايت حال اورا بكند، گرچه عدالت وى
را از جانبدارى باز مى دارد،اما به هر روى در مقام اتهام قرار
مى گيرد، پس مى بايد ازچنين وضعى دورى كرد، چه قاضى
درگير، مدعى باشدو چه مدعى عليه.
حق آن است كه قاضى طرف دعوا براى به دست آوردن حقش
وكيل بگيرد، تا از وى دفاع كند، نيز از آن رو كه گزارش شده:
امام على(ع) در دعوايى عقيل را وكيل خود قرار داد و فرمود:
«قُحم» چنان كه در لغت است، ورود و اقدام به كارى است، بى
آن كه شناختى در آن باره وجود داشته باشد، يا پيش از آن كه
خير و شرش معلوم باشد، كه منافات شان و مقام قاضى است.
اگر امام(ع) دعوى را خوش نداشت، به سبب حفظ شان مقام
الهى بود، نه اين كه تكبر و غرور داشته باشد، وى ابو تراب - خاك
نشين - بود. البته استدلال به اين عمل امام(ع) تمام نيست،
زيرا
صاحب جواهر مى گويد:
اگر مقصود صاحب جواهر، مقام ولايى پيامبر و امام است،
چنان كه از ظاهر امر و صراحت بيان خطاى قاضى در احكام
شرعى بر مى آيد، سخنى كامل است اما ربطى به مقام قضاوت و
حضور قاضى همراه باخصمش در محضر دادگاه ندارد. اگر
منظور صاحب جواهر، حضور پيامبر و امام به عنوان قاضى -
افزون برولايت - است، به مسئله ما ربط دارد - گرچه
خلاف ظاهر است - اما توجه دادن به خطاى قاضى درچگونگى
قضاوت، پس از حضور با خصم در محضردادگاه بوده است به
هر روى ترديدى نيست كه كراهت دارد خود قاضى با خصمش
براى اقامه دعوى درمحضر دادگاه حاضر شود. دليل را
دانستيد كه اين كار برخلاف شان قضا و قاضى است، از اين رو
مى بايد درصورت نياز، ديگرى را وكيل خود گرداند.
ششم: ترش رويى يا خوشرويى برابر طرفين دعوا.
از روايات باب آميختگى و تعامل با مردم در روابط اجتماعى بر
مى آيد انسان مى بايست ميانه رو و باوقار باچهره گشاده و كم
سخن باشد و سخن به راستى ودرستى بگويد((181))، نه
بسيار بخندد و مزاح كند و پر حرف باشد و در سخن گفتن
مبالغه كند((182)). مى بايد دل و زبانش يكى بوده، برخلاف
آنچه در دل دارد، چيزى اظهار و ابراز نكند، تانفاق و دو رويى
در او به وجود نيايد. امام على(ع)فرمود:
اين از ناحيه خود انسان بود اما نسبت به ديگران كه باوى آمد و
شد دارند، امور زيادى هست كه بايد رعايت شود مانند احترام
گذاشتن، جواب سلام دادن، گوش دادن به سخن ديگرى تا
آخر بدون اينكه سخن او راقطع كند و يا عجله نمايد و يا سخن
ديگرى را به ميان كشد و يا مجادله كند.
همه اينها در مورد معاشرت و برخوردهاى عادى و اثرگذارى
و اثر پذيرى در زندگى ميان برادران ايمانى و هم كيش بود. اما
آنجا كه انسان در مورد نيازهاى ديگران مسئوليتى دارد و
عهده دار منصبى است، به ويژه اگر قاضى و حاكم باشد و
اموال عمومى و آبرو و حيثيت وحتى جان مردم در دست او
باشد، مردم در سخن گفتن با او مقيدند و احتياط مى كنند و
با بيم يا اميد به اوجواب مى دهند، در اينجا سخن قاضى و
تعبيرات وحتى حركات چهره او در برخورد با طرفين دعوا
ومراجعان، مؤثر است. در نتيجه، رعايت عدالت و
حقوق مراجعان، اقتضا مى كند كه قاضى مواظب حركات
وبرخوردهاى خود باشد.
قاضى به عنوان يك مسلمان، برادر مسلمانان است ولازم است
در مرحله اول حق برادرى را رعايت كند،اضافه بر آن مواظب
تاثير حركات خود بر طرفين دعواباشد. از اين رو، محقق حلى
تصريح مى كند كه انقباض و ترش رويى مذموم است كه مانع از
اقامه حجت شودنه مطلق انقباض و ترش رويى. بدين معنا كه
انقباض درمخاطب مؤثر بوده و موجب گريز او مى شود.
در روايت است - از امام باقر(ع) يا امام صادق(ع) - كه:
اگر قاضى چهره در هم كشد، در طرف تاثير مى نهد و
او مى ترسد و در بيان دلايل خود، زبانش مى گيرد ونمى تواند
درست دفاع كند، در نتيجه گاهى از حق خود محروم مى شود
و مسبب آن قاضى است. پس لازم است از آن پرهيز شود تا
رعايت حق و عدالت شده باشد.
از طرفى، ملايمت و نرمش با ديگران نيز اگر باعث مى شود
طرف مقابل جرات پيدا كند، از آداب ناپسند است. نرمش، در
قاضى، اثر بيشترى دارد، هر گاه طرف دعوا احساس نرمش و
تاثير پذيرى در قاضى كند، به طمع مى افتد و در گفتار به
خود جرات مى دهد كه ناحق را حق جلوه دهد. از اين رو محقق
گفته است:
مجلس قضاوت، مجلس جدى و جايگاه عدالت وحقيقت است،
نه مجلس گفتگو و شوخى. لازم است قاضى اين شان را حفظ
كند، به صورتى كه اگر در سخنان هريك از طرفين دعوا يا
شاهد يا وكيل يا هركس ديگرى كه با اجازه قاضى سخن
مى گويد، حرف خنده دارى زده شد، قاضى بر مجلس مسلط
باشد، زيرا وى علاوه بر اين كه قاضى است، مديريت محكمه را
نيز بر عهده دارد.
اين ادب قضايى از روايات مختلف استفاده مى شود ونيز
مى توان با اين سخن امام على(ع) بر اين ادب قضايى استدلال
كرد: سلمة بن كهيل نقل مى كند كه شنيدم: على(ع) به شريح
مى گفت:
ترش رويى و بد خلقى قاضى در مقابل طرف دعوا مايه آزار او
مى شود، چه منجر به اين شود كه او در بيان دليل خود دچار
مشكل شود يا نشود. اما على(ع) در اين روايت صريحا از آن نهى
كرده است مگر اين كه گفته شود لفظ «اياك» دلالت بر حرمت
ندارد، اما مسلمادلالت بر كراهت دارد و از اين رو از آداب
قضاوت شمرده شده است.
حاصل اينكه انسان مى داند كه در معاشرتهاى عادى روترش
كردن كار ناپسندى است، چه رسد به قاضى درمقابل طرف
دعوا به ويژه اگر ترش رويى قاضى باعث شود كه طرف نتواند
دليل خود را به خوبى بيان كند. محمدعلى تسخيرى
اختلاف در حجيت مصالح مرسله معروف است.
مالك بن انس و احمد بن حنبل از ائمه فقه اهل سنت آن را
حجت مى دانند، و طوفى از علماى حنابله، درحجيت آن
مبالغه كرده است. ولى شافعى آن را حجت نمى داند و
مى گويد: «عمل به مصالح مرسله مانند عمل به استحسان، تشريع و بدعت است.»((185))غزالى اعتقاد دارد: «مصلحت
ضرورى قطعى و كلى ازوجود حكم كشف مى كند.»((186)) به
حنفى ها نيزديدگاههاى متفاوتى نسبت داده شده است.
اما شيعه، عمل به مصلحت را تنها در صورتى كه قطعى باشد
جايز مى داند. براساس ديدگاه ولايت فقيه،مصلحت ظنى نيز
با امر حاكم شرع، حجيت پيدامى كند. (اين مطلب را در جاى
خود مختصرا توضيح خواهيم داد).
در عبارت «مصالح مرسله» دو كلمه به كار رفته است:
پيش از هر چيز، به توضيح اين دو واژه مى پردازيم: تعريف مصلحت
غزالى مى نويسد:
برخى نيز در تعريف آن گفته اند: تعريف ارسال
براى ارسال، معانى مختلفى ذكر كرده اند: چكيده ادله و نقد دلايل كسانى كه مصالح مرسله را حجت مى دانند:
1. احكام شرعى براى تحقق مصالح بندگان آمده است و حسن
مصالح نيز با عقل، درك مى شود.(البته اين استدلال به باب
معاملات اختصاص دارد).
2. وقايع و حوادث جديد همواره پديد مى آيند. از اين رو بايد با
استصلاح، باب تشريع را باز گذاشت و گرنه لازم مى آيد كه
شريعت، محدود شود و اين با سهل بودن و جاودانگى و خاتميت
دين اسلام نمى سازد.(براى اثبات حجيت قياس و استحسان نيز
به همين دليل تمسك شده است).
3. اصحاب، طبق مصالح مرسله، عمل مى كردند، و اين سيره،
دليل رضايت شارع است.
4. استدلال به حديث نبوى «لاضرر و لاضرار
في الاسلام».((195)) برخى مثل طوفى اين حديث رامخصص
تمام ادله اوليه مى دانند.((196))
سپس حكيم اضافه مى كند: حديث «لاضرر» را فع تكليف است،
نه مشرع و تكليف گذار، بنابر اين، ازحديث «لاضرر» تنها
استفاده مى شود كه احكام ضررى،از موضوعات آن احكام،
برداشته شده است، ولى احكام ديگرى را براى آن موضوعات،
اثبات نمى كند،لذا بايد براى مشخص كردن حكم آن
موضوعات به ادله ديگرى مراجعه كرد. وى در ادامه، مبالغه طوفى را در اعتبار مصالح مرسله ومقدم داشتن آن حتى بر نصوص و اجماع، رد كرده و بانقل عبارت طولانى او در باره اختلافات حاصل شده به سبب روايات، مى گويد: صرف نظر از طولانى بودن اين عبارت و شباهت آن به خطا به، در نقد آن بايد گفت كه اختلاف، ضرورتى است كه بشر توان دفع آن را ندارد ومادام كه اصحاب مذاهب در چارچوب اجتهاد حركت مى كنند، اين اختلاف ها، موجب خصومت و نزاع هاى مذهبى نمى شود.((198))
شيخ زحيلى نيز در باره عبارت شيخ طوفى مى گويد:
به نظر من، طوفى با مبالغه خود از حقيقت دور شده واشكال
حكيم بر ايشان وارد است. غلو، حتى انسان دانشمند را از مسير
صواب منحرف مى كند و گرنه معناندارد كه مسلمان، روايت
يا روايات ثابت و واضح را به اين بهانه كه مصلحت ظنى، با آن
مخالف است كناربگذارد. چكيده ادله منكرين مصالح مرسله
1. تمسك به مصالح مرسله، پيروى از هواى نفس به بهانه وجود
مصلحت است و در واقع عمل بر اساس مصالح مرسله رفتار
مطابق لذت نفس و اشتهاى درونى است. اين نكته درست
است، حتى اگر به ظن خود تصوركنيم كه اين مصلحت با
مقاصد شرع، هماهنگ بوده وقائل به آن اهل اجتهاد باشد، زيرا
ظن كشف از حقيقت نمى كند(ان الظن لايغني من الحق
شيئا) و بر خلاف قطع كه داراى حجيت ذاتى است و سلب
حجيت از آن ممكن نيست، ظن حجيت ذاتى ندارد.
2. دين اسلام، كامل و بردارنده تمام نيازهاى مردم است، بدين
جهت، خداوند با حالت انكار مى فرمايد:«ايحسب الانسان ان
يترك سدى»((200)). البته طرفداران استصلاح مى توانند
بگويند كه عقول كاشف ازمصالح نيز لطف خداوند به بندگان
است و در شريعت،مى توان به آن اعتماد كرد.
3. غزالى براى اثبات حجيت مصالح مرسله مى نويسد:
4. آمدى مى گويد:
شيخ زحيلى، به اين استدلال چنين پاسخ داده است:
پاسخ زحيلى تمام نيست؛
زيرا همان گونه كه گفتيم
ظن فقط كاشف ناقصى از حقيقت است و بنابراين تنها
درصورتى اعتبار دارد كه دليل شرعى قطعى بر
حجيتش وجود داشته باشد و اعتبارا كاشفيت آن را كامل كند.
اشكال ديگر به كلام زحيلى: وى ادعا كرده كه مصالح الغاشده
توسط شارع، اندك است. اولا، اين سخن، نيازمند دليل است و
هيچ دليلى هم بر آن وجود ندارد. ثانيا، برفرض پذيرش آن،
صرف احتمال بودن اين مصلحت جزو همان مصالح اندك الغا
شده، در عدم حجيت آن كفايت مى كند. زيرا شك در حجيت،
براى قطع به عدم حجيت كافى است.
البته آن چه آقاى حكيم گفت: «كه قائلين به استصلاح ادعا
دارند كه مصلحتى كه عقل كشف كرده باشد، از نظرشرع
اعتبار دارد و در نتيجه، ميان اعتبار و الغاء مرددنيست»
مى تواند جواب استدلال آمدى باشد. ولى همه اشكال در دليل
اين اعتبار است.
5. زحيلى بر ضعف اعتبار مصالح مرسله استدلال كرده است
كه عمل بر اساس مصالح مرسله، منجر به از بين رفتن وحدت
و عموميت تشريع مى شود، زيرا نتيجه عمل به مصالح مرسله،
تفاوت احكام با اختلاف زمانهاو احوال و اشخاص خواهد بود.
خود او به اين استدلال جواب داده كه وقتى مى توانيم
به مصلحت مرسله اى عمل كنيم كه روايتى بر اعتبار ياالغاى
آن، نداشته باشيم. از اين رو، با وحدت و عموم تشريع منافات
ندارد بلكه با جاودانگى دين و مصلحت عمومى نيز هماهنگ
است. اما همه نگرانى در اين باره از افراط كنندگان و
هواپرستان است. نظر نهايى براى روشن شدن ديدگاه نهايى در باب مصالح مرسله، توضيح چند نكته لازم است:
نكته اول: در اصول فقه ثابت شده كه حجيت داراى لوازمى از
اين قرار است:
بنابراين بايد از طرف شارع، دليل قطعى بر اعتبار اصل رسيده
باشد. حجيت قطع، ذاتى است و تخلف بردارنيست، ولى ظن،
حجيت ذاتى ندارد و تنها در صورتى معتبر است كه دليل
قطعى بر حجيتش وجود داشته باشد. بر اين اساس، ديدگاه
وجوب عمل به ظن - به طور مطلق - نادرست است.
بنابراين، اگر در مصلحت، از نصوص و قواعد عمومى معتبر
استفاده شده باشد، پذيرفتنى است. ليكن در اين صورت،
مصالح مرسله، اصل مستقلى در كنار قرآن وسنت نخواهد بود،
بلكه پيروى از قرآن و سنت به شمارمى رود.
اگر در مصلحت، از عقل استفاده شده باشد، شرط عمل به
چنين مصلحتى، درك كامل آن با همه متعلقات و آثار آن و
وجود تمام شرايط و نبود همه موانع آن است. اما درك ناقص و
ظنى مصلحت مانند احتمال وجود مزاحم براى آن يا الحاق آن
به اعم اغلب، براى حجيت مصلحت، كافى نيست.
نكته دوم: ما در مبحث ديگرى((202))، پيرامون تفاوت هاى
احكام شرعى فتوايى و اوامر ولايى صادر شده از سوى ولى امر
شرعى سخن گفتيم و اينك چكيده آن تفاوت ها را بيان
مى كنيم:
از آنجا كه حاكم شرع به دنبال اداره امور كشور و پر
كردن منطقه مباحات، به شكل مناسب است، نمى توان وى
رامكلف نمود كه پس از قطع به مصلحت، دستورى راصادر
كند، بلكه ظن عرفى نيز، كفايت مى كند. لذا اگرحاكم شرع
قانون معينى را صلاح دانسته و آن را بامقاصد اجتماعى شرع و
راهنمايى هاى كاربردى واجرايى كه اسلام در اختيار او قرار
داده است - مانند«كى لايكون دولة بين الاغنياء منكم،((203)) تا
اموال و دارايى ها تنها دردست ثروتمندان نباشد» -
هماهنگ بداند، يا فتوايى برگزيند و آن را بر فتواهاى ديگر
به گمان اين كه بيشتر به صلاح جامعه است، مقدم بدارد،
يافتواى شخصى خود او بوده كه با بحث علمى به آن رسيده
باشد، در تمام اين موارد به دليل فرمان خداوندبه اطاعت از
ولى امر شرعى، ديگران بايد از او اطاعت كنند و به قانون تعيين
شده يا فتواى وى كه آن را به صلاح جامعه تشخيص داده تن
دهند. |