|
البته ما نمى خواهيم لزوم تحصيل حجت را كه بر آن پافشارى
كرديم، در اين موارد انكار كنيم، بلكه همچنان معتقديم در
مقام صدور فتوا بايد يقين به صدور حكم شرعى داشته باشيم و
حكمى كه فقيه به آن مى رسدحكم شرعى دائمى است، ليكن
فرمان ولى امر، ولايى بوده و به مقتضاى مصالح شرعى صادر
شده و از اين رو، موقت بوده و تا وقتى مصلحت داشته
باشد پابرجاست. لذا به نظر ما، در مقام فتوا بايد از صدور فتواى مبتنى برمصالح مرسله پرهيز كرد، مگر آن كه فقيه به مصلحت قطعى رسيده باشد و شرايط را فراهم و موانع را منتفى بداند كه البته چنين چيزى بعيد است. ولى حاكم شرعى مى تواند براساس مصالح مرسله عمل كرده و فرامين خود را مطابق آن پايه ريزى كند. براين مدعا، دلايلى وجود دارد: 1. در مسائل اجتماعى و حكومتى و ادارى، تحقق قطع لازم نيست، بلكه ظن عرفى نيز كفايت مى كند و اساس صدور فرمان هاى ولايى براين اصل مبتنى است. 2. ولى امر، نسبت به ديگران از دانش گسترده تر وكارشناسان بيشترى براى تشخيص مصالح برخوردار است.
3. فرمانى كه ولى امر صادر مى كند، موقت است و به بقاى
مصلحت، بستگى دارد. لذا اين حكم، مستقيما به اسلام نسبت
داده نمى شود بلكه فرمانى است كه به نظرحاكم شرعى، با
تعاليم اسلامى، هماهنگ مى باشد.
4. از آن جا كه اين كار، امرى مهم و فراتر از فتواى فردى است،
بايد فقيه از وجود مصلحت مرسله و تحقق شروط تاثير آن و
نبود موانع يا مصالح مزاحم و مقدم برآن، مطمئن شود و اين
كارى بس دشوار است. حتى مجامع فقهى كه كم تر در معرض
خطر غفلت هستند، بايد در اين گونه امور، به يقين برسند و
در صدور فتوا عجله نكنند، هر چند معتقديم فتواى مجامع
فقهى مى تواند در مناطقى كه حاكم شرعى ندارند،
خلاءهاى احكام را پركند. واگذارى اين وظيفه به مجامع
فقهى دراين مناطق از روى ناچارى است ولى به هر حال
از واگذارى آن به يك فرد هر چند فقيه و با تقوا باشد، بهترو به
احتياط نزديك تر است.
5. نكته خطير ديگرى دراين جا وجود دارد و آن لزوم مراعات
مصلحت امت اسلامى و تقدم آن بر مصلحت فردى و
منطقه اى و جغرافيايى است. اين امرى بديهى است و قاعده
تزاحم كه شرعا نيز پذيرفته شده و معيارآن تقدم اهم بر مهم
است به آن حكم مى كند. ما در اين خصوص، طى مقاله اى با
عنوان «استحسان» كه به مجمع فقه اسلامى در جده تقديم
كرديم، گفته ايم كه استحسان به معناى تقدم اهم بر مهم،
پذيرفتنى است. و در اين جاياد آورى مى كنيم كه گاهى امر
مشتبه شده و اين مصلحت عالى لحاظ نمى شود، با اين كه
نصوص برمجموعه امت اسلامى و رعايت مصالح و حدود
وتوازن آن و استفاده از همه توانمنديهاى آن در جهت مصالح
عمومى تاكيد دارد.
6. براى استصلاح، موارد فراوانى ذكر شده كه پس ازتامل در
آن، روشن مى شود كه بيشتر آن ها ارتبطى به باب استصلاح
ندارد، بلكه برخى از آن ها از قبيل تطبيق يك قاعده كلى فقهى
يا مفاهيم كلى هستند كه در شرع بدانها امر شده است. برخى
ديگر از موارد اجراى قياس و برخى نيز تطبيق احكام ثانويه
مانند ضرر، حرج، تزاحم و سد ذرايع هستند. رضا استادى
اختلاف فقها، رضوان الله تعالى عليهم در اين مساله كه آيا
وقف، عقد است يا ايقاع، و آيا مطلق وقف، تمليك است يا قسم
خاصى از آن، و همچنين آيا همه انواع وقف، تحرير مال به شمار
مى آيد يا قسم خاصى از آن، موجب اختلاف آنها در اين مساله
شده كه آيا قبول، درتحقق و صحت وقف، شرط است يا خير و
يا اينكه دراين مساله، تفصيلى وجود دارد؟
پاسخ به اين پرسشها، موضوع اين مقاله را تشكيل مى دهد كه با
رعايت اختصار و اصول تحقيق، به آن مى پردازيم. در اين زمينه
چند نظريه وجود دارد: 1. شرط دانستن «قبول» در همه اقسام وقف
علامه حلى در كتاب «تبصرة المتعلمين» چنين گفته:
همچنين در كتاب «قواعد» مى گويد: فاضل مقداد هم دركتاب «التنقيح» همين قول رامى پذيرد.((206))
سيد على طباطبايى در كتاب «رياض المسائل»مى نويسد:
محقق كركى در كتاب «جامع المقاصد» بيان مى كند:
در «جواهر الكلام» طى بحثى در اين زمينه آمده است:
آخوند خراسانى گفته است:
سيد محمد مجاهد در كتاب «المناهل» مى گويد: به نظر مى رسد نسبت دادن اين قول به «تذكره» درست نباشد، چنان كه محقق قمى نيز به آن اشاره كرده است.((211)) 2. شرط دانستن «قبول» در وقف خاص نظر علامه در كتاب هاى «تذكره»، «تحرير» و «قواعد» وفخرالمحققين در كتاب «ايضاح» و شهيد در كتاب «دروس» و محقق ثانى در كتاب «جامع المقاصد» وشهيد ثانى در كتاب هاى «شرح لمعه» و «مسالك» همين قول است.((212))
در «جواهر الكلام» آمده است:
آيت الله گلپايگانى در حاشيه كتاب «وسيلة النجاة» مى نويسد: 3. شرط نبودن قبول در همه اقسام وقف
شهيد ثانى در «شرح لمعه» مى گويد:
صاحب «رياض المسائل» آورده است:
كاشف الغطاء در كتاب «كشف الغطاء» بيان مى كند:
صاحب «مناهل» مى گويد:
صاحب «عروة الوثقى» مى نويسد: آيت الله خويى گفته است: ظاهرا در هيچ يك از انواع وقف، قبول معتبر نيست گرچه اعتبار آن احوط است، خصوصا در وقف به لحاظ ملكيت منفعت، خواه وقف عام باشد، مثل: وقف برعلما، يا وقف خاص، مثل: وقف بر اولاد كه در اولى،حاكم شرع قبول مى كند و در دومى، طبقه اول ازموقوف عليه.((220))
صاحب «جامع المدارك» مى نويسد:
امام خمينى(ره) آورده است:
ادله قول اول و دوم و يا فقط قول دوم:
دليل اول: اصل اين است كه وقف بدون قبول تحقق نمى يابد،
به عبارت ديگر، اصل، عدم تحقق تحريرمال (اگر وقف را
تحرير مال بدانيم) و عدم تحقق تمليك مال (اگر وقف را
تمليك بدانيم) بدون قبول است.
به استدلال فوق، چنين پاسخ گفته اند:
صاحب «جامع المدارك» مى گويد:
نمونه هايى از روايات وقف كه برخى از آنها مانند روايت
«ربعى»، از نظر سند، صحيح هستند:
1. شيخ طوسى در كتاب «تهذيب الاحكام» با سند ازحسين بن
سعيد از نضر، از يحيى حلبى، از ايوب بن عطيه نقل مى كند از
امام صادق(ع)، شنيدم كه فرمود:
2. در «تهذيب» از فضاله، از ابان، از ابى صالح نقل شده است:
3. در «تهذيب» از محمد بن عاصم، از اسود بن ابى الاسود دئلى،
از ربعى بن عبدالله، از امام صادق(ع)روايت شده است:
4. ابوالعباس مبرد در كتاب «الكامل» از محمد بن هشام طى
سلسله سندى كه در انتهاى آن ابو نيزر قرار داردحديثى نقل
مى كند.(ابو نيزر از فرزندان برخى پادشاهان غير عرب بوده
است. ) او معتقد است ابو نيزر ازفرزندان نجاشى بوده كه در
كودكى به اسلام تمايل پيدامى كند و به محضر رسول خدا(ص)
شرفياب شده ومسلمان مى شود. او همواره با پيامبر(ص) بوده
و درخانه حضرت زندگى كرده است تا آنكه رسول
خدا(ص)وفات كرد، و پس از آن او با فاطمه(س) و
فرزندانش زندگى مى كند.
5. در كتاب «وسائل الشيعه» آمده است:
ممكن است گفته شود: ترك استفصال در روايت حكم بن
عتيبة، دليل معتبر نبودن قبول در وقف مى باشد.
همچنان كه ملاحظه مى شود اين روايت، متضمن
گرفتن خانه بدون قبول است.
دليل دوم: براى اثبات شرط بودن قبول در مطلق عقد،چنين
استدلال شده كه وقف، عقد است نه ايقاع وبديهى است كه
عقد از ايجاب و قبول تشكيل شده است. اگر بگوييم كه تحقق
وقف، مشروط بر قبول نيست، معنايش ايقاع بودن وقف خواهد
بود وتالى(ايقاع بودن وقف) باطل است، پس مقدم(عدم تحقق
وقف بر قبول) نيز باطل است.
علامه در كتاب «قواعد» مى گويد:
محقق نيز در «شرايع» گفته است:
شهيد هم در «مسالك» مى نويسد:
محقق ثانى در «جامع المقاصد» مى گويد:
در «رياض المسائل» نوشته شده است:
صاحب كتاب «مناهل» به اين استدلال چنين پاسخ گفته است:
دليل سوم: بر شرط بودن قبول، چنين استدلال شده است:
فقها اجماع دارند كه اگر موقوف عليهم، وقف را ردكنند،
وقف باطل مى شود و مقتضاى اين حكم، لزوم قبول در وقف
است.((236))
آخوند خراسانى به اين استدلال، چنين پاسخ داده:
دليل چهارم: شهيد در كتاب «مسالك» مى گويد:
محقق كركى نيز در كتاب «جامع المقاصد»مى نويسد:
همچنين آخوند خراسانى گفته است:
اما اين استدلال در صورتى صحيح است كه همه اقسام وقف يا
وقف خاص را تمليك بدانيم، چنان كه اكثر فقهانيز بر اين
اعتقادند.
شيخ انصارى(ره) مى نويسد:
محقق نايينى در كتاب «منية الطالب» بيان مى كند:((240))
1. وقف اماكن براى انجام شعائر، مانند: مساجد ومشاهد مشرفه
و چه بسا كه حسينيه ها هم به آن دو
ملحق شود. اين قسم از
وقف، تحرير و فك ملك نام دارد يعنى ابطال مالكيت است.
چنين وقفى، تمليك چيزى به مسلمانان نيست بلكه به منزله
آزاد كردن عبداست.
2. وقفى كه براى استفاده عموم است و هركسى كه زودتراز
ديگران اقدام كند، اولويت دارد، مانند كاروان سراها،
پل ها و
غيره. اين نوع از وقف به قسم اول ملحق مى شود، چون كه در
حقيقت، وقف اين گونه موارد،
نوعى تحرير است.
3. وقف مال براى گروهى خاص، مانند وقف چيزى براى علما،
طلاب مدارس، زائران و غيره. فرق بين اين نوع وقف با دو قسم
قبل، اين است كه نوع سوم وقف،
تحرير مال و وارد كردن آن،
جزو مباحات به حساب نمى آيد، بلكه تمليك براى افراد خاصى
است. از اين رواگر غاصبى، مال موقوفه را غصب كند ضامن
است، به خلاف قسم اول و دوم. 4. وقف خاص مانند وقف بر فرزندان (در مقابل قسم سوم كه به آن وقف عام گفته مى شود)... [اين نوع ازوقف، وقف مال بر افراد خاصى است. بنابر اين اگر بهره مندى اين افراد از موقوفه، بر تبديل آن متوقف باشدتبديل، مانعى ندارد. و در اين صورت، پول به دست آمده، موقوفه مى شود. هر گاه نيز با اين پول چيزى خريده شود، آن چيز موقوفه به شمار مى آيد و نيازى نيست كه دوباره، صيغه وقف خوانده شود.] 5. وقف چيزى بر موقوفات مانند وقف حصير براى مسجدى معين يا وقف فرش بر چندين مدرسه. فرق اين نوع وقف با قسم سوم اين است كه در قسم سوم،موقوف عليه مالك منفعت مى شود، بنابراين مى تواندآن را اجاره دهد. اما در اين قسم، موقوف عليه، فقط مجاز است كه از موقوفه استفاده كند. [دراين قسم نيزاگر استفاده از موقوفه ممكن نباشد، حاكم يا متولى موقوفه مى تواند آن را تبديل كند و در اين صورت بدل آن، موقوفه خواهد شد. ]((241))
محقق اصفهانى گفته است:
وقف بر چهار قسم است:
1. آن كه موقوف عليه، مالك منفعت مال موقوفه شود.در اين
صورت، موقوف عليه مى تواند منفعتى را كه مالك شده است به
وسيله اجاره و غير آن به ديگرى منتقل كند. مانند وقف هاى
خاص يا وقف هاى عامى كه به آن شبيه باشد نظير مغازه يا باغى
كه براى زائران مثلاوقف شده است. چون آنان مالك منافع
موقوفه مى شوند، از اين رو مى توانند آن را اجاره دهند.
2. آن كه موقوف عليه، مالك منفعت مال موقوفه نمى شود، اما
به واسطه در اختيار قرار گرفتن موقوفه توسط واقف و انشاء
صيغه وقف، مالك بهره بردارى ازآن مى شود. مانند وقف هاى
عام نظير مدارس، كاروان سراها و غيره كه براى سكونت
مسافران در نظر گرفته شده است.
3. وقفى كه به حكم شارع - نه به واسطه در اختيارگرفتن آن
توسط واقف - بهره بردارى از آن مجاز است مانند مسجد، زيرا
غرض از اين وقف، به جز مسجدبودن چيز ديگرى نيست. و از
احكام مسجد هم، جوازاقامه نماز بلكه انجام هر عبادتى است.
بدون اين كه واقف، آن را براى نماز وقف كرده باشد. بلكه اگر
زمينى براى نماز، وقف شده باشد، احكام مسجد بر آن
زمين مترتب نمى شود. 4. وقفى كه موقوف عليهم نه مالك منفعت و نه مالك بهره بردارى(انتفاع) مى شوند و نه اجازه استفاده از آن را به واسطه حكم شارع دارند. مانند آويزهايى كه برروضه هاى منوره و مشاهد مشرفه و يا مثلا بر كعبه وقف شده است. چون اين آويزها فقط براى تزيين، وقف شده است، نه براى اينكه زائران، مسلمانان، خادمان و يا قيم مثلااز آنها استفاده كنند...((242)).
آية الله خويى در «منهاج الصالحين» مى گويد:
گاهى وقف، موقوف عليهى دارد و مقصود از وقف اين است كه
منفعتى به او برسد و گاهى هم چنين نيست.قسم دوم مثل
وقف مسجد است، زيرا واقف در وقف مسجد، منفعت خاصى را
در نظر نگرفته بلكه فقط،حفظ آن عنوان خاص را(مسجد
بودن) در نظرگرفته است. اين نوع از وقف، موقوف عليه
ندارد. اما گرواقف، منفعت خاصى را مثل نماز، ذكر، دعا و
عبادت هايى از اين قبيل در نظر گرفته و گفته باشد: اين
مكان رابراى نمازگزاران، ذاكران، دعاكنندگان و مانند اينها
وقف كردم، احكام مسجد بر آن جارى نمى شود. بلكه تنهابراى
نماز خواندن و چيزهايى كه واقف آنها را در نظرداشته وقف
مى شود. اين وقف، از قسم اول - كه موقوف عليه دارد و واقف،
منفعتى را در نظر گرفته است - محسوب مى شود. اين نوع از
وقف(قسم اول)
اقسامى دارد:
1. واقف، موقوف عليهم را مالك منفعت موقوفه بداند.مثلا
بگويد: منافع اين مكان را براى فرزندانم وقف كردم يا ميوه هاى
اين باغ را براى فرزندانم وقف نمودم.در اين صورت، منافع و
ميوه ها مانند ديگر املاك، ملك آن ها مى شود و مى توانند آن را
عوض كنند و به ارث هم مى رسد. هنگام عروض يكى از اسباب
ضمانت، ورثه،ضامن هستند و اگر به حد نصاب برسد بر
هريك ازآنان، زكات واجب مى شود.
2. واقف بخواهد كه منفعت موقوفه، بدون حصول ملكيت به
مصرف موقوف عليهم برسد. در اين صورت موقوف عليهم
نمى توانند آن را عوض كنند و زكات برآنها واجب نيست هر
چند به حد نصاب زكات رسيده باشد. اگر موقوف عليهم، قبل
از آن كه منافع را مصرف كنند، بميرند چيزى به ورثه نمى رسد
و با عروض اسباب ضمانت، ضامن منفعت هستند.
اين نوع از وقف دو قسم است:
3. واقف در نظر داشته كه خود موقوف عليهم مستقيما
منفعت
مال موقوفه را استيفا كنند. مثل وقف مسافرخانه ها، چهار پايان،
مدارس، كتابهاى علمى،
ادعيه و غيره. در اين قسم از وقف،
علاوه بر اين كه موقوف عليهم و متولى وقف، مجاز نيستند
منافع مال موقوفه را با چيز ديگرى عوض كنند، در صورت
مرگ آنها نيز، به ارث نمى رسد. در اين وقف مانند
اقسام گذشته اگر غاصبى منفعت مال را غصب كند
ضامن است. در مورد مساجد كه وقفشان نوعى تحرير به
شمارمى آيد، ضمانت وجود ندارد.((243))
اگر قائل بشويم كه وقف، يك نوع تمليك در ملك موقوف
عليهم است، مى توانيم بگوييم از حديث «الناس مسلطون على
اموالهم، مردم بر اموالشان سلطنت دارند» چنين استفاده
مى شود كه مردم به طريق اولى بر خودشان سلطنت دارند. در
اين صورت، تمليك به چيزى در ملك كسى بدون رضايت
داشتن و قبول كردن، با سلطنت بر خود منافات دارد.
اين نهايت چيزى است كه در توضيح استدلال به دليل چهارم
مى توان گفت.
در پاسخ به اين استدلال گفته اند:
صاحب «عروة الوثقى» گفته است:
محقق خراسانى مى گويد:
امام خمينى مى فرمايد:
در كتاب «جواهر الكلام» براى زوال ملكيت واقف از
مال موقوفه، استدلال شده كه وقف يك نوع عقد است وبايد در
آن قبول، وجود داشته باشد. ممكن است گفته شود: لازمه
عقد بودن وقف، اين است كه مال موقوفه از
ملك واقف خارج
شده و در ملك موقوف عليه داخل شود، و الا براى قبول
موقوف عليه دليلى وجود ندارد.
خلاصه اين كه، وقف يك نوع عقد بوده و مقتضاى عقدبودن
اين است كه عين از ملك ايجاب كننده خارج و درملك قبول
كننده داخل مى شود. اين استدلال به دو
دليل، مردود است:
1. ممنوعيت صغرى. چون معقول نيست وقف با معناى مشترك
موجود در همه موارد، عقد باشد. زيرا معنى ندارد كه وقف بر
كبوتران خانه خدا مثلا يا حيوانات حرم الهى، عقد بين واقف و
موقوف عليه باشد. در اين موارد، شخص سومى وجود ندارد تا
وقف يا تملك راقبول كند. بنابراين بايد بپذيريم يا اين موارد،
وقف نيستند
(پذيرش اين قول درست نيست) يا وقف،
معانى مختلفى دارد، به يك معنى، ايقاع و به معنايى ديگر،عقد
است.
(اين هم درست نيست) و يا در چنين مواردى وقف، باطل
است، اين احتمال نيز با توجه به صدق وقف بر آن، مخالف
اطلاق ادله مى باشد. علاوه بر اين،
از نظر شرعى، بطلان وقف
در موارد مذكور، منافاتى با
صدق وقف بر آن ندارد. بنابراين،
روشن مى شود كه وقف از ايقاعات است و اين موافق اعتبار
وقف درتمام موارد آن است. علاوه بر اين، در انواع وقفها - با
وجودكثرتشان - قبول موقوف عليه يا حاكم، متداول نيست.
آيا
ديده شده كه در وقف مساجد، مسافرخانه ها و پل ها
- كه تعداد
آنها در ممالك اسلامى بى شمار است - به مجتهد جامع شرايطيا
وكيل او مراجعه شود؟ (سيره قطعيه، خلاف اين موضوع را ثابت
مى كند.) 2. ممنوعيت كبرى. دليلى وجود ندارد كه قبول، در همه موارد، مستلزم ملكيت باشد، بلكه دليل بر خلاف آن، وجود دارد. زيرا متعلق بسيارى از عقودى كه مركب از ايجاب و قبول هستند، ملك نيست. مانند عقد عاريه،نكاح، صلح حقوق و غيره. بله، لازمه قبول تمليك، حصول ملكيت است. اما وقف، تمليك نيست [بلكه تحرير است].((246))
برخى بر قول سوم استدلال كرده اند كه اصل، عدم اشتراط
قبول است. اما به اين استدلال پاسخ داده شده كه اصل مذكور
با اصل عدم انتقال ملك به موقوف عليهم يا اصل عدم تحقق
وقف، تعارض دارد.
همچنين بر قول سوم استدلال شده كه از اطلاق اخباروقف،
مثل «الوقوف على حسب ما يوقفها اهلها»استفاده مى شود كه
قبول، شرط است. به اين استدلال هم پاسخ گفته شده كه
اخبار وقف در مقام بيان مسبب ياكيفيت آن است. يعنى اخبار
اثبات مى كنند اين حقيقت با كيفيت خاصش كه وقف شده در
شريعت ثابت است،بدون اينكه در مقام بيان چيزى باشند كه
سبب آن حقيقت است.
استدلال ديگرى نيز بر قول سوم شده است: اخبارى كه در بيان
وقف هاى ائمه(ع) وارد شده، فاقد قبول است.محدث بحرانى
در كتاب «حدائق» مى گويد: از جستجو در اخبار و روايات برايم روشن شد كه دروقف، قبول شرط نيست. زيرا در وقفهاى خاص و عام ازقبول ذكرى به ميان نيامده است.((247))
محدث بحرانى در ادامه، چهار روايت را ذكر مى كند.روايت
اول صحيحه ربعى است كه ذكرش گذشت. سپس مى نويسد:
با استفاده از روايت ربعى مى توان براى مشروط نبودن وقف به
قبول، اين گونه استدلال كردكه اگر قبول، شرط بود، امام
بايد آن را در حكايت صدقه ياد شده، نقل مى كرد، زيرا غرض
امام(ع) از حكايت آن، چيزى جز بيان احكام نبوده است. ظاهر
گفتار امام(ع)نشان مى دهد كه وقف با همان لفظ ى كه
امام(ع) نوشته لازم و صحيح است و هر چيزى غير از آن، به
دليل احتياج دارد [و دليلى هم وجود ندارد]. وى دومين روايت
را از عجلان ابى صالح نقل مى كند كه ذكر آن نيزگذشت. او
در ذيل اين روايت مى گويد: امام(ع) با آن نوشته مى خواسته
كيفيت وقف را - كه داراى احكام خاصى است - به ناقل آموزش
دهد و اگر قبول ازشرايط صحت وقف بود - چنان كه برخى
ادعا كرده اند- بايد آن را ذكر مى كرد.
روايت سوم از عبدالرحمن بن حجاج است. او مى گويد:امام
موسى كاظم(ع) به اين وقف وصيت كرد:
محدث بحرانى در ذيل اين حديث مى گويد: امام(ع) ازقبول
يادى نكرده است، در حالى كه اگر قبول، شرط صحت وقف
بود بايد خبر مى داد كه موقوف عليهم آن را قبول كرده اند.
روايت چهارم از ايوب بن عطيه نقل شده كه قبلا ذكر نموديم.
محدث بحرانى در ذيل روايت بيان مى كند: ازاين روايت
مى توان فهميد كه در وقف، قبول موقوف عليه شرط نيست.
خلاصه اين كه در اخبار و احاديث،اثرى از شرط قبول، ديده
نمى شود و دليلى بر اين مطلب، غير از وجوه اعتباريى كه
برخى از فقها گفته اندوجود ندارد. و اصل عدم اشتراط قبول،
قوى ترين دليل است.
مؤلف «حدائق الناضرة» برخى از روايات اين باب مثل روايت
عبدالرحمن بن حجاج را ذكر نكرده است.عبدالرحمن بن
حجاج مى گويد: امام موسى كاظم(ع)، اين وصيت را براى من
فرستاد:
مؤلف «حدائق الناضرة» روايت صفوان از امام موسى كاظم(ع)
را نيز ذكر نكرده است. صفوان مى گويد: در باره مردى سؤال
كردم كه زمينى را وقف كرده و تصميم گرفته چيزى را در آن
احداث كند، امام فرمود:
مؤلف «جامع المدارك» گفته است:
صاحب «عروة الوثقى» بيان مى كند:
به اين استدلال، چنين پاسخ داده شده است:
سيد محمد مجاهد در كتاب «المناهل» مى نويسد:
دليل چهارم براى قول سوم: از اينكه در وقف عام،
قبول كننده اى وجود ندارد، معلوم مى شود در حقيقت
وقف، قبول، دخالتى ندارد.
صاحب جواهر مى گويد:
سپس ادامه مى دهد:
مؤلف «جامع المدارك» گفته است:
دليل پنجم براى قبول سوم: وقف همچون عتق، فك ملك است
نه تمليك عين.
به اين دليل چنين پاسخ داده شده است:
|