صفحه قبل

صفحه بعد

4. قول مشهور در ميان فقهاى عصر ما، عدم اعتباررؤيت با چشم مسلح است كه حضرات آيات: امام خمينى، خويى، شهيد سيد محمد باقر صدر و شهيد سيد محمد صدر((327)) از جمله اين فقيهان هستند.

آية الله خويى(ره) مى گويد:
لا عبرة بالرؤية بالعين المسلحة... نعم، لاباس بتعيين المحل بها ثم النظر بالعين المجردة، فاذا كان قابلا للرؤية و لو بالاستعانة من تلك الآلات في تحقيق المقدمات كفى و ثبت به الهلال، كما هو واضح.((328))

امام خمينى(ره) نيز مى نويسد:
لا اعتبار برؤية الهلال بالآلات المستحدثة، فلو رئي ببعض الآلات المكبرة نحو التلسكوب مثلا و لم يكن قابلا للرؤية بلا آلة لم يحكم باول الشهر، فالميزان هو الرؤية بالبصر من دون آلة مقربة او مكبرة نعم لو رئي بآلة و علم محله ثم رئي بالبصر بلا آلة يحكم باول الشهر.((329))

5. ممكن است مراد برخى از كسانى كه رؤيت با چشم مسلح را معتبر مى دانند در صورتى باشد كه ماه در مدارخود به درجه اى رسيده كه با چشم غير مسلح قابل رؤيت است، ولى بر اثر موانعى مثل بخار و ابر فقط با تلسكوپ ديده مى شود نه با چشم عادى. بنابر اين اين افراد با كسانى كه رؤيت با ابزار را معتبر نمى دانند اختلافى نخواهند داشت، زيرا در اين صورت حتى اگر ماه با تلسكوپ هم رؤيت نشود، ولى محاسبات قطعى فلكى، رؤيت پذير بودن آن را اثبات كند كافى است.

در پايان ذكر اين نكته را لازم مى دانم كه در تدوين اين نوشتار از افاضات فقيه مدقق حضرت آية الله شبيرى زنجانى و نيز از مقاله دوست فاضل جناب مستطاب آقاى محمد سميعى با عنوان «بررسى حكم شرعى رؤيت هلال با چشم مسلح» بهره برده ام.

نگاهى تاريخى و تحليلى به
قواعد فقهى نبوى

احمد مبلغى

مقدمه

قواعد به دو بخش منصوص و اصطيادى تقسيم مى شوند. قواعد منصوص به آن دسته از قاعده هايى كه در يكى از منابع سه گانه قرآن، سنت نبوى و سنت اهل بيت(ع) وارد شده اند اطلاق مى گردد و قواعد اصطيادى قاعده هايى هستند كه فقها آن ها را از مجموعه هايى ازروايات و يا احكام برگرفته اند.

بى گمان قواعد منصوص - كه از اعتبارى بيشتر ووضعيتى اطمينان بخش تر برخوردار هستند - نمايانگر اين واقعيت هستند كه قواعد قدمتى همسان با ظهور اسلام دارند و شكل گيرى آن ها همزمان با تشريع احكام فقهى در اولين سالهاى بعثت، آغاز شده است.

هر چند قواعد در اولين دوره پيدايش خود، به همراه احكام جزئى و به صورت ناشناخته براى مردم ارايه مى شد، ولى در عين حال، حجم گسترده اى از متون منبع و مرجع را به خود اختصاص داد، تا آن جا كه مهمترين منبع الهام قواعد فقهى، در همين دوران و در چارچوب قواعد فقهى «قرآن مجيد» و «قواعد نبوى» به ميدان آمد. بنابراين، در اولين روزهاى ظهور اسلام، حجم گسترده اى از قواعد - اما حداقل ناشناخته - براى آن زمان توليد شد.

در اين نوشته به بررسى قواعد نبوى - كه بخش مهمى از قواعد منصوص را تشكيل مى دهند - خواهيم پرداخت. اين بررسى بيشتر جنبه اى تاريخى دارد ومى كوشد به آنچه در كتابهاى شيعه و سنى در اين زمينه ارايه شده بپردازد. طبيعى است كه پذيرش بسيارى ازاين قواعد، در گرو بررسى سند و يا تلقى و نوع تعامل اصحاب با آن ها مى باشد. بررسى اسناد و ياتلقى اصحاب از رسالت اين مقاله بيرون است و آن را به مكان مناسب خود - يعنى بحث هاى استنبطى - موكول مى نماييم.

توضيح و بررسى قواعد فقهى در سنت نبوى و ميزان انعكاس و تطبيق آن نزد اصحاب و اهتمام امامان(ع) به قواعد نبوى را با ذكر چند محور، دنبال مى كنيم:

1 ـ قواعد نبوى بيانگر انسجام فقه اسلامى

فقهى كه انسجام ذاتى و مجموعه هاى به هم پيوسته ندارد، نمى تواند منظومه اى از قواعد انبوه را پديد آورد.از اين رو، اگر بپذيريم كه قرآن، تبيين فقه را از طريق ارايه انبوهى از قاعده ها انجام داده است، به ناچار بايداين حقيقت را بپذيريم كه فقه مورد نظر قرآن، ذاتامنسجم و به هم پيوسته مى باشد. در اين صورت، آن چه از پيامبر(ص) انتظار مى رود رويكرد قاعده مند در ارايه فقه است. در حقيقت، پيامبر(ص) تبيين فقه را با اين رويكرد آغاز نمود و در موارد بسيارى تلاش كرد، به جاى بيان احكام جزئى، موارد گوناگونى را كه از نظرحكم، متحد هستند، با عباراتى گويا بيان كند. اماميه واهل سنت از پيامبر(ص) روايت كرده اند كه فرمود«اعطيت - يا اوتيت - جوامع الكلم.» ((330)) با توجه به اين كه فعاليت هاى پيامبر را نه مى توان و نه بايد در فقه خلاصه كرد، بلكه حتى - بى آنكه تحقيقى گسترده نمود - چهره اصلى فعاليت هاى وى را نمى توان فقهى دانست. از اين رو، نبايد تصور كرد كه مقصود پيامبر(ص) از عنوان «جوامع الكلم» صرفاقاعده هاى فقهى بوده است. كلمات پيامبر(ص) در تمام زمينه ها از ويژگى جامعيت و فراگيرى برخوردارمى باشد. به همين سبب، در روايات فراوان،عبارت هايى پرمعنى و فراگير از پيامبر(ص) در موضوع اعتقادات، اخلاقيات و... به چشم مى خورد.

البته بايد پذيرفت كه بخش مهمى از تلاش هاى پيامبر(ص) فقهى بوده است. در نتيجه، قسمتى از«جوامع الكلم» نيز فقهى به شمار مى آيد. جوامع الكلم فقهى، تعبير ديگرى از احكام فراگير و كلى است كه موارد مختلف را مورد پوشش قرارمى دهد.((331))

جالب اين كه جامعيت و فراگيرى، حتى در اين كلام حضرت - اوتيت جوامع الكلم - نيز به چشم مى خورد.يعنى به صدور كلمه هاى جامع از پيامبر(ص) درزمينه هاى فقهى، اخلاقى و... نظر دارد.((332))

توضيح و بررسى قواعد فقهى در سنت نبوى و ميزان انعكاس و تطبيق آن را نزد اصحاب، با ذكر چند محور، دنبال مى كنيم:

2 ـ ارتباط قواعد قرآن و قواعد پيامبر(ص)

قواعد قرآنى مرزهايى گسترده و دامنه هايى بزرگ دارند.اين گستردگى و بزرگى، ظرفيت هايى تمام نشدنى به قواعد قرآنى بخشيده اند، تا با زمان همراه گردند و باارائه راهبردهاى كلان، جامعه ها را اداره نمايند. بدينسان قرآن اصولى بنيادى را ارائه مى كند كه نه تنها به محدوديت آفرينى در فرايند پويايى انديشه اسلامى نمى انجامند، كه فراتر از آن، زمينه هايى بزرگ را براى نقش آفرينى در دوره هاى متفاوت فراهم مى كند.

با توجه به اين نكته مى توان رابطه قواعد پيامبر(ص) باقواعد قرآنى را به دست آورد. قواعد نبوى ازمجموعه هايى تشكيل شده كه شرح و تبيين قواعد قرآن را به عهده دارد.((333)) نقش شارح بودن براى قواعد قرآنى به دو صورت مى باشد:

الف. قابل فهم كردن قواعد قرآنى
گاهى قواعد نبوى پرده از قاعده بودن يك عبارت و ياجمله يا آيه قرآنى بر مى دارند. به اين صورت كه با به نظم در آوردن آن در قالب يك قاعده، نقشى فراتر ازآنچه در نگاه نخست به ذهن مى آيد در فقه ايجادمى كنند. به بيانى ديگر پيامبر(ص) در موارد بسيارى باقراردادن محتواهايى از قرآن در قالب هاى بيانى بازشده تر، آن ها را به صورت ملموس ترى در دسترس قرارمى داد.

ب. تفكيك و تجزيه قاعده كلى قرآنى به قواعدى محدودتر
گاهى قواعد نبوى، يك قاعده كلى قرآنى را به قواعدى با قلمروهايى محدودتر تفكيك و تجزيه مى نمايند. به تعبير ديگر گاهى هر مجموعه از قواعدنبوى در دل يك قاعده قرآنى جاى مى گيرند.

نمونه هايى از ارتباط ميان قواعد نبوى و قواعد قرآنى:

ـ قاعده «الصلح جائز بين المسلمين الا صلحا احل حراما او حرّم حلالا»((334)) با اين جملات قرآنى تناسب دارد:
«فلاجناح عليهما ان يصلحا بينهما صلحا»((335))، «والصلح خير»،((336)) «ان تبروا وتتقوا و تصلحوا بين الناس»((337)) و جمله هاى قرآنى ديگر.

ـ قاعده «المؤمنون عند شروطهم»((338)) با اين جملات قرآنى متناسب است: «والموفون بعهدهم اذا عاهدوا»،((339)) «واوفوا بالعهد»((340)) و«ان العهد كان مسؤولا»((341)).

ـ قاعده «لاحرج على مضطر»((342))
با اين جملات قرآنى تناسب دارد: «فمن اضطر غير باغ ولا عاد فلا اثم عليه»((343))، «و ما جعل عليكم في الدين من((344)) حرج» و موارد ديگرى كه به توضيح اصولى پرداخته و در قرآن يافت مى شود.((345))

3 ـ تحليل رويكرد پيامبر(ص) به ارايه قاعده

در تحليل رويكرد پيامبر اسلام(ص) به قاعده سازى،حداقل دو دليل مهم را مى توان ذكر كرد:

دليل نخست: فقه در آن زمان، اولين روزهاى پيدايش خود را سپرى مى نمود. مردم با آموزه هاى آن آشنانبودند و زمينه ذهنى مناسبى در مورد دستورهاى اسلام نداشتند. در اين شرايط، پيامبر(ص) قصد داشت به سرعت، قوانين فقه را در ميان مردم رواج بدهد. كاركرد قواعد به عنوان جملاتى معمولا كوتاه و مشخص كه حجم فراوانى از مفاهيم را در خود داشت به خوبى ازپس حل مشكل تازه مسلمانان بر مى آمد، و پيامبر(ص) با ارايه قواعد توانست تعاليم فقهى خود را به سرعت درميان آنها رواج دهد. از سوى ديگر، جامعه، شديدا به حافظه افراد و مهارت هاى شخصى براى حفظ روش هاى جديد زندگى در چارچوب اسلام(فقه) وابسته بود.

طبيعى است كه پيامبر(ص) ترجيح دهد، به جاى بيان بسيارى از احكام جزئى به قاعده سازى روى آورد.قواعد، ضمن آنكه بسيار كم حجم تر از احكام جزئى بودند، زبانى مشخص و راحت نيز داشتند. اين ويژگى به تازه مسلمانان، امكان مى داد تا به راحتى، وظيفه مهم پاسدارى از نخستين ميراث هاى فرهنگ اسلامى را به انجام رسانند، خصوصا، فرصتى را كه پيامبر(ص) براى ارايه تمام اجزاى دين مانند، اخلاق، فقه، معارف و... در اختيار داشت كم بود، و اين به نوبه خود سبب مى شد تا شيوه اى بهتر را براى بهره گيرى از فرصت ها جهت ارايه دين - و از جمله فقه - انتخاب كند.

پيامبر(ص) بيش و پيش از هر چيز تلاش كرد تا قواعد فورى و ضرورى جامعه آن روز را ارايه دهد و بخشى ازانديشه جديد حقوق اسلامى را جايگزين خصلت هاى جاهلى نمايد، خصلت هايى كه گاهى جنبه اجتماعى داشته و در عين حال منحط بودند. به اين دليل، قواعدى كه پيامبر(ص ) ارايه مى فرمود، عمدتا به حوزه هاى زيرمربوط مى شد يا كاركردى فعال در اين حوزه ها داشت:

الف. حوزه تخاصمات:
از آن جا كه جامعه جاهلى، براى تخاصم و درگيرى ميان مردم و ايجاد تنش در روابط اجتماعى آماده بود از اين رو، بخش گسترده اى از قواعد نبوى به ارايه مباحثى اختصاص پيدا كرد كه به ايجاد روش هاى حل مناقشات مى پرداخت، قواعدى مانند:

ـ «انما اقضى بالبينات»،((346)) «البينة على المدعي و اليمين على المدعى عليه»((347)) وامثال اين ها كه در زمينه كيفيت اثبات جرم و چگونگى حكم ميان دو طرف دعوا، وارد شده است.
ـ «الولد للفراش و للعاهر الحجر.»((348))
ـ «والمؤمن حرام كله عرضه و ماله ودمه.»((349))
ـ «الصلح جائز بين المسلمين الا صلحا احل حراما او حرم حلالا.»((350))
ـ «لا ضرر و لا ضرار في الاسلام.»((351))

ب. حوزه مجازات:
يكى ديگر از حوزه هاى حساس و مهم در نخستين سال هاى استقرار اسلام، ارايه قواعد و مقررات مجازات بود. پيامبر(ص) بخشى از تلاش هاى خود را در اين زمينه، تمركز بخشيد و جامعه را با الگوهاى رفتارى جديدى در حوزه مجازات آشنا ساخت، قواعدى مانند:

ـ «و العمد قود و شبه العمد ما قتل بالعصا و الحجر وفيه مائة بعير.»((352))
ـ «لا كفالة في حد.»((353))
ـ «لا انكار بعد اقرار.»((354))
ـ «ادراوا الحدود بالشبهات.»((355))

ج. حوزه مالكيت و معاملات:
هنگامى كه اسلام جايگزين جاهليت شد، جامعه پراكنده و فاقد قدرت مركزى حجاز، به دوران تازه اى پاگذاشت. دورانى كه به وضوح از شكل گيرى رونق سياسى و اقتصادى خبر مى داد، به دست آمدن غنايم وتشكيل حكومت در مدينه، نشانگر اين برهه جديداست. رسوم و آداب جاهلى به هيچ وجه نمى توانست بامناسبات پيچيده اين دوران مقابله كند. بخش مهمى ازتلاش هاى پيامبر(ص) در اولين سال هاى تشكيل حكومت اسلامى صرف تبيين قوانين و قواعد معاملات و مالكيت شد. اين بخش از تلاش هاى پيامبر(ص) درروايات فراوانى به چشم مى خورد:

ـ «على اليد ما اخذت حتى تؤدى.»((356))
ـ «العارية مؤادة.»((357))
ـ «الزعيم غارم.»((358))
ـ «الدين مقضى.»((359))
ـ «و لا يحل لمومن مال اخيه الا عن طيب نفسه منه.»((360))

ـ «لا وصية لوارث.»((361))
ـ «المؤمنون عند شروطهم.»((362))
ـ «الصلح جائز بين المسلمين الا صلحا احل حراما اوحرم حلالا.»((363))
ـ «المغرور يرجع الى من غره.»((364))
ـ «الناس مسلطون على اموالهم.»((365))

د. حوزه عبادات:
بخشى از اسلام را مى توان در آينه مناسك و عبادات ديد. اين قسمت، مجموعه اى را در كنار قسمت هاى ديگر دين اسلام تشكيل داده است. به طور طبيعى پيامبر(ص) بايد پس از استقرار آيين جديد، به ارايه مناسك و عبادات مى پرداخت و به اين نياز علم پاسخ مى داد. بخشى از تلاش هاى پيامبر(ص) در سال هاى اوليه، صرف ارايه قواعد در اين حوزه شد.

ـ «ليس عليك خلف الامام سهو.»((366))
ـ «انما الاعمال بالنيات.»((367))
ـ «من يزد شيئا في صلاته فليسجد سجدتي السهو بعد سلامه و ان كان بنقصان سجد قبل سلامه.»((368))

هـ ـ حوزه مسائل مربوط به اسلام و كفر:
از آن جا كه فقه قاعده مند به صورت گسترده با زندگى ومقتضيات آن ارتباط دارد، قواعد نبوى نيز، شرايط روزهاى اول شكل گيرى اسلام را كه برخاسته ازمناسبات دوران تولد اسلام بود، نشان مى دهد. بخشى از اين قواعد به شيوه هاى برخورد با شرايط دوران انتقال از كفر به اسلام و مسائل موجود بين اين دوپرداخته است، مانند:

ـ «الاسلام يجب ما قبله.»((369))
ـ «الاسلام يزيد و لاينقص.»((370))
ـ «الاسلام يعلو و لايعلى عليه.»((371))

و برخى ديگر نيز به ايجاد و جايگزينى مسائل حقوقى جديد به جاى رسوم جاهلى نظر داشت كه در گفتار ديگرى به توضيح آن مى پردازيم.

به هر حال تلاش هاى پيامبر(ص) در ارايه فقه، عموما وارايه قواعد آن، خصوصا فضاى جديدى به وجود آورد كه كاملا با شرايط دوران جاهلى تفاوت داشت.

دليل دوم: علاقه پيامبر اسلام(ص) به قاعده سازى رابايد به خاطر مسئوليت حضرت به عنوان آخرين پيامبر(ص) در قبال آيندگان دانست. قواعد، دو گونه كاربرد دارند و در دو سطح تاريخ و زمان صدور خودمى توانند نقشى پاسخگو ارايه كنند. گاهى بسيارى ازقواعد، در ابتدا بيانگر حكم يك يا دو مورد جزئى درزمان خود بوده اند و در پاسخ به نياز فورى و اضطرارى،ارايه و تبيين شده اند، ولى گذشت زمان، مفهوم گسترده تر آنها را ظاهر ساخته است، و پس از گذشت چندين سال، نقش فراگير آنها در پاسخ به رخدادهاى جديد و غنابخشى به فقه، آشكار شده است. در واقع پيامبر(ص) با اين رويكرد از يك سو به معضلات عينى عصر خود پاسخ مى گفت و از سوى ديگر، راه هاى جديدى را به آيندگان نشان مى داد. تمسك امامان(ع) به سخنان پيامبر(ص) و ارايه برداشت هايى قاعده مند ازروايات نبوى كه تا آن زمان تفسير جزئى از آنها مى شد- بعدها و در جاى مناسب به اين تمسك ها اشاره خواهيم كرد - شاهد اين مدعاست.

با اين حال آنچه پيامبر(ص) ارايه فرمود، تمام فقه نبود.بخش مهمى از قواعد فقهى را - كه بيشتر به آينده مربوط مى شد - نيز به امام على(ع) و طبعا به اهل بيت(ع) - سپرد كه در جاى خود و هنگام بيان تحولات قرن دوم توضيح خواهيم داد.

4 - فهرستى از قواعد نبوى

با بررسى روايات نبوى، به قاعده هاى فقهى بسيارى برمى خوريم. فراوانى اين قاعده ها، برداشت ما را از گفتارپيامبر(ص) - جوامع الكلم فقهى - تاييد مى كند.

بيان انبوه قواعد فقهى توسط پيامبر(ص) نشانگر عنايت حضرت به پاسخگويى در موارد جزئى و رفع نيازهاى فراگير فقه از طريق كلى گويى است. بعضى از اين قواعد، عبارتند از:

1 - «و لا يحل لمؤمن مال اخيه الا عن طيب نفسه منه.»((372))
2 - «لاوصية لوارث.»((373))
3 - «كل ذي ناب من السباع و مخلب من الطيرحرام.»((374))
4 - «انما الاعمال بالنيات.»((375))
5 - «يحرم من الرضاع ما يحرم من النسب.»((376))

6 - «كل شرط خالف كتاب الله فهو رد.»((377))
7 - «حكمي على الواحد حكمي على الجماعة.»((378))
8 - «كل مسكر حرام.»((379))
9 - «كل محدثة بدعة و كل بدعة ضلالة.»((380))
10 - «مطل الغنى ظلم.»((381))
11 - «هدية العمال غلول.»((382))
12 - «رفع القلم عن ثلاثة: عن الصبي حتى يحتلم و عن النائم حتى ينتبه و عن المجنون حتى يفيق.»((383))
13 - «السلطان ولى من لا ولى له.»((384))
14
- «الخراج بالضمان.»((385))
15 - «ليس لعرق ظالم حق.»((386))
16 - «من احيا ارضا ميتا فهى له.»((387))
17
- «من قاتل لتكون كلمة الله هي العليا فهو في سبيل الله.»((388))
18 - «ذكاة الجنين ذكاة امه.»((389))
19
- «الاحسان الى نسائكم.»((390))
20
- «العجماء جبار.»((391))
21 - «في الركاز الخمس.»((392))
22 - «الاسلام يعلو و لايعلى عليه.»
23 - الناس مسلطون على اموالهم.»
24 - «البينة على المدعي و اليمين على المدعى عليه.»
25 - «ادراوا الحدود بالشبهات.»
26 - «الصلح جائز بين المسلمين الا صلحا احل حراما
او حرم حلالا.»
27 - «المؤمنون عند شروطهم.»
28 - «المغرور يرجع الى من غره.»
29 - «كل مبيع تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه.»
30 - «ليس عليك خلف الامام سهو.»
31 - «لاضرر و لاضرار في الاسلام.»
32 - «المؤمن حرام كله عرضه و ماله و دمه.»
33 - «لا كفالة في حد.»
34 - «الولد للفراش و للعاهر الحجر.»
35 - «على اليد ما اخذت حتى تؤدى.»
36 - «العارية مؤادة.»
37 - «الزعيم غارم.»
38 - «الدين مقضى.»
39 - «الاسلام يجب ما قبله.»
40 - «العمد قود.»
41 - «شبه العمد ما قتل بالعصا و الحجر و فيه مائة بعير.»
42 - «الاسلام يزيد و لاينقص.»
43 - «اقرار العقلاء على انفسهم جائز.»

5. تطبيق قواعد نبوى، توسط اصحاب

در اين مرحله قواعد گر چه توسط قرآن و پيامبر(ص)بيان شد، ولى از آنجا كه بى نام و نشان - در مجموعه احكام - به محيط جامعه پا نهاد و ادبيات فنى، علمى وآموزشى نداشت، اصحاب، قادر به تطبيق آگاهانه آن نبودند. البته، برخى از مردم به خاطر قابليت هاى ذهنى خود و بدون آگاهى از كاربردهاى قواعد در سطحى محدود، به تطبيق آن اقدام مى كردند.

شايد در نخستين نگاه، تصور شود كه قواعد ناشناخته،توانايى لازم را در فقه ندارند. ولى حقيقت اين است كه كليت، شموليت و مصداق پذير بودن قاعده، سبب شده بود كه قواعد در عين ناشناختگى، بخشى از كاركردهاى خود را كه مستقيما با آگاهى به قواعد، ارتباط ندارد درنظر مسلمانان آن روز ثابت كند. زيرا تطبيق پذير بودن قاعده، چنان اثر دارد كه با آگاهى ابتدايى نيز مى توان كاركردهاى قاعده و حوزه نفوذ آن را دريافت. از اين رو،بررسى ذهنيت فقهى اصحاب پيامبر(ص) در تاريخ قواعد، اهميت دارد.

نمونه هايى وجود دارد كه از تطبيق بعضى قواعد درزندگى مسلمانان آن روز حكايت مى كند. بى ترديد اگرارائه قواعد، با رشد دانش در جامعه صدر اسلام همراه مى شد، نقش قواعد در زندگى مسلمانان، افزون مى گشت و عملا با زندگى فقهى مسلمانان پيوندمى خورد. به چند نمونه از تطبيق قواعد نبوى، توسط اصحاب اشاره مى كنيم:

الف ـ ام سلمه در داستانى كه در كتب معتبر روايى نقل شده، نمونه اى از تطبيق پذيرى قواعد را انجام داده است:
در جريان فتح مكه عبدالله ابى اميه(برادر ام سلمه) نزد پيامبر(ص) آمد و به حضرت سلام كرد. پيامبر(ص) پاسخش را نداد و از او روى برگرداند. عبدالله نزد خواهرش ام سلمه رفت و گفت: رسول خدا(ص) اسلام همه مردم را قبول مى كند اما اسلام من را نمى پذيرد. هنگامى كه رسول خدا(ص) نزد ام سلمه آمد، وى به حضرت گفت: پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا، همه مردم قريش و عرب به واسطه شما سعادتمند شدند به جز برادرم. شما اسلام او را نپذيرفتيد. حضرت فرمود: اى ام سلمه، برادرت، مرا چنان تكذيب كرده كه هيچ كس تا به حال انجام نداده است. سپس به آيه اى((393)) كه در مورد تكذيب وى نازل شده اشاره نمود.
ام سلمه پاسخ داد مگر شما نفرموديد: «الاسلام يجب ما قبله». پيامبر(ص) استدلال او را پذيرفت.

ب ـ عايشه مى گويد:
«افلح» مى خواست به ديدار من بيايد ولى به او اجازه ندادم. افلح گفت: آيا خودت را از من پنهان مى كنى؟ در حالى كه من عمويت هستم. به او گفتم: به چه دليل؟ وى جواب داد: برادرم به تو شير داده است. گفتم بايد از رسول خدا(ص) سؤال كنم. حضرت در پاسخ فرمود: افلح راست مى گويد، به او اجازه بده.((394))

ج ـ ابوالاسود نقل مى كند:
وقتى معاذ در يمن بود، مردم نزد او جمع شدند و گفتند:مردى يهودى مرده و برادرى مسلمان دارد. معاذ گفت: از پيامبر(ص) شنيدم كه فرمود: «ان الاسلام يزيد ولاينقص.»
در نتيجه، آن مسلمان، از برادر يهوديش ارث برد.((395))

خلاصه اين كه قواعد فقهى، به رغم آن كه تحت اين عنوان ارايه نمى شدند و تنها به صورت احكامى پراكنده در ميان فقه مطرح مى شدند، با اين حال توانستندويژگى تطبيق پذيرى خود را در فرايند فتوا و برخورد باموضوعات بر جاى بگذارند. به اين معنى، اصحاب بدون آن كه بدانند قاعده فقهى چيست و بدون آگاهى ازاين واقعيت كه مجموعه اى از احكام، نسبت به مجموعه ديگر حالت قاعده اى دارند، به صورت ناخودآگاه، قواعد را بر رخدادها تطبيق مى دادند. اين وضعيت، بيش از آن كه مهارتهاى فقهى اصحاب را ثابت كند، نشانگر ويژگى تطبيق پذيرى قواعد است، و اين كه تطبيق پذير بودن قاعده حتى در صورت ناآگاهى ازكاركرد آن، مصداق دارد.

6. امامان(ع) و ترويج قواعد نبوى

انعكاس قواعد نبوى در كلام امامان(ع) آهنگى جدى وبرجسته داشته است.

نگاهى به روايات امامان، بيانگر اين است كه آنان مى كوشيدند قواعد نبوى را بيشتر مطرح نمايند. به نمونه هايى از اين روايات توجه فرماييد: امام باقر(ع) فرمود:
ان رسول الله(ص) قال: و لاضرر ولاضرار.((396))

ـ امام صادق(ع) فرمود:
قال رسول الله: ولا كفالة في حد.((397))

ـ امام صادق(ع) فرمود:
قال رسول الله: و لاتشفع في حد.((398))

از اين جا مى توان به اهميت قواعد نبوى در كلمات امامان(ع) پى برد كه آنان در موارد بسيارى - براى اثبات احكام موضوعات - به قواعد حضرت، استناد مى كردند. در اين رابطه به نمونه هاى ذيل توجه فرماييد:

ـ تمسك امام(ع) به قاعده «الولد للفراش و للعاهرالحجر» براى اثبات احكامى از قبيل:
الف. لزوم صبر براى مردى كه با زنى ازدواج نموده است و آن زن ادعاى حمل مى كند ولى نسبت به آن، مطمئن نيست.((399))
ب. فرزند مورد اختلاف ميان دو نفر كه با جاريه در يك طهر مجامعت داشته اند، به فردى تعلق دارد كه جاريه در نزد اوست.((400))

ـ تمسك امام(ع) به قاعده «المؤمنون عند شروطهم» در زمينه سكنى وعمرى.((401))

ـ تمسك امام(ع) به قاعده «كل ذي ناب من السباع ومخلب من الطير حرام» براى اثبات جايز بودن نماز با لباسى كه از پوست سنجاب تهيه شده است.((402))

و موارد ديگر.

روشنفكران دينى
و مدرنيزاسيون فقه(1)

مسعود امامى

چكيده

سلسله مقالات حاضر با هدف ارائه گزارشى تفصيلى، جامع و مستند از شبهات و انتقاداتى تدوين يافته كه در دو دهه اخير ـ عمدتا از سوى محافل روشنفكرى دينى ـ متوجه فقه و انديشه فقهى شده است، تا تصويرى گويا از آراء فقه شناسى اين طيف ازروشنفكران، براى فقه پژوهان عرضه شود و در حدتوان،در زمينه سازى فرآيند آسيب شناسى فقه، گامى برداشته شود. در اين مرحله، از نقد و تحليل دقيق اين انديشه ها،خوددارى شده و تنها به اين نكته اكتفا شده است كه جنبش فكرى اين گروه از روشنفكران ـ در نگاهى كلان و فارغ از داورى پيرامون صحت و سقم آن ـ با انديشه مدرنيته در جهان امروز، هماهنگ و همسوست. درحالى كه به اعتقاد اين روشنفكران، بنيان انديشه مدرن با انديشه دينى، سازگار نيست. از اين رو، جريان فكرى اين گروه از روشنفكران در ايران كه از سويى، تعلق خاطرى به باورهاى دينى دارند و از سوى ديگر، از پيش قراولان پروژه مدرنيزاسيون به شمار مى آيند، پيوسته گرفتار تناقضات فكرى و عملى بوده است.

پيشگفتار

از آنجا كه در اين نوشتار، دو مقوله «فقه» و«روشنفكرى» همانند دو مفهوم كليدى به كار رفته، لازم است، ابتدا به تبيين اجمالى هريك از اين دو، پرداخته شود:

1 - فقه
دانش فقه، غنى ترين و گسترده ترين بخش از علوم اسلامى است. دانش آموختگان و دانش پژوهان حوزه هاى علميه، از ميان همه شاخه هاى علوم ومعارف اسلامى، بيشتر به تحصيل، تدريس و تحقيق پيرامون فقه، همت مى گمارند.

بخشى از اين توجه و عنايت، برخاسته از رويكردگسترده قرآن و سنت به احكام شرعى و تكاليف الهى است. وجود بيش از پانصد آيه در قرآن كريم((403)) و هزاران روايت از پيشوايان معصوم(ع) در باره مقررات و احكام شرعى، نشانگراهميت آن در نزد شارع مقدس است. از اين رو، بايد پيدايش اين دانش را با نزول وحى، هم زمان دانست، وسير تكاملى آن را از عصر پيامبر(ص) تاكنون، پى گيرى نمود.

مسلمانان، در كنار فقه به تاسيس و پرورش دانش اصول فقه پرداختند، تا ابزارى كارآمد درجهت استنباط احكام شرعى باشد، به گونه اى كه امروزه علم اصول - خصوصا در حوزه هاى علميه شيعه - يكى از دقيق ترين دانش هاى اسلامى به شمار مى رود.

علوم ديگرى چون رجال و درايه نيز، اگر چه فقط درخدمت فقه نمى باشند ولى رشد خود را مرهون خدمت گزارى به دانش فقه و توجه فقيهان به اين علوم هستند.

پس، دانش فقه به معناى اعم، شامل احكام و مقررات شرعى، مبانى و شيوه هاى استنباط احكام از منابع معتبر(علم اصول) و نيز روش هاى اثبات تاريخى آنها(علم رجال و درايه) مى باشد. اما رويكرد ما در اين نوشتار، از اين هم گسترده تر است، و برخى از مبانى وپيش فرض هاى كلامى و مباحث علوم انسانى را كه مستقيما با اين دانش مرتبطند، در بر مى گيرد. به عبارتى، هر بحث علمى كه از نظر روشنفكران كشورمان با فقه و تكاليف شرعى ارتباط پيدا كند، در اين تحقيق، به آن پرداخته خواهد شد.

2 - روشنفكرى
پديده روشنفكرى در سرزمين هاى اسلامى و بلكه شرقى، معلول ارتباط و تاثير تمدن جديد غرب است.پيش از شكوفايى اين تمدن و تاثير آن برساير تمدن ها،همه فرهيختگان جامعه در رديف عالمان و دانشمندان وگاهى مصلحان جاى مى گرفتند، ولى پس از آن، طيف روشنفكرى به آرامى شكل گرفت و پيوسته رشد وتوسعه يافت و رقيبى براى ساير انديشمندان و فرزانگان گشت.

رسالت و نقش روشنفكران در سرزمين هاى شرقى باهمه شباهت هايى كه به خاستگاه روشنفكرى در غرب دارد، داراى تفاوت هاى بنيادين است. پديده روشنفكرى((404)) در غرب، از يك سو مولود جهان تجدد و از مهمترين ثمرات عصر مدرن است. ازسوى ديگر، به سبب نقش رهبرى فكرى و نظريه پردازى در اين تمدن، آفريننده آن نيز به شمار مى رود. اين تعامل دوسويه كه مشابه آن در برخى از پديده هاى روانى واجتماعى به چشم مى خورد، باعث ارتباط محكم ميان اين دو پديده شده است.

روشنفكران غربى با ابتكار و نو آورى در طرح تئورى هاى گوناگون، پيرامون مؤلفه هاى مختلف يك تمدن بزرگ و نيز نقد و ارزيابى عقلانى نظريات يكديگر، راه پيشبرد تمدن خود را به سوى آينده، موردكاوش قرار مى دهند. و از اين رو، رهبرى فكرى اين تمدن را بر عهده دارند. اما روشنفكران شرقى، قبل ازهر چيز، خود را در مقابل تجربيات و دستاوردهاى تمدن بزرگ غرب مى بينند و به طور طبيعى پيش از آن كه خود را به توسعه درون زاى فرهنگ و تمدن بومى ملزم بدانند، ترجمه تمدن غرب و احيانا نقد و ارزيابى آن رارسالت خويش تلقى مى كنند.

اين ويژگى، به تنهايى نمى تواند براى روشنفكران شرقى، عيب به شمار رود. زيرا بهره مندى از تجربيات واستفاده از نظرياتى كه سال هاى متمادى، مورد نقد وآزمون علمى و عملى قرار گرفته، از نظر عقل پسنديده است. در طول چندين قرن، جهان غرب با طى فراز ونشيب هاى گوناگون، از قالب تمدن و فرهنگ سنتى خويش، خارج گرديده و تمدن جديدى را پايه ريزى نموده است، و همچنان به سوى آينده اى مبهم درحركت است. اين تجربه گران بها، براى همه انديشمندانى كه دغدغه كمال و بهروزى جامعه خويش را دارند، ميراثى ارزشمند به شمار مى آيد. به هر حال، جريان روشنفكرى در شرق، با رسالت «ترجمه مدرنيسم» آغازشده و به آن گره خورده است. اين ترجمه، زمانى مذموم است كه از نقد و ارزيابى عقلانى، مصون بماند، يا ويژگى هاى فرهنگ دينى و بومى در آن، به فراموشى سپرده شود.

سنت گرايان نيز گرچه در جنبش مدرنيزاسيون، نقش فعالى ندارند، اما با ورود ناخواسته پديده هاى مدرنيسم در عرصه هاى گوناگون زندگى فردى و اجتماعى آنان، چاره اى جز شناخت و ارزيابى آن براى ايشان وجود ندارد.

گويا مهمترين مقوم شخصيت روشنفكرى(به مفهوم اعم آن) در سرزمين هاى شرقى و يا حداقل در ايران،شناخت دنياى جديد و موضع گيرى بومى - مثبت يامنفى - در قبال آن به منظور كاميابى جامعه است. ازاين رو، طيف گسترده اى از انديشمندان، تحت اين مفهوم اعم، جاى مى گيرند. طيفى كه در يك سوى آن «سنت گرايان»((405)) غرب آشنايى همچون «سيدحسين نصر»((406)) و يا غرب ستيزانى مانند «سيداحمد فرديد»((407)) جاى دارند، و در سوى ديگرآن، شيفتگان تمدن غربى همانند «ميرزا ملكم خان» ونسخه هاى امروزين او جاى گرفته اند. ميان اين دو گروه،روشنفكران گوناگونى را مى توان يافت كه با نوعى ازوابستگى فكرى به دنياى قديم و جديد، به انجام رسالت روشنفكرى خويش مشغولند. نگارنده ضمن آگاهى از برخى تعريف ها و تفسيرهاى گوناگون از روشنفكرى به مفهوم غربى يا شرقى آن، برتعريف اعم خويش اصرار دارد و بر اين باور است كه الگو بردارى از تعاريف روشنفكرى در غرب و سرايت - بدون تصرف - آن به جريان روشنفكرى در شرق، به گونه اى فرار از واقعيت و جعل اصطلاح است هر چند كه براى گزينش مفهومى اخص، جهت روشنفكرى و ياتعيين ويژگى ها و خصوصيات روشنفكرى ايده آل، منعى وجود ندارد. درهر صورت، اين گونه اختلافات، تا وقتى كه در محدوده استعمال الفاظ باشد، فايده مهم علمى ندارد.

3 - روشنفكرى دينى
«روشنفكران دينى» در ميان روشنفكران شرق، وبالاخص جهان اسلام، راهى دشوار و رسالتى سنگين برعهده دارند. آنان از سويى به خاطر وابستگى به دين - كه مهمترين ميراث زنده جهان گذشته در عصرحاضر است - خود را متعلق به جهان گذشته مى دانندو از سوى ديگر، ضمن شناخت و آگاهى از دنياى جديدو ورود قهرى اين مهمان ناخوانده به سرزمينهاى شرقى و اسلامى، خود را در مرز ميان جهان قديم و جديد مى يابند. در اين ميان، گروهى با هدف آشتى دادن بين گذشته و حال، ثابت و متغير ، سنت و تجدد و دين وعلم، به نظريه پردازى پرداخته اند و از ميان آنها جمعى با استفاده از تجربه تحولات حيات دينى در غرب، به الگوگيرى بى كم و كاست و يا با دخل و تصرف، اقدام نموده اند، و در صدد تئوريزه كردن آن براى دنياى شرق هستند. گروهى ديگر نيز، ادعا دارند كه مبانى نظرى تمدن غرب با زير ساخت هاى انديشه دينى متضاد است و آشتى ميان اين دو را در مبانى و زير ساخت ها نامعقول و بلكه ناممكن مى شمارند.

بخش عمده جنبش روشنفكرى دينى در سرزمين ما وبلكه در ساير كشورهاى اسلامى، فارغ از اين كه چه قضاوتى نسبت به دستاوردهاى تمدن جديد دارد، درقبال جهان قديم و نگرش كلاسيك به دين، موضع انتقادى و مخالف گرفته و با همه اختلافاتى كه در آراء وانديشه هاى آنان يافت مى شود، اين وحدت نظر وجوددارد كه ديدگاه كلاسيك نسبت به دين، در جهان امروز، قابل دفاع نيست.

بى ترديد، نمى توان از اين حقيقت چشم پوشيد كه سرنوشت دين و سير تحولات آن در غرب، تاثيرمستقيم در شكل گيرى بسيارى از تئوريهاى اين طيف ازروشنفكران مذهبى داشته و دارد. مطالعه تطبيقى ميان انديشه هاى روشنفكران غربى و شرقى و استنادروشنفكران شرقى به آراء و انديشه هاى روشنفكران غربى، شاهد روشنى بر اين تاثيرپذيرى است.

4 - فقه و روشنفكران دينى
يكى از مهمترين بخش هاى قرائت كلاسيك از اسلام كه دچار چالش جدى با دنياى جديد و انديشه انسان متجدد گرديده، فقه و احكام شرعى است. نگرش سنتى به فقه، تكاليف و حقوق شرعى در بسيارى از زمينه هاى فردى و اجتماعى، با تفكر انسان مدرن سازگار نيست. ازاين رو، روشنفكر مذهبى - با آگاهى از اين ناسازگارى - وظيفه خود مى داند كه درصدد حل اين چالش عمده برآيد و رسالت روشنفكرى خويش را در عين پاى بندى به دين، ادا كند.

چنان كه گذشت، بيشتر روشنفكران مذهبى در چالش ميان دنياى قديم و جديد، كم و بيش به جانبدارى ازتفكر مدرن پرداخته اند و انديشه كلاسيك دينى را موردنقد قرار داده و به باز خوانى متون دينى - با هدف سازگارى با انديشه هاى جديد - دعوت نموده اند. دراين رهگذر، فقه نيز بى نصيب نمانده و هدف انتقادات و حملات پياپى روشنفكران مذهبى قرار گرفته است.

مطالعه و بررسى در آثار روشنفكران مذهبى و غيرمذهبى معاصر در ايران، اين حقيقت را روشن مى سازدكه سيل انتقادات و بعضا حملات نسبت به فقه، پس ازاستقرار نظام جمهورى اسلامى در ايران - كه نمادحاكميت فقه و ولايت فقيه است - به اوج خود رسيده است. بدون شك، ظهور و اجرايى شدن فقه درعرصه هاى مختلف اجتماعى و سياسى در ايران، سبب توجه اذهان عمومى - خصوصا روشنفكران - به آن گرديده، و زمينه را براى نقد آن فراهم ساخته است.

امروزه در ايران و ساير كشورهاى اسلامى، انديشه هاى انتقادى روشنفكران به ديدگاه سنتى دين، مورد توجه بخش مهمى از طبقات گوناگون جامعه، به خصوص اقشار تحصيل كرده و نسل جوان قرار گرفته است. چشم پوشى و كم توجهى به اين دگرگونى فرهنگى، نه تنها ازقدرت آن نمى كاهد، بلكه زمينه را براى پيشرفت آسان،بى دغدغه و فارغ از نقد آن فراهم مى سازد. از اين رو،برداعيه داران اسلام و فقه كلاسيك - بخصوص دانش پژوهان حوزه - واجب است بعد از آگاهى و اشراف برانديشه ها و نقدهاى نوينى كه امروزه متوجه آنان است، انتقادات به جا را با شجاعت بپذيرند، واشتباهات و انحرافات را نيز در بسترى آكنده از علم وحلم حكيمانه پاسخ دهند. اين گفتگوى علمى، مبانى عقلانى آيين الهى را در نزد انديشه وران، استوارتر وايمان دينى عموم دين ورزان را راسخ تر مى نمايد.

5 - اهداف و روش ها
اين نوشتار، با انگيزه اى برخاسته از چنين ضرورتى، و باهدف خدمت به دانش فقه و در جهت تسهيل تحقيقات و پژوهشهايى كه بعدها توسط فقه پژوهان در اين راستا شكل خواهد گرفت، تدوين يافته است.

در اين مجموعه به ارائه گزارش منسجم و منظم انديشه هاى برخى از روشنفكران مذهبى كه با فقه مرتبط است، پرداخته خواهد شد. و بدون نقد تفصيلى اين آراء و نظرات، تنها به گزارش و تحليل ابتدايى وكلان بسنده گرديده و از هر گونه ارزيابى دقيق و جزيى خوددارى شده است.

هدف از طرح اين گونه آراء و انديشه ها در ميان فقه پژوهان حوزوى اين است كه بسترى مناسب براى گفتگويى علمى و منطقى در موضوع فقه، بين اين دوطيف از انديشمندان دينى - در جهت بارورى وآسيب شناسى انديشه فقهى معاصر - فراهم آيد.

شيوه ارائه گزارش واقع گرايانه، منصفانه و به دور ازهرگونه پيش داورى، اقتضا مى كند كه گزارشگر، نكات قوت وضعف موضوع گزارش را بدون حذف، در اختيار مخاطبان قرار دهد، و قضاوت را به آنان واگذار نمايد. بنابراين، اميد مى رود كه محصول اين تلاش، گزارشى نسبتا جامع درحوزه محدود خود باشد و خواننده، مطمئن شود كه در اين حوزه خاص، نمى توان سخنى مهم تر از آنچه در اين مقالات آمده يافت.

اتقان و مستندسازى در اين گزارش تفصيلى، اقتضامى كند كه منابع هر نقل قول و گزارشى به طور دقيق ارائه شود. اما تكرار و كثرت منابع عرضه شده، به خاطر بسترسازى مناسب و تسهيل امر پژوهش براى محققانى است كه از اين نوشتار بهره مند مى گردند.

در اين پژوهش سعى شده است با محدود كردن حوزه تحقيق - با توجه به فرصت و بضاعت نويسنده - براستحكام كار افزوده شود. از اين رو، در ميان روشنفكران، به روشنفكران مذهبى، و از طيف گسترده روشنفكران مذهبى در كشورهاى اسلامى، به روشنفكران مذهبى ايران، و از مجموعه متنوع روشنفكران مذهبى اين مرزو بوم، به سه نفر ازمشهورترين آنها - نه لزوما فاضل ترين - در دو دهه اخير، اكتفا شده است.((408)) البته تلاش شده كه آراء و انديشه هاى اين سه نفر، در آثار مكتوب و قابل دسترس آنها بررسى گردد، تا نتيجه اين پژوهش محدود، قابل استناد باشد.

نگارنده با توجه به اطلاع تفصيلى از انديشه هاى اين سه روشنفكر، و آگاهى نسبى از آراء و نظرات سايرروشنفكران مذهبى ايران، مدعى است كه غير از آن چه در اين سلسله مقالات ذكر مى گردد، كمتر مى توان به انديشه ها و آراء مهم و بديع در ميان ساير روشنفكران مذهبى ايران دست يافت. هر چند آراء روشنفكران مذهبى عرب، مقوله اى كم و بيش متفاوت است و به پژوهشى مستقل، نياز دارد. به همين سبب، مى توان ادعانمود كه افكار فقه شناسى اين سه نفر، تصويرى - كم وبيش - گويا و جامع از انديشه هاى رايج روشنفكرى،پيرامون فقه در اين كشور است.

6 - مدرنيزاسيون فقه
چنان كه گذشت هدف از تدوين اين نوشتار، نقد وارزيابى دقيق و تفصيلى آراء مطرح شده -در اين مقاله - نيست، بلكه جامعه علمى - اعم از حوزوى ودانشگاهى - بايد بر اين كار اقدام كند و اميد است باطرح تقريبا جامع اين آراء به سوى چنين فضاى علمى، نزديك تر شويم.

نوشتار حاضر، با نگاهى كلان به مجموعه آراء وانديشه هاى روشنفكران مذهبى در خصوص فقه وتحليل اين گونه نظرات، خاطر نشان مى سازد كه اين حركت علمى، مانند بسيارى از جهت گيرى هاى روشنفكران شرقى، به شدت تحت تاثير مستقيم فرهنگ غرب است. در بيشتر و شايد تمامى اظهار نظرهاى اين طيف از روشنفكران مذهبى پيرامون فقه، هم سويى باانديشه هاى غربى به چشم مى خورد. البته اين نكته به تنهايى نمى تواند اشكالى منطقى و علمى بر روشنفكرى مذهبى در ايران باشد. اما اگر نكات ديگرى نيز به آن اضافه شود، گوياى نوعى ناهمگونى درانديشه روشنفكرى مذهبى در ايران است، ناهمگونى كه فقط به حوزه اظهارات فقهى آنان مربوط نمى شود، بلكه در نگاهى كلى تر، مجموعه انديشه طيف مزبور، گرفتار آن است و پيوسته با آن دست و پنجه نرم مى كند. اين آشفتگى كه در موارد بسيارى، به موضع گيرى هاى علمى و عملى متناقض، منجر مى گردد و گاهى در زندگى شخصى برخى از آنها نيز نفوذ مى كند، برخاسته ازهدف ناممكنى است كه در پيش گرفته اند. آنان باپذيرش و استقبال از ورود ناخواسته مدرنيته به جهان اسلام، درصدد سازش ميان مبانى و زير ساخت هاى فكرى آن با آموزه هاى اسلام برآمده و به گمان خويش،چالش موجود بين سنت و مدرنيسم را برطرف ساخته اند:

روشنفكر دينى، كسى است كه هم علاقه به دين دارد هم علاقه به فكر مدرن هم گامى در سنت دارد هم گامى درمدرنيته و در شكاف بين سنت و مدرنيته حركت مى كند.و عزيزترين متاع كهن و سنتى را كه عبارت باشد از دين با عزيزترين متاع مدرنيته را كه عبارت است از عقل مدرن در كنارهم مى نشاند و مى كوشد بين آنها، آشتى برقرار كند. يا به تعبير روشن تر مهم ترين دغدغه روشنفكر دينى، عبارت است از نشان دادن اينكه چگونه مى توان در دنياى مدرن ديندار بود(عملا و نظرا). دين،در ذات خود متعلق به دنياى راز آلود است و ما اكنون دردنياى راز زدايى شده زندگى مى كنيم. جمع بين دودنياى راز آلود و راز زدايى شده از مهم ترين دغدغه هاى هر روشنفكر دينى است.((409))

اين گروه از روشنفكران - آگاهانه - در راهى قدم نهاده اند كه به نظر بسيارى از سنت گرايان، روشنفكران مذهبى و غير مذهبى محكوم به شكست، تحريف وتغيير و محو مفاهيم دين - خصوصا اسلام - است.تحقيق و داورى در اين زمينه كه به شناخت و معرفى كامل اسلام و تجدد گرايى نياز دارد، از محدوده اين نوشتار خارج است و ما در اين گفتار به اين نكته اكتفامى كنيم كه اين گروه، از يك سو در جهت مدر نيزاسيون و سكولاريزاسيون فقه - و به طور اعم، اسلام - گام برمى دارند و از سوى ديگر، به صراحت از اين واقعيت تلخ ياد مى كنند كه فرايند مدرنيته و سكولاريته، حركتى دين گريز، بلكه دين ستيز است. اين نمونه اى ازتناقضات آشكار اين طيف از روشنفكران مذهبى است كه نوشتار حاضر به گزارش از آن مى پردازد.

بخش اول: دين و مدرنيسم

انسان در فرايند مدرنيته، تحولى شگرف يافت و پيش ازآن كه به تغيير جهان پيرامون خود و تسلط برآن دست يابد، انديشه خود را نسبت به خويش و طبيعت و ماوراءآن، تغيير داد. و در آغاز، اين انقلاب فكرى بود كه او را به سوى دگرگونى هاى بيرونى رهنمون ساخت. در زمينه شناخت بنيادين ويژگى هاى انسان متجدد و حقيقت تجددگرايى، كاوش هاى فراوانى صورت گرفته است ومحققان به نتايج مختلفى دست يافته اند.((410)) در عين حال مى توان با چشم پوشى از ارائه تعريف وتحليلى كامل، تنها به برخى از مؤلفه هاى مهم مدرنيته - از زبان روشنفكران دينى - اكتفا كرد.

تذكر اين نكته ضرورى است كه ويژگى هاى مدرنيته،درهر فرد يا جامعه مدرن، به يك اندازه ظهور نمى كند.به عبارتى، مدرنيته واقعيتى مشكك و ذو مراتب است وبراساس آن، مى توان فرد يا جامعه اى را كه سهم بيشترى از مؤلفه هاى مدرنيته را داراست، متجددتر خواند.

اينك به صورت مختصر، به نقل محورى ترين مؤلفه هاكه روشنفكران دينى به بازگويى آن پرداخته((411)) و گاهى نيز به نقد و ارزيابى آن همت گماشته اند، مى پردازيم:

1- مؤلفه هاى مدرنيسم از نگاه روشنفكران دينى:
الف: عقل گرايى((412))

عقلانيت، بزرگترين ويژگى اجتناب ناپذير و گوهر اصلى مدرنيته((413))، و در واقع، جانشين خدا در دوران كهن ((414)) است. و به نظر برخى، ساير مؤلفه هاى مدرنيته، زير چتر عقلانيت جاى مى گيرند.((415))

گاهى عقلانيت مدرن، فقط به دليل طلبى و استدلال گرايى، معنا مى شود و در اين صورت، بدون هيچ نقدى،مورد تكريم روشنفكران قرار مى گيرد:
ارجمندترين شاخصه تجدد گرايى كه اتفاقا بيش از هرچيز ديگرى مورد حاجت ماست آزاد انديشى و مطالبه دليل و استدلال گرايى و سرفرود نياوردن در برابر هيچ چيزى جز دليل و برهان است. اين استدلال گرايى، نوعى برابرى طلبى فرهنگى است، كه اگر به جد گرفته شود هيچ كس نمى تواند جز به دقت دليل و برهان كسب امتياز و تفوق كند و در نتيجه جلوى هر گونه عوام فريبى و شيادى و نيز هرگونه خشونت طلبى و هراس افكنى، سد مى شود.((416))

صفحه قبل

صفحه بعد