|
4. قول مشهور در ميان فقهاى عصر ما، عدم اعتباررؤيت با
چشم مسلح است كه حضرات آيات: امام خمينى، خويى، شهيد
سيد محمد باقر صدر و شهيد سيد محمد صدر((327)) از
جمله اين فقيهان هستند.
آية الله خويى(ره) مى گويد:
امام خمينى(ره) نيز مى نويسد:
5. ممكن است مراد برخى از كسانى كه رؤيت با چشم مسلح را
معتبر مى دانند در صورتى باشد كه ماه در مدارخود به
درجه اى رسيده كه با چشم غير مسلح قابل رؤيت است، ولى بر
اثر موانعى مثل بخار و ابر فقط با تلسكوپ ديده مى شود نه با
چشم عادى. بنابر اين اين افراد با كسانى كه رؤيت با ابزار را
معتبر نمى دانند اختلافى نخواهند داشت، زيرا در اين صورت
حتى اگر ماه با تلسكوپ هم رؤيت نشود، ولى محاسبات
قطعى فلكى، رؤيت پذير بودن آن را اثبات كند كافى است.
در پايان ذكر اين نكته را لازم مى دانم كه در تدوين اين نوشتار
از افاضات فقيه مدقق حضرت آية الله شبيرى زنجانى و نيز از
مقاله دوست فاضل جناب مستطاب آقاى محمد سميعى با
عنوان «بررسى حكم شرعى رؤيت هلال با چشم مسلح» بهره
برده ام.
نگاهى تاريخى و تحليلى به احمد مبلغى مقدمه
قواعد به دو بخش منصوص و اصطيادى تقسيم مى شوند.
قواعد منصوص به آن دسته از قاعده هايى كه در يكى از منابع
سه گانه قرآن، سنت نبوى و سنت اهل بيت(ع) وارد شده اند
اطلاق مى گردد و قواعد اصطيادى قاعده هايى هستند كه
فقها آن ها را از مجموعه هايى ازروايات و يا احكام برگرفته اند.
بى گمان قواعد منصوص - كه از اعتبارى بيشتر ووضعيتى
اطمينان بخش تر برخوردار هستند - نمايانگر اين واقعيت هستند
كه قواعد قدمتى همسان با ظهور اسلام دارند و شكل گيرى
آن ها همزمان با تشريع احكام فقهى در اولين سالهاى بعثت،
آغاز شده است.
هر چند قواعد در اولين دوره پيدايش خود، به همراه احكام
جزئى و به صورت ناشناخته براى مردم ارايه مى شد، ولى در
عين حال، حجم گسترده اى از متون منبع و مرجع را به خود
اختصاص داد، تا آن جا كه مهمترين منبع الهام قواعد فقهى، در
همين دوران و در چارچوب قواعد فقهى «قرآن مجيد» و
«قواعد نبوى» به ميدان آمد. بنابراين، در اولين روزهاى ظهور
اسلام، حجم گسترده اى از قواعد - اما حداقل ناشناخته - براى
آن زمان توليد شد.
در اين نوشته به بررسى قواعد نبوى - كه بخش مهمى از قواعد
منصوص را تشكيل مى دهند - خواهيم پرداخت. اين بررسى
بيشتر جنبه اى تاريخى دارد ومى كوشد به آنچه در كتابهاى
شيعه و سنى در اين زمينه ارايه شده بپردازد. طبيعى است كه
پذيرش بسيارى ازاين قواعد، در گرو بررسى سند و يا تلقى و
نوع تعامل اصحاب با آن ها مى باشد. بررسى اسناد و
ياتلقى اصحاب از رسالت اين مقاله بيرون است و آن را به مكان
مناسب خود - يعنى بحث هاى استنبطى - موكول مى نماييم.
توضيح و بررسى قواعد فقهى در سنت نبوى و ميزان انعكاس و
تطبيق آن نزد اصحاب و اهتمام امامان(ع) به قواعد نبوى را با
ذكر چند محور، دنبال مى كنيم: 1 ـ قواعد نبوى بيانگر انسجام فقه اسلامى
فقهى كه انسجام ذاتى و مجموعه هاى به هم پيوسته ندارد،
نمى تواند منظومه اى از قواعد انبوه را پديد آورد.از اين رو، اگر
بپذيريم كه قرآن، تبيين فقه را از طريق ارايه انبوهى از قاعده ها
انجام داده است، به ناچار بايداين حقيقت را بپذيريم كه فقه
مورد نظر قرآن، ذاتامنسجم و به هم پيوسته مى باشد. در اين
صورت، آن چه از پيامبر(ص) انتظار مى رود رويكرد قاعده مند
در ارايه فقه است. در حقيقت، پيامبر(ص) تبيين فقه را با
اين رويكرد آغاز نمود و در موارد بسيارى تلاش كرد، به جاى
بيان احكام جزئى، موارد گوناگونى را كه از نظرحكم، متحد
هستند، با عباراتى گويا بيان كند. اماميه واهل سنت از
پيامبر(ص) روايت كرده اند كه فرمود«اعطيت - يا اوتيت - جوامع
الكلم.» ((330))
با توجه به اين كه فعاليت هاى پيامبر را نه مى توان و نه بايد در
فقه خلاصه كرد، بلكه حتى - بى آنكه تحقيقى گسترده نمود -
چهره اصلى فعاليت هاى وى را نمى توان فقهى دانست. از اين
رو، نبايد تصور كرد كه مقصود پيامبر(ص) از عنوان «جوامع
الكلم» صرفاقاعده هاى فقهى بوده است. كلمات پيامبر(ص) در
تمام زمينه ها از ويژگى جامعيت و فراگيرى
برخوردارمى باشد. به همين سبب، در روايات
فراوان،عبارت هايى پرمعنى و فراگير از پيامبر(ص) در
موضوع اعتقادات، اخلاقيات و... به چشم مى خورد. البته بايد پذيرفت كه بخش مهمى از تلاش هاى پيامبر(ص) فقهى بوده است. در نتيجه، قسمتى از«جوامع الكلم» نيز فقهى به شمار مى آيد. جوامع الكلم فقهى، تعبير ديگرى از احكام فراگير و كلى است كه موارد مختلف را مورد پوشش قرارمى دهد.((331)) جالب اين كه جامعيت و فراگيرى، حتى در اين كلام حضرت - اوتيت جوامع الكلم - نيز به چشم مى خورد.يعنى به صدور كلمه هاى جامع از پيامبر(ص) درزمينه هاى فقهى، اخلاقى و... نظر دارد.((332))
توضيح و بررسى قواعد فقهى در سنت نبوى و ميزان انعكاس و
تطبيق آن را نزد اصحاب، با ذكر چند محور، دنبال مى كنيم: 2 ـ ارتباط قواعد قرآن و قواعد پيامبر(ص)
قواعد قرآنى مرزهايى گسترده و دامنه هايى بزرگ دارند.اين
گستردگى و بزرگى، ظرفيت هايى تمام نشدنى به قواعد
قرآنى بخشيده اند، تا با زمان همراه گردند و باارائه
راهبردهاى كلان، جامعه ها را اداره نمايند. بدينسان قرآن
اصولى بنيادى را ارائه مى كند كه نه تنها به محدوديت آفرينى
در فرايند پويايى انديشه اسلامى نمى انجامند، كه فراتر از آن،
زمينه هايى بزرگ را براى نقش آفرينى در دوره هاى متفاوت
فراهم مى كند.
با توجه به اين نكته مى توان رابطه قواعد پيامبر(ص) باقواعد
قرآنى را به دست آورد. قواعد نبوى ازمجموعه هايى تشكيل
شده كه شرح و تبيين قواعد قرآن را به عهده دارد.((333))
نقش شارح بودن براى قواعد قرآنى به دو صورت مى باشد:
الف. قابل فهم كردن قواعد قرآنى
ب. تفكيك و تجزيه قاعده كلى قرآنى به قواعدى محدودتر
نمونه هايى از ارتباط ميان قواعد نبوى و قواعد قرآنى:
ـ
قاعده «الصلح جائز بين المسلمين الا صلحا احل حراما او حرّم
حلالا»((334)) با اين جملات قرآنى تناسب دارد: ـ قاعده «المؤمنون عند شروطهم»((338)) با اين جملات قرآنى متناسب است: «والموفون بعهدهم اذا عاهدوا»،((339)) «واوفوا بالعهد»((340)) و«ان العهد كان مسؤولا»((341)).
ـ
قاعده «لاحرج على مضطر»((342)) 3 ـ تحليل رويكرد پيامبر(ص) به ارايه قاعده
در تحليل رويكرد پيامبر اسلام(ص) به قاعده سازى،حداقل دو
دليل مهم را مى توان ذكر كرد:
دليل نخست: فقه در آن زمان، اولين روزهاى پيدايش خود را
سپرى مى نمود. مردم با آموزه هاى آن آشنانبودند و زمينه
ذهنى مناسبى در مورد دستورهاى اسلام نداشتند. در اين
شرايط، پيامبر(ص) قصد داشت به سرعت، قوانين فقه را در
ميان مردم رواج بدهد. كاركرد قواعد به عنوان جملاتى معمولا
كوتاه و مشخص كه حجم فراوانى از مفاهيم را در خود داشت
به خوبى ازپس حل مشكل تازه مسلمانان بر مى آمد، و
پيامبر(ص) با ارايه قواعد توانست تعاليم فقهى خود را به
سرعت درميان آنها رواج دهد. از سوى ديگر، جامعه، شديدا
به حافظه افراد و مهارت هاى شخصى براى حفظ روش هاى
جديد زندگى در چارچوب اسلام(فقه) وابسته بود.
طبيعى است كه پيامبر(ص) ترجيح دهد، به جاى بيان بسيارى
از احكام جزئى به قاعده سازى روى آورد.قواعد، ضمن آنكه
بسيار كم حجم تر از احكام جزئى بودند، زبانى مشخص و راحت
نيز داشتند. اين ويژگى به تازه مسلمانان، امكان مى داد تا به
راحتى، وظيفه مهم پاسدارى از نخستين ميراث هاى فرهنگ
اسلامى را به انجام رسانند، خصوصا، فرصتى را كه پيامبر(ص)
براى ارايه تمام اجزاى دين مانند، اخلاق، فقه، معارف و...
در اختيار داشت كم بود، و اين به نوبه خود سبب مى شد
تا شيوه اى بهتر را براى بهره گيرى از فرصت ها جهت ارايه دين -
و از جمله فقه - انتخاب كند.
پيامبر(ص) بيش و پيش از هر چيز تلاش كرد تا قواعد فورى و
ضرورى جامعه آن روز را ارايه دهد و بخشى ازانديشه جديد
حقوق اسلامى را جايگزين خصلت هاى جاهلى نمايد،
خصلت هايى كه گاهى جنبه اجتماعى داشته و در عين حال
منحط بودند. به اين دليل، قواعدى كه پيامبر(ص ) ارايه
مى فرمود، عمدتا به حوزه هاى زيرمربوط مى شد يا كاركردى
فعال در اين حوزه ها داشت:
الف. حوزه تخاصمات:
ـ «انما اقضى بالبينات»،((346)) «البينة على المدعي و اليمين
على المدعى عليه»((347)) وامثال اين ها كه در زمينه
كيفيت اثبات جرم و چگونگى حكم ميان دو طرف دعوا، وارد
شده است.
ب. حوزه مجازات:
ـ
«و العمد قود و شبه العمد ما قتل بالعصا و الحجر وفيه مائة
بعير.»((352))
ج. حوزه مالكيت و معاملات:
ـ «على اليد ما اخذت حتى تؤدى.»((356))
د. حوزه عبادات:
ـ «ليس عليك خلف الامام سهو.»((366))
هـ ـ حوزه مسائل مربوط به اسلام و كفر:
ـ «الاسلام يجب ما قبله.»((369))
و برخى ديگر نيز به ايجاد و جايگزينى مسائل حقوقى جديد به
جاى رسوم جاهلى نظر داشت كه در گفتار ديگرى به توضيح
آن مى پردازيم.
به هر حال تلاش هاى پيامبر(ص) در ارايه فقه، عموما وارايه
قواعد آن، خصوصا فضاى جديدى به وجود آورد كه كاملا با
شرايط دوران جاهلى تفاوت داشت.
دليل دوم: علاقه پيامبر اسلام(ص) به قاعده سازى رابايد به
خاطر مسئوليت حضرت به عنوان آخرين پيامبر(ص) در قبال
آيندگان دانست. قواعد، دو گونه كاربرد دارند و در دو سطح
تاريخ و زمان صدور خودمى توانند نقشى پاسخگو ارايه كنند.
گاهى بسيارى ازقواعد، در ابتدا بيانگر حكم يك يا دو مورد
جزئى درزمان خود بوده اند و در پاسخ به نياز فورى و
اضطرارى،ارايه و تبيين شده اند، ولى گذشت زمان،
مفهوم گسترده تر آنها را ظاهر ساخته است، و پس از
گذشت چندين سال، نقش فراگير آنها در پاسخ به
رخدادهاى جديد و غنابخشى به فقه، آشكار شده است. در
واقع پيامبر(ص) با اين رويكرد از يك سو به معضلات
عينى عصر خود پاسخ مى گفت و از سوى ديگر،
راه هاى جديدى را به آيندگان نشان مى داد. تمسك امامان(ع)
به سخنان پيامبر(ص) و ارايه برداشت هايى قاعده مند ازروايات
نبوى كه تا آن زمان تفسير جزئى از آنها مى شد- بعدها و در
جاى مناسب به اين تمسك ها اشاره خواهيم كرد - شاهد اين
مدعاست.
با اين حال آنچه پيامبر(ص) ارايه فرمود، تمام فقه نبود.بخش
مهمى از قواعد فقهى را - كه بيشتر به آينده مربوط مى شد - نيز
به امام على(ع) و طبعا به اهل بيت(ع) - سپرد كه در جاى خود
و هنگام بيان تحولات قرن دوم توضيح خواهيم داد. 4 - فهرستى از قواعد نبوى
با بررسى روايات نبوى، به قاعده هاى فقهى بسيارى
برمى خوريم. فراوانى اين قاعده ها، برداشت ما را از
گفتارپيامبر(ص) - جوامع الكلم فقهى - تاييد مى كند.
بيان انبوه قواعد فقهى توسط پيامبر(ص) نشانگر
عنايت حضرت به پاسخگويى در موارد جزئى و رفع
نيازهاى فراگير فقه از طريق كلى گويى است. بعضى از اين
قواعد،
عبارتند از:
1 - «و لا يحل لمؤمن مال اخيه الا عن طيب نفسه منه.»((372)) 5. تطبيق قواعد نبوى، توسط اصحاب
در اين مرحله قواعد گر چه توسط قرآن و پيامبر(ص)بيان
شد، ولى از آنجا كه بى نام و نشان - در مجموعه احكام - به محيط
جامعه پا نهاد و ادبيات فنى، علمى وآموزشى نداشت، اصحاب،
قادر به تطبيق آگاهانه آن نبودند. البته، برخى از مردم به
خاطر قابليت هاى ذهنى خود و بدون آگاهى از كاربردهاى
قواعد در سطحى محدود، به تطبيق آن اقدام مى كردند.
شايد در نخستين نگاه، تصور شود كه قواعد ناشناخته،توانايى
لازم را در فقه ندارند. ولى حقيقت اين است كه كليت،
شموليت و مصداق پذير بودن قاعده، سبب شده بود كه قواعد
در عين ناشناختگى، بخشى از كاركردهاى خود را كه مستقيما
با آگاهى به قواعد، ارتباط ندارد درنظر مسلمانان آن روز ثابت
كند. زيرا تطبيق پذير بودن قاعده، چنان اثر دارد كه با آگاهى
ابتدايى نيز مى توان كاركردهاى قاعده و حوزه نفوذ آن را
دريافت. از اين رو،بررسى ذهنيت فقهى اصحاب پيامبر(ص)
در تاريخ قواعد، اهميت دارد.
نمونه هايى وجود دارد كه از تطبيق بعضى قواعد درزندگى
مسلمانان آن روز حكايت مى كند. بى ترديد اگرارائه قواعد، با
رشد دانش در جامعه صدر اسلام همراه مى شد، نقش قواعد در
زندگى مسلمانان، افزون مى گشت و عملا با زندگى فقهى
مسلمانان پيوندمى خورد. به چند نمونه از تطبيق قواعد نبوى،
توسط اصحاب اشاره مى كنيم:
الف
ـ
ام سلمه در داستانى كه در كتب معتبر روايى نقل شده،
نمونه اى از تطبيق پذيرى قواعد را انجام داده است:
ب ـ عايشه مى گويد:
ج ـ ابوالاسود نقل مى كند:
خلاصه اين كه قواعد فقهى، به رغم آن كه تحت اين عنوان
ارايه نمى شدند و تنها به صورت احكامى پراكنده در ميان فقه
مطرح مى شدند، با اين حال توانستندويژگى تطبيق پذيرى
خود را در فرايند فتوا و برخورد باموضوعات بر جاى بگذارند.
به اين معنى، اصحاب بدون آن كه بدانند قاعده فقهى چيست و
بدون آگاهى ازاين واقعيت كه مجموعه اى از احكام، نسبت به
مجموعه ديگر حالت قاعده اى دارند، به صورت
ناخودآگاه، قواعد را بر رخدادها تطبيق مى دادند. اين
وضعيت، بيش از آن كه مهارتهاى فقهى اصحاب را ثابت
كند، نشانگر ويژگى تطبيق پذيرى قواعد است، و اين
كه تطبيق پذير بودن قاعده حتى در صورت ناآگاهى ازكاركرد
آن، مصداق دارد. 6. امامان(ع) و ترويج قواعد نبوى
انعكاس قواعد نبوى در كلام امامان(ع) آهنگى جدى وبرجسته
داشته است.
نگاهى به روايات امامان، بيانگر اين است كه آنان مى كوشيدند
قواعد نبوى را بيشتر مطرح نمايند. به نمونه هايى از اين روايات
توجه فرماييد: امام باقر(ع) فرمود:
ـ
امام صادق(ع) فرمود:
ـ امام صادق(ع) فرمود:
از اين جا مى توان به اهميت قواعد نبوى در كلمات امامان(ع)
پى برد كه آنان در موارد بسيارى - براى اثبات احكام موضوعات -
به قواعد حضرت، استناد مى كردند. در اين رابطه به نمونه هاى
ذيل توجه فرماييد:
ـ تمسك امام(ع) به قاعده «الولد للفراش و للعاهرالحجر» براى
اثبات احكامى از قبيل: ـ تمسك امام(ع) به قاعده «المؤمنون عند شروطهم» در زمينه سكنى وعمرى.((401)) ـ تمسك امام(ع) به قاعده «كل ذي ناب من السباع ومخلب من الطير حرام» براى اثبات جايز بودن نماز با لباسى كه از پوست سنجاب تهيه شده است.((402))
و موارد ديگر.
روشنفكران دينى مسعود امامى چكيده
پيشگفتار
از آنجا كه در اين نوشتار، دو مقوله «فقه»
و«روشنفكرى» همانند دو مفهوم كليدى به كار رفته،
لازم است، ابتدا به تبيين اجمالى هريك از اين دو،
پرداخته شود:
1 - فقه
بخشى از اين توجه و عنايت، برخاسته از رويكردگسترده قرآن
و سنت به احكام شرعى و تكاليف الهى است. وجود بيش از
پانصد آيه در قرآن كريم((403)) و هزاران روايت از
پيشوايان معصوم(ع) در باره مقررات و احكام شرعى،
نشانگراهميت آن در نزد شارع مقدس است. از اين رو،
بايد پيدايش اين دانش را با نزول وحى، هم زمان دانست، وسير
تكاملى آن را از عصر پيامبر(ص) تاكنون، پى گيرى نمود.
مسلمانان، در كنار فقه به تاسيس و پرورش دانش اصول فقه
پرداختند، تا ابزارى كارآمد درجهت استنباط احكام شرعى
باشد، به گونه اى كه امروزه علم اصول - خصوصا در حوزه هاى
علميه شيعه - يكى از دقيق ترين دانش هاى اسلامى به شمار
مى رود.
علوم ديگرى چون رجال و درايه نيز، اگر چه فقط درخدمت
فقه نمى باشند ولى رشد خود را مرهون خدمت گزارى به
دانش فقه و توجه فقيهان به اين علوم هستند.
پس، دانش فقه به معناى اعم، شامل احكام و مقررات شرعى،
مبانى و شيوه هاى استنباط احكام از منابع معتبر(علم اصول) و
نيز روش هاى اثبات تاريخى آنها(علم رجال و درايه) مى باشد.
اما رويكرد ما در اين نوشتار، از اين هم گسترده تر است، و
برخى از مبانى وپيش فرض هاى كلامى و مباحث علوم انسانى
را كه مستقيما با اين دانش مرتبطند، در بر مى گيرد.
به عبارتى، هر بحث علمى كه از نظر روشنفكران كشورمان با
فقه و تكاليف شرعى ارتباط پيدا كند، در اين تحقيق، به آن
پرداخته خواهد شد.
2 - روشنفكرى
رسالت و نقش روشنفكران در سرزمين هاى شرقى باهمه
شباهت هايى كه به خاستگاه روشنفكرى در غرب دارد، داراى
تفاوت هاى بنيادين است. پديده روشنفكرى((404)) در غرب،
از يك سو مولود جهان تجدد و از مهمترين ثمرات عصر مدرن
است. ازسوى ديگر، به سبب نقش رهبرى فكرى و
نظريه پردازى در اين تمدن، آفريننده آن نيز به شمار مى رود.
اين تعامل دوسويه كه مشابه آن در برخى از پديده هاى روانى
واجتماعى به چشم مى خورد، باعث ارتباط محكم ميان اين دو
پديده شده است.
روشنفكران غربى با ابتكار و نو آورى در طرح تئورى هاى
گوناگون، پيرامون مؤلفه هاى مختلف يك تمدن بزرگ و نيز
نقد و ارزيابى عقلانى نظريات يكديگر، راه پيشبرد تمدن خود را
به سوى آينده، موردكاوش قرار مى دهند. و از اين رو، رهبرى
فكرى اين تمدن را بر عهده دارند. اما روشنفكران شرقى، قبل
ازهر چيز، خود را در مقابل تجربيات و دستاوردهاى تمدن
بزرگ غرب مى بينند و به طور طبيعى پيش از آن كه خود را به
توسعه درون زاى فرهنگ و تمدن بومى ملزم بدانند، ترجمه
تمدن غرب و احيانا نقد و ارزيابى آن رارسالت خويش تلقى
مى كنند.
اين ويژگى، به تنهايى نمى تواند براى روشنفكران شرقى، عيب
به شمار رود. زيرا بهره مندى از تجربيات واستفاده از نظرياتى
كه سال هاى متمادى، مورد نقد وآزمون علمى و عملى قرار
گرفته، از نظر عقل پسنديده است. در طول چندين قرن، جهان غرب با طى فراز ونشيب هاى گوناگون، از قالب تمدن
و فرهنگ سنتى خويش، خارج گرديده و تمدن جديدى را پايه
ريزى نموده است، و همچنان به سوى آينده اى مبهم
درحركت است. اين تجربه گران بها، براى همه انديشمندانى
كه دغدغه كمال و بهروزى جامعه خويش را دارند،
ميراثى ارزشمند به شمار مى آيد. به هر حال، جريان روشنفكرى
در شرق، با رسالت «ترجمه مدرنيسم» آغازشده و به آن گره
خورده است. اين ترجمه، زمانى مذموم است كه از نقد و ارزيابى
عقلانى، مصون بماند، يا ويژگى هاى فرهنگ دينى و بومى در
آن، به فراموشى سپرده شود.
سنت گرايان نيز گرچه در جنبش مدرنيزاسيون، نقش فعالى
ندارند، اما با ورود ناخواسته پديده هاى مدرنيسم در عرصه هاى
گوناگون زندگى فردى و اجتماعى آنان، چاره اى جز
شناخت و ارزيابى آن براى ايشان وجود ندارد.
گويا مهمترين مقوم شخصيت روشنفكرى(به مفهوم اعم آن)
در سرزمين هاى شرقى و يا حداقل در ايران،شناخت دنياى
جديد و موضع گيرى بومى - مثبت يامنفى - در قبال آن به
منظور كاميابى جامعه است. ازاين رو، طيف گسترده اى از
انديشمندان، تحت اين مفهوم اعم، جاى مى گيرند. طيفى كه
در يك سوى آن «سنت گرايان»((405)) غرب آشنايى همچون
«سيدحسين نصر»((406)) و يا غرب ستيزانى مانند «سيداحمد
فرديد»((407)) جاى دارند، و در سوى ديگرآن، شيفتگان
تمدن غربى همانند «ميرزا ملكم خان» ونسخه هاى امروزين او
جاى گرفته اند. ميان اين دو گروه،روشنفكران گوناگونى
را مى توان يافت كه با نوعى ازوابستگى فكرى به دنياى قديم و
جديد، به انجام رسالت روشنفكرى خويش مشغولند.
نگارنده ضمن آگاهى از برخى تعريف ها و
تفسيرهاى گوناگون از روشنفكرى به مفهوم غربى يا شرقى
آن، برتعريف اعم خويش اصرار دارد و بر اين باور است كه الگو
بردارى از تعاريف روشنفكرى در غرب و سرايت - بدون تصرف -
آن به جريان روشنفكرى در شرق، به گونه اى فرار از واقعيت و
جعل اصطلاح است هر چند كه براى گزينش مفهومى اخص،
جهت روشنفكرى و ياتعيين ويژگى ها و خصوصيات
روشنفكرى ايده آل، منعى وجود ندارد. درهر صورت، اين
گونه اختلافات، تا وقتى كه در محدوده استعمال الفاظ باشد،
فايده مهم علمى ندارد.
3 - روشنفكرى دينى
بخش عمده جنبش روشنفكرى دينى در سرزمين ما وبلكه در
ساير كشورهاى اسلامى، فارغ از اين كه چه قضاوتى نسبت به
دستاوردهاى تمدن جديد دارد، درقبال جهان قديم و نگرش
كلاسيك به دين، موضع انتقادى و مخالف گرفته و با همه
اختلافاتى كه در آراء وانديشه هاى آنان يافت مى شود، اين
وحدت نظر وجوددارد كه ديدگاه كلاسيك نسبت به دين، در
جهان امروز، قابل دفاع نيست.
بى ترديد، نمى توان از اين حقيقت چشم پوشيد كه سرنوشت
دين و سير تحولات آن در غرب، تاثيرمستقيم در شكل گيرى
بسيارى از تئوريهاى اين طيف ازروشنفكران مذهبى داشته و
دارد. مطالعه تطبيقى ميان انديشه هاى روشنفكران غربى و
شرقى و استنادروشنفكران شرقى به آراء و انديشه هاى
روشنفكران غربى، شاهد روشنى بر اين تاثيرپذيرى است.
4 - فقه و روشنفكران دينى
چنان كه گذشت، بيشتر روشنفكران مذهبى در چالش ميان
دنياى قديم و جديد، كم و بيش به جانبدارى ازتفكر مدرن
پرداخته اند و انديشه كلاسيك دينى را موردنقد قرار داده و به
باز خوانى متون دينى - با هدف سازگارى با انديشه هاى جديد -
دعوت نموده اند. دراين رهگذر، فقه نيز بى نصيب نمانده و
هدف انتقادات و حملات پياپى روشنفكران مذهبى قرار
گرفته است.
مطالعه و بررسى در آثار روشنفكران مذهبى و غيرمذهبى
معاصر در ايران، اين حقيقت را روشن مى سازدكه سيل
انتقادات و بعضا حملات نسبت به فقه، پس ازاستقرار نظام
جمهورى اسلامى در ايران - كه نمادحاكميت فقه و ولايت فقيه
است - به اوج خود رسيده است. بدون شك، ظهور و اجرايى
شدن فقه درعرصه هاى مختلف اجتماعى و سياسى در ايران،
سبب توجه اذهان عمومى - خصوصا روشنفكران - به آن گرديده،
و زمينه را براى نقد آن فراهم ساخته است.
امروزه در ايران و ساير كشورهاى اسلامى، انديشه هاى انتقادى
روشنفكران به ديدگاه سنتى دين، مورد توجه بخش مهمى از
طبقات گوناگون جامعه، به خصوص اقشار تحصيل كرده و
نسل جوان قرار گرفته است. چشم پوشى و كم توجهى به اين
دگرگونى فرهنگى، نه تنها ازقدرت آن نمى كاهد، بلكه
زمينه را براى پيشرفت آسان،بى دغدغه و فارغ از نقد آن فراهم
مى سازد. از اين رو،برداعيه داران اسلام و فقه كلاسيك -
بخصوص دانش پژوهان حوزه - واجب است بعد از آگاهى و
اشراف برانديشه ها و نقدهاى نوينى كه امروزه متوجه آنان است،
انتقادات به جا را با شجاعت بپذيرند، واشتباهات و انحرافات را
نيز در بسترى آكنده از علم وحلم حكيمانه پاسخ دهند. اين
گفتگوى علمى، مبانى عقلانى آيين الهى را در نزد انديشه
وران، استوارتر وايمان دينى عموم دين ورزان را راسخ تر
مى نمايد.
5 - اهداف و روش ها
در اين مجموعه به ارائه گزارش منسجم و منظم انديشه هاى
برخى از روشنفكران مذهبى كه با فقه مرتبط است، پرداخته
خواهد شد. و بدون نقد تفصيلى اين آراء و نظرات، تنها به
گزارش و تحليل ابتدايى وكلان بسنده گرديده و از هر
گونه ارزيابى دقيق و جزيى خوددارى شده است.
هدف از طرح اين گونه آراء و انديشه ها در ميان فقه پژوهان
حوزوى اين است كه بسترى مناسب براى گفتگويى علمى و
منطقى در موضوع فقه، بين اين دوطيف از انديشمندان دينى -
در جهت بارورى وآسيب شناسى انديشه فقهى معاصر - فراهم
آيد.
شيوه ارائه گزارش واقع گرايانه، منصفانه و به دور
ازهرگونه پيش داورى، اقتضا مى كند كه گزارشگر،
نكات قوت وضعف موضوع گزارش را بدون حذف، در
اختيار مخاطبان قرار دهد، و قضاوت را به آنان واگذار
نمايد. بنابراين، اميد مى رود كه محصول اين تلاش،
گزارشى نسبتا جامع درحوزه محدود خود باشد و
خواننده، مطمئن شود كه در اين حوزه خاص، نمى توان
سخنى مهم تر از آنچه در اين مقالات آمده يافت.
اتقان و مستندسازى در اين گزارش تفصيلى، اقتضامى كند
كه منابع هر نقل قول و گزارشى به طور دقيق ارائه شود. اما
تكرار و كثرت منابع عرضه شده، به خاطر بسترسازى مناسب و
تسهيل امر پژوهش براى محققانى است كه از اين نوشتار
بهره مند مى گردند.
در اين پژوهش سعى شده است با محدود كردن حوزه تحقيق -
با توجه به فرصت و بضاعت نويسنده - براستحكام كار افزوده
شود. از اين رو، در ميان روشنفكران، به روشنفكران مذهبى، و
از طيف گسترده روشنفكران مذهبى در كشورهاى اسلامى،
به روشنفكران مذهبى ايران، و از مجموعه متنوع روشنفكران
مذهبى اين مرزو بوم، به سه نفر ازمشهورترين آنها - نه لزوما
فاضل ترين - در دو دهه اخير، اكتفا شده است.((408)) البته
تلاش شده كه آراء و انديشه هاى اين سه نفر، در آثار مكتوب و
قابل دسترس آنها بررسى گردد، تا نتيجه اين پژوهش محدود،
قابل استناد باشد.
نگارنده با توجه به اطلاع تفصيلى از انديشه هاى اين
سه روشنفكر، و آگاهى نسبى از آراء و نظرات سايرروشنفكران
مذهبى ايران، مدعى است كه غير از آن چه در اين سلسله
مقالات ذكر مى گردد، كمتر مى توان به انديشه ها و آراء مهم و
بديع در ميان ساير روشنفكران مذهبى ايران دست يافت. هر
چند آراء روشنفكران مذهبى عرب، مقوله اى كم و بيش
متفاوت است و به پژوهشى مستقل، نياز دارد. به همين سبب،
مى توان ادعانمود كه افكار فقه شناسى اين سه نفر، تصويرى -
كم وبيش - گويا و جامع از انديشه هاى رايج
روشنفكرى،پيرامون فقه در اين كشور است.
6 - مدرنيزاسيون فقه
نوشتار حاضر، با نگاهى كلان به مجموعه آراء وانديشه هاى
روشنفكران مذهبى در خصوص فقه وتحليل اين گونه
نظرات، خاطر نشان مى سازد كه اين حركت علمى، مانند
بسيارى از جهت گيرى هاى روشنفكران شرقى، به شدت تحت
تاثير مستقيم فرهنگ غرب است. در بيشتر و شايد تمامى اظهار
نظرهاى اين طيف از روشنفكران مذهبى پيرامون فقه، هم
سويى باانديشه هاى غربى به چشم مى خورد. البته اين نكته
به تنهايى نمى تواند اشكالى منطقى و علمى بر
روشنفكرى مذهبى در ايران باشد. اما اگر نكات ديگرى نيز به
آن اضافه شود، گوياى نوعى ناهمگونى درانديشه روشنفكرى
مذهبى در ايران است، ناهمگونى كه فقط به حوزه اظهارات
فقهى آنان مربوط نمى شود، بلكه در نگاهى كلى تر، مجموعه
انديشه طيف مزبور، گرفتار آن است و پيوسته با آن دست و
پنجه نرم مى كند. اين آشفتگى كه در موارد بسيارى، به
موضع گيرى هاى علمى و عملى متناقض، منجر مى گردد و
گاهى در زندگى شخصى برخى از آنها نيز نفوذ مى كند،
برخاسته ازهدف ناممكنى است كه در پيش گرفته اند. آنان
باپذيرش و استقبال از ورود ناخواسته مدرنيته به جهان اسلام،
درصدد سازش ميان مبانى و زير ساخت هاى فكرى آن با
آموزه هاى اسلام برآمده و به گمان خويش،چالش موجود بين
سنت و مدرنيسم را برطرف ساخته اند: روشنفكر دينى، كسى است كه هم علاقه به دين دارد هم علاقه به فكر مدرن هم گامى در سنت دارد هم گامى درمدرنيته و در شكاف بين سنت و مدرنيته حركت مى كند.و عزيزترين متاع كهن و سنتى را كه عبارت باشد از دين با عزيزترين متاع مدرنيته را كه عبارت است از عقل مدرن در كنارهم مى نشاند و مى كوشد بين آنها، آشتى برقرار كند. يا به تعبير روشن تر مهم ترين دغدغه روشنفكر دينى، عبارت است از نشان دادن اينكه چگونه مى توان در دنياى مدرن ديندار بود(عملا و نظرا). دين،در ذات خود متعلق به دنياى راز آلود است و ما اكنون دردنياى راز زدايى شده زندگى مى كنيم. جمع بين دودنياى راز آلود و راز زدايى شده از مهم ترين دغدغه هاى هر روشنفكر دينى است.((409))
اين گروه از روشنفكران - آگاهانه - در راهى قدم نهاده اند كه
به نظر بسيارى از سنت گرايان، روشنفكران مذهبى و غير
مذهبى محكوم به شكست، تحريف وتغيير و محو مفاهيم دين -
خصوصا اسلام - است.تحقيق و داورى در اين زمينه كه به
شناخت و معرفى كامل اسلام و تجدد گرايى نياز دارد، از
محدوده اين نوشتار خارج است و ما در اين گفتار به اين نكته
اكتفامى كنيم كه اين گروه، از يك سو در جهت مدر
نيزاسيون و سكولاريزاسيون فقه - و به طور اعم، اسلام - گام
برمى دارند و از سوى ديگر، به صراحت از اين واقعيت تلخ ياد
مى كنند كه فرايند مدرنيته و سكولاريته، حركتى دين گريز،
بلكه دين ستيز است. اين نمونه اى ازتناقضات آشكار اين طيف
از روشنفكران مذهبى است كه نوشتار حاضر به گزارش از آن
مى پردازد. بخش اول: دين و مدرنيسم
انسان در فرايند مدرنيته، تحولى شگرف يافت و پيش ازآن كه
به تغيير جهان پيرامون خود و تسلط برآن دست يابد، انديشه
خود را نسبت به خويش و طبيعت و ماوراءآن، تغيير داد. و در
آغاز، اين انقلاب فكرى بود كه او را به سوى دگرگونى هاى
بيرونى رهنمون ساخت. در زمينه شناخت بنيادين
ويژگى هاى انسان متجدد و حقيقت تجددگرايى، كاوش هاى
فراوانى صورت گرفته است ومحققان به نتايج مختلفى دست
يافته اند.((410)) در عين حال مى توان با چشم پوشى از ارائه
تعريف وتحليلى كامل، تنها به برخى از مؤلفه هاى مهم
مدرنيته - از زبان روشنفكران دينى - اكتفا كرد.
تذكر اين نكته ضرورى است كه ويژگى هاى مدرنيته،درهر
فرد يا جامعه مدرن، به يك اندازه ظهور نمى كند.به عبارتى،
مدرنيته واقعيتى مشكك و ذو مراتب است وبراساس آن،
مى توان فرد يا جامعه اى را كه سهم بيشترى از مؤلفه هاى
مدرنيته را داراست، متجددتر خواند.
اينك به صورت مختصر، به نقل محورى ترين مؤلفه هاكه
روشنفكران دينى به بازگويى آن پرداخته((411)) و گاهى نيز
به نقد و ارزيابى آن همت گماشته اند، مى پردازيم:
1- مؤلفه هاى مدرنيسم از نگاه روشنفكران دينى:
گاهى عقلانيت مدرن، فقط به دليل طلبى و استدلال گرايى،
معنا مى شود و در اين صورت، بدون هيچ نقدى،مورد تكريم
روشنفكران قرار مى گيرد: |