- پاورقى
1- تاج العروس، ج6، ص182.
2- تبيان، ج10، ص295.
3- تاج العروس، ج4، ص105.
4- تعليقه، ص22.
5-
مصباح الفقاهه، ج1، ص243.
6- مكاسب، ص25.
7- تعليقه، ص22.
8- مطف فين، آيات 31.
9- هود، آيه84.
10- هود، آيه 85.
11- در نسخهاى ((مطر)) است.
12- وسائل الشيعه، ج11، ص512 و 513، باب 41 ازابواب امر
ونهى، حديث 1.
13- همان، ص514 518، حديث6.
14- عيون الاخبار، ج2، ص127، جامع الاحاديث،ج13،
ص353.
15- عيون الاخبار، ج2، ص127.
16- مكاسب، ص25.
17- تعليقه، ص23.
18- مكاسب، ص25.
19- تعليقه، ص23.
20- مكاسب، ص250.
21- مصباح الفقاهه، ج1، ص245.
22- مكاسب، ص250.
23- همان، ص194.
24- همان، ص250.
25- توبه، آيه 3.
26- التهذيب، ج2، ص283، ح1126.
27- همان، ح1128.
28- ثواب الاعمال، ص52.
29- المحاسن، ص48، شماره68
30- بين اين دو روايت منافاتى نيست. موارد متعددىوجود
دارد كه جبرئيل يك آيه را دو بار نازل كرده است،بر كسى كه
در دو روايت فوق دقت و تدبر كند، روشناست كه هدف از
اذان گفتن در روايت اول غير از هدفاز اذان گفتن در
روايت دوم است.
31- على(ع) تحديث مىشده، به اين معنا كه او همكلام فرشته
وحى را مىشنيده است. ر. ك: صحيحبخارى، ج4، ص200 و
شرح آن به نام ارشاد السارى،ج6، ص99 و غير آن، باب ((رجال
يكلمون من غير انيكونوا انبياء)) «باب كسانى كه خدا با آنها
سخن مىگفتهبدون اينكه پيامبر باشند». ابوهريره از
پيامبر(ص)روايت كرده: از جمله كسانى كه قبل از شما
بودند،افرادى از بنى اسرائيل بودند كه... .
32- كلينى، كافى، ج3، ص302، باب ((بدء الاذان))،ح1و2.
33- الكافى، ج3، ص482، ح1، باب ((النوادر)) و بهزودى نقل
خواهيم كرد كه نزديك چهارده نفر ادعاكردهاند كه اذان را در
خواب ديدهاند.
34- به زودى آن را به طور كامل از ((سنن)) اهل سنتنقل
خواهيم كرد.
35- وسائل الشيعه، ج4، ص612، باب اول از ابواباذان و اقامه،
ح3.
36- آنچه از امامان(ع) نقل شده است كه فصول اقامههريك دو
بار تكرار مىشود مگر فصل اخير كه يك بارگفته مىشود.
37- الحاكم، المستدرك، ج3، ص171، كتاب معرفةالصحابه.
طبق روايات اهل بيت(ع) در اقامه نيز هرجمله دو بار گفته
مىشود مگر جمله آخر.
38- متقى هندى، كنز العمال، ج12، ص350،شماره35354.
39- برهان الدين حلبى، السيرة الحلبية، ج2،ص300301.
40- كنزالعمال، ج8، ص329، شماره 23138، فصلفي الاذان.
41- عبدالرزاق بن همام صنعانى(126211ه)،المصنف، ج1،
ص456، شماره 1775.
42- السيرة الحلبية، ج2، ص296، باب ((بدء الاذان
ومشروعيته)).
43- آيا در منطق عقل صحيح است كه انسان چنينرؤيايى را
كه موجب آرامش پيامبر و اصحاب اوست، بهمدت بيست روز
كتمان كند، آنگاه(پس از شنيدن آن ازعبداللّه بن زيد) چنين
بهانه بياورد كه حيا كرده است؟!من خليفه را اجل از اين
منطق مىدانم. علاوه بر اينكهبين اين حديث و حديث دوم
تنافى وجود دارد.
44- ابوداود، السنن، ج1، ص134135، شماره498499،
تحقيق محمد محيى الدين، اين حديثحاكى از آگاهى عمر
پس از اذان بلال است، بر خلافحديث گذشته.
45- ابن ماجه، السنن، ج1، ص232/233، باب ((بدءالاذان))،
شماره 706 707.
46- ترمذى، السنن، ج1، ص358361، باب((ماجاءفي بدء
الاذان)) شماره189.
47- النساء، آيه 113.
48- آل عمران، آيه 159.
49- ترمذى، السنن، ج1، ص362، شماره 190،نسايى، السنن،
ج2، ص3، بيهقى، السنن، ج1، ص389،باب ((بدء الاذان))، ح
اول.
50- همان.
51- همان.
52- السيرة الحلبية، ج2، ص297.
53- بيهقى، السنن، ج1، ص390، ح1.
54- السيرة الحلبية، ج2، ص300.
55- بخارى، الصحيح، ج1، ص120، باب ((بدءالاذان)).
56- ر. ك: حديث شماره 2.
57- شرف الدين، النص و الاجتهاد، ص137.
58- ابن حجر، تهذيب التهذيب، ج12، ص188،شماره 867.
59- جمال الدين مزى، تهذيب الكمال، ج34،ص142، شماره
7545.
60- تهذيب الكمال، ج24، ص304.
61- همان، ج24، ص423 424، تاريخ بغداد، ج1،ص221224.
62- السنن، ترمذى، ج1، ص361، تهذيب التهذيب،ج5،
ص224.
63- تهذيب الكمال، ج14، ص541.
64- حاكم، المستدرك، ج3، ص336.
65- تهذيب الكمال، ج16، ص519،شماره3755.
66- همان، ج25، ص139، شماره5178.
67- شوكانى، نيل الاوطار، ج2، ص3738.
68- امام احمد حنبل، المسند، ج4، ص4243.
69- دارمى، السنن، ج1، ص268 269، باب ((بدءالاذان)).
70- الموطا، ص 75، باب ((ماجاء في النداء للصلاة))،شماره1.
71- سير اعلام النبلاء، ج5، ص468، شماره213.
72- الطبقات الكبرى، ج1، ص246 247.
73- سير اعلام النبلاء، ج2، ص376، شماره 79،درمقام دوم،
تفصيل اين مطلب به طور كامل خواهدآمد.
74- تهذيب الكمال، ج27، ص508، شماره5925.
75- همان، ج26، ص439440.
76- بيهقى، السنن، ج1، ص390.
77- تهذيب التهذيب، ج12، ص188،شماره868.
78- سنن بيهقى ، ج1، ص 390.
79- سنن دارقطنى، ج1، ص245، شماره56و57.
80- ميزان الاعتدال، ج3، ص674، شماره 8017 و8018،
تهذيب الكمال، ج26، ص220، شماره 5516،تهذيب التهذيب،
ج9، ص378، شماره 620.
81- دارقطنى، السنن، ج1، ص242، شماره 31.
82- همان، ص241.
83- بحرانى، الحدائق، ج7، ص419، النهاية في غريبالحديث،
ج1، ص226، لسان العرب، ماده ((ثوب))،القاموس، ماده
((ثوب)).
84- السنن، ج2، ص14، قسمت پاورقى.
85- ر. ك: روايت چهارم در صفحات پيش و سخنشوكانى در
صفحات گذشته از همين مقاله.
86- ر. ك: روايتى كه از امام احمد پس از احاديثسنن در
صفحات گذشته از همين رساله نقل شد.
87- ر. ك: به صفحه گذشته از همين كتاب.
88- ابن ماجه، السنن، ج1، ص237،شماره715.
89- همان، شماره 716.
90- شوكانى، نيل الاوطار، ج2، ص38.
91- ترمذى، السنن، ج1، ص378، شماره 198.
92- ابن ماجه، السنن، ج1، ص237، شماره 716،سعيد بن
مسيب در سال 13 متولد و در سال 94 هآوفات يافته است.
93- نسايى، السنن، ج2، ص13، باب ((التثويب فيالاذان)).
94- بيهقى، السنن، ج1، ص422، صنعانى، سبلالسلام، ج1،
ص221.
95- همان.
96- ابن حزم اندلسى، اسماء الصحابة الرواة، ص161، شماره
188.
97- بيهقى، السنن، ج1، ص421 422، باب ((التثويبفي اذان
الصبح)).
98- ميزان الاعتدال، ج2، ص114، شماره3075(السائب)،
تهذيب التهذيب، ج7، ص117، شماره252(عثمان بن السائب).
99- ابو داود، السنن، ج1، ص136، شماره500.
100- ابن حجر، تهذيب التهذيب، ج9،ص317.
101- نيل الاوطار، ج2، ص38.
102- ابو داود، السنن، ج1، ص136 137، باب
((كيفيةالاذان))، شماره 501.
103- همان، شماره 504.
104- جمال الدين مزى، تهذيب الكمال، ج2،
ص44،شماره147.
105- دارقطنى، السنن، ج1، ص243، شماره 38، 39 و40.
106- همان، شماره 41.
107- ميزان الاعتدال، ج3، ص556، شماره 4851.
108- دارقطنى، السنن، ج1، ص244245، شماره 48،51، 52
و 53.
109- دارمى، السنن، ج1، ص270، باب ((التثويب فياذان
الفجر)).
110- جمال الدين مزى، تهذيب الكمال، ج7، ص30،شماره
1399، و ذهبى در ميزان الاعتدال، ج1، ص560،شماره 2129
گفته: تنها زهرى از حفص نقل كردهاست.
111- الموطا، ص 78، شماره 8.
112- ج8، ص345، شماره 23188.
113- كنز العمال، ج8، ص357، شماره 23252 و23251، اين
روايت را عبدالرزاق نيز در المصنف، ج1،ص474، شماره 1827
و 1828 و 1829، آوردهاست.
114- المصنف، ج1، ص475، شماره 1832، اينروايت را
كنزالعمال، ج8، ص358، شماره 23250 نقلكرده است.
115- ابو داود، السنن، ج1، ص148، شماره538.
116- خوارزمى، جامع المسانيد، ج1،ص296.
117- نيل الاوطار، ج2، ص38.
118- سبل السلام في شرح بلوغ المرام، ج1،ص120.
119- ابن قدامه، المغنى، ج1، ص420.
120- وسائل الشيعه، ج4، ص650، باب 22 از ابواباذان و اقامه،
حديث1، و باقى احاديث اينباب.
121- نگارنده: وقتى در سال 1375 ه به زيارت خانهخدا
مشرف شدم و در حرمين شريفين صداى اذان راشنيدم، چنين
احساسى به من دست داد. از آن هنگامهمواره درذهن و خيالم
اين نكته مىچرخد كه اينفصل، از كلام وحى نيست و تنها به
علل و اسبابى ميانفصول اذان جاى گرفته است. همين
احساس، انگيزه مناز بحث و كندو كاو در اين موضوع و تاليف
اين رسالهبود.
122-المجموع، ج3، ص132.
123- جمعه، آيه 9.
124- الموسوعة الفقهيه، ج2، ص361، مادهاذان.
125- علاء الدين قوشجى(متوفا به سال 879 ه
درقسطنطنيه)، شرح التجريد، ر. ك: به شرح اين فرد دركتاب
ما به نام ((بحوث في الملل و النحل))، ج2، چاپبيروت.
126- برهان الدين حلبى، السيرة الحلبيه، ج2،ص305.
217- ((البينة على المدعي و اليمين على من انكر)).رسول
خدا(ص) فرمود: ((انما اقضى بينكم بالبينات والايمان و
بعضكم الحن بحجته من بعض، با بينه و قسمميان شما قضاوت
مىكنم و برخى از شما حجت ودليلش را گوياتر و رساتر
مىگويد.)) وسائل الشيعه،ج18، باب 2، ص169.
218-نساء، آيه58.
129-زيركى و هوشيارى و نگاهداشت حد هر چيز.
130-المعجم الوسيط، ماده ادب، ص9، چاپ دفترنشر فرهنگ
اسلامى، تهران، چاپ پنجم، 1416ه.
131-معجم لاروس، واژه ادب.
132-بحار الانوار، ج92، ص267، ح17.
133-ج4، ص72.
134-همان.
135-همان.
136- مسالك الافهام، ج13، ص365.
137- همان.
138- شرائع الاسلام، ج4، ص72.
139- مسالك الافهام، ج13، ص366.
140- شرائع الاسلام، ج4، ص72.
141- وسائل الشيعه، باب 76، ابواب العشره، ح3،كتاب الحج.
142- مسالك الافهام، ج13، ص369.
143- شرائع الاسلام، ج4، ص73.
144- مسالك الافهام، ج13، ص 370.
145- همان.
146- با ملاحظه اختلاف نظرى كه در حدود تكليفوجود
دارد و اين كه آيا حفظ اصل مال بر وى واجباست يا مىتواند
اموال را زياد گردانده و با تجارت ياكشاورزى يا... به سودهى
برساند.
147- شرائع الاسلام، ج4، ص73.
148- از آن رو كه مال را نمىشود تملك كرد يا يابندهنمىتواند
آن را تملك كند، حاكم مخير است آن راجداگانه از اموال
مشابه، در بيت المال حفظ كند يا ميانديگر اموال بيت المال
نگه دارد. ج13، ص373.
149- شرائع الاسلام، ج4، ص73.
150- مسالك الافهام، ج13، ص373.
151- همان، ص273.
152- جواهر، ج40، ص77.
153- شرائع الاسلام، ج4، ص 74.
154- مسالك الافهام، ج13، ص376.
155- جواهر، ج40، ص79.
156- شرائع الاسلام، ج4، ص74.
157- مسند احمد، ج5، ص238 239، سنن ابى داود،ج3،
ص135 ج8، ص394، سنن بيهقى، ج10، ص101،از شيعه،
قاضى ابن براج اين حديث را در مهذب، ج2،ص592 آورده
است.
158- مسالك الافهام، ج13، ص377.
159- المهذب، ج2، ص592.
160- سنن بيهقى، ج10، ص103.
161- جواهر، ج40، ص80 و 81.
162- مسالك الافهام، ج13، ص377 378.
163- المساجد للّه. جن، آيه 18.
164- انما يعمر مساجد اللّه من آمن باللّه و اليومالآخر، توبه، آيه
18.
165- خذوا زينتكم عند كل مسجد، اعراف، آيه 31.
166- و من يعظم شعائر اللّه فانها من تقوى القلوب،حج، آيه 32.
167- وسائل، ج18، باب 2، آداب القاضى،ح1.
168- همان، ح2.
169- همان، ح3، محشى مىگويد: در جوامع حديثىعامه و
خاصه، اين حديث را نيافتم اما صدوق روايتىرا بدين مضمون
نقل كرده كه اميرمؤمنان به شريحفرمود: ((اياك ان تجلس
مجلس القضاء حتى تطعم شيئا،مبادا تاچيزى نخوردهاى، در
جلسه قضاوت بنشينى))من لايحضره الفقيه، ج3، ص5،
ح3243.
170- به نقل از صاحب جواهر و مسالكالافهام.
171- سنن بيهقى، ج10، ص106.
172- مسند احمد، ج4 5، مسند بيهقى، ج6،ص153.
173- كافى، ج7، ص414، ح1.
174- جامع سيوطى، ج6، ص142.
175- نهج البلاغه، صبحى صالح، 517، ش3.
176- جواهر الكلام، ج40، ص83.
177- سنن بيهقى، ج10، ص107 به نقل از مجلسى،بحارالانوار،
ج40، ص332، ح14.
178- قحم به ضم امر شاق و سخت را گويند.
179- نهج البلاغه، صبحى صالح، ص517،ش3.
180- شرائع الاسلام، ج4، ص75.
181- ميانه روى و اخلاق نيكو، حد ميانه افراط وتفريط درحال
و احوال است، چنان كه در علم اخلاقآمده، از صفات پارسايان
است، همان گونه كه در خطبهامام على (ع) به همام است:
((در كشاكشها با وقار بودهو در سختىها شكرگزار است))
نيز فرمود: ((شادىمؤمن، در چهرهاش هويدا، و غمش در
دلش است))همچنين فرمود: ((سخن گفتن بسيار نشانگر
كم خردىاست و زبان خردمند در پس قلبش است)).
182- ابوعبداللّه (ع) فرمود: ((كثرة المزاح تذهب بماءالوجه و
كثرة الضحك تمحوالايمان محوا، شوخى زياد،آبرو را برده،
خنده بسيار ايمان را مىزدايد)) بحارالانوار،ج76، ص60، ح15.
183- نهج البلاغه، كلمات قصار، ش26.
184- وسائل، ج18، باب 1، آداب قاضى، ((اياك والتضجر و
التاذي في مجلس القضاء الذى اوجب اللّهفيه الاجر و يحسن
فيه الذخر لمن قضى بالحق)).
185-خلاف، عبدالوهاب، مصادر التشريع الاسلاميفيما لانص
فيه، ص 73 81.
186-المستصفى، ج1، ص141.
187-همان.
188-خلاف، عبدالوهاب، مصادر التشريع الاسلامىفيما لانص
فيه، ص93.
189-الاصول العامة للفقه المقارن، ص383.
190-مقاله تقديمى نگارنده به انجمن فقه اسلامى درمسقط،
شعبان، 1408.
191-الاصول العامة للفقه المقارن، ص 383.
192-در باره حسن و قبح عقلى و ملازمه ميان حكمعقل و
شرع چند ديدگاه وجود دارد: الف. شيعيان ومعتزله از اهل
سنت به حسن و قبح عقلى قائلند. يعنىعقل، بدون نياز به
بيان شارع مىتواند حسن و قبح ذاتىاشيا را درك كند.
بنابراين ديدگاه، برخى اشيا، ذاتا وصرف نظر از بيان شارع،
خوب هستند و استحقاقثواب دارند. بعضى از اشيا، ذاتا و صرف
نظر از بيانشارع قبيح هستند و استحقاق عقاب دارند. ب.
اشاعرهاز اهل سنت، حسن و قبح عقلى و ذاتى اشيا را
انكارمىكنند و عقل را ملاك حسن و قبح نمىدانند، بلكه،فعل
شارع را ملاك حسن و قبح مىشمارند. شعار آنهااين است:
((الحسن ما حسنه الشارع و القبيح ما قبحهالشارع)) اشاعره
معتقدند: نبايد براى خدا تكليف تعييننمود كه فلان كار خوب
است و استحقاق ثواب دارد وفلان كار بد است و استحقاق
عقاب دارد، بلكه، عقل مادر حكم كردن به حسن و قبح، تابع
فعل خداوند است.اگر خدا، انسان عادل را به جهنم و انسان
ظالم را بهبهشت ببرد، عين عدالت است. عدليه و قائلين به
حسنو قبح عقلى و ذاتى اشيا در ملازمه ميان حكم عقل
وشرع اختلاف كردهاند: 1 اصولىها، به ملازمه ميانحكم
عقل و شارع قائلند و شعارشان اين است: ((كل ماحكم به
العقل حكم به الشرع و كل ما حكم به الشرعحكم به العقل))
يعنى هر چيزى كه از نظر عقل، خوبباشد از منظر شرع هم
خوب است و هر چيزى كه ازديدگاه عقل، بد باشد از نظر
شرع نيز بد است. 2 آاخبارىها، گر چه حسن و قبح عقلى را
قبول دارند، اماملازمه ميان حكم عقل و شرع را نمىپذيرند.
آنهااعتقاد ندارند هر چيزى كه عقلا خوب است، شرعا
نيزمامور به مىباشد و هر چيزى كه عقلا بد به شمارمىآيد،
شرعا نيز منهئ عنه است. شايد چيزى، عقلاخوب باشد ولى
شارع به خاطر مصالحى به آن امرنكند، هم چنين ممكن است
چيزى عقلا قبيح باشد ولىشارع به خاطر مصالحى، آن را نهى
نكرده باشد. از اينبيانات، مشخص شد كه اختلاف عدليه و
اشاعره درحسن به معناى استحقاق ثواب و قبح به
معناىاستحقاق عقاب است و گرنه حسن به معناى
موافقتطبع و قبح به معناى مخالفت طبع (مثلا صداى
بلبلخوب و موافق طبع و صداى حمار بد و مخالف طبعاست)
و نيز حسن به معناى كمال و قبح به معناى نقصان(مثلا علم،
كمال و جهل، نقصان است) از محل بحثخارج است، زيرا اين
حسن و قبح، مورد اتفاق طرفينبوده و حتى اشاعره نيز آن را
قبول دارند. « مترجم»
193- در اصول فقه با ادله اربعه ثابت شده كه عمل بهظن
حرام، و اصل اولى در عمل به ظن، حرمت و عدمحجيت آن
است، مگر ظنى كه با دليل خاص ثابت شدهباشد، مانند ظواهر
الفاظ و خبر واحد. بنابراين، نبوددليل بر حجيت ظن، مساوى
با عدم حجيت آن است وعدم حجيت، به دليل، نياز ندارد.
«مترجم»
194- سيره اصحاب مجمل است و قابل تمسكنيست. احتمال
اين كه سيره اصحاب در عمل به نصوصعامه بوده باشد نه
مصالح مرسله، قياس و استحسان،كفايت مىكند. زيرا ((اذا جاء
الاحتمال بطلالاستدلال.))«مترجم»
195- اين حديث را مسلم و نسايى روايت كردهاند ودر منابع
روايى اماميه نيز آمده است.
196- كيفيت استدلال: مجتهد، هنگام وجود مصلحتدر يك
فعل با استناد به اين قياس منطقى فتوا مىدهد:در انجام اين
فعل، مصلحت و در ترك آن ضرر وجوددارد (صغرى) و پيامبر
اكرم (ص) فرموده است: ((لاضررو لاضرار في الاسلام))
(كبرى) پس انجام اين فعل دراسلام، ممنوع نيست. «مترجم»
197- خلاصه اشكال اول اين است كه طوفى نسبتميان
حديث لاضرر و ادله اوليه را عموم و خصوصمطلق قرار داده و
به همين سبب، حديث لاضرر را برادله اوليه، مقدم دانسته
است در حالى كه ميان اين دوعموم و خصوص من وجه، وجود
دارد و علت تقدمحديث لاضرر بر ادله اوليه (در ماده اجتماع
اين دودليل) حكومت است. يعنى حديث لاضرر، مفسر و
ناظربه ادله اوليه مىباشد و دايره آنها را محدود كرده و
بهموارد وجود مصلحت و عدم ضرر اختصاص
مىدهد.«مترجم»
198- الاصول العامة للفقه المقارن، ص 398.
199- شيخ زحيلى همانند ابن رجب، شيخ طوفى را ازعلماى
حنابله در قرن هشتم مىداند. (مصادر التشريع)الاسلامى فيما
لانص فيه، ص 80) اين كتاب در بارهاصول مالكيه سخن
مىگويد و شيعه آن را در فهرستخود نام نبرده است، (آيت
اللّه سبحانى، جعفر،موسوعة طبقات الشيعه، مقدمه قسم دوم)
علاوه بر اين،اعتقاد وى به مصالح مرسله، نشانگر شيعه
نبودناوست.
200- قيامت، آيه 36.
201- در اين زمينه چند مبنا وجود دارد:
الف. برخى مانند ((سيد مرتضى)) انفتاحى هستند.
يعنىمعتقدند كه بيشتر فقه، با ادله قطعى مانند نص
قرآن،خبر متواتر و خبر واحد متكى به قرائن علمى و
اجماع،معلوم است.
ب. اكثر اصولىها مىگويند: در زمان ما، باب علم، بستهو باب
علمى، باز است. مراد از دليل علمى، دليل ظنىاست كه
پشتوانه قطعى دارد، مانند خبر واحد.
ج. برخى اصولىها كه به انسدادى معروف هستند(مانند
ميرزاى قمى و پيروان وى) به خاطر مبناىخاصى كه در بحث
ظواهر الفاظ دارند و آن را فقط درحق مقصودين به افهام،
حجت مىدانند، اعتقاد دارندباب علم و علمى در احكام شرعى
بسته است و پس ازاقامه دليل انسداد نتيجه گرفتهاند كه
ظن، از هر راهىحاصل شود حجت است. «مترجم»
202- اين مباحث در دهمين نشست مجمع فقهاسلامى با
عنوان ((عمل حكومتى)) ارائه شده است.«مترجم»
203- حشر، آيه 7.
204-تبصرة المتعلمين، ج2، ص453، انتشاراتاسلاميه.
205-جامع المقاصد، ج9، ص11.
206-المناهل، كتاب الوقف.
207-رياض المسائل، ج2، ص19، چاپسنگى.
208-جامع المقاصد، ج9، ص11.
209-جواهر الكلام، ج28، ص7.
210-الشذرات، كتاب الوقف، ص3.
211-جامع الشتات، ج4، ص31.
212-المناهل، كتاب الوقف.
213- جواهر الكلام، ج28، ص6.
214- وسيلة النجاة، ج2، ص244.
215- الروضة البهية، كتاب الوقف.
216- رياض المسائل، ج2، ص18، چاپسنگى.
217- كشف الغطاء، ج4، ص225.
218- المناهل، كتاب الوقف.
219- العروة الوثقى، ج2، ص184.
220- منهاج الصالحين، ج2، ص240.
221- جامع المدارك، ج4، ص4.
222- تحرير الوسيله، ج2، ص63.
223- العروة الوثقى، ج2، ص186.
224- جامع المدارك، ج4، ص4.
225- وسائل الشيعه، ج13، ص303.
226- وسائل الشيعه، ج13، ص303.
227- همان، ص304.
228- مستدرك الوسائل، ج 14، ص 62.
229- وسائل الشيعه، ج18، ص224.
230- جامع المقاصد، ج9، ص7.
231- مسالك الافهام، ج2، ص345، چاپ سنگى.
232- همان، ص345.
233- جامع المقاصد، ج9، ص11.
234- رياض المسائل، ج2، ص19، چاپسنگى.
235- المناهل، كتاب الوقف.
236- الشذرات، ص3.
237- مسالك الافهام، ج2، ص345.
238- جامع المقاصد، ج9، ص11.
239- الشذرات، ص3.
240- المكاسب، ص166.
241- منية الطالب، ص 347، چاپ نجف.
242- حاشية المكاسب، ج1، ص260، چاپسنگى.
243- منهاج الصالحين، ج2، ص239.
244- العروة الوثقى، ج2، ص185.
245- الشذرات، ص3.
246- كتاب البيع، ج3، ص130.
247- آن چه محدث بحرانى در حدائق آورده شبيهروايتى
است كه از كتاب وسائل الشيعه نقلكرديم.
248- الحدائق الناضرة، ج22، ص131.
249- وسائل الشيعه، ج13، ص312.
250- همان، ص298.
251- جامع المدارك، ج4، ص4.
252- العروة الوثقى، ج2، ص185.
253- المناهل، كتاب الوقف.
254- جامع المدارك، ج4، ص3.
255- جواهر الكلام، ج28، ص7.
256- الينابيع الفقهيه، ج12، ص
257- كشف الغطاء، ج4، ص225.
258- منهاج الصالحين، ج2، ص240.
259- المغنى، ج6، ص210.
260-برص: «البرص» لون مختلط حمرة و بياضااوغيرهما و
لايحصل الامن فساد المزاج و خلل فيالطبيعة، يقال: برص
الجسم برصا، من باب ((تعب))، والذكر ابرص و الانثى برصاء، و
الجمع برص، كاحمر وحمراء و حمر، برص رنگى آميخته از
سرخى و سفيدىيا غير آن مىباشد و نتيجه فساد مزاج و خلل
طبيعىبدن است.
برص از باب ((تعب)) آمده. مذكر آن ((ابرص)) و
مؤنثش((برصاء)) و جمع آن ((برص)) بر وزن ((فعل))
مىباشد مثلاحمر و حمراء حمر. مجمع البحرين، ج1،
ص141(مترجم).
261- والجذام، بضم الاول: داء معروف يظهرمعهيبس الاعضاء و
تناثر اللحم. و قد جذم، بالضم، فهومجذوم و الجذمى: جمع
الاجذم، مثل الحمقى جمعاحمق. و الاجذم مقطوع اليد. و
جذمت اليد من باب((تعب)): قطعت. و جذم الرجل: صار
اجذم، و المراةجذماء... ، و جذام به ضم اول: درد و بيمارى است
كه باآن اعضاى بدن خشكيده مىشود و گوشت اعضا
قطعهقطعه مىشود و از بين مىرود. در زبان فارسى به
آن،مرض ((خوره)) گويند. و ((قد جذم)) يعنى او
مجذوماست و جذمى جمع اجذم است مثل حمقى كه
جمعاحمق است و اجذم، همان مقطوع اليد است و
((جذمتاليد)) از باب ((تعب)) به معنى ((قطعت)) و مرد
جاذم شد،يعنى اجذم شد. و به زن، جذماء گويند. مجمع
البحرين،ج1، ص280.
صاحب جامع المقاصد در حاشيه جلد سيزدهم كتابخويش
گويد: الجذام: علة صعبة يحمر معهاالعضوثميسود ثم ينقطع و
يتناثر نعوذ باللّه و اكبر مايكون ذلك في الوجه و يتصور في كل
عضو، فمتى ماظهرت هذة العلة و ثبتت بحيث لايخفى على
احدفلاشك في ثبوت الخيار، جذام بيمارى سختى است كهبا
آن عضو سرخ مىشود و بعد رو به سياهى مىرود وبعد عضو
خود به خود قطعه قطعه مىشود و از بينمىرود. بيشتر در
صورت نمايان مىشود و در هرعضوى از بدن قابل تصور است.
پس آن گاه كه اينمرض ظاهر شد و ثابت شد، به طورى كه بر
هيچ كسىمخفى نماند، شك و شبههاى در ثبوت خيار به
وسيلهاين بيمارى نيست. (مترجم)
262- جنون: فساد عقل و اختلال در آن است. سهوىكه سريع
الزوال است، جنون نيست و حالت كما وبيهوشى اعتبار ندارند.
نيز اغمايى كه يك بار غلبه دارد،جنون نيست. اختلال در عقل
به هر صورت كه اتفاقبيفتد، جنون است. وقتى جنون به
عنوان عيب مطرحشد اصل گويد: اقتضاى خيار مىكند از
جانبين و اخبارمستفيض بر آن دلالت دارد. (مترجم).
263- و القرن مثل فلس ايضا العفلة و هو لحم ينبتفي الفرج
في مدخل الذكر كالغدة الغليظة و قد يكونعظما و يحكى انه
اختصم الى القاضي شريح في جاريةبها ((قرن)) فقال: اقعدوها
فان اصاب الارض فهو عيب والا فلا، قرن به سكون ((راء)) مثل
فلس بر وزن فعل كه((العفلة)) هم نام نهادهاند، گوشتى است
كه در فرج زن درورودى آلت تناسلى روييده و مجراى رحم را
تنگ كردهكه مرد نمىتواند مقاربت نمايد. مثل غدهاى
ضخيماست و گاهى گوشت نيست، بلكه استخوان است.
نقلشده در مورد جاريهاى كه مرض ((قرن)) داشت به
شريحقاضى شكايت برده شد، شريح گفت: جاريه را
بنشانيد،اگر به زمين رسيد، عيب است و در غير اين صورت
عيبنيست.
شيخ ابو عبداللّه قلعى در كتاب خود (على غريبالمهذب)
گويد: ((القرن)) به فتح ((راء)) و به منزله عفلهاست كه
مصدر جاى اسم واقع شده و اين امرى جايزاست. المصباح
المنير، ج1و2، ص 500 و 501.
ابن اثير در نهايه گفته است: قرن به سكون ((راء)) چيزىاست
كه در فرج زن مثل دندان كه مانع از وطى و آميزشاست و به
آن عفل گويند. النهايه، ج4، ص54، ماده((قرن)). كلام
صاحب الصحاح قريب به همين معناست.الصحاح، ج6،
ص2180، ماده ((قرن)). (مترجم).
264- عمي: عمى يعمى: ذهب بصره كله، كسى كه هردو
بينايى چشم خود را از دست بدهد. المنجد في اللغه،ماده
((عمى)) دارالمشرق، بيروت، ص 530.
265- عرج: عرج يعرج و يعرج عروجا و معرجا: اصابهشيء في
رجله فمشى مشية غير متساوية فكان يميلجسده خطوة الى
اليمين و خطوة الى الشمال، فهو اعرججمع عرج و عرجان،
((عرج)) مضارع آن يعرج و يعرجآمده و عرج عروجا و معرجا
يعنى چيزى به پايشاصابت كرد و لنگان شد، پس راه رفتنش
راست نيست،كج راه مىرود، بدنش را يك قدم به طرف راست
وقدمى ديگر به طرف چپ خم مىكند، گويند در اينصورت
او اعرج است و جمع آن عرج و عرجان آمده،مؤنث آن عرجاء
است. المنجد في اللغة، ص 494.(مترجم)
266- وسائل الشيعه، ج14، باب 1 از ابواب العيوب والتدليس،
حديث1. شيخ طوسى آن را به اسناد از محمدبن يعقوب روايت
كرده است. تهذيب، ج7، ص427 ونيز شيخ صدوق در من
لايحضره الفقيه، ج3، ص432،حديث 4495، به اسناد خويش از
صفوان بن يحيى نقلكرده است.
267-وسائل الشيعه، ج14، باب 1 از ابواب العيوب والتدليس،
حديث2.
268-همان، باب 3 از ابواب العيوب و التدليس،حديث3.
269- وسائل الشيعه، ج14، باب 1 از ابواب العيوب والتدليس،
حديث6. نيز در باب 2 از ابواب العيوب والتدليس، حديث5. نيز
كلينى در كافى از على بن ابراهيماز پدرش از ابن ابى عمير از
حماد آن را نقل كرده است.الكافى، ج5، ص406.
270- وسائل الشيعه، ج14، باب 1 از ابواب العيوب والتدليس،
حديث7.
271- همان، حديث 12.
272- همان، حديث13.
273- وسائل الشيعه، ج14، باب 12 از ابواب العيوبو التدليس،
ص 607، حديث1.
274- كافى، ج6، باب في المصاب بعقله بعد التزويج،ص 151،
حديث1.
275- من لايحضره الفقيه، ج3، باب الشقاق، ص522،حديث
4818.
276- وسائل الشيعه، ج14، باب 13 از ابواب العيوبو التدليس،
حديث1.
277- خصء به كسر اول و بامد تلفظ مىشود.خصىبر وزن
فعيل و معناى مفعولى مىدهد كسى كه دوبيضهاش بيرون
آورده شده است. خصيه مثل مدية جمعآن خصى مثل
((مدى)) آمده است. الصحاح، ج6،ص2327. (مترجم)
278- وسائل الشيعه، ج14، باب 13 از ابواب العيوبو التدليس،
حديث2.
279- همان، حديث3.
280- وسائل الشيعه، ج14، باب 14 از ابواب العيوبو التدليس،
حديث1.
281- العنن بالفتح اسم مصدر آن ((عن ه)) به ضمعين
آمده است. به مردى كه عيب ((عنن)) داشته باشد،((عنين))
مثل ((سكين)) گفته مىشود. القاموس المحيط،ج4، ص249
ماده ((عنن)) و ((عنن)) از ((عن))به معنى((اعرض))
گرفته شده و ((عنن)) به معنى ((اعراض)) آمده.تحرير
الاحكام، ج2، ص28.(مترجم)
282- وسائل الشيعه، ج14، باب 14 از ابواب العيوبو التدليس،
حديث2.
283- تهذيب الاحكام، ج7، ص430، حديث 1714.
284- استبصار، ج3، ص250، حديث896.
285- من لايحضره الفقيه، ج3، ص550، باب حكمالعنين،
حديث 4894.
286- وسائل الشيعه، ج14، باب 14 از ابواب العيوبو التدليس،
حديث3.
287-بحار الانوار، ج66، ص492، ح34.
288-همان، ج76، ص361، ح30.
289-همان، ج104، ص33، ح2.
290-همان، ج6، ص103، ح2.
291-همان، ج16، ص295، ح46.
292-همان، ج104، ص38، ح34 و ص 40،ح46.
293-همان، ج80، ص182، ح31.
294-وسائل الشيعه، ج3، ص332،ح3798.
295-بحارالانوار، ج10، ص115، ح1 و ج103،ص287، ح19.
296- همان، ج41، ص49، ح1 و ج104، ص39،ح43.
297- همان، ج38، ص196، ح4.
298- وسائل الشيعه، ج15، ص141،ح20169.
299- ميراث فقهى ،ج1، غنا، موسيقى، ص 2205، ح56 و ص
2208، ح61.
300- همان، ص228، ح102.
301- همان، ص2230، ح107 و 114.
302- همان، ص2232، ح110 و111.
303- همان، ص2232، ح6 و ص2233،ح113.
304- همان، ص2238، ح119.
305- همان، ص2240، ح127.
306- وسائل الشيعه ، ج8، ص472،ح11196.
307- همان، ص473، ح11200.
308- همان، ص471، ح11194.
309- همان، ج8، ص466 و 467، ح11186.
310- العروة الوثقى، ج3، ص464 مساله 64.
311- وسائل الشيعه، ج3، ص526، ح4365.
312- همان، ص529، ح4371.
313- همان، ج3، ص527 و 528، ح4368.
314- وسائل الشيعه، ج3، ص467، ح4194.
315- مقاله ((بررسى حكم شرعى رؤيت هلال با
چشممسلح))، عرضه شده به دومين سمينار تخصصى
رؤيتهلال، مهرماه 1383.
316- العروة الوثقى، ج3، ص464، مساله 64.
317- رؤيت هلال، ج2و4، ص1159، 1185، 1271آ1274، 1383
1384، 1432، 1453، 1462 و1478.
318- همان، ج2، ص1188، 1267 1268 و 1383 آ1384.
319- رؤيت هلال، ج2، ص1383 1384، 1478 وج4، بخش
سوم.
320- علامه طباطبايى ذيل آيه شريفه در تفسيرالميزان
مىگويد: ((ان الانسان لابد له من حيث الخلقةمن ان يقدر
اعماله و افعاله... بالزمان، و لازم ذلك انيتقطع الزمان الممتد
الذى ينطبق عليه امورهم قطعاصغارا و كبارا... و التقطيع
الظاهر الذي يستفيد منهالعالم و الجاهل و البدوي و الحضرى
و يسهل حفظهعلى الجميع انما هو تقطيع الايام بالشهور
القمرية التييدركه كل صحيح الادراك مستقيم الحواس من
الناس،دون الشهور الشمسية التي ماتنبه لشانها و لم ينل
دقيقحسابها الانسان الا بعد قرون و احقاب من بدء حياته
فيالارض، و هو مع ذلك ليس في وسع جميع الناسدائما... ))
و نيز مرحوم آية اللّه سيد عبدالاعلى سبزوارىدر تفسير مواهب
الرحمن مىنويسد: ((... لتقدير الزمانطرق مختلفة، ربما
يصعب بعضها على عامة الناس ولايمكن معرفته الا بعد بلوغ
الانسان منزلة من العلم، ولذلك كان الطريق الاسهل لجميع
الناس الذى يستفيدمنه العالم والجاهل والحضرى و البدوى
انما هوالتوقيت بالاهلة، و يكون الحساب بالشهور القمرية و
هوقديم جدا... )). مشروح سخن اين دو بزرگوار و
سايرمفسران را در جلد اول كتاب رؤيت هلال نقل
كردهايم.بسيارى از علماى اهل سنت نيز به اين نكته
اشارهكردهاند.
321- رؤيت هلال، ج2، ص1189 و 1268.
322- لسان العرب، ج11، ص71 ((هل)) و فقه اهلالبيت(ع)،
مقاله ((رؤية الهلال و معطيات العلمالحديث))، شماره 31،
ح81.
323- مقاله ((بررسى حكم شرعى رؤيت هلال با
چشممسلح)).
324- رؤيت هلال، ج2، ص1036 1066 و 1375 آ1377.
325- همان، ج2، ص1064 1066 و 1440 آ1441.
326- همان، ج2، ص1188 1192، 1268 1269 و1478
1479.
327- رؤيت هلال، ج4، بخش سوم.
328- همان، ج2، ص1478.
329- همان، ج4، بخش سوم و تحرير الوسيله، ج2،ص607 و
608، مساله18.
330-من لايحضره الفقيه، ج1، ص241، وسائلالشيعة، ج3،
ص251 و صحيح مسلم، ج2، ص642.
331-يكى از نويسندگان اهل سنت نيز همين نظر رادارد. او
مىگويد: ((... جوامع الكلم و من هذه الاحاديثاحاديث في
الاحكام تعد اصولا و قواعد جامعة...))(تاريخ الفقه اسلامى،
ص37)
332- در اين روايت، برخى جوامع الكلم را به قرآن وبسيارى
نيز به كلمات خود پيامبر(ص) حمل كردهاند. بهنظر مىآيد كه
ديدگاه دوم، صحيح باشد. زيرا واژه جمعو جامع را كه بعدها
در بيان تحولات قرن دوم خواهدآمد برخى از امامان(ع) به
منظور توصيف كاركردقواعد به كار بردهاند.
333-وانزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزلاليهم(نحل: 44)
334- مستدرك الوسائل، ج13، ص443 و سنن ابنماجه، ج2،
ص788.
335- نساء4: 128.
336- همان.
337-بقره2: 224.
338-تهذيب الاحكام، ج7، ص371 و مغنى ابنقدامه، ج4،
ص384.
339- بقره2: 177.
340- اسراء17: 34.
341- همان.
342- بحارالانوار، ج21، ص376.
343- بقره 2: 173.
344- حج22: 78.
345- پيامبر(ص) در عين حال كه قواعد خود را ازآيات قرآن
مىگرفت و به اين دليل، قواعد نبوى، شرحقرآن به حساب
مىآيد معمولا آنها را مستقل از قرآنو بدون استناد به آن
بيان مىكرد. در توضيح اين موضوعبايد گفت: از آن جا كه
پيامبر(ص) بنيانگذار اصلى روشهايى است كه دين اسلام بر
آنها استوار شده است، رفتاراو بايد فراتر از تاثير بر اطرافيان و
روابط پيرامونى باشد.به عبارتى، پيامبر(ص) چون مىدانست
كه همهرفتارهايش در آينده مورد توجه قرار خواهد گرفت
ازاين روى، رفتارهاى حضرت كاملا دقيق بود. نشانههاىاين
دقت عمل، بسيار روشن است. يكى از اين موارد درروش و
شيوه استناد به قرآن مىباشد. ايشان بر خلافمعصومين(ع)
كه اغلب به قرآن استناد و از قواعد قرآنى،بسيار استفاده
مىكردند، معمولا قواعد خود را مستقلاز قرآن بيان مىفرمود.
اين حقيقت با بررسى مواردى كه پيامبر(ص) به ارايهاحكام
كه تبيين قواعد، بخش عظيمى از آن به شمارمىرود
پرداخته، آشكار مىشود. در تحليل اين رفتاربايد به شرايطى
اشاره كرد كه پيامبر(ص) در آنمىزيست. پيامبر(ص) علاوه
بر معرفى قرآن، وظيفهسنگين تاسيس سنت را نيز بر عهده
داشت. سنتى كهقرار بود به دنبال قرآن، هميشه در انديشه
اسلامى باقىبماند. در شرايط مذكور، براى تشكيل اين نهاد
فكرى،ارايه بخشهايى كه مانند قرآن نبودند، ولى نقش
فقهىداشتند از اهميت برخوردار بود. پيامبر(ص) با اين
كار،سنت را به عنوان يك منبع تشريع در ميان تازهمسلمانان،
معرفى و به نهادينه ساختن آن كمكمىكرد.
اين مطلب را هنگامى مىتوان بهتر درك كرد كه بهشرايط
صدر اسلام، نگاهى بيندازيم. توصيفهايى كه ازپيامبر(ص) در
دوران شكلگيرى اسلام به جاى ماندهاست نوعى همانندى را
ميان شخصيت فقهىپيامبر(ص) با قرآن نشان مىدهد. در
واقع، اعراب تازهمسلمان كه تحت تاثير جلوههاى ربانى و
اعجازآميزقرآن قرار گرفته بودند، اولين ويژگى كه از
پيامبر(ص) بهياد مىآوردند، قرآن بود. اگر چه اين نشانگر
توان بالاىكتاب خداوند در جذب كفار به سمت اسلام
مىباشد،ولى به تنهايى و در دراز مدت نمىتوانست نقش
ديگرپيامبر(ص) را كه همچون قرآن داراى اهميتى فوق
العادهاست براى مردم ظاهر سازد. اين نقش، همان سنتسازى
و به تعبير ديگر منشا سنت بودن پيامبر(ص)آمحسوب
مىشود. به عبارتى، سنت در عين حال كه باروشهاى
مختلف، وظيفه تبيين قرآن را برعهده داشتهاست، ولى ميراث
بر جاى مانده از سنت نشان مىدهدكه اين نهاد فكرى اسلامى،
مانند يك مترجم ساده عملنمىكند، بلكه مستقلا و بدون
قرار گرفتن در حاشيهقرآن، انديشههايى را ارايه مىكند كه
گاهى فهميدنارتباط آنها با قرآن به سادگى ميسر نيست.
بنابراين، پيامبر(ص) بايد نقش سنت ساز خود را نيز درميان
اعراب تازه مسلمان، باز گو مىكرد. براى رسيدن بهاين هدف
مهم، آنچه اهميت داشت از بين بردن ذهنيتىبود كه
پيامبر(ص) را وابسته و غير مستقل از قرآنمىدانست. به
همين سبب، پيامبر(ص) بايد مستقل ازقرآن به ارايه گزارهها
و قواعدى مىپرداخت كه بهروشنى، گوياى يك دستور دينى
بود. اين امرمىتوانست مردم آن زمان را آگاه سازد كه علاوه
بر قرآن،ميراث ديگرى نيز به نام ((سنت)) از پيامبر(ص) بر
جاىخواهد ماند.
اگر امروزه با ميراثى استوار و ترديد ناپذير به نام((سنت))
روبه رو هستيم، به لحاظ استوارى فعلى آن،نمىتوانيم شرايط
شكلگيرى آن را نيز ترسيم كنيم. سنتاستوار فعلى،
محصول تلاشى است كه پيامبر(ص) بهاين منظور انجام داد.
قرآن نيز به استقلال سنت و نقشپر اهميت آن اشاره مىكند و
با قرار دادن اطاعت ازرسول(ص) در كنار اطاعت از خداوند،
نقش انكارناپذير سنت را به تازه مسلمانان، يادآورىمىكند.
346- اصول كافى، ج7، ص414.
347- وسائل الشيعه، ج18، ص443، سنن ابن ماجه،ج2،
ص778.
348- بجنوردى، القواعد الفقهية، ج4، ص21.
349- تحف العقول، ص56
350- مستدرك الوسائل، ج13، ص443، سنن ابنماجه، ج2،
ص778.
351- وسائل الشيعه، ج26، ص14، موطا، ج2،ص745.
352- تحف العقول، ص56.
353- تهذيب الاحكام، ج 10، ص142.
354- مستدرك الوسائل، ج16، ص31.
355- وسائل الشيعه، ج18، ص336.
356- سنن ترمذى، ج3، ص566 و مسند احمدبنحنبل، ج5،
ص13.
357- عوالي اللئالي، ج3، ص252.
358- سنن ترمذى، ج3، ص565 و عوالي اللئالي، ج1،ص 310.
359- همان، ج 7، ص162.
360- تحف العقول، ص 33.
361- عوالي اللئالي، ج2، ص 115.
362- تهذيب الاحكام، ج7، ص371 و مغنى ابنقدامه، ج4،
ص384.
363- مستدرك الوسائل، ج13، ص443 و سنن ابنماجه، ج2،
ص788.
364- نهايه ابن اثير، ج3، ص 356.
365- سنن دار قطنى، ج3، ص26 و عوالي اللئالي،ج1، ص222.
366- سنن دارقطنى، ج1، ص377.
367-تهذيب الاحكام، ج1، ص83 و صحيح بخارى،ج1، ص3.
368- مبسوط شيخ، ج1، ص125.
369- مسند احمد بن حنبل، ج4، ص199 و مستدركالوسائل،
ج7، ص448.
370- وسائل الشيعه، ج26، ص14.
371- من لايحضره الفقيه، ج4، ص243.
372- تحف العقول، ص33.
373- عوالي اللئالي، ج1، ص310.
374- تهذيب الاحكام، ج9، ص45، من لايحضرهالفقيه، ج3،
ص322، سنن دارمى، ج2، ص85.
375- تهذيب، ج1، ص83 و صحيح بخارى، ج1،ص3.
376- تهذيب الاحكام، ج 8، ص244.
377- مستدرك الوسائل، ج13، ص300.
378- سنن ترمذى، ج4، ص151 152 و بحار الانوار،ج2،
ص272.
379- صحيح مسلم، كتاب الاشربة، ج3، ح1586.
380- سنن ابى داود، كتاب السنة، باب في لزوم السنة،ج2،
ص506.
381- تحف العقول، ص276 و سنن دارمى، ج2،ص261.
382- مبسوط شيخ، ج8، ص163. در روايت ديگرى بااين لفظ
آمده است: هدية الامراء غلول، وسائل الشيعه،ج18، ص163.
383- خصال صدوق، ص94 و سنن ابى داود، ج4،ص141.
384- وسائل الشيعه، ج14، ص212 و كنز العمال، ج8، ح4003.
385-جامع الاصول، ج1، ص597 و مستدركالوسائل، ج13،
ص302.
386- صحيح بخارى، ج2، ص823.
387- وسائل الشيعه، ج17، باب 1، ح5.
388- صحيح بخارى، ج1، ح43.
389- تحف العقول، ص420 و عوالي اللئالي، ج1،ص116.
390- مستدرك الوسائل، ج6، ص157.
391- وسائل، ج 29، ص271.
392- همان.
393- لن نؤمن لك حتى تفجر لنا من الارض ينبوئا،اسراء 17:
90.
394- صحيح بخارى، ج3، ص148.
395- وسائل الشيعه، ج26، ص14، چاپ آل البيت والمصنف،
ج7، ص384.
396- همان، ج18، ص33.
397- همان، ج28، ص44.
398- همان، ص43.
399- همان، ج21، ص169و174.
400- همان، ج19، ص 218.
401- همان.
402- تهذيب الاحكام، ج2، ص204.
403-نظرات گوناگونى پيرامون تعداد آيات الاحكاموجود
دارد كه در برخى از آنها، تعداد اين آيات به بيشاز هزار آيه
گزارش شده است. ولى ديدگاه مشهور، بهپانصد آيه اشاره
دارد.
404-Intellectual.
اين واژه فرانسوى اولين بار درسرزمين
روسيه در دهه 1860 به كار رفت.
و پس از آندر سراسر اروپا
گسترش پيدا كرد. امروزه اين واژهبرانديشمندانى اطلاق
مىشود كه با تكيه بر خرد((Intellec)) نگاه نقادانه به
هنجارهاى جامعه دارند.آشورى، داريوش، دانشنامه سياسى،
انتشارات مرواريد،چاپ هشتم، تهران 1381، ص 178. پاشايى،
(ويراستار) فرهنگ انديشه نو، نشر مازيار، چاپ اول،تهران
1369، ص440.
گاهى نيز روشنفكر معادل واژه ((Enlightenmented ))
قرارمىگيرد كه در اين صورت از جهاتى
معناىمحدودترى پيدا مىكند و به عصر روشنگرى
((Enlightenmen )) در قرن هفدهم و هيجدهم ميلادى در
اروپا مربوط مىشود كه متفكرانى همچون ولتر،روسو و
منتسكيو در صدر آن قراردارند. بارزتريننشانههاى آنها تكيه
كردن بر علوم تجربى، اصالت دادنبه عقل بشرى، ترويج
ليبراليسم و سكولاريسم، مخالفتبا اقتدار كليسا و ارزشهاى
قرون وسطى، تساوىحقوق و تسامح وتساهل بوده است. مبانى
فكرى اينگروه از انديشمندان، مدرنيته را به كمال رساند و
تمدنغرب را در قرون بعدى، هويت و جهت بخشيد.
(شايانمهر، عليرضا، دائرة المعارف تطبيقى علوم
اجتماعى،انتشارات كيهان، چاپ اول، تهران 1377، ج1،
ص301،رازدانى و روشنفكرى، ص273، ملكيان، سنت
وسكولاريزم، ص 299). به نظر نگارنده چنان كه خواهدآمد
تعريف روشنفكرى در شرق و يا حداقل در ايران،با هيچ يك از
اين دو اصطلاح فرنگى، مترادف نيست وواژه روشنفكرى در
فرهنگ عمومى اين كشور، معنا ومفهومى ديگر دارد.
405-Traditionalists.
406- براى آشنايى با انديشههاى سيد حسين نصرپيرامون
تمدن غرب به آثار وى مراجعه شود. ازجمله:اسلام و تنگناهاى
انسان متجدد، ترجمه انشاء اللّهرحمتى، نشر سهروردى، چاپ
اول، تهران 1383.
407-براى آشنايى با سرگذشت و انديشههاى سيداحمد
فرديد مراجعه شود به: هاشمى، محمد منصور.هويت انديشان و
ميراث فكرى احمد فرديد، انتشاراتكوير، چاپ اول، تهران
1383.
408- آقايان: عبدالكريم سروش، محمد مجتهدشبسترى و
مصطفى ملكيان.
409- آيين شهريارى، ص 408 و نيز مراجعه شود به:قبض و
بسط تئوريك شريعت، ديباچه، ص 47 تا 62 وبسط تجربه
نبوى، ص372.
410- تنوع گسترده آراء فيلسوفان غربى در شناخت وتعريف
واقعيت ملموس مدرنيته مانند بسيارى ديگر ازواقعيتها و
مفاهيم مطرح در جهان كنونى آن را بهمعمايى دشوار تبديل
نموده است، تا جايى كه تعييندقيق مرزهاى مفهومى براى آن
را آرزويى دستنايافتنى مىنمايد. براى آشنايى بابرخى از اين
نظرات،مراجعه شود به: احمدى، بابك، معماى مدرنيته،
نشرمركز، چاپ سوم، تهران 1382.
411- چنان كه گذشت، متفكران غربى در تفسير وتحليل
مدرنيته، اختلاف نظر فراوانى دارند. روشنفكرانداخل نيز،
بالطبع و بالتبع، به همين تشتت آراء گرفتارشدهاند. سيد
جواد طباطبايى (از روشنفكران معاصر)درك و تفسير بعضى
از روشنفكران دينى را از جهانمدرن، به باد انتقاد گرفته و
آن را كاملا نادرست مىداند.او در يكى از آثار جديد خود، بعد از
انتقاد شديد ازعلى شريعتى به خاطر ارائه تفسيرى غير واقعى
و خيالىاز پروتستانتيسم و سرزنش عبدالكريم سروش به
دليلتقليد از شريعتى (دراين خصوص) چنين مىنويسد:
((...آنچه در مقالات سروش، دركتاب ياد شده (سنت
وسكولاريسم)، در باره ((سكولاريسم)) آمده است، هيچمطلب
جدى و مفهومى درستى وجود ندارد و هيچخوانندهاى كه
دست كم يك اثر تحقيقى دراين مباحثاز نظر گذرانده باشد،
نمىتواند آن كلى بافىها را جدىبگيرد)). (جدال قديم و
جديد، نشر نگاه معاصر، چاپاول، تهران 1382، ص 35. )
412-Rationalism.
|