عيوب موجب فسخ نكاح
چكيده
اصل اولى هنگام بروز شك در بقاى زوجيت #به جهتوجود
عيبى قبل از عقد، در زن يا مرد # استصحاب لزوماست، ولى
ادله لفظى مانند روايات تدليس و لاضرر و غيرهمانع جريان
اين اصل مىگردند. روايات تدليس در مواردصدق عرفى
تدليس و قاعده لاضرر در تمامى مواردى كهعيب قبل از عقد
وجود داشته است، حق فسخ در عقد نكاحرا اثبات مىنمايند.
اما در خصوص عيوب زن، رواياتخاصى وجود دارد كه تنها
برخى از عيوب زن را كه قبل ازعقد وجود داشته سبب تحقق
خيار فسخ براى مرد برشمردهاست و اين روايات، قاعده لاضرر
را تخصيص مى زند، درحاليكه عموميت قاعده در مورد عيوب
مرد پابرجاست، پسزن با وجود هر عيبى در مرد كه از نظر
عرفى ازدواج را بهمخاطره مىاندازد #
مانند ايدز# حق فسخ
دارد، ولى مردتنها در عيوب خاصى(پيسى، جذام، ديوانگى،
عفل) كه درروايات ذكر شده داراى حق فسخ است و اين
تفاوت بدينجهت است كه مرد با وجود حق طلاق نياز چندانى
به حقفسخ ندارد. قاعده لاضرر و تدليس شامل عيوب بعد از
عقدنمىگردد و روايات خاصى وجود دارد كه برخى از
عيوبمردان(ديوانگى، عنن، خصا و جب) و برخى از
عيوبنان(ديوانگى، جذام، پيسى، قرن، افضا، كورى، لنگى و
زنا) رااز اسباب حق فسخ شمرده است و هريك از اين
رواياتقابل بررسى سندى و دلالى است.
قبل از ورود به بحث عيوب موجب فسخ نكاح، لازم است
ازقاعده كلى بحث شود كه در صورت شك در اين كه مثلا
فلانعيب، موجب فسخ است يا نه، به آن قاعده رجوع
مىگردد.
بى شك مقتضاى اصل عملى در صورت شك در از بينرفتن
نكاح به واسطه فسخ، استصحاب بقاى رابطه زوجيتاست، زيرا
ما # بر خلاف آقاى خويى(قدس سره) #معتقديم در مورد شبهات
حكميه نيز استصحاب جارىمىشود. همچنين مقتضاى اصل
لفظى استفاده شده از آيه«اوفوا بالعقود»
((1)) هم لزوم عقد و
عدم انفساخ آناست.
بعد از مشخص شدن اصل اولى، سخن در اين است كه آيااصلى
لفظى وجود دارد كه بر اصل عملى حاكم باشد و براطلاق
«اوفوا بالعقود» مقدم گردد تا حق فسخ را ثابت نمايدبدون آن
كه در مورد عيبى نياز به نص خاصى باشد؟
آنچه را مىتوان به منزله يك اصل لفظى فرض كرد كه
حقفسخ را ثابت مىكند يكى از اين دو قاعده است:
1. قاعده تدليس به ضميمه اين كه كتمان هر عيبى،
تدليساست.
2. قاعده نفى ضرر
قاعده اول:
اگر آنچه از برخى روايات استفاده مىشود # مبنى بر اينكه
تدليس، موجب حق فسخ است # به اين ادعا ضميمهگردد كه
كتمان هر عيبى از عيوب زوجين، تدليس مىباشدآن گاه حق
فسخ ثابت مىشود.
رواياتى كه تدليس در نكاح را موجب حق فسخ
مىدانندعبارتند از:
1. صحيحه حلبى از امام صادق(ع): آن حضرت در باره زنىكه
كار ازدواجش را به شخصى يا بستگانش و يا
همسايهاشواگذار نموده و هيچ يك از آنها به احوال درونى او
آگاهنبودند، سپس متوجه شدند كه زن، تدليس كرده،فرمود:
يؤخذ المهر منها ولايكون على الذي زوجهاشيء،((2))
مهريه از زن گرفته مىشود و بر كسى كه آن زن را به
نكاحديگرى در آورده چيزى نيست.
البته دلالت اين حديث بر حق فسخ، مبتنى بر اين است
كهمفهوم عرفى سخن حضرت(يؤخذ المهر منها) پس
گرفتنمهريه به خاطر فسخ نكاح باشد.
2. صحيحه محمد بن مسلم از امام باقر(ع):
في كتاب علي(ع) من زوج امراة فيها عيب دلسه ولم
يبينذلك لزوجها فانه يكون لها الصداق بما استحل من فرجها
ويكون الذي ساق الرجل اليها على الذي زوجها ولميبين،((3))
در كتاب امام على(ع) آمده كه هرگاه كسى زن معيوبى را
بهعقد ديگرى در آورد ولى تدليس كرده و عيبش را
براىشوهر آن زن بيان نكرده، زن به خاطر تمتعى كه از او
بردهشده مستحق مهريه است و آنچه را مرد به زن مىدهد
برعهده كسى است كه زن را به نكاح او در آورده و عيبش
رابيان نكرده است.
سند حديث در كتاب وسائل الشيعه اين گونه است: محمد
بنحسن به اسنادش، از حسين بن سعيد، از فضاله، از قاسم
بنيزيد، از محمد بن مسلم، از ابو جعفر(امام صادق(ع).
درپاورقى كتاب، ذيل كلمه «يزيد»توضيح داده شده كه در
منبعاصلى حديث(كتاب تهذيب) كلمه «بريد» آمده است.
به نظر ما كلمه «بريد» صحيح است نه «كلمه «يزيد»، زيرافضاله
راوى كتاب قاسم بن بريد است. از سويى در كتبرجالى هم
اسم قاسم بن يزيد وجود ندارد. پس بدين ترتيب،سند حديث
اشكالى ندارد، ولى ممكن است بر استدلال بهاين صحيحه
اشكال شود كه آن حضرت در صدد بيان ايننكته مىباشند كه
هنگام فسخ نكاح، مهريه بر عهده كسىاست كه زن را به عقد
ديگرى در آورده است. لذا در اينحديث، فسخ نكاح به عنوان
امرى مفروغ عنه فرض شدهاست، نه آن كه حضرت درصدد
بيان فسخ بوده تا حديث،اطلاق داشته باشد.
شايد گفته شود همين اشكال در مورد تمسك به صحيحهاول
نيز وارد است، زيرا وقتى جواب امام(ع) اين گونه باشد:«يؤخذ
المهر منها لامن وليها» معنايش اين است كه حضرتدرصدد
بيان اين نكته هستند كه هنگام فسخ، مهريه فقط از زنگرفته
مىشود نه از ولى او. پس فسخ در اين حديث،مفروغعنه فرض
شده است، نه آن كه حديث درصدد بيانفسخ بوده تا اطلاق
داشته باشد.
در پاسخ به اين اشكال، گفته شده كه چون سؤال در
صحيحهاول، مطلق است، پس به قرينه اصالت تطابق سؤال با
جواب،پاسخ حضرت نيز در باره مطلق عيب تدليس است.
امانكتهاى كه در مورد صحيحه دوم(فسخ در حديث، مفروغ
عنهفرض شده است) بيان شده باعث تقييد نمىشود و فقط
رافعمقتضى اطلاق است و اين منافاتى ندارد با اين كه
علتديگرى(تطابق سؤال و جواب) براى اطلاق در صحيحه
اولفرض شود
البته اين جواب در صورتى صحيح است كه مرجع ضميرمستتر
در قول سائل(فوجدها) همان زوج باشد. در صورتىكه از ظاهر
حديث برمى آيد مرجع ضمير، مرد واسطه استو سؤال در
حديث در باره اين است كه آيا واسطه، ضامنمهريه مىباشد يا
نه؟ و اين سؤال بعد از فرض صحت فسخاست، پس حتى در
سؤال نيز اطلاقى وجود ندارد.
3. صحيحه ابو عبيده از امام باقر(ع):
قال في رجل تزوج امراة من وليها فوجد بها عيبا بعد ما
دخلبها، قال، فقال: اذا دلست العفلاء و البرصاء و المجنونة
والمفضاة و من كان بها زمانة ظاهرة فانها ترد على اهلها من
غيرطلاق، و ياخذ الزوج المهر من وليها الذي كان دلسها، فان
لميكن وليها علم بشيء من ذلك فلاشيء عليه و ترد
علىاهلها...،((4))
امام باقر(ع) در باره مردى كه زنى را از وليش گرفته و با
اوازدواج كرده و بعد از آميزش، عيبى در او ديده، فرمود:
وقتىزنى داراى عفل(گوشت يا غدهاى درون فرج) يا پيسى
ياجنون يا مفضاة(يكى شدن راه بول و حيض يا راه غائط
وحيض) و يا زمين گيرى آشكارا باشد و تدليس نمايد،
بدونطلاق به اهلش برگردانده مىشود و زوج، مهريه را از
ولى زن# كه تدليس كرده # مىگيرد و اگر ولى او آگاهى
نداشتهباشد چيزى بر ولى نيست و زن به اهلش
بازگرداندهمىشود....
اشكال دلالت حديث: با اين كه سؤال در باره مطلق عيببوده،
ولى در جواب، عيوب خاصى مطرح شده است و اينتوجيه كه
عيبهاى مزبور به عنوان مثال ذكر شدهاند تا جوابنيز مانند
سؤال، اطلاق داشته باشد، چندان واضح نيست.علاوه بر اين
كه تقييد «الزمانة» به «الظاهرة» دلالت دارد كهعيب «زمانه» در
صورت آشكار نبودن، موجب فسخنيست((5)).
4. روايت رفاعة بن موسى از امام صادق(ع).(در سند اينروايت
«سهل» وجود دارد):
قال: سالت ابا عبداللّه(ع) # الى ان قال # و سالته عنالبرصاء،
فقال: قضى اميرالمؤمنين(ع) في امراة زوجها وليها وهي
برصاء، ان لها المهر بما استحل من فرجها و ان المهرعلى الذي
زوجها، و انما صار عليه المهر، لانه دلسها، ولو انرجلا تزوج
امراة و زوجه اياها رجل لايعرف دخيلة امرها، لميكن عليه شيء
و كان المهر ياخذه منها،((6))
از امام صادق(ع) در باره زنى كه پيسى دارد سؤال
كردم.حضرت فرمود: اميرالمؤمنين(ع) در باره زنى كه پيسى
داشتو وليش او را شوهر داده بود، چنين قضاوت كرد: زن به
خاطرتمتعى كه از او برده شده مهريه دارد و مهريه بر عهده
كسىاست كه او را شوهر داده است، زيرا او در مورد زن
تدليسنموده است. و اگر كسى زنى را به عقد مردى در آورد
كه ازوضعيت درونى زن آگاه نباشد، چيزى بر آن فرد نيست و
مردفقط از زن مهريه مىگيرد.
با اين كه حديث در مورد زنى است كه پيسى دارد، استدلالبه
آن به دو گونه امكان دارد:
الف. تمسك به عموم تعليلى كه در قول حضرت(و انما
صارعليه المهر، لانه دلسها) وجود دارد. اشكال اين وجه آن
استكه اين تعليل براى ثبوت مهريه بر ولى زن است، البته بعد
ازمسلم دانستن اصل فسخ نه تعليل براى اصل فسخ. بنابر
ايناز آن جا كه در تعليل مزبور، مسئله فسخ، مفروغعنه
فرضشده و حديث در مقام بيان آن نيست، پس اين تعليل
اطلاقندارد.
ب. تمسك به اطلاق قول حضرت در ذيل حديث: «ولو انرجلا
تزوج امراة و زوجه اياها رجل لايعرف دخيلة امرها، لميكن عليه
شيء و كان المهر ياخذه منها». البته استدلال مزبوربه شرطى
تمام است كه ادعا شود، اين بخش از حديث، تمامموارد عيوب
درونى را در بر مىگيرد و اين چندان واضحنيست، زيرا ذيل
حديث، درصدد بيان فسخ نيست تا از جهتثبوت حق فسخ در
مورد تمامى عيوب، اطلاق داشته باشد.بلكه فقط درصدد بيان
اين است كه بعد از فراغ از اصل فسخ،مهريه از زن گرفته
مىشود.
5. صحيحه حلبى از امام صادق(ع):
في رجل يتزوج المراة فيقول لها: انا من بني فلان، فلا
يكونكذلك فقال: تفسخ النكاح او قال ترد.((7))
امام صادق(ع) در مورد مردى كه به زنى مىگويد از فلان
قبيلههستم و با او ازدواج مىكند، ولى از آن قبيله نباشد،
فرمود:زن مىتواند نكاح را فسخ كند يا اين كه فرمود: «مىتواند
ردكند».
از آن جا كه سخن مرد(من از فلان قبيلهام) داراى
تدليسكمترى نسبت به عيوب ديگر مىباشد، اگر اين سخن
زوج،موجب خيار گردد، عرف از اين مورد به هر عيب
ديگرىتعدى كرده و حكم به خيار مىكند.
6. روايت حماد بن عيسى، از امام جعفر صادق(ع) از پدرشامام
باقر(ع). در اين روايت # كه سند آن تمام نيست # آمدهاست:
قال: خطب رجل الى قوم فقالوا له ما تجارتك؟ قال:
ابيعالدواب. فزوجوه فاذا هو يبيع السنانير، فمضوا الى
علي(ع)،فاجاز نكاحه، وقال: السنانيردواب،((8))
مردى از زنى در قومى خواستگارى كرد. به او گفتند:
كارتوچيست؟ مرد جواب داد: در كار فروش چهارپايان هستم.
بهاو زن دادند، بعدها ديدند كه او فروشنده گربه است. به
همينسبب نزد امام على(ع) رفتند و حضرت نكاحش را
جايزدانست و فرمود: گربهها هم از چهارپايانند.
معناى اين جمله آن است كه اگر گربه جزو
دواب(چهارپايان)نبود حضرت(ع) نكاح آن مرد را مجاز
نمىدانست، در حالىكه چنين تدليسى نسبت به تدليس در
ديگر عيوب، اهميتكمترى دارد. پس به اولويت عرفى مىتوان
آن را به همهعيوب سرايت داد و اين حكم را در مورد آنها
جارىنمود.
نمىتوان گفت اين سخن مرد(من از فلان قبيلهام) كه
درروايت حلبى بود و يا اين سخن(من فروشنده چهارپايانم)
كهدر اين روايت آمده دلالت دارند كه اين امور به صورت
شرطواقع شدهاند تا فسخ در اين دو روايت بر فسخ به
خاطرتخلف شرط حمل شود، بلكه از ظاهر اين دو روايت
فهميدهمىشود كه فسخ در آنها از باب خيار تدليس است.
حكم آندسته از اين روايات را كه در باره حق فسخ مرد در
صورتتدليس زن است مىتوان به حالت عكس آن نيز تعميم
داد واستنباط كرد كه زن نيز در صورت تدليس مرد حق
فسخدارد. اين تعميم يا از باب اولويت عرفى است يا دست كم
ازباب مساوات است، زيرا وقتى كه مرد ذاتا حق دارد و در
غيرحالالت استثنايى هم مىتواند زن خود را طلاق دهد
درحالات استثنايى حق فسخ خواهد داشت، زن نيز كه ذاتا
حقطلاق ندارد در حالات استثنايى به طريق اولى يا دست كم
بهطور مساوى با مرد، حق فسخ خواهد داشت.
اما حكم آن دسته از اين روايات را كه در باره حق فسخ زندر
صورت تدليس مرد است، مشكل بتوان به حالتعكس(حق
فسخ مرد در صورت تدليس زن) تعميم داد، زيرازن ذاتا و با
قطع نظر از برخى عوارض(مانند شرط) حقطلاق ندارد. اگر
چه در اين جا نيز احتمال تعدى عرفى وجوددارد. بدين صورت
كه از حق فسخ زن فهميده مىشود اينعقد # فى حد نفسه به
سبب تدليس # عيبى دارد كه گرچهبه بطلان آن نينجاميده،
ولى باعث عدم لزوم آن و در نتيجه،جواز فسخ گرديده است.
پس اگر عقد نكاح بر اثر تدليسمرد داراى عيبى گردد كه
حق فسخ زن را در پى داشته باشد،عرف از اين مورد به صورت
تدليس زن نيز تعدى مىكند وآن را هم موجب معيوب شدن
عقد مىداند و بين اين دوصورت فرقى قائل نمىشود.
به هر حال عمدهترين روايت براى ثبوت خيار تدليس درنكاح
همان صحيحه حلبى است كه در باره مردى بود كه بهزن
گفته بود من از فلان قبيلهام در صورتى كه چنين نبود،
البتهاستدلال به اين روايت براى ثبوت خيار تدليس در
صورتىصحيح است كه اين سخن «من از فلان قبيلهام» به
صورتشرط در عقد مطرح نشده باشد بلكه فقط نوعى
تدليسباشد. بنابر اين وقتى چنين سخن كه نوع ضعيفى از
تدليساست، باعث ثبوت خيار شود، آنگاه به طريق اولى
مىتوانآن را به تدليس در مورد عيب سرايت داد اگر چه
همانطورى كه گذشت، اين صحيحه، مخصوص تدليس
است كهاز طرف مرد صورت پذيرد و سرايت آن به تدليس از
طرفزن، اشكال دارد.
براى اثبات خيار تدليس(در صورت تدليس زن) به غير
ازاحتمال مطرح شده # معيوب شدن عقد به سبب تدليس #و غير
از قاعده لاضرر به دليل ديگرى نيز مىتوان تمسكنمود و آن
صحيحه ابو عبيده از امام باقر(ع) است كه قبلا بيانشد. در اين
صحيحه حضرت در مورد مردى كه بعد ازازدواج و آميزش با
زنى، متوجه عيبى در او شد، فرمودهاست: «اذا دلست العفلاء و
البرصاء والمجنونة و المفضاة و منكان بها زمانة ظاهرة فانها
ترد على اهلها من غير طلاق... » البتهاستدلال به حديث مزبور
مبتنى بر اين است كه اولا مقصود از«زمانة» مطلق مرض مزمن
باشد و ثانيا مراد از «ظاهرة»،معناى بارز و آشكار، در مقابل
مخفى نباشد، بلكه مقصود ازآن، «قوى و مهم» در مقابل
«مختصر و غير مهم» باشد كهمجرد عدم ابراز آن تدليس
نيست. در برخى موارد، ظهور بهمعناى غلبه است، همان طور
كه در اين آيه كريمه آمده است:«ان يظهروا عليكم»((9))، ولو
با اين نكته كه غلبه نيز نوعىبروز است. بنابراين، مدلول روايت
چنين مىشود كه اگربيمارى بر زن غلبه داشته باشد و زن
تدليس نمايد، شوهرشخيار فسخ دارد. اما اگر بيمارى
مختصر يا معمولى بوده كه دراندك زمانى قابل درمان باشد،
عدم ابراز يا سكوت در بارهآن، تدليس نيست و مرد در اين
مورد خيارى ندارد.
اشكال عمده در تمسك به روايات تدليس
تمسك به روايات تدليس براى اثبات اين اصل كه در موردهر
عيبى حق فسخ وجود دارد، با اشكال عمدهاى مواجهاست. با
اين توضيح كه روايات مزبور در مورد تدليس واردشدهاند و
اين ادعا كه مجرد كتمان عيب و عدم اظهار آن،تدليسباشد
اول كلام است، زيرا كتمان عيب را به چند نوعمىتوان تقسيم
كرد:
1. اخبار دروغ بر عدم وجود عيب. چنين خبرى يقينا
تدليساست.
2. كتمان عيب آشكار، مانند استفاده از عينك يا چشممصنوعى
براى كتمان كورى و يا استفاده از كلاه گيس براىمخفى
كردن عيب سر و مانند آن. چنين كارى نيز قطعاتدليساست.
3. ابراز نكردن عيب مخفى. مانند اين كه مرد يا زن از
مرضمبتلا به آن(مثل بواسير) چيزى نگويد. در اين گونه
موارد، درصورتى تدليس صادق است كه آن عيب از نظر عقلا
با توجهبه اصل سلامت، در افراد سالم منتفى باشد.
4. سكوت در باره عيب آشكار بدون مخفى نمودن آن وعلت
مخفى ماندن عيب، كوتاهى طرف مقابل در بررسىباشد.
روشن است كه در اين جا تدليس صدق نمىكند.
5. عيبى كه بر هر دو طرف مخفى باشد، مانند آن كه مرد يازن
در باره عقيم بودن يا بيمارى روانى خود بدون آگاهى ازآن
سكوت كند و بعد از تمام شدن عقد، آن عيب آشكارشود. عدم
صدق تدليس در اين جا نيز واضح است.
بنابراين روشن شد كه اكثر روايات گذشته نسبت به همه
آنچه بر تدليس بر آن صدق مىكند، اطلاقى ندارند،
همچنانكه همه آنها به لحاظ مراتب تدليس نيز اطلاق ندارند.
پس اگربعضى از روايات بر وجود حق فسخ # در مرتبهاى خاص
ازتدليس مانند خبر دروغ # دلالت كند، از آن نمىتوان بهمراتب
ضعيفتر مثل مجرد سكوت، تعدى نمود. تنها دو راهوجود دارد
كه از طريق آن مىتوان به همه انواع تدليس ومراتب آن تعدى
كرد:
راه اول: كلمه «ظاهرة» در صحيحه ابوعبيده به معناى قوى
ومهم تفسير شود نه به معناى آشكار و گفته شود علت بيان
اينقيد آن است كه مجرد سكوت در باره مرض غير
مهم،تدليس نيست. بنابراين چون در صحيحه مزبور،
عنوانتدليس در موضوع حكم اخذ شده است، اطلاق اين
عنوانشامل تمامى مراتب تدليس مىگردد.
راه دوم: جمع بين دو دسته از روايات: دسته اول،
رواياتىهستند كه به لحاظ افراد عيوب، مطلق اند، نه به لحاظ
مراتبتدليس. مانند صحيحه حلبى كه در باره مردى بود كه با
زنىازدواج مىكند و به او مىگويد: از فلان قبيلهام، در حالى
كهدروغ مىگويد... سخن آن مرد كه مىگويد من از فلان
قبيلهام،به تمام عيوبى هم كه به دروغ انكار شدهاند، تعميم
دادهمىشود، زيرا هر عيب مفروضى، شديدتر از آن است كه
آنمرد از فلان قبيله نباشد. اين روايات شامل تدليس
خفيفترمانند مجرد سكوت در عيب آشكار، نمىگردد.
دسته دوم، رواياتى هستند كه به لحاظ مراتب
تدليس،مطلقاند و شامل مراتب آن مىشوند، اما به لحاظ
افرادعيوب، اطلاقى ندارند، مانند صحيحه ابو عبيده، در
صورتىكه از عبارت «زمانة ظاهرة» تفسير ديگرى گردد كه
شاملتمام بيمارىهاى مهم مزمن نشود.
پس اگر طبق دسته اول از روايات بدانيم كه تدليس در
هريكاز عيوب، باعث خيار مىشود و نيز بپذيريم كه تدليس
درمورد برخى از عيوب، شامل همه مراتب آن مىگردد
واحتمال هم ندهيم كه بين انواع عيوب از جهت اندازه
لازمتدليس # براى ثبوت خيار # فرقى وجود داشته باشد، آنگاه
در هر تدليس(با جميع مراتبش) خيار، ثابت مىشود.
ولىنكتهاى كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه حتى
اگرهمه اين مقدمات، تمام باشد باز هم نسبت بين فرض
تدليسو فرض عيب، عموم و خصوص من وجه است و بحث
مادرحق فسخ به اين لحاظ است كه عيب(به عنوان
عيببودنش) باعث فسخ شود حتى اگر تدليس در بين نباشد.
پسنمىتوان براى اثبات خيار عيب در نكاح به روايات
خيارتدليس در نكاح تمسك كرد.
بنابراين اگر دليلى بر اين مطلب پيدا شود كه هر عيبى
موجبحق فسخ نمىشود # و تنها تعداد معينى از عيوب
باعثفسخ مىگردند # چنين دليلى هيچ گاه با دليل فسخ #
بهخاطر مطلق تدليس # تعارضى نخواهد داشت، زيرا
معناىرواياتى كه عيوب موجب فسخ را در تعداد معينى از
عيوبمنحصر مىدانند اين است كه عيب(به عنوان عيب
بودنش)موجب فسخ نيست و فقط تعداد معينى از عيوب باعث
فسخمىشوند و اين مطلب با ثبوت حق فسخ در صورت
تدليس،هيچ منافاتى ندارد، چه در مورد عيوب(جايى كه
تدليس، باانكار عيب محقق شود) و چه در غير عيوب(در
صورتى كهمثلا گفتن جمله من از فلان قبيلهام يا اظهار
چيزى كه نبودنشعيب نيست، باعث تدليس گردد).
با اين بيان روشن شد كه استدلال بعضى از فقها به
حصولتدليس، براى اثبات حق فسخ در برخى از عيوب نام
بردهشده در روايات، صحيح نيست.
دومين اصل لفظى براى اثبات حق فسخ: قاعدهلاضرر
تمسك به قاعده لاضرر يا به اين اعتبار است كه صبر كردن
برعيب يكى از زوجين، براى زوج ديگر ضرر محسوبمىشود
ويا به اين اعتبار است كه حق فسخ در چنين مواردىحق
عقلايى به شمار مىرود و انكار آن، موجب ضرر عقلايىبر يكى
از دو طرف مىباشد. و شايد تمسك به اين دليلبراى اثبات
حق فسخ زن، قوىتر از استدلال به آن براىاثبات حق فسخ
مرد باشد، زيرا امكان دارد گفته شود اختيارمرد در طلاق از
وى رفع ضرر مىكند. اگر چه در جواب ايننيز بايد گفت:
معناى طلاق اقرار به اصل نكاح است و باعثثبوت نصف مهريه
بر مرد(قبل از آميزش) مىگردد و اين امربراى مرد ضرر به
حساب مىآيد.
اشكال تمسك به قاعده «لاضرر»: رواياتى كه حق فسخ ناشىاز
عيب را در عيوب مخصوصى منحصر مىكنند، اخص ازقاعده
لاضرر هستند و مقدم بر آن مىباشند. به همين دليل،قاعده
دگرگون مىشود و اصل اولى در غير از عيوبى كه درادله
فسخ ذكر شده لزوم نكاح مىگردد. پس هر گاه در عيبى# غير
از آنچه در روايات آمده است # حق فسخ با نصديگرى ثابت شود
اين دليل، اطلاق روايات منحصر كنندهعيوب را قيد مىزند و
اگر دليل مزبور، تمام نبوده و در مسئله،شك شود به اطلاق
روايات منحصر كننده عيوب تمسكنموده و به وسيله آن، حق
فسخ را نفى مىكنيم. روايات مطلقمنحصر كننده عيوب از
اين قرار است:
1. صحيحه حلبى از امام صادق(ع):
انه قال في الرجل الذي يتزوج الى قوم فاذا امراته عوراء و
لميبينوا له، قال: لاترد و قال: انما يرد النكاح من البرص و
الجذامو الجنون و العفل. قلت: ارايت ان كان قد دخل بها كيف
يصنعبمهرها؟ قال: المهر لها بما استحل من فرجها و يغرم
وليهاالذي انكحها مثل ما ساق اليها،((10))
امام صادق(ع) در مورد مردى كه با زنى يك چشم در
قومىازدواج كرد، ولى چيزى به مرد گفته نشد، فرمود:
برگرداندهنمىشود» و نيز فرمود: «همانا نكاح فقط به خاطر
پيسى،جذام، جنون و عفل رد مىشود». گفتم: اگر مرد با زن
آميزشكند، در باره مهريهاش چه مىفرماييد؟ حضرت
فرمود:«مهريه به زن تعلق دارد به خاطر تمتعى كه مرد از او
بردهاست، ولى زن مثل آنچه را مرد به زن پرداخته به
مردمىپردازد.
متن اين حديث # آن گونه كه ما نقل كرديم # در كتاب
منلايحضره الفقيه از حماد، از حلبى روايت شدهاست،((11))
اما شيخ كلينى آن را در كتاب كافى # باسندش # از حماد، از
حلبى، از امام صادق(ع) اين گونهروايت مىكند:
قال: سالته عن رجل تزوج الى قوم فاذا امراته عوراء ولم
يبينواله، قال: يرد النكاح من البرص و الجذام و الجنون
والعفل،((12))
شيخ طوسى در دو كتاب تهذيب((13)) واستبصار((14))يك
بار اين حديث را از حماد، از حلبى بههمان شيوه كتاب من
لايحضره الفقيه، روايت مىكند و فقطكلمه «وقال» را از بين
جمله «ولاترد» و جمله «انما يردالنكاح» حذف مىكند، ولى در
جاى ديگر از آن دوكتاب((15))، همين روايت را از حماد، از
حلبى نقلمىنمايد، در حالى كه بر جمله «انما يرد النكاح من
البرص والجذام و الجنون و العفل» اكتفا كرده و بقيه حديث
رانمىآورد.
در سند نقل اخير، «علي بن اسماعيل» وجود دارد، شيخطوسى
اين روايت را با سندش # از حسين بن سعيد، ازعلى بن
اسماعيل، از ابن ابى عمير، از حماد، از حلبى، ازامام صادق(ع)
نقل مىكند.
حال اگر با اين سخن آقاى خويى(ره)((16)) موافق باشيمكه
منظور از على بن اسماعيل، «على بن اسماعيل بن
عيسى»است و نيز مطابق مبناى گذشته ايشان، ثقه بودن
على بناسماعيل بن عيسى را # به خاطر وجودش در
سلسلهسندهاى كتاب كامل الزيارات # ثابت كنيم، آن گاه سند
اينحديث، تمام مىشود ، ولى به دليل صحيح نبودن
مطلبدوم، سند حديث نيز، تمام نيست.
نكتهاى كه در مورد سند روايت مزبور باقى مانده اين است
كهدر سند برخى روايات، على بن اسماعيل آمده و ابن
ابىعمير از او نقل مىكند، ولى يقين پيدا كردن به اين كه
وىهمان على بن اسماعيل موجود در حديث ما باشد،
مشكلاست و شايد اينها دو فرد مختلف در دو طبقه باشند.
2. روايت رفاعة بن موسى # كه در آن سهل بن زياد وجوددارد #
از امام صادق(ع):
قال: ترد المراة من العفل و البرص و الجذام و الجنون و اما
ماسوى ذلك فلا،((17))
امام صادق(ع) فرمود: زن به خاطر عفل(غده درون
فرج)،برص، جذام و جنون برگردانده مىشود، نه به خاطر
غيرآن.
3. روايت زيد شحام # كه در سند آن مفضل بن صالح است# از
امام صادق(ع):
قال: ترد البرصاء و المجنونة و المجذومة، قلت: العوراء؟
قال:لا،((18))
امام صادق(ع) فرمود: زنى كه داراى پيسى، جنون و
جذامباشد، برگردانده مىشود. گفتم زنى كه يك چشم بينا
داردچه طور؟ فرمود: نه.
«عور» در اين روايت اگر به معناى كورى چشم باشد،
روايتاجمالا دلالت مىكند كه در هر عيبى، حق خيار نيست،
زيرا باعيب بودن كورى چشم، خيار در مورد آن نفى شده
است. واگر «عور» به معناى مطلق عيب باشد، آن گاه روايت
برانحصار خيار به عيوب خاص دلالت مىكند، البته ظاهرا
همانمعناى اول اراده شده است.
4. روايت عبدالرحمنبن ابى عبداللّه از امام صادق(ع):
قال: و ترد المراة من العفل و البرص و الجذام و الجنون، فاماما
سوى ذلك فلا،
امام صادق(ع) فرمود: زن به خاطر عفل، برص، جذام و
جنونبرگردانده مىشود، نه به خاطر غير آن.((19))
اين حديث را شيخ به اسنادش، از حسين بن سعيد، ازقاسم، از
ابان، از عبدالرحمن بن ابى عبداللّه، از امامصادق(ع) نقل
مىكند. منظور از قاسم در اين جا # به قرينهروايت حسين بن
سعيد از او # همان قاسم بن محمدجوهرى است كه به خاطر
نقل برخى از مشايخ سهگانه((20)) از وى وثاقتش ثابت است.
پس سند حديثتمام مىباشد.
نكته ديگرى كه در مورد اين حديث وجود دارد اين است
كهروايت عبدالرحمن بن ابى عبداللّه به سند صحيح ديگرى
نيزنقل شده است، البته با حذف جمله «فاما ما سوى ذلك فلا»
واين همان حديثى است كه شيخ كلينى آن را از ابو
علىاشعرى، از محمد بن عبدالجبار، از صفوان بن يحيى،
ازعبدالرحمن بن ابى عبداللّه، از امام صادق(ع) نقلمىكند:
قال: المراة ترد من اربعة اشياء: من البرص و الجذام و الجنونو
القرن و هو العفل، مالم يقع عليها فاذا وقع عليهافلا،((21))
امام صادق(ع) فرمود: زن به چهار عيب برگردانده
مىشود:برص، جذام، جنون و قرن # كه همان عفل است #
مادامىكه مرد با او نزديكى نكند، اما اگر با او نزديكى كند
برگرداندهنمىشود.
دلالت روايت بر حصر # طبق اين نقل # ضعيفتر از نقلاولى
مىباشد، زيرا دلالت اين نقل بر حصر از راه مفهوم عدداست،
در حالى كه نقل اولى، در حصر صراحت دارد، چونكه حضرت
فرمود: «فاما ماسوى ذلك فلا».
آنچه در اين روايات جلب توجه مىكند، اختصاص همه آنهابه
عيوب زن بوده و دلالت مىكنند كه عيوب موجب فسخ
درزن، منحصر در عيوب خاصى است و اين روايات،
شاملعيبهاى مردان نمىشود، مگر با فرض اطلاق روايت
اولقبلى كه روايت مزبور با متون مختلفى نقل شده كه
كوتاهترينآنها چيزى است كه شيخ آن را در يكى از دو نقلش
ذكرمىكند: «انما يرد النكاح من البرص و الجذام و الجنون
والعفل». ممكن است گفته شود اطلاق اين عبارت، هم
شاملزن مىشود و هم شامل مرد و از آن جا كه روايت، حق
فسخرا به وجود يكى از اين چهار عيب در دو طرف
منحصرمىداند، پس هرگاه، با نص خاصى ثابت شود كه
چيزى غيراز اين چهار عيب، موجب فسخ است، فاسخ بودن آن
رامىپذيريم و فاسخ بودن غير آن را به كمك اطلاق اين
روايتنفى مىكنيم.
برخى از اين هم فراتر رفته و گفتهاند: اين عبارت# حتى
درمثل نقل صدوق كه صدر و ذيل آن مخصوص زن مىباشد#
باز هم داراى اطلاق است.
در نقل صدوق از امام صادق(ع) آمده است:
انه قال في الرجل يتزوج الى قوم فاذا امراته عوراء و لم يبينواله،
قال: لاترد. و قال: انما يرد النكاح من البرص والجذام والجنون
و العفل. قلت: ارايت ان كان قد دخل بها كيف يصنعبمهرها؟
قال: المهرلها بما استحل من فرجها و يغرم وليها الذىانكحها
مثل ما ساق اليها.
دليل اطلاق اين است كه ادعا مىشود اين قول حضرت
«انمايرد النكاح من البرص و الجذام و الجنون و العفل»
جملهاىمستقل از صدر و ذيل روايت بوده و شايد در مجلس
ديگرصادر شده است، به ويژه آن كه طبق نقل صدوق در اول
اينعبارت، جمله «وقال» وجود دارد، اگر چه در نقل دوم
شيخاين كلمه در اول آن عبارت نيست و جمله «وقال» به
جدابودن اين جمله از صدر آن اشاره دارد. ولى اگر منصفانه
نگاهكنيم، مىبينيم كه صدر و ذيل مىتوانند قرينه اختصاص
اينجمله به عيوب زن باشند و يا لااقل باعث اجمال شوند.
قرينه ديگر بر اختصاص، اين است كه طبق نقل كافى، سؤالدر
روايت به عيوب زنان مربوط مىشود، همچنين احتمالدارد
كلمه «يرد» در نقل كافى و صدوق به صورت صيغهمعلوم
خوانده شود، يعنى مرد نكاح را رد مىكند. بنابر ايناگر ما با
وجود قرينه وحدت مضمون و وحدت امام و وحدتراوى # كه
حلبى است # و وحدت راوى از حلبى # كهحماد است # وثوق پيدا
كنيم كه همه اين نقلها فقط يكروايت است، آن گاه، اجمال
به نقل اول شيخ نيز سرايتمىكند، اگرچه آن صدر و ذيل را
ندارد، زيرا با اين قرائنكشف مىكنيم كه جدايى اين بخش از
آن صدر و ذيل ازتقطيع نص پديد آمده و نص كامل، مشتمل بر
آن صدر و ذيلاست. اگر با اين قرائن قطع به اختصاص پيدا
نكنيم، مىگوييمدر اين جا قرينه ديگرى نيز بر اختصاص
وجود دارد و قرينهاين است كه آن جمله مشتمل بر عيب
«عفل» است كه فقطدر زن يافت مىشود و از عيوب مختص
مردان مانند عنن،خصاء و جب، چيزى در آن وجود ندارد.
بنابراين، روايت يامخصوص عيوب زن مىباشد و يا قدر متيقن
از آن، عيوبزن است و در اين روايت اطلاقى براى عيوب مرد
وجودندارد. علاوه بر اين كه معلوم شد نقل شيخ # كه عارى از
آنصدر و ذيل است # به سبب وجود على بن اسماعيل درسند
حديث، ضعيف است.
از اين رو احتمال داده مىشود كه حصر عيوب فقط در
موردعيوب زن بوده و در عيوب مرد چنين حصرى وجود
نداشتهباشد، زيرا از آن جايى كه مرد حتى بدون عيب مىتواند
زنرا طلاق دهد، احتمال مىرود كه اسلام فقط در صورت
وجودعيوب مخصوص در زن، حق فسخ را به مرد داده است ،
اماچون زن بر طلاق قادر نيست، لذا در تمامى موارد
عيوبمرد، حق فسخ دارد.
البته در پاسخ اين احتمال گفته مىشود: روايتى وجود دارد
كهعيب مردان را نيز به تعداد خاصى از عيوب محصور
مىسازدو آن، روايت عباد ضبى # بنابر نقل كافى # ياغ((22))ياث
ضبى # بنابر نقل كتاب من لايحضرهالفقيه((23)) و كتاب
تهذيب((24)) واستبصار#((25)) از امام صادق(ع) است:
قال في العنين اذا علم انه عنين لاياتى النساء: فرق بينهما و
اذاوقع عليها وقعة واحدة لم يفرق بينهما، والرجل لايرد من
عيب،((26))
امام صادق(ع) در مورد عنين فرمود: وقتى معلوم شود كه
اوعنين بوده و نمىتواند با زنان آميزش كند بين زن و
شوهرجدايى انداخته مىشود ولى اگر يك بار آميزش كرد بين
آنهاجدايى انداخته نمىشود و مرد براى هيچ عيبى
برگرداندهنمىشود.
استدلال مزبور مبتنى بر اين است كه فعل «لايرد» به
صورتمجهول خوانده شود، ولى به احتمال قوى «لايرد» به
صورتمعلوم خوانده مىشود. بنابراين، در صدر حديث حكم
شدهاست كه زن مىتواند به خاطر عنن بودن مرد، نكاح را رد
كندو در ذيل حديث رد نكاح از طرف مرد را منتفى
مىداند.مدلول ذيل حديث يا به غير عيوب خاصه در زن مقيد
شده ويا اين كه بر حكم استحبابى حمل مىشود، زيرا وقتى
مرد،حق طلاق دارد، شايسته است نكاح را فسخ نكند، بلكه
براىرهايى از زن معيوب، او را طلاق دهد. توجيه دوم بهتر
است،زيرا در روايت، بعد از حكم به اين كه زن مىتواند به
خاطرعنن، شوهرش را رد كند، فورا حكم شده كه مرد
نمىتواندزنش را به خاطر عيبى رد كند. جمله مذكور در اين
مطلبظهور قوى دارد كه مرد حتى به خاطر عيبى در زنان #
مانندقرن كه هم طراز عيب عنن در مردان است #
نمىتواندزنش را رد كند در صورتى كه اين حكم صحيح
نيست. پسبهترين محمل براى آن، استحباب است. ولى به هر
حالسند اين حديث به سبب وجود عباد ضبى يا غياث
ضبى،اعتبار ندارد.
در پايان اين مطالب بايد از روايتى بحث شود كه مفاد آن
ايناست كه مرد در همه عيوب زن كه بر مردان مخفى
مىماندمىتواند نكاح را فسخ كند.
حلبى، اين صحيحه را از امام صادق(ع) نقل مىكند:
انه قال في رجل تزوج امراة برصاء او عمياء او عرجاء، قال:ترد
على وليها و يرد على زوجها مهرها الذي زوجها عليه و انكان
بها مالايراه الرجال جازت شهادة النساء عليها،
امام ص((27))ادق(ع) در باره مردى كه با زنى ازدواج كردهو
زن داراى بيمارى پيسى يا كورى يا لنگى بود، فرمود: بهوليش
برگردانده مىشود و اگر زن عيبى داشته باشد كهمردان آن
را نمىبينند، مىتوان زنان را بر آن شاهدگرفت.
مىتوان به اطلاق ذيل حديث، تمسك كرد، زيرا جمله«مالايراه
الرجال» مطلق بوده و شامل هر عيب مخفى برمردان مىشود.
بنابراين، خيار فسخ براى مرد به عيوب معينىدر زنان
اختصاص ندارد. حال اگر ما با فرض ناديده
گرفتنخصوصيت از جانب عرف، از عيوب زن به عيوب مرد
تعدىكنيم # خصوصا با توجه به اين كه طلاق در دست زن
نيست# آن گاه روايت دلالت مىكند كه اصل اولى در هر دو
طرف# نسبت به همه عيوب مخفى بر ديگرى # ثبوت حق
فسخاست.
البته مىتوان در اطلاق ذيل روايت اشكال كرد كه
مدلولمطابقى آن، حجيت شهادت زنان در باره عيب مخفى
برمردان است، اما حق فسخ در اين جا، مفروغعنه فرض شدهو
روايت نسبت به اصل حق فسخ اطلاقى ندارد، شايد حقفسخ،
به واسطه تدليس باشد.
شبيه اين صحيحه، صحيحهاى است كه داوود بن سرحان
ازامام صادق(ع) نقل مىكند:
قال: و ان كان بها # يعنى المراة # زمانة لاتراها الرجالاجيزت
شهادة النساء عليها،((28))
امام صادق فرمود: اگر زن زمانتى داشته باشد كه مردان آن
رانمىبينند، شهادت زنان بر آن جايز است.
فرق اين صحيحه با صحيحه قبلى اين است كه # در صورتتمام
بودن اطلاق صحيحه داوود بن سرحان # دايرهاشمحدودتر از
اطلاق صحيحه اولى است ، زيرا «زمانه»، اخصاز مطلق عيب
است و گاهى به معناى مرض مزمن و گاهى بهمعناى
عاهه(آفت) و گاهى نيز به معناى نقص عضو تفسير شدهاست.
به هر حال بر اطلاق اين حديث همانند حديث قبلى،اشكال
وارد است.
از مجموع آنچه گذشت مشخص شد قوىترين دليلى
كهمىتوان براى ثبوت حق فسخ در تمامى عيوب ذكر
كرد،تمسك به قاعده لاضرر در خصوص زن است. يعنى زن
بهخاطر هر عيبى در مرد، حق فسخ عقد نكاح را دارد، اما
درمورد حق مرد، چنين اطلاقى وجود ندارد، زيرا معلوم
شدروايات محصور كننده عيوب كه اطلاق قاعده لاضرر را
تقييدمىزنند در مورد عيوب زن وارد شدهاند، نه عيوب مرد.
و ازاطلاق حق فسخ زن نمىتوان به اطلاق حق فسخ مرد #
درمورد عيوب زن # تعدى كرد، چون احتمال دارد اين دو
بايكديگر فرق داشته باشند، و لو به اين جهت كه مرد در
هرحال، حق طلاق دارد.
پس اگر فتوا بدهيم كه زن به خاطر هر عيبى در
شوهرشمىتواند نكاح را فسخ كند ديگر جايى براى اشكال
دشمناناسلام باقى نمىنماند كه بگويند اسلام حق زن را
ناديده گرفتهاست. اما اگر به اطلاق حق فسخ در طرف زن
فتوا ندهيم،بلكه معتقد باشيم كه به خاطر اين قول معصوم
«انما يردالنكاح... » حق فسخ # چه در طرف مرد و چه در طرف
زن# به عيوب خاصى محدود است، آن گاه مىگوييم در
عيوبمشترك بين زن و مرد، هر وقت با دليل نص خاصى حق
فسخبراى مرد ثابت شود، اين حكم را در مورد زن نيز
تعميممىدهيم، به اين دليل كه عرفا فرقى بين اين دو نيست
و يا اينكه ثبوت حق فسخ براى زن، اولويت دارد. همان گونه
كه درعيب مخصوص زن(مانند قرن) حق فسخ براى مرد
ثابتاست، در عيب مخصوص مرد(مانند عنن) نيز حق فسخ
براىزن ثابت مىشود.
خلاصه آن كه در بحث فسخ نكاح جايى براى
طعنههاىدشمنان اسلام(ناديده انگاشتن حق زن) كه معمولا
در موردمسايلى مانند حجاب يا طلاق يا تعدد زوجات و يا ارث
مطرحمىكنند، وجود ندارد.
ياد آورى اين نكته لازم است كه ما براى تك تك آنها
جوابداريم و در بحث قضا # به مناسبت # در باره مجموعه
ايناشكالات مطالبى را مطرح كردهايم.
تمام آنچه تا به حال در عيوب موجب فسخ گفتيم،
مقتضاىقاعده در مورد عيوب قبل از عقد يا مقارن با آن بود،
اما اگرعيوب، بعد از عقد پديد آيند، براى اثبات حق فسخ
نمىتوانبه روايات تدليس و به قاعده لاضرر استناد كرد.
علت عدم امكان تمسك به روايات تدليس اين است كهروايات
مزبور، در مورد عيوب قبل از عقد وارد شدهاند،علاوه بر اين
در مورد عيوب بعد از عقد، تدليسى وجودندارد. البته عيب
درونى كه پزشك مىتواند به آن پى ببردولى با وجود اين بر
طرف ديگر مخفى بماند و بعد از عقدآشكار گردد، چنين
عيبى در حقيقت داخل بحث عيوب قبلاز عقد مىباشد.
اما علت عدم امكان تمسك به قاعده لاضرر اين است كه
اگرتطبيق آن قاعده به لحاظ اين باشد كه فسخ، يك حق
عقلايىبوده و سلب آن باعث ضرر مىگردد، واضح است كه از
نظرعقلايى نسبت به عيوب بعد از عقد، حق فسخ ثابت نيست.
نيزروشن است كه براى تطبيق قاعده لاضرر به لحاظ
ضررخارجى ناشى از عقد يا لزوم آن، مجالى نيست ، زيرا
ضررخارجى كه به واسطه عيب بعد از عقد پديد مىآيد، عرفا
بهخود عقد يا لزوم آن، مستند نيست. همچنين نمىتوان
اينقاعده را به لحاظ ضرر ناشى از تخلف غرض معاملى،
تطبيقنمود با اين ادعا كه غرض عمومى متعاقدين از عقد
نكاح،دستيابى به همسرى سالم است، چون معمولا متعاقدين
درهدفشان سلامتى هنگام عقد را در نظر مىگيرند و كسى
ازغيب آگاه نيست تا در عقد خود، سلامتى آينده همسر خود
راهم مد نظر داشته باشد.
همه مطالبى كه تا به حال در مورد عيوب موجب فسخ
مطرحشد، با چشم پوشى از نصوص خاص بود و در ادامه،
بهعيوب منصوص اشاره خواهيم كرد.
عيوب منصوص
اول: عيوب مردان:
در بحث عيوب مربوط به مردان فقط از چهار عيب نامبردهاند
سپس به بحث اگر چه از عيوب ديگرى نيزپرداختهاند.
عيب اول: جنون
همه روايات مربوط به جنون مرد، در باره جنون بعد از
عقداست. احاديث اين بخش عبارتند از:
1. روايت على بن ابى حمزه كه وثاقتش نزد ما ثابتنيست:
سئل ابو ابراهيم(ع) عن امراة يكون لها زوج قد اصيب فيعقله
بعد ما تزوجها او عرض له جنون. قال: لها ان تنزع نفسهامنه ان
شاءت،((29))
از امام كاظم(ع) در باره زنى سؤال شد كه بعد از ازدواج،عقل
همسرش آسيب ديد يا جنون بر او عارض شد. حضرتدر جواب
فرمود: زن اگر بخواهد مىتواند از مرد جداشود.
2. شيخ صدوق بعداز نقل روايت قبلى مىگويد:((30))
درحديث ديگرى آمده است:
انه اذا بلغ به الجنون مبلغا لايعرف اوقات الصلاة فرق
بينهما.فان عرف اوقات الصلاة فلتصبر المراة معه
فقدبليت،((31))
وقتى جنون مرد به حدى برسد كه اوقات نماز را
تشخيصندهد، بين زن و شوهر جدايى انداخته مىشود واگر
اوقاتنماز را تشخيص بدهد، زن بايد صبر كند، او [با
بيمارىشوهر] مورد آزمايش قرار گرفته است.
3. در فقه الرضوى آمده است:
اذا تزوج رجل فاصابه بعد ذلك جنون، فيبلغ به مبلغا
حتىلايعرف اوقات الصلاة فرق بينهما و ان عرف اوقات
الصلاةفلتصبر المراة معه فقد ابتليت،((32))
وقتى مردى ازدواج كند و بعد از آن ديوانه شود و جنونش
بهحدى برسد كه اوقات نماز را تشخيص ندهد، بين زن وشوهر
جدايى انداخته مىشود و اگر وقت نماز را تشخيصبدهد، زن
بايد صبر كند، او مورد آزمايش قرار گرفتهاست.
استدلال به اين روايات # نسبت به جنون قبل از عقد #همان
تعدى عرفى به واسطه اولويت عيب قبل از عقد نسبتبه عيب
بعد از عقد است.
براى اثبات حق فسخ زن در صورت جنون مرد، پيش از
عقدبهتر است به صحيحه حلبى كه قبلا مطرح شد، استدلال
شود.قدر متيقن از آن صحيحه، جنون زن بود، ولى ممكن
است بهتعدى يا اولويت عرفى و يا حتى با ادعاى اطلاق در
روايت،حكم آن را به جنون مرد نيز تعدى داد اگر چه ادعاى
اطلاقدر صحيحه، اشكال داشت. اما با چشم پوشى از
آنصحيحه، سند همه اين روايات، ضعيف است حتى نزد
كسىكه احاديث مرسله صدوق را حجت مىداند، چون
مقصودكسى كه مرسلههاى صدوق را حجت مىداند اين است
كهوقتى صدوق سخنى را به امام نسبت مىدهد و مثلا
مىگويد بااين قولش «امام صادق(ع) فرمود» لازم است شيخ
صدوق(بهخاطر ثقه بودنش) در اين انتساب حديث، تصديق
شود، اماتعبير صدوق در اين روايات اين گونه نيست، بلكه
گفت: «وفي خبر آخر... ».
نكته ديگرى كه توجه به آن ضرورى است، اين است كهتفصيل
بين شناخت اوقات نماز و عدم شناخت آن فقط درمورد جنون
بعد از عقد وارد شده است و در مورد جنون قبلاز عقد، چنين
چيزى وجود ندارد، مگر اين كه از مرسلهصدوق، چنين
اطلاقى توهم شود، در صورتى كه چنيناطلاقى واقعا وجود
ندارد، زيرا شيخ صدوق اين حديث را درذيل روايت اول با اين
عنوان ذكر مىكند: «و في خبر آخر انهاذا بلغ... ». پس احتمال
دارد اين حديث تكميل حكم همانمردى باشد كه فرض شده
بود جنون بعد از عقد بر او عارضشده است و شايد عبارت «في
خبر آخر» به همان حديثفقه الرضوى اشاره داشته باشد.
به هر حال در صورت پذيرفتن اين روايات كه بين
تشخيصاوقات نماز و عدم تشخيص آن تفصيل دادهاند، آيا
مىتواناين تفصيل را در مورد جنون قبل از عقد نيز مطرح
كرد يا اينكه فقط به جنون بعد از عقد اختصاص دارد؟
به نظر مىرسد اگر ما دليل ديگرى براى اثبات حق فسخ
درمورد جنون قبل از عقد نداشته باشيم # از اين باب كه
دراطلاق صحيحه حلبى و يا در تعدى از جنون زن به جنون
مردمناقشه كنيم و تمسك به قاعده لاضرر را صحيح ندانيم،
بهگونهاى كه دليل اثبات حق فسخ در مورد جنون، به
همينروايات وارده در جنون بعد از عقد منحصر شود # آن
گاهممكن است از تفصيل در جنون بعد از عقد به جنون قبل
ازآن نيز تعدى كرد، چون وقتى اصل دليل بر فسخ عقد
درجنون قبل از عقد، همان تعدى از جنون بعد از عقد باشد
وچون فسخ كنندگى جنون بعد از عقد، مخصوص
مرتبهخاصى از جنون بود كه شناخت اوقات نماز با آن
ممكننباشد، پس نمىتوان بيش از آن را در مورد جنون قبل از
عقداثبات كرد.
شايد اشكال شود كه مدلول مطابقى روايت على بن ابىحمزه،
ثبوت حق فسخ در مورد جنون مرد بعد از عقد بود وبه اولويت
عرفى دلالت داشت كه جنون قبل از عقد نيز،موجب حق فسخ
است، اما مرسله صدوق فقط دلالت مطابقىخبر على بن ابى
حمزه را به جنونى مقيد كرد كه به حد عدمشناخت اوقات نماز
برسد، ولى اطلاق دلالت التزامى خبرعلى بن ابى حمزه را
نسبت به جنون قبل از عقد از بيننمىبرد، زيرا دلالت التزامى
در اصل پيدايش ظهور # نه درحجيت # تابع دلالت مطابقى
است.
|
|---|