|
جواب اشكال: كاشف اطلاق دلالت التزامى، همان
اطلاقدلالت مطابقى بوده، پس وقتى اطلاق دلالت مطابقى،
حجيتنداشته باشد، ديگر حجتى نمىماند تا كاشف از اطلاق
دلالتالتزامى باشد. البته اگر حجت نبودن دلالت مطابقى به
سببنقص آن نباشد، بلكه به خاطر اين باشد كه دلالت
مطابقى بهاصول دين مربوط است # كه در آن به يقين نياز
داريم ودليل ظنى كفايت نمىكند # در حالى كه دلالت التزامى
بهاحكامى ارتباط دارد كه در آن، ظن خاص # مثلا #
كفايتمىكند، آن گاه اين سخن صحيح است كه دلالت
التزامى درحجيتش، تابع دلالت مطابقى نيست، ولى در بحث
ما چنينخصوصيتى وجود ندارد.
همه اين بحثها در صورتى است كه براى اثبات حق فسخدر
مورد جنون قبل از عقد، دليلى غير از روايات مربوط بهجنون
بعد از عقد، نداشته باشيم. البته از آن جا كه ما دليلديگرى
مانند صحيحه حلبى يا قاعده لاضرر را براى دليلفسخ در
مورد جنون قبل از عقد پذيرفتيم، بايد بگوييم اگرمرد قبل از
عقد، ديوانه باشد، زن حق فسخ دارد، حتى اگرجنون او مانع
از تشخيص اوقات نماز نشود، چون دليل مطلقاست و تقييد و
تفصيل مربوط به جنون بعد از عقد رانمىتوان در جنون قبل از
آن نيز جارى كرد، زيرا شايد تاثيرجنون قبلى در ايجاد حق
فسخ، شديدتر از جنون بعدىباشد. بنابراين، ممكن است
دستور به صبر كردن زن،مخصوص مورد نص(جنون بعد از
عقد) باشد.
فقهاى شيعه در ثبوت حق فسخ، بين جنون دائمى و
جنونادوارى تفصيلى ندادهاند، همچنان كه مقتضاى اطلاق
رواياتنيز عدم تفصيل است. اگر احتمال بدهيم كه لفظ
جنونمنصرف به جنون دائمى است، زيرا مجنون مطلق،
مجنوناست، براى اثبات حق فسخ در مورد مجنون
ادوارىمىتوانيم به قاعده لاضرر تمسك كنيم.
ظاهر روايات و كلمات فقها اين است كه در مورد تاثير
جنوندر ايجاد حق فسخ، فرقى بين نكاح دائم و موقت نيست و
درصورت شك در اطلاق روايات و حمل آن به نكاح دائم،
درمورد نكاح غير دائم مىتوانيم به قاعده لاضرر تمسككنيم.
عيب دوم: عنن(ناتوانى جنسى مرد)
با وجود نصوص فراوان شكى نيست كه عنن، موجب حقفسخ
مىگردد، بدون آن كه فرقى بين عنن قبل از عقد يا بعداز آن
باشد. شايد مورد برخى از روايات # مانند صحيحه ابوبصير
مرادى # عنن بعد از عقد باشد، در اين روايت آمدهاست:
قال: سالت ابا عبداللّه(ع) عن امراة ابتلي زوجها فلايقدر
علىجماع، اتفارقه؟ قال: نعم ان شاءت،((33))
از امام صادق(ع) در مورد زنى كه شوهرش دچار
عارضهاىشده و بر اثر آن قادر بر آميزش نيست، پرسيدم آيا زن
از اوجدا مىشود ؟ حضرت فرمود: بله، اگر بخواهد.
صريحتر از اين روايت # در مورد عنن بعد از عقد # موثقهعمار بن
موسى از امام صادق(ع) است:
انه سئل عن رجل اخذ عن امراته فلايقدر على اتيانها؟ فقال:
اذالم يقدر على اتيان غيرها من النساء فلايمسكها الا
برضاهابذلك، و ان كان يقدر على غيرها فلا باس
بامساكها،((34))
از امام صادق(ع) در باره مردى سؤال شد كه قدرت آميزش
بازنش را ندارد. حضرت در جواب فرمود: وقتى نتواند با
زنانديگر نزديكى كند، نبايد زنش را نگهدارد مگر آن كه
خودزن راضى باشد. و اگر توانايى آميزش با زنان ديگر را
داشتهباشد، مىتواند زنش را نگهدارد.
اگر عنن، قبل از عقد نكاح وجود داشته باشد، قطعا حق
خيارثابت است. يا از باب اولويت عرفى و تعدى از رواياتى
كهمربوط به عنن بعد از عقد هستند و يا به سبب اطلاق
رواياتديگرى مانند صحيحه محمد بن مسلم از امام باقر(ع):
قال: العنين يتربص به سنة، ثم ان شاءت امراته تزوجت و
انشاءت اقامت،((35))
امام باقر(ع) فرمود: به عنين يك سال مهلت داده مىشود،
بعداز آن، اگر زنش بخواهد ازدواج مىكند و اگر
بخواهدمىماند.
بعضى از روايات در خصوص عنن قبل از عقد وارد شدهاند،اما
سند آنها ضعيف است. مانند روايت على بن جعفر ازموسى بن
جعفر(ع):
قال: سالته عن عنين دلس نفسه لامراة، ما حاله؟ قال:
عليهالمهر، و يفرق بينهما اذا علم انه لاياتي النساء،((36))
از امام هفتم در باره حكم عنينى كه با تدليس با زنى
ازدواجكرد، سؤال كردم. حضرت در جواب فرمود: مهريه بر
عهدهمرد است و هنگامى كه معلوم شود وى نمىتواند با
زناننزديكى كند، بين زن و شوهر جدايى انداخته مىشود.
سند اين روايت به علت وجود عبداللّه بن حسن، ضعيفاست.
شايد بتوان گفت عنن قبل از عقد، به نص خاصى
احتياجندارد، چون قاعده لاضرر و تدليس براى حكم مسئله
كافىاست. كفايت لاضرر براى اين حكم بسيار واضح است،
اماجريان قاعده تدليس نيز از آن رو است كه عيب عنن #
بهخودى خود # مخفى است و سكوت در باره آن # با وجوداين كه
اصل اولى، سلامتى انسان از اين عيب مىباشد #موجب تحقق
تدليس مىگردد.
در عنن بعد از عقد نه قاعده تدليس جارى مىشود و نه
قاعدهلاضرر، زيرا واضح است كه در مورد پيدا شدن عنن
جديد،تدليس صدق نمىكند، و نه قاعده لاضرر نيز در باره
عيبى كهبعد از عقد نكاح پديد آيد جارى نمىشود. همچنان كه
درعقد بيع اگر بعد از اتمام عقد، عيبى در مبيع به وجود
آيدقاعده لاضرر جارى نمىشود. پس تنها دليل براى اثبات
خيارفسخ در مورد عنن بعد از عقد، همان نص خاصى است
كهقبلا بيان شد.
اصل مساله روشن است اما چند نكته جاى بحث دارد:
نكته اول: مقتضاى موثقه اسحاق بن عمار اين است كه اگر
بعداز عقد و آميزش، عنن پديد آيد، زن حق فسخ ندارد.
اينحديث از امام صادق(ع) از پدرش امام محمد باقر(ع)
روايتشده است:
ان عليا(ع) كان يقول: اذا زوج الرجل امراة فوقع عليها
ثماعرض عنها فليس لها الخيار، لتصبر فقد ابتليت و ليس
لامهاتالاولاد و لا الاماء ما لم يمسها من الدهر الا مرة
واحدةخيار،((37))
امام صادق(ع) به نقل از حضرت على(ع) مىفرمايد:
وقتىمردى با زنى ازدواج كند و با او نزديكى نمايد، سپس از
آنزن كناره بگيرد، زن حق خيار ندارد، بلكه به بلايى
گرفتارآمده و بايد صبر كند. ام ولدها وكنيزها اگر مرد فقط
يك بار باآنان نزديكى كرده، حق خيار ندارند.
حديث عباد يا غياث ضبى از امام صادق(ع)، مؤيد اين
روايتمىباشد، اگر چه سند اين روايت ضعيف است:
اذا علم انه عنين لاياتي النساء فرق بينهما، و اذا وقع عليها
وقعةواحدة لم يفرق بينهما، و الرجل لايرد منعيب،((38))
وقتى معلوم شود كه مرد عنين است و نمىتواند با زنانآميزش
كند، بين زن و شوهر جدايى انداخته مىشود. اگرمرد يك بار
با زنش آميزش كند آنها ديگر از هم جدانمىشوند و مرد به
خاطر هيچ عيبى رد نمىشود.
روايت سكونى نيز مويد ديگرى است كه به سبب وجودنوفلى
در سند آن، ضعيف است. در اين حديث از امامصادق(ع) نقل
شده است:
قال: قال اميرالمؤمنين(ع): من اتى امراة مرة واحدة ثم
اخذعنها فلاخيارلها،((39))
امام صادق(ع) به نقل از اميرالمؤمنين مىفرمايد: هرگاه
مردىيك بار با زنش نزديكى كند سپس از آميزش ناتوان شود،
زنحق خيار فسخ ندارد.
با وجود اين روايات، سؤالى پيش مىآيد كه آيا مىتوان
اطلاقصحيحه ابى بصير مرادى و موثقه عماربن موسى را #
كهپيشتر مطرح شدند # به عنن قبل از دخول، مقيد كرد يانه؟
به نظر مىرسد اين دو روايت، قابل تقييد به عنن قبل ازدخول
نيستند، چون در عنن بعد ازعقد، ظهور دارند وغالبامراد از
عنن در چنين مواردى، عنن بعد از دخولمىباشد، زيرا زمان
بين عقد و دخول كم است. پس حملاين دو حديث بر عنن بعد
از عقد و قبل از دخول حمل برفرد نادراست، مگر آن كه گفته
شود چنين ندرتى به حدىنيست كه حمل مطلق بر آن،
ناپسند گردد. اگر چه بى ترديد،اخراج عنن بعد از آميزش # از
مورد روايت # استثناى اكثراست ولى قبيح نيست، زيرا در علم
اصول بيان شده كه قبحاستثناى اكثر به معناى قبح استثناى
اكثر افراد با يك عنواننيست بلكه به معناى استثناى اكثر افراد
با عناوين متعدد است.در اين جا نيز فقط عنوان «عنن بعد از
دخول» استثنا شدهاست.
در صورت شك، مقتضاى اصالت لزوم عقد، عدم فسخ
عقداست پس فقط عنن قبل از آميزش از اين اصل خارج
شد،ولى عنن بعد از آميزش، تحت اصالت لزوم عقد،
باقىمىماند.
هرگاه اطلاق صحيحه ابوبصير مرادى و موثقه عماربن
موسىرا قابل چنين تخصيصى ندانيم، بين اين روايات با
رواياتى كهحق خيار زن را بعد از يك بار آميزش، نفى مىكنند،
تعارضپيدا مىشود. اگر قائل به تخيير باشيم، مىتوانيم
اطلاق صحيهابى بصير و موثقه عماربن موسى را برگزينيم.
برخى گفتهاند:مقتضاى اطلاق صحيحه ابو بصير و موثقه
عمار آن است كههرگاه مرد به عنن مبتلا شود و لو بعد از
آميزش، زن خيارفسخ دارد، اما به حكم رواياتى كه خواهد آمد،
ناچار بايد يكسال به اميد شفا و بهبودى مرد صبر كند، اگر
مرد يك بار با اوآميزش كرد خيار زن ساقط مىشود ولى نه
براى هميشه،بلكه به مدت يك سال. يعنى اگر بار ديگر مرد
ناتوان ازآميزش شد، زن باز طرح مرافعه كرده و يك سال به او
مهلتداده مىشود.
دليل بر عدم سقوط خيار زن براى هميشه، همان موثقهاسحاق
بن عمار از امام صادق(ع) است كه گذشت. در اينروايت آمده
بود:
حضرت على(ع) فرمود: وقتى مردى با زنى ازدواج و با
اونزديكى كند، سپس از وى كناره بگيرد، زن حق خيار
ندارد،بلكه به بلايى گرفتار آمده و بايد صبر كند. ام ولدها و
كنيزها اگرمرد فقط يك بار با آنان نزديكى كرده، حق خيار
ندارند.
اگر مقصود از صدر حديث اين باشد كه با يك بار نزديكىحق
خيار زن تا ابد ساقط شود، ديگر فرقى بين زنهاى آزادبا ام
ولدها و كنيزها باقى نمىماند، زيرا ذيل حديث صراحتدارد كه
اگر شوهر با ا م ولد يا كنيز فقط يك بار آميزش كند،حق خيار
نخواهند داشت در حالى كه تفصيل در اين روايت،اشتراك آنها
را در احكام منتفى مىسازد.
با اين بيان، آن گاه اشكال تخصيص به فرد نادر # در
موردصحيحه مرادى و موثقه عمار ساباطى # از بين مىرود.
البتهمشكل است كه روايت سكونى و روايت ضبى را مقيد به
اينكرد كه مدت زمان سقوط يك سال است، نه تا ابد، ولى
سنداين دو روايت ضعيف است.
نكته دوم: اگر چه مقتضاى اطلاقات اين است كه به مجرد
پديدآمدن عنن، فورا خيار ثابت مىشود، ولى در بعضى
رواياتتصريح شده كه بايد يك سال مهلت داده شود، مانند
صحيحهابوحمزه:
قال: سمعت ابا جعفر(ع) يقول: اذا تزوج الرجل المراة
الثيبالتى تزوجت زوجا غيره فزعمت انه لم يقربها منذ دخل
بهافان القول في ذلك قول الرجل و عليه ان يحلف باللّه
لقدجامعها، لانها المدعية، قال: فان تزوجت و هي بكر فزعمت
انهلم يصل اليها فان مثل هذا تعرف النساء فلينظر اليها من
يوثق بهمنهن فاذا ذكرت انها عذراء فعلى الامام ان يؤجله سنة
فانوصل اليها و الا فرق بينهما، و اعطيت نصف الصداق و
لاعدةعليها،((40))
ابو حمزه مىگويد از امام باقر(ع) شنيدم كه فرمود:
وقتىمردى با زن بيوهاى كه قبلا شوهر ديگرى داشته ازدواج
كند وآن زن ادعا كند كه از هنگام ازدواج، شوهرش با او
نزديكىنكرده، در اين جا قول مرد مقدم است و چون زن
مدعىاست مرد بايد به خدا سوگند ياد كند كه با زن نزديكى
كردهاست. و نيز فرمود: اگر زن با كره باشد و پس از ازدواج
ادعاكند كه مرد با او نزديكى نكرده است، از آنجا كه
چنينمواردى را زنان، بهتر تشخيص مىدهند، زن مورد
اعتمادى اورا بررسى مىكند، اگر بگويد: زن با كره است، امام
بايد يكسال به مرد مهلت دهد. اگر توانست نزديكى كند كه
توانستو اگر نتوانست، بين زن و شوهر جدايى انداخته
مىشود ونصف مهريه به زن پرداخت مىگردد ولازم نيست
زن عدهنگه دارد.
در روايت معتبره حسين بن علوان، از امام صادق(ع) ازپدرش،
و او هم از حضرت على(ع) آمده است:
انه كان يقضي في العنين انه يؤجل سنة من يوم
ترافعهالمراة،((41))
حضرت على(ع) به مرد عنين از روز پيدايش اختلاف با
زن،يك سال مهلت مىداد.
در صحيحه محمد بن مسلم از امام باقر(ع) آمده است:
قال: العنين يتربص به سنة، ثم ان شاءت امراته تزوجت و
انشاءت اقامت،((42)) امام باقر(ع) فرمود: به مرد عنين
يكسال مهلت داده مىشود. بعد از آن اگر زنش
خواستازدواج مىكند و اگر نخواست باقى مىماند.
در مقطوعه ابوالصباح((43))و روايت ابوالبخترى((44))نيز
همانند اين آمده است، اگر چه سند ايندو حديث، ضعف دارد.
به هر حال مقتضاى جمع عرفى،مقيد كردن آن روايت مطلق
به اين روايات تقييد كنندهاست.
نكته سوم: اگر چه روايات مطلق، براى حق فسخ، رجوع
بهقاضى را لازم نمىدانند، ولى صحيحه ابوحمزه و
روايتمعتبره حسين بن علوان مسئله را به مرافعه زن مقيد
كردهاند وظاهر دو روايت اين است كه جدايى زن و شوهر از
جانبقاضى انجام مىشود. روايت ابوالبخترى نيز # با
ضعفسندش # اين گونه است، و شايد عبارت «يفرق بينهما»
كهدر روايت على بن جعفر آمده نيز در اين مطلب ظهور
دارد.اگر چه سند روايت على بن جعفر # به خاطر وجود
عبداللّهبن حسن # ضعيف است. روايت ضعيف ضبى نيز به
همينمعناست.
شايد گفته شود: تعبير «ان شاءت فارقت» كه در برخىروايات
آمده قابل تقييد به اين قيد نيست كه قاضى، زن وشوهر را از
همديگر جدا مىكند و فسخ خود آنها جايزنيست. اين تعبير و
امثال آن در رواياتى مانند صحيحه مرادىو صحيحه محمد بن
مسلم # كه پيش تر مطرح شدند #آمده است. همچنين در روايت
ابوالصباح كنانى # كهسندش به خاطر وجود محمد بن فضيل
ضعف دارد # آمدهاست:
سالت ابا عبداللّه(ع) عن امراة ابتلي زوجها فلايقدر علىالجماع
ابدا اتفارقه؟ قال:نعم ان شاءت،((45))
از امام صادق(ع) در باره زنى كه شوهرش مريض شده وديگر
قادر به نزديكى نيست، سؤال كردم كه آيا زن مىتوانداز او جدا
شود؟ حضرت فرمود: بله، اگر زن بخواهد.
در جواب اين اشكال گفته مىشود: بعيد نيست كه
ارتباطفسخ نكاح با اراده زن به دليل اين باشد كه اگر زن
خواستارجدايى باشد، قاضى بايد بعد از اتمام يك سال آن دو را
ازهم جدا كند. ولى اگر زن خواستار جدايى نباشد، جايزنيست
كه قاضى آن دو را از همديگر جدا كند. اگر چه مقيدساختن
موثقه عمار حتى به اين صورت نيز مشكل است،چون آمده كه
«اذا لم يقدر على اتيان غيرها من النساءفلايمسكها الا برضاها
بذلك»، اما مىتوان گفت: مراجعه بهقاضى فقط براى آن است
كه وى به گذشت يك سال از زماناختلاف و عدم حصول
آميزش، اشراف داشته باشد. بنابراينبعد از گذشت يك سال
براى مرد جايز نيست كه زن را بدونرضايتش نگهدارد. و در
اين حال، فرقى نمىكند كه قاضىبين آن دو جدايى بيندازد يا
نه، بلكه شايد گفته شود تنها درصورت مرافعه، رجوع به
قاضى لازم است، اما اگر زن وشوهر بدون دعوا توافق كنند كه
به اميد شفا و بهبودى، يكسال صبر كنند، سپس به خيار فسخ
عمل نمايند و يا جايى كهاصلا اميد بهبودى نباشد و مرد نيز
چنين ادعايى نكند، درچنين مواردى فسخ نكاح ممكن خواهد
بود بدون آن كه لازمباشد به قاضى مراجعه شود، چون معمولا
به دنبال مرافعه بهقاضى مراجعه مىشود. در صورت مرافعه
زن و شوهر، مبدامحاسبه يك سال مهلت، از زمان مرافعه
خواهد بود.
نكته چهارم: در موثقه عمار ثبوت خيار # كه قبلا مطرح شد# به
موردى كه مرد قادر بر آميزش با زنان ديگر نباشد، مقيدشده
است. اين قيد از روايات ديگر نيز فهميده مىشود. درروايت
ضبى آمده است: «اذا علم انه عنين لاياتي النساء» و درروايت
على بن جعفر اين تعبير مطرح شده كه «اذا علم انهلاياتي
النساء». شايد اين تعبير اشاره باشد به اين كه اگر مردبتواند با
زنان ديگر آميزش كند، عنن صدق نمىكند. اما اگر ازراه
ديگرى عنن او معلوم شود، بسيار روشن است كه ديگرلازم
نيست رفتار مرد با زنان ديگر مورد آزمون قرار گيرد.
نكته پنجم: در هيچ يك از روايات مربوط به عنن # غير ازروايت
على بن جعفر # اين مطلب نيامده كه در صورتفسخ عقد از
طرف زن بر شوهر لازم است كه مهريه را به زنبپردازد، اما در
روايت على بن جعفر از برادرش امام موسىكاظم(ع) آمده
است:
قال: سالته عن عنين دلس نفسه لامراة، ماحاله؟ قال: عليه
المهرو يفرق بينهما اذا علم انه لاياتي النساء.
از آن جا كه در روايت مزبور تدليس فرض شده است،
پساحتمال دارد كه اين حكم، مختص تدليس باشد.
بنابراين،ثبوت مهريه در فرضى جارى نيست كه عنن، همراه با
تدليسنباشد، مانند آن كه عنن بعد از عقد پديد آيد و يا اين كه
قبل ازعقد موجود باشد، ولى مرد معتقد باشد كه زن از آن
عيبآگاهى داشته است. از اين رو سكوت مرد در چنين
جايىتدليس به شمار نمىآيد.
مقتضاى مناسبت نيز اين است كه ضمان مهريه كامل،مجازاتى
براى تدليس مرد به حساب مىآيد، نه آن كه درمقابل، عيبى
باشد كه زن با فسخ نكاح از آن رهايى يافتهاست. پيش از اين
اشاره شد كه سند اين روايت به خاطروجود عبداللّه بن حسن
ضعيف است.
بنابراين، حكم به ضمان مهريه حتى با وجود تدليس نيزمشكل
است، چون ضمان مهريه اگر به سبب عقد باشد، بافرض فسخ
عقد نكاح، چنين ضمانى معنا ندارد و اگر بهواسطه آميزش
باشد، اين هم با وجود عنن، معنايى نخواهدداشت، زيرا مرد
عنين قادر بر آميزش نيست. و اگر به واسطهتدليس باشد،
معلوم نيست تدليس، موجب ضمان مهريهبشود علاوه بر اين
كه مقتضاى اصل، عدم ضماناست.
استصحاب مالكيت زن بر مهريه بعد از فسخ مشكل است،زيرا
اين از قبيل استصحاب كلى قسم ثالث است. چونفردى كه
حدوثش يقينى است، ملكيت حاصل شده از ناحيهعقد بود كه
با فسخ عقد از بين رفت و حصول فرد ديگر # كهملكيت به
واسطه تدليس باشد # مشكوك است. شايد ازنظر عرفى، اسباب
ملكيت، تعيين كننده افراد ملكيت باشد،بنابراين، ملكيت
حاصل از ارث، يك فرد از ملكيت بوده وملكيت حاصل از خريد
و فروش نيز فرد ديگرى از ملكيتمىباشد.
البته با تمسك به صحيحه ابو حمزه # كه در ابتداى فرعمربوط
به مهلت يك ساله مطرح شد # مىتوان ضماننصف مهريه را
اثبات كرد.
عيب سوم: خصاء(اخته بودن)
در صحيحه يا موثقه بكير از امام باقر يا امام صادق(ع) در
بارهمردى خصى كه تدليس نموده و با زنى مسلمانى
ازدواجكرده، آمده است:
يفرق بينهما ان شاءت المراة، و يوجع راسه و ان رضيت واقامت
معه لم يكن لها بعد رضاها به ان تاباه،((46))
امام فرمود: اگر زن بخواهد بين او و شوهرش جدايى
انداختهمىشود و سر مرد به درد آورده مىشود [توهين و
تعزيرمىگردد] و اگر زن راضى شود و با او بماند، ديگر # بعد
ازرضايتش # حق ندارد از او كنارهگيرى كند.
در موثقه سماعه از امام صادق(ع) در باره مردى خصى كهزنى
را فريب داده، آمده است:
يفرق بينهما و تاخذ منه صداقها و يوجع ظهره كما
دلسنفسه،((47))
بين زن و شوهر جدايى انداخته مىشود و زن مهريهاش را
ازمرد مىگيرد و مرد براى تدليس خود، تعزير مىشود.
در صحيحه ابن مسكان آمده است:
بعثت بمسالة مع ابن اعين، قلت: سله عن خصي دلس
نفسهلامراة و دخل بها فوجدته خصيا، قال: يفرق بينهما و
يوجعظهره و يكون لها المهر لدخوله عليها،((48))
ابن مسكان مىگويد: مسئلهاى را توسط ابن اعين فرستادم
وگفتم از او امام(ع) در باره مرد خصى كه زنى را فريب داده
وبا او نزديكى كرده و بعدها زن فهميده كه او خصى
است،سؤال كن. حضرت در جواب فرموده بود: بين زن و
شوهرجدايى انداخته مىشود و مرد تعزير مىشود و زن به
سببنزديكى مرد با او مهريه خود را مىگيرد.
على بن جعفر در كتاب خود از برادرش امام كاظم(ع)
چنينروايت مىكند:
قال: سالته عن خصى دلس نفسه لامراة(في بعض النسخ
خنثىبدل قوله: «خصي)» ما عليه؟ قال: يوجع ظهره و يفرق
بينهما وعليه المهر كاملا ان دخل بها و ان لم يدخل بها فعليه
نصفالمهر،((49))
از امام هفتم در باره مرد خصى((50))كه زنى را فريبداده،
پرسيدم چه چيزى بر اوست؟ حضرت فرمود: تعزيرمىشود و
بين زن و شوهر جدايى انداخته مىشود و اگر مردنزديكى
كرده باشد، مهريه كامل بر عهده اوست واگر نزديكىنكرده
باشد بايد نصف مهريه را بدهد.
در صحيحه يونس نيز آمده است:
ان ابن مسكان كتب الى ابي عبداللّه(ع) مع ابراهيم بن
ميمونيساله عن خصي دلس نفسه على امراة، قال: يفرق
بينهما ويوجع ظهره،((51))
ابن مسكان به وسيله ابراهيم بن ميمون نامهاى براى
امامصادق(ع) فرستاد و از ايشان در باره مرد خصى كه زنى
رافريب داده سؤال كرد. حضرت در جواب فرمود: بين زن
وشوهر جدايى انداخته مىشود و مرد تعزير مىشود.
اشكال استدلال به روايات مزبور اين است كه همه اينها مقيدبه
فرض تدليساند، پس اطلاقى ندارند تا شامل فرض خصىبودن
بدون تدليس گردند. مثلا اگر فرض شود كه مرد معتقداست
زن از وضعيت او آگاه بوده و بنابراين لزومى نمىبيند كهبه
زن در مورد موضع خود چيزى بگويد، در اين فرض،تدليس
صدق نمىكند و در اين جا ثبوت خيار عيب با قطعنظر از
تدليس مشكل است. بلكه در جواهر از كتاب مبسوطو كتاب
خلاف شيخ طوسى نقل شده كه: «خصا(مصدرخصى) عيب
نيست، چون مرد خصى توانايى آميزش دارد،چه بسا در اين كار
قوىتر از ديگران باشد و فقط انزال نداردكه اين هم عيب
نيست، عيب، ناتوانى در آميزش است. دركشف اللثام نيز آمده
كه «بعيد نيست اخبار بر موردى حملشوند كه مرد توانايى
ادخال نداشته باشد».
به نظ((52))ر ما نادرستى اين توجيه # روايات بر موردىحمل
شوند كه مرد توانايى ادخال ندارد # بسيار واضحاست، زيرا علاوه
بر اين كه هيچ ملازمهاى # حتى به صورتغالبى # بين خصى
بودن و عدم توانايى بر ادخال وجودندارد و اطلاق روايات از
اين جهت محكم مىباشد، برخىروايات نيز در ادخال صراحت
دارند، مانند صحيحه ابنمسكان و صحيحه على بن جعفر #
بنابراين كه در اينصحيحه كلمه «خصى» صحيح باشد، نه
كلمه «خنثى» #،همچنين موثقه سماعه نيز به قرينه اين كه تمام
مهريه را برعهده مرد گذاشت، بر فرض ادخال حمل مىشود.
اين كه خصى بودن به خاطر توانايىاش بر ادخال، عيبنيست،
مورد قبول عرف نمىباشد، چون عرف هر گونهنقصانى را در
خلقت، عيب مىداند. مرسله سيارى نيز نظرعرف را تاييد
مىكند، در اين مرسله آمده است:
قال: روي عن ابن ابي ليلى انه قدم اليه رجل خصما له فقال:
انهذا باعني هذه الجارية، فلم اجد على ركبها حين
كشفتهاشعرا، و زعمت انه لم يكن لها قط. قال: فقال له ابن ابي
ليلى:ان الناس يحتالون لهذا بالحيل حتى يذهبوا به، فما
الذيكرهت؟! قال: ايها القاضي ان كان عيبا فاقض لي به، قال:
اصبرحتى اخرج اليك. فاني اجد اذى في بطني، ثم دخل و
خرجمن باب آخر فاتى محمد بن مسلم الثقفي، فقال له: اي
شيءتروون عن ابي جعفر(ع) في المراة لايكون على ركبها
شعر،ايكون ذلك عيبا؟ قال محمد بن مسلم: اما هذا نصا فلا
اعرفه، ولكن حدثنى ابوجعفر(ع) عن ابيه، عن آبائه عليهم
السلام عنالنبي(ص) انه قال: كل ما كان في اصل الخلقة فزاد
او نقص فهوعيب فقال له ابن ابي ليلى: حسبك، ثم رجع الى
القوم فقضىلهم بالعيب، ((53))
از ابن ابى ليلى روايت شده است كه مردى خصم خود را نزداو
آورد و گفت: اين مرد اين كنيز را به من فروخت و من وقتىبا
او خلوت كردم در شرمگاهش مويى نيافتم و گمان كردم
كهاصلا مويى نداشت. ابن ابى ليلى به آن مرد گفت: مردم
انواعحيلهها را به كارمى گيرند تا اين موها را از بين ببرند،
پس ازچه ناراحتى؟ مرد گفت: اى قاضى! اگر اين عيب است
درمورد آن برايم حكم كن! قاضى گفت: صبر كن، الان
برگردم،دلم درد مىكند. پس از در ديگرى بيرون رفت و نزد
محمدبن مسلم ثقفى آمد و به او گفت: از ابوجعفر(ع) در باره
زنىكه شرمگاهش مويى ندارد، چه روايت مىكنيد؟ آيا آن
عيباست؟ محمد بن مسلم پاسخش گفت: درخصوص
اينمطلب نص خاصى سراغ ندارم، ولى ابوجعفر(ع) از پدرشو
ايشان نيز از پدرانش، از نبى اكرم(ص) روايت كردهاند
كهحضرت فرمود: هر چيزى كه در ابتداى خلقت موجود
باشدو سپس كم يا زياد گردد، عيب محسوب مىشود.
ابن ابى ليلى گفت: همين كافى است. بعد از اين نزد آن
گروهبرگشت و به عيب بودن مسئله، حكم كرد.
به نظر مىرسد كه خصى بودن مرد، بدتر از مو نداشتن
كنيزاست، چون خصى بودن از يك طرف به نابودى
نسلمىانجامد واز طرف ديگر باعث مىشود كه زن،
لذتحاصل از انزال مرد را از دست بدهد.
با اين بيان، آشكار مىگردد كه عقيم بودن نيز عيب است،
اگرچه عرفا به خيار عيب منجر نمىشود. علت عدم خيار در
اينعيب آن است كه زن و مرد در اين گونه موارد، بنا را بر
اصلسلامتى از مثل اين عيب نمىگذارند، زيرا چنين عيبى
جز باتجربه يا معاينه پزشكى معلوم نمىشود. اگر اين مسئله
براىآنها مهم باشد، خود را در معرض آزمايش پزشكى
قرارمىدهند. البته اگر با آزمايش پزشكى معلوم شود كه يكى
اززن و شوهر عقيم است، اما فرد عقيم به ديگرى دروغ
بگويد،اين مورد در خيار تدليس، داخل مىشود.
به هر حال با وجود اين كه خصى بودن را عيب مىدانيم ولىدر
اطلاق روايات نسبت به جايى كه خصا با تدليس همراهنباشد،
اشكال داريم، زيرا همه اين روايات، ناظر به موردتدليس اند.
البته بر اساس اصالت حق فسخ به مقتضاى قاعدهلاضرر كه در
آغاز بحث آن را اثبات كرديم، مىتوان به ثبوتخيار فسخ براى
زن فتوا داد، چون احاديث بيانگر اين قاعده،هيچ گونه دلالتى
ندارند كه حق فسخ زن در مورد عيوب مرد،فقط به برخى از
عيوب منحصر است. اين بيان در باره همهعيوب جريان دارد،
مگر عيبى كه صبر كردن بر آنعرفاموجب ضرر نيست، مانند
مونداشتن شرمگاه. پس اگردر شرمگاه مرد مويى نباشد # بر
خلاف مورد روايت سيارىكه كنيز خريدارى شده بود # و عرفا
هم اين عيب مرد براىزن ضررى نداشته باشد، موجب خيار
نمىشود.
اگر چه مونداشتن شرمگاه كنيزى كه خريدارى شده
باعثخيار مىشود، ولى دليل آن نص خاصى است كه در
بارهخيار عيب مربوط به بيع وارد شده است و در صورت
صحيحبودن اين مطلب در بيع، نمىتوان نكاح را به آن
قياسكرد.
مالك شدن زن بر نصف مهريه در صورتى كه نكاح، قبل
ازآميزش فسخ شود، بر خلاف قاعده است، اما روايت على
بنجعفر # كه گذشت بر آن # دلالت دارد.
عيب اين روايت آن است كه سند آن # در قرب الاسناد #به سبب
وجود عبداللّه بن حسن ضعيف است و سند آن دركتاب على
بن جعفر، اگر چه اشكالى ندارد، ولى متن روايتدر چند
نسخه آن متفاوت است، در برخى كلمه «خصى» ودر بعضى
ديگر كلمه «خنثى» وارد شده است. البته اشكالمذكور را
مىتوان با اين ادعا برطرف كرد كه عرفا مىتوانحكم خنثى را
به خصى يا هر عيب ديگرى كه باعث فسخعقد از طرف زن
شود، تسرى داد.
برخى از فقها مردى را كه بيضه هايش كوبيده شده يا در
اصلخلقتش، بيضه ندارد، به خصى ملحق كردهاند، بلكه
ادعاشده كه «خصا» بر اين دو حالت نيز صدق مىكند. به هر
حالاگر اين ادعا نيز پذيرفته نشود، باز هم مىتوان گفت كه
ازروايات باب خصا عرفا تعدى صورت مىپذيرد و در اين
دومورد نيز حكم به خيار مىشود.
نكته اصلى اين است كه دليل ما براى ثبوت خيار در موردهمه
حالات خصا، روايات نيست، زيرا روايات به فرضتدليس
اختصاص دارند، بلكه دليل مطلق براى ثبوت خيار دراين
مورد، قاعده لاضرر است. ودر جريان اين قاعده،
بينخصا(كشيده بودن بيضهها) يا كوبيده بودن و يا نداشتن
آنها ازابتداى تولد، فرقى وجود ندارد.
اگر چه روايات باب خصا به فرض ثبوت خصا قبل از
عقداختصاص دارند، ولى قاعده لاضرر شامل خصاى مقارن
عقدنيز مىشود، اما خصاى بعد از عقد نكاح، مثل عيب متاخر
ازعقد بيع است كه قاعده لاضرر شامل آن نمىشود، چونضرر
از ناحيه چنين عيبى، عرفا مستند به عقد نيست.
عيب چهارم: جب(نداشتن آلت مردانگى يا بريده بودن آن)
فقها براى ثبوت حق فسخ در مورد جب به چند دليل
استنادكردهاند:
1. اولويت عرفى كه از روايات مربوط به عنن استفادهمىشود. با
اين بيان كه ثبوت فسخ در مورد جب، نسبت بهثبوت فسخ در
مورد عنن، داراى اولويت است، زيرا احتمالدرمان عنن وجود
دارد، به خلاف جب.
2. اولويت عرفى روايات خصا. با اين توضيح كه فسخ درمورد
جب، نسبت به فسخ به سبب خصى بودن از اولويتبيشترى
برخوردار است، چون خصى بودن مانع ادخالنمىشود، در
صورتى كه با وجود جب، ادخال ممكننيست.
3. اطلاق برخى روايات مربوط به عنن، مانند صحيحه ابوبصير
مرادى:
سالت ابا عبداللّه(ع) عن امراة ابتلي زوجها فلايقدر على
جماعاتفارقه؟ قال: نعم ان شاءت.((54))
روايت ابو الصباح كنانى كه سند آن به سبب وجود محمد
بنفضيل، ضعيف است:
قال: سالت ابا عبداللّه(ع) عن امراة ابتلي زوجها فلايقدر
علىالجماع ابدا اتفارقه؟ قال: نعم ان شاءت.((55))
اطلاق اين روايات در صورتى ثابت است كه عبارت
«ابتليزوجها» به عنن و ناتوانى از آميزش منصرف نباشد، اما
اگر بهمورد «عنن» منصرف باشد و شامل فقدان عضو نگردد،
آنگاه اين دو حديث مثل بقيه روايات، مربوط به عنن است
كهمىتوان به مفهومشان # در مورد بحث # تمسك نمود.
4. قاعده لاضرر
به هر حال اصل حق فسخ در مورد جب، بين فقهاى
شيعههمانند يك امر مسلم است، ولى دربرخى از فروع مرتبط
بهآن، بحث وجود دارد:
فرع اول: اگر جب، بعد از عقد و قبل از آميزش و يا بعد از
آنپديد آمده باشد، آيا موجب خيار مىشود يا نه؟
برخى از فقها با تمسك به اطلاق صحيحه مرادى و
روايتكنانى گفتهاند كه حق خيار، ثابت مىشود، حتى اگر
جب، بعداز وطى پديد آمده باشد، زيرا تقييد عدم قدرت بر
آميزش بهقيد «قبل از وطى» كه از برخى روايات عنن فهميده
مىشود،فقط در مورد عنن است، اما در مورد جب، عدم قدرت
برآميزش همچنان داراى اطلاق است.
البته استدلال مزبور متوقف بر اين است كه آن دو
روايت،داراى اطلاق باشند، اما اگر بگوييم كه منطوق آن دو
به عنناختصاص دارد و دلالتشان بر ثبوت حق فسخ در مورد
جب،مانند ساير روايات عنن از طريق اولويت عرفى
است،بنابراين وقتى كه فرض بعد از وطى و لو به قيد منفصل،
ازموضوع روايات خارج شود، ديگر اطلاق مفهوم موافق،حجت
نخواهد بود.
البته با بيان ديگرى ممكن است حق فسخ را در مورد جبحتى
بعد از وطى، ثابت كنيم، بدين گونه كه بگوييم: مدركثبوت
حق فسخ در مورد جب، مفهوم روايات باب عنن استو نيز اين
احتمال را بپذيريم كه روايات مزبور، حق فسخ راحتى در مورد
عنن بعد از وطى، ثابت مىكنند و فقط بعد ازهر بار وطى، يك
سال به مرد مهلت داده مىشود تا شايدبهبود يابد و از آن جا كه
عادتا احتمال بهبودى در مورد جبوجود ندارد، پس چنين
استثنايى در اين جا موضوعيت ندارد.بنابراين به مجرد قطع
آلت تناسلى مرد، حق فسخ براى زنثابت مىشود، اگر چه
تاكنون فتوايى نديدم كه به اين احتمالتصريح كرده باشد.
به هر حال اگر اين احتمال و همچنين اطلاق دو روايت قبلى
رانپذيريم و دليل ما در مورد جب، مفهوم روايات باب
عننباشد، نتيجهاش ثبوت فسخ در موردى است كه جب، قبل
ازعقد، موجود باشد و يا اين كه بعد از عقد و قبل از وطى
پديدآيد. اگر مفهوم آن روايات را نپذيريم، آن گاه تنها دليل
اثباتفسخ، قاعده لاضرر خواهد بود و در نتيجه فسخ،
مختصجايى مىشود كه جب، قبل از عقد يا مقارن آن باشد،
اما اگربعد از عقد پديد آيد، زن حق فسخ نخواهد داشت،
زيرادرمورد عيبى كه بعد از عقد پديد آيد، قاعده لاضرر
موجبخيار نمىشود.
فرع دوم: با پذيرفتن ثبوت خيار در جب بعد از عقد، آيا درجايى
كه خود زن بعد از عقد، با قطع آلت مرد موجب پديدآمدن جب
شود، باز هم خيار فسخ دارد يا نه؟
بسيار واضح است كه اگر منشا خيار، قاعده لاضرر باشد،
دراين جا زن حق فسخ ندارد، حتى اگر جريان قاعده لاضرر
رادر مورد عيب پديد آمده بعد از عقد بپذيريم، زيرا ضرر
دربحث ما از ناحيه خود زن پديد آمده است. اگر منشا
خيار،مفهوم روايات عنن يا خصا باشد، باز هم حق خيار
ثابتنمىشود، چون در صورتى كه خود زن عيب را پديد
آوردهباشد، نه اولويت عرفيه وجود دارد و نه مساوات.
اما اگر منشا خيار، اطلاق صحيحه مرادى و روايت كنانى
باشد،برخى پنداشتهاند اطلاق اين دو روايت # در اين بحث
#موجب ثبوت خيار مىشود، ولى انصاف اين است كه حتىاگر
اطلاق دو روايت مزبور را نسبت به جب بپذيريم، چنيناطلاقى
#به قرينه مناسبت حكم و موضوع # منصرف ازموردى است كه
عامل جب، خود زن باشد.
فرع سوم: اگر قسمتى از آلت تناسلى مرد قطع شود، ولى
بامقدار باقى مانده توانايى آميزش داشته باشد، حكم اين
مسئله# با توجه به منشا ثبوت خيار و دليل آن # متفاوت
است.اگر دليل فسخ، مفهوم روايات باب عنن و خصا يا
اطلاقصحيحه مرادى و روايت كنانى باشد، در اين صورت
واضحاست كه حق خيارى وجود ندارد، زيرا ادله مذكور
شاملچنين موردى نمىشوند. اما اگر دليل فسخ، قاعده
لاضررباشد و بپذيريم كه در اين مورد عرفا ضرر صدق مىكند
#ولو به لحاظ اين كه قطع قسمتى از چنين عضوى موجب
تنفراست، حق خيار ثابت مىشود.
حكم عيوب ديگر: برخى از فقها، عيوب ديگرى مانند جذامو
پيسى را به عيبهاى قبلى مرد ملحق كردهاند. دليل اينحكم،
يا اطلاق صحيحه حلبى است(خصوصا طبق يكى ازدو نقل
شيخ):
انما يرد النكاح من البرص و الجذام و الجنون والعفل،((56))
همانا نكاح به سبب پيسى، جذام، جنون و عفل
رد(فسخ)مىشود.
البته اشكال اطلاق اين حديث، مفصلا مطرح شد.
يا دليل ثبوت خيار در مورد جذام و پيسى ادعاى تعدى
عرفىاز عيوب زن به عيوب مرد است. يا دليل آن، قاعده
لاضررمىباشد كه بحثهاى تفصيلى در اين ادله پيش تر
مطرحشد. نكتهاى كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه
اگردليل دوم(تعدى ازعيوب زنان به عيوب مردان) در
موردجذام و پيسى صحيح باشد، اين دليل در مورد «كورى»
و«لنگ بودن» مرد نيز صحيح خواهد بود. نيز اگر
دليلسوم(قاعده لاضرر) تمام باشد، اين دليل در مورد همه
عيوب# حتى عيوبى مانند ايدز كه امروزه پيدا شده # نيز
جارىاست.
دوم: عيوب زنان
در مورد زنان، هفت عيب ذكر شده است كه موجب حقفسخ
مىگردد: جنون، جذام، پيسى، قرن(استخوان يادندانهاى در
فرج)، افضا(يكى بودن مجراى حيض و غائط يامخرج بول و
حيض) كورى و عرج(لنگ بودن). در روايات بههمه اين
عيوب، تصريح شده است:
1. صحيحه حلبى از امام صادق(ع):
انما يرد النكاح من البرص و الجذام و الجنون والعفل...،((57))
همانا نكاح به سبب پيسى، جذام، جنون و عفل... ردمىشود.
2. معتبره عبدالرحمن بن ابى عبداللّه كه شيخ آن را با
سندشاز حسين بن سعيد، از قاسم، از ابان، از عبدالرحمن بن
ابىعبداللّه، از امام صادق(ع) نقل مىكند:
و ترد المراة من العفل و البرص و الجذام و الجنون فاما ماسوى
ذلك فلا،((58))
زن به سبب عفل، برص، جذام و جنون رد مىشود، اما بهعيوب
ديگر نه.
در اين حديث «قاسم» # به قرينه روايت حسين بن سعيد ازاو #
همان قاسم جوهرى است كه فردى ثقه مىباشد، زيرابرخى از
مشايخ سه گانه، از وى روايت كردهاند.
3. صحيحه داوود بن سرحان از امام صادق(ع):
في الرجل يتزوج المراة فيؤتى بها عمياء او برصاء، او عرجاء،قال:
ترد على وليها و يكون لها المهر علىوليها...،((59))
از امام صادق(ع) در مورد مردى كه با زنى ازدواج كرد
سپسمعلوم شد آن زن كور يا داراى پيسى و يا لنگ است،
سؤالشد، حضرت فرمود: زن به وليش برگردانده مىشود
ومهريهاش بر عهده ولى او است... .
4. صحيحه حلبى از امام صادق(ع) آن حضرت در باره
مردىكه با زنى كور يا داراى پيسى و يا لنگ ازدواج
كردهفرمود:
ترد على وليها و يرد على زوجها مهرها الذى زوجها عليه و
انكان بها ما لايراه الرجال جازت شهادة النساءعليها،((60))
زن به وليش برگردانده مىشود و ولى او مهريهاى را كهشوهر
پرداخت كرده به وى بر مىگرداند و اگر زن عيبى داردكه
مردان آن را نمىبينند، شهادت زنان بر آن جايز است.
5. روايت محمد بن مسلم:
قال: قال ابو جعفر(ع): ترد العمياء و البرصاء و الجذماء
والعرجاء،((61))
محمد بن مسلم به نقل از امام باقر(ع) مىگويد: زن
كور،داراى پيسى، جذامى و لنگ برگردانده مىشود.
شيخ صدوق اين حديث را با سند خود از عبدالحميد، ازمحمد
بن مسلم روايت كرده است.
عبدالحميدى كه شيخ صدوق در كتاب فقيه از وى
روايتمىكند بين دو نفر مردد است، يا عبدالحميد ازدى است
و يااين كه منظور از آن ابن عواض است. اگر منظورش
ابنعواض باشد، سند حديث تمام است، زيرا سند شيخ
صدوقبه ابن عواض صحيح است، اما اگر منظور از آن، ازدى
باشد،سند شيخ صدوق به او تمام نيست. اگر چه اين حديث،
سندموثق ديگرى نيز دارد، ولى در آن، كلمه «جذماء»
حذفشده و آن روايتى است كه شيخ طوسى # طبق سند خود#
از حسين بن سعيد، از احمد بن محمد، از محمد بنسماعه، از
عبدالحميد، از محمد بن مسلم، از امام باقر(ع)روايت مىكند:
ترد البرصاء و العمياء و العرجاء،((62))
6. موثقه غياث: امام صادق(ع) از پدرش امام باقر(ع)، ازحضرت
على(ع) نقل كرده است كه آن حضرت در موردمردى كه با
زنى ازدواج كرده و بعد از آن دريافته است كه اوداراى برص يا
جذام است، فرمود:
ان كان لم يدخل بها و لم يتبين له فان شاء طلق و ان
شاءامسك ولاصداق لها، و اذا دخل بها فهي امراته،((63))
اگر با او آميزش نكرده و از قبل نيز براى او معلوم نبوده
باشد،مىتواند او را طلاق دهد و در صورت تمايل، مىتواند وى
رانگه دارد و زن مهريهاى ندارد، و اگر با زن آميزش
كردهباشد، پس او زنش است.
7. صحيحه ابو عبيده: امام باقر(ع) در باره مردى كه با
زنىازدواج كرده و بعد از آميزش در او عيبى يافته، فرمود:
اذا دلست العفلاء و البرصاء و المجنونة و المفضاة و من كان
بهازمانة ظاهرة فانها ترد على اهلها من غير طلاق و ياخذ
الزوجالمهر من وليها الذي كان دلسها...،((64))
ابو عبيده به از نقل از امام باقر(ع) مىگويد: اگر زنى كه
داراىپيسى يا جنون است يا عيب افضا و يا زمينگيرى
آشكارىداشته باشد، تدليس نمايد، بدون طلاق به اهلش
برگرداندهمىشود و شوهر مهريه را از ولى زن كه او را تدليس
كرده،مىگيرد.
چند نكته در مورد عيوب
نكته اول: در مورد عيب افضا، نص خاصى نداريم، مگر
همانصحيحه ابو عبيده كه گذشت و آن هم به موضوع
تدليساختصاص دارد.
نكته دوم: قرن(استخوان يا دندانهاى در فرج) حتى اگر
مانعآميزش نباشد، باز هم موجب حق فسخ مىگردد. دليل
اينمسئله، صحيحه ابى الصباح است:
قال: سالت ابا عبداللّه(ع) عن رجل تزوج المراة فوجد بهاقرنا#
الى ان قال # قلت: فان كان دخل بها؟ قال: ان كان علمبذلك
قبل ان ينكحها # يعنى المجامعة # ثم جا معها فقدرضى بها، و ان
لميعلم الا بعد ما جامعها فان شاء بعد امسك، وان شاء
طلق،((65))
از امام صادق(ع) در باره مردى كه با زنى ازدواج كرده و در
اوقرنى يافته و با وى آميزش كرده، سؤال كردم. حضرت
فرمود:اگر قبل از نكاح(آميزش) آن را مىدانست و بعد با او
آميزشكرد، پس به آن زن راضى شده است. و اگر آن عيب
رانمىدانست تا اين كه بعد از آميزش با زن فهميد در
اينصورت هم مىتواند زن را نگه دارد و هم مىتواند وى را
رهاكند.
كلمه «طلاق» در اين روايت به معناى لغوى آن تفسير
شدهاست، چون طلاق به معناى اصطلاحى، هميشه براى مرد
ثابتاست.
شبيه همين مضمون، در روايت حسن بن صالح
وجوددارد((66)) # البته سند حديث، تمام نيست # در اينروايت
به جاى كلمه «طلاق» از واژه «تسريح» استفاده شدهاست.
همچنين براى ثبوت حق فسخ در مورد قرن # حتى درجايى كه
مانع آميزش هم نباشد # مىتوان به اطلاق صحيحهعبدالرحمن
بن ابى عبداللّه از امام صادق(ع) استشهادنمود:
قال: المراة ترد من اربعة اشياء: من البرص و الجذام و الجنونو
القرن و هو العفل مالم يقع عليها فاذا وقع عليهافلا،((67))
امام صادق(ع) فرمود: زن به خاطر چهار چيز
برگرداندهمىشود: پيسى، جذام، جنون و قرن # كه همان عفل
است# مادامى كه مرد با زن آميزش نكرده باشد. وقتى با
اوآميزش كند، برگردانده نمىشود.
اطلاق استثنا در اين روايت، عيب آخرى(قرن يا عفل) را نيزدر
برمىگيرد و همان گونه كه واضح است، استثناى مزبور
برفرضى حمل مىشود كه وضعيت زن براى مرد، قبل
ازآميزش آشكار شود.
نكته سوم: بعضى از فقها به جاى كلمه «عرج»
تعبير«اقعاد»(زمينگيرى) را به كار بردهاند. شايد به اين سبب،
عرجبر اقعاد حمل شده تا بين تعبير عرج # كه در برخى
رواياتآمده # و تعبير «الزمانة الظاهرة» # كه در صحيحه ابو
عبيدهمطرح شده است و همچنين تعبير «الزمانة» # كه در
ذيلصحيحه داوود بن سرحان آمده و در صدر آن،
كلمه«عرجاء» آورده شده # جمع شود. ولى در ذيل روايتداوود،
امام(ع) مىفرمايد:
و ان كان بها زمانة لاتراها الرجال اجيزت شهادة
النساءعليها،((68))
البته چنين توجيهى در صورتى صحيح است كه از يك
سو،تعبير «الزمانة» يا «الزمانة الظاهرة» به اقعاد تفسير شود و
ازسوى ديگر، حمل عرج بر اقعاد از باب حمل مطلق بر
مقيد،صحيح باشد، اما هر دو مطلب اشكال دارد. زيرا «زمانه»
درلغت به معناى مرض مزمن يا عاهه(آفت و بيمارى) و يا
نقصعضو است، نه به معناى اقعاد. در مورد مدعاى دوم نيز
حتىاگر بپذيريم «زمانه» به معناى اقعاد بوده و نسبت بين
اقعاد وعرج، عموم و خصوص مطلق است، باز هم حمل مطلق
برمقيد معنايى ندارد، چون بين اين دو، هيچ تنافى وجودندارد.
نكته چهارم: عيب رتق(گوشت آوردن و بسته بودن راه
فرج)به عيب قرن ملحق مىشود و دليل آن يا اولويت است و
ياتعليلى كه در صحيحه ابو الصباح و روايت حسن بن
صالحآمده است. هر دو نفر مستقلا گفتهاند:
سالت ابا عبداللّه(ع) عن رجل تزوج امراة فوجد بها قرنا،
قال:هذه لاتحبل و ينقبض زوجها من مجامعتها ترد
علىاهلها،((69))
از امام صادق(ع) در باره مردى كه با زنى ازدواج كرده
ودريافته كه او داراى قرن مىباشد، سؤال كردم. حضرت
درپاسخ فرمود: اين زن آبستن نمىشود و مرد از آميزش با
اوتنفر دارد، به اهلش باز گردانده شود.
سند اين روايت به سبب وجود حسن بن صالح اشكال
دارد.شايد بتوان براى الحاق عيب رتق به قرن به روايت على
بنجعفر استدلال كرد. در اين حديث آمده است:
سالته عن امراة دلست نفسها لرجل وهي رتقاء، قال:
يفرقبينهما و لامهرلها،((70))
از او [امام هفتم] درباره زنى كه داراى عيب رتق بوده وخودش
را براى مردى تدليس كرده، سؤال كردم. فرمود: بينزن و
شوهر جدايى انداخته مىشود و زن مهريهاىندارد.
البته اين روايت به فرض تدليس اختصاص دارد، علاوه بر
اينكه سند آن نيز به سبب وجود عبداللّه بن حسن
ضعيفاست.
نكته پنجم: رواياتى((71)) در باره زناى زن و مرد وجوددارد
كه قسمتى از آنها به زناى بعد از عقد و قبل از آميزش،مربوط
است. در برخى به جدايى زن و مرد از يكديگر حكمشده است
كه در بطلان عقد ظهور دارد و در برخى ديگر بهعدم جدايى
حكم شده است. روايات دسته اول در بارهزناى مرد وارد شده
و هم در باره زناى زن، ولى رواياتدسته دوم فقط در مورد
زناى مرد است.
|
|---|