صفحه قبل

صفحه بعد

هيچ يك از اين روايات # كه موجب خيار فسخ نكاح باشد# ارتباط‏ى به بحث ما ندارند. فقط سه روايت در باره زناى‏زن، قبل از عقد نكاح وارد شده و دلالت دارد كه اگر مرد به‏زناى زن آگاه نباشد، حق فسخ دارد. البته در يكى از سه‏روايت، شرط شده كه سكوت ولى زن براى تدليس باشد،ولى دو روايت ديگر صراحتى در اشتراط تدليس ندارد،گرچه بعيد نيست به اين مطلب نيز اشاره داشته باشند، زيرادر آنها مطرح شده كه مرد، مهريه را از فردى كه زن را به‏عقد او در آورده، مى‏گيرد. سه روايت مزبور عبارتند از:

1. صحيحه حلبى از امام صادق(ع):

قال: سالته عن المراة تلد من الزنى و لايعلم بذلك احد الا وليهاايصلح له ان يزوجها ويسكت على ذلك اذا كان قد راى منهاتوبة او معروفا؟ فقال: ان لم يذكر ذلك لزوجها ثم علم بعدذلك فشاء ان ياخذ صداقها من وليها بما دلس عليه كان ذلك‏على وليها و كان الصداق الذي اخذت لها و لاسبيل عليها فيه‏بما استحل من فرجها و ان شاء زوجها ان يمسكها فلاباس،((72)) از امام صادق(ع) در باره زنى كه بچه زنا به دنيا آورده و فقط‏ولى او خبر دارد، سؤال كردم آيا ولى زن مى‏تواند وى را به‏عقد ديگران در آورد و به خاطر توبه زن و يا درستكارشدنش در باره آن سكوت كند؟ امام صادق(ع) درجواب‏فرمود: اگر ولى زن به شوهرش نگويد، و بعدها شوهر به آن‏پى ببرد، مى‏تواند به خاطر تدليس ولى، مهريه را از او بگيرد.و مهريه‏اى را كه زن گرفته مال خودش است و به خاطربهره‏اى كه از زن برده شده نمى‏توان مهريه را از زن گرفت واگر شوهر بخواهد او را نگه دارد، اشكالى ندارد.

2. معتبره عبدالرحمن بن ابى عبداللّه:

قال: سالت ابا عبداللّه(ع) عن رجل تزوج امراة فعلم بعدماتزوجها انها كانت قد زنت؟ قال: ان شاء زوجها اخذ الصداق‏ممن زوجها ولها الصداق بما استحل من فرجها و ان شاءتركها...،((73)) از امام صادق(ع) در باره مردى كه با زنى ازدواج كرده و بعداز ازدواج فهميده كه زن، پيش تر زنا كرده بود، سوال كردم.فرمود: شوهرش مى‏تواند مهريه را از كسى كه زن را شوهرداده، بگيرد و زن نيز به خاطر كامى كه از او گرفته شده،مهريه دارد و در صورت تمايل، شوهر مى‏تواند او را ترك‏كند... .

3. صحيحه معاوية بن وهب:

قال: سالت ابا عبداللّه(ع) عن رجل تزوج امراة فعلم بعد ماتزوجها انها كانت زنت، قال: ان شاء زوجها ان ياخذ الصداق‏من الذى زوجها ولها الصداق بما استحل من فرجها و ان شاءتركها... ،((74)) از امام صادق(ع) در باره مردى كه با زنى ازدواج كرده و بعداز ازدواج فهميده كه زن، پيش تر زنا كرده بود، سؤال كردم،فرمود: شوهرش مى‏تواند مهريه را از كسى كه او را شوهرداده، بگيرد و زن نيز به خاطر كامى كه از او گرفته شده،مهريه دارد و در صورت تمايل، مرد مى‏تواند او را ترك‏كند.

نكته قابل توجه اين است كه مشهور علما به ثبوت حق خيار،در صورت زناى زن، فتوا نداده‏اند. به احتمال قوى، اين‏روايات ناظر به فرض تدليس هستند و دلالت ندارند كه مجردزنا، موجب خيار فسخ مى‏شود.

بستن دست‏ها در نماز، بدعت يا سنت؟ جعفر سبحانى چكيده استحباب بستن دستها در نماز ميان اهل سنت شهرت دارد وتنها مذهب مالكى است كه به استحباب فتوا نداده‏است.

مستند حكم استحباب، تعداد اندكى از روايات اهل سنت‏است كه علاوه بر ضعف سند، دلالت روشنى نيز بر مدعاندارند. در ميان روايات اهل بيت(ع) نيز نه تنها هيچ حديثى‏آن را تاييد نمى‏كند، بلكه برخى آن را بدعت شمرده است،پس مساله قبض در نماز مردد ميان سنت و بدعت است ومقتضاى احتياط # به دليل ضعف دلايل مشروعيت آن #ترك اين عمل است.

گرفتن دست چپ با دست راست و گذاشتن آن روى سينه به‏نشانه خضوع در نماز، از مواردى است كه استحباب آن ميان‏فقيهان اهل سنت شهرت دارد. حنفيه در اين زمينه‏گفته‏اند:

تكتف(دست‏ها را به نشانه خضوع به سينه چسباندن در نماز)مستحب است و واجب نيست، و بهتر است مردان، كف‏دست راست را بر پشت دست چپ و زير ناف خودبگذارند، و زنان دستان خود را روى سينه قراردهند.

شافعيه معتقدند:

تكتف، بر مرد و زن مستحب، و بهتر است در نماز، كف‏دست راست بر پشت دست چپ، زير سينه و بالاى ناف ومتمايل به سمت چپ بدن قرار گيرد.

حنابله نيز گفته‏اند:

تكتف سنت شمرده مى‏شود و بهتر است نمازگزار، كف‏دست راست خود را بر پشت دست چپ گذاشته، آن را زيرناف قرار دهد.

مالكيه، در اين مساله از ديگر مذاهب اهل سنت جدا شده وگفته‏اند:

در نمازهاى واجب، رها كردن دست‏ها مستحب است.گروهى نيز پيش از مالكيه همچون عبداللّه بن زبير، سعيد بن‏مسيب، سعد بن جبير، عطاء، ابن جريج، نخعى، حسن‏بصرى، ابن سيرين و برخى ديگر از فقيهان بر اين اعتقادبودند.

ليث بن سعد هم اين عقيده را دارد با اين تفاوت كه گفته‏است:

مگر اين كه قيام طول بكشد و نماز گزار به زحمت افتد كه دراين صورت، قبض جايز است.

از امام اوزاعى نقل شده كه نمازگزار بين قبض، و رها كردن‏دست‏ها مخير است.((75)) محمد عابد، مفتى مالكيه در حجاز، عقيده دارد كه رها كردن‏و بستن دست‏ها در نماز، هر دو، سنت رسول خدا(ص)است، و اگر قيام كسى در نماز طولانى شد، در صورتى كه‏دست هايش رها باشد مى‏تواند يك دست را با دست‏ديگرش بگيرد. اين مفتى مالكى گفته است كه رها كردن‏دست‏ها در نماز اصل و قبض فرع است،((76)) اما قول‏مشهور ميان شيعه اماميه اين است كه قبض حرام و مبطل نمازاست، و از ميان آن‏ها، معدودى از فقها مانند حلبى در كافى به‏كراهت آن نظر داده‏اند.((77)) مذاهب اهل سنت نيز در اين مساله گر چه به هر درى زده‏انداما به دليل قانع كننده‏اى نه تنها بر استحباب قبض در نماز،بلكه بر جواز آن هم دست نيافته‏اند، بلكه مى‏توان گفت دليل‏بر خلاف ديدگاه آن‏ها وجود دارد، و رواياتى كه از شيعه واهل سنت در باب كيفيت نماز رسول خدا(ص) نقل شده‏است، اشاره‏اى به قبض نكرده‏اند، و ممكن نيست پيامبر اكرم‏در طول تمام زندگى يا بيشتر آن، چنين عمل مستحبى راترك كرده باشد. اكنون دو نمونه از اين روايات را نقل‏مى‏كنيم: يكى از طريق اهل سنت و ديگرى از طريق شيعه‏اماميه نقل شده و هر دو كيفيت نماز پيامبر(ص) را بيان‏مى‏كنند و در هيچ يك به قبض اشاره‏اى نشده، چه رسد به‏كيفيت آن.

قبض، بدعتى است كه پس از رحلت رسول اكرم(ص)پديدار شده است. سند ما در اين زمينه، دو حديث صحيح‏است كه يكى از طريق اهل سنت و ديگرى از طريق شيعه‏روايت شده و هر دو، دليل قاطعى هستند كه سيره پيامبر واهل بيت بر رها كردن دست‏ها در نماز بوده و گرفتن يكى ازدو دست به وسيله ديگرى به نشانه خضوع در نماز، پس ازرحلت رسول خدا ساخته و پرداخته شده است:

الف. حديث ابو حميد ساعدى اين حديث را بسيارى از محدثان اهل سنت روايت كرده‏اند وما آن را اين جا طبق نقل بيهقى نقل مى‏كنيم:

اخبرنا ابوعبداللّه الحافظ فقال ابو حميد الساعدى: انا اعلمكم‏بصلاة رسول اللّه(ص) قالوا: لم، ما كنت اكثرنا له تبعا و لا اقد مناله صحبته؟! قال: بلى، قالوا: فاعرض علينا، فقال:

كان‏رسول‏اللّه(ص) اذا قام الى الصلاة رفع يده حتى يحاذي بهمامنكبيه، ثم يكبر حتى يقر كل عضومنه في موضعه معتدلا، ثم‏يقرا، ثم يكبر و يرفع يديه حتى يحاذى بهما منكبيه، ثم يركع ويضع راحتيه على ركبتيه، ثم يعتدل و لاينصب راسه ولايقنع،ثم يرفع راسه فيقول: سمع اللّه لمن حمده، ثم يرفع يديه‏حتى يحاذى بهما منكبيه حتى يعود كل عظم منه الى موضعه‏معتدلا، ثم يقول: اللّه اكبر، ثم يهوى الى الارض فيجافي يديه‏عن جنبيه، ثم يرفع راسه فيثنى رجله اليسرى فيقعد عليها ويفتح اصابع رجليه اذا سجد، ثم يعود، ثم يرفع، فيقول:

اللّهاكبر، ثم يثنى برجله فيقعد عليها معتدلا حتى يرجع او يقر كل‏عظم موضعه معتدلا، ثم يصنع في الركعة الاخرى مثل ذلك،ثم اذا قام من الركعتين كبر و رفع يديه حتى يحاذى بهما منكبيه‏كما فعل او كبر عند افتتاح صلاته، ثم يصنع مثل ذلك في بقية‏صلاته حتى اذا كان في السجدة التي فيها التسليم اخر رجله‏اليسرى و قعد متوركا على شقه الايسر. فقالوا جميعا:

صدق‏هكذا كان يصلي رسول اللّه(ص)،((78)) ابو عبداللّه حافظ براى ما نقل كرد كه ابو حميد ساعدى گفت:من داناترين شما به كيفيت نماز رسول خدا(ص) هستم. به اوگفتند: چگونه چنين چيزى ممكن است در حالى كه تو بيشتراز ما با پيامبر نبوده‏اى؟ گفت: آرى. به او گفتند:

پس آنچه راديده‏اى بر ما عرضه كن. گفت: وقتى رسول خدا مى‏خواست‏نماز بخواند، دستان خود را تا شانه هايش بالا مى‏برد، آن گاه‏تكبير مى‏گفت تا اين كه هر عضوى از او در جايگاه خود آرام‏مى‏گرفت، سپس قرائت را آغاز مى‏كرد و پس از پايان قرائت‏تكبير مى‏گفت و دستانش را تا شانه‏هاى خود بالا مى‏برد، آن‏گاه ركوع مى‏كرد و كف دستان خود را بر زانوانش قرارمى‏داد و آرام مى‏گرفت و سرش را نه بالا مى‏گرفت و نه فرومى‏انداخت، آن گاه بلند مى‏شد و مى‏گفت: سمع اللّه لمن‏حمده، سپس دستان خود را تا شانه‏هايش بالا مى‏برد تا اين كه‏هر عضوى از او در جايگاه خود آرام مى‏گرفت و مى‏گفت: اللّهاكبر ، آن گاه فرود مى‏آمد و دستانش را مقدارى با فاصله از دوپهلو بر زمين مى‏گذاشت، سپس سرش را از زمين برداشته،پاى چپش را تا مى‏كرد و روى آن مى‏نشست، و هنگامى كه به‏سجده مى‏رفت، انگشتان پاها را از يكديگر باز مى‏كرد،سپس بر مى‏گشت و پس از آن، سر را از زمين برمى‏داشت ومى‏گفت: اللّه اكبر، سپس پايش را تا مى‏كرد و روى آن آرام‏مى‏نشست، به گونه‏اى كه هر عضوى به آرامى در جايگاه خودقرار گيرد، سپس همين روند را در ركعت دوم انجام مى‏داد،آن گاه وقتى ركعت دوم تمام مى‏شد، بر مى‏خاست و تكبيرمى‏گفت و دستانش را تا شانه هايش همچون آغاز نماز بالامى‏برد، و همين اعمال را تا آخر نماز ادامه مى‏داد تا اين كه‏سجده آخر را انجام مى‏داد و سپس از سجده آخر به‏صورت تورك بر نيم تنه چپ مى‏نشست. پس از بيان كيفيت‏نماز رسول خدا(ص) به وسيله ابو حميد ساعدى، همگى‏گفتند: «راست گفت. رسول خدا(ص) چنين نمازمى‏خواند».((79)) امورى وجود دارد كه درستى اين گفتار را روشن مى‏كند:

1. اين كه صحابه بزرگ، ابو حميد را تصديق كرده‏اند، نشان‏دهنده قوت حديث و ترجيح آن بر ديگر ادله است.

2. ابو حميد ساعدى واجبات و مستحبات نماز را وصف‏كرد، اما از قبض يادى به ميان نياورد و از حاضران هم كسى به‏اعتراض و مخالفت لب نگشود، در حالى كه حديث نشان‏مى‏دهد آن‏ها آماده مخالفت و ياد آورى بوده‏اند، زيرا در آغازنپذيرفتند كه ابو حميد، داناترين آن‏ها به كيفيت نماز رسول‏خدا بوده است، در صورتى كه همگى در پايان گفتند:«راست گفتى. رسول خدا(ص) اين چنين نماز مى‏خواند»، وبسيار بعيد است آن‏ها كه ده نفر و در مقام بحث بوده‏اند،فراموش كرده باشند.

3. در چگونگى قرار گرفتن دست‏ها، اصل، رها كردن آن‏هااست، زيرا رهابودن آن‏ها طبيعى است، پس حديث هم ازآن حكايت دارد.

4. نمى‏توان گفت كه اين حديث مطلق است و احاديث قبض‏آن را مقيد مى‏كند، زيرا اين حديث، تمام واجبات ومستحبات و كيفيت كامل نماز را وصف و ذكر كرده، و اين درحالى است كه در معرض تعليم و بيان بوده، و حذف موردى‏در آن، خيانت به شمار مى‏رفت و اين از راوى و حاضران‏بعيد است.

5. برخى از صحابه‏اى كه در اين جمع حضور داشته‏اند، ازجمله كسانى هستند كه حديث قبض از آنها نقل شده است،اما مى‏بينيم كه اين جا اعتراض نكرده‏اند، پس روشن مى‏شودكه قبض، يا منسوخ شده يا دست كم از باب تكيه دادن براى‏كسى است كه نمازش به درازا كشيده نه اين كه از مستحبات‏نماز باشد، هم چنان كه عقيده ليث بن سعد و اوزاعى و مالك‏چنين است.((80)) ابن رشد گفته است:

علت اختلاف صحابه در اين مساله رواياتى است كه در آن‏هانماز پيامبر اكرم(ص) وصف شده، ولى ذكر نشده كه وى درنماز، دست راست را روى دست چپ مى‏گذاشته‏است.((81)) اين جا پرسشى باقى مى‏ماند و آن اين كه مشهور است مالكيه‏به قبض قائل نيستند و مالك، امام مالكيه، اين كار را ناپسندمى‏دانسته، و درالمدونة الكبرى آمده است:

مالك، نهادن دست راست روى دست چپ را در نماز،عملى ناپسند شمرده و گفته است كه اين كار را در نمازواجب سراغ ندارم، در حالى كه خود او در الموطا حديث‏قبض را از سهل بن سعد روايت كرده، و از عبدالكريم بن‏ابى مخارق بصرى آورده است كه موارد زير از سخنان‏پيامبر(ص) است:

اگر حيا نداشته باشى، هر كارى جايز است: قراردادن يكى ازدو دست روى دست ديگر يعنى قراردادن دست راست‏روى دست چپ، شتاب كردن در خوردن افطار، و تاخير درخوردن سحرى.

در پاسخ مى‏گوييم: كتاب الموطا، كتابى حديثى است و چه‏بسا امام مالك، روايتى را نقل كرده، ولى مطابق آن فتوا نداده‏است، از اين رو در المدونة الكبرى رواياتى به چشم‏مى‏خورد كه مضمون آن مخالف با رواياتى است كه درالموطا آمده است، و كسانى كه به فقه مالكى احاطه دارند،مى‏دانند كه در موارد بسيارى بين فتاواى مالك و رواياتى كه‏در الموطا نقل كرده، اختلاف وجود دارد كه دكتر عبد الحميددر رسالة مختصرة في السدل به اين موارد اشاره كرده‏است.((82)) به هر حال، اين سخن مالك(اين كار را در نماز واجب سراغ‏ندارم) دليل صريحى است بر اين كه عمل اهل مدينه برخلاف آن بوده، زيرا معناى جمله اين است كه «من، اين عمل‏را از امامانى كه تابعى بوده و دانش را از صحابه دريافت‏كرده‏اند، سراغ ندارم‏».

اين، حديثى از طريق اهل سنت بود كه كيفيت نماز پيامبر رابيان مى‏كرد، و وجه دلالتش هم مشخص شد. اكنون به‏حديثى كه شيعه اماميه نقل كرده‏اند مى‏پردازيم:

ب # حديث حماد بن عيسى حماد بن عيسى از امام صادق(ع) نقل كرده كه فرمود:

ما اقبح بالرجل ان ياتى عليه ستون سنة او سبعون سنة فمايقيم صلاة واحدة بحدودها تامة! چه زشت است براى مرد كه شصت يا هفتاد سال از سن اوگذشته و يك نماز با تمام حدود آن اقامه نكرده باشد.

حماد مى‏گويد: با اين سخن، احساس حقارتى به من دست‏داد، از اين رو گفتم: فدايت شوم! نماز با تمام حدود آن را به‏من بياموز.

فقام ابو عبداللّه مستقبل القبلة منتصبا فارسل يديه جميعا على‏فخذيه قد ضم اصابعه و قرب بين قدميه حتى كان بينهما ثلاثة‏اصابع مفرجات، و استقبل باصابع رجليه(جميعا) لم يحرفهماعن القبلة بخشوع و استكانة، فقال: اللّه اكبر، ثم قرا الحمدبترتيل و قل هو اللّه احد، ثم صبر هنيئة بقدر ما تنفس و هوقائم، ثم قال: اللّه اكبر و هو قائم، ثم ركع و ملاكفيه من ركبتيه‏مفرجات و رد ركبتيه الى خلفه حتى استوى ظهره، حتى لوصبت[صب] عليه قطرة ماء او دهن لم تزل لاستواء ظهره وتردد ركبتيه الى خلفه و نصب عنقه، و غمض عينيه ثم سبح‏ثلاثا بترتيل و قال: سبحان ربي العظيم و بحمده، ثم استوى‏قائما، فلما استمكن من القيام، قال: سمع اللّه لمن حمده، ثم‏كبر و هو قائم و رفع يديه حيال وجهه و سجد و وضع يديه الى‏الارض قبل ركبتيه و قال: سبحان ربي الاعلى و بحمده ثلاث‏مرات و لم يضع شيئا من بدنه على شي‏ء منه و سجد على‏ثمانية اعظم: الجبهة، و الكفين و عينى الركبتين، و انامل ابهامى‏الرجلين، و الانف، فهذه السبعة فرض، ووضع الانف على‏الارض سنة و هو الارغام، ثم رفع راسه من السجود فلمااستوى جالسا، قال: اللّه اكبر، ثم قعد على جانبه الايسر و وضع‏ظاهر قدمه اليمنى على باطن قدمه اليسرى و قال:

استغفر اللّهربي و اتوب اليه، ثم كبر و هو جالس و سجدالثانية و قال كماقال في الاولى و لم يستعن بشي‏ء من بدنه على شي‏ء منه في‏ركوع و لاسجود و كان مجنحا و لم يضع ذراعيه على الارض،فصلى ركعتين على هذا. ثم قال: يا حماد هكذا صل و لا تلتفت‏و لا تعبث بيديك و اصابعك و لا تبزق عن يمينك و لا(عن)يسارك و لابين يديك،((83)) پس امام صادق(ع) برخاست و مقابل قبله راست ايستاد و دودستش را بر ران هايش گذاشت. انگشتان دست را به هم‏چسبانده، پاها را به هم نزديك كرد، به طورى كه فاصله بين‏آن‏ها به اندازه سه انگشت باز بود. تمام انگشتان پاها را باخضوع و خشوع رو به قبله قرار داد، آن گاه گفت: اللّه اكبر،سپس سوره حمد و توحيد را با ترتيل قرائت كرد، آن گاه درحالى كه ايستاده بود، مقدار كمى به اندازه يك نفس كشيدن،صبر كرد و گفت: اللّه اكبر، پس از آن، به ركوع رفته، تمام كف‏دستانش را با انگشتان باز روى زانوانش قرار داد، و زانوانش‏را به عقب راند، به گونه‏اى كه پشتش صاف شد ، چنان كه اگرقطره‏اى آب يا روغن روى آن ريخته مى‏شد، به سبب صاف‏بودن كمر و تمايل زانوها به عقب، حركت نمى‏كرد و گردنش‏را كشيد و چشمانش را بست، سپس سه بار با ترتيل گفت:«سبحان ربي العظيم و بحمده‏»، بعد بلند شد و وقتى به‏خوبى ايستاد، گفت: «سمع اللّه لمن حمده‏» ، سپس ايستاده‏تكبير گفت و دستانش را تا مقابل صورت بالا برد و سجده‏كرد و دستانش را قبل از زانوان بر زمين نهاد و سه بار گفت:«سبحان ربي الاعلى و بحمده‏» و در حال سجده فقط هشت‏موضع از بدنش را بر زمين قرار داد: پيشانى، دو كف دست،دو زانو، دو انگشت بزرگ پاها، بينى كه از اين هشت موضع،هفت موضع اول واجب، و قراردادن بينى بر زمين كه به آن‏ارغام(بينى به خاك ماليدن) مى‏گويند، مستحب است، آن گاه‏سر از سجده برداشت و چون راست شد، گفت: «اللّه اكبر»،سپس بر طرف چپ بدن نشست و روى پاى راست را بركف پاى چپ قرارداده، گفت: «استغفراللّه ربي و اتوب اليه‏»،و در همان حالى كه هنوز نشسته بود، تكبير گفت و به سجده‏دوم رفت، و آنچه را در سجده اول گفته بود، در اين سجده‏هم گفت. نه در ركوع و نه در سجده هيچ قسمتى از بدنش راتكيه گاه قسمت ديگر آن قرار نداد و در اين دو حال،دستانش از بدن باز بود، و در سجده، آرنج‏هايش را بر زمين‏نگذاشت و به همين ترتيب، دو ركعت نماز خواند، سپس‏فرمود: اى حماد! اينچنين نماز بخوان و هنگام نماز به اطرافت‏نگاه و با دستان و انگشتانت بازى مكن و به اطرافت آب دهان‏نينداز.

هم چنان كه ملاحظه مى‏شود، در اين دو روايت كه در صددبيان كيفيت نماز واجب هستند، هيچ اشاره‏اى به مساله قبض بااقسام گوناگون آن نشده است، در حالى كه اگر اين عمل،سنت بود، امام بيان آن را ترك نمى‏كرد. او با عمل خود، نمازرسول خدا را براى ما به نمايش مى‏گذارد ، زيرا اين كيفيت رااز پدرش، امام باقر(ع) و او هم از پدرانش از اميرمؤمنان و ازرسول اكرم # صلوات اللّه عليهم اجمعين # دريافت كرده‏است، بنابراين، قبض، بدعت شمرده مى‏شود، زيرا واردكردن چيزى در شريعت است كه جزو آن نيست.

در اين زمينه، احاديث ديگرى غير از حديث ابو حميدساعدى در منابع اهل سنت و شيعه وجود دارد كه به ذكرآن‏ها مى‏پردازيم:

1. حديث كسى كه نمازش درست نبود محدثان روايت كرده‏اند كه مردى نماز مى‏خواند و پيامبر(ص)به او مى‏نگريست. وقتى از نماز فارغ شد، نزد پيامبر(ص) آمدو به او سلام كرد و پيامبر، سلام او را پاسخ داد، آن گاه فرمود:برگرد و نمازت را اعاده كن كه تو نماز نخوانده‏اى. آن مردبرگشت و با همان كيفيت دوباره نمازش را خواند، آن گاه نزدپيامبر(ص) آمد و پيامبر فرمود: برگرد و نمازت را اعاده كن كه‏تو نماز نخوانده‏اى. اين ماجرا براى بار سوم هم اتفاق افتاد،پس از آن، مرد سوگند ياد كرد كه بهتر از آنچه انجام داده‏است نمى‏تواند نماز بخواند. وقتى مرد به دانستن مشتاق وآماده پذيرش شد، پيامبر(ص) به او آموخت كه چگونه نمازبخواند. ابو هريره آن را چنين نقل كرده است:

اذا اقمت الى الصلاة فاسبغ الوضوء ثم استقبل القبلة فكبر به‏ثم اقرا ما تيسر معك من القرآن ثم اركع حتى تطمئن راكعا ثم‏ارفع حتى تعتدل قائما ثم اسجد حتى تطمئن ساجدا ثم ارفع‏حتى تطمئن جالسا ثم اسجد حتى تطمئن ساجدا ثم افعل‏ذلك في صلاتك كلها، پيامبر(ص) فرمود: وقتى خواستى نماز بخوانى، وضوى كامل‏بگير، سپس رو به قبله بايست، آن گاه تكبير بگو و آنچه‏برايت ميسر است، از قرآن بخوان، پس از آن به ركوع برو تاآرام‏گيرى، سپس بايست تا راست شوى. بعد به سجده برو تاآرام‏گيرى، آن گاه بنشين تا آرام‏گيرى، سپس به سجده برو تاآرام‏گيرى و پس از آن، همين كار را در تمام نمازت انجام ده.

اين حديث را هفت كتاب حديثى معتبر اهل سنت روايت‏كرده‏اند و آنچه اين جا نقل شد، عبارت بخارى بود، و درروايت ابن ماجه به اسناد مسلم، عبارت «حتى تطمئن قائما»وجود دارد.((84)) به هر حال اگر مساله قبض، سنت مؤكديا امرى استحبابى بود، بايستى پيامبر(ص) به آن اشاره‏مى‏فرمود.

2. وصف عايشه از نماز رسول خدا(ص) مسلم از عايشه روايت كرده كه گفت:

رسول خدا(ص) نماز را با تكبير و قرائت سوره حمد آغازمى‏كرد و هرگاه به ركوع مى‏رفت، سرش را نه بالا مى‏گرفت ونه فرو مى‏انداخت، بلكه سرش بين اين دو حالت بود وهنگامى كه از ركوع بلند مى‏شد، تا راست نمى‏ايستاد، به‏سجده نمى‏رفت، و وقتى سر از سجده برمى‏داشت، تاراست نمى‏نشست، به سجده بعدى نمى‏رفت، و بعد از هردو ركعت، تشهد مى‏گفت، و پاى چپش را بر زمين پهن‏مى‏كرد و پاى راست را مستقيم نگاه مى‏داشت و از اين كه‏نمازگزار روى پاشنه بنشيند و مردان هنگام سجده، بازوها راهمچون مواضع هفتگانه برزمين بگذارند، نهى مى‏كرد، و نمازرا با سلام به پايان مى‏برد.((85)) اگر در روايت پيش گفته به ذكر واجبات نماز بسنده شده بود،در اين روايت، از برخى مستحبات و مكروهات نماز، يادشده ، مثل آن جا كه مى‏فرمايد: «و پاى چپش را بر زمين پهن‏مى‏كرد و پاى راست را مستقيم نگاه مى‏داشت و از اين كه‏نمازگزار روى پاشنه‏ها بنشيند و مردان هنگام سجده، بازوهارا همچون مواضع هفتگانه بر زمين بگذارند، نهى‏مى‏كرد.» بنابراين، اگر قبض، سنت مؤكد يا مستحب بود، بايستى پيامبرآن را ذكر مى‏كرد، زيرا استحباب قبض در نظر كسانى كه به‏استحباب آن معتقدند، كمتر از پهن كردن پاى چپ روى‏زمين و مستقيم نگاه داشتن پاى راست نيست.

رواياتى كه كيفيت نماز پيامبر(ص) را بيان كرد و ما به اندكى ازآنها بسنده كرديم، بهترين دليل است بر اين كه قبض، سنتى‏مؤكد نيست.

3. روايت قاضى نعمان مصرى قاضى ابوحنيفه، نعمان تميمى مصرى مغربى از امام جعفرصادق(ع) روايت كرده است كه فرمود:

اذا كنت قائما في الصلاة فلا تضع يدك اليمنى على اليسرى و لااليسرى على اليمنى فان ذلك تكفير اهل الكتاب و لكن‏ارسلهما ارسالا فانه احرى ان لاتشغل نفسك عن‏الصلاة،((86)) در نماز هنگام قيام دست راستت را روى دست چپ و دست‏چپت را روى دست راست خود قرار مده، زيرا اين كار،تكفير [گذاشتن دست روى دست] اهل كتاب است، بلكه‏دستانت را آزاد بگذار، چرا كه آزاد گذاشتن دست‏هاسزاوارتر است كه تورا از نماز غافل نكند.

4. وصف نماز پيامبر(ص) در روايت معاذ بن جبل طبرانى از عبدالرحمن بن غنم از معاذ بن جبل چنين روايت‏كرده است:

كان النبي(ص) اذا كان في صلاته رفع يديه قبالة اذنيه فاذا كبرارسلهما ثم سكت و ربما رايته يضع يمينه على‏يساره،((87)) هنگامى كه پيامبر نماز مى‏خواند، دستانش را تا برابرگوش‏هايش بالا مى‏برد و وقتى تكبيرة الاحرام مى‏گفت، آنها رارها مى‏ساخت، سپس سكوت مى‏كرد و گاهى او را ديدم كه‏دست راستش را روى دست چپش قرار داده است.

اگر چه ذيل حديث مزبور نشان مى‏دهد كه پيامبر، در مواردى‏دست راست را روى دست چپش قرار مى‏داد، به قرينه كلمه‏«ربما»(گاهى)، اين كار بندرت اتفاق مى‏افتاده، و گرنه سيره‏حضرت بر رها كردن دست‏ها بوده است.

5. رواياتى كه از امامان اهل بيت(ع) نقل شده است احاديث بسيارى از امامان اهل بيت(ع) روايت شده كه رهاكردن دست‏ها در قيام نماز، واجب، و قبض يا تكفير(گرفتن ياپوشاندن دستى به واسطه دست ديگر) بدعت است. اين جابه نقل برخى از اين احاديث بسنده مى‏كنيم:

1. محمد بن مسلم از امام صادق(ع) يا امام باقر(ع) چنين نقل‏كرده است:

در باره مردى كه در نماز، دست راستش را روى دست چپ‏مى‏گذارد پرسيدم. در پاسخ فرمود:

ذلك التكفير، لايفعل، اين عمل، تكفير است و نبايد انجام شود.((88)) 2. زراره از امام باقر(ع) روايت كرده كه فرمود:

و عليك بالاقبال على صلاتك، و لاتكفر، فانما يصنع ذلك‏المجوس،((89)) برتو است كه به نماز روى آورى و تكفير نكنى كه اين كار رامجوسيان انجام مى‏دهند.

3. شيخ صدوق با سند خود از على(ع) نقل كرده كه‏فرمود:

و عليك بالاقبال على صلاتك و لاتكفر فانما يصنع ذلك‏المجوس،((90)) بر تو است كه به نماز روى آورى و تكفير نكنى كه اين كار رامجوسيان انجام مى‏دهند.

4. شيخ صدوق با سند خود از على(ع) نقل كرده كه‏فرمود:

لايجمع المسلم يديه في صلاته و هو قائم بين يدي اللّهعزوجل، يتشبه باهل الكفر # يعنى المجوس #،((91)) مسلمان نبايد در نماز و درحالى كه در مقابل خداوند عزوجل، ايستاده است، دستانش را جمع كند، اين عمل تشبه به‏اهل كفر(يعنى مجوسيان) است.

توجه خوانندگان را با وجود اين روايات به سخنى از دكترعلى سالوس جلب مى‏كنيم. وى پس از نقل آراى فقيهان‏شيعه و سنى، قائلان به تحريم تكتف و باطل شدن نماز به‏واسطه آن را چنين وصف مى‏كند:

و آن‏ها كه به تحريم قبض يا تحريم و باطل شدن نماز به‏واسطه آن معتقدند، نمونه بارز كسانى هستند كه براى ايجادتفرقه بين مسلمانان داراى تعصب مذهبى و عاشق مخالفت‏هستند.((92)) آيا اين گناه است كه شيعه با اجتهاد و كند و كاو در كتاب وسنت، به اين حقيقت رهنمون شده كه مساله قبض، امرى‏است كه پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) پديد آمده و دردوران خلفا مردم را به انجام آن مامور كرده‏اند و در نتيجه،كسى كه بپندارد قبض، جزء واجب يا مستحب نماز است،چيزى را در دين ايجاد كرده كه از دين نيست؟ آيا پاداش‏كسى كه اجتهاد كرده، اين است كه به تعصب مذهبى و عشق‏به مخالفت، متهم شود؟ اگر پاسخ اين سؤال مثبت باشد، آيامى‏توان در مورد مالك كه قبض را به طور مطلق يا درنمازهاى واجب، ناپسند مى‏شمرده است، همين گونه داورى‏كرد؟ آيا مى‏توان امام مالك را نيز متهم كرد كه عشق به‏مخالفت داشته است؟ اين‏ها بخشى از ادله‏اى بود كه مى‏توان با آن‏ها بر جواز رهاكردن دست‏ها در نماز استدلال كرد، بنابراين، در دوران امربين اين كه قبض در نماز مستحب است يا بدعت # چنان كه‏مقتضاى اختلاف است # ترك آن اولى است، زيرا نتيجه‏ترك عمل مستحب، چيزى جز محروم شدن از پاداش چيزديگرى نيست، در صورتى كه نتيجه انجام عملى كه احتمال‏بدعت بودن آن وجود دارد، احتمال عقاب و بطلان نمازاست، زيرا محال است با عملى كه مبغوض مولا است بتوان‏به او تقرب جست.

ادله قائلان به لزوم قبض قائلان به لزوم قبض نيز براى قول خود ادله‏اى دارند كه اكنون‏به بررسى آن‏ها مى‏پردازيم:

تمام آنچه ممكن است با آن بر سنت بودن قبض استدلال‏كرد، بيش از سه روايت نيست.((93)) 1. حديث سهل بن سعد كه «بخارى‏» آن را روايت كرده‏است.

2. حديث وائل بن حجر كه «مسلم‏» آن را روايت و بيهقى باسه سند نقل كرده است.

3. حديث عبداللّه بن مسعود كه «بيهقى‏» آن را در «سنن‏» وغير آن نقل كرده است.

اكنون به بررسى هر يك از احاديث مى‏پردازيم:

1. حديث سهل بن سعد بخارى از ابوحازم از سهل بن سعد روايت كرده است كه‏گفت:

مردم مامور بودند كه مردان در نماز، دست راست را بردست چپ قرار دهند.

ابوحازم مى‏گويد:

من در اين باره نمى‏دانم، مگر آن كه به پيامبر(ص) نسبتش‏مى‏دهند.((94)) اسماعيل((95)) مى‏گويد: ابوحازم گفت: مگر اين كه به‏پيامبر نسبت داده شود(ينمي به صيغه مجهول) و نگفته است:مگر آن كه به پيامبر نسبت دهد(ينمى به صيغه مجهول).

در مورد اين حديث، اختلاف نظر است. برخى گفته‏اند:

اين‏حديث موقوف است. برخى ديگر گفته‏اند، مرفوع است، اماجمهور محدثان و فقيهان و اصوليان گفته‏اند: اگر راوى آن رابه زمان پيامبر(ص) منسوب نكند، مرفوع نيست، اما اگر آن رابه زمان پيامبر(ص) منسوب كند و بگويد: «در زمان‏پيامبر(ص)» يا «در حيات او چنين مى‏كرديم‏» يا «در ميان ماچنين بود» و امثال اين عبارات، آن روايت، مرفوع شمرده‏مى‏شود و عقيده صحيح همين است.

اين مطلب را نووى در شرح صحيح مسلم گفته است.بنابراين قول، اين حديث مرفوع نيست، هر چند ابوحازم به‏مرفوع بودن آن قطع داشته باشد، چه رسد به اين كه به آن‏قطع نداشته باشد، از اين روى، حافظ ابو عمروبن عبدالبر درالتقصى تصريح كرده كه اين روايت به سهل بن سعد موقوف‏است، نه چيز ديگر.

اين روايت را مالك در موطا نقل كرده و بخارى از او گرفته‏است.((96)) اين روايت در صدد بيان كيفيت قبض است، اما قطع نظر ازبحث سندى، سخن در دلالت آن است كه به نظر ما به دووجه، بر لزوم قبض دلالتى ندارد:

وجه اول: اگر پيامبر اكرم(ص) به قبض امر كرده است، معناى‏اين سخن راوى كه «مردم مامور بوده‏اند» چيست؟ اگر آمرپيامبر(ص) بود، بهتر نبود راوى مى‏گفت: «پيامبر(ص) امرمى‏كرد...»؟ آيا اين سخن راوى نشان نمى‏دهد كه مساله قبض‏پس از رحلت پيامبر(ص) سر بر آورده است، يعنى هنگامى‏كه خلفا و اميران آن‏ها تصور مى‏كردند كه اين عمل به خشوع‏نزديك‏تر است و مردم را به انجام آن مامور كردند و به همين‏دليل بخارى بابى را پس از مساله قبض تحت عنوان خشوع‏باز كرده است. به گفته ابن حجر حكمت قبض اين است كه‏اين حالت، صفت سائل ذليل است و انسان را بيشتر از عبث‏باز مى‏دارد و بيشتر به خشوع نزديك مى‏كند. بخارى باملاحظه اين موضوع، بابى را به دنبال مساله قبض تحت عنوان‏خشوع باز كرده است. به عبارت ديگر، دستور حاكمان واميران به قبض، دليلى است بر اين كه در دوره پيامبر و اندكى‏پس از آن، با دستان رها نماز مى‏خوانده‏اند، و به دنبال‏حدوث اين انديشه، به قبض دستور دادند. برخى شارحان‏حديث پيشين بر اين مطلب آگاه بوده‏اند، از باب مثال، شيخ‏ملاعلى قارى در تفسير اين حديث گفته است:

احتمال دارد خلفاى چهارگانه يا حاكمان و يا پيامبر(ص) به‏مردم(در باره قبض) دستور داده‏باشند، اما حق اين است كه‏اگر پيامبر(ص) دستور داده بود، راوى از باب تبرك، نام او راذكر مى‏كرد و ترك نام پيامبر(ص) در حديث نشان مى‏دهد كه‏امر كننده، پيامبر(ص) نبوده، بلكه حاكمانى بوده‏اند كه به جاى‏سنت از هواهاى نفسانى پيروى مى‏كرده‏اند و از آن جا كه‏سيره على و اهل بيت، بر رها كردن دست‏ها در نماز ومحكوم كردن قبض بوده، و حاكمان در نقطه مقابل سيره اهل‏بيت(ع) قرار داشته‏اند، به جاى رها گذاشتن دست‏ها در نماز،به قبض دستور داده‏اند.

وجه دوم: ذيل سند روايت، عبارتى وجود دارد كه نشان‏مى‏دهد راوى(ابوحازم) كه روايت را از سهل نقل كرده، درصحت مضمون روايت ترديد داشته است، زيرا در پايان گفته‏است كه «مضمون روايت را درست نمى‏دانم، مگر اين كه آن‏را به پيامبر(ص) نسبت مى‏دهد»، و اسماعيل سخن ابوحازم‏را چنين نقل كرده است:

مضمون روايت را درست نمى‏دانم، مگر اين كه به‏پيامبر(ص) نسبت داده شود، يعنى فعل «ينمى‏» را كه از ريشه‏«نمى‏» به معناى نسبت دادن است، به صورت مجهول قرائت‏كرده و طبق اين قرائت معناى جمله چنين مى‏شود: معلوم‏نيست كه قبض در نماز، سنت باشد، مگر اين كه انجام آن به‏پيامبر(ص) نسبت داده شده باشد، بنابراين، آنچه سهل بن‏سعد روايت كرده، مرفوع است.

ابن حجر مى‏گويد:

ميان اهل حديث چنين مصطلح است كه وقتى راوى مى‏گويد«ينميه‏» يعنى آن را نسبت مى‏دهد، مقصودش اين است كه‏روايت نسبت به پيامبر(ص) مرفوع است.((97)) همه آنچه بيان شد در صورتى است كه «ينمى‏» را به صيغه‏مجهول بخوانيم ، اما اگر آن را به صيغه معلوم بخوانيم، معناى‏سخن ابوحازم اين مى‏شود كه سهل مضمون روايت را به‏پيامبر(ص) نسبت داده است، بنابراين بر فرض صحت اين‏قرائت و خارج شدن روايت از مرسله و مرفوعه بودن، اين‏سخن ابو حازم كه «مضمون روايت را درست نمى‏دانم،مگرآن كه...»، نشان دهنده ضعف اين نسبت است و اين كه‏او آن را از فرد ديگرى شنيده و نام آن را نبرده است.

ابن حجر در فتح البارى گفته است:

مى‏گويند اين حديث، مرفوع است. دانى گفته: اين حديث‏مخدوش است، زيرا گمانى از ابوحازم است، و گفته شده:اگر اين حديث مرفوع بود، نياز نبود بگويد: لااعلمه، يعنى آن‏را درست نمى‏دانم.((98)) 2. حديث وائل بن حجر اين حديث به چند صورت روايت شده است:

صورت اول: مسلم از وائل بن حجر روايت‏كرده:

پيامبر(ص) را ديده كه هنگام آغاز نماز، دست‏ها را براى تكبيربالا مى‏برده است و پس از آن كه خود را با لباسش‏مى‏پوشاند، دست راست را روى دست چپ قرار مى‏داد وچون مى‏خواست به ركوع برود، دستانش را از زير لباس درمى‏آورد، سپس بالا مى‏برد و بعد از تكبير به ركوع مى‏رفت‏و....((99)) استدلال به اين حديث، استدلال به فعل پيامبر(ص) است و به‏فعل پيامبر(ص) در صورتى استدلال مى‏شود كه وجه آن‏معلوم باشد، در حالى كه وجه اين عمل، هنور معلوم نيست،زيرا ظاهر حديث چنين است كه پيامبر(ص) كناره‏هاى‏جامه‏اش را جمع مى‏كرده و با آن سينه خود را مى‏پوشانده ودست راست را روى دست چپ مى‏گذاشته است، اما آيا اين‏عمل به سبب استحبابش در نماز بوده يا بدان جهت بوده كه‏جامه‏اش شل و آويزان نباشد، بلكه به بدنش چسبيده و او رامثلا از سرما حفظ كند؟ به هر حال، وجه اين عمل پيامبر(ص)معلوم نيست، و تا هنگامى كه روشن نباشد كه اين عمل رابراى استحبابش در نماز انجام داده يا نه، براى ما حجت‏نخواهد بود.

احتمال ديگر اين است كه عمل پيامبر براى جلوگيرى از رهابودن جامه در نماز بوده است. ترمذى از ابو هريره روايت‏كرده كه رسول خدا(ص) از «سدل‏» در نماز نهى فرموده‏است. در لسان العرب آمده: «سدل‏» عبارت است از اين كه‏انسان لباسش را رها سازد و دو طرف آن را پيش رويش‏جمع نكند ، در مورد «سدل‏» از پيامبر(ص) روايت شده كه‏مكروه است.((100)) پيامبر اكرم(ص) بيش از ده سال با مهاجران و انصار بوده‏است.

اگر چنين كارى از او سر مى‏زد، به طور قطع از راويان‏بسيارى نقل مى‏شد و نقل آن به وائل بن حجر منحصرنمى‏شد با اين كه در روايت اوهم دو احتمال وجوددارد.

صورت دوم: نسايى و بيهقى در سنن خويش با دو سندگوناگون از وائل بن حجر روايت كرده‏اند:

رسول خدا(ص) را ديدم كه هنگام قيام نماز، با دست راست،دست چپ را گرفت.((101)) در روايت بيهقى چنين آمده است:

وقتى به نماز مى‏ايستاد، دست چپ را با دست راست‏مى‏گرفت و علقمه را ديدم كه اين كار را انجام‏مى‏دهد.((102)) استدلال به اين روايت در گرو صحت سند و تمام بودن دلالت‏آن است. اما از نظر سند: اگر چه اين روايت را بيهقى ونسايى با دو سند گوناگون نقل كرده‏اند، در هر دو سند،«عبداللّه» وجود دارد. در سنن نسايى آمده است:

عبداللّه به ما خبر داد، و در سنن بيهقى آمده است: عبداللّه بن‏جعفر به ما خبر داد كه مقصود از او، عبداللّه بن جعفر بن‏نجيح سعدى است و در ضعف اين فرد، آنچه عبداللّه فرزندامام احمد از پدرش نقل كرده، كافى است و آن اين كه‏«وكيع‏وقتى به حديثى از عبداللّه بن جعفر مى‏رسيد، آن راحذف مى‏كرد و در جايى ديگر از پدرش از مشايخش نقل‏مى‏كند كه «بعد از آن كه وضع و حال او را دانستم، هيچ‏حديثى از او ننوشتم‏»، و دورى از ابن معين نقل كرده است‏كه او قابل اعتنا نيست.

ابوحاتم مى‏گويد: يزيد بن هارون در باره او پرسيد، و او گفت:از چند چيز نپرسيد. عمروبن على در مورد او گفته كه ضعيف‏است.

ابوحاتم باز در باره او مى‏گويد: احاديث بسيار ناشناخته‏اى‏دارد. او از طريق راويان ناشناخته، از ثقات روايت مى‏كند...نسايى در حق او گفته كه احاديثش متروك است، و مرة درباره او گفته است: ثقه نيست.((103)) اما دلالت روايت: ممكن است اين حديث، شكل ديگرى ازحديث اول باشد با اين تفاوت كه حديث اول عبارتى را دربردارد كه اين حديث فاقد آن است ، زيرا در حديث اول‏آمده بود كه «پيامبر(ص) پس از آن كه خود را با لباسش‏پوشاند، دست راست را روى دست چپ قرار داد» پيش‏ترگفتيم كه مطابق ظاهر حديث، پيامبر(ص) كناره‏هاى جامه‏اش‏را جمع كرده و با آن، سينه خود را پوشانده است و دست‏راست را روى دست چپ قرار داده تا جامه‏اش شل وآويزان نباشد. به هر حال چون دليل اين عمل پيامبر(ص)روشن نيست، نمى‏توان به آن استدلال كرد. افزون بر اين، درخود حديث شاهدى وجود دارد كه نشان مى‏دهد قبض درصدر اول، متداول نبوده، زيرا در حديث آمده است: «علقمه‏را ديدم كه آن را انجام مى‏دهد»، در صورتى كه اگر قبض ميان‏صحابه و تا بعين متداول بوده است، دليلى نداشت كه اين‏فعل متداول را به علقمه، راوى حديث از وائل، نسبت دهد واين نشان مى‏دهد كه قبض، امرى غير متداول بوده و به همين‏سبب علقمه آن را نقل كرده است.

صورت سوم حديث: نسايى با سند خود از وائل بن حجرچنين نقل كرده است:

به طرف نماز رسول خدا(ص) نگريستم كه چگونه نمازمى‏خواند. او ايستاد و تكبير گفت و دستانش را تا محاذى‏گوش‏ها بالا برد، آن گاه دست راستش را بر پشت دست چپ‏و مچ و بازوى آن قرارداد.((104)) اين حديث را عينا بيهقى در سننش آورده است.((105)) استدلال به اين روايت در گرو صحت سند و دلالت آن‏است.

سند نسايى: اين سند، عاصم بن كليب كوفى را در بردارد كه‏ابن حجر در باره او گفته است: از ابن شهاب از مذهب كليب‏كه آيا از مرجئه بوده است پرسيده شد، در پاسخ گفت:نمى‏دانم، اما شريك بن عبداللّه نخعى گفته كه وى از مرجئه‏بوده است.

ابن مدينى در حق او گفته است كه به متفرداتش استنادنمى‏شود.

سند بيهقى: اين سند، عبداللّه بن رجاء را در بر مى‏گيرد كه‏ابن حجر از ابن معين نقل كرده كه داراى احاديث غلط نوشته‏بسيارى است، مشكلى ندارد.

عمروبن عدى در باره او گفته است:

وى راستگوست و داراى اشتباهات و احاديث غلط نوشته‏بسيارى است، و حجت نيست، و در سال 219 يا 220هجرى وفات يافت. او غير از عبداللّه بن رجاء مكى است كه‏از امام جعفر صادق(ع) و غير او روايت مى‏كند.

در صورتى كه مقصود از اين راوى، عبداللّه بن رجاء مكى‏باشد، باز هم خالى از نقد و نظر نيست. ابن حجر از ساجى‏نقل كرده كه اين فرد، احاديث ناشناخته‏اى دارد.

احمد و يحيى در مورد او اختلاف نظر دارند. احمدمى‏گويد:

گفته‏اند كه كتاب‏هاى او از بين رفته، از اين رو با اعتماد ازحافظه‏اش مى‏نگاشته است. و همين امر باعث شده كه‏احاديث منكرى از وى نقل شده باشد و من جز دو حديث،چيزى از او نشنيده‏ام. عقيلى نيز همين عبارات را از احمدنقل كرده است.((106)) دلالت حديث: بدون ترديد، صورت سوم حديث، دلالت‏آشكارترى از دو صورت قبلى دارد. در باره اين صورت ازحديث هم اين احتمال هست كه همان روايت اول باشد با اين‏تفاوت كه اين روايت به صورت‏هاى گوناگون نقل شده واختلافى هم كه وجود دارد، از ناحيه راويان است و از آن جاكه ممكن است اين صورت از روايت، همان صورت اول‏باشد، در باره‏اش همان چيزى را مى‏گوييم كه در باره صورت‏اول گفتيم: اين عمل پيامبر(ص) داراى دو وجه است، بنابراين‏نمى‏توان به آن استناد كرد. پس دلالت هر دو حديث گذشته‏بر لزوم قبض در نماز، قصور دارد.

3. حديث عبداللّه بن مسعود نسايى از حجاج بن ابى زينب نقل كرده است از ابو عثمان‏شنيدم كه از ابن مسعود چنين حكايت كرد:

پيامبر مرا ديد كه در نماز، دست چپ را روى دست راست‏گذاشته‏ام، پس دست راست مرا گرفت و روى دست چپم‏قرار داد.((107)) بيهقى همين حديث را با همين الفاظ، اما با سند ديگرى نقل‏كرده است.

استدلال به اين حديث در گرو صحت سند و دلالت آن‏است.

سند روايت: هر دو سند، حجاج بن ابى زينب سلمى را دربردارد كه احمد بن حنبل در حق او گفته است:

«مى‏ترسم‏ضعيف الحديث باشد». ابن معين در باره او گفته است:«ايرادى ندارد». حسن بن شجاع بلخى از على بن مدينى نقل‏كرده كه: «پيرمردى ضعيف از اهل واسط است.» نسايى گفته‏است: «قوى نيست‏»، ابن على در مورد او چنين اظهار نظركرده:

«اميدوارم رواياتى را كه نقل كرده، عيبى نداشته باشد»، آن‏گاه ادامه داده است: «دارقطنى مى‏گويد: نه قوى است و نه‏حافظ‏».((108)) سخنان ديگرى هم در باره او گفته شده كه به همين مقداربسنده مى‏كنيم.

دلالت حديث: مطلب قابل ملاحظه در باره دلالت حديث اين‏است كه عبداللّه بن مسعود از پيشگامان گروندگان به اسلام‏است. او در اوايل بعثت اسلام آورد و به سبب ايمانش به‏پيامبر و اسلام، متحمل مصيبت‏هاى فراوانى شد، بنابراين،ممكن نيست چنين فردى از كيفيت قبض(در صورتى كه‏قبض، سنت باشد) بى اطلاع بوده باشد تا دست چپ را روى‏دست راست بگذارد.

احاديث ضعيف غير قابل استناد احاديثى كه ذكر شد، عمده احاديثى است كه بر قبض به آنهااستدلال شده است، البته روشن شد كه از اثبات آن ناتوانند.احاديث ديگرى وجود دارد كه بيهقى آن‏ها را در سننش گردآورده است، اما به دليل ضعف سندى و دلالتى، هيچ كدام‏صحيح نيست. اكنون براى تكميل بحث، آن‏ها را به ترتيب‏ذكر، و از نظر سند و دلالت بررسى مى‏كنيم.

1. حديث هلب ترمذى از قتيبه از ابى الاحوص، از سماك بن حرب، از قبيصة‏بن هلب، از پدرش چنين نقل كرده است:

رسول خدا(ص) امام ما در نماز مى‏شد و هنگام نماز، دست‏چپش را با دست راست مى‏گرفت.((109)) بيهقى اين حديث را به اين صورت نقل كرده است:

رسول خدا(ص) را ديدم كه در نماز، دست راست را روى‏دست چپ قرار داده است.((110)) سند اين روايت همچون دلالتش بر لزوم قبض، ضعيف است.براى اثبات ضعف سند آن، توجه خواننده را به شرح حال‏دو راوى آن جلب مى‏كنيم:

قبيصة بن هلب:

براساس سخن ذهبى، عجلى گفته است:

قبيصة بن هلب ثقه است و ابن حبان او را در كتابش در زمره‏ثقات آورده است. ابن مدينى در مورد او گفته كه مجهول‏است.((111)) ابن حجر در باره او گفته كه مجهول است و به جز سماك، ازاو روايت نكرده است. نسايى او را مجهول دانسته‏است.((112)) سماك بن حرب:

ذهبى در باره او گفته است:

وى صدوق و صالح است. ابن مبارك از سفيان روايت كرده‏كه او ضعيف است.

جرير ضبى در باره او چنين مى‏گويد:

نزد سماك آمدم. او را ديدم كه ايستاده بول مى‏كند. بازگشتم واز او چيزى نپرسيدم و گفتم در اثر پيرى خرف شده‏است.

احمد بن ابى مريم از يحيى نقل كرده كه سماك ثقه است وگروهى او را ضعيف دانسته‏اند.

احمد گفته است كه سماك احاديث آشفته‏اى دارد. به گفته‏ابوحاتم، سماك، ثقه و صدوق است. صالح جزره مى‏گويد كه‏او تضعيف شده است. نسايى چنين مى‏گويد:

اگر سماك به تنهايى اصلى را بياورد، حجت نيست، زيرا هرگاه چيزى را به او ياد مى‏دادند، كلمات متشابه را يادمى‏گرفت.((113)) به گفته ابن حجر، احمد در حق سماك گفته است كه احاديث‏آشفته‏اى دارد. ابن ابى خيثمه گفته است:

از ابن معين شنيدم كه در مورد سماك پرسيده شد كه چه‏چيزى سبب عيب او شده است؟ در پاسخ گفت: احاديثى رااسناد داده كه ديگران اسناد نداده‏اند.

ابن عمار در باره او مى‏گويد:

مى‏گويند كه سماك مخلوط مى‏كند و مردم در باره حديث اواختلاف دارند.

ثورى هم به گونه‏اى او را ضعيف دانسته است. يعقوب بن‏شيبه مى‏گويد كه از ابن‏مدينى در باره روايت سماك از عكرمه‏پرسيدم، گفت: آشفته است. زكريا بن على از قول ابن مبارك‏مى‏گويد كه سماك در حديث، ضعيف است.

يعقوب‏مى‏گويد:

روايت سماك از عكرمه به طور خاص، آشفته‏است.((114))

صفحه قبل

صفحه بعد