|
هيچ يك از اين روايات # كه موجب خيار فسخ نكاح باشد#
ارتباطى به بحث ما ندارند. فقط سه روايت در باره زناىزن،
قبل از عقد نكاح وارد شده و دلالت دارد كه اگر مرد بهزناى
زن آگاه نباشد، حق فسخ دارد. البته در يكى از سهروايت،
شرط شده كه سكوت ولى زن براى تدليس باشد،ولى دو
روايت ديگر صراحتى در اشتراط تدليس ندارد،گرچه بعيد
نيست به اين مطلب نيز اشاره داشته باشند، زيرادر آنها مطرح
شده كه مرد، مهريه را از فردى كه زن را بهعقد او در آورده،
مىگيرد. سه روايت مزبور عبارتند از:
1. صحيحه حلبى از امام صادق(ع):
قال: سالته عن المراة تلد من الزنى و لايعلم بذلك احد الا
وليهاايصلح له ان يزوجها ويسكت على ذلك اذا كان قد راى
منهاتوبة او معروفا؟ فقال: ان لم يذكر ذلك لزوجها ثم علم
بعدذلك فشاء ان ياخذ صداقها من وليها بما دلس عليه كان
ذلكعلى وليها و كان الصداق الذي اخذت لها و لاسبيل عليها
فيهبما استحل من فرجها و ان شاء زوجها ان يمسكها
فلاباس،((72))
از امام صادق(ع) در باره زنى كه بچه زنا به دنيا آورده و
فقطولى او خبر دارد، سؤال كردم آيا ولى زن مىتواند وى را
بهعقد ديگران در آورد و به خاطر توبه زن و يا درستكارشدنش
در باره آن سكوت كند؟ امام صادق(ع) درجوابفرمود: اگر
ولى زن به شوهرش نگويد، و بعدها شوهر به آنپى ببرد،
مىتواند به خاطر تدليس ولى، مهريه را از او بگيرد.و مهريهاى
را كه زن گرفته مال خودش است و به خاطربهرهاى كه از زن
برده شده نمىتوان مهريه را از زن گرفت واگر شوهر بخواهد
او را نگه دارد، اشكالى ندارد.
2. معتبره عبدالرحمن بن ابى عبداللّه:
قال: سالت ابا عبداللّه(ع) عن رجل تزوج امراة فعلم
بعدماتزوجها انها كانت قد زنت؟ قال: ان شاء زوجها اخذ
الصداقممن زوجها ولها الصداق بما استحل من فرجها و ان
شاءتركها...،((73))
از امام صادق(ع) در باره مردى كه با زنى ازدواج كرده و بعداز
ازدواج فهميده كه زن، پيش تر زنا كرده بود، سوال
كردم.فرمود: شوهرش مىتواند مهريه را از كسى كه زن را
شوهرداده، بگيرد و زن نيز به خاطر كامى كه از او گرفته
شده،مهريه دارد و در صورت تمايل، شوهر مىتواند او را
ترككند... .
3. صحيحه معاوية بن وهب:
قال: سالت ابا عبداللّه(ع) عن رجل تزوج امراة فعلم بعد
ماتزوجها انها كانت زنت، قال: ان شاء زوجها ان ياخذ
الصداقمن الذى زوجها ولها الصداق بما استحل من فرجها و
ان شاءتركها... ،((74))
از امام صادق(ع) در باره مردى كه با زنى ازدواج كرده و بعداز
ازدواج فهميده كه زن، پيش تر زنا كرده بود، سؤال
كردم،فرمود: شوهرش مىتواند مهريه را از كسى كه او را
شوهرداده، بگيرد و زن نيز به خاطر كامى كه از او گرفته
شده،مهريه دارد و در صورت تمايل، مرد مىتواند او را
ترككند.
نكته قابل توجه اين است كه مشهور علما به ثبوت حق خيار،در
صورت زناى زن، فتوا ندادهاند. به احتمال قوى، اينروايات
ناظر به فرض تدليس هستند و دلالت ندارند كه مجردزنا،
موجب خيار فسخ مىشود.
بستن دستها در نماز، بدعت يا سنت؟
جعفر سبحانى
چكيده
استحباب بستن دستها در نماز ميان اهل سنت شهرت دارد
وتنها مذهب مالكى است كه به استحباب فتوا ندادهاست.
مستند حكم استحباب، تعداد اندكى از روايات اهل سنتاست
كه علاوه بر ضعف سند، دلالت روشنى نيز بر مدعاندارند. در
ميان روايات اهل بيت(ع) نيز نه تنها هيچ حديثىآن را تاييد
نمىكند، بلكه برخى آن را بدعت شمرده است،پس مساله
قبض در نماز مردد ميان سنت و بدعت است ومقتضاى
احتياط # به دليل ضعف دلايل مشروعيت آن #ترك اين عمل
است.
گرفتن دست چپ با دست راست و گذاشتن آن روى سينه
بهنشانه خضوع در نماز، از مواردى است كه استحباب آن
ميانفقيهان اهل سنت شهرت دارد. حنفيه در اين
زمينهگفتهاند:
تكتف(دستها را به نشانه خضوع به سينه چسباندن در
نماز)مستحب است و واجب نيست، و بهتر است مردان،
كفدست راست را بر پشت دست چپ و زير ناف خودبگذارند،
و زنان دستان خود را روى سينه قراردهند.
شافعيه معتقدند:
تكتف، بر مرد و زن مستحب، و بهتر است در نماز، كفدست
راست بر پشت دست چپ، زير سينه و بالاى ناف ومتمايل به
سمت چپ بدن قرار گيرد.
حنابله نيز گفتهاند:
تكتف سنت شمرده مىشود و بهتر است نمازگزار، كفدست
راست خود را بر پشت دست چپ گذاشته، آن را زيرناف قرار
دهد.
مالكيه، در اين مساله از ديگر مذاهب اهل سنت جدا شده
وگفتهاند:
در نمازهاى واجب، رها كردن دستها مستحب است.گروهى
نيز پيش از مالكيه همچون عبداللّه بن زبير، سعيد بنمسيب،
سعد بن جبير، عطاء، ابن جريج، نخعى، حسنبصرى، ابن
سيرين و برخى ديگر از فقيهان بر اين اعتقادبودند.
ليث بن سعد هم اين عقيده را دارد با اين تفاوت كه
گفتهاست:
مگر اين كه قيام طول بكشد و نماز گزار به زحمت افتد كه
دراين صورت، قبض جايز است.
از امام اوزاعى نقل شده كه نمازگزار بين قبض، و رها
كردندستها مخير است.((75))
محمد عابد، مفتى مالكيه در حجاز، عقيده دارد كه رها
كردنو بستن دستها در نماز، هر دو، سنت رسول
خدا(ص)است، و اگر قيام كسى در نماز طولانى شد، در
صورتى كهدست هايش رها باشد مىتواند يك دست را با
دستديگرش بگيرد. اين مفتى مالكى گفته است كه رها
كردندستها در نماز اصل و قبض فرع است،((76)) اما
قولمشهور ميان شيعه اماميه اين است كه قبض حرام و مبطل
نمازاست، و از ميان آنها، معدودى از فقها مانند حلبى در
كافى بهكراهت آن نظر دادهاند.((77))
مذاهب اهل سنت نيز در اين مساله گر چه به هر درى
زدهانداما به دليل قانع كنندهاى نه تنها بر استحباب قبض در
نماز،بلكه بر جواز آن هم دست نيافتهاند، بلكه مىتوان گفت
دليلبر خلاف ديدگاه آنها وجود دارد، و رواياتى كه از شيعه
واهل سنت در باب كيفيت نماز رسول خدا(ص) نقل
شدهاست، اشارهاى به قبض نكردهاند، و ممكن نيست پيامبر
اكرمدر طول تمام زندگى يا بيشتر آن، چنين عمل مستحبى
راترك كرده باشد. اكنون دو نمونه از اين روايات را
نقلمىكنيم: يكى از طريق اهل سنت و ديگرى از طريق
شيعهاماميه نقل شده و هر دو كيفيت نماز پيامبر(ص) را
بيانمىكنند و در هيچ يك به قبض اشارهاى نشده، چه رسد
بهكيفيت آن.
قبض، بدعتى است كه پس از رحلت رسول اكرم(ص)پديدار
شده است. سند ما در اين زمينه، دو حديث صحيحاست كه
يكى از طريق اهل سنت و ديگرى از طريق شيعهروايت شده و
هر دو، دليل قاطعى هستند كه سيره پيامبر واهل بيت بر رها
كردن دستها در نماز بوده و گرفتن يكى ازدو دست به
وسيله ديگرى به نشانه خضوع در نماز، پس ازرحلت رسول
خدا ساخته و پرداخته شده است:
الف. حديث ابو حميد ساعدى
اين حديث را بسيارى از محدثان اهل سنت روايت كردهاند وما
آن را اين جا طبق نقل بيهقى نقل مىكنيم:
اخبرنا ابوعبداللّه الحافظ فقال ابو حميد الساعدى: انا
اعلمكمبصلاة رسول اللّه(ص) قالوا: لم، ما كنت اكثرنا له تبعا و
لا اقد مناله صحبته؟! قال: بلى، قالوا: فاعرض علينا، فقال:
كانرسولاللّه(ص) اذا قام الى الصلاة رفع يده حتى يحاذي
بهمامنكبيه، ثم يكبر حتى يقر كل عضومنه في موضعه معتدلا،
ثميقرا، ثم يكبر و يرفع يديه حتى يحاذى بهما منكبيه، ثم يركع
ويضع راحتيه على ركبتيه، ثم يعتدل و لاينصب راسه
ولايقنع،ثم يرفع راسه فيقول: سمع اللّه لمن حمده، ثم يرفع
يديهحتى يحاذى بهما منكبيه حتى يعود كل عظم منه الى
موضعهمعتدلا، ثم يقول: اللّه اكبر، ثم يهوى الى الارض فيجافي
يديهعن جنبيه، ثم يرفع راسه فيثنى رجله اليسرى فيقعد
عليها ويفتح اصابع رجليه اذا سجد، ثم يعود، ثم يرفع، فيقول:
اللّهاكبر، ثم يثنى برجله فيقعد عليها معتدلا حتى يرجع او يقر
كلعظم موضعه معتدلا، ثم يصنع في الركعة الاخرى مثل
ذلك،ثم اذا قام من الركعتين كبر و رفع يديه حتى يحاذى بهما
منكبيهكما فعل او كبر عند افتتاح صلاته، ثم يصنع مثل ذلك
في بقيةصلاته حتى اذا كان في السجدة التي فيها التسليم اخر
رجلهاليسرى و قعد متوركا على شقه الايسر. فقالوا جميعا:
صدقهكذا كان يصلي رسول اللّه(ص)،((78))
ابو عبداللّه حافظ براى ما نقل كرد كه ابو حميد ساعدى
گفت:من داناترين شما به كيفيت نماز رسول خدا(ص)
هستم. به اوگفتند: چگونه چنين چيزى ممكن است در حالى
كه تو بيشتراز ما با پيامبر نبودهاى؟ گفت: آرى. به او گفتند:
پس آنچه راديدهاى بر ما عرضه كن. گفت: وقتى رسول خدا
مىخواستنماز بخواند، دستان خود را تا شانه هايش بالا
مىبرد، آن گاهتكبير مىگفت تا اين كه هر عضوى از او در
جايگاه خود آراممىگرفت، سپس قرائت را آغاز مىكرد و پس
از پايان قرائتتكبير مىگفت و دستانش را تا شانههاى خود
بالا مىبرد، آنگاه ركوع مىكرد و كف دستان خود را بر
زانوانش قرارمىداد و آرام مىگرفت و سرش را نه بالا
مىگرفت و نه فرومىانداخت، آن گاه بلند مىشد و
مىگفت: سمع اللّه لمنحمده، سپس دستان خود را تا
شانههايش بالا مىبرد تا اين كههر عضوى از او در جايگاه خود
آرام مىگرفت و مىگفت: اللّهاكبر ، آن گاه فرود مىآمد و
دستانش را مقدارى با فاصله از دوپهلو بر زمين مىگذاشت،
سپس سرش را از زمين برداشته،پاى چپش را تا مىكرد و روى
آن مىنشست، و هنگامى كه بهسجده مىرفت، انگشتان پاها را
از يكديگر باز مىكرد،سپس بر مىگشت و پس از آن، سر را از
زمين برمىداشت ومىگفت: اللّه اكبر، سپس پايش را تا
مىكرد و روى آن آراممىنشست، به گونهاى كه هر عضوى به
آرامى در جايگاه خودقرار گيرد، سپس همين روند را در
ركعت دوم انجام مىداد،آن گاه وقتى ركعت دوم تمام
مىشد، بر مىخاست و تكبيرمىگفت و دستانش را تا شانه
هايش همچون آغاز نماز بالامىبرد، و همين اعمال را تا آخر
نماز ادامه مىداد تا اين كهسجده آخر را انجام مىداد و سپس
از سجده آخر بهصورت تورك بر نيم تنه چپ مىنشست. پس از
بيان كيفيتنماز رسول خدا(ص) به وسيله ابو حميد ساعدى،
همگىگفتند: «راست گفت. رسول خدا(ص) چنين
نمازمىخواند».((79))
امورى وجود دارد كه درستى اين گفتار را روشن مىكند:
1. اين كه صحابه بزرگ، ابو حميد را تصديق كردهاند،
نشاندهنده قوت حديث و ترجيح آن بر ديگر ادله است.
2. ابو حميد ساعدى واجبات و مستحبات نماز را وصفكرد، اما
از قبض يادى به ميان نياورد و از حاضران هم كسى بهاعتراض
و مخالفت لب نگشود، در حالى كه حديث نشانمىدهد آنها
آماده مخالفت و ياد آورى بودهاند، زيرا در آغازنپذيرفتند كه ابو
حميد، داناترين آنها به كيفيت نماز رسولخدا بوده است، در
صورتى كه همگى در پايان گفتند:«راست گفتى. رسول
خدا(ص) اين چنين نماز مىخواند»، وبسيار بعيد است آنها كه
ده نفر و در مقام بحث بودهاند،فراموش كرده باشند.
3. در چگونگى قرار گرفتن دستها، اصل، رها كردن
آنهااست، زيرا رهابودن آنها طبيعى است، پس حديث هم
ازآن حكايت دارد.
4. نمىتوان گفت كه اين حديث مطلق است و احاديث
قبضآن را مقيد مىكند، زيرا اين حديث، تمام واجبات
ومستحبات و كيفيت كامل نماز را وصف و ذكر كرده، و اين
درحالى است كه در معرض تعليم و بيان بوده، و حذف
موردىدر آن، خيانت به شمار مىرفت و اين از راوى و
حاضرانبعيد است.
5. برخى از صحابهاى كه در اين جمع حضور داشتهاند، ازجمله
كسانى هستند كه حديث قبض از آنها نقل شده است،اما
مىبينيم كه اين جا اعتراض نكردهاند، پس روشن مىشودكه
قبض، يا منسوخ شده يا دست كم از باب تكيه دادن براىكسى
است كه نمازش به درازا كشيده نه اين كه از مستحباتنماز
باشد، هم چنان كه عقيده ليث بن سعد و اوزاعى و مالكچنين
است.((80))
ابن رشد گفته است:
علت اختلاف صحابه در اين مساله رواياتى است كه در
آنهانماز پيامبر اكرم(ص) وصف شده، ولى ذكر نشده كه وى
درنماز، دست راست را روى دست چپ
مىگذاشتهاست.((81))
اين جا پرسشى باقى مىماند و آن اين كه مشهور است مالكيهبه
قبض قائل نيستند و مالك، امام مالكيه، اين كار را
ناپسندمىدانسته، و درالمدونة الكبرى آمده است:
مالك، نهادن دست راست روى دست چپ را در نماز،عملى
ناپسند شمرده و گفته است كه اين كار را در نمازواجب سراغ
ندارم، در حالى كه خود او در الموطا حديثقبض را از سهل بن
سعد روايت كرده، و از عبدالكريم بنابى مخارق بصرى آورده
است كه موارد زير از سخنانپيامبر(ص) است:
اگر حيا نداشته باشى، هر كارى جايز است: قراردادن يكى
ازدو دست روى دست ديگر يعنى قراردادن دست راستروى
دست چپ، شتاب كردن در خوردن افطار، و تاخير درخوردن
سحرى.
در پاسخ مىگوييم: كتاب الموطا، كتابى حديثى است و
چهبسا امام مالك، روايتى را نقل كرده، ولى مطابق آن فتوا
ندادهاست، از اين رو در المدونة الكبرى رواياتى به
چشممىخورد كه مضمون آن مخالف با رواياتى است كه
درالموطا آمده است، و كسانى كه به فقه مالكى احاطه
دارند،مىدانند كه در موارد بسيارى بين فتاواى مالك و
رواياتى كهدر الموطا نقل كرده، اختلاف وجود دارد كه دكتر
عبد الحميددر رسالة مختصرة في السدل به اين موارد اشاره
كردهاست.((82))
به هر حال، اين سخن مالك(اين كار را در نماز واجب
سراغندارم) دليل صريحى است بر اين كه عمل اهل مدينه
برخلاف آن بوده، زيرا معناى جمله اين است كه «من، اين
عملرا از امامانى كه تابعى بوده و دانش را از صحابه
دريافتكردهاند، سراغ ندارم».
اين، حديثى از طريق اهل سنت بود كه كيفيت نماز پيامبر
رابيان مىكرد، و وجه دلالتش هم مشخص شد. اكنون
بهحديثى كه شيعه اماميه نقل كردهاند مىپردازيم:
ب # حديث حماد بن عيسى
حماد بن عيسى از امام صادق(ع) نقل كرده كه فرمود:
ما اقبح بالرجل ان ياتى عليه ستون سنة او سبعون سنة
فمايقيم صلاة واحدة بحدودها تامة!
چه زشت است براى مرد كه شصت يا هفتاد سال از سن
اوگذشته و يك نماز با تمام حدود آن اقامه نكرده باشد.
حماد مىگويد: با اين سخن، احساس حقارتى به من
دستداد، از اين رو گفتم: فدايت شوم! نماز با تمام حدود آن
را بهمن بياموز.
فقام ابو عبداللّه مستقبل القبلة منتصبا فارسل يديه جميعا
علىفخذيه قد ضم اصابعه و قرب بين قدميه حتى كان بينهما
ثلاثةاصابع مفرجات، و استقبل باصابع رجليه(جميعا) لم
يحرفهماعن القبلة بخشوع و استكانة، فقال: اللّه اكبر، ثم قرا
الحمدبترتيل و قل هو اللّه احد، ثم صبر هنيئة بقدر ما تنفس و
هوقائم، ثم قال: اللّه اكبر و هو قائم، ثم ركع و ملاكفيه من
ركبتيهمفرجات و رد ركبتيه الى خلفه حتى استوى ظهره،
حتى لوصبت[صب] عليه قطرة ماء او دهن لم تزل لاستواء
ظهره وتردد ركبتيه الى خلفه و نصب عنقه، و غمض عينيه ثم
سبحثلاثا بترتيل و قال: سبحان ربي العظيم و بحمده، ثم
استوىقائما، فلما استمكن من القيام، قال: سمع اللّه لمن
حمده، ثمكبر و هو قائم و رفع يديه حيال وجهه و سجد و وضع
يديه الىالارض قبل ركبتيه و قال: سبحان ربي الاعلى و
بحمده ثلاثمرات و لم يضع شيئا من بدنه على شيء منه و
سجد علىثمانية اعظم: الجبهة، و الكفين و عينى الركبتين، و
انامل ابهامىالرجلين، و الانف، فهذه السبعة فرض، ووضع
الانف علىالارض سنة و هو الارغام، ثم رفع راسه من السجود
فلمااستوى جالسا، قال: اللّه اكبر، ثم قعد على جانبه الايسر و
وضعظاهر قدمه اليمنى على باطن قدمه اليسرى و قال:
استغفر اللّهربي و اتوب اليه، ثم كبر و هو جالس و سجدالثانية و
قال كماقال في الاولى و لم يستعن بشيء من بدنه على شيء
منه فيركوع و لاسجود و كان مجنحا و لم يضع ذراعيه على
الارض،فصلى ركعتين على هذا. ثم قال: يا حماد هكذا صل و لا
تلتفتو لا تعبث بيديك و اصابعك و لا تبزق عن يمينك و
لا(عن)يسارك و لابين يديك،((83))
پس امام صادق(ع) برخاست و مقابل قبله راست ايستاد و
دودستش را بر ران هايش گذاشت. انگشتان دست را به
همچسبانده، پاها را به هم نزديك كرد، به طورى كه فاصله
بينآنها به اندازه سه انگشت باز بود. تمام انگشتان پاها را
باخضوع و خشوع رو به قبله قرار داد، آن گاه گفت: اللّه
اكبر،سپس سوره حمد و توحيد را با ترتيل قرائت كرد، آن گاه
درحالى كه ايستاده بود، مقدار كمى به اندازه يك نفس
كشيدن،صبر كرد و گفت: اللّه اكبر، پس از آن، به ركوع رفته،
تمام كفدستانش را با انگشتان باز روى زانوانش قرار داد، و
زانوانشرا به عقب راند، به گونهاى كه پشتش صاف شد ،
چنان كه اگرقطرهاى آب يا روغن روى آن ريخته مىشد، به
سبب صافبودن كمر و تمايل زانوها به عقب، حركت نمىكرد
و گردنشرا كشيد و چشمانش را بست، سپس سه بار با ترتيل
گفت:«سبحان ربي العظيم و بحمده»، بعد بلند شد و وقتى
بهخوبى ايستاد، گفت: «سمع اللّه لمن حمده» ، سپس
ايستادهتكبير گفت و دستانش را تا مقابل صورت بالا برد و
سجدهكرد و دستانش را قبل از زانوان بر زمين نهاد و سه بار
گفت:«سبحان ربي الاعلى و بحمده» و در حال سجده فقط
هشتموضع از بدنش را بر زمين قرار داد: پيشانى، دو كف
دست،دو زانو، دو انگشت بزرگ پاها، بينى كه از اين هشت
موضع،هفت موضع اول واجب، و قراردادن بينى بر زمين كه به
آنارغام(بينى به خاك ماليدن) مىگويند، مستحب است، آن
گاهسر از سجده برداشت و چون راست شد، گفت: «اللّه
اكبر»،سپس بر طرف چپ بدن نشست و روى پاى راست را
بركف پاى چپ قرارداده، گفت: «استغفراللّه ربي و اتوب
اليه»،و در همان حالى كه هنوز نشسته بود، تكبير گفت و به
سجدهدوم رفت، و آنچه را در سجده اول گفته بود، در اين
سجدههم گفت. نه در ركوع و نه در سجده هيچ قسمتى از
بدنش راتكيه گاه قسمت ديگر آن قرار نداد و در اين دو
حال،دستانش از بدن باز بود، و در سجده، آرنجهايش را بر
زميننگذاشت و به همين ترتيب، دو ركعت نماز خواند،
سپسفرمود: اى حماد! اينچنين نماز بخوان و هنگام نماز به
اطرافتنگاه و با دستان و انگشتانت بازى مكن و به اطرافت آب
دهاننينداز.
هم چنان كه ملاحظه مىشود، در اين دو روايت كه در
صددبيان كيفيت نماز واجب هستند، هيچ اشارهاى به مساله
قبض بااقسام گوناگون آن نشده است، در حالى كه اگر اين
عمل،سنت بود، امام بيان آن را ترك نمىكرد. او با عمل خود،
نمازرسول خدا را براى ما به نمايش مىگذارد ، زيرا اين
كيفيت رااز پدرش، امام باقر(ع) و او هم از پدرانش از
اميرمؤمنان و ازرسول اكرم # صلوات اللّه عليهم اجمعين #
دريافت كردهاست، بنابراين، قبض، بدعت شمرده مىشود، زيرا
واردكردن چيزى در شريعت است كه جزو آن نيست.
در اين زمينه، احاديث ديگرى غير از حديث ابو حميدساعدى
در منابع اهل سنت و شيعه وجود دارد كه به ذكرآنها
مىپردازيم:
1. حديث كسى كه نمازش درست نبود
محدثان روايت كردهاند كه مردى نماز مىخواند و
پيامبر(ص)به او مىنگريست. وقتى از نماز فارغ شد، نزد
پيامبر(ص) آمدو به او سلام كرد و پيامبر، سلام او را پاسخ داد،
آن گاه فرمود:برگرد و نمازت را اعاده كن كه تو نماز
نخواندهاى. آن مردبرگشت و با همان كيفيت دوباره نمازش
را خواند، آن گاه نزدپيامبر(ص) آمد و پيامبر فرمود: برگرد و
نمازت را اعاده كن كهتو نماز نخواندهاى. اين ماجرا براى بار
سوم هم اتفاق افتاد،پس از آن، مرد سوگند ياد كرد كه بهتر از
آنچه انجام دادهاست نمىتواند نماز بخواند. وقتى مرد به
دانستن مشتاق وآماده پذيرش شد، پيامبر(ص) به او آموخت
كه چگونه نمازبخواند. ابو هريره آن را چنين نقل كرده است:
اذا اقمت الى الصلاة فاسبغ الوضوء ثم استقبل القبلة فكبر بهثم
اقرا ما تيسر معك من القرآن ثم اركع حتى تطمئن راكعا
ثمارفع حتى تعتدل قائما ثم اسجد حتى تطمئن ساجدا ثم
ارفعحتى تطمئن جالسا ثم اسجد حتى تطمئن ساجدا ثم
افعلذلك في صلاتك كلها،
پيامبر(ص) فرمود: وقتى خواستى نماز بخوانى، وضوى
كاملبگير، سپس رو به قبله بايست، آن گاه تكبير بگو و
آنچهبرايت ميسر است، از قرآن بخوان، پس از آن به ركوع برو
تاآرامگيرى، سپس بايست تا راست شوى. بعد به سجده برو
تاآرامگيرى، آن گاه بنشين تا آرامگيرى، سپس به سجده
برو تاآرامگيرى و پس
از آن، همين كار را در تمام نمازت انجام ده.
اين حديث را هفت كتاب حديثى معتبر اهل سنت
روايتكردهاند و آنچه اين جا نقل شد، عبارت بخارى بود، و
درروايت ابن ماجه به اسناد مسلم، عبارت «حتى تطمئن
قائما»وجود دارد.((84)) به هر حال اگر مساله قبض، سنت
مؤكديا امرى استحبابى بود، بايستى پيامبر(ص) به آن
اشارهمىفرمود.
2. وصف عايشه از نماز رسول خدا(ص)
مسلم از عايشه روايت كرده كه گفت:
رسول خدا(ص) نماز را با تكبير و قرائت سوره حمد
آغازمىكرد و هرگاه به ركوع مىرفت، سرش را نه بالا
مىگرفت ونه فرو مىانداخت، بلكه سرش بين اين دو حالت
بود وهنگامى كه از ركوع بلند مىشد، تا راست نمىايستاد،
بهسجده نمىرفت، و وقتى سر از سجده برمىداشت، تاراست
نمىنشست، به سجده بعدى نمىرفت، و بعد از هردو ركعت،
تشهد مىگفت، و پاى چپش را بر زمين پهنمىكرد و پاى
راست را مستقيم نگاه مىداشت و از اين كهنمازگزار روى
پاشنه بنشيند و مردان هنگام سجده، بازوها راهمچون مواضع
هفتگانه برزمين بگذارند، نهى مىكرد، و نمازرا با سلام به پايان
مىبرد.((85))
اگر در روايت پيش گفته به ذكر واجبات نماز بسنده شده
بود،در اين روايت، از برخى مستحبات و مكروهات نماز،
يادشده ، مثل آن جا كه مىفرمايد: «و پاى چپش را بر زمين
پهنمىكرد و پاى راست را مستقيم نگاه مىداشت و از اين
كهنمازگزار روى پاشنهها بنشيند و مردان هنگام سجده،
بازوهارا همچون مواضع هفتگانه بر زمين بگذارند،
نهىمىكرد.»
بنابراين، اگر قبض، سنت مؤكد يا مستحب بود، بايستى
پيامبرآن را ذكر مىكرد، زيرا استحباب قبض در نظر كسانى
كه بهاستحباب آن معتقدند، كمتر از پهن كردن پاى چپ
روىزمين و مستقيم نگاه داشتن پاى راست نيست.
رواياتى كه كيفيت نماز پيامبر(ص) را بيان كرد و ما به اندكى
ازآنها بسنده كرديم، بهترين دليل است بر اين كه قبض،
سنتىمؤكد نيست.
3. روايت قاضى نعمان مصرى
قاضى ابوحنيفه، نعمان تميمى مصرى مغربى از امام
جعفرصادق(ع) روايت كرده است كه فرمود:
اذا كنت قائما في الصلاة فلا تضع يدك اليمنى على اليسرى و
لااليسرى على اليمنى فان ذلك تكفير اهل الكتاب و
لكنارسلهما ارسالا فانه احرى ان لاتشغل نفسك
عنالصلاة،((86))
در نماز هنگام قيام دست راستت را روى دست چپ و
دستچپت را روى دست راست خود قرار مده، زيرا اين
كار،تكفير [گذاشتن دست روى دست] اهل كتاب است،
بلكهدستانت را آزاد بگذار، چرا كه آزاد گذاشتن
دستهاسزاوارتر است كه تورا از نماز غافل نكند.
4. وصف نماز پيامبر(ص) در روايت معاذ بن جبل
طبرانى از عبدالرحمن بن غنم از معاذ بن جبل چنين
روايتكرده است:
كان النبي(ص) اذا كان في صلاته رفع يديه قبالة اذنيه فاذا
كبرارسلهما ثم سكت و ربما رايته يضع يمينه
علىيساره،((87))
هنگامى كه پيامبر نماز مىخواند، دستانش را تا
برابرگوشهايش بالا مىبرد و وقتى تكبيرة الاحرام مىگفت،
آنها رارها مىساخت، سپس سكوت مىكرد و گاهى او را ديدم
كهدست راستش را روى دست چپش قرار داده است.
اگر چه ذيل حديث مزبور نشان مىدهد كه پيامبر، در
مواردىدست راست را روى دست چپش قرار مىداد، به قرينه
كلمه«ربما»(گاهى)، اين كار بندرت اتفاق مىافتاده، و گرنه
سيرهحضرت بر رها كردن دستها بوده است.
5. رواياتى كه از امامان اهل بيت(ع) نقل شده است
احاديث بسيارى از امامان اهل بيت(ع) روايت شده كه
رهاكردن دستها در قيام نماز، واجب، و قبض يا
تكفير(گرفتن ياپوشاندن دستى به واسطه دست ديگر) بدعت
است. اين جابه نقل برخى از اين احاديث بسنده مىكنيم:
1. محمد بن مسلم از امام صادق(ع) يا امام باقر(ع) چنين
نقلكرده است:
در باره مردى كه در نماز، دست راستش را روى دست
چپمىگذارد پرسيدم. در پاسخ فرمود:
ذلك التكفير، لايفعل،
اين عمل، تكفير است و نبايد انجام شود.((88))
2. زراره از امام باقر(ع) روايت كرده كه فرمود:
و عليك بالاقبال على صلاتك، و لاتكفر، فانما يصنع
ذلكالمجوس،((89))
برتو است كه به نماز روى آورى و تكفير نكنى كه اين كار
رامجوسيان انجام مىدهند.
3. شيخ صدوق با سند خود از على(ع) نقل كرده كهفرمود:
و عليك بالاقبال على صلاتك و لاتكفر فانما يصنع
ذلكالمجوس،((90))
بر تو است كه به نماز روى آورى و تكفير نكنى كه اين كار
رامجوسيان انجام مىدهند.
4. شيخ صدوق با سند خود از على(ع) نقل كرده كهفرمود:
لايجمع المسلم يديه في صلاته و هو قائم بين يدي اللّهعزوجل،
يتشبه باهل الكفر # يعنى المجوس #،((91))
مسلمان نبايد در نماز و درحالى كه در مقابل خداوند عزوجل،
ايستاده است، دستانش را جمع كند، اين عمل تشبه بهاهل
كفر(يعنى مجوسيان) است.
توجه خوانندگان را با وجود اين روايات به سخنى از دكترعلى
سالوس جلب مىكنيم. وى پس از نقل آراى فقيهانشيعه و
سنى، قائلان به تحريم تكتف و باطل شدن نماز بهواسطه آن را
چنين وصف مىكند:
و آنها كه به تحريم قبض يا تحريم و باطل شدن نماز بهواسطه
آن معتقدند، نمونه بارز كسانى هستند كه براى ايجادتفرقه
بين مسلمانان داراى تعصب مذهبى و عاشق
مخالفتهستند.((92))
آيا اين گناه است كه شيعه با اجتهاد و كند و كاو در كتاب
وسنت، به اين حقيقت رهنمون شده كه مساله قبض،
امرىاست كه پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) پديد آمده و
دردوران خلفا مردم را به انجام آن مامور كردهاند و در
نتيجه،كسى كه بپندارد قبض، جزء واجب يا مستحب نماز
است،چيزى را در دين ايجاد كرده كه از دين نيست؟ آيا
پاداشكسى كه اجتهاد كرده، اين است كه به تعصب مذهبى و
عشقبه مخالفت، متهم شود؟ اگر پاسخ اين سؤال مثبت باشد،
آيامىتوان در مورد مالك كه قبض را به طور مطلق يا
درنمازهاى واجب، ناپسند مىشمرده است، همين گونه
داورىكرد؟ آيا مىتوان امام مالك را نيز متهم كرد كه عشق
بهمخالفت داشته است؟
اينها بخشى از ادلهاى بود كه مىتوان با آنها بر جواز
رهاكردن دستها در نماز استدلال كرد، بنابراين، در دوران
امربين اين كه قبض در نماز مستحب است يا بدعت # چنان
كهمقتضاى اختلاف است # ترك آن اولى است، زيرا نتيجهترك
عمل مستحب، چيزى جز محروم شدن از پاداش چيزديگرى
نيست، در صورتى كه نتيجه انجام عملى كه احتمالبدعت
بودن آن وجود دارد، احتمال عقاب و بطلان نمازاست، زيرا
محال است با عملى كه مبغوض مولا است بتوانبه او تقرب
جست.
ادله قائلان به لزوم قبض
قائلان به لزوم قبض نيز براى قول خود ادلهاى دارند كه
اكنونبه بررسى آنها مىپردازيم:
تمام آنچه ممكن است با آن بر سنت بودن قبض استدلالكرد،
بيش از سه روايت نيست.((93))
1. حديث سهل بن سعد كه «بخارى» آن را روايت كردهاست.
2. حديث وائل بن حجر كه «مسلم» آن را روايت و بيهقى باسه
سند نقل كرده است.
3. حديث عبداللّه بن مسعود كه «بيهقى» آن را در «سنن» وغير
آن نقل كرده است.
اكنون به بررسى هر يك از احاديث مىپردازيم:
1. حديث سهل بن سعد
بخارى از ابوحازم از سهل بن سعد روايت كرده است كهگفت:
مردم مامور بودند كه مردان در نماز، دست راست را بردست
چپ قرار دهند.
ابوحازم مىگويد:
من در اين باره نمىدانم، مگر آن كه به پيامبر(ص)
نسبتشمىدهند.((94))
اسماعيل((95)) مىگويد: ابوحازم گفت: مگر اين كه
بهپيامبر نسبت داده شود(ينمي به صيغه مجهول) و نگفته
است:مگر آن كه به پيامبر نسبت دهد(ينمى به صيغه مجهول).
در مورد اين حديث، اختلاف نظر است. برخى گفتهاند:
اينحديث موقوف است. برخى ديگر گفتهاند، مرفوع است،
اماجمهور محدثان و فقيهان و اصوليان گفتهاند: اگر راوى
آن رابه زمان پيامبر(ص) منسوب نكند، مرفوع نيست، اما اگر
آن رابه زمان پيامبر(ص) منسوب كند و بگويد: «در
زمانپيامبر(ص)» يا «در حيات او چنين مىكرديم» يا «در ميان
ماچنين بود» و امثال اين عبارات، آن روايت، مرفوع
شمردهمىشود و عقيده صحيح همين است.
اين مطلب را نووى در شرح صحيح مسلم گفته است.بنابراين
قول، اين حديث مرفوع نيست، هر چند ابوحازم بهمرفوع بودن
آن قطع داشته باشد، چه رسد به اين كه به آنقطع نداشته
باشد، از اين روى، حافظ ابو عمروبن عبدالبر درالتقصى تصريح
كرده كه اين روايت به سهل بن سعد موقوفاست، نه چيز ديگر.
اين روايت را مالك در موطا نقل كرده و بخارى از او
گرفتهاست.((96))
اين روايت در صدد بيان كيفيت قبض است، اما قطع نظر
ازبحث سندى، سخن در دلالت آن است كه به نظر ما به
دووجه، بر لزوم قبض دلالتى ندارد:
وجه اول: اگر پيامبر اكرم(ص) به قبض امر كرده است،
معناىاين سخن راوى كه «مردم مامور بودهاند» چيست؟ اگر
آمرپيامبر(ص) بود، بهتر نبود راوى مىگفت: «پيامبر(ص)
امرمىكرد...»؟ آيا اين سخن راوى نشان نمىدهد كه مساله
قبضپس از رحلت پيامبر(ص) سر بر آورده است، يعنى
هنگامىكه خلفا و اميران آنها تصور مىكردند كه اين عمل به
خشوعنزديكتر است و مردم را به انجام آن مامور كردند و به
هميندليل بخارى بابى را پس از مساله قبض تحت عنوان
خشوعباز كرده است. به گفته ابن حجر حكمت قبض اين
است كهاين حالت، صفت سائل ذليل است و انسان را بيشتر از
عبثباز مىدارد و بيشتر به خشوع نزديك مىكند. بخارى
باملاحظه اين موضوع، بابى را به دنبال مساله قبض تحت
عنوانخشوع باز كرده است. به عبارت ديگر، دستور حاكمان
واميران به قبض، دليلى است بر اين كه در دوره پيامبر و
اندكىپس از آن، با دستان رها نماز مىخواندهاند، و به
دنبالحدوث اين انديشه، به قبض دستور دادند. برخى
شارحانحديث پيشين بر اين مطلب آگاه بودهاند، از باب
مثال، شيخملاعلى قارى در تفسير اين حديث گفته است:
احتمال دارد خلفاى چهارگانه يا حاكمان و يا پيامبر(ص)
بهمردم(در باره قبض) دستور دادهباشند، اما حق اين است
كهاگر پيامبر(ص) دستور داده بود، راوى از باب تبرك، نام او
راذكر مىكرد و ترك نام پيامبر(ص) در حديث نشان مىدهد
كهامر كننده، پيامبر(ص) نبوده، بلكه حاكمانى بودهاند كه به
جاىسنت از هواهاى نفسانى پيروى مىكردهاند و از آن جا
كهسيره على و اهل بيت، بر رها كردن دستها در نماز
ومحكوم كردن قبض بوده، و حاكمان در نقطه مقابل سيره
اهلبيت(ع) قرار داشتهاند، به جاى رها گذاشتن دستها در
نماز،به قبض دستور دادهاند.
وجه دوم: ذيل سند روايت، عبارتى وجود دارد كه
نشانمىدهد راوى(ابوحازم) كه روايت را از سهل نقل كرده،
درصحت مضمون روايت ترديد داشته است، زيرا در پايان
گفتهاست كه «مضمون روايت را درست نمىدانم، مگر اين كه
آنرا به پيامبر(ص) نسبت مىدهد»، و اسماعيل سخن
ابوحازمرا چنين نقل كرده است:
مضمون روايت را درست نمىدانم، مگر اين كه بهپيامبر(ص)
نسبت داده شود، يعنى فعل «ينمى» را كه از ريشه«نمى» به
معناى نسبت دادن است، به صورت مجهول قرائتكرده و
طبق اين قرائت معناى جمله چنين مىشود: معلومنيست كه
قبض در نماز، سنت باشد، مگر اين كه انجام آن بهپيامبر(ص)
نسبت داده شده باشد، بنابراين، آنچه سهل بنسعد روايت
كرده، مرفوع است.
ابن حجر مىگويد:
ميان اهل حديث چنين مصطلح است كه وقتى راوى
مىگويد«ينميه» يعنى آن را نسبت مىدهد، مقصودش اين
است كهروايت نسبت به پيامبر(ص) مرفوع است.((97))
همه آنچه بيان شد در صورتى است كه «ينمى» را به
صيغهمجهول بخوانيم ، اما اگر آن را به صيغه معلوم بخوانيم،
معناىسخن ابوحازم اين مىشود كه سهل مضمون روايت را
بهپيامبر(ص) نسبت داده است، بنابراين بر فرض صحت
اينقرائت و خارج شدن روايت از مرسله و مرفوعه بودن،
اينسخن ابو حازم كه «مضمون روايت را درست
نمىدانم،مگرآن كه...»، نشان دهنده ضعف اين نسبت است و
اين كهاو آن را از فرد ديگرى شنيده و نام آن را نبرده است.
ابن حجر در فتح البارى گفته است:
مىگويند اين حديث، مرفوع است. دانى گفته: اين
حديثمخدوش است، زيرا گمانى از ابوحازم است، و گفته
شده:اگر اين حديث مرفوع بود، نياز نبود بگويد: لااعلمه،
يعنى آنرا درست نمىدانم.((98))
2. حديث وائل بن حجر
اين حديث به چند صورت روايت شده است:
صورت اول: مسلم از وائل بن حجر روايتكرده:
پيامبر(ص) را ديده كه هنگام آغاز نماز، دستها را براى
تكبيربالا مىبرده است و پس از آن كه خود را با
لباسشمىپوشاند، دست راست را روى دست چپ قرار مىداد
وچون مىخواست به ركوع برود، دستانش را از زير لباس
درمىآورد، سپس بالا مىبرد و بعد از تكبير به ركوع
مىرفتو....((99))
استدلال به اين حديث، استدلال به فعل پيامبر(ص) است و
بهفعل پيامبر(ص) در صورتى استدلال مىشود كه وجه
آنمعلوم باشد، در حالى كه وجه اين عمل، هنور معلوم
نيست،زيرا ظاهر حديث چنين است كه پيامبر(ص)
كنارههاىجامهاش را جمع مىكرده و با آن سينه خود را
مىپوشانده ودست راست را روى دست چپ مىگذاشته
است، اما آيا اينعمل به سبب استحبابش در نماز بوده يا بدان
جهت بوده كهجامهاش شل و آويزان نباشد، بلكه به بدنش
چسبيده و او رامثلا از سرما حفظ كند؟ به هر حال، وجه اين
عمل پيامبر(ص)معلوم نيست، و تا هنگامى كه روشن نباشد كه
اين عمل رابراى استحبابش در نماز انجام داده يا نه، براى ما
حجتنخواهد بود.
احتمال ديگر اين است كه عمل پيامبر براى جلوگيرى از
رهابودن جامه در نماز بوده است. ترمذى از ابو هريره
روايتكرده كه رسول خدا(ص) از «سدل» در نماز نهى
فرمودهاست. در لسان العرب آمده: «سدل» عبارت است از اين
كهانسان لباسش را رها سازد و دو طرف آن را پيش
رويشجمع نكند ، در مورد «سدل» از پيامبر(ص) روايت شده
كهمكروه است.((100))
پيامبر اكرم(ص) بيش از ده سال با مهاجران و انصار بودهاست.
اگر چنين كارى از او سر مىزد، به طور قطع از
راويانبسيارى نقل مىشد و نقل آن به وائل بن حجر
منحصرنمىشد با اين كه در روايت اوهم دو احتمال
وجوددارد.
صورت دوم: نسايى و بيهقى در سنن خويش با دو
سندگوناگون از وائل بن حجر روايت كردهاند:
رسول خدا(ص) را ديدم كه هنگام قيام نماز، با دست
راست،دست چپ را گرفت.((101))
در روايت بيهقى چنين آمده است:
وقتى به نماز مىايستاد، دست چپ را با دست
راستمىگرفت و علقمه را ديدم كه اين كار را
انجاممىدهد.((102))
استدلال به اين روايت در گرو صحت سند و تمام بودن
دلالتآن است. اما از نظر سند: اگر چه اين روايت را بيهقى
ونسايى با دو سند گوناگون نقل كردهاند، در هر دو
سند،«عبداللّه» وجود دارد. در سنن نسايى آمده است:
عبداللّه به ما خبر داد، و در سنن بيهقى آمده است: عبداللّه
بنجعفر به ما خبر داد كه مقصود از او، عبداللّه بن جعفر
بننجيح سعدى است و در ضعف اين فرد، آنچه عبداللّه
فرزندامام احمد از پدرش نقل كرده، كافى است و آن اين
كه«وكيعوقتى به حديثى از عبداللّه بن جعفر مىرسيد، آن
راحذف مىكرد و در جايى ديگر از پدرش از مشايخش
نقلمىكند كه «بعد از آن كه وضع و حال او را دانستم،
هيچحديثى از او ننوشتم»، و دورى از ابن معين نقل كرده
استكه او قابل اعتنا نيست.
ابوحاتم مىگويد: يزيد بن هارون در باره او پرسيد، و او
گفت:از چند چيز نپرسيد. عمروبن على در مورد او گفته كه
ضعيفاست.
ابوحاتم باز در باره او مىگويد: احاديث بسيار
ناشناختهاىدارد. او از طريق راويان ناشناخته، از ثقات روايت
مىكند...نسايى در حق او گفته كه احاديثش متروك است، و
مرة درباره او گفته است: ثقه نيست.((103))
اما دلالت روايت: ممكن است اين حديث، شكل ديگرى
ازحديث اول باشد با اين تفاوت كه حديث اول عبارتى را
دربردارد كه اين حديث فاقد آن است ، زيرا در حديث اولآمده
بود كه «پيامبر(ص) پس از آن كه خود را با لباسشپوشاند،
دست راست را روى دست چپ قرار داد» پيشترگفتيم كه
مطابق ظاهر حديث، پيامبر(ص) كنارههاى جامهاشرا جمع
كرده و با آن، سينه خود را پوشانده است و دستراست را روى
دست چپ قرار داده تا جامهاش شل وآويزان نباشد. به هر حال
چون دليل اين عمل پيامبر(ص)روشن نيست، نمىتوان به آن
استدلال كرد. افزون بر اين، درخود حديث شاهدى وجود دارد
كه نشان مىدهد قبض درصدر اول، متداول نبوده، زيرا در
حديث آمده است: «علقمهرا ديدم كه آن را انجام مىدهد»، در
صورتى كه اگر قبض ميانصحابه و تا بعين متداول بوده
است، دليلى نداشت كه اينفعل متداول را به علقمه، راوى
حديث از وائل، نسبت دهد واين نشان مىدهد كه قبض، امرى
غير متداول بوده و به همينسبب علقمه آن را نقل كرده است.
صورت سوم حديث: نسايى با سند خود از وائل بن حجرچنين
نقل كرده است:
به طرف نماز رسول خدا(ص) نگريستم كه چگونه
نمازمىخواند. او ايستاد و تكبير گفت و دستانش را تا
محاذىگوشها بالا برد، آن گاه دست راستش را بر پشت
دست چپو مچ و بازوى آن قرارداد.((104))
اين حديث را عينا بيهقى در سننش آورده است.((105))
استدلال به اين روايت در گرو صحت سند و دلالت آناست.
سند نسايى: اين سند، عاصم بن كليب كوفى را در بردارد
كهابن حجر در باره او گفته است: از ابن شهاب از مذهب
كليبكه آيا از مرجئه بوده است پرسيده شد، در پاسخ
گفت:نمىدانم، اما شريك بن عبداللّه نخعى گفته كه وى از
مرجئهبوده است.
ابن مدينى در حق او گفته است كه به متفرداتش
استنادنمىشود.
سند بيهقى: اين سند، عبداللّه بن رجاء را در بر مىگيرد
كهابن حجر از ابن معين نقل كرده كه داراى احاديث غلط
نوشتهبسيارى است، مشكلى ندارد.
عمروبن عدى در باره او گفته است:
وى راستگوست و داراى اشتباهات و احاديث غلط
نوشتهبسيارى است، و حجت نيست، و در سال 219 يا
220هجرى وفات يافت. او غير از عبداللّه بن رجاء مكى است
كهاز امام جعفر صادق(ع) و غير او روايت مىكند.
در صورتى كه مقصود از اين راوى، عبداللّه بن رجاء مكىباشد،
باز هم خالى از نقد و نظر نيست. ابن حجر از ساجىنقل كرده
كه اين فرد، احاديث ناشناختهاى دارد.
احمد و يحيى در مورد او اختلاف نظر دارند. احمدمىگويد:
گفتهاند كه كتابهاى او از بين رفته، از اين رو با اعتماد
ازحافظهاش مىنگاشته است. و همين امر باعث شده
كهاحاديث منكرى از وى نقل شده باشد و من جز دو
حديث،چيزى از او نشنيدهام. عقيلى نيز همين عبارات را از
احمدنقل كرده است.((106))
دلالت حديث: بدون ترديد، صورت سوم حديث،
دلالتآشكارترى از دو صورت قبلى دارد. در باره اين صورت
ازحديث هم اين احتمال هست كه همان روايت اول باشد با
اينتفاوت كه اين روايت به صورتهاى گوناگون نقل شده
واختلافى هم كه وجود دارد، از ناحيه راويان است و از آن
جاكه ممكن است اين صورت از روايت، همان صورت اولباشد،
در بارهاش همان چيزى را مىگوييم كه در باره صورتاول
گفتيم: اين عمل پيامبر(ص) داراى دو وجه است،
بنابرايننمىتوان به آن استناد كرد. پس دلالت هر دو حديث
گذشتهبر لزوم قبض در نماز، قصور دارد.
3. حديث عبداللّه بن مسعود
نسايى از حجاج بن ابى زينب نقل كرده است از ابو
عثمانشنيدم كه از ابن مسعود چنين حكايت كرد:
پيامبر مرا ديد كه در نماز، دست چپ را روى دست
راستگذاشتهام، پس دست راست مرا گرفت و روى دست
چپمقرار داد.((107))
بيهقى همين حديث را با همين الفاظ، اما با سند ديگرى
نقلكرده است.
استدلال به اين حديث در گرو صحت سند و دلالت آناست.
سند روايت: هر دو سند، حجاج بن ابى زينب سلمى را
دربردارد كه احمد بن حنبل در حق او گفته است:
«مىترسمضعيف الحديث باشد». ابن معين در باره او گفته
است:«ايرادى ندارد». حسن بن شجاع بلخى از على بن مدينى
نقلكرده كه: «پيرمردى ضعيف از اهل واسط است.» نسايى
گفتهاست: «قوى نيست»، ابن على در مورد او چنين اظهار
نظركرده:
«اميدوارم رواياتى را كه نقل كرده، عيبى نداشته باشد»،
آنگاه ادامه داده است: «دارقطنى مىگويد: نه قوى است و
نهحافظ».((108))
سخنان ديگرى هم در باره او گفته شده كه به همين
مقداربسنده مىكنيم.
دلالت حديث: مطلب قابل ملاحظه در باره دلالت حديث
ايناست كه عبداللّه بن مسعود از پيشگامان گروندگان به
اسلاماست. او در اوايل بعثت اسلام آورد و به سبب ايمانش
بهپيامبر و اسلام، متحمل مصيبتهاى فراوانى شد،
بنابراين،ممكن نيست چنين فردى از كيفيت قبض(در صورتى
كهقبض، سنت باشد) بى اطلاع بوده باشد تا دست چپ را
روىدست راست بگذارد.
احاديث ضعيف غير قابل استناد
احاديثى كه ذكر شد، عمده احاديثى است كه بر قبض به
آنهااستدلال شده است، البته روشن شد كه از اثبات آن
ناتوانند.احاديث ديگرى وجود دارد كه بيهقى آنها را در
سننش گردآورده است، اما به دليل ضعف سندى و دلالتى،
هيچ كدامصحيح نيست. اكنون براى تكميل بحث، آنها را به
ترتيبذكر، و از نظر سند و دلالت بررسى مىكنيم.
1. حديث هلب
ترمذى از قتيبه از ابى الاحوص، از سماك بن حرب، از
قبيصةبن هلب، از پدرش چنين نقل كرده است:
رسول خدا(ص) امام ما در نماز مىشد و هنگام نماز،
دستچپش را با دست راست مىگرفت.((109))
بيهقى اين حديث را به اين صورت نقل كرده است:
رسول خدا(ص) را ديدم كه در نماز، دست راست را روىدست
چپ قرار داده است.((110))
سند اين روايت همچون دلالتش بر لزوم قبض، ضعيف
است.براى اثبات ضعف سند آن، توجه خواننده را به شرح
حالدو راوى آن جلب مىكنيم:
قبيصة بن هلب:
براساس سخن ذهبى، عجلى گفته است:
قبيصة بن هلب ثقه است و ابن حبان او را در كتابش در
زمرهثقات آورده است. ابن مدينى در مورد او گفته كه
مجهولاست.((111))
ابن حجر در باره او گفته كه مجهول است و به جز سماك،
ازاو روايت نكرده است. نسايى او را مجهول
دانستهاست.((112))
سماك بن حرب:
ذهبى در باره او گفته است:
وى صدوق و صالح است. ابن مبارك از سفيان روايت كردهكه
او ضعيف است.
جرير ضبى در باره او چنين مىگويد:
نزد سماك آمدم. او را ديدم كه ايستاده بول مىكند. بازگشتم
واز او چيزى نپرسيدم و گفتم در اثر پيرى خرف شدهاست.
احمد بن ابى مريم از يحيى نقل كرده كه سماك ثقه است
وگروهى او را ضعيف دانستهاند.
احمد گفته است كه سماك احاديث آشفتهاى دارد. به
گفتهابوحاتم، سماك، ثقه و صدوق است. صالح جزره
مىگويد كهاو تضعيف شده است. نسايى چنين مىگويد:
اگر سماك به تنهايى اصلى را بياورد، حجت نيست، زيرا
هرگاه چيزى را به او ياد مىدادند، كلمات متشابه را
يادمىگرفت.((113))
به گفته ابن حجر، احمد در حق سماك گفته است كه
احاديثآشفتهاى دارد. ابن ابى خيثمه گفته است:
از ابن معين شنيدم كه در مورد سماك پرسيده شد كه
چهچيزى سبب عيب او شده است؟ در پاسخ گفت: احاديثى
رااسناد داده كه ديگران اسناد ندادهاند.
ابن عمار در باره او مىگويد:
مىگويند كه سماك مخلوط مىكند و مردم در باره حديث
اواختلاف دارند.
ثورى هم به گونهاى او را ضعيف دانسته است. يعقوب
بنشيبه مىگويد كه از ابنمدينى در باره روايت سماك از
عكرمهپرسيدم، گفت: آشفته است. زكريا بن على از قول ابن
مباركمىگويد كه سماك در حديث، ضعيف است.
يعقوبمىگويد: روايت سماك از عكرمه به طور خاص، آشفتهاست.((114))
|
|---|