|
دلالت حديث: روايت مزبور دلالت ندارد كه پيامبر در
حالقرائت، دست راست را روى دست چپ قرار مىداده،
بلكهظاهر حديث نشان مىدهد كه حضرت در كليه حالات
نماز،اين كار را انجام مىداده است و اين چيزى است كه كسى
بهآن ملتزم نشده.
2. حديث محمد بن ابان انصارى
بيهقى با سند خود از محمد بن ابان انصارى از عايشه نقلكرده
است:
سه خصلت، از خصلتهاى نبوت است: شتاب كردن درخوردن
افطار، تاخير در خوردن سحرى و قراردادن دستراست بر
دست چپ در نماز.((115))
در ضعف اين حديث همين بس كه بخارى در تاريخ
كبيرشپس از نقل آن گفته است:
از محمد، حديثى را كه از عايشه شنيده باشد، سراغنداريم.
در نسخهاى ديگر آمده است كه از محمد، حديثى را
سراغنداريم.
محقق كتاب التاريخ الكبير اثر بخارى در پاورقى،
ديدگاههاىعالمان رجال را در باره محمد بن ابان نقل كرده
و به ايننتيجه رسيده است كه او از اهل انصار در مدينه بود،
سپس بهيمامه رفت و احاديثى به صورت ارسال از عايشه نقل
كردهاست.((116))
3. حديث عقبة بن صهبان
بيهقى با سند خود از حماد بن سلمه، از عاصم جحدرى
ازعقبة بن صهبان، از على # رضى اللّه عنه # در مورد آيه«فصل
لربك وانحر» نقل كرده است:
هو وضع يمينك على شمالك في الصلاة،((117))
نحر عبارت است از قراردادن دست راست بر دست چپدر
نماز.
استدلال به اين حديث بر لزوم قبض در نماز، مخدوشاست،
زيرا
اولا: عاصم جحدرى موثق نيست. ذهبى در مورد او
گفتهاست:
عاصم بن عجاج جحدرى بصرى روايات شاذى را كه برخىاز
آنها ناشناخته است براى يحيى بن يعمر و نصر بن عاصمو از
سلام بن ابومنذر و گروهى ديگر روايت كردهاست.
بخارى در تاريخش از او ياد كرده و گفته:
عاصم جحدرى از زمره راويان بصرى است كه از عقبة
بنظبيان روايت مىكند، و او را توثيق نكردهاست.((118))
ثانيا: سند حديث طبق نقل بيهقى، به عقبة بن صهبان
منتهىمىشود. بيهقى در حق او گفته است:
بخارى در تاريخش در شرح حال عقبة بن ظبيان، از موسىبن
اسماعيل از حماد بن سلمه نقل مىكند كه او از
عاصمجحدرى از پدرش از عقبة بن ظبيان شنيد كه وقتى از
على ازمعناى «وانحر» در آيه «فصل لربك و انحر» پرسيده
شد،دست راستش را تا وسط آن، روى سينهاش گذاشت.
آنچه بخارى در تاريخش طبق نقل بيهقى روايت كرده، باآنچه
خود بيهقى مستقيم روايت كرده است، از دو جهتتفاوت
مىكند:
1. سند بيهقى به عقبة بن صهبان منتهى مىشود، در حالى
كهطبق نقل بخارى، سند روايت به عقبة بن ظبيان
منتهىمىشود.
2. طبق نقل بيهقى، عاصم جحدرى از عقبة بن صهبان
روايتمىكند، در حالى كه طبق نقل بخارى، عاصم به
واسطهپدرش از عقبة بن ظبيان روايت مىكند. نام پدر عاصم
يعنىعجاج در كتابهاى رجالى ذكر نشده است.
در نتيجه چنين حديثى با اين همه ضعف و اضطراب
سندىهرگز قابل استناد نيست.
4. حديث غزوان بن جرير
بيهقى از غزوان بن جرير از پدرش نقل كرده است:
چنين بود كه وقتى على # رضى اللّه عنه # به نماز مىايستادو
تكبير مىگفت، دست راستش را به مچ دست چپ مىزد وتا
رفتن به ركوع بر اين حالت بود، مگر براى خاراندن پوستيا
درست كردن لباس.((119))
در ضعف اين روايت همين بس كه جرير، پدر غزوان،مجهول
است. ذهبى مىگويد: جرير ضبى ناشناختهاست.
5. مرسله غضيف و مرسله شداد
بيهقى مىگويد:
حارث بن غضيف كندى و شداد بن شرحبيل انصارى براىمن
نقل كردند كه هريك از آنها پيامبر را ديده است كهدست
راست را روى دست چپ گذاشتهاست.((120))
آنچه ذكر شد، طبق نقل بيهقى بود، اما ترمذى راوى را
بهصورت غطيف بن حارث ضبط كرده است.((121))بنابراين،
طبق نقل بيهقى، راوى حديث، حارث بن غضيفكندى است،
اما طبق نقل ترمذى، راوى حديث، غطيف بنحارث است، پس
پدر به پسر در اين سند مشتبه شده وروشن نيست كه كدام
يك روايت كرده است.
مطابق نقل ابن حجر، غضيف در كودكى پيامبر(ص) را
درككرده است و به نقل از او مىگويد:
كودك بودم كه درختان خرماى انصار را تكان مىدادم. مرا
نزدپيامبر(ص) آوردند و او پس از آن كه دستى به سرم
كشيد،فرمود: از آنچه بر زمين مىريزد بخور و درختان را
تكانمده!
از كلمات برخى استفاده مىشود كه او از تابعين بوده
وپيامبر(ص) را درك نكرده است. صاحب الاصابه گفته
است:گروهى او را از زمره تابعين شمردهاند.((122))
خلاصه اين كه حديث مزبور به ادله ذيل قابل استدلال واستناد
نيست:
اولا، اين حديث، مرسله است و اصحاب حديث سندى به
دوراوى آن ندارند.
ثانيا، راوى حديث در كودكى، پيامبر(ص) را درك كرده
است.برخى از احاديث در معرفى او گفتهاند: «له صحبة»
يعنىمدت اندكى صحابى پيامبر(ص) بوده است.
ثالثا، روشن نيست كه صحابى پيامبر(ص) باشد، زيرا
گروهىاو را از تابعين به شمار آوردهاند.
به هر حال، حديثى كه چنين حالى دارد قابل استدلالنيست.
6. حديث نافع از ابن عمر
بيهقى با سند خود از عبدالمجيد بن عبدالعزيز بن ابى رواد،از
پدرش، از نافع، از ابن عمر نقل كرده است كه
پيامبر(ص)فرمود:
انا معاشر الانبياء امرنا بثلاث: بتعجيل الفطر، و تاخير السحور
ووضع اليد اليمنى على اليسرى في الصلاة،((123))
ما گروه پيامبران به سه چيز مامور شدهايم: شتاب در
خوردنافطار، تاخير در خوردن سحرى و قراردادن دست
راست بردست چپ در نماز.
اين همان حديثى است كه محمد بن ابان انصارى از
عايشهروايت كرده است.(حديث شماره 2).
بيهقى گفته است:
اين حديث را فقط عبدالمجيد روايت كرده كه به طلحة
بنعمرو معروف است و قوى نيست.
ذهبى او را چنين معرفى كرده كه صدوق است و همانندپدرش
از مرجئه به شمار مىرود.
ابن معين او را توثيق كرده و ابو داوود در باره او گفته كه
مبلغمرجئه بوده است.
ابن حبان در باره او گفته كه سزاوار ترك است.
احاديثناشناختهاى دارد. اخبار را دگرگون و احاديث
مجهولى را ازراويان مشهور نقل كرده است.
به گفته ابوحاتم، وى قوى نيست و احاديثش نوشتهمىشود.
دارقطنى در باره او مىگويد:
به او استناد نمىشود و معتبر نيست. احمد بن ابى مريم ازابن
معين نقل مىكند كه وى ثقه است و از گروهى ضعيفروايت
مىكند.
بخارى مىگويد:
حميدى در مورد او سخن مىگفت و اين را نيز گفته است
كهاختلافاتى در احاديثش وجود دارد. از او پنج حديث
صحيحشناخته نشده است.((124))
7. حديث ابن جرير ضبى
ابو داوود از ابن جرير ضبى، از پدرش روايت كردهاست:
على # رضى اللّه عنه # را ديدم كه با دست راست، دستچپ را در
ناحيه مچ گرفته و بالاى ناف گذاشتهاست.
ابوداوود پس از نقل اين حديث مىگويد:
از سعيد بن جبير روايت شده: «فوق السرة» يعنى بالاى ناف،و
ابو مجلز گفته: «تحت السرة» يعنى زيرناف.((125))
استدلال به اين روايت مخدوش است، زيرا ابن جرير
ضبىهمان عزوان بن جرير ضبى است كه در حديث شماره 4
درباره پدرش سخن گفتيم و شايد اين حديث، همان
حديثباشد.
ابو داوود حديث ديگرى از طاووس نقل كرده است:
رسول خدا(ص)((126))در نماز، دست راست را روىدست
چپ مىگذاشت، آن را محكم مىگرفت و روى سينهقرار
مىداد.
حديث مرسل است، زيرا طاووس از تابعين به شمارمىرود.
روايات ديگرى وجود دارد كه به ابن زبير نسبت داده شده
كهاو گفته است:
صف القدمين و وضع اليد على اليد منالسنة،((217))
منظم كردن پاها و قراردادن يك دست روى دست ديگر
ازسنتهاى پيامبر(ص) است.
ابو هريره هم گفته:
گذاشتن دست روى دست و قراردادن آن زير ناف
[سنتاست].((218))
بديهى است كه قول صحابى تا وقتى آن را به پيامبر(ص)نسبت
ندادهاند، حجت نيست.
اكنون حق آشكار شد
از مباحث مفصل گذشته امور ذيل روشن شد:
1. يكى از كسانى كه كيفيت نماز پيامبر(ص) را با تمام
جزئياتآن نقل كرده، ابو حميد ساعدى است كه نامى از
قبضنياورده است. اين در حالى است كه اين نقل در حضور ده
تناز صحابه صورت گرفته و تصديق حاضران در مجلس را
نيزدريافته است. مساله قبض هم چيز كمى نبوده كه راوى
ياراويان حاضر در مجلس از آن غفلت كرده باشند،
بنابراين،اگر نماز پيامبر با قبض بوده، به طور قطع يكى از
آنها به اواعتراض مىكرد كه چرا از آن يادى نكرده است.
2. رواياتى كه براى اثبات سنت بودن قبض به آنها
استدلالشده، يا دلالتشان ضعيف است يا سند شان و يا هردو.
3. اگر قبض يكى از سنتهاى نماز به شمار مىرود،
نبايستىتمام امامان اهل بيت(ع) با آن مخالفت مىكردند تا
جايى كهآن را از سنتهاى مجوسيان به شمار آورند.
4. مساله قبض داير بين بدعت و سنت است، مقتضاىاحتياط،
ترك قبض در نماز است، زيرا در صورت اخذ آن،احتمال
حرمت و ارتكاب بدعت وجود دارد به خلافصورت ترك، زيرا
ترك قبض ترك عمل مستحب است، وترك عمل مستحب
مانعى ندارد.
5. جاى شگفتى است كه از فقيهان اهل سنت به هربابى
روىمىآورند، مگر باب امامان اهل بيت(ع)!
آداب قضاوت(2)
محمد يزدى
چكيده
آداب قضاوت سلسله احكام مستحب و مكروهى است
كهپيرامون قضاوت در متون فقهى ذكر گرديده است.
نوشتارحاضر در طى چهار فصل به اين موضوع پرداخته است.
در فصل نخست به بيان سيزده حكم مستحب و در فصل دوم#
كه بخشى از آن در اين شماره فصلنامه آمده است # بهبيان ده
حكم مكروه پرداخته شده است. فصل سوم تحتعنوان وظايف
قاضى تدوين گرديده كه در آن پنج وظيفه براىقاضى بر
شمرده شده و در فصل چهارم يازده خصلتپسنديده اخلاقى
براى قاضى بيان گرديده است.
هفتم: برگزيدن گروهى خاص براى شهادت
محقق حلى(ره) در شرايع گويد:
مكروه است قاضى دسته خاصى را براى شهادت تعيين
كند.برخى گفتهاند اين اختصاص به دو جهت حرام است:
يكىاين كه افراد عادل در پذيرش شهادت برابرند و ديگر آن
كهاين اختصاص براى مردم مشكل آفريناست.((129))
روشن است كه شهادت دو قسم است: تحملى و ادايى،شهادت
تحملى مستحب است و شهادت ادايى واجب عينىيا كفايى
است.
خداوند مىفرمايد:
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه بدهى مدت دارى
بهيكديگر پيدا مىكنيد... دو نفر از مردمان عادل را
شاهدبگيريد. اگر دو مرد نبودند، يك مرد و دو زن، از كسانى
كهمورد رضايت و اطمينان شما هستند... شهود نبايد به
هنگامىكه آنها را براى شهادت دعوت مىكنند، خوددارى
نمايند...هنگامى كه خريد و فروش مىكنيد،
شاهدبگيريد.((130))
در مورد طلاق نيز مىفرمايد:
و چون عده آنها سرآمد، آنان را به طور شايسته نگه داريد يابه
طرز شايستهاى از آنان جدا شويد و دو مرد عادل ازخودتان را
گواه بگيريد و شهادت را براى خدا بر پا داريد.اين چيزى است
كه مؤمنان به خدا و روز قيامت به آن اندرزداده مىشوند... .
ظ((131))اهر صيغه امر، وجوب استشهاد در وام دادن ووام
گرفتن در معاملات است. استشهاد اين است كه از كسانىكه
در واقعه خاصى حضور داشتهاند، درخواست شهادت وگواهى
مىشود تا آنچه را ديدهاند بگويند و گواهى كنند.مستحب
است كسانى كه از آنان درخواست حضور و گواهىمىشود،
شهادت دهند مگر در مواردى كه كس ديگرى براىشهادت
نباشد و از مؤمنان براى امر بسيار مهم و براىشهادت دعوت
شود كه در اين صورت واجب كفايىاست.
چنان كه معلوم است تحمل شهادت(شاهد بودن) به
خودىخود مطلوب نيست و فايدهاى ندارد، فقط در جايى به
كارمىآيد كه هريك از فروشنده يا خريدار يا به طور كلى
يكىاز دو طرف عقد در موارد وام و معاملات، نياز به
اداىشهادت داشته باشند. در اين جا بر كسى كه شاهد قضيه
بودهواجب است شهادت دهد و آن را كتمان نكند، زيرا
خداوندمتعال مىفرمايد: «و لاياب الشهداء اذا ما دعوا»((132))
وباز مىفرمايد: «واقيموا الشه((133))ادة للّه»، هم
چنينمىفرمايد: «ولاتكتموا الشهادة و من يكتمها فانه آثم
قلبه»، «ومن((134)) اظلم ممن كتم شهادة
عندهمناللّه((135))...».
پس، از آنچه گفته شد معلوم شد هيچ علتى براى اين
نيستكه قاضى براى هر دعوايى كه در محكمه اقامه
مىشود،شهادت را به افراد خاصى اختصاص دهد و بگويد:
فقطشهادت و بينه فلان افراد را مىپذيريم، زيرا همه
مؤمنان،عادل اند مگر اين كه فسق آنان ثابت شود. چنانكه در
حديثسلمة بن كهيل آمده است: از على(ع) شنيدم كه به
شريحمىگفت:
... و بدان كه مسلمانان عادل اند مگر كسى كه حد، خوردهباشد
يا كسى كه معروف است شهادت دروغ و باطل مىدهديا كسى
كه بخيل است.((136))
گذشته از اين، اختصاص شهادت به افراد خاص از
طرفقاضى، براى مردم مشقت دارد و بدون جهت آنان را در
فشارقرار مىدهد، چنان كه محقق بدان اشاره كرد، ولى به
دليلشرعى كراهت، اشاره نكرد مگر اين كه مقصود او از
«ايجادمشقت» همان مكروه شرعى است.
البته قاضى بايد اطمينان پيدا كند و در شهادت احتياط
كند،بويژه در زمانى كه مردم در دين ضعيف هستند و
سهلانگارى و كاهلى زياد دارند. ولى نزديكتر به حق همان
استكه گفتيم كه اصل بر عدالت مؤمنان است مگر اين كه
خلافآن ثابت شود. پس احتياط در ترك اين احتياط و رجحان
رفعزحمت از مردم است. گذشته از اين، قضاوت براساس ادله
وگواه ظاهرى است، نه براساس واقع. رسول
اكرم(ص)مىفرمايد:
من در ميان شما با بينه(شاهد) و قسم قضاوت مىكنم،
درحالى كه برخى از شما در اقامه دليل خود ناتوانتر از
ديگرىاست.((137))
چنان كه در شرايع آمده است، كسانى گفتهاند،
اختصاصگروهى براى شهادت، حرام است، زيرا همه افراد
عادل درپذيرش شهادت برابر هستند. در پاسخ اين استدلال
بايدگفت: برابر بودن افراد عادل، نمىتواند موجب
حرمتاختصاص شود در جايى كه قاضى انگيزه عقلايى براى
اين كارداشته باشد.
هشتم: در فشار قراردادن شاهدان.
محقق حلى(ره) در شرايع پس از ذكر شمارى از آدابقضاوت
به عنوان آنچه براى قاضى مستحب و يا مكروهاست(كه به
هفده مورد مىرسيد و به اين موارد با توضيحاشاره كرديم)
هجده مسئله را بر شمرده كه بيشتر آنها ازاحكام قضاوت
است مانند جواز حكم قاضى به علم خود وديگر امور و برخى از
اين مسائل، به آداب قضاوت يا آدابقاضى برمىگردد، مانند
همين مسئله كه گفته:
مكروه است حاكم شاهدانى را كه داراى بصيرت و ديانتقوى
هستند، به زحمت بيندازد، مثلا ميان آنان جدايى بيندازد،زيرا
اين كار مايه تحقير ايشان مىشود. اين فشارها در جايىخوب
است كه مورد شك و شبهه باشد.
قاضى پس از اين كه دادخواست مدعى يا شاكى را شنيد وآن را
به مدعى عليه (خوانده) عرضه كرد، اگر او قبول نكرد،بايد از
مدعى بخواهد بينه و شاهد بياورد و مدعى بايد بياورد.حال
اگر شاهد نزد حاكم شناخته شده نباشد، نه عدالت او ونه
بصيرت و شناخت او نسبت به موضوع، چنان كه اگر بايدپس
از قبول عدالت آنان # بر اين مبنا كه مسلمان هستند واصل عدم
فسق است، نيز اصل عدم واسطه ميان او وعدالت، چنانكه در
جاى خود بيان شده است # مطئمن بهصحت شهادت آنان شود،
از اين رو مستحب است آنان راجدا كند و از هريك در غياب
ديگرى پرسش كند و ازجزئيات زمانى و مكانى و كم و كيف آن
و از هر چه فكرمىكند در صحت موضوع دخالت دارد بپرسد.
اگر در همهجزئيات با هم اتفاق داشتند يا در هيچ چيز
اختلاف نداشتند،قاضى مطئمن مىشود و پس از شهادت و
عدم اعتراضمدعى عليه نسبت به عدالت شهود، حكم مىكند.
اين كار # يعنى جدا سازى شهود و سؤال زياد # مستحباست،
گرچه براى آنان سخت و خسته كننده باشد، زيرا حققاضى
است كه به صحت شهادت اطمينان يابد.
اما اگر قاضى، عدالت آنان را مىداند حتى به بصيرت و
اطلاعدقيق علمى آنان در مورد بحث آگاهى دارد و مىداند
ايمانقوى و اعتقاد به حساب و كتاب و روز قيامت و پيامد
شهادتدارند، در اينجا امر بر عكس مىشود و مكروه است
قاضىكارى را كه مايه فشار و سختى و ناراحتى شهود
مىشودانجام دهد، بلكه مستحب است براى آگاهى و ديانت
آناناحترام قائل شود و آنان را به زحمت نيندازد.
پس اين ادب قضاوت، در مواردى مستحب و در مواردىمكروه
است و علت آن هم معلوم است و نيازى به بحثندارد.
مرحوم محقق در مسئله يازدهم ذكر كرده:
سزاوار است قاضى احكام هر هفته و جزئيات و دلايل آن رادر
يكجا گرد آورد و روى آن يادداشت كند، نيز مجموعهاحكام
يك ماهه را گرد آورده و روى آن بنويسد احكام فلانماه،
همچنين احكام تمام سال را يكجا گرد آورد و روى آنبنويسد
احكام فلان سال.((138))
همان طور كه ايشان گفته، اين كار از امورى است كه
سزاواراست و ما در اول بحث گفتيم آنچه در قضاوت سزاوار
استكه انجام يا ترك شود، از آداب قضاوت است اما
آنچهحتمابايد باشد، از احكام و تكاليف قضاوت است، بنابر
اينممكن است پنداشته شود كه بهتر بود اين مسئله هم
ضمنآداب به شمار مىآمد، نه به صورت يك مسئله مستقل و
درضمن احكام.
اما اگر چه، اين مسئله اصلا ربطى به قضيه خاصى در
قضاوتندارد و بالفعل مربوط به حكم و محكمه نيست، ولى
ممكناست بعدها در اختلافى كه مربوط به حكم است، بدان
نيازشود كه با مراجعه به پرونده و سوابق آن، مشكل حل
شود.اين از امور ادارى است كه اولياى امر بايستى آن را
ساماندهند، به گونهاى كه قاضى بتواند به احكام گذشته
مراجعه كندو قضاياى حال و آينده را از آن به دست آورد. اين
فراينديكى از كارهايى است كه براى مجموعه دادگسترى
لازم استو در زمان ما يك نظام ادارى خاص [: بايگانى] وجود
داردكه پروندهها را دسته بندى مىكند و اختصاص به هفته و
ماه وسال ندارد، بلكه براى ساليان متوالى در طبقههاى
مخصوصىچيده مىشود و قاضى مىتواند از طريق شماره
پرونده بهآنچه مورد نياز اوست مراجعه كند. امروزه بخش
خاصى درنظام دادگسترى در خدمت قاضى وجود دارد كه
عهده داراين امر است.
پس حق با محقق(ره) است كه اين مسئله را جداى از آدابقضا
آورده است. از طرح چنين مسايلى در باب قضا معلوممىشود
كه نظام ادارى قضايى برگرفته از غير مسلماناننيست، بلكه
نظام و ساختار آن از اسلام و نظر مسلمانان ودانشمندان
اسلامى سرچشمه گرفته و در هماهنگى با شرايطزمان و
وسايل نگهدارى و ضبط و لوازم نگارش و امكاناتجلسات
محاكمه و با حفظ اصول اسلام و عدالت به صورتديوانها و
محاكمى، انتظام يافته است كه اينجا جاى تفصيلآن نيست.
نهم: مهمانى يكى از دو طرف دعوا.
محقق در شرايع در مسئله پانزدهم گفته:
مكروه است كه قاضى يكى از طرفين دعوا را
مهمانكند.((139))
شهيد در مسالك گفته است:
زيرا اين كار موجب ترجيح يكى بر ديگرى مىشود و ترجيحاز
امورى است كه از آن نهى شدهاست.((140))
صاحب جواهر براين علت افزوده است:
كه اين كار مايه اتهام قاضى به تمايل به يك
طرفمىشود.((141))
معلوم است كه مهمانى، كارى خوب و پسنديده و
موجبمحبت و استحكام برادرى و الفت مىشود، بويژه كه
مهمانغريب و از وطن دور باشد، بالاخص اگر فقير و نيازمند
باشد وجايى براى سكونت نداشته باشد. در حديث است:
«مهمانرا گرامى بداريد، گرچه كافر باشد».
مهمانى طبيعتا مايه الفت ميان مهمان و ميزبان مىشود و
آنانرا به هم نزديك مىسازد و به گفتگو مىپردازند. در
اينحالت، نيازمند فقط به دنبال برآوردن نياز خود است و
ازميزبان استمداد مىجويد. اگر بفهمد ميزبان مىتواند نياز او
رابر آورده سازد، بلكه ديگرى جز او نمىتواند چنين
كند،خوشحال مىشود و با اصرار از او مىخواهد نيازش
رابرطرف سازد و بدين مقصود به هركارى دست مىزند.
دراين هنگام، حتى ممكن است به امورى از قبيل رشوه، وديگر
منكرات توسل جويند! بويژه اگر ميزبان در وضعىباشد كه
بتواند احقاق حق كند يا در حكم، دخل و تصرفىانجام دهد.
به سبب همين احتمالات و اتهامات است كه مهمانى بهخودى
خود عملى خوب و مستحب است به عملى مكروه وناپسند،
تبديل مىشود. هر چه مقام ميزبان و صاحبخانه بالاترو توانايى
اش در رفع نياز مهمان بيشتر باشد، كراهت آنشديدتر است.
پس دليل درست در اين باره و توجيه علت كراهت
مهمانكردن يكى از دو طرف دعوا توسط قاضى همان است
كهصاحب جواهر(ره) ذكر كرده است، يعنى ايجاد اتهام و
امكانتمايل پيدا كردن.
اما اين توجيه كه ضيافت سبب ترجيح يكى از دو طرفمىشود
كه از آن نهى شده اگر هردو را مهمان كند، ترجيحبرطرف
مىشود و تساوى تحقق مىيابد، بلكه اتهام و تمايلاز ميان
مىرود، خالى از اشكال نيست، زيرا مجرد رابطهميان قاضى با
طرفين دعوا به ويژه در مسايل حقوقى وپروندههاى مالى
بزرگ، از اتهام و سوء ظن خالى نخواهدبود، ناچار بايستى
قاضى از موضع اتهام پرهيز كند. در اين بارهحديثى است كه
شيعه و سنى آن را نقل كردهاند و به آناستناد مىشود، خواه
تعبدى باشد يا ارشادى:
سكونى از امام صادق(ع) نقل مىكند:
شخصى بر على(ع) وارد شد و چند روز نزد حضرت ماند،سپس
دعوايى را نزد حضرت اقامه كرد كه قبلا راجع به آنسخنى
نگفته بود، امام(ع) از او پرسيد: تو شاكى هستى؟گفت: آرى.
امام فرمود: از پيش ما برو، زيرا رسول خدا(ص)نهى كرده است
كه يكى از طرفين دعوا به تنهايى، مهمانقاضى شود.((142))
حديث صريحا دلالت دارد بر اين كه اصل مهمانى جايز
بلكهخوب است، البته پيش از آن كه قاضى بداند
مهمانمىخواهد اقامه دعوا كند، ولى وقتى فهميد، عنوان
موضوععوض مىشود و اين مستحب، تبديل به مكروه
مىگردد.
اما جواز مهمانى طرفين دعوا گرچه حديث به صراحتتجويز
مىكرد و ترجيح و اتهام در آن منتفى است، ولىشرايط زمان و
مكان و اوضاع و احوال طرفين و ديگرجزئيات در حكم تاثير
گذار است، چنانكه اشاره كرديم، بهويژه اگر بگوييم نهى
رسول اكرم(ص) و عمل امام على(ع)تعبد و تشريع حكم
شرعى نبوده كه ما علت آن را نمىفهميمبلكه نهى و عمل
ارشادى بوده و ما را به دلايل مذكور رهنمونمىكند كه بعيد
هم نيست چنين باشد.
اما آيا اگرقاضى دعوت به مهمانى را بپذيرد و در آن
شركتكند، آن هم محل اتهام است و واجب است آن را در
همهموارد رد كند و نپذيرد يا اين كه در همه موارد مىتواند
بپذيردو شركت كند و يا اين كه موارد فرق مىكند و تشخيص
آن برعهده خود قاضى است و آنچه لازم است، پرهيز از
مواضعاتهام است؟
ادلهاى وجود دارد كه دلالت مىكند دعوت مؤمن را
بايدپذيرفت و درغم و شادى او شريك شد، ولى ظاهر
نامهعلى(ع) به عثمان بن حنيف((143)) # كارگزار حضرتدر
بصره # لزوم پرهيز از شركت در امثال مهمانىهايىاست كه
شخص ندار در آن مورد بى مهرى قرارگرفته، ولىداراى
دعوت شده است، نه هر ميهمانى، بلكه حضرتدستور مىدهد:
غذاى مشتبه و شبهه ناك را از دهان بيرون بينداز و آنچه
يقيندارى از هر جهت پاك است، از آن ميل كن.
چون در اين امور فرق ميان قاضى و عامل(كارگزار)
نيست،قاضى در جايى كه مىداند لقمه پاك و پاكيزه است،
مىتوانددعوت به مهمانى را اجابت كند اما در موارد شبهه ناك
بايد ردكند. از موارد شبهه ناك جايى است كه ميزبان يكى از
طرفيندعوا باشد.
اما برخى از اهل سنت گفتهاند: اگر قاضى حقوق
بگيرحكومت نباشد، جايز است و گرنه جايز نيست و
چنيناستدلال كردهاند: اگر حقوق بگير حكومت باشد، همه
وقتشاز آن مسلمانان است و بايد صرف امور آنان شود و
نمىتواندكار ديگرى انجام دهد، بر خلاف آنجا كه حقوق
بگيرحكومت نباشد كه در اين صورت وقتش در اختيار
خودشمىباشد.((144))
چنين استدلالى ضعيف بلكه باطل است، زيرا كارمنداندولت
اسلامى # قاضى و غير قاضى # مقدارى از وقتشانطبق مقررات
ادارى در اختيار دولت و مسلمانان است نه همهوقتشان و در
ساعات متعلق به خودشان آزادند. پس حق واقرب همان است
كه گفتيم، يعنى جواز فى الجمله و عدمجواز فى الجمله.
تشخيص جواز و عدم جواز با خود قاضىاست و فرقى ميان
قاضى و ديگر كارمندان حكومتنيست.
دهم: شفاعت و واسطه شدن در اسقاط حق يا ابطال دعواپس
از ثبوت
محقق(ره) در شرايع، ذيل مسئله هفتم از وظايف
قاضىگفته:
مكروه است قاضى در اسقاط حق يا ابطال دعوا واسطهشود.
شهيد در مسالك گفته است:((145))
مراد، اسقاط حق پس از ثبوت و ابطال دعوا قبل از
ثبوتاست.((146))
سپس جمع كرده ميان كراهت اين عمل و استحباب صلح
كهمستلزم اسقاط برخى حقوق مىشود، به اين صورت كه
صلحمطلوب، بينابين اسقاط و عدم اسقاط است، يا در
بعضىموارد اسقاط نيست. صلح، خير مطلق است و اطلاق
خير،اطلاق كراهت را مقيد كرده است.
صاحب جواهر(ره) پس از نقل كلام مسالك گفته است:
شايد اصلا منافاتى ميان رجحان صلح قبل از حكم # گرچهدر
برخى موارد، حقى ساقط شود # و شفاعت در آنجا كهحقى پس
از ثبوت، ساقط شود، وجود نداشته باشد، بلكهعرفا اين دو
كاملا با هم فرق دارند.((147)) شكى نيست كهصلح، خير
مطلق، در هر اختلافى است، چه باعث شود ازحقى جزئى از
يك طرف يا از هر دو طرف، چشم پوشىشود و يا باعث نشود،
زيرا گاهى اختلاف اصلا در مقدار حق ودر خود حق نيست
بلكه در مسائل جزئى است، مانند حقتقدم و تاخر. در اين
زمينه خواهيم گفت كه لازم است قاضىدو طرف را دعوت به
مصالحه و چشم پوشى كند. اما دراينجا سخن از شفاعت و
وساطت قاضى در باره كسى استكه حقى به گردن او است،
قاضى واسطه مىشود كه محق، ازحق خود بگذرد، پس از آن
كه در محكمه، ثابت شده كهحق با او است و مدعى عليه بايد
حق او را بپردازد. اين كارتباه كردن حق صاحب حق است و
يكى از انواع ظلممىباشد. حكمت اصلى قضاوت، حفظ حقوق
و گسترشعدالت است. هم چنين وساطت و شفاعت در
ابطال دعواپس از ثبوت آن، ظلم است. گرچه دعوت طرفين
به مصالحهدر زمانى كه به محكمه، مراجعه مىكنند و پيش از
استماعدعوا و در موقعيتى كه نمىدانيم حق با كيست، كارى
استمطلوب، براى اين كه اختلاف مطرح نشود و برادرى
آنانحفظ گردد. اما پس از استماع دعوا و اثبات حق و
كشفحقيقت به واسطه اقرار و پذيرش مدعى عليه يا
شهادتشهود يا قسم و اين كه حق با كيست و مديون چه كسى
است.در اينجا وساطت براى ابطال يا اسقاط دعوا ظلم است و
شانقاضى و محكمه نيست و ارزش و قوت قضاوت را
تضعيفمىكند، قضاوتى كه وظيفهاش تشخيص حق و باطل
است.
رواياتى در اين زمينه است كه به صراحت بر مطلوب
دلالتدارد و برخى از آنها اين دلايل را محدود مىسازد:
1. محمد بن على بن الحسين با اسناد خود از سكونى وسكونى
با اسناد خود از امام جعفر صادق(ع) از پدرانش، ازعلى(ع) نقل
مىكنند كه فرمود:
لايشفعن احدكم في حد اذا بلغ الامام فانه لايملكه فيما
يشفعفيه و مالم يبلغ الامام فانه يملكه فاشفع فيما لم يبلغ
الامام اذارايت الندم و اشفع فيما لم يبلغ الامام في غير الحد
مع رجوعالمشفوع له و لاتشفع في حق امرىء مسلم و غيره الا
باذنه،
هرگز كسى از شما در مورد حد، شفاعت نكند، وقتى به
امامرسيده باشد، زيرا امام نمىتواند در حد، شفاعت
بپذيرد،ولى تا زمانى كه به امام نرسيده باشد، مىتواند
شفاعتبپذيرد، پس تا وقتى به امام نرسيده، اگر ديدى متهم
پشيماناست، شفاعت كن در آنچه به امام نرسيده. اگرحد
نباشد درصورت مراجعه متهم در باره او شفاعت كن. در مورد
حقهيچ كس، چه مسلمان و چه غير مسلمان، جز به اذن
او،شفاعت مكن.((148))
چنانكه ملاحظه مىكنيد روايت صريحا مىگويد: «اولا
فرقاست ميان حق اللّه و حق الناس، ثانيا فرق است ميان آنجا
كهمسئله به امام رسيده باشد و آنجا كه نرسيده
باشد.ظاهرامقصود اين است كه به امام يا قاضى مراجعه شده
باشدو مسئله را نزد او طرح كرده باشند، حد و حق اللّه وقتى
بهامام رسيد، نمىتواند در آن شفاعت بپذيرد. اما حق
الناسهيچ گونه شفاعتى در آن پذيرفته نمىشود مگر با اذن
صاحبحق.
فرق گذاشتهاند ميان قبل از رسيدن مسئله به امام و بعد از
آن،زيرا قبل از رسيدن اگر اظهار ندامت شود، شفاعت
جايزاست، ولى آنجا كه منتهى به حد شود، فرقى نيست،
چهشرايط(ندامت) باشد و چه نباشد. به عبارت ديگر: فرقى
ميانحق اللّه و حق الناس نيست، جز اين كه در حق الناس
حتمابايد به اذن صاحب حق باشد اما در حق اللّه
اگرشخصپشيمان شده، ولى به امام رسيده باشد، در حد به
هيچ وجهشفاعت نيست و در غير حد در صورت مراجعه و اذن
طرفمىتوان شفاعت كرد.
2. محمد بن قيس از امام باقر(ع) نقل كرده است:
و كان لام سلمة زوج النبي امة فسرقت من قوم فاتى بها
النبيفكلمتهام سلمة فيها فقال النبي(ص): يا ام سلمة، هذا
حد منحدود اللّه لايضيع، فقطعها رسول اللّه،
ام سلمه همسر رسول خدا(ص) كنيزى داشت كه سرقتكرده
بود، او را نزد پيامبر آورد. امسلمه راجع به او با حضرتصحبت
و درخواست گذشت كرد، پيامبر(ص) فرمود: امسلمه، اين
حدى از حدود اللّه است كه نبايد تضييع شود،پس حضرت
دست او را قطع كرد.((149))
3. امام صادق(ع) فرمود:
رسول اللّه(ص) به اسامة بن زيد فرمود: لايشفع في حد، درحد،
شفاعت نيست.((150))
4. شخصى از اسامه نزد پيامبر شكايت برده بود و اسامه
ازپيامبر(ص) درخواست گذشت كرد، پيامبر اكرم(ص) به
اوگفت:
لاتسالني حاجة اذا جلست مجلس القضاء فان الحقوق ليسفيها
شفاعة،
اسامه، وقتى من در جايگاه قضاوت نشستم، از من
چيزىمخواه، زيرا در حقوق، شفاعت نيست.((151))
ظاهر اين روايت آن است كه در حقوق پس از طرح درمحكمه
شفاعت نيست، چه حق اللّه باشد يا حق الناس، ولىمقتضاى
جمع با روايات ديگر اين است كه در حق اللّه كه ازآن تعبير به
«حد» شد، مطلقا شفاعت نيست، در حق الناسنيز شفاعت
نيست مگر با اذن صاحب حق.
فصل سوم: وظايف قاضى
در اين فصل، آدابى تحت عنوان وظايف قاضى بيان مىشودكه
آنها را در پنج وظيفه گرد آورديم:
اولين وظيفه: مساوات و برابرى ميان خصوم
روايات باب بر اين وظيفه دلالت دارد:
1. در حديث سلمة بن كهيل آمده است:
سمعت عليا يقول لشريح:... ثم واس بين المسلمين بوجهك
ومنطقك و مجلسك حتى لايطمع قريبك في حيفك
ولايياسعدوك من عدلك،((152))
شنيدم على(ع) به شريح فرمود: ... در نگاه كردن و
سخنگفتن و محل نشستن، ميان مسلمانان برابرى و
مساوات داشتهباش تا آن كه قريب توست، طمع حيف و ميل
نداشته باشد ودشمنت، نوميد از عدالت نباشد.
2. سكونى از ابى عبداللّه(ع) روايت مىكند:
قال امير المؤمنين: من ابتلي بالقضاء ف ليواس بينهم
فيالاشارة و في النظر و في المجلس،((153))
هركه قضاوت مىكند، در اشاره و نگاه و محل نشستن،
ميانخصوم، مساوات را رعايت كند.
در مرسله صدوق آمده:
فليساو بينهم،
ميانشان برابرى داشته باشد.((154)
3. محمدبن يعقوب از على بن ابراهيم از پدرش از اسماعيلبن
مرار از يونس از عبيداللّه بن علي حلبى:
قال ابو عبداللّه: قال امير المؤمنين(ع) لعمربن الخطاب:
ثلاثان حفظتهن و عملت بهن كفتك ما سواهن و ان تركتهن
لمينفعك شيء سواهن. قال: و ما هن يا ابا الحسن؟ قال(ع):
اقامةالحدود على القريب والبعيد و الحكم بكتاب اللّه في الرضا
والسخط و القسم بالعدل بين الاحمر والاسود، فقال له
عمر:لعمري لقد اوجزت و ابلغت،((155))
امام صادق(ع) فرمود كه امير مؤمنان(ع) به عمر بن
خطابفرمود: سه كار است كه اگر آنها را پاس دارى و عمل
كنى، ازكارهاى ديگر بى نياز مىشوى. اما اگر آنها را
واگذارى، كارديگرى سودى به حالت نخواهد داشت. عمر
گفت: چهكارهايى؟ فرمود: اقامه حد بر دور و نزديك، حكم
مطابقكتاب خدا در حال خشم و خشنودى، و عدالت ميان
سرخ وسياه. عمر گفت: سوگند كه كوتاه و رسا گفتى.
ظاهر امر در اين روايات دلالت بر وجوب دارد و متعلق
امر،مساوات و برابرى است. چنان كه در مرسله
صدوقمستقيمابه مساوات، دستور داده شده است. طرفين
مساوات،خصوم و طرفين دعوا هستند كه به قاضى مراجعه
مىكنند.
آنچه تساوى در آن ميان خصوم لازم است، نگاه و گفتار
ومحل نشستن است. يعنى قاضى مىبايد به يك اندازه
بهخصوم نگاه كند، در سؤال و جواب و شنيدن مطالب آن
دو،به يك ميزان گفتگو كند، نيز در تعيين محل نشستن آن
دو دردادگاه رعايت برابرى را بنمايد.
رعايت تساوى در اين امور، بر حسب ظاهر امر(كه
مستلزمتساوى وجوبى در بسيارى از لوازم و ملازمات
مىباشد)تعبدى صرف است. گاهى نيز به امورى تعليل شده
است،حضرت امير(ع) پس از بيان لزوم مساوات مىفرمايند:
حتىلايطمع قريبك في حيفك ولايياس عدوك
منعدلك((156)). اگر يكى از خصوم را بر ديگرى
ترجيحدهيم، مثلا بانگاه كردن يا روى خوش و گشاده به او
نشاندادن اما به ديگرى تند يا با چهرهاى اخم آلود نگاه كنيم،
باعثمىشود كسى كه آشناى قاضى است، طمع در حيف و
ميل اوكند اما غريبه و نا آشنا از عدل و داد نوميد گردد، چه
رسد كهبا يكى به نرمى و مهربانى و سخنان لطفآميز سخن
بگوييماما با ديگرى به تندى و خشم و سخنان خصمانه!
در مقام قضاوت هيچ فرقى، ميان افراد بلند پايه و فرو
دست،ثروتمند و فقير، و به تعبير امام على(ع) ميان احمر و
اسودنيست. بروز اين حالت در مراجعان يعنى طمع ورزى آشنا
ونوميدى نا آشنا، گرچه ربطى به قاضى ندارد اما رعايت
نكردنبرابرى، اين پيامد ناپسند را داشته و قاضى را در معرض
اتهامقرار مىدهد، از اين رو مىبايد از آن دورىكرد.((157))
معلوم است رعايت تساوى مربوط به ظاهر است اما اگر يكىرا
به خاطر شرافت و علم و تقوا، در دل دوست داشته
باشد،اشكالى ندارد.
وظيفه دوم: عدم تلقين به يكى از دو طرف دعوا
از آن رو كه قاضى در محكمه و در مقام قضاوت و حكم بهحق
و عدل، نشسته است، مىبايد در سطحى والاتر ازخصوم قرار
گيرد و از يكى طرفدارى و جانبدارى نكند. نيزپيش از
شنيدن مطالب شاكى(خواهان) و مشتكىعليه(خوانده) يا
مدعى و مدعى عليه، حتى پيش از شنيدنمطالب شهود و
دفاع مشهود عليه، قاضى مىبايست به دور ازهر پيشداورى و
قضاوتى باشد.
اگر قاضى بخواهد نظر خود را اظهار كند # چه رسد به اينكه
بخواهد حكم صادر كند # مىبايد همه مطالب طرفهاىدرگير
را به همراه شواهد و قرائن، در نظر گيرد، آن گاهنظرش را
بگويد. از اين رو روا نيست قاضى به متكلم، هركهباشد، در
دادگاه، دليل و بيانى را تلقين كند، چه به خصوم ياشهود يا
وكيلها، زيرا تلقين به متكلم، به معناى تاييد و حمايتاز او
است، گويا با آموختن دليل، جانبدارى از وى كرده واعلان
مىكند حق با اوست. اين كار گذشته از اين كه منافىعدل و
مساوات در سخن است، چنين مىنماياند كه قاضىطرفدار
شخصى است كه او را تلقين كرده و استدلال طرفمقابل را
تضعيف مىكند. پيامد اين كار مورد اتهام قرار گرفتنقاضى
است، بايد از مواضع تهمت دورى كرد. گفتهشده:((158))
علت كراهت تلقين و لزوم دورى قاضى ازآن، بدان جهت است
كه وى براى پايان دادن خصومت وبستن باب نزاع منصوب
شده. اما تلقين و ياد دادن، باب نزاعرا گشوده، به شيوه
استدلال و توان نزاع و درگيرى رهنمونمىكند. اما اين
توجيه، درست نيست، چنان كه صاحبجواهر صراحتا
مىگويد:
فتح باب منازعه # كه قاضى براى بستن آن منصوب شده
#مقتضى حرمت تلقين و ياد دادن نيست، بويژه اگر اين
كارتحت عنوان تعليم آموزههاى شرعى درجشود.((159))
استاد اعظم ما، مؤسس جمهورى اسلامى ايران، آية
اللّهالعظمى امام خمينى(ره) در تحرير الوسيله مىفرمايد:
اگر قاضى بداند حق با يكى از طرفين است، آموزش دليل براو
جايز است.
اما اولا بايد گفت: جواز اين كار، منوط به جواز حكم به
علمقاضى است، اما در آن اختلاف هست، زيرا اگر چه
علمذاتاحجت است و نياز به وضع اعتبار آن نيست اما فقط
براىعالم حجت است و پيامد و آثار آن فقط براى وى اعتبار
دارد،ولى حجيت آن براى ديگران، مورد اختلاف است،
وقضاوت، در مورد ديگران است، چنان كه در محل خودبحث
شده است.
ثانيا : اگر قاضى مىداند حق با يكى از طرفين است، حتى
اگرعلم قاضى حجت باشد و بتواند بر اساس آن حكم كند،
امامجوز تلقين به يكى از طرفين و تضعيف دليل
خصمنمىشود، بويژه به دليلى كه گفتيم: يعنى اتهام و خروج
ازعدالت و رعايت تساوى در نگاه و كلام و محل نشستن.
مىبايد قاضى از هيچ يك از خصوم و گواهان و وكلا
جانبدارىنكند تا بتواند به درستى قضاوت نمايد و حكم وى
موردپذيرش خصوم قرار گيرد. جواز حكم قاضى براساس
علمخود، غير از تلقين است. البته معلوم است اگر قاضى
براىروشن شدن بحث و شرح حادثهاى كه رخ داده،
پرسشكند، از باب تلقين نيست، گرچه موجب هشيارى و
آگاهى وتوان استدلال شود، چنانكه صاحب جواهر بدان
اشارهدارد.
از تمامى مطالب گفته شده برمى آيد حكم به حرمت
شرعىتلقين و ياد دادن دليل به يكى از طرفين دعوا، مانند
حرمتحكم به غير «ما انزل اللّه» نيست. دليل اعتبارى،
مقتضىكراهت تلقين است، چه دليل، همان باشد كه محقق
درشرائع گفته، يا آن باشد كه ما اشاره كرديم، از اين رو
كراهتتلقين جزء آداب عملى شمرده شده، نه احكام.
سوم: اگر متخاصمين سكوت كردند، قاضى دستور دهدسخن
بگويند
سكوت خصم يا متخاصمين، گاه در خلال محاكمه و در
وقتىاست كه بايد به پرسش قاضى پاسخ بدهد.
قاضى پس از شنيدن مطالب يكى از طرفين، متوجه
ديگرىمىشود و از او مىپرسد: در برابر ادعاى طرف،
چهمىگويى؟ خصم يا سخنان طرف مقابل را مىپذيرد يا
منكرمىشود و رد مىكند، و يا سكوت مىكند. در هر يك از
اينحالات، قاضى تكليفى خاص دارد كه در جاى خود
روشنشده است.
اگر خصم سكوت كند، مىبايد قاضى نخست به نرمى
وملاطفت دستور دهد كه پاسخ گويد، و گرنه با شدت
جوابرا بطلبد. اگر خصم بر سكوت پا بفشرد، قاضى هشدار
دهدكه اگر پاسخ ندهى تو را «منكر» خواهم دانست. در
اينصورت يا پاسخ مىدهد و قاضى كار خود را خواهد كرد
ياپاسخ نمىدهد، كه قاضى وى را «منكر» خواهد دانست
وسوگند را به مدعى بر مىگرداند و محاكمه را به پايان
مىبردو حكم مىكند.
اين صورت ربطى به بحث آداب ندارد، بلكه مربوط به
آييندادرسى و راههاى تحقيق و حكم است.
اما گاه سكوت در آغاز كار و پس از حضور قاضى در دادگاه
وفراهم آمدن شرايط شروع دادرسى، بويژه حضورمتخاصمين
است. سكوت در اين حالت گاه به سبب عذرىمانند ناشنوايى
يا گنگى، يا نفهميدن زبان است و گاه به سببترس و وحشت
از جلسه دادرسى. قاضى مىبايد به هرطريق كه مناسب
مىبيند عذر و اشكال را برطرفكند.
چهارم: قاضى تشويق به صلح و سازش كند
سلمة بن كهيل مىگويد: شنيدم على(ع) به شريح فرمود:
و اعلم ان الصلح جائز بين المسلمين الا صلحا حرم حلالا
اواحل حراما،
بدان صلح و سازش ميان مسلمانان روا است مگر
مصالحهاىكه حلالى را حرام يا حرامى را حلال كند.((160))
در ذيل روايتى در تفسير امام حسن عسكرى(ع) به نقل
ازاجدادشان از اميرمؤمنان(ع) آمده است:
كان رسول اللّه(ص) اذا تخاصم اليه الرجلان قال للمدعى:
الكحجة؟ فان اقام بينة يرضاها و يعرفها انفذ الحكم على
المدعىعليه... و ان جرحهما و طعن عليهما اصلح بين الخصم
وخصمه،((161))
اگر نزد رسول خدا(ص) كسانى براى دادخواهى مىآمدند،از
مدعى مىپرسيد: آيا گواهى دارى؟ اگر مىآورد و رسولاللّه
مىشناخت و مىپذيرفت، عليه مدعى عليه حكممىكرد... اگر
گواهان را نمىپذيرفت و بر آنان ايرادى داشت،ميان خصم و
طرفش صلح و سازش برقرار مىكرد.
على(ع) در آخرين وصيتش به فرزندانش فرمود:
فاني سمعت جد كما يقول: اصلاح ذات البين افضل من
عامةالصلاة و الصيام،((162))
از پيامبر(ص) شنيدم كه مىفرمود: اصلاح ذات بين بهتر
ازهمه نماز و روزهها است.
آشكار است صلح و اصلاح ميان مردمان، بر طرف كردنفساد و
جدايى، و رفع دشمنى و خصومت، كارى خير وشايسته است.
خداوند فرمود:
اگر دو گروه از مؤمنان با يكديگر به جنگ برخاستند،
ميانشانآشتى افكنيد.((163))
مؤمنان برادرانند. ميان برادرانتان آشتى بيفكنيد.((164)) وبه
نقل از نبى شعيب(ع) فرمود:
تا آنجا كه بتوانم قصدى جز به صلاح آوردنتانندارم.((165))
نيز آيات و روايات ديگرى كه بيانگر آن است كه اصلاح درسطح
عالى آن، از اهداف پيامبران بزرگ است. اصلاح ميانمؤمنان، از
جمله تكاليف برادرى و وظيفه ايمانى است واصلاح ميان دو
گروه متخاصم، از واجبات اوليه است. در كل،صلح خير است،
چرا براى قاضى پسنديده نباشد؟ وى برحسب وظيفه حكومتى
و ادارى خويش، مىبايد بينمتخاصمين، سازش برقرار كند اما
تشويق آن دو به اصلاح وآشتى، فقط در مرحله پايانى و در آخر
محاكمه نيست، بلكهكار خير در هر مرحلهاى كه انجام گيرد،
خير است. بنابر اينقاضى بايد در آغاز طرح دعوا، طرفين را به
صلح و سازشفراخواند، سپس در خلال دادرسى و روشن
شدن موضوع ويا حتى در آخرين مرحله كه پى به حق برده و
آماده حكماست، خصوم را به صلح و سازش دعوت كند.
فصلخصومت با صلح موجب رفق و رحمت ميان طرفين است.
امااگر قاضى با صدور حكم قضايى فصل خصومت كند،
اغلبيكى يا هر دو طرف راضى نشده و تصور مىكنند
حقشانچيز ديگرى است، حتى اگر عدالت قاضى و درستى
كار او راباور داشته باشند. ظاهر گفته محقق در شرائع
هميناست:
اگر بعد از طرح دعوا، حكم روشن باشد، بر قاضى است
كهقضاوت كند، ولى مستحب است آن دو را به صلح و
سازشتشويق نمايد.
البته صلح مىبايد در محدوده حفظ احكام بويژه حلال وحرام
باشد. اين مطلب روشن است و نياز به دليل ندارد،زيرا عملى
كه ذاتا خير است، در بردارنده شر و فساد نيست.چه شر و
فسادى بدتر از تغيير حكم خداى متعال ؟ افزون براين از
استثنايى كه در كلام امام على آمده است: «الا صلحاحرمحلالا
او احل حراما» فهميده مىشود كه صلحى كه حرام راحلال يا
حلال را حرام كند، جايز نيست.
پنجم: نوبت در دادرسى
هر كه مردم به او نياز دارند و بر حسب منصب حكومتى،
يامنصب شرعى يا شغل شخصى او به وى مراجعه
مىكنند،مىبايد مردم را به حضور پذيرفته و سخنانشان
رابشنود.
ريشه بحث در اين جا آن است كه آيا «نوبت» در اين
گونهمراجعات همچون حضور در مسجد، حقى از حقوق
عامهاست، چون هركس زودتر به مسجد آيد و در جايى
بنشيند،آن مكان را حيازت كرده و ديگرى نمىتواند اين حق
وى راسلب كند، يا اين كه چنين حقى وجود ندارد؟
اگر قول اول را بپذيريم و بگوييم آن كه زودتر نزد طبيب
ياقاضى يا فقيه مراجعه كرده، از فردى كه پس از وى
آمده،سزاوارتر است، صرف پيشى گرفتن، حق اولويت را
واجبو لازم مىگرداند، بنابر اين شخصى كه مورد مراجعه
مردماست، هر كه باشد(فقيه يا طبيب يا قاضى يا... ) مىبايد
اينحق و نوبت را رعايت كند. در اين صورت پاسخگويى فقيه
ودرمان كردن طبيب و دادرسى قاضى مىبايست طبق
نوبتباشد و پرونده آن كه زودتر آمده، زودتر مورد رسيدگى
قرارگيرد. بنابر اين تاخير و عقب انداختن نوبت رسيدگى
بهپرونده كسى كه زودتر آمده، يا تقديم درخواست آن كه
ديرترآمده، روا نيست، زيرا پامال كردن حق و ستمى ناروا
است.اما اگر بگوييم سبقت گرفتن در مراجعه، موجب حقى
نيست،در اين صورت فقط لازم است مراجعان را پذيرفته و به
كارآنان رسيدگى كند و مخير در تقديم و تاخير است و حقى
راضايع نكرده است، چه تقديم و تاخير به دليل عقلايى
باشدمثلا رعايت شرافت و فضيلت و ترحم و عطوفت و يا به
دليلىديگر.
|
|---|