|
حق آن است كه رعايت نوبت، امرى عرفى عقلايى است
ونيازمند دليلى قرآنى نيست. چون آدمى و زندگىاش و وقت
وعمرش ارزش و قيمتى دارد كه قابل گذشت نيست. از اين
رورعايت نوبت و مقدم داشتن آن كه زودتر آمده، لازم است
وقاضى كه حافظ حقوق است، در رعايت كردن اين حق مهم
وظريف كه حتى عامه مردم نيز آن را مورد اغفال و اهمال
قرارنمىدهند، سزاوارتر است. نمىتوان گفت رعايت
نوبت،امرى ادارى است و در سازمانهاى كنونى مربوط به
قاضىنيست. قاضىاى كه رئيس دادگسترى است و پروندها
را بهمحاكم مىفرستد، مىبايد اين حق را در نظر گيرد و
نوبت وتاريخ دريافت پرونده را رعايت كند.
شخصى كه زودتر آمده، حق دارد نوبت خود را به نفر پس
ازخود واگذار كند، به هر دليل كه صلاح بداند، در اين
امر،اختلافى نيست چنان كه اختلافى ميان فقها نيست در اين
كه بينافراد عادى و بلند پايه يا ثروتمند و فقير يا آشنا و غريبه
براىرعايت نوبت فرقى نيست. اما اگر ضرر و زيانى غير
قابلتحمل پيش آيد، مراجعه شونده مىتواند براى رفع ضرر،
كاركسى را كه ديرتر آمده، زودتر انجام دهد، چنان كه گاه
اينوضع در مورد بيمارانى كه به پزشكان مراجعه مىكنند،
وجوددارد، يعنى مريض دچار وضعى مىشود كه مستلزم
شتاب وتسريع در كار است. نيز ممكن است اين وضع ميان
مراجعهكنندگان به قاضى مثلا براى مسافران و ساكنان شهر
پيش آيد.از مطالب گفته شده منظور صاحب جواهر آشكار
مىشود.وى در شرح سخن محقق(اذا ورد الخصوم مترتبين
بدا الاولفالاول) مىگويد:
زيرا آن كه زودتر آمده، در تمامى حقوق مشترك،
سزاوارتراست... البته اگر در اين باره اتفاق نظر وجود نداشت.
امابعضى به طور مطلق فتوا دادهاند: قاضى كه براى حكم
وقضاوت ميان مردم ماموريت يافته، مخير است نوبت را پس
وپيش كند و در اين مورد حقى وجود ندارد.
اما به نظر ما رعايت نوبت، از شمار آدابى است كه مىبايد
درنظر گرفت، گرچه واجب شرعى نباشد، بويژه در زمان
كنونىكه شمار مراجعان بسيار است و بايد به دعواى آنان
رسيدگىكرد و تاخير كار، آفات بسيارى دارد. مىتوان گفت:
رعايتنوبت جزء آداب لازم براى تمامى مراجع و كاركنان و
نيزبراى هر كسى است كه كار ديگران به دست اوست،
گرچهچندان كار مهمى نباشد.
فصل چهارم: اخلاق قاضى
در اين فصل، اخلاق و صفاتى را كه شايسته است قاضى
بدانهاخود گرفته و آراسته باشد، بيان مىكنيم. اين اوصاف و
اخلاقموجب مىشود قضاوت دقيقتر و بهتر اجرا شود، از اين
روجزء آداب قضاست، گرچه ضمن صفات و ادب قاضى
آمدهاست.
بركسى پوشيده نيست كه ويژگىها و خصائص روحى وحالات
نفسانى، در كردار انسان و وظايف فردى و اجتماعىوى، حتى
در عبادات و فرائضش تاثير مىگذارد. هر چهآدمى بيشتر
سعه صدر داشته، دانش و آگاهى و فهم او بيشترباشد، عملش
درستتر و ارزشمندتر است. بنابر اين، بحثفقط مربوط به
قاضى نخواهد بود، بلكه هركارگزار حكومتاسلامى را در بر
مىگيرد، چنان كه هر چه مقام و منصب اوبالاتر و مهمتر
باشد، توجه و عنايت بدان صفات و ويژگىها،بر او لازمتر است.
از آن جا كه قضاوت، از محكمترينرشتههاى نظام و
تنومندترين شاخه ولايت و حكومت است،توجه بدان مساله
لازمتر مىباشد.
شاملترين و كاملترين بيان در اين باره آموزههايى است كهدر
نامه امام على(ع) به مالك اشتر آمده و دقيقترين وجامعترين
نگاشته در بيان وظايف واليان و حاكمان وويژگىهاى كار
گزاران مختلف، از جمله قاضيان است. امامدر بخشى از عهد
نامه خود مىفرمايد:
ثم اختر للحكم بين الناس افضل رعيتك في نفسك...
ممنلاتضيق به الامور و لاتمحكه الخصوم...،
سپس براى داورى بين مردم، افرادى را برگزين كه نزد
تو،برترينان اند. آنانى كه امور گوناگون در تنگناشان
نگذارد،برخورد خصمانه طرفهاى درگير به خشمشان
نياورد....
در سخن اما((166))م(ع) يازده مورد بيان شده است كه
بهاختصار به آنها اشاره مىكنيم:
نخست: آنانى كه كارها در تنگناشان نگذارد(ان لاتضيق
بهالامور)
روشن است ترجيح كسى كه اين اوصاف را دارد براىقضاوت،
پس از آن است كه وى در نظر والى، از بهترينمردمان باشد.
والى به مقتضاى منصب خود بر امور اشراف وآگاهى داشته و
بر اوصاف و خصلتهاى بيشتر مردم، اطلاعدارد، از اين رو
مىبايد بهترين آنان را براى قضاوت برگزيند.برترى به
پارسايى و دانش و جهاد((167))، و ديگركمالات است. مىبايد
از ميان كسانى كه چنين اوصافى را داراهستند، قاضى
گرينش شود. نخستين صفت آن است كه توانبالا و سعه صدر
داشته و بيشتر بتواند مشكلات را تحمل كندو كارها و عمل به
وظيفه او را در تنگنا و فشار قرارنمىدهد.
انسان # هر كه باشد # پس از چند ساعت كار پيوسته،خسته
مىشود. او در ساعات آغازين، با نشاط و داراى ميل ورغبت
است اما كم كم، نشاط و اشتياق او كاهش مىيابد، بدانحد كه
به استراحت و آسايش نياز پيدا مىكند. هر چه درحالت
خستگى و كسالت، كار ادامه يابد، از كيفيت و حسن وكمال آن
كاسته مىشود، تا بدانجا مىرسد كه اصلا ديگر كار،درست
انجام نمىشود و لغزش و خطا افزايش مىيابد.
طبيعت هر كار، در تاثير گذارى بر روان آدمى و ايجاد
فشارذهنى و كسالت يا كندى بر حسب تناسب يا عدم تناسب
آن باطبع آدمى، مختلف است. از آن رو كه قضاوت ملازم
بامخاصمه و شنيدن مطالب خصوم است و طبيعت سخنان
واستدلال هر يك براى اثبات حقانيت خويش، مخالف باديگرى
و رد وى مىباشد، اغلب به دور از جدال و نقض وابرام نيست.
اين وضع براى طبع آدمى، ناخوشايند بوده،موجب كسالت و
فشار ذهنى بر وى است. از اين رو مىبايدانسان در بيشتر
مخاصمات و درگيرىها شكيبا و برخوردار ازتوان بسيار باشد.
هر چه توان و قدرت بيشتر و بالاتر باشد،شخص براى قضاوت،
سزاوارتر و لايقتر است. از اين روامام على(ع) فرمود: «قاضى،
مىبايد امور گوناگون، درتنگنايش نگذارد» بنابراين نبايد
قضاوت، او را در فشار وخشم قرار دهد. اما به هر روى، قدرت
آدمى محدود است،و خدا هركس را به اندازه توانش مكلف
مىكند، از اين رورئيس دادگسترى مىبايد براى ارجاع
پروندههاى قضايى بهقضات، شرايط توان او را در نظر گيرد و
افزون بر آن،تخصص قاضى و چيرگى وى را بر دعاوى حقوقى
يا جزايى يامدنى و... لحاظ كند.
دوم: برخورد خصمانه طرفهاى درگير به
خشمشنياورد(ولاتمحكه الخصوم)
از آن رو كه طبيعتا هريك از بر اين باورند كه حق با وىاست،
از قاضى مىخواهد(يا لااقل انتظار دارد) حق را به اوبدهد،
بنابر اين هريك از آنان هنگام ارائه بينه يا ادعاى خود يارد
شواهد مدعى يا حتى پس از رسيدن قاضى به نتيجه،مىكوشد
حقانيت خود را ثابت كند، از اين رو برخوردخصمانه با هم
مىكنند و با عناد سخن مىگويند و جدال ومشاجره مىكنند.
غرض اينان، جلب نظر قاضى است، با آنكهفقط يكى از خصوم،
بر حق است و عدالت اقتضا مىكند كهواقع و حق آشكار
گرديده و به عدالت حكم شود. در چنينحالى، قاضى مىبايد
هوشيار باشد كه مبادا سخنان و درگيرىخصوم بر وى تاثير
گذارد، مگر در حد كشف حقيقت. آدمىتا دچار اين گونه
آزمايش نشود، حقيقت كار را نخواهد فهميدو نخواهد دانست
كه نسبت به حق و تعيين مرز آن با باطلچقدر مقاومت دارد،
شايد كار و تجربه اين مطلب را روشنكند.
از اين رو يادگيرى عملى(كارورزى) افزون بر دانستن قواعد
وقوانين لازم است. اين كار با حضور در محاكم و
ديدنچگونگى كار قاضى، پيش از قضاوت، در مراحل
محاكمهممكن است .
نتيجه چنين صفتى آن است كه درگيرى و سخنان خصوم،
درقاضى تاثير نكند و وى را بى آن كه خود بفهمد، سر
سوزنىاز حق و واقع منحرف نسازد، تا بتواند حق و عدالت را
پاسداشته و به درستى حكم كند.
سوم: در لغزش خود پاى نفشارد(ولايتمادى فى الزلة)
معلوم است كه انسان غير معصوم # هركه باشد # گاه از
راهمىلغزد، زيرا آدمى در معرض سهو و نسيان است.
امابسيارى اوقات، پس از عمل، متوجه خطا و نسيان و
لغزشخود مىشود، در اين هنگام است كه توان روحى و
قدرتاراده آدمى در برابر وسوسه و فريب شيطان معلوم
مىشود.برخى بى درنگ خطاى خود را پذيرفته، به
فراموشكارى وغفلت خويش اعتراف مىكنند و كار را از نو
شروع كرده،زيان وارد را پذيرفته و سعى در جبران آن
مىنمايند. اينانخدا را شكر گفته كه به راه حق هدايتشان
كرده و حقيقت رابرايشان آشكار كرده است. اما برخى براى
خود دليل آورده،گردنكشى كرده و مىپندارند پذيرش
اشتباه، نشان ضعف ونقص شخصيت و مقامشان است، بويژه
اگر پذيرش خطاآثارى در بيرون داشته و ديگران از آن آگاه
گردند و حكم بهبى تدبيرى و عدم مديريت او مىكنند. از اين
رو مىكوشد تاراهى براى تصحيح و توجيه خطاى خود بيابد تا
ناچار بهاعتراف نشود. به چنين حالتى «پافشارى در لغزش»
مىگويند.كار اشتباه را ادامه دادن به رغم آن كه متوجه خطا
گرديده،خود خطاى ديگر و لغزشى افزون بر اشتباه نخست
است.هر چه كار مهمتر و خطيرتر باشد، اهميت اعتراف به خطا
واصلاح آن، يا توجيه و ادامه دادن خطا نيز بيشتر مىشود.
از آن رو كه قاضى در ميان كارگزاران نظام حكومت
اسلامى،عهده دار كارى مهم و خطير است و مىتواند در اموال
و آبروو جان مردمان نظر دهد و دخل و تصرف كند، در حالى
كهانسانى غير معصوم است، گرچه پارسا و عادل باشد اما
مصوناز خطا و نسيان نيست و گرفتار لغزش و اشتباه
مىشود،مىبايد از لحاظ صفات درونى، از جمله كسانى باشد
كه اگرمتوجه اشتباه خود شد، سريعا آن را پذيرفته و اشتباه
خود راتصحيح كند و بر لغزش خود پاى نفشرد.
چهارم: از بازگشت به حق پس از آنكه آن را شناخت
امتناعنورزد(ولايحصر من الفيء الى الحق اذا عرفه).
در امر سوم گفتيم آدمى به دور از خطا و نسيان نيست و
پساز آن كه پى به خطاى خود برد و فهميد دچار نسيان شده،
ياسريعا آن را پذيرفته و به راه حق بر مىگردد، يا بر
خطاىخود پاى مىفشرد و بر باطل مىماند. معلوم است
ويژگىنخست، از كمالات نفس آدمى و جزء صفات پسنديده
استو حالت دوم، از نواقص نفس و صفات زشت است.
نكتهپيشين اشاره به حالت دوم داشت و نكته چهارم اشاره
بهحالت اول دارد.
براى انتخاب قاضى و انتصاب وى در شهرى، كافى نيستوالى
بسنده به حالت نخست كند. اگر وى خواست كسى را
بهقضات بگمارد، اكتفا به اين نكند كه بر لغزش خود پا
فشارىنكند، چون اصرار بر خطاى خويش نداشتن، مستلزم
تسريعدر تغيير دادن و تصحيح كار اشتباه نيست، بلكه در اين
بين،حالتى ديگر وجود دارد كه موجب مىشود بين روشن
شدنحق و باطل، فاصله افتد. والى مىبايد كسى را برگزيند
كه پساز شناخت حق، بازگشت به آن بر وى دشوار نباشد و
دربازگشت به راه درست، درنگ نكند. بايد قاضى كسى
باشدكه بىدرنگ به حق رو آورده، قضاوت نادرستش را
تصحيحكند و حكمش را درست نمايد و جلوى هرگونه فساد
وضررى را كه به سبب حكم نخستين پيش مىآيد، بگيرد.
از اين رو سزاوار است قاضى افزون بر آن كه بهترين افراد
درنظر والى است، داراى هر دو كمال(يعنى عدم پافشارى
برلغزش و بازگشت به راه حق پس از شناخت آن) باشد.هريك
از اين دو ويژگى جداى از ديگرى، آثار و پيامدهاىخيرى در
قضاوت دارد.
پنجم: به طمع گرايش نداشته باشد(لاتشرف نفسه
علىطمع)
از جمله فضائل نفس، بى نيازى از مردم و اموال آنان است.بنده
خدا مىبايد به آنچه نزد خداست، اميدوارتر باشد تابدانچه
مردمان دارند. چشم داشت به اموال مردم و بزرگشمردن آن
در مقايسه با نعمت هايى كه خدا به او داده، ازرذائل اخلاقى
است. اولين پيامد چنين خصلتى، نارضايتى اززندگى موجود
خود است، در هر وضعى كه باشد. چنينحالتى به نارضايتى از
آفرينش و نظام حيات و اندك اندك بهناخشنودى از آفريدگار
مىفرجامد.
انقطاع الى اللّه و و رضايت از آنچه مقدر كرده و بى نيازى
ازمردم، نخستين ثمرهاى كه دارد، حالت آرامش و آسايش
درحيات مادى و زندگى شخصى است، در هر وضعى كه
باشد.در حديث است:
ان على العبد النظر فى امور الآخرة الى من فوقه
حتىيستصغر لديه عبادته و في امور الدنيا الى من دونه
حتىيستظهر لديه نعم اللّه(تعالى)،
بنده مىبايد در امور آخرت به آن كه برتر از اوست بنگرد،
تاعبادتش در نظرش كم و كوچك آيد اما در امور
دنيوىمىبايست به آن كه فرو دستتر از اوست نگاه كند،
تانعمتهايى را كه خدا بدو داده، زياد و بزرگ بداند.
طمع، چشم داشت به دارايى مردم است و اين كه آرزوداشته
باشد آنها از آن وى باشد و انتظار دارد از راههاى غيرعادى و
كسب از راه درست و حلال، مالك آنها شود. هر كهبدين صفت
زشت گرفتار آيد، پيوسته توقع دارد ديگرانچيزى به او بدهند
و اموال خود را بى جهت و علت، به اوبخشند، اگر چنين
نشود، متاثر مىشود و حسرتمىخورد.
اين وضع همگانى است. اگر آدمى در حيات اجتماعى
اش،مقام و منصب يا شغل و كسبى داشته باشد كه مردم بدو
نيازداشته و به وى مراجعه كنند، كسى كه طمعكار و
آزمندنيست، به وظايفش عمل كرده، نياز مردم را بر مىآورد
وآرامش دارد و احساس راحتى و امنيت مىكند حتى اگر
كسىاز وى تشكر نكند، يا به او انتقاد بكند زيرا باور دارد
خداىمتعال از او راضى و خشنود است و به وظيفهاش ميان
خود وخدا عمل كرده است. اما كسى كه آزمند است، پيوسته
دررنج و عذاب است، چون از مردم ناراضى است كه چرا ازوى
با تشكر و سپاسگزارى، تقدير نكردهاند. هر اندازه كارچنين
فردى، مهمتر و خطيرتر باشد و در زندگى ديگران،
اثرگذارتر باشد، توقع و انتظار وى بيشتر و شديدتر است.
از آن رو كه مقتضاى منصب و مسئوليت قاضى، نظر دادن
دراموال و عرض و جان مردم است، اگر آزمند نباشد،
آرامشداشته و در زندگى فردى، راحت و آرام است. وى
افزون بررضايت مردم، خشنودى خدا را نيز پيوسته به دست
خواهدآورد. چنين حالتى بر درستى قضاوت وى و دقت عمل
وظرافت حكمش اثر مىنهد. اما اگر طمعكار و متوقع از
مردمباشد، بويژه از كسانى كه بدو مراجعه مىكنند و بالاخص
ازاشخاصى كه به نفع آنان حكم كرده است، پيوسته به
دارايىآنان چشم طمع دارد. ممكن است چنين خصلتى در
حكمكردن به نفع كسى كه ثروتمندتر است و بهره افزونترى از
مالو منال دنيا دارد، اثر گذارد، يا ثروتمندان را وسوسه كند
كه ازاين طريق بر قاضى تاثير بگذارند. چنين حالتى،
نخستينمرحله وسوسه شيطان و گرايش نفس به باطل و
ناحق است.به همين علت است كه امام على(ع) فرمود: «نبايد
نفس قاضىبه طمع گرايش داشته باشد». آزمندى، قاضى را
به خلاف ونادرستى سوق داده و از راه حق به در مىكند و
گاه وى را بهگرفتن رشوه حرام گرفتار مىسازد. طماع
هيچگاه سيرنمىشود و حريص مىگردد. وضع طماع حريص
در زندگىمعمولىاش معلوم است، چه رسد اگر برآوردن
برخىنيازمندىهاى مردم به دست او بوده و قسمتى از
امورحكومتى و زمامدارى در اختيار وى باشد.
ششم: پيش از غور و بررسى كامل، به فهم سطحى
اكتفانكند(لايكتفى بادنى فهم دون اقصاه)
شنونده سخن در مرحله نخست معنايى از آن مىفهمد
ومىپندارد آنچه فهميده، تمام مقصود است، واژهها و
كلمات،ابزار نقل مقصود و مراد متكلم به مخاطب است.
آنچهمخاطب در مرحله نخست دريافت مىكند، جز كلمات
وواژهها نيست، كه هر كدام معنا و مفهومى دارد. در مرحله
بعد،با توضيح متكلم يا دقت بيشتر شنونده، ممكن است
مفاهيمىرا افزونتر و دقيقتر از نخست بفهد.
نظرى بر مباحث مطرح ميان محافل علمى و مناقشات
حقوقىدر دانشكدهها و پارلمانها، مطلب گفته شده را
روشنترمىكند. مىبينيم كسى تصورى دارد و آن را توضيح
مىدهد وديگرى بر او ايراد و اشكالى مىگيرد و شخص
سومى، بهنتيجهاى ديگر مىرسد. وقتى بحث يك دور در آن
حلقهعلمى چرخيد، منتهى به برداشت و برايندى غير از
آنچهنخست برداشت شده بود مىشود. در دور دوم
مذاكرات،بحث كاملا پخته شده و نتيجه مطلوب به دست
مىآيد وكفايت مذاكرات اعلام مىشود.
نتيجه آن كه: آنچه از گفته ديگرى، در مرحله نخست
فهميدهمىشود، گرچه فى الجمله مراد متكلم همان باشد اما
ممكناست تمام حقيقت شنيدن مطالب مدعى يا شاكى از
اينقاعده مستثنا نيست، از اين رو لازم است در حال
شنيدندعوى و شكايت و پرسش، اگر در كلام شاكى ابهام و
اجمالىاست، يا كلمات مشترك در معنا استفاده مىشود، دقت
تمامداشت تا مقصود، روشن شده، و كاملا معلوم گردد. پس
ازآن، قاضى مىبايد سخن مدعى عليه يا مشتكى عليه را با
دقتو تامل بشنود و اگر در كلامش ابهام و اجمالى هست، از
اوبپرسد.
از مطالب گفته شده دو امر بر مىآيد، نخست: دقت و
درنگدر شنيدن كلام هريك از خصوم، و سؤال كردن و
توضيحخواستن از آنان در صورتى كه ابهام و اجمالى در
سخنانشانباشد.
دوم: پيش از آن كه قاضى سخن طرف ديگر دعوى را
بشنود،حتى نزد خويش نيز قضاوت نكند و حكم ندهد،
زيراپذيرش سخن شاكى(مدعى) و اين كه فقط آنچه وى
گفته،راست است، موجب عدم دقت و تامل در شنيدن
دفاعديگرى و كلام وى خواهد شد. مقصود سخن امام(ع)
كهفرمود: «قاضى پيش از غور و بررسى كامل، به فهم
سطحىبسنده نكند» نيز همين است كه نبايد قاضى به آنچه
در مرحلهنخست از سخنان خصوم مىشنود، بسنده كند، بلكه
مىبايددرنگ كند و بپرسد و پاسخ بشنود، تا به فهم كامل
برسد ومطمئن شود فهم و درك وى از كلمات و سخنانى كه
شنيده،تمام و كامل بوده است. چنان كه در حديث ديگرى از
امامباقر(ع) به نقل از رسول خدا(ص) آمده است:
اذا تقاضى اليك رجلان فلاتقض للاول حتى تسمع من
الآخرفانك اذا فعلت ذلك تبين لك القضاء،((168))
وقتى دو كس نزد تو دادخواهى كردند، پيش از آن كه بهسخن
ديگرى گوش نكردهاى، به سود شخص اول قضاوتمكن. اگر
به سخن ديگرى گوش دادى، قضاوت براى توروشن مىشود.
هفتم: بيش از همه در شبههها درنگ كند(اوقفهم
فيالشبهات)
گاه قاضى با اطمينان يا گمان قوى به نتيجهاى مىرسد و
براىحكمى كه مىخواهد بدهد، مستند دارد و حجت را
تماممىبيند. اما با اين حال، اندكى ظن به خلاف آن دارد
گرچهعقلا بدان اعتنايى ندارند و عرفا بدان وسوسه
مىگويند. دراين صورت بدانچه اطمينان دارد، حكم خواهد
كرد.
گاه در موضوع # به علل خارجى # يا در حكم # به عللاجتهادى #
امر بر قاضى مشتبه مىشود و ميان دو طرفاحتمال، مردد
مىماند و براى هر دو، استدلال دارد. در اينحالت، گاه يك
طرف احتمال را بر مىگزيند و بدان حكممىدهد و خود را
خلاص كرده و راحت مىشود.
و گاه قاضى تامل مىكند تا به يكى از دو طرف، يقين
كند،سپس حكم مىدهد، حتى اگر زمان بسيار طول كشد،
بلكهگاه اگر ترديدش برطرف نشود، اصلا حكم نمىدهد.
اين صفت در قاضى موجب مىشود بيشتر احكامش صحيحو
مستند و نزديك به حق و واقع باشد، بر خلاف قاضىاى
كهشتابان خيال خود را راحت كرده و به رغم آن كه هنوز
درذهنش، شك و ترديد هست به توجيه و استدلال حكم
خودمىپردازد.
رساترين و روشنترين سخن در اين باره، فرمايش
امامصادق(ع) در مقبوله عمربن حنظله است:
انما الامور ثلاثه: امر بين رشده فيتبع، و امر بين غيه فيجنب،
وامر مشكل يرد حكمه الى اللّه و الى رسوله. قال رسول
اللّه:حلال بين وحرام بين و شبهات بين ذلك. فمن ترك
الشبهاتنجى من المحرمات و من اخذ بالشبهات ارتكب
المحرمات وهلك من حيث لايعلم،((169))
كارها سه گونه است: آنچه درستى اش معلوم است، كه بايداز
آن تبعيت كرد. آنچه نادرستىاش معلوم است، كه بايد ازآن
اجتناب كرد. آنچه حكمش مشكل است، كه حكم آنبايد به خدا
و رسولش واگذار شود، رسول خدا فرمود: حلالآشكار، حرام
آشكار، و شبهاتى ميان اين دو. هركس شبهاترا ترك كند، از
محرمات رسته است. هركس شبهات رابرگيرد، گرفتار
محرمات شده، از جايى كه نمىداند، هلاكمىگردد.
از اين رو به طرف شبهات نرفتن، موجب نجات از
هلاكتوتباهى است. قاضى هر چه بيشتر از شبهات پرهيز
كند،احكامش دقيقتر، درستتر و استوارتر است. گرچه
اينمطلب بدان معنا نيست كه قضاوت تعطيل شده، و مردم
درمخاصمات و درگيرىها به حال خود وانهاده شوند. اين
وضع،مفسده بيشترى داشته و خطرناكتر است.
بهتر آن است كه به هنگام شبهه و ترديد، درنگ شده، تامل
ودقت بيشترى اعمال گردد، تا به علم و يقين يا اطمينان
عقلايىرسيد. كمتر پيش مىآيد كه در امرى به جزم و تصميم
نهايىو حكم قطعى نرسيد. از اين رو امام(ع) فرمود: كسى كه
براىقضاوت برگزيده مىشود، افزون بر همه اوصاف لازم
بايدبيشتر از هركس در شبهه درنگ كند.
هشتم: بيش از همه خواهان حجت باشد(آخذهمبالحجج)
انسان برخى از آگاهىهاى خويش را از طريق فطرتدريافت
و طبق آن عمل مىكند، اگر چه نتواند براى اثباتحقانيت آن
استدلال بياورد. گاه دانش خود را از راه توجه بهاشباه و نظائر
و مقايسه آنها با يكديگر به دست مىآورد وطبق آن عمل
مىكند بى آن كه بتواند آن را براى ديگراناثبات كرده و حجت
و دليل بياورد. گاهى بر عكس است وبراى اثبات امرى، دلايل
بسيار و حجتهاى قاطعى، براىخود و ديگران مىآورد، تا بر
كسى كه منكر و مخالف است،چيره شده و دليلش پذيرفته
مىشود. اين حالت بر دو گونهاست:
جريان حيات اجتماعى و تعاملات زندگى و روابط
جمعى،اغلب مبتنى بر ظواهر امر و حمل بر صحت و اصل
برائتاست، و برحسب فطرت و نظام طبيعت، بدان عمل
مىكند،بى آن كه به برهان و دلايلى نياز باشد كه واقع را
اثباتكند.
پس از دانستن اين مطلب تصور حقيقت در موارد اختلافراى
قاضيان و حاكمان، آسان است. طرفين دعوا در بسيارىاوقات
معتقدند هريك برحق بوده و هر كدام دلايل و قرائنىدارند، اما
در واقع، حق فقط با يكى از آن دو است. قاضى درمحكمه، ادعا
و دفاع هر كدام را شنيده و به استدلال و ادله هركدام براى
اثبات حقانيت خويش گوش مىدهد. در بسيارىاوقات، ادله
واقعيت را معلوم كرده و موجب اطمينان و يقينقاضى
مىشود، اما گاه چنين نيست، حتى با شهادت بينه، پساز
شنيدن دعوى و انكار مدعى عليه، دعوى رد شده يا
شهودپذيرفته نمىشوند. در چنين وضعى، مستند حكم،
حجتظاهرى و ودليل استدلالى است. هر قدر حجت قوىتر
واستوارتر باشد، قاضى قانعتر و مطمئنتر مىگردد. در
چنينحالى اگر قاضى به ظواهر ادله بسنده كرده، آنها را
بپذيرد وپيش از اقناع كامل، بر آن اساس حكم كند، اشكالى
درصحت قضاوت و اجراى دستورش نيست اما احتمال
خلاف،موجب ضعف حكم شده و گاه خلاف آن آشكار
مىشود. امااگر به جستجوى حجت ادامه داده و در استوارى
كار بكوشدو به اقناع برسد، احتمال خلاف كم شده و قضاوت
درستترو محكمتر انجام شده و به حق نزديكتر خواهد بود.
مراد از فرمايش امام(ع) ظاهرا همين بايد باشد كه
فرمود:«قاضى مىبايد بيش از همه خواهان حجت باشد».
نهم: قاضى كسى باشد كه از مراجعات طرفهاى درگير كمتر
بهستوه آيد(اقلهم تبرما بمراجعة الخصوم)
مراجعه كنندگان اخلاق و آداب گوناگون دارند. برخى
بههنگام مراجعه با ادب اسلامى، تحيت گفته، آن گاه
مشكلخود را مطرح مىكنند و آنچه را كه لازم است، توضيح
داده ومنتظر پاسخ مىمانند، بى آن كه بحث و گفتگويى
كنند. امابرخى با ترشرويى مانند طلبكارى كه طلب خود را از
بدهكارمطالبه مىكند، كلمات ركيك و زشت به كار برده،
گويا بامامور مسئول سرجنگ دارند و گاه مىخواهند
زورمندانهبرخورد كنند. هر مامور پاسخ آرام دهد، بر عصبانيت
وخشونت خود مىافزايند مگر آن كه خواسته شان را
برآورد.ميان اين دو دسته، بسيارى از مراجعان معتدل
وجوددارند.
كسى كه كارش ارتباط و برخورد با طبقات مختلف مردماست،
مىبايد بردبار بوده، چنين برخوردهايى را تحمل كندو سخنان
همگى را بشنود و تا آنجا كه قدرت دارد ومسئوليتش اجازه
مىدهد، خواستهها را برآورد. در بسيارىاوقات مراجعه كننده
راضى نمىگردد و مىپندارد مقصر فقطشخص مراجعه
شونده است، نه ساختار حاكم و حدوداختيارات وى. از اين رو
برحسب ادب و كمال و حالاتش،كلمات و عباراتى را در
گفتگو با شخص مراجعه شونده به كارمىبرد، تحمل مرجع
مسئول نيز بر حسب ميزان بردبارىوسعه صدر و چشم
پوشىاش، مختلف است. ميزان تحملو شكيبايى وى در
ساعات كار متغير است. به هنگام صبح بانشاط و داراى سعه
صدر بسيار است، اما پيش از ظهرخلقش تنگ مىشود و گاه
در آخر وقت، صبر از كفمىدهد. اگر نوبت مراجعه كننده
اول وقت باشد، باور پيداخواهد كرد مراجعه شونده و كارمند
هميشه با نشاط و درهمين حالت است، اما آن كه نوبتش آخر
وقت باشد، او راحال خستگى و در فشار مىبيند و مىپندارد
وى هميشه اينگونه است.
قاضى نيز از اين كسان است، بيشتر وقتها خصوم نزد وى
درحال درگيرى و بگو مگو و اداى جملاتى ناخوشايند
بههمديگرند. گاه برخورد هريك با قاضى نيز همين گونه
است،پس هر چه قاضى بيشتر بردبار باشد و سعه صدر
افزونترىداشته باشد، حوصله شنيدنش بيشتر و حكمش
درستتر وبه عدالت نزديكتر است. مقصود فرمايش امام(ع)
همينحال است كه قاضى مىبايد كسى باشد كه از
مراجعاتطرفهاى درگير كمتر به ستوه آيد، يعنى مراجعه
بسيار، او رابى حوصله نكرده و زود وى را خسته نكند، بلكه
تحمل كندو در كمال نشاط و سعه صدر و راحتى، به كارها
رسيدگىكند.
دهم: برد بارتر از همه براى كشف حقيقت باشد(اصبرهم
علىتكشف الامور)
قضايا و پرونده هايى كه قاضى مىبايد در آن موارد حكمصادر
كند، گوناگون بوده، براى نمونه برخى حقوقى و
برخىجزايى و برخى ديگر مدنى است.
قاضى در هر يك از اين دعاوى، دليل و سند مكتوب يا شاهدو
درموارد لازم، نظر متخصص را مىطلبد. گاه پس از
طىطريق شرعى يعنى اقامه بينه و قسم، قاضى به علم و
يقينمىرسد، در اين صورت بايد قضاوت و حكم كند و
حكمشنافذ است، چه به حقيقت، يقين داشته باشد، چه
نداشتهباشد، البته بايد علم به خلاف آن نداشته باشد گرچه
مثلا بهقسامه درحكم به قصاص(پس از وجود شرايط آن) باشد.
اما اگر طريق تعبدى شرعى، نزد قاضى تمام نباشد،
مىبايدتحقيق و تامل دقيق كند و از هر چه در كشف حقيقت
واقع اورا كمك مىرساند استفاده كند.
تا قاضى به حقيقت، يقين پيدا نكرده و تمام كوشش خود
رابراى دانستن حقيقت به كار نبندد نمىتواند به صرف
وجودظن و گمان به يكى از دو طرف امر، حكم كند. در اين
گونهموارد براى پى بردن به واقع مىبايد صبر و تحمل
كرد،ممكن است نياز به زمان يا به تحقيق محلى در منطقه
ونواحى دور دست، يا اخذ نظر پزشكى قانونى و
كارشناسرسمى و... داشته باشد. هر قدر قاضى در اين موارد
بيشترصبر داشته باشد، حكمش استوارتر و دقيقتر است اما
هرچه بر خلاف اين رويه باشد، حكمش از حق دورتراست.
صاحب جواهر با اشاره به عمل حضرت دانيال و
حضرتداوود(على نبينا و آله و عليهما السلام) به جدا كردن
شهود ونيز اشاره به روايتى از امام على(ع) در مورد ايشان
هفت نفرىكه به سفر رفته بودند و يكى از آنان
گمشد((170))مىگويد:
مستفاد از اين روايت اختصاص به جدا كردن شهود ندارد
وحاكم مىتواند براى شناخت حق، از هر راهى كه
صلاحمىداند و منافاتى با شرع ندارد، استفادهكند.((171))
قاضى مىتواند هر چه را كه در فهم بهتر واقعيت به او
كمكمىكند به كارگيرد، بويژه در زمان كنونى كه راههاى
حيله وپنهان كردن حقيقت و فريب ديگران زياد شده است. از
اينرو فهميده مىشود چرا امام فرمود قاضى مىبايست
بردبارتراز همه براى كشف حقيقت باشد.
يازدهم: چون حكم روشن شد، در داورى از همه برندهترباشد.
ثناخوانىها به خودخواهى گرفتارش نسازد و با چربزبانى،
شاهين ترازويش به كژى نگرايد. چنين
افرادىاندكند!(اصرمهم عند اتضاح الحكم ممن لايزدهيه
اطراء ولايستميله اغراء و اولئك قليل)
آدمى طبق طبع اوليهاش وقتى مدح و ثنا بر عملش مىشنود
ووى را تحسين كرده و كارش را نيكو مىشمرند،
خوشحالمىشود، زيرا پى به سلامت نفس خويش برده و
مىفهمددرترقى و تكامل موفق بوده است، چنان كه اگر وى
رانكوهش كنند و كارش را زشت شمرند، غمگين و
ناراحتمىشود، زيرا احساس حقارت و ناتوانى و ايستايى
وشكست يا انحطاط و عقب ماندگى خواهد كرد، بويژه
اگرچنين ارزيابى، علنى و در محضر مردم باشد. از اين رو
گفتهشده: احثوا التراب في وجوه المداحين، بر روى
چاپلوسانخاك بپاشيد.
نصيحت و راهنمايى يا نكوهش براى برطرف كردن كاستىهر
چه مخفيانهتر باشد، سودمندتر و بهتر است. اگر مىبايدمدح يا
نكوهش كرد، مىبايست به اندازه درست و شايستهباشد، چون
مدح و ستايش بسيار چاپلوسى است و كوتاهىدر آن، حسد
است، چنان كه در فرمايش امام على(ع)است:
الثناء باكثر من الاستحقاق ملق و التقصير عن الاستحقاق عي
اوحسد،((172))
ستايش بيش از استحقاق، چاپلوسى است و ستايش كمتر
ازاستحقاق، درماندگى يا حسادت است.
قاضى # هركس باشد # بعد از قضاوت قضيهاى، اغلبيكى از
طرفين و گاه هر دو طرف دعوى از وى ناراضىاند وقاضى و
قضاوت و عملش را نكوهش مىكنند. كسانى نيزممكن است
به مدح و ستايش قاضى بپردازند. قصد اينان آناست كه
نكوهش يا ستايش شان به گوش قاضى برسد. دراين حال
ويژگى روحى قاضى آشكار مىشود كه تاثيرمىپذيرد و منفعل
مىشود يا نشان مىدهد كه برتر است ازآنچه كه مىگويند.
اگر قاضى از كسانى باشد كه در راه خدا ازسرزنش
نكوهندگان نهراسد، توجهى به سخنانشان نخواهدكرد، چه
بيهوده گفته باشند يا به درستى، در غير اين صورت،از آنچه
شنيده، تاثير مىپذيرد و منفعل خواهد گشت. چنينواكنشى
حتى اگر پس از حكم و قضاوت باشد، در ديگرقضاوتها و
حكمهايش تاثير خواهد گذاشت و پيش از حكمبا خود خواهد
گفت كه ممكن است مدح و ثنايش گويند يانكوهش و
تقبيحش كنند. دراين صورت باطل بدو راه يافته،از راه به در
خواهد شد و به راست يا چپ خواهد گراييد و ازحق دور
خواهد گشت. همين نكته، مقصود امام است كهفرمود: قاضى
بايد وقتى حق و حكم برايش روشن شد و طبقعدالت و آنچه
خدا دستور داده، حكم را صادر كند و به خودبينى و توقع
ستايش و شادمانى دچار نشود. هر چه قاضى دراين حالت
قاطعتر و پايدارتر باشد، براى قضاوت سزاوارتراست.
امام على(ع) پس از بر شمردن اين ويژگىها و بيان
چنينحالاتى فرمود: «افرادى چنين اندكند». مقصود از اين
قيد يا آناست كه افرادى كه داراى ويژگى اخير باشند
چيست، يعنىكسى كه ثناخوانى و ستايش، به خود خواهى
گرفتارش نكند ونكوهش و تقبيح، ملولش نسازد كم است، يا
مقصود آن است:كسى كه تمامى اوصاف يازده گانه پيشين را
داشته باشد،كمياب است ؟ مصاديق احتمال نخست، كم است
و مصاديقاحتمال دوم از كم هم كمتر است.
آنچه گفتيم، گزيده مطالبى است كه تحت عنوان «آداب»
درباب قضاوت و صفات قاضى آمده است.
فقه و مقاصد شريعت
ابوالقاسم عليدوست
چكيده
شريعت اسلام هدفمند است و احكام آن داراى مقاصد وعللى
است. نصوص دينى نيز به نصوص بيانگر حكم و بيانگرمقاصد و
علل تقسيم مىگردد. عقل، بناى عقلا، كيفيت بياننصوص
قرآن و روايات، از راههاى تشخيص مقاصد است.رابطه
تنگاتنگ شريعت و مقاصد اين پرسش را ايجاد مىكندكه فقيه
در مقام استنباط تا چه حد بايد به مقاصد توجه كند؟در بيان و
فهم رابطه فقه با مقاصد، پنج ديدگاه وجود دارد كهاز آن
ميان نظريهاى كه تنها نصوص بيانگر حكم را دليلاستنباط
قرار مىدهد ولى در فهم و تفسير آن نصوص بهمقاصد و
اهداف شريعت نيز نظر دارد، قابل دفاع است.
مقدمه
1. شريعت و مقاصد
نصوص و متون معتبر دينى و عقل سليم، بر هدفمند
بودنشريعت((173)) اسلام دلالت دارند. قرآن كريم در
آياتبسيارى نه تنها براى كليت ارسال رسل و انزال كتب،
نتايج واهدافى را برمىشمارد((174))، بلكه گاهى براى
احكامجزيى و خرد نيز غرض يا اغراض خاصى را
بيانمىنمايد.((175))احاديث فراوانى نيز بر اين
اصلتاكيد((176)) دارند. نگارش و تدوين كتابهايى چون
عللالشرائع، اثبات العلل، مقاصد الشريعة و... حاصل اين تاكيد
وابرام است. همچنين متونى كه از گذشتگان به ما
رسيده،هدفدار بودن شريعت را مىفهماند. شعار تبعيت احكام
ازمصالح و مفاسد، لزوم مصلحت در تشريع و
«الواجباتالشرعية الطاف في الواجبات العقلية»((177))و
تعابيرىمانند اين، از شعارهاى شناخته شدهاى است كه به
صورتمكرر در اين متون به چشم مىخورد.
برخى، هدفدار بودن شريعت الهى را به همه فرقهها ومذاهب از
امت بزرگ اسلام #حتى اشاعره كه افعال خداوندرا معلل به
غرض و تابع هدف نمىدانند((178)) # نسبتدادهاند.((179))
عقل سليم نيز اين گونه درك مىكند چون خداوند حكيم
وغنى است، در تشريع مقررات، هدف داشته و مقصد
يامقاصدى را دنبال مىكند.
2. توضيح مقاصد شريعت
بدون ترديد معتبرترين منبع براى تبيين مقاصد شريعت،
قرآنكريم، احاديث معتبر و عقل است و اگر برخى عالمان
شيعه واهل سنت در اين خصوص نظراتى دارند، در واقع بيان
دركعقل و تفسير و ترجمه آيات و احاديث وارد شده در
اينزمينه است.
بنابراين در تفسير مقاصد شريعت بايد به اين سه منبع و
اصلمعتبر، مراجعه نمود.
همچنين در كشف و تفسير مقاصد شريعت نبايد از اين
نكتهغافل ماند كه اين مقاصد در راستاى رسيدن به هدف
خلقتاست، زيرا پيگيرى دو هدف متفاوت در تكوين
وتشريع((180))، با حكمت خداوند سازگار نيست و از آنجاكه
قرآن((181))، حديث((182)) و عقل((183))،آشكارا معرفت
خداوند و پرستش آگاهانه او را هدف خلقتتمام موجوداتى
كه برايشان پيامبر و كتاب آسمانى فرستادهشده مىدانند،
طبيعتا در تشريع نيز همين هدف مد نظر بودهاست.
البته آنچه ذكر شد، هدف نهايى خلقت است به گونهاى
كهوقتى اين هدف مطرح مىشود، پرسش از هدف خلقت
وتشريع، پاسخ كافى مىيابد و از بين مىرود، زيرا پاسخ بهجايى
مىرسد كه ارزش ذاتى پيدا مىكند و فراتر از آن،ارزش ديگرى
قابل تصور نيست، ولى گاهى در آيات قرآن وروايات، اهداف
ديگرى نيز به چشم مىخورد كه در واقعمقدمات آن هدف
اصلى است، مثلا قرآن كريم مىفرمايد:
كان الناس امة واحدة فبعث اللّه النبيين مبشرين و منذرين
وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما
اختلفوافيه...،((184))
مردم گروهى واحد بودند. [فطرتى داشتند و با آن
زندگىمىكردند] خداوند پيامبرانى را به سوى ايشان فرستاد
تا آنهارا [هدايت كنند ] بشارت و انذار دهند و با پيامبران
[منطقروشن و ]كتاب [گويا ] و به حق فرستاد تا به اختلافات
مردمرسيدگى كنند.
لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و
الميزانليقومالن اس بالقسط،((185))
هرآينه پيامبران را با دليل هاى روشن، همراه با كتاب و
قانونفرستاديم تا مردم به عدل و قسط قيام كنند.
واضح است تبشير و انذار، رفع اختلاف امت، قيام به عدل
وقسط و نيز امورى مانند اينها كه در
آيات((186))وروايات((187))گوناگون، هدف فرستادن
پيامبران وكتابهاى آسمانى شمرده شده، مقدمات تحقق
علت غايىخلقت و تشريع به شمار مىآيند.
از آنچه ذكر شد نتيجه مىگيريم:
شريعت به معناى اخص آن((188))(يعنى مجموعه احكامبا
اهداف اوليه، ميانه و نهايى محدود شده و خداوند
متعالشريعتى جعل فرموده كه تامين كننده اين اهداف
باشد،مثلاقوانين اقتصادى اسلام چنان تنظيم گرديده كه
تامين كنندهقسط و عدل در جامعه باشد(هدف اوليه). با
اجراى عدالتاقتصادى و اجتماعى، استعدادها شكوفا شده و
زمينهها آمادهمىشود و موانع رشد و تعالى
برطرفمىگردد((189))(غايت ميانى) و در نهايت بشر به
تكاملنهايى يعنى معرفت خداوند و پرستش آگاهانه وى
دستمىيابد(مقصد نهايى).
از هدف نهايى تكوين و تشريع كه بگذريم و از ادلهاى كه
اينهدف را تعيين مىكند، صرف نظر نماييم، ساير
نصوصدينىبيانگر مقاصد، به دو بخش عمده تقسيم
مىگردد:
1. بخشى كه براى كليت دين و از جمله تشريع مقررات،اهداف
كلى را بيان مىنمايد. مثلا تزكيه و پرورش، تعليم
وآموزش((190))، اخراج از ظلمت و رساندن بهنور(بصيرت) و
بالا بردن بينش((191))، برداشتن بارهاىسنگين خرافه و
جهل((192)) از دوش مردم، شكوفانمودن استعدادها و خ
ردهاىپنهان در زير غبار((193))كفر، برخوردار كردن از
زندگى پاكيزه و حياتطيب((194))، تطهير از زشتىها و
پلشتىها((195))،قيام به عدل((196))، رسيدن به صلاح و
فلاح((197))،از جمله اهداف كلانى مىباشد كه براى بعثت و
تشريعمقررات بيان گرديده است.
2. بخشى كه براى هر يك از مقررات شرعى # و مستقل
ازديگرى # هدفى را بيان مىنمايد.
بدون ترديد، يكى از گوياترين نصوص در اين باره،
خطبهحضرت فاطمه زهرا(س) است كه در آن براى ايمان،
نماز،زكات، روزه، حج، عدل، وجوب اطاعت، امامت،
جهاد،صبر، امر به معروف، نيكى به پدر و مادر، صله
رحم،قصاص، وفا به نذر، دقت در خريد و فروش، اجتناب
ازبرخى محرمات، عدالت در قضاوت و حرمت شرك، فلسفهو
حكمتهايى بيان شده است((198)).
مناسب است از اهداف كلان به مقاصد الشريعة و از
اهدافجزيى و خرد به علل الشرائع يا مقاصد الشرائع تعبير
كرد.
بحث را در اين قسمت با بيان يك حديث به پايانمىرسانيم:
امام رضا(ع) در سخنى كه فضل بن شاذان آن را نقل
كرده،مىفرمايند:
ان سال سائل، فقال: اخبرنى، هل يجوز ان يكلف الحكيمعبده
فعلا من الافاعيل لغير علة و لا معنى؟ قيل له: لا يجوزذلك،
لانه حكيم غير عابث و لا جاهل.
فان قال: فاخبرني لم كلف الخلق؟ قيل: لعلل.
فان قال: فاخبرني عن تلك العلل معروفة موجودة هي ام
غيرمعروفة و لا موجودة؟
قيل: بل هي معروفة و موجودة عند اهلها.
فان قال: اتعرفونها انتم ام لا تعرفونها؟ قيل لهم: منها ما نعرفه
ومنها ما لا نعرفه....((199))
در اين بيان شريف، امام(ع) به اقتضاى حكمت خداوند
براىهمه تكاليف علت يا علل و مقاصدى، قائل گرديده و آن
را بهمقاصد قابل شناخت و غير قابل شناخت تقسيم نموده و
درادامه # تفصيلا # به هر دو گروه از مقاصد كلان و خرد
اشارهنمودهاند. به پيروى از نصوص و به اقتضاى ضرورت،
فقيهانو عالمان شيعه و اهل سنت نيز از ديرباز در مباحث و
متوندينى خويش از مقاصد شريعت مباحثى را ارائه نمودهاند.
سيد مرتضى در الذريعة، محمد بن على ترمذى در
عللالعبودية(علل الشريعة)، جوينى در البرهان في اصول
الفقه،محمد بن محمد غزالى در المستصفى من علم
الاصول،ابواسحاق شاطبى در الموافقات في اصول الشريعة از
جملهكسانى هستند كه به اين بحث پرداخته اند.
غزالى مصالح مورد نظر شريعت را به ضروريات((200))و
حاجيات((201)) و تحسينيات((202)) تقسيم مىكندو در
مرتبه ضروريات به پنج هدف از شريعت يعنى حفظدين، جان،
عقل، نسل و مال مردم اشاره مىنمايد((203)).برخى در
توضيح و تمثيل كلام غزالى گفته اند:
وجوب عبادات، لزوم ايمان به خدا و معاد، وجوب جهاد وقتل
مرتدين و كفار از جمله مقرراتى است كه به انگيزه حفظدين
صورت گرفته است.
قراردادن ديه و تحريم تجاوز بر جان و اعضاى شخص وجعل
قصاص، به دليل حفظ جان و احترام نهادن به خونانسانها
است.
تشريع تعليم و تحريم مسكرات و عقاب بر خريد و فروشآن، به
انگيزه حفظ عقل سامان يافته است.
نظم بخشيدن به ازدواج، تحريم زنا، لواط و مساحقه و اقامهحد
بر آنها به انگيزه حفظ نسل مىباشد.
تشريع معاملات صحيح و تحسين روابط صحيح اقتصادى
ومنع احتكار، ربا، قمار، انباشت سرمايه و امثال آن براى
حفظمال است.((204))
3. مقاصد شريعت و فقه
فقه دانش و مجموعهاى از مسائلى است كه كاشف و
بيانگرشريعت مىباشد. به ديگر سخن، فقه آينهاى است
كهشريعت در آن منعكس مىگردد. فقه حاصل اجتهاد بوده
واجتهاد اعم از اين است كه مجتهد را به حكم الهى
واقعىبرساند و آن را منجز نمايد، يا به حكم ظاهرى معتبر در
زمانشك((205)) رهنمون سازد و موجب تعذير گردد و
ازعتاب و عقاب ايمن گرداند. بر اين اساس، نتيجه اجتهاد
وگزارههاى فقهى گرچه امكان دارد مطابق شريعت به
معناىحكم و مجعول واقعى الهى نباشد و از اين جهت فقيه
خطانمايد، لكن هميشه مطابق شريعت به معناى اعم از
حكمالهى واقعى و ظاهرى(مجعول در زمان شك) است و از
اينجهت در صورتى كه اجتهاد، فنى و منضبط باشد،
امكانتصور خطا و عدم مطابقت فقه با شريعت وجود ندارد.
از توضيح بالا دو نكته فهميده مىشود:
1. نصوص دينى يعنى آيات قرآن و روايات صادر از
ائمهمعصومين(ع) در يك نگاه كلى به دو قسم تقسيم
مىگردد:قسم اول نصوصى است كه بيانگر شريعت و مقررات
الهىاست و از شارع به وصف اين كه قانون گذار است به
منصهظهور رسيده و در قالب گزارهاى انشايى يا خبرى(لكن
بهانگيزه انشا)، متكفل بيان حكم وضعى يا تكليفىمىباشد.
بسيارى از آيات قرآن و احاديث بى شمارى از پيامبراكرم(ص)
و ائمه معصومين(ع) از اين گروه است و از آنجا كهاين
نصوص، سند و دليل مجتهد براى كشف شريعت الهى بهشمار
مىرود، عالمان اصول فقه و فقه از اينها به اسناد،منابع، ادله و
مدارك احكام تعبير مىكنند. خاصيت بيشتر ايننصوص
همچون مواد قانونى موضوعه توسط انسانها، وضوحو روشنى
مدلول آنها است. چنان كه دلالت بر حكم، ازويژگى جدايى
ناپذير آنها محسوب مىشود. مثلا دو آيه و لاتلبسوا الحق
بالباطل و تكتموا الحق و انتم تعلمون و اقيمواالصلاة و آتوا
الزكاة و اركعوا مع الراكعين،((206)) بيانگرپنج تكليف يعنى:
نهىاز آميختن حق به باطل، نهى از كتمانآگاهانه حق، امر به
نماز، زكات و ركوع است. اين دو آيه،سند فقيه در فتوا به
حرمت در دو مورد اول و وجوب در سهمورد اخير مىباشد.
برخى تكاليف(نماز و زكات) كه در ايندو نص شرعى بيان
گرديده، هرچند نيازمند بيان شرعى بودهتا حدود و كيفيت و
شرايط آن روشن گردد، اما در نهايتدلالت بر عملى مشخص
با آغاز و انجامى معلوم دارد بهگونهاى كه پس از بيان شرعى،
مصاديق آنها در خارج واضحاست و از مكلف خواسته مىشود
آن را انجام دهد.
همچنين در آيه يستفتونك قل اللّه يفتيكم فى الكلالة ان
امرؤهلك ليس له ولد و له اخت فلها نصف ما ترك و هو
يرثهاانلم يكن لها ولد فان كانتا اثنتين فلهما الثلثان مما ترك
وانكانوا اخ وة رجالا و نسا فللذكر مثل حظ
الانثيين((207))قانون گذار، چهار حكم وضعى را # در مورد
ارث# بيانكرده است. در اين آيه، ارث خواهر واحد از برادرى
كهفرزند ندارد، ارث برادر از خواهر فاقد فرزند، ارث
دوخواهر(و بيشتر) از برادر و دو برابر بودن ارث برادران
ازخواهرانميت، بيان گرديده است. آيه مزبور سند فقيه
درفتوايى است كه در اين چهار مورد، صادر مىنمايد. لازم به ذكر است كه اسناد مورد اعتماد فقيه، منحصر به قرآنو سنت نيست. نظر مشهور فقيهان شيعه اين است كه قرآن،سنت، اجماع و عقل منابعى هستند كه صلاحيت بيان حكمشرعى را دارند. فقيهان اهل سنت هرچند بر منبع بودن قرآنوسنت اتفاق دارند، ولى در بقيه منابع و تعداد آنها اختلاففراوانى دارند تا جايى كه برخى چون نجم الدين طوفى،منابع استنباط را به 19 و برخى 26 منبع ديگر بر آنچه طوفىذكر كرده، افزودهاند((208))! قسم دوم، آيات و رواياتى است كه بيانگر حكم و قانوننيست، بلكه مقاصد كلى شريعت يا حكمت حكمى را بيانمىنمايد. اين نصوص نه براى بيان شريعت، بلكه گزارههايىخبرىهستند كه از مقصد و علل احكام خبر مى دهند و اگردر قالب گزارهاى انشايى چون يا ايها الناس اع بدواربكم((209)) و يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّهتعبيرشوند،((210)) |
|---|