صفحه قبل

صفحه بعد

بيانگر حكم و تكليف ويژه‏اى نيستند، بلكه خطوط كلى‏رسالت يا علتى از علل شريعت را مى‏فهمانند و بايد مصداق يامصاديق و راه‏هاى حصول آن‏ها در قالب فرمان هايى خاص ازقبيل فرمان به نماز، روزه و حج بيان گردد، بدون اين كه‏تكليفى بياورد و موضعى را روشن نمايد.

آيات و رواياتى كه در ابتداى مقاله بيان شد و يا به منابع آنهااشاره گرديد، از اين گروه است.

2. نكته ديگر، آن كه با توجه به رابطه فقه و شريعت از سويى‏و شريعت و مقاصد از سوى ديگر، چه ارتباط‏ى بين فقه واجتهاد، با مقاصد وجود دارد آيا اصولا فقه و اجتهاد با مقاصدشريعت ارتباط دارد يا نه و بر فرض ارتباط، فقيه تا چه اندازه‏بايد در مراحل استنباط و كشف و تبيين شريعت، به مقاصدشريعت توجه نمايد، آيا بايد مقاصد و نصوص بيان كننده‏مقاصد را به طور كلى كنار نهاد و با اكتفا به اسناد به ظاهر اسنادو ادله بيانگر حكم، اكتفا كرد يا با محور قرار دادن اسناد به‏مقاصد هم توجه نمود، يا بايد نص پذير و مقاصد محور بود واصالت را در اجتهاد به مقاصد داد و با نص مبين آن، معامله‏سند نمود حتى در تعارض مقاصد با ادله شرعيه، مقاصد را برادله مقدم كرد، يا در مقابل راه اول، بايد نصوص شرعى راكنار گذاشت و به مقاصد اكتفا كرد، يا بايد راه ديگرى برگزيد؟با اين توضيح كه فقيه بايد در كشف احكام به ادله اعتماد كند،ولى در تفسير آن، مقاصد شريعت و علل احكام را در نظربگيرد و با توجه به مقاصد و علل احكام، نصوص‏شرعى‏متكفل حكم را تفسير و تبيين كند((211)).(اكتفا به‏نص با نظارت بر مقاصد) مقاله حاضر مرورى است بر اين چند انديشه و بيان ويژگى‏هر كدام و ذكر نمونه‏ها و نماينده‏هاى هر يك و تعيين گزينه‏صحيح. از آنجا كه رابطه مقاصد با فقه و اجتهاد، كمتر موردبحث و دقت نظر قرار گرفته، و گاه انگيزه‏هايى غير علمى درتبيين آن پيدا شده و افرادى غير متخصص عهده‏دار بيان آن‏شده‏اند، ارائه بحثى علمى و فنى در اين خصوص ضرورى به‏نظر مى‏رسد.

انديشه اول: نص بسند قبل از توضيح اين انديشه، به نمونه‏هاى ذيل توجه‏نماييد:

اول: در روايتى معتبر از ابو ولاد آمده است:

حيوانى را براى مدت كوتاهى كرايه كردم، حادثه‏اى پيش آمدو مسافرتم طول كشيد و رفت و برگشتم پانزده روز شد،خواستم صاحب حيوان را به پانزده درهم راضى كنم، ولى‏راضى نشد. نزد ابوحنيفه رفتيم تا قضاوت كند. او چنين‏قضاوت كرد: صاحب حيوان هيچ حقى بر تو ندارد، زيرا تو باتخلف از قرارداد اجاره، ضامن حيوان شده‏اى و هر كس‏ضامن شود، نبايد كرايه بپردازد! ابو ولاد مى‏گويد: از پيش ابوحنيفه بيرون آمديم، درحالى كه‏صاحب حيوان مى‏گفت: انا للّه و انا اليه راجعون، من او را بادادن مقدارى مال راضى كردم. در همان سال به حج آمدم،خدمت امام صادق(ع) رسيدم و قصه را باز گفتم.

امام(ع)فرمود: في مثل هذا القضاء و شبهه تحبس السماء ماءها و تمنع‏الارض بركاتها، در اين گونه قضاوت‏ها است كه آسمان باران وزمين بركاتش را منع مى‏كند. سپس فرمود: بايد اجرت معمول‏بازار را به صاحب حيوان بپردازى.((212)) ظاهرا اين قضاوت ابوحنيفه، به استناد روايتى # از پيامبراكرم(ص) # است كه مى‏فرمايد: الخراج‏بالضمان((213))، منافع در مقابل ضمان است و هركس‏ضامن باشد، منافع نيز از اوست.((214)) دوم: صاحب جواهر به نقل از برخى مى‏گويد:

اگر كسى را در يك مكان غصبى حبس كنند، بايد نماز را باهمان حالت اوليه كه با آن حبس شده، به جا آورد. اگر ايستاده‏بود ايستاده، و اگر نشسته بوده، نشسته، حتى در غير نماز هم‏جايز نيست از حالت اوليه خارج شود و حركتى انجام دهد،زيرا اين حركت، تصرف در مال غير محسوب مى‏شود وتصرف در مال غير هم جايز نيست.((215)) همان گونه كه ملاحظه مى‏شود، سند اين قائل در اين نظريه،عموم حرمت غصب(افزون بر آنچه صورت گرفته)مى‏باشد.

سوم: بعضى از فقيهان با استناد به ظاهر برخى نصوص،فروش سلاح تهاجمى به دشمنان دين در هنگام جنگ بامسلمانان را حرام مى‏دانند، اما در بطلان آن معامله، تامل وشبهه نموده‏اند((216)). برخى ديگر در تثبيت اين شبهه،چنين نوشته‏اند:

نهى حمل و فروش سلاح به مشركين، نظير نهى از معامله درزمان ندا و اذان براى نماز جمعه، يك حكم تكليفى‏است(قهرا نمى‏توان بطلان را از آن استنتاج نمود)... و درصورتى كه چنين معامله‏اى صحيح نباشد و شامل ادله صحت‏معاملات نگردد، با تسليم كالا به كفار، ادله امضا و تصحيح‏معامله در مورد منطبق گرديده و اين بيع صحيح خواهدبود.((217)) چهارم: جمعى از فقيهان بر اين باورند كه غابن(فريب دهنده‏در معامله) مى‏تواند كالايى را كه خريده براى مدت طولانى‏اجاره دهد و اگر مغبون فسخ كند، بايد صبر نمايد تا مدت‏اجاره تمام شود. در مدت اجاره هم مال الاجاره به غابن تعلق‏دارد بدون اينكه مغبون حق اعتراضى داشته‏باشد.((218)) برخى فقيهان((219))مانند شيخ‏انصارى(قدس سره) با استناد به «المنفعة الدائمة تابعة للملك‏المطلق، منفعت دائم يك كالا، تابع مطلق ملكيت # هرچندبراى يك لحظه # است‏»، اين قول را پذيرفته‏اند.

اين نظريه مورد نقد برخى فقيهان قرار گرفته است:

من المستبشع جدا شرعا استيفاء منافع العين خمسين سنة‏مثلاو اعادتها بلا تدارك،((220)) به نظر شرع بسيار ناپسند است كه [غابن] منافع عين را به‏مدت 50 سال [مثلا ] استفاده كند و آن را بدون جبران به‏مغبون برگرداند.

لكن به انگيزه تاييد نظر شيخ و مناقشه بر اين نقد و با استنادبه اقتضاى ادله و قواعد مى‏توان گفت به اقتضاى ملكيت غابن‏نسبت به كالا و جواز تصرف وى در آن، و به اقتضاى اينكه‏معامله از زمان فسخ باطل مى‏گردد # نه از اول # بايد نظرشيخ را قبول كرد.

همان گونه كه ملاحظه مى‏كنيد، نظريه ملكيت مال الاجاره‏براى غابن به صرف ملكيت او بر كالا # حتى اگر تعمدداشته و عالم به غبن بوده # مستند به دلالت دو دليل مى‏باشدكه در اين گفته، مورد اشاره قرار گرفته است.

در اين نوشتار، ما در صدد تاييد يا رد اين نظريه‏ها # كه دراين مثال‏ها گذشت # نيستيم. آنچه مد نظر ما مى‏باشد، ارائه‏نمونه‏هايى از فتواها است كه در آن به ظواهر ادله توجه شده،نه به مقاصد شريعت و الا با توجه به مقاصد كلى شارع كه‏عدالت، مبارزه با ظلم، قرار نگرفتن بندگان در سختى و حرج‏و تامين نظام سالم اقتصادى و امنيت مردم در معاملات ازاهداف قطعى و كلان او است، نمى‏توان به فتواهايى كه در اين‏نمونه‏ها گذشت، رضايت داد. چنان كه در توضيح انديشه‏پنجم خواهيم گفت، اين مقاصد هر چند براى استناد و اعتماددر فتوا صلاحيت ندارند، ولى وقتى ادله و اسناد با توجه به آنهاو با نظارت بر آنها تفسير گردد، حاصل ادله و فتواى مبتنى برآن، چيز ديگرى # غير از آنچه در اين نمونه‏ها گذشت #خواهد بود.

به هر حال نمايندگان اين انديشه، تنها صاحبان اين چند فتوانيستند. فقيهان بزرگى از شيعه و سنى در صدور بسيارى ازفتواها بر اين باور مشى كرده و مى‏كنند. اين گروه با اكتفا به‏اسناد و عدم لحاظ مقاصد كلى و علل شرايع، نصوص دينى رابررسى و بر اساس آن فتوا مى‏دهند، گرچه جريان اين فتوااهداف كلى شرع را تامين نكند. البته هر چند گاهى با تعابيرى‏چون اصول مذهب، ذوق فقهى، شم الفقاهة، اشاره‏اى به‏مقاصد مى‏كنند، اما كمى اين موارد و عدم انضباط و تحديددقيق اين مفاهيم در كلمات اين گروه و به خدمت نگرفتن آنهابه انگيزه تفسير نصوص، باعث شده تا مقاصد شريعت نقش‏مؤثرى در اجتهاد اين گروه نداشته باشد، و گاهى نيز به آسانى‏از كنار آن بگذرند.((221)) در واقع نقطه ى منفى در اين‏شيوه اجتهاد همين است. چنان كه انضباط، و قاعده‏گرايى وشفافيت از نقاط مثبت آن به شمار مى‏رود، زيرا تكيه بر اسنادشرعى از قبيل قرآن، حديث و اجماع، از اجتهادات ظنى وسليقه‏اى، پيشگيرى كرده و اجتهاد را در چهارچوب اسنادمعتبر پيش مى‏برد. شايد رويكرد بسيارى از فقيهان به اين‏روش به دليل همين نقطه مثبت باشد.

انديشه‏ى دوم: نص محور با گرايش به مقاصد استنباط احكام از نصوص مبين احكام با گرايش به مقاصد ونصوص مبين مقاصد، انديشه و شيوه ديگرى است كه كم وبيش طرفدارانى داشته و دارد. در اين شيوه، فقيه با محورقراردادن ادله و اسناد، مقاصد عام شريعت از قبيل ايجادعدالت، آزادى، تاسيس نظام بهتر، تزكيه و تقوا، تقرب‏انسان‏ها به خداوند را # كه روح و جوهر و خلاصه پيام همه‏رسولان الهى است # در نظر مى‏گيرد، و با توجه به اقتضاى‏فطرت و خرد آدميان و شرايط زمان و مكان و سهولت‏شريعت به استنباط احكام مى‏پردازد.

اين گروه با اين كه در اجتهاد، به مقاصد كلى شريعت توجه‏دارند # حتى در مواردى نصوص مبين آن را اساس فتواقرار مى‏دهند، # اما از اسناد و ادله به عنوان محور اجتهادغافل نيستند و همانند صاحبان انديشه اول در برخورد با يك‏مساله، ابتدا از ادله شرعى چون قرآن، اجماع و حديث‏سراغ مى‏گيرند و با وجود سندى معتبر بر حكم، هرگز ازاقتضاى آن دست بر نمى‏دارند، هر چند با نبود سند معتبر، ازمقاصد شرع و نصوص مبين آن نيز بهره مى‏برند و با آن معامله‏سند مى‏نمايند.

در واقع، اين گروه در حركتى مطابق با هنجار و عرف اجتهاد،ادله و مدارك شرعى را تفسير كننده مقاصد مى‏شمارند. ازاين رو در صورت وجود نصى از قرآن يا اجماع و حديث‏معتبر كه دلالت بر حكم كند، هرگز به نام مقاصد شرع،حكمى جدا از ادله، استنباط نمى‏كنند.

با اين همه در اجتهاد اين گروه، برخى از نصوص كه بيانگرمقاصد شريعت است و به همين دليل در اجتهاد صاحبان‏ديدگاه اول حضور ندارد، به چشم مى‏خورد. اعتماد به مقاصدكلى شريعت و گاه سندانگارى نصوص آن در اجتهاد اين‏گروه باعث شده تا نظرات و انديشه‏هاى فقهى ايشان درموارد فراوانى از صاحبان انديشه اول جدا گردد و اگر درنتيجه و نهايت هم متفاوت نباشد، در شيوه استدلال و ادله‏اى‏كه به آن استشهاد مى‏كنند، متفاوت است. ابن ادريس حلى ومحقق اردبيلى # از فقيهان شيعه # را مى‏توان از نمايندگان‏اين گروه دانست كه در دو كتاب فقهى معروف خويش يعنى‏السرائر و مجمع الفائدة و البرهان في شرح ارشاد الاذهان اين‏روش را پى‏گرفته‏اند.

فقيهان، تعلق وجوب زكات به مال يتيم را نپذيرفته، و در اين‏فتوا به ادله‏اى چون اصل عدم وجوب و برخى نصوص ديگرتمسك نموده((222)) و اشاره‏اى به حكمت حكم مزبورندارند. ولى ابن ادريس به حكمت آن # خذ من‏اموالهم‏صدقة تطهر هم و تزكيهم بها((223)) # تمسك‏مى‏كند((224))! تفاوت ديدگاه اين فقيه با ساير فقيهان، درسند فتوا و تمسك وى به نصى كه در انديشه بسيارى ازفقيهان مبين مقصد و حكمت تشريع زكات است نه سندشرعى‏آن، باعث گرديده تا ايشان برخلاف اجماع‏فقيهان((225))، پرداخت زكات را از مال يتيم مستحب هم‏نداند و آن را غير مشروع اعلام كند، درحالى كه ديگران‏استحباب آن را پذيرفته‏اند((226)).

همچنين وقتى كه تعداد گوسفندان يك شخص به 300 راس‏برسد، ابن ادريس معتقد است كه به ازاى هر صد راس‏گوسفند تنها يكى از آنها به عنوان زكات لازم است و در اين‏نظر، به آيه «و لا يسالكم اموالكم‏»((227)) تمسك‏مى‏كند.((228)) اين آيه بدون ترديد از نصوص بيان كننده‏خطوط كلى و ضوابط كلان بعثت و نبوت است نه نص و سندحكم شرعى و به همين دليل در متون فقهى به عنوان سندشناخته شده فتوا مطرح نيست. وى ب((229))ا استناد به‏همين آيه مى‏گويد: ميراث و هديه و بخشش، خمس‏ندارد.((230)) محقق اردبيلى با استناد به اهتمام شارع به حفظ مال مردم وعدم تضييع آن، فتوا داده است كه براى تطهير اشيايى مانندكاغذ و برخى ميوه‏ها كه با فشار دادن در هنگام تطهير از بين‏مى‏روند((231))، رساندن آب قليل به آنها بدون فشاردادن، كافى است.

ما در ادامه اين مقاله در مورد شيوه استنباط اين دو فقيه بزرگ،سخن بيشترى خواهيم گفت.

از فقيهان اهل سنت، گروه بى‏شمارى را مى‏توان در اين‏جمع((232)) قرار داد. اهل سنت به دليل فاصله گرفتن ازامامان معصوم(ع) و محروم كردن خود از بهره‏مندى از اين‏حضرات((233))و مواجه شدن با فقر سند در اجتهاد، و به‏دليل درگير بودن با مسائل حكومتى و اجرايى و برخوردپى‏درپى با حوادث گوناگون، و به خاطر ضعف حاكم براصول فقه اهل سنت، از جهت مراجعه به اصول عمليه # كه‏در اصول فقه شيعه با ساختارى منطقى و حساب شده،حضور جدى دارد و شك و حيرت را در بسيارى از موارد ازبين مى‏برد #ناچار شدند در استنباط احكام به امورى‏مراجعه كنند كه در نگاه عموم فقيهان شيعه، از منابع و اسناداستنباط نيست، بلكه از مقاصد كلى شريعت يا از علل وحكمت‏هاى خرد احكام و يا استحسان و ذوق شخصى بوده‏كه بر آن لباس دليل پوشانده شده و سند استنباط قرار گرفته‏است. حضور مصادرى چون استصلاح(مصالح مرسله ومقاصد شريعت)، قياس و استحسان در اجتهاد بسيارى ازمذاهب اهل سنت، ريشه در عوامل سه گانه‏اى((234))دارد كه اشاره نموديم.

در نمودار ذيل مى‏توان مطلب مورد ادعا را ملاحظه‏كرد((235)):

مذهب منابع و مدارك استنباط اماميه زيديه حنفيه مالكيه شافعيه حنابله انديشه سوم: نص پذير و مقاصد محور صاحبان اين انديشه كسانى هستند كه با وجود پذيرش ادله ونصوص شرعى به عنوان اسناد اجتهاد، به مقاصد كلى شرع‏توجه بيشترى كرده و معتقدند نصوص شرعى در استناد،متاخر از مقاصد است نه مفسر آن و تعارض جزيى نصوص ومقاصد حتمى است و هرگز نبايد نصوص بر مقاصد مقدم‏گردد. برعكس، مقاصد است كه نصوص را كنار مى‏زند وخود حاكم مى‏شود.

نگارنده از ميان فقيهان شيعه كسى را با اين انديشه‏نمى‏شناسد، هر چند در ميان برخى نويسندگان شيعه نا آشنابه فقه و اصول اجتهاد مى‏توان براى اين نظريه طرفدارانى‏يافت((236)). از فقيهان اهل سنت نيز مى‏توان نجم الدين‏طوفى((237)) را در اين گروه قرار داد.

وى‏مى‏گويد:

هرگاه در معاملات، جمع ادله نقلى قطعى با مصلحت # كه‏مقصود اصلى شارع است # متعذر گردد، مصلحت مقدم‏مى‏شود، البته در عباداتى كه كيفيت انجام آن جز از طريق‏شرعى معلوم نمى‏گردد، بايد به نص يا اجماع مراجعه‏كرد.((238)) برخى از نويسندگان اهل سنت نيز هرچند ادله طوفى را دراثبات تقدم مصلحت بر نصوص‏# در معاملات # ناكافى‏دانسته و آن را نقد كرده‏اند، ولى با نوعى دفاع غير مستقيم ازانديشه وى‏چنين نگاشته‏اند: انديشه طوفى امروزه تطبيقات‏زيادى در بيشتر سرزمين‏هاى اسلامى دارد((239)).

در انديشه امثال طوفى، نصوص و ادله شرعى گر چه سندفقيه براى استنباط احكام بوده و احكام معاملات از محدوده‏تشريع خارج نيست و به آنها بايد به عنوان بخشى از دين نگاه‏كرد((240)) ولى هرگاه به دليل شرايط خاص يا عام زمانى‏و مكانى، حكمى كه مستند به نصى از نصوص شرعيه است‏با مصلحت(و مقاصد شريعت) متعارض باشد، بايد مصلحت‏را مقدم كرد.

در نقد اين انديشه گفته شده است:

طوفى # به دليل افراط در پذيرش مصلحت # از حقيقت‏فاصله گرفته است! وگرنه معنى ندارد كه مسلمانى نص يانصوص ثابت و واضح را به مجرد مصلحتى كه مظنون ومخالف نص است، رها كند؟((241)) انديشه چهارم: مقاصد بسند صاحبان اين ديدگاه # كه همه يا اكثريت آن‏ها را نا آشنايان به‏اصول اجتهاد تشكيل مى‏دهند # اجتهاد و فتواهاى متكى به‏اسناد شناخته شده را غير پاسخگو دانسته و به لزوم تغييركلى فتواها و اجتهاد در اجتهاد(تغيير بنيادين شيوه‏اجتهادموجود و متعارف، به دليل نص گرايى و عدم توجه‏تمام به مقاصد كلان) تاكيد فراوان دارند. به تعبير برخى از اين‏گروه به اجتهاد در اصول احتياج داريم نه در فروع.

بارفوكارى‏هاى فقيهانه نمى‏توان به تحولات علمى ودستاوردهاى اجتماعى و فرهنگى مدرنيته پاسخ‏داد!((242)) توضيح و تحليل بيشتر اين نظريه را بعد از ارائه نمادها ونمونه‏هايى از آن، پى‏مى‏گيريم((243)):

#حدود تعيين شده در اسلام با قالب و شكل و مقدار خاص‏آن مورد نظر شارع نيست، آنچه مد نظر او مى‏باشد، غايات واهدافى است كه باعث جعل اين حدود گرديده است. بر اين‏اساس حد سرقت، محاربه و زنا مى‏تواند به عقوبت ديگرى‏كه همان غرض را تحصيل نمايد، تبديل شود، چون عقوبت‏در اسلام به انگيزه اصلاح جامعه است نه خونخواهى و تشفى‏دل‏ها و مقصود شارع ايجاد جامعه‏اى مشوه و متشكل ازدست بريده يا پا بريده يا بدون چشم و...نيست((244))! #برخى بر اين باورند كه بايد نماز جمعه را در مثل آمريكااز روز جمعه به يكشنبه منتقل كرد تا مردم بيشترى در نمازشركت كنند، زيرا روز جمعه در آن مناطق، روز كارى است‏و مردم به كارهاى روزمره مشغولند! رعايت مصلحت وفرمايش پيامبر(ص) كه مى‏فرمايد: «لاضرر و لا ضرار» مى‏توانداين نظريه را توجيه و ثابت نمايد.((245)) #مقتضاى مصلحت اين است كه نماز نشسته و بر روى‏تخت يا صندلى انجام شود، چون در اين حالت، تامل، نظام،وقار و خشوع نمازگزار بيشتر است.((246)) #قرآن فرموده: و لكم في القصاص حيات يا اولي‏الالباب،((247)) اگر قصاص نكنيد زندگى انسانى به هم‏مى‏خورد. قصاص كنيد تا خون‏ها حفظ گردد. فهم صحيح اين‏آيه، اين است كه در آن دوره كه به جاى يك نفر، ده نفر رامى‏كشتند، پيامبر فرمود: انتقام نه، بلكه يك انسان به جاى يك‏انسان. يعنى خون انسان محترم است و قتل هرچه كمترباشد، بهتر است... به همين جهت است كه بعدها مى‏فرمايد:و ان تعفو خير لكم((248))، پس قصاص مايه حيات‏است، چون محدود كننده انتقام‏ها و كشتارها است و اگرروزى برداشته شود، خلاف نظر قرآن و پيامبر نخواهد بود.

بااين نگرش مى‏توانيم بگوييم: پيامى كه سيره و سنت پيامبربراى ما دارد اين است كه انسان‏ها هميشه به طرف عدل وحق حركت كنند.((249)) #ما بايد قوانينى را كه مى‏يابيم با عدل اسلامى بسنجيم وببينيم آيا با عدل اسلامى مى‏سازد يا نه؟... اساس بر عدالت‏است.((250)) آنچه گذشت،((251)) چند نمونه از صدها موردى است‏كه بر اساس انديشه مورد بحث در مجموعه احكام يا در غيرعبادات به منصه ظهور رسيده است.((252)) همان گونه كه ملاحظه مى‏كنيد، آنچه در اين نمونه‏ها، محور وسند اظهار نظر است مقاصد كلى شريعت از قبيل اصلاح‏اجتماع، عدل، مطابقت با خواست فطرت، تامل و انديشه،حفظ خون و احترام به آن مى‏باشد، بدون اينكه هيچ توجهى‏به نصوص شود، هرچند نص صريح قرآن باشد از قبيل:ولكم فى القصاص حياة يا اولي الالباب((253)) و الزانية والزانى فاجلدوا كل واحد منهما ماة جلدة((254)) والسارق‏و السارقة فاقطعوا ايديهما((255)) و انماجزاءالذين‏ى ح اربون اللّه و رسوله و يسعون في الارض فساداان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف اوينفوا من الار ض((256)).

انديشه مزبور بدون انكار اين نصوص، آنها را متعلق به زمان،مكان، اوضاع و احوال اجتماعى و فرهنگى جامعه عرب‏چهارده قرن پيش مى‏انگارد و اصرار بر آنها و سند انگارى‏آنها را در استنباط حكم، ناصحيح مى‏پندارد. از آنجا كه‏مقاصد شريعت را حاكم بر همه اين نصوص مى‏داند هيچ‏گاه‏بين نصوص شرعى و مقاصد، تعارض و ناسازگارى نمى‏بيند،چون معتقد است نصوص را بايد در ظرف خاص خود ديد،و زمانى كه شارع مقدس اين نصوص را گفته، با مقاصدشريعت سازگار بوده، ولى امروزه نصى وجود ندارد تا بامقاصد تعارض پيدا كند.

با نقل چند نمونه از سخنان اين گروه كه اساس اظهارنظرهاى مورد بحث مى‏باشد، با اين انديشه بيشتر آشنامى‏شويم:

#شريعت مقاصدى دارد و اين احكام فقهى براى تامين وتضمين آن اهداف و مقاصد وضع شده‏اند. در شيعه هم علل‏الشرائع داريم، لكن دريغا كه اين علل و مقاصد مبناى فقهى‏قرار نمى‏گيرند و فقيهان با فقه چنان رو به‏رو نمى‏شوند كه‏گويى همه مقاصد و اسرارش آشكار است.((257)) اين نويسنده با طرح ذاتى و عرضى در اديان و قلمداد كردن‏مقاصد شارع به عنوان ذاتيات دين، مى‏نويسد:

#از هيچ امر عرضى به هيچ امر ذاتى نمى‏توان رسيد.

اسلام‏عقيدتى عين ذاتيات و اسلام تاريخى عين عرضيات...

واجتهاد فقهى مستلزم ترجمه ى فرهنگى عرضيات‏است.((258)) #مداخلات كتاب و سنت در روابط خانواده، اجتماع،حكومت، قضاوت و مانند اينها كه در حجاز وجود داشت ازاين خاستگاه نبود كه براى آن مردم در اين زمينه‏ها قانون وضع‏كنند، زيرا اين قوانين گرچه[كذا] به صورت غير موضوع،موجود بود و مردم با آن زندگى مى‏كردند. آن مداخلات ازاين خاستگاه بود كه آنچه برخلاف اخلاق و كرامت انسانى وعدالت تلقى مى‏شد و مانعهايى بر سر راه سلوك توحيدى‏بود، برطرف گردد.

منطق كتاب و سنت اين بود كه سلوك‏معنوى با هرگونه عمل و اخلاق و هرگونه ساختار و نظام‏اجتماعى نمى سازد. قوانين، عادات و نهادهاى موجود دريك جامعه معين مى‏تواند سلوك معنوى افراد آن جامعه راقاعدتا تسهيل كند يا دشوار گرداند.

بى ترديد در مواردى نيزكتاب و سنت، پاره‏اى از خلاهاى قانونى را از همين خاستگاه‏پر مى‏كرد.

اين اصلاحات و تعديلات مانند هر تغيير اجتماعى ديگر داراى‏چهار محدوديت بود: 1. واقعيات كه به صورت داده‏ها موجودبودند. 2. قابليت‏ها كه مى‏توانستند به داده‏ها تبديل شوند. 3.ضرورت‏ها كه اين تبديل شدن‏ها را محدود مى‏ساختند. 4.امكانات كه به وسيله آنها مى‏توانستند قابليت‏ها را به داده‏هاتبديل كنند... از مقدمات فوق چنين مى‏توان نتيجه گرفت كه‏آنچه درباره روابط خانوادگى، روابط اجتماعى، حكومت،قضاوت، مجازات، معاملات و مانند اينها به صورت امضائات‏بى‏تصرف يا امضائات همراه با اصلاح و تعديل در كتاب وسنت وجود دارد، ابداعات كتاب و سنت به منظور تعيين‏قوانين جاودانه براى روابط حقوقى خانواده يا روابط‏حقوقى‏جامعه و يا مساله حكومت و مانند اينها نمى‏باشد.

دراين امضائات آنچه جاودانه است اصول ارزشى است كه‏اهداف اصلاحات و تعديلات كتاب و سنت مى‏باشد ومداخلات از آن الهام گرفته است. اين اصول ارزشى امورمستقل نيست، از ضرورتهاى سلوك توحيدى انسان نشات‏مى‏يابد، با آن معنا مى‏شود و اعتبار خود را از آن به دست‏مى‏آورد.

اصول و نتايجى كه بيان كرديم، ما را به اين موضوع اساسى‏مى‏رساند كه لازم است در هر عصر قوانين و نهادهاى مربوط‏به روابط حقوقى خانواده و اجتماع، حكومت و شكل آن،قضاوت، حدود، ديات، قصاص، معاملات و مانند اينها كه درجامعه مسلمانان مورد عمل و استناد است با اين معيار # كه‏درجه ى سازگارى و ناسازگارى آنها با امكان سلوك توحيدى‏مردم چه اندازه است # مورد بررسى قرارگيرند.((259)) #پس از قبول اين كه بسيارى از احكام، تاريخى بودند ووسيله تحقق مقاصد و ارزش‏هاى درجه اول و بالذات قرارمى‏گرفتند، نوبت به اين پرسش مى‏رسد كه در عصر حاضرچگونه مى‏توانيم مقاصد و ارزش‏هاى درجه اول را كه ازذاتيات رسالت و دعوت بودند از مقاصد و ارزشهاى درجه‏دوم و احكام آنها كه در كتاب و سنت آمده تفكيك كنيم؟ به‏صراحت مى‏گويم كه اين كار با مراجعه به خود آيات واحاديث ميسر نيست، زيرا اين كار از سنخ فهم محتوا ومضمون آيات و احاديث نمى باشد. اين كار از اساس، كارديگرى است و آن تشخيص ذاتى و عرضى، تصادفى و اصلى‏و فرعى در ظهور و گسترش نبوت و رسالت و دعوت پيامبراست كه يك پديده و روند تاريخى بوده است. اين كار،پديدار شناسى تاريخى يك حادثه تاريخى است و مقتضاى‏آن اين است كه همه آيات و روايات مربوط به آن، در بسترظهور و گسترش همان حادثه، جايگاه و معناى خود را پيداكنند. براى رسيدن به تفكيك مورد نظر هيچ راهى جز اين‏نداريم. اگر كسانى دعوى كنند راه ديگرى وجود دارد،مشتاقانه آماده شنيدن سخنانشان هستيم.((260)) #مى‏توان نظريه مقاصد را در راستاى امكان يابى عبور ازفهم ظاهرى و لفظ‏ى نص دانسته تا بتوان به حكمتها ومقصودهايى كه در پس آن مى‏باشد نظر انداخت. بنابراين بايددر اين سطح كاملا شفاف باشيم... .

تمسك به سلاح نصوص # چه قرآنى، چه نصوص حديثى‏# منتج به نتيجه نخواهد شد. قضيه اين است كه ما بايدخودمان منظور و منظرى را بنا كنيم كه ما را به سمت هدف وغايت مورد نظر رهنمون گردد. ما نيازى به مرشد به معناى‏سنتى و گذشته نداريم. بله ما مدام نيازمند متخصص [درحوزه انديشه دينى] هستيم، همان گونه كه در هر رشته‏ديگرى نيز ولى خيلى تفاوت هست ميان آن كه اين مرشد يااين عالم بگويد: اين حكم اللّه است و اين كه بگويد: اين آن‏چيزى است كه من از نص قرآنى يا دين اسلام فهميده ام، ولى‏شخص مسلمانى خودش مسئوليت قبول يا رد اين فهم و نظررا خواهد داشت. فرق عظيمى ميان اين دو گونه مدعااست.

علماى سنتى چه كار كرده‏اند جز الزام عموم مؤمنان به‏تفسيرهاى خودشان؟ اين تنها نظر من نيست، بلكه واقعيت‏بالفعل زندگانى ماست كه ديگر چنين الزامى پذيرفته نيست.جامعه اسلامى چنين الزامى را به طرق مختلف رد مى‏كند،زيرا شخص مسلمان ديگر قادر به التزام به آرا و علما و فقهاى‏سنتى در تمامى زمينه‏هاى زندگى‏اش نيست.((261)) #براى اينكه غايات و اهداف شريف و عالى دين بمانند،چاره‏اى جز اين نيست كه آلات و وسايلى كه روزگارى موصل‏به آن غايات و اهداف بوده‏اند و امروزه نه فقط موصل نيستند،بلكه مانع و مزاحم‏اند، جاى خود را به آلات و وسايل ديگرى‏بسپارند كه در اوضاع و احوال امروز، موصل به همان غايات واهداف شريف و عالى‏اند. هيچ متدين عاقل و صادقى حاضرنيست كه اگر در زمان، مكان، وضع و حالى، آلت و وسيله اى‏او را از وصول به غايت و هدف دينى و مذهبى‏اش بازمى‏دارد، به قيمت به فراموشى سپردن آن غايت و هدف،همچنان به آن آلت و وسيله # كه البته در زمان، مكان و حال‏ديگرى سودمند بوده است # بچسبد. اين كار چيزى جزهدف را قربانى وسيله كردن و به تعبيرى ديگر، هدف راوسيله و وسيله را هدف كردن نيست.((262)) نقد و بررسى اين انديشه اين انديشه با وجود تبليغ گسترده‏اى كه از سوى افراد غيرمتخصص در فقه براى تثبيت آن مى‏شود، به چند دليل‏مخدوش است:

1. على رغم تتبع گسترده‏اى كه در آثار اين گروه صورت‏گرفت، هيچ دليلى براى اثبات اين انديشه در آثار آنها يافت‏نمى‏شود. در حالى كه آنچه در اين انديشه مطرح گرديده‏يك گزينه از چند گزينه احتمالى و قابل طرحى است كه درمساله وجود دارد((263)).

2. صاحبان اين انديشه هيچ طرح روشنى را ارائه نمى‏دهند.حاصل پى جويى در آثار اين گروه، چيزى جز اين نيست كه‏دين، جوهر، ذات و روحى دارد و قانون گذار مقاصدى رادنبال مى‏كند و راه و ابزار رسيدن به اين مقاصد را كه از آن به‏شريعت تعبير مى‏كنند، پوسته و عرضى دين است و متاثر اززمان و مكان و قابل تغيير، تابع مصالح و مفاسد منحصر درقابليت‏ها و واقعيت‏ها و امكانات مى‏باشد و اجتهاد، حركتى‏است كه نگاهى به مقاصد كلى شريعت و نگاهى به واقعيت‏هاو شرايط حاكم دارد، بدون اينكه ادله و نصوص شرعى دراين زمينه نقشى داشته و مد نظر قرار گيرد، زيرا اين نصوص‏متاثر از شرايط خاصى هستند كه اين شرايط امروزه وجودندارد. صاحبان اين انديشه، هيچ ضرورتى نمى‏بينند كه‏تعريفى از مقاصد شريعت ارائه دهند. انگاشته اين گروه، كلام‏معروف غزالى در مقاصد پنجگانه فقه است، بايد پرسيد:ابزار تشخيص دهنده اين مقاصد، چيست؟ خواننده محترم ازاين عبارات چه مى‏فهمد:

#دين حضور است، هرچه اين آزادى، شورش‏گرانه وجنون آميزتر باشد، آن حضور، واقعى‏تر و وحدت بخش‏تراست. بايد سعى كرد شريعت را از حالت رسوبى و منجمدشده و به صورت يك سيستم حقوقى و اجتماعى و آداب ورسوم بيرون آورد و به آن، شكل تجلى عملى تجربه دينى‏ايمانى داد.((264)) با كنار گذاشتن صدها نص قرآنى و هزاران روايت معتبر نبوى‏و علوى كه بيانگر احكام و شريعت الهى است و مطرح كردن‏عناصرى چون حضور، آزادى شورش گرانه و جنون آميز،سلوك توحيدى، و اكتفا به مثل نبايد به احدى ظلم شود،چگونه مى‏توان احكام عبادى و حقوقى مورد نياز مكلفان رااستنباط كرد؟ بويژه اگر گفته شود «مسئوليت قبول يا رداستنباطهاى فقيه بر عهده مكلف و شخص مسلمان است‏»! ويا حجيت فتوا، مشروط به حصول اطمينان مقلد به حكم خدابودن آن است. اگر مقلدى اطمينان حاصل نكند هيچ الزامى‏براى تبعيت از آن فتوا وجود ندارد.((265)) كدام نظام حقوقى در بيان قوانين و مقررات، از اين مفاهيم‏مبهم، دو پهلو و قابل تاويل و تفسير استفاده مى‏كند كه شارع‏مقدس اسلام استفاده كرده باشد؟! نارسايى اكتفا به مقاصد و كنار زدن نصوص، به موارد ذكرشده خلاصه نمى‏شود، بلكه در بيانى به اجمال مى‏توان گفت:شكل انگارى شريعت((266))، تفسير دين به تجربه‏شخصى((267))، تصرف در معناى وحى و ختم‏نبوت((268))، توسيع وحى به هر كس((269))[؟]،لاغر كردن دين و آن را در حصارى بسيار كوچك قراردادن((270))، تبليغ از تلطيف دين و رقيق نمودن آن به‏گونه‏اى كه با هر مسلك، ايده و روشى كنار آيد((271))،عصرى كردن گزاره‏هاى وارد در كتاب، سنت و سيرت‏معصوم(ع)((272))، دوره‏اى كردن اساسى‏ترين مفاهيم ودر نتيجه تبليغ نسبيت‏گرايى، پلوراليزم و شك((273))،اشاعه انديشه نبود اسناد و فقر ادله كشف ، اصرار بر عقلانيت انديشه‏هاى برخاسته از اراده‏مردم((274)) و... بخشى از مشكلاتى است كه پيرامون‏اين گرايش فكرى وجود دارد.

انديشه پنجم: انديشه اعتدال(نص بسند با توجه به مقاصد) ديدگاه ديگرى كه در مورد ارتباط مقاصد كلى شريعت بااستنباط احكام وجود دارد اين است كه مقاصد شريعت ونصوص بيان كننده آن نمى تواند براى فقيه در استنباط احكام،سند و دليل قرار گيرد. منابع استنباط تنها ادله‏اى است كه‏بيانگر حكم شرعى مى‏باشد، لكن توجه دقيق و دائمى فقيه‏به مقاصد در استنباط و كشف احكام از ادله و منابع معتبرضرورى است. چون اين توجه باعث مى‏شود در بسيارى ازموارد، برداشت فقيه از ادله، غير از برداشتى باشد كه بدون‏اين توجه صورت مى‏گيرد.

توضيح اين انديشه و تفاوت آن با انديشه‏هاى گذشته را با بيان‏چهار اصل و ذكر دو نمونه به پايان مى‏رسانيم:

اصل اول: مسلما شارع مقدس اهداف و مقاصدى‏دارد((275)) و براى تحقق آن‏ها برنامه‏هايى وضع كرده‏است. اين برنامه‏ها همان احكام شريعت است كه راه وصول‏به مقاصد به شمار مى‏رود. اطلاق واژه شريعت كه در اصل به‏معناى راه ورود به آب مى((276))باشد نيز به همين جهت‏است. گويا احكام، راه‏هايى هستند كه سالك را به آب حيات‏مقاصد مى‏رسانند.

مفاد در اين اصل، به روشنى از آيات و رواياتى كه در آغازمقاله بدان‏ها اشاره گرديد، استفاده مى‏شود.

اصل دوم: احكام به اقتضاى اينكه از سنخ عمل مى‏باشد #عموما # برنامه‏هايى روشن با آغاز و انجامى شفاف است.در حالى كه مقاصد چون از سنخ نتايج به شمار مى‏رود،چنين خاصيتى ندارد، مثلا نماز برنامه‏اى است كه به قصدفاصله گرفتن نمازگزار از فحشا و منكر((277)) و تقرب‏وى به خداوند((278))تشريع گرديده است، اين عبادت‏آغاز و انجامى روشن دارد، به گونه‏اى كه مى‏توان مكلفان رابه آن تكليف كرد. درحالى كه فاصله گرفتن از فحشا و منكر وتقرب به خداوند كه به عنوان هدف نماز مطرح است، غيرواضح و قابل تفسير به گونه‏هاى مختلف است. همين خاصيت‏در مثل وضو، حج، روزه و اهداف آنها نيز جارى و سارى‏مى‏باشد.

اصل سوم: همان گونه كه سابقا اشاره كرديم، نصوص‏شرعى(آيات و روايات) در يك نگاه كلان به دو بخش تقسيم‏مى‏گردد: نصوصى كه بيان كننده مقاصد كلى يا علل وحكمت‏هاى خرد احكام است و نصوصى كه بيانگر احكام وبرنامه‏ها است و يا خواص احكام را # از قبيل حرجى وضررى‏نبودن # بيان مى‏كند. اجتهاد، عمليات كشف واستنباط شريعت از نصوص بيان كننده احكام است. نصوص‏مبين احكام # به حكم اينكه مبين حكم است # محتوايى‏روشن و برنامه‏اى واضح ارائه مى‏دهند. به همين دليل،صلاحيت دارند تا فقيه در استنباط احكام به آن‏ها استناد نموده‏و اعتماد كند، برخلاف نصوص بيان كننده مقاصد كه به دليل‏عدم تبيين برنامه و حكمى خاص، آن وضوح و اين صلاحيت‏را ندارد.((279)) اصل چهارم: نصوص بيانگر مقاصد با اينكه صلاحيت استنادبراى كشف حكم را ندارد #و به همين دليل نبايد از مصادراجتهاد به حساب آيد #((280))، روح و خلاصه شريعت‏به حساب مى‏آيد. اينجا است كه يكى از اصلى‏ترين ودقيق‏ترين وظايف فقيه و مستنبط، مطرح مى‏گردد كه چگونه‏بين ادله بيان كننده حكم و شريعت و مقاصد شريعت رابطه‏برقرار كند؟ اين امر مهم، هدف اصلى نگارش اين مقاله است‏و انديشه‏هايى‏كه گذشت همه در بيان اين رابطه‏مى‏گنجد.

اهميت اين موضوع وقتى بيشتر مى‏شود كه بين هدف قطعى‏شارع با مقتضاى حجت و دليل معتبر كاشف از حكم شرعى،ناسازگارى به وجود آيد. مثلا مقتضاى يك دليل يا اطلاق وعموم آن مخالف مصلحت و عدالت باشد، يا اقتضاى حكمى‏از بين رفتن روح عبادت و بندگى و يا پرورش بخل، تنبلى وحيله باشد و... در اينجا چه بايد كرد؟ آيا بايد با اكتفا به نص‏معتبر مبين حكم و اخذ به اطلاق و عموم آن، به اجتهادپرداخت و با اعتماد بر نص، دغدغه مخالفت با مقاصد را كنارنهاد و به عبارتى، مقاصد را با توجه به اطلاق نص مفروض‏تفسير كرد، يا برعكس بايد هدف اصلى شارع را مد نظرداشت و نص مبين حكم را به گونه‏اى كه با مقاصد سازگارباشد تفسير و توجيه نمود و در صورت عدم قبول تفسير وتوجيه، آن را كنار گذاشت؟ بررسى آثار فقيهان و محققان، متتبع را به هر دو شيوه‏مى‏رساند! بدون ترديد تدبيرها و راه كارهايى كه فاطبه((281))فقيهان شيعه و غير شيعه در باب ربا، طلاق و امثال‏آن مطرح كرده‏اند، حكايت از شيوه اول مى‏كند، چنانكه‏برخى نمونه‏ها و گفته‏ها از شيوه دوم خبر مى‏دهد. به اين‏نمونه توجه كنيد:

#با اينكه # بحمداللّه تعالى و حسن تاييده # از مثل يك‏كلمه مباركه: لا تنقض اليقين بالشك آن همه قواعد لطيفه‏استخراج نموديم، از مقتضيات مبانى و اصول مذهب و مايه‏امتيازمان از ساير فرق چنين غافل و ابتلا به اسارت و رقيت‏طواغيت امت را تا زمان فرج امام # عجل اللّه تعالى ايامه #به كلى بى‏علاج پنداشته، اصلا در اين وادى داخل نشديم وديگران در پى بردن به مقتضيات آن مبانى و از تخليص‏رقابشان اين اسارت منحوس گوى سبقت‏ربودند...((282)).

آنچه در اين سخن مورد تاكيد قرار گرفته، اصالت دادن به‏مقاصد و به تعبير خود آن «مبانى و اصول مذهب‏» است و اين‏همان است كه در سخن برخى فقيهان ديگر به موافقت‏روحى نص با كتاب و سنت تعبير مى‏شود. بر اساس اين‏سخن، نص و روايتى معتبر است كه با مبادى‏ثابت از شريعت‏اسلام هماهنگ باشد، به گونه‏اى كه وقتى آن نص در كنارمجموعه دين # با روح و مقاصد قطعيه‏اش # قرار مى‏گيرد،سازگار باشد.

نگارن((283))ده اعتقاد دارد انديشه صحيح در اين باره،اكتفا به نصوص مبين حكم در اجتهاد در همه موارد مى‏باشد واين نصوص در همه جا بايد مستند فقيه در فتوا دادن قرارگيرد، ولى توجه فقيه به مقاصد و تفسير نصوص مبين حكم درسايه مقاصد و در سايه لحاظ و فهم مجموعه دين و ادله،برداشت وى را از ادله شكل مى‏دهد. گاه به دليلى كه درظاهر محدود است توسعه مى‏بخشد، چنان كه گاهى از عموم‏يا اطلاق دليلى # كه در نگاه اول عام يا مطلق است #جلوگيرى مى‏كند.

به ديگر سخن توجه به مقاصد(و مجموعه‏دين) گاه باعث مى‏شود كه سند معتبر ديگرى مانند عقل دركنار عموم يا اطلاق سندى چون روايت معتبر مطرح گردد ومانع انعقاد عموم يا اطلاق روايت در مرحله حجيت شود. ازآنجا كه درك عقل همانند مضمون روايت، سندى است ازاسناد و يكى از ادله چهارگانه به شمار مى‏رود، در فرض‏تعارض با اطلاق يا عموم نص، بر نص مقدم خواهدشد.((284)) نتيجه اصول ياد شده اين خواهد بود كه چهار انديشه‏اى كه درگذشته مورد بحث قرار گرفت، هيچ كدام خالى از ملاحظه ومناقشه نيست. انديشه اول هرچند با اكتفا به نص در اجتهاد،اجتهاد را منضبط و مدارك آن را سالم و محفوظ از آميخته‏شدن به مثل استحسانات و سلايق شخصى # به نام مقاصدشريعت و امثال آن # مى‏كند، لكن در تفسير اين نصوص‏بدون توجه به مقاصد كلان شريعت، راه درستى نرفته است!بلكه در نگاهى دقيق‏تر انديشه اول در اجتهاد احكام، نه فقط‏به مقاصد توجه نكرده، بلكه در بين منابع و مدارك اجتهاد نيزتنها به مدارك نقلى يعنى قرآن، روايت و اجماع اكتفا نموده واز عقل كه جزو منابع مهم مورد قبول همگان‏مى‏باشد((285))، غفلت كرده است.

در انديشه دوم هر چند گرايش به مقاصد وجود دارد، اما حدو مرز آن بيان نشده است. البته مى‏توان نظر نهايى صاحبان‏اين انديشه را به انديشه پنجم(اعتدال) كه نگارنده به آن اعتقاددارد، برگرداند و آن را ديدگاه مستقلى به حساب نياورد.برخى كلمات محقق اردبيلى و ابن ادريس نيز در كتابهاى‏فقهى‏شان مى‏تواند شاهد اين توجيه و ارجاع قرارگيرد.

انديشه سوم و چهارم با محور قرار دادن مقاصد يا اكتفا به آن‏با مشكل اساسى مواجه است، زيرا # چنان كه به تفصيل‏بيان كرديم # مقاصد و نصوص مبين آن نمى‏تواند سند فقيه‏در فتوا دادن قرار گيرد.

لكن ديدگاه پنجم با اكتفا به نص مبين حكم در استنباط و عدم‏اعتماد به نصوص مبين مقاصد، ضمن عدم خروج از انضباط‏فقهى و راه ندادن به منابع غير معتبر در اجتهاد، با نظارت برمقاصد در تفسير نصوص و اهتمام به نقش عقل قطعى كه خوداز اسناد معتبر مى‏باشد، از مشكلات ساير ديدگاه‏ها، در امان‏است.

مقارنه اين انديشه با انديشه‏هاى گذشته مقارنه دقيق و موردى ديدگاه اخير با ديدگاه‏هاى گذشته راه‏ديگرى است كه به شفاف سازى‏اين انديشه كمك مى‏كند.مثلا در ديدگاه اول عدالت # چون از مقاصد است # و نص‏بيانگر آن، از قبيل اعدلوا هو اقرب للتقوى((286)) موردعنايت و توجه قرار نمى‏گيرد، زيرا آنچه در اجتهاد بايد سندقرار گيرد، نص مبين حكم است نه مب((287))ين مقاصد،چنان كه طبق ديدگاه دوم، نص مذكور وقتى مورد توجه قرارمى‏گيرد كه نص ديگرى كه بيان كننده حكم شرعى باشدنداشته باشيم، و اين در حالى است كه در ديدگاه سوم وچهارم مطلقا مورد توجه است، تا جايى كه اگر با مسلمات‏نص قطعى، ناسازگار شود، بايد آن مسلمات را كنار نهاد و آنهارا مخصوص زمان و مكان خاصى قرار داد. در حالى كه درديدگاه پنجم ضمن توجه به اين نص و قراردادن آن در جايگاه‏خودش كه نظارت بر نص قطعى مبين حكم باشد، به يكى ازدو راه مى‏رسد:

1. در صورت امكان، نص قطعى را با توجه به اين هدف‏تفسير مى‏كند و آن را از اول محدود و مقيد تفسيرمى‏نمايد.

2. با استناد به درك قطعى عقل، به سند لبى مى‏رسد كه‏صلاحيت تعارض با نص نقلى را داشته باشد.

پر واضح است كه راه اول بر ظهور و فهم عرفى مبتنى است‏و اين داورى مخاطبان دليلى است كه بايد نص معتبر را باتوجه به مقاصد شرعى تفسير كند و ظهور آن را تعيين‏نمايد((288))، و راه دوم بر درك قطعى‏عقل مبتنى است.بدون سامان‏يافتن اين دو راه، بايد به مقتضاى نص مبين حكم‏و اطلاق يا عموم آن عمل كرد و حرمت قانون و نص مبين آن‏را بر همه چيز مقدم داشت.

راه كشف مقاصد و گسست نصوص مبين مقاصد از نصوص‏مبين حكم آخرين سخن را در اين مقاله به بررسى راههاى كشف‏مقاصد و تفكيك نصوص مبين آن از نصوص مبين حكم‏اختصاص مى‏دهيم، هرچند پرداختن بيشتر به اين بحث ازعهده مقاله حاضر خارج بوده و نيازمند شرح مستقلى است.بدون ترديد يكى از مطمئن ترين راه‏هاى تفكيك و تمييزمقاصد از احكام و نص مبين مقاصد از دليل مبين حكم،عقل‏است. عقل با معيارهايى كه براى هر كدام دارد، از قبيل‏شفاف بودن حكم در عمل بر خلاف مقاصد، از سنخ عمل‏بودن حكم و از سنخ نتيجه بودن مقاصد، مى‏تواند در مواردبسيارى بين اين دو تفكيك نموده و نصوص هر يك راتشخيص دهد.

بناى عقلا و روشن خردمندان در تفكيك اين دو از يكديگر،راه مطمئن ديگرى است كه مى‏تواند تكيه گاه فقيه درتشخيص اين دو از يكديگر قرار گيرد. مثلا عقلا هيچ‏گاه به‏«اتقوا اللّه» به عنوان حكم و نص مبين آن نگاه نمى‏كنند، درحالى كه به «اقيموا الصلاة‏» يا «اوفوا بالعقود» با اين عنوان‏مى‏نگرند.

مراجعه به نصوص قرآنى و حديث و نحوه بيان آن نيزمى‏تواند فقيه را در تشخيص مورد بحث كمك نمايد.مثلاهرگاه مساله‏اى به عنوان نتيجه رسالت و با لام غايت بيان‏گردد، نظير لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب والميزان‏ليقوم الناس بالقسط،((289)) مفادش بيان هدف ونص آن از نصوص مبين مقصد خواهد بود در حالى كه وقتى‏به عنوان يك فرمان يا جعل و اعتبار بيان شود، مضمون آن‏بيان حكم و نص آن هم نص مبين حكم بوده و براى‏استناد دراجتهاد، صلاحيت خواهد داشت.

البته همان گونه كه در موضوعات و مسائل علمى به طور غالب‏مصاديق مشكوك و قابل بحث و تحقيق داريم، در مساله‏مزبور نيز اين شك و ترديد وجود دارد، مثلا آيا عدالت وتعاون بر بر و تقوا و پايبندى مؤمنان به وعده‏هاى خويش ازمقاصد شريعت به شمار مى‏رود و نصوص مبين آن از قبيل:اعدلوا هو اقرب للتقوى((290)) و تعاونوا على البر والتقوى((291)) و المؤمنون((292)) عند شروطهم‏نصوص مبين شريعت است؟ بنابراين استفاده از آنها دركشف حكم نا درست است، يا اين نصوص، نصوص مبين‏حكم است و آنچه در اين ادله مورد تاكيد قرار مى‏گيرد،برنامه‏هايى است كه بايد عمل شود و فقيه مى‏تواند از آنها درمقام فتوا بهره برده و مورد استناد قرار دهد؟ بررسى آثار بيشتر فقيهان گذشته، پژوهشگر را به اين باورمى‏رساند كه اين گروه، نص اول را مبين مقاصد و بقيه نصوص‏را مبين شريعت مى‏دانند. درحالى كه برخى از فقها بر اين‏باور نيستند و نصوصى چون «المؤمنون عند شروطهم‏» را ازنصوص مقاصدى دانسته و استفاده هيچ نوع حكمى را از آن‏صحيح نمى دانند((293)). نگارنده به تفصيل، اين مطلب‏را در بحث «فقه و مصلحت‏»((294)) شرح داده‏است.

كتابنامه 1. قرآن مجيد.

2. نهج البلاغه، ترجمه سيد علينقى فيض الاسلام.

3. آفاق فلسفه، حائرى، مهدى، به كوشش مسعود رضوى،تهران، انتشارات فروزان، چاپ اول، 1379ش.

4. اثر المصلحة في التشريعات، العنبكى، مجيد حميد،الكتاب الاول في التشريع الاسلامي، چاپ اول، الدار العلمية‏الدولية و دار الثقافة للنشر و التوزيع، عمان، 2002.

5. اجود التقريرات(تقريرات درس ميرزا محمد حسين‏نايينى) صيدا، خويى، سيد ابوالقاسم، مطبعة العرفان،1933.

6. الاحتجاج، الطبرسى، ابو منصور احمد بن ابى‏طالب،تطبيق از سيد محمد باقر موسوى‏خرسان، مؤسسة الاعلمى‏للمطبوعات، مؤسسة آل البيت(ع)، بيروت 1401ه‏#. ق.

7. الاحكام في اصول الاحكام، الظاهرى، ابو محمد على بن‏حزم، دارالفكر بيروت، طبع اول، مصحح و منقح به اشراف‏مكتب البحوث و الدراسات، 1417.

8. اخلاق خدايان، سروش، عبدالكريم، تهران، انتشارات‏طرح نو، چاپ سوم، 1380.

9. ارشاد الطالب الى التعليق على المكاسب، التبريزى، الشيخ‏جواد، قم، مطبعة مهر.

10. الانتصاف، الاسكندرى، احمد منير، چاپ شده در ذيل‏الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، زمخشرى، نشر ادب‏الحوزه.

11. اندر باب اجتهاد، سروش، عبدالكريم، به كوشش سعيدعدالت نژاد، تهران، انتشارات طرح نو، چاپ اول‏1382.

صفحه قبل

صفحه بعد