|
... گرداگرد مطاف بر روى سنگها، ستونهاى مسى زرد
رنگىقرار دارد كه... قنديلها بدانها مىآويزند... در كنار
مطاف...در سمت جنوبى گنبدى بر روى چاه زمزم ساخته
شدهاست. در شمال چاه، درب بنى شيبه قراردارد كه اين
درببه صورت طاقى نيم دايره بر دو ستون از سنگ مرمر
ساختهشده است....((352)) و آن هنگام كه تمامى اين قنديلها
كهدر اطراف كعبه قرار گرفته روشن شود، منظره بس
زيبايى رابه وجود مىآورد.((353))... ميان ستونهاى مطاف
257عدد قنديل قرار دارد... اين شمارش در سال 1320 ق
توسطاينجانب به عمل آمد....((354))
در سال 232 ق به دستور واثق باللّه عباسى ده
ستون چوبىدر اطراف مطاف قرار داده شد... تا طواف كنندگان از نور آناستفاده
كنند... پس از آن مجددا تغييراتى در ستونهاى يادشده به وجود آمد به صورتى كه در
اين اواخر آنها را از مسساخته و اتصالات بين آنها را آهن قرار دادند....((355))
از برخى منابع تاريخى هم فهميده مىشود كه باب بنى
شيبهنزديك چاه زمزم و روبه روى مقام ابراهيم بوده((356))
واز چند قرن پيش داخل مسجد شده و روبه روى باب
السلامآن زمان بوده است. شيخ انصارى(م 1281) هم بيش از
صدو چهل سال پيش به پيروى از فقيهان پيشين در مناسك
خودمىگويد:
و چون داخل شود از در بنى شيبه وارد شود و گفتهاند كه
آندر الحال برابر باب السلام است، بايد كه چون از باب
السلامداخل شود راست بيايد تا ستونها....((357))
شايد اين سخن شيخ: «گفتهاند كه آن در الحال برابر
بابالسلام است» اشاره به توضيح شهيد ثانى باشد كه فرمود:
«وهو الآن داخل في المسجد بازاء باب السلام فليدخل من
بابالسلام على الاستقامة الى ان يتجاوز الاساطين».
بى ترديد، مسجد الحرام از زمان شهيد تاكنون بلكه از
زمانشيخ انصارى تا الآن چند بار توسعه يافته((358))
ومشخصات آن زمان با وضع فعلى مسجد تناسبى ندارد.
يعنىباب بنى شيبه فعلى(باب شماره 26) و باب السلام
كنونى(بابشماره 24) كه هر دو در كنار و خارج مسعى واقع
شدهاند.هيچ كدام باب بنى شيبه و باب السلام سابق نيستند.
بهعبارتى، باب السلام فعلى بعد از توسعه سعودى،
نامگذارىجديد شده و مقابل باب بنى شيبه نيست و بناى
فعلى قسمتقديمى مسجد كه از يادگارهاى دوره عثمانى
است پس اززمان شهيد ثانى(م 965) ساخته شده است.
بنابراين طبيعىاست كه وصف شهيد از چگونگى مسجد، با
وضع فعلى آنتفاوت داشته باشد.
با اين همه تغييراتى كه در بناى مسجد الحرام از زمان
شهيدتاكنون ايجاد شده، باز هم در مناسكهاى فعلى
مىبينيم كههمان عبارات قديمى درج شده است. مثلا در
مناسك اكثرمراجع معاصر در آداب ورود به مسجد الحرام،
عبارت ذيلوجود دارد:
هنگام ورود از در بنى شيبه وارد شود و گفتهاند كه باب
بنىشيبه در حال كنونى مقابل باب السلام است. بنابر اين نيكو
ايناست كه شخص از باب السلام وارد شده و مستقيما بيايد تا
ازستونها بگذرد.((359))
ملاحظه مىشود تعبير «در حال كنونى» كه در عبارت
شهيدثانى(م 911) آمده و شايد پيش از شهيد هم وضع اين
گونهبوده به همان شكل در مناسكهاى زمان ما نيز درج
شدهاست در حالى كه امروزه هركس اين عبارت را بخواند،
چنينمىفهمد كه مراد از آن، باب السلام فعلى مسجد(باب
شماره24) است و كسانى كه مىخواهند به اين مستحب عمل
كنند،از باب السلام فعلى داخل مىشوند.
عبارت برخى از مناسكهاى مراجع فعلى(دامت افاضاتهم
وافاض اللّه علينا من بركات انفاسهم) نيز چنين است:
#و هنگام ورود، از در بنى شيبه وارد شود و گفتهاند كه دربنى
شيبه در حال كنونى مقابل باب السلام است. بنابراين،خوب
است كه از باب السلام وارد شده و مستقيما بيايد تا
ازاسطوانات((360)) بگذرد.
#و يقال: ان باب بني شيبة يحاذي الآن باب السلام، و لهذايحبذ
ان يدخل الشخص من باب السلام و يتوجه بصورةمستقيمة الى
ان يتجاوز الاسطوانات.
#... الدخول من باب بنى شيبة، و هو الآن داخل المسجدالشريف
بعد ماجرى عليه التوسيع، و هو مقابل باب السلامعلى
الظاهر.((361))
آنچه ذكر شد، از باب نمونه بود و غير از اين موارد،
برخىتغييرات مكانى ديگر نيز در مناسكهاى امروزى مد
نظرقرار نگرفته است. مثلا در مناسك يكى از فقيهان
بزرگمعاصر(چاپ 1379 ش/ 1421ق) در بخش مستحبات
مكهمىخوانيم:
5. ينبغي زيارة مكان مولد رسول اللّه(ص) بمكة و هو
الآنمقابل المسجد الحرام باب العمرة في زقاق بسوق
الليليسمى زقاق المولد، فيصلي فيه و يدعو اللّه تعالى....
9. اتيان منزل خديجة عليها السلام... و هو الآن
مسجدايضافيصلى فيه و يدعو...
12. اتيان مسجد الارقم و الصلاة فيه.
در حالى كه سالهاست، نه از «زقاق المولد» خبرى هست و نهاز
مسجدى كه در محل خانه حضرت خديجه كبرى(س)بوده،
اثرى مانده است. همچنين مسجد ارقم در توسعهمسجد
الحرام(سال 1375 ق) جزو مسجد شده و گفتهاند:«نزديك
درى بوده كه اكنون باب ارقم ناميدهمىشود.»((362))
بدون شك نبايد انتظار داشت كه فقيه به تمام اين
مسائلاحاطه داشته باشد و همه را در مناسك مراعات كند
بلكه اينوظيفه همان «مركز موضوعشناسى» پيشنهادى در
اين مقالهاست كه از يك سو كار را بر فقيهان آسان مىكند و از
سوىديگر جلوى بروز اين گونه خطاها و سهل انگارىها
رامىگيرد و كسانى را كه اين امور را دستمايه استهزاء و
طعنهقرار مىدهند خلع سلاح مىكند. بىترديد در دوران
قديم وپيش از انقلاب با نبود امكانات و ابزارهاى گوناگون،
اين گونهسهل انگارىها طبيعى بود ولى امروزه ديگر
پسنديدهنيست.((363))
نمونههايى كه بيان شد موضوع بعضى از احكام مستحب بودو
در خصوص جاهايى كه موضوع احكام واجب اند # مانندجمرات #
موضوعشناسى، اهميت بيشترى پيدا مىكند.بدون شك،
اطلاع فقيه از چگونگى وضع جمرات در زمانمعصومين(ع) و
تغيير و تحول آن تا زمان ما، در استنباطاحكام آن تاثير خواهد
داشت. يكى از عالمان معاصر كهتقريبااز پنجاه سال پيش
تاكنون بارها به حج مشرف شدهاست مىگفت: يكى از مراجع،
رمى جمره را از طبقه بالاصحيح نمىدانست. به او گفتم:
جمره عقبه # دهها سال قبل# در ته يك دره واقع شده بود، نه بر
سطح فعلى، و شايداكنون دهها متر بالاتر و مرتفعتر از موضع
وسطح قبلىاشباشد.((364)) بنابراين در زمان معصومين(ع)
هم جمره برسطح فعلى نبوده كه گفته شود: رمى قسمت
طبقه پايينصحيح و رمى طبقه بالا غير صحيح است. ايشان
مىگفت: آنمرجع، استدلال مرا پذيرفت و رمى از طبقه بالا
را كافىدانست.
مقوله ديگر موضوعشناسى، مسايل نو ظهور از قبيل
مالكيتمعنوى، سينما، راديو، تلويزيون و مانند اينهاست كه
غالبامشخص نشدن موضوع، سبب اختلاف فتوا يا خطا
مىشود،در حالى كه بايد در باره چگونگى آنها به نظر عرف # هر
جاتشخيص با عرف باشد # پژوهشهاى عميق و
تحقيقاتميدانى صورت پذيرد. مثلا برخى فقيهان بزرگوار
معاصر فتوادادهاند:
مشاهده فيلم فوتباليستها و كشتى گيران از تلويزيون
درپخش غير مستقيم بدون قصد ريبه((365)) اشكال ندارد
ودر پخش مستقيم احوط ترك است.
اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه آيا در ترتب آثار سوء نظر
بهنامحرم، بين پخش مستقيم و غير مستقيم فرقى وجود
دارد؟ثانيا هر چند # با دقت عقلى # بين پخش مستقيم و
غيرمستقيم فرق است، ولى آيا عرف كه مخاطب شارع
است،بين آنها فرق فارق و قابل توجهى قائل مىشود؟ و آيا با
توجهبه حكمت نهى شارع از نظر به نامحرم مىتوان بين اين
دوفرقى قائل شد؟ به هر حال تشخيص موضوع، در حكم
اينمساله و مسالهاى كه در ادامه خواهد آمد، بى تاثير نيست:
در باره وجوب يا عدم وجوب سجده هنگام شنيدن آياتسجده
از وسايلى مانند ضبط صوت، راديو ياتلويزيون(درپخش غير
مستقيم) سه فتوا در بين فقيهان معاصروجود دارد:
الف) سجده واجب نيست.
ب) سجده واجب است.
ج) احتياط واجب آن است كه سجده كنند.
وقتى دستگاه پخش صوت و گرامافون كه به آن
«صندوقحفظ الصوت» و «فونوغراف» مىگفتند تازه به
كشورهاىاسلامى آمده بود، اختلاف شد كه شنيدن غنا از آن
چهحكمى دارد، زيرا غناى حرام، «صوت انسان» است و آنچهاز
ضبط صوت شنيده مىشود «صوت انسان» نيست. برخىاز
فقيهان آن زمان نيز در اين خصوص رساله نوشتند كه بندهو
همكارانم آنها را در ميراث فقهى(1): غنا، موسيقى
چاپكردهايم. ولى بر ا((366))ثر گذشت زمان، مساله
روشنشد و ظاهرا امروزه همه قبول دارند كه بين شنيدن
غناىحرام از دهان انسان به طور مستقيم و بى واسطه، و
شنيدنآن از ضبط صوت و گرامافون و پخش غير مستقيم از
راديو وتلويزيون هيچ گونه فرقى وجود ندارد.
هدف از موارد بيان شده، ورود تفصيلى گسترده و
پژوهشعميق در باره اين موضوعات نبود، بلكه مقصود، ياد
آورى ايننكته بود كه امروزه:
#پارهاى از موضوعات نوپيدا و جديدند.
#شمارى از موضوعات با معيارهاى پيشين بيان شدهاند كهبراى
مكلفان امروزى قابل فهم نيستند.
#برخى از موضوعات، تغيير يافته و دگرگونشدهاند.((367))
#تعدادى از موضوعات نيز بلاتكليف ماندهاند كه تشخيصآنها
در قديم دشوار بود، ولى اكنون آسان است.
از سوى ديگر، انتظار داشتن از عرف عام يا متخصصان #بدون
نظارت حوزه # براى مشخص نمودن آنها يا توقع اينكه
فقيهان وقت خود را در اين راه صرف كنند، به جا و
معقولنيست. از اين رو پيشنهاد مىشود «مركز
موضوعشناسى» درحوزه و با نظارت فقها تاسيس شود تا اين
گونه موضوعات رابررسى و مشخص نمايد و موجبات تسهيل
در استنباطمجتهدان و راحتى مقلدان را در عمل به تكليف
فراهم آورد.هدف از مطالب بيان شده، تبيين همين نكته بود
گرچه ممكناست پارهاى از مطالب مذكور قابل مناقشه باشد.
روشنفكران دينى و مدرنيزاسيون فقه(2)
مسعود امامى
چكيده
نوشتار حاضر قسمت دوم از سلسله مقالاتى است كه
بهگزارش ديدگاهها و انتقادهاى برخى محافل
روشنفكرىنسبت به فقه # بدون نقد عميق آنها # مىپردازد. در
اينشماره به آراء روشنفكران دينى در خصوص رابطه انسان
وخدا در گستره فقه و شريعت پرداخته شده است.
2 # رابطه انسان و خدا در حوزه تشريع
مقدمه:
ديدگاه انسان نسبت به خداوند يكى از تاثير گذارترين
باورهابر انديشه و عمل بشرى است. نوع نگاه و تلقى كه آدمى
ازخالق هستى و تصرفات او در نظام هستها و بايدها
دارد،شاكله پندار و كردار او را در عرصههاى مختلف حيات
شكلمىدهد. نگرش انسان مدرن به خداوند، نسبت به
انسانپيشامدرن # بنابر گزارش روشنفكران # دچار تحول
عميقگرديده و اين دگرگونى بسيارى از عرصههاى
زندگى فردى واجتماعى او را متحول كرده و بيش از هر چيز
بر فهم او ازدين # كه از جهتى نزديكترين ارتباط را در ميان
پديدههاىاين جهانى با خداوند دارد # اثر گذاشته است.
گاهى برخى از روشنفكران دينى در ايران به نقد اين
نگاهجديد پرداخته و آن را نگرشى شرك آلود توصيف نموده ويا
ديدگاهى جانبدارانه از خداشناسى سنتى عرضه
كردهاند،گاه نيز تحت تاثير همين نگاه، بر انديشههاى رايج و
سنتىخرده گرفته و بخصوص از تاثير آن بر دانش فقه
انتقادكردهاند. بخشهاى بعدى اين نوشتار گزارشى مستند
ازترديدهاى اين طيف از انديشمندان ميان اين دو
ديدگاهاست.
الف: تجدد گرايى و قانون الهى
عبدالكريم سروش سير تحولات انديشه خداشناسى درمغرب
زمين را با نگاهى خاص تشريح كرده است. به باور اوتفكر
فلسفى انديشمندان مسيحى از قرن سيزدهم به بعدزمينه را
براى ظهور رنسانس مهيا كرد. متكلمان مسيحى درقرون
وسطى با هدف بسط سلطه مطلقه خداوند بر عالم بهتدوين و
تنقيح انديشههاى فلسفى سازگار با چنين هدفى
اقدامنمودند. يكى از اين نظريات فلسفى نوميناليسم بود.
دراى((368))ن ديدگاه هيچ قانون كلى و جهان
شمولىبرهستى حكومت نمىكند. هيچ ضرورتى كه نتوان از
آن گذركرد وجود ندارد. جهان را سراسر اشياء خاص پر
كردهاند،از اين رو دست خداوند در عالم به طور كامل باز است
و هيچقانون علمى و عقلى مانع كار او نيست. قوانين اخلاقى
همدست او را نبستهاند، فعل او مبدا اخلاق و حقوق است و
اوسلطان گشاده دست خود كامهاى است كه سلطنت بى
انتها برهستى دارد.
اما با بيشتر شدن سلطه خداوندى مقاومت بشر برانگيختهشد
و با برانگيخته شدن مقاومت بشر، آدميان به ابراز
وجودواداشته شدن. همان مفهوم كه تحت عنوان «ابراز
وجودخود» ((369)) از آن ياد كردهاند. آدميان در برابر
خدايىكه بسيار مطلقالعنان و خود كامه و همه كاره بود و
ازشخصيت و حريت آدمى هيچ باقى نمىنهاد(خداىحداكثرى
به تعبير كانت) به مبارزه و قيام برخاستند. و به اينترتيب در
اين تمدن اتفاقى افتاد كه در تمدن اسلامى نيفتاد...از رنسانس
به اين طرف ورق برگشت و اين برگشتن معادل باضابطه
دار كردن اين جهان بود، حتى گاه خداوند را مقيدكردن به
قوانين علمى و على الخصوص او را ملزم به رعايتحرمت
انسان نمودن. با اين همه گرچه نوميناليسم فلسفى درعالم
طبيعت باقى ماند و حتى تشديد شد(هيوم و دكارت... )اما در
عالم انسانى و حقوق انسان بشدت طرد گرديد. حقوقبشر
بدين معنا كه خداوند براى آدميان حقوقى قائل است،هميشه
بوده و اديان هم بر آن صحه گذاشتهاند. اما اين مفهومكه
آدمى واجد حقوقى است كه حتى خداوند هم آنها رانقض
نمىكند، مفهوم نسبتا جديدى است.((370))
انديشه نوميناليسمدر الهيات مسيحيت شباهت فراوانى
بهآراى اشاعره((371)) در دو حوزه عقل نظرى و عقلعملى
دارد. آنان نيز با نفى حسن و قبح عقلى و انكار نظامعليت در
ميان پديدههاى هستى، در صدد بسط سيطره وحاكميت
مطلق خداوند در نظام تكوين و تشريعبرآمدهاند.
اما انديشه اشعرى در جهان اسلام # بر خلاف فلسفهنوميناليسم
در جهان غرب # نتوانست زمينه ساز انقلابعلمى و پيدايش
عصر تجدد گردد. سروش ضمن آگاهى ازاين ناهمگونى،
پاسخ معما را در اين مىبيند:
... اكثريت مسلمانان اشعرى شدند. معتزله در اقليت بوده
وهستند. اشاعره نوميناليست هستند، دقيقا به همان
مفهومنوميناليستى كه ما نزد متفكران و تئولوژيستهاى
مسيحىمىبينيم. منتهى از غرايب است كه نوميناليسم
اشعرى در دلتمدن اسلامى آن نتيجهاى را نداد كه در دل
تمدن غربى داد.اين مطلب جاى تحليل بسيار دارد كه چرا در
يك جا چنينشد و در جايى ديگر چنين نشد؟ بنده شخصا
معتقدم كه غلبهفلسفه بر كلام و غلبه فقه بر ديگر شئون دين
در اين امر بسياردخيل بوده است. در مغرب زمين فقه بر
معارف مسيحى غلبهنكرد و كلام مسيحى راه خود را به قوت
پيمود. ولى در ميانما كلام به تدريج اهميتش را از دست داد و
در فلسفه ذوبشد. به علاوه فقه كه علمى تكليف انديش است
راه را بر حقانديشى تنگ كرد.
نتى((372))جه سخن آن كه روگردانى انديشه مدرنيسم
ازفلسفه نوميناليسم در حوزه اخلاق و قانون به معناى
محدودكردن سلطنت مطلقه خداوند در نظام بايدها است، هر
چندباقى ماندن اين فلسفه در حوزه طبيعت و
تكوينيات(نظامهستها)((373)) نشانه پايبندى فيلسوفان و
دانشمندانعصر تجدد به اقتدار بى حد و مرز خداوند در اين
عرصهنيست. چنانچه بازگشت انديشمندان پست مدرنيست
بهفلسفه نوميناليسم در حوزه حقوق كه نتيجه آن نفى قوانين
عامو جهان شمول پيرامون حقوق بشر مىباشد((374))،
بىترديد به معناى اعاده اقتدار بى چون و چراى خداوند در
اينگستره نخواهد بود.
پس انسان عصر مدرن و پسامدرن درصدد كم رنگ
كردننقش خداوند در محدوده مقررات حقوقى و اخلاقى بر
آمدهاست. انسان متجدد، حداقل با وضع برخى از مقررات
عامحقوق بشر كه خارج از چارچوب دين مىباشد، از
قوانيندينى سرباز زده و انسان پسامدرن بدون پذيرش هر
گونهقانون عام و جهان شمول، از پايبندى به حاكميت دينى
گريختهاست.
ب: نقد الهيات مدرنيسم از ديدگاه روشنفكراندينى
سروش در تبيين رابطه انسان و خدا در بعد تشريع و
اخلاقدچار ترديد و تحول راى شگرفى گرديده است. آراى او
درمقايسه با ديدگاه رايج كلام و فقه شيعى در دو سوى افراط
وتفريط در نوسان بوده است. او در نخستين آثار خود
همچونمتكلمى اشعرى ظاهر مىگردد كه ريشه همه بايدها
وارزشهاى اخلاقى را در دستورهاى خداوند مىيابد و بر
اينباور است كه هيچ موجودى غير خدا # هرچند
فطرت،وجدان، طبيعت و يا تاريخ باشد # نمىتواند فرمان ساز
وارزش آفرين باشد و تنها اوست كه هر چه فرمان دهد
هماناست كه بايد كرد و هرچه را بايد كرد همان است كه او
فرمانمىدهد:
هر ارزش اخلاقى در حقيقت نماينده يك
فرماناخلاقى(بايد)است. و هر فرمان اخلاقى، بيانگرطلبى ست
ازكسى. و همچنان كه بارها گفتهايم هيچ واقعيتى به
صرفبودن، نمىتواند از كسى طلبكار باشد و براى او بايدى را
القاو ايجاب كند... حال در برابر هر فرمان اخلاقى مىتوان
بهچون و چرا برخاست و در برابر هر طلب، مىتوان از
طالبپرسيد چرا طلب مىكنى؟ و چرا من بايد چنان كنم كه
تومىخواهى؟
... هر انسان رشيد در لحظات نادر هشيارى همواره خود
رامحاكمه مىكند كه چرا اين بايد را بر گزيدهاى و آن را نه؟
ومشتاقانه در جستجوى بايدى و فرمانى است كه جواز خود
رابر دوش خود حمل كند و فرمانبردار را از چون و چرا
درفرمان و فرمانده آسودگى بخشد... طالبى را جستجو كنيم
كهازو نتوان پرسيد چرا طلب مىكنى؟ طالبى كه بودنش
عينطلب، و طلبش عين بودنش باشد. ارادهاش عين ذات
ودانشش عين اراده باشد. هم طالب بالذات و هم
مطلوببالذات باشد. از همه بتوان پرسيد چرا طلب مىكنند
اما ازوجاى اين سؤال نباشد(لايسئل عما يفعل و هم يسئلون)...
اينتسلسل بايد درجايى خاتمه يابد و زنجيره اين فرمانها بايد
ازفرمانى آغازين و مادر آويخته باشد و آن همانجاست كه
بهفرماندهى برسيم كه بر او فرمان فرمانده ديگرى حاكم
نباشد.و براى فرمانش، رقيب و منازعى يافت نگردد و آن
همانخسروى ست كه هر چه كند و هر چه گويد شيرين است
وهر چه را او فرمان دهد همان ست كه بايد كرد و هر چه رابايد
كرد همانست كه او به آن فرمان مىدهد، يعنى نه نداىفطرت
و نه نداى وجدان، نه فرمان طبيعت، نه فرمان تاريخهيچكدام
را نمىتوان شنود مگر اين كه فرمانى برتر از آنهاو بر سر آنها
باشد و ما را به شنودن اين نداها فرمان دهد وگرنه هر چه
هست جز آوايى كور از راهى دور نيست... اگراو امر نكرده بود
هيچ امرى شايسته پيروى نبود، و اگر اوفرمانده نبود با هر
فرمانده ديگرى مجال چون و چرابود.((375))
سروش در يكى ديگر از آثار خود بر اين ديدگاه
پافشارىمىكند كه ايدئولوژى به معناى مجموعه بايدها تنها از
خداوندسرچشمه مىگيرد و از اين رو الزامى و اخلاقى
مىگردد وانديشههاى ايدئولوژيك در طول تاريخ با معيار
آينده وگذشته، مقبوليت و حقانيت پيدا نمىكنند، بلكه اتكاى
آنها بهسرچشمه ارزش آفرين ايزدى است كه به آنها
اعتبارمىبخشد، او سپس مىافزايد:
... يك ارزش كه از ناحيه خداوند عرضه مىشود و در تاريخو در
اجتماع دچار تحول مىگردد تاجايى كه با واقعيتهاتصادم
پيدا نكند و اجرا پذير باشد، اجرا مىشود و اگر دراوضاع
خاصى اجراى آن امكانناپذير گردد، آن گاه حذفمىشود.
امروزه اگر ارزشى الهى متعلق به گذشته است اماقابل
اجراست، همچنان مورد قبول و پيروى است و كهنبودن به
حق بودنش آسيبى نمىزند. و اگر ارزشى هست كهامروزى
است اما با ايدئولوژى الهى منافات دارد از طرف ماقابل پذيرش
نيست. اين است ملاك حق و باطل از نظر ما...حتى اگر فرض
كنيم كه تشكيل خانواده متعلق به دوران مردسالارى است و
حجاب زن هم از همان جا مايه مىگيرد واگرفرض كنيم كه
عفت مرد رو بناى نظام فئودالى است ومطلوبيت انفاق و
مالكيت هم ميراث دوران بورژوايى است، بااين همه و با قبول
اين فرضهاى شاخ و دم دار و سست بنيان،باز هم به گمان ما،
اين ارزشها از آنجا كه الهى اند همچنانمحترم و متبع هستند
و تنها وقتى كه رعايت آنها فوق طاقت وغير عملى شود بر
مىافتند. ما همچنان اطمينان داريم كه اينارزشها از آنجا كه
الهى و آسمانى اند، و از آنجا كه خداوندبصير، تكليف فوق
طاقت نمىكند، هرگز به صورت بارى بردوش انسانها
درنخواهند آمد و حتى اگر استثنائا و در مواردخاصى چنين
شوند(كه براى هر قانونى پيش آمدن چنانموارد نادرى
محتمل است) هرگز، براى همگان چنيننخواهد شد.((376))
او به نقد جدى نگاه انسان مدرن به خداوند مىپردازد و آنرا
آميخته به شرك و در جهت فرار از بندگى و
عبوديتپروردگار مىيابد. به باور او ابراز وجود انسان جديد
در مقابلخداى حداكثرى، برخاسته از سرشت تفرعن خواه
واستكبارى اوست:
«بت پرستى و شرك چهره عوض مىكنند و گاهى از ظرافتو
انتزاعيت بالايى برخوردار مىگردند... در عصر ما آنچهبيشتر
رخ داده است، انكار خداوند نيست، انكار بندگىبندگان
است. البته اين دو امر ملازم يكديگرند و ا ز هر سو كهبرويم
نهايتا به ديگرى نيز خواهيم رسيد. اما گاه بر يك طرفنسبت
به طرف ديگر تاكيد بيشترى مىرود. بارى اگربخواهيم
عصرهاى حيات عقلانى و كلامى بشر را تقسيم كنيم،به دو
دوره منقسم خواهند شد: تا اوائل قرون روشنگرى،اروپا
جامعهاى دينى بود، يعنى مستقيما بر سر وجود يا عدمخداوند
سخن مىرفت... اما از وقتى به بعد گفتگو و بحث ازاين كه آيا
خدايى هست يا نه محو گرديد، يا كمرنگ شد و درحاشيه قرار
گرفت آنچه كه به نحو جدىترى مطرح گرديداين بود كه آيا
انسان در كنار خداوند مىماند يا نه؟ به تعبيريكى از فيلسوفان
جديد، آيا جمع ميان بى نهايت و با نهايتممكن هست يا
نيست؟ اين اعتقاد رفته رفته اهميت يافت كهاگر ما خدا را
بزرگتر و بزرگتر كنيم، در مقابل، آدميان راكوچك و
كوچكتر نمودهايم. يعنى عزت خداوند را به هزينهذلت انسانها
فراهم آوردهايم، به آدميان مىگوييم كه در برابرخداوند به
خاك بيفتند، برخود ذلت و حقارت را بپسندند، وتمام اوصاف
جمال و جلال و عظمت و عزت را به خداونداسناد بدهند. در
واقع مساله از حد يك نفى و اثبات فلسفى وكلامى بيرون آمد
و جنبه انسانى به خود گرفت. گفته شد كهانسان نمىتواند
در كنار چنان خدايى باقى بماند، بلكه بايد لهشود و نيست
گردد. لذا اگر بناست كه انسان به انسانيت خودادامه دهد،
بايد انديشه خدا، و طرح وجود او را به كنارىنهاد. مكتب
اگزيستانسياليسم الحادى كه از مكاتب فلسفىروزگار
ماست، دقيقا بر اين موضوع است. انديشه گوهرى واصلى اين
مكتب آن است كه جمع ميان خدا و انسان ممكننيست: يا خدا
يا انسان، اگر خدا در آيد، آدمى بايد محو شودو در ميان
نماند... .
از نظر اينان هنگامى كه آن خداى بزرگ و عظيم با آن
همهعلم و قدرت درآيد، براى هيچ موجودى جا باقى
نمىگذارد وهمگان بايد در پاى او قربانى شوند... اين هم
نوعى شركورزى است. در حقيقت اين كه گفته مىشود بايد
براىآدميت آدميان جايى گشود، تعبير ديگرى است از جا
بازكردنبراى خدايى نمودن مردم نه بندگى كردن آنها. در
كنارخداوند جا براى بنده بودن باز است، جا براى خدا
بودنفراهم نيست. لذا اگر كسى هوس خدايى در سر
پروراندلامحاله بايد خداى اديان را طرد كند تا خود بر جاى او
بنشيند.و اين لب و حقيقت ماجراست.((377))
سروش در بخشهاى مختلف كتاب حكمت و
معيشتبرخداشناسى انسان متجدد خرده مىگيرد و فرار
انسانمدرن را از قوانين الهى نتيجه شيفتگى او به خود
ومصنوعاتش مىداند كه منجر به پشت كردن به مقررات
دينىو تبعيت از قوانين ساخته خود گرديده است و آن را
ظهورديگرى از شرك در روزگار جديد مىبيند.((378))
بهپندار او، انسان معاصر، مصنوعات فكرى و روحى خود را
درعرصه هنر، فلسفه و... جانشين خداوند كرده و آنها را تكيه
گاهخويش قرار داده است، در حالى كه تمامى آنها # به
تعبيرقرآن كريم # همانند خانه عنكبوت است كه
سستترينخانه هاست. چنين ((379))انسانى در برابر خلق و
طبيعتلاف خدايى مىزند و به نياز خود به خداوند باور ندارد
و برمردمان ديگر و طبيعت خدايى مىكند.((380))در
مغربزمين از وقتى به بعد خداوند به طور جدى مورد انكار
قرارگرفت و در ميان آوردن و پرستش آشكار او دلپذير
نيفتاد، امابسيار ظريف و مخفيانه اوصاف خداوند به بعضى
ازموجودات ديگر داده شد، به طورى كه كمتر كسى دريافت
كهعلى رغم آنكه ادعا مىشود خداوند مورد بى اعتنايى
قرارگرفته، خدا پرستى يا بت پرستى يا به تعبير دينى، شرك
زندهاست و شكل تازهاى يافته است.((381))
انديشههاى سياسى و مكتبى در جهان حاضر مهمترين
تجلىگاه شرك هستند، اينمكاتب بيشتر از هر چيز بندگى
آدمياندر مقابل خداوند را مورد انكار قرار مىدهند، از اين
روانسان امروز بيشتر از هر زمان به تذكر در زمينه بندگى
وعبوديت نيازمند است.((382))
عبدالكريم سروش به تدريج دچار تحول
راىمىگردد((383)) و در آثار متاخر خود از متكلمى
اشعرىو متاله منتقد الهيات عصر تجدد، به انديشمندى تابع
اصالتمدرنيسم تبديل مىشود.
او به پيروى از انديشه مدرنيسم، نوميناليسم را در حوزهاخلاق
و حقوق زير پا مىنهد و بر وجود ارزشهاى عام وجهان شمول
انسانى كه اديان آسمانى نيز به آنها دعوتمىكنند، تاكيد
مىورزد.((384))از اين رو بر انديشه پستمدرنيسم كه باورى
به قوانين جهانى حقوق بشر ندارد و درهمه حوزهها به نسبيت
برخاسته از فلسفه نوميناليسم وفاداراست، خرده
مىگيرد.((385))
در باور وى آدمى به صرف آدمى بودن، واجد حقوق
اوليهاىاست كه هيچ قدرتى تحت هيچ بهانهاى نمىتواند آن را
از اوسلب كند.((386)) او از اين فراتر مىرود و نظام
مدونحقوق بشر در جهان غرب را كه تنها چند دهه از عمر
آنمىگذرد مصداق اين ارزشهاى جهانى معرفى مىنمايد و
آنرا از مهمترين و ارزشمندترين اكتشافات مغرب
زمينمىشمارد.((387))
سروش كه در گذشته منكر هر گونه ارزش عقلى و ذاتى
براىهنجارهاى اخلاقى و حقوقى بود، اينك دستاوردهاى
جهانىعقل عملى بشر را كه به تصريح او در طول هزاران سال
موردتاكيد پيامبران و مصلحان بوده است و هيچ گاه از
سرشت وجان آدمى در طول تاريخ غايب نگرديده، در نظام
حقوقىجوانى متبلور مىيابد كه در فضاى خاص پس از دو
جنگجهانى در اروپا متولد شد و قبل از جهانى شدن در اين
عمركوتاه، مورد نقد متفكران پست مدرن غربى و
انديشمندانشرقى قرار گرفت، اين ناهمگونى ميان ارزشهاى
فراتاريخىو جهانى عقل عملى با نظام نوپاى حقوق بشر غربى
او را وامىدارد كه گاه اعتراف كند كه دستاوردهاى انسان
معاصر درزمينه حقوق بشر همچون ديگر دانشهاى بشرى
قابل نقد وتجديد نظر است.((388))
به نظر وى فهم امروزى بشر از حقوق اوليه خود با قرائترايج
فقه اسلامى تعارضهاى فراوانى دارد كه از جملهمىتوان به
عدم تساوى حقوق زن و مرد، حقوق مسلمان وغير مسلمان و
حقوق برده و ارباب در فقه اشاره نمود. در اينتعارضها فهم
انسان از حقوق نخستين خود مقدم بر فهمفقهى و درون دينى
است. به عبارت ديگر، دين شناسان بايدفهم خويش از مقررات
درون دينى را منطبق با انديشههاىبرون دينى كنند و قرائتى
از دين ارائه دهند كه سازگار ومتناسب با درك انسان معاصر
از حقوق بشر باشد.((389))او در پايان مقالهاى به نام «حقوق
بشر و تكاليف دينى تفاهم ياتزاحم» اين گونه نتيجه مىگيرد:
... اگر تكاليف يا حقوق درون دينى با حقوق و تكاليف
بيروندينى تعارض پيدا كردند، حقوق و تكاليف بيرون
دينىمقدمند. اين حكم كلى در عمل البته پيچيدگى هايى
دارد ولىاشكالات راه حل اول(تقدم حقوق درون دينى بر
حقوقبيرون دينى) را ندارد.
اين بدين معنا نيست كه دين از خود سخنى ندارد، بلكهسخن
بر سريافتن سخن دين هنگام بروز تعارض هاست.
((390))او كه در آثار نخستين خود، حتى انديشه رايج
كلامشيعى را در باب حسن و قبح عقلى ((391))افعال
برنمىتابد، و در چهره متالهى نوميناليست يا اشعرى ريشه
همهارزشها و بايدهاى اخلاقى را در فرمانهاى خداوند
جستجومىكند و از الحاد انسان جديد در سرپيچى از قوانين
الهى وسرسپردگى به قوانين ساخته خود دم مىزند((392))
و يادر تعارض ميان مقررات دينى با ارزشهاى موقت و
امروزىبشر، # مانند هر خردمند خدا ترسى # جانب
دستورهاىدينى و الهى را مىگيرد((393))، پس از
دورهاىسردرگمى در بحث جنجال آفرين حسن و
قبحافعال((394))، انديشه و دل به دستاوردهاى نوين
مغربزمين در زمينه حقوق بشر مىسپارد و در اين راستا
نظريهشيعه را در باب حسن وقبح عقلى وسيلهاى براى
تحكيمفرضيه خويش مىيابد و تا آنجا پيش مىرود كه به
گذشتهخود در زمينه حرمت نهادن به دستورهاى الهى در
تعارض باانديشههاى روز كاملا پشت كرده و در تزاحم
آموزههاى دينىبا ارزشهاى انسان متجدد، جانب مدرنيسم را
مىگيرد وقرائتى از فقه و دين را موجه مىداند كه سازگار با
انديشه وخواست انسان مدرن باشد، از اين رو خود نيز پس از
گذر ازفرآيند مدرنيزاسيون به كارگزار آن تبديل مىگردد.
ادبيات نوشتارى و گفتارى او همچون انديشهاش
رنگمدرنيسم مىگيرد. او كه خداى فراتر از اخلاق و قانون را
كهدر عصر تجدد به مبارزه با آن پرداخته شد، خداى
«گشادهدست» و «خود كامه» ناميده بود،((395)) اينك به
پرستشچنين خدايى اعتراض دارد:
خداى خود كامه فوق قانون و فوق اخلاق، منطق رفتارش
رفتهرفته به منطق رفتار عابدانش سرايت مىكند، حاكمانى
كهبراى خود شانى اين چنين قائل هستند و خود را ظل
اللّهمىدانند، خدايشان آن خداى خود كامه است و بنابراين
بهنحو طبيعى و بى تكلف خود كامگى پيشهمىكنند.((396))
محمد مجتهد شبسترى در تبيين رابطه انسان و خدا در
دين،جنبههاى تشريعى را بسيار كم رنگ نشان مىدهد و
گاهى آنرا محو مىكند و دركى از خداوند ارائه مىدهد كه
مزاحمتىبراى فرهنگ و تمدن خود ساخته بشر كه برخاسته
ازخواستههاى طبيعى اوست، ندارد. به عبارت ديگر،
خداىمورد اشاره او دخالتى در روابط ميان انسانها نمىكند و
ادياننيز، تنها نقش معنا بخشى به زندگى انسانها و نجات
آنان ازپوچى و تنهايى، بدون دخالت در روابط حقوقى مربوط
بهمعيشت آنها را عهده دار مىباشند:
... تفسير ديگرى هم از اسلام وجود دارد و آن اين است
كهخداوندى كه مبدا و مبدع جهان و انسان است، انسان و
تمدنسازى او را قبول دارد و او را به گونهاى آفريده است كه
بااحساسات و عقل و منطق، مشكلات زندگى اش را
حلمىكند... .
بعثت انبيا و كتاب و سنت براى اين است كه انسان اين معنا
وريشه اصلى خود و خداوند را فراموش نكند و دچار
پوچگرايى نشود... . يعنى اصلا خداوند به عنوان عاملى كه ما
راكنترل و روابط انسانى مان را تنظيم كند و حتى در
بعضىجاها ما را زير منگنه بگذارد، نيست. ياد خداوند
ايجادمعنويت و محفوظ نگه داشتن ارزش هايى است كه همه
اينارزشها، از آن معنويت بر مىخيزند. وقتى اين گونه
باشد،خواستهها و نيازهاى انسان و تمدن او به رسميت
شناختهمىشوند. در هيچ جا دين به صورت عامل بازدارندهاى
كهبخواهد نيازهاى طبيعى را محدود كند و يا اين نيازها را
زيرمنگنه بگذارد جلوه نمىكند. همه چيزهايى كه تمدن
وفرهنگ بشر نشان مىدهند، نيازهاى واقعى انسانند و
بايدمجال ظهور و بروز داشته باشند....((397))
او براى تبيين يا اثبات ديدگاه خود، چهره ديگرى از دين
واسلام را در تقابل با آن قرار مىدهد كه با نگاهى
حداكثرى،جايگاه دين را به عنوان قانون گذار در همه
زمينههاى حقوقفردى و عمومى انسانها معرفى مىكند و با
استبعاد واستيحاش از چنين نگاهى به دين، نفى آن را منتج به
اثباتديدگاه خويش مىداند، در حالى كه # فارغ از حقانيت
يابطلان اين نگاه حداكثرى و نيز تبيينهاى گوناگون براى
آن #منطقا فرض تصوير يا تصويرهاى ميانهاى نيز ممكن است
كهاز نگاه شبسترى دور مانده است. در اين گونه
فرضها،خداوند # بنابر آنچه از كتاب و سنت فهميده مىشود #
دربرخى از روابط حقوقى ميان انسانها دخالت كرده و
قوانينىرا در جهت مصالح بندگان و با هدف آزمودن بندگى
آنها،تشريع كرده است و تنظيم مقررات بخشى ديگر از
روابطميان انسانها را به آنان واگذار نموده است.
به نظر مىرسد ديدگاه و يا ديدگاههاى ميانه به واقعيت
مشهوداز نظريات رايج فقهى در طول تاريخ نزديكتر است.
جاىگرفتن بخش قابل توجهى از روابط حقوقى ميان
انسانها درحوزه مباحات و يا منطقة الفراغ، تصوير معتدلتر
وواقعىترى از انديشههاى فقهى ارائهمىدهد.((398))
شبسترى در جهت ارائه تصوير پسنديدهاى از خداوند
براىانسانمتجدد، مىكوشد تا آن را عارى از هر گونه
خشونت وترس نشان دهد. او بخش قابل توجهى از خطابات
الهى درقرآن و سنت را كه با اين تصوير يك سويه همخوانى
ندارد،ناديده مىگيرد و تا آنجا پيش مىرود كه دين را به
موسيقىآرامش بخشى تشبيه مىكند كه خالى از هر گونه
خشونت،صلابت و تحميل است:
... اين خطاب((399))، خطاب خداوند به انسان است.اين
خطاب بايد بويى مشام نواز از آن صاحب خطاب را بهمشام
جان و دل مخاطبان برساند و آنها را خداوند گونهنوازش دهد.
تمام سرمايه تاثير و نفوذ اين خطاب جذابيت ودلربايى آن است
گرچه از اين خطاب به دستگاه اوامر ونواهى تعبير كرديم، اما
بايد توجه داشت كه اين دستگاه شبيهدستگاه موسيقى
معنابخش و آرام بخشى است كه هيچ گونهخشونت و صلابت
و تحميل گرى ندارد.((400))
روشن است كه اين گونه تفسيرها از دين پيش از آنكه
مبتنىبر فهم مفسران آن از متن دين باشد، بر پايه پيش
فرضها وانتظارات برخاسته از خواستههاى آنها و يا انسان
متجددشكل گرفته است. از اين رو به نظر مىرسد اينگونه
مفسرانهيچ دغدغه و نگرانى از تنافى و تنافر آشكار
تفسيرهايشان بابخش هايى از متون دينى كه جلوههاى خطاب
الهى هستند،ندارند و هيچ نيازى نيز به استناد تفسيرهاى خود
به قرآن وسنت احساس نمىكنند، چنانچه شبسترى نيز در
اين گونهمباحث از استناد به قرآن و روايت و يا پاسخ گويى به
مواردخلاف ادعاى خود در كتاب و سنت، پرهيز دارد.
ج: روشنفكران دينى و نقد خداشناسى فقهمحور
روشنفكران دينى در فرآيند آسيبشناسى دانش فقه #
همداستان با بسيارى از انديشمندان گذشته # به
نكاتدرخورى توجه كردهاند. آنان بر اين مهم تاكيد مىورزند
كهاگر فقه به معناى مجموعه مقررات ظاهرى پيرامون
اعمال ومناسك عبادى و غير عبادى كه غالبا از طريق متون
مقدسدينى در اختيار ما نهاده شده است، نقش اصلى و
محورى درروابط دينى ميان اهل ايمان با خدا و نيز ميان آحاد
مسلمينپيدا كند، به گونهاى كه آنان را از توجه شايسته به
ديگر ابعادژرف و پرمعناى دين باز دارد و حيات دينى آنها را
تنها به پاىبندى به روابط حقوقى و قانونى خشك تنزل دهد،
سببانحطاط نقش دين در حيات معنوى فرد و جامعه، و
سقوطآن در اندازههاى ديندارى صورى و قشرى خواهد شد.
آنگاه كه فقه از تجربه و معنويت دينى جدا مىشد و بيان امر
ونهى خداوند صرفا به صورت بيان شكلهاى رفتارى در
مىآمدو ارتباط اطاعت از خداوند با هم دينى و غايت قصوى و
امرنامشروط انسان مسلمان قطع مىشد، به قول غزالى اين
علمصرفا دنيوى مىگشت و مورد نقد عارفان
قرارمىگرفت.((401))
فقه، قشردين و پوسته خارجى آن است و فقط به آدابتقليدى
و ظاهرى توجه دارد. در فقه خداوند به صورت يكارباب
طلبكار تمام سخنش با انسان از مقوله پاداش و كيفر وامر و
نهى است. و از عشق و انس و حتى اخلاق در آن خبرىنيست.
نمىگويم فقه بد است مىگويم كه توقف در اين مقامخوب
نيست، بايد از اين سطح عبور كرد. خدايى كه عارفانبه ما
معرفى مىكنند، دوست داشتنى است... هر دو چهرهخداوند را
بايد ديد. قشريتى كه توجه صرف به فقه بارمىآورد، گاه
بسيار دل آزار و انسان ستيز است. مدارا ومحبت ديندارانه را
بايد در عرفان و باطن دين جست نه درقشر بريده از مغز
آن.((402))
مهمترين آفت ديندارى قشرى تبديل رابطه انسان و خدا
بهرابطه خشك و هويت ستان برده و ارباب است:
دين فقهى كه در آن صبغه تقليد و تعبد((403)) قوىاست و
عمل بى روح و اكتفا به ظواهر را طلب مىكند، درنهايت به
قول هگل، نوعى لگاليسم((404)) عبوسآلينا سيون((405))
آور است. يعنى باز هم دور كنندهآدمى از واقعيت خويش، و
تاكيد نهنده بر رابطه مسخ كننده وهويت ستان برده ارباب.
تصوف عشقى دست كم اين بركتعظيم را داشت كه به دين
چهرهاى عاشقانه مىبخشيد و خدارا در صورت يك معشوق
دلستان مصور مىكرد. اما دينفقهى از اين حسنه هم تهى بود
و از خود جز تدينى خشك وتجزمى رماننده و خدايى ترشرو و
ارباب صفت بر جاىننهاد.((406))
سروش اين گونه ديندارى را، ديندارى معيشت
انديشمىنامد و آن را در كنار ديندارى معرفت انديش و
ديندارىتجربت انديش، نازلترين قسم از اقسام سه گانه دين
انديشىمردم معرفى مىكند. تجلى اصلى اين نوع ديندارى در
اعمالظاهرى است. اين صنف از متدينان، ديندارى افراد را با
عملبه آداب و مراسم دينى مىسنجند ، گويى هر كه بيشتر
اهلعمل است ديندارتر است وهر چه اعمال انسان به ظاهر
پرحجمتر باشد دين ورزى او غليظتر است.((407))خداى اين
گونه ديندارى نيز با خداى اقسام ديگرمتفاوتاست:
در ديندارى معيشت انديش خداوند عمدتا در جامه
يكقانونگذار سختگير مقرراتى جلوه مىكند كه از حلال
وحرامها و بايد و نبايدهايى كه به مردم آموخته كوتاه
نمىآيد.گاه حتى بر اثر افراط او را خداى سختگيرى مىبينند
كه بهانهمىگيرد تا آدمها را به جهنم ببرد، به جاى اين كه
بهانه بگيرد تاآنها را به بهشت ببرد.((408))
... براى او خداوند نه ناز است و نه راز، بلكه يك قانونگذاراست،
يك سلطان جبار است، يك حاكم آمر بسيار قوى ومقتدر و
سختگير است كه تازيانه به دست ايستاده و منتظراست تا اگر
كسى تخلفى بكند حقش را كف دستشبگذارد.((409))
مصطفى ملكيان همين نگرانى را ابراز مىدارد كه
ديندارىبدون پشتوانه اخلاق و عشق الهى سبب تبديل رابطه
انسان باخدا به رابطه خشك برده و ارباب مىگردد. در اين
گونه دينورزى، دينداران # همچون بردگان كه از ارباب
خويشوحشت دارند # از خداوند تنها مىترسند و آنگاه كه او
رافرمانبردارى مىكنند، خود را طلبكار مىيابند و به
خاطرفرمان برداريشان بر او منت مىنهند، در حالى كه
عاشقان كهاز سرعشق فرمانبردار اويند نه تنها منت گذار او
نيستند، بلكهخريدار منت او خواهند بود. او تاكيد مىورزد كه
دانش فقهمىبايست در استخدام اخلاق باشد. به عبارت ديگر،
بايد ونبايدهاى ظاهرى و جوارحى مىبايست زمينه ساز
تحولاتدرونى و جوانحى انسانها و رشد و تعالى خلقيات آنان
گردد.از اين رو فقهى كه چنين سمت و سويى نداشته باشد،
درحد يك نظام حقوقى تنزل مىيابد.((410))
آنچه در اخلاق مىخواهيم اين است كه انسان كاملترىشويم،
نمىخواهيم هر كارى فقط طبق موازين فقهى باشد.آيا
نمىشود كسى در تمام عمر طبق موازين فقهى عمل كند،اما
در اسفل السافلين جهنم باشد؟ آيا امكان ندارد كسى يكعمر
از روى ريا نماز بخواند و خمس بدهد و... و هيچ بهرهى هم
نبرد؟ بارها گفتهام آن كه دست و پاى من و تو را لهمىكند و
اينجا و آنجا مردم را مىآزارد و... كه به صف اولنماز برسد، در
واقع اخلاق را فداى فقه كرده است. آنكه بهگفته يكى از
عرفاى غرب مىگويد: كتاب دعاى مرا بياور تا دعابخوانم،
جمله يى متنا قض گفته است... ما در اين جا به فوتو فنهايى
كه گفتهاند تا ظاهر زندگى ما را فقيهانه كنند، كارنداريم. ما
در غم اين هستيم كه كاملتر از آنچه به دنياآمدهايم، از دنيا
برويم. البته كاملترين، شرط لازمش فقيهانهزندگى كردن
هم هست، ولى شرط كافى نيست... هيچ وقت بامعنويات تاجر
مسلكانه مواجه نشويد، آنكه تاجر مسلكانهمواجه مىشود، از
معنويات چيزى جز توضيح المسائلنمىفهمد.((411))
روشنفكران دينى در شناسايى و تحليل ديندارى قشرى
وظاهرى از ديگر اصناف آن، پا در مسيرى مىنهند كه
تبلوردغدغهها و نگرانىهاى بسيارى از عارفان، مصلحان و
روشنانديشان گذشته و حال است. فقه نه همه دين، بلكه
يكى ازابعاد و زواياى دين و در نتيجه حيات دينى است و در
ميانبرخى ديگر از ابعاد دين از عمق و اهميت كمترى
برخورداراست. از اين رو برجسته كردن اين بعد از دين به
گونهاى كهديگر ابعاد عميق دين محو يا كم رنگ گردند،
بلايى است كهجامعه دينى را به تعصب، تظاهر، حماقت، قشرى
گرى ودورى از معنويات سوق خواهد داد.
از بسيارى از كلمات روشنفكران دينى به دست مىآيد كهآنان
اجمالا منكر جايگاه فقه نيستند، بلكه نگرانى آنان ازناديده
انگاشتن ديگر ابعاد دين سرچشمه مىگيرد. از اين روتاكيد
مىكنند كه فقه هرچند مطلوب است اما توقف در آنسزاوار
نيست.((412)) و آن ديندارى كه آفت خيزاست تصورى از دين
مىباشد كه عمل بى روح و اكتفا بهظواهر را طلب
مىكند((413)) و زندگى بر پايه فقههر چند شرط لازم
ديندارى است ولى شرط كافى آننمىباشد.((414))
گاهى لحن برخى از روشنفكران در اين خصوص # چنانچهدر
برخى از منقولات پيشين آشكار بود # به اغراق و افراطميل دارد
و چنين القا مىكند كه هر چه فقه در جامعه موردتاكيد قرار
گيرد از عشق و تجربه دينى كاستهمىشود((415))، گويا
براى زايش و تعالى تجربههاىدينى، سستى و كاهلى در
مقررات الهى سزاوارتراست!
ولى علاوه بر اين عبارات گزنده كه مىتوان با نگاه خوش
بينانهو بردبارى علمى براى آنها محمل شايسته يافت، به آرا
وانديشههايى بر مىخوريم كه فقه را تا مرز حقوق عرفى
كهفقط سامان دهنده معيشت مادى است
تنزلمىدهد((416)) و آن را از آن صنف از علوم
شرعىمىپندارد كه تنها در بردارنده مصالح دنيوى است و
براى حلكشمكش انسانها در روابط اجتماعيشان تدوين
يافتهاست.((417)) بنابراين اگرآدميان به مسالمت و قناعتو
عدالت زندگى كنند و آتش دشمنى بر نيفروزند نيازى بهفقه
و فقيهان پديد نمىآيد((418)) و مىتوان گفت كهفقه تنها
علمى دنيوى است كه آدمى در تنهايى، بى نياز از
آناست.((419))
اين عبارات كه بخش هايى از انديشههاى فقهشناسى غزالىبه
روايت سروش است، مورد تاييد و تمجيد راوى قرارگرفته و او
را واداشته است كه از غزالى در برابر منتقدانىهمچون فيض
كاشانى به دفاع برخيزد و در داورى ميان غزالىو فيض، حق را
به جانب غزالى دهد و فقهشناسى او را بسىدقيقتر و
هوشمندانهتر از فقهشناسى فيضپندارد((420)) او در دفاع از
انديشه غزالىمىگويد:
شريعت كه عمدتا در فقه تجلى مىكند دين عوام است، و
دردرجه اول سعادت و آرامش حيات دنيوى آنان را
تامينمىكند. اين گونه آرامش و روانى امور زندگى در اديان
ديگربا فقههاى ديگر، و در جوامع غير دينى با قوانينى
بشرىنصيب آدميان مىگردد.((421))
نكتهاى كه مورد غفلت سروش قرار گرفته و سبب شده
استكه فقه در نظر او همتراز دانش بشرى و عرفى حقوق
قرارگيرد، ناديده انگاشتن رابطه تعبدى و الهى دانش فقه
است وبدين سبب چهره خشك و عبوس علم حقوق از فقه
نمايانگرديده و از مهمترين ويژگى فقه چشم پوشى
شدهاست.
|
|---|