|
حقوق، علمى ساخته بشر است و تقيد به آن نتيجهاى
جزسامان يافتن روابط اجتماعى انسانها نخواهد داشت. اما
فقهآيين و مقررات الهى است كه ثمره پاى بندى به آن علاوه
برمصالح دنيوى، تحكيم رابطه عبوديت ميان انسان و
خداست.گوهر دين، سرسپردگى و تسليم بى چون و چراى
تمامىساحات و ابعاد وجود آدمى در مقابل خداوند است و
فقهآيين سرسپردگى و بندگى جوارح و اعضاى ظاهرى
است.اين نتيجهاى است كه هيچ گاه از دانش عرفى حقوق
برنمىخيزد و انتظار نيز نمىرود.
پس مىتوان بر فقه محوران خرده گرفت كه چرا از راه ورسم
سرسپردگى ساير عرصههاى وجودى انسان غفلت كردهو يا به
آن كم بها دادهاند اما نمىتوان دانش فقه را از هرگونهبعد
معنوى و الهى خالى دانست و همپاى حقوق انگاشت.
نكته ديگرى كه از نگاه برخى از روشنفكران دينى دور
ماندهاست توجه شايسته به درجات مختلف تعقل و ايمان
طبقاتجامعه دينى است. انسانها داراى استعدادها و
ظرفيتهاىگوناگونى هستند و بارورى و كمال هريك از
آنان نيز بر اساسهمين قابليتهاى متنوع شكل مىگيرد. از
اين رو از همگان بهيك شكل انتظار نمىتوان داشت و كمان
آنان را در افقواحد نبايد جست.
عارفان، حكيمان و فيلسوفان بخشى از نخبگان و
زبدگانجامعه هستند و دين ورزى آنها در قالب دقتهاى
فلسفى وكلامى و سلوك علمى و عملى عرفانى # در بسيارى از
موارد# قابل سرايت به طبقات ديگر مؤمنان نيست، در حالى
كهثمره دانش فقه و اجتهاد # بر خلاف عرفان، فلسفه، كلام
وبرخى ديگر از شاخههاى معارف دينى # آيين ديندارى
وبندگى همه اقشار و سطوح جامعه اسلامى است.
پايبندى به مقررات شرعى و فقهى از اولين مرزهاى ورود
بهسرزمين اسلام گرايى است، سرزمينى كه بسيارى
ازمسلمانان توان راهيابى به اعماق آن را ندارند و در همان
آغازراه، مسكن مىگزينند. از اين روست كه فقه # به
طورطبيعى # براساس نياز مبرم اكثريت و بلكه تمامى
اقشارجامعه مسلمانان رشد و شكوفايى بيشترى يافته و مورد
اهتمامافزون مراكز علمى مسلمانان قرار گرفته است. اين
رشد وتوسعه را كه نتيجه تعامل طبيعى ميان عرضه و
تقاضاست،نبايد پيوسته با نگاه بدبينانه مذموم انگاشت و آن را
نتيجه بىتدبيرى متوليان فرهنگ دينى جامعه
مسلمانانپنداشت.
شبسترى اين رابطه عميق در دانش فقه را با درايت
توضيحمىدهد:
... شكى نيست كه اساس اين اوامر و نواهى در قرآن مجيد
وسنت پيامبر قرار دارد و علم فقه گسترش يافته همان اوامر
ونواهى است. مفهوم امر و نهى خداوند براى عموم
مسلماناندر طول تاريخ محورىترين مفهوم دينى بوده است.
البتهعارفان به مقام و مرتبهاى فراتر از اين مفهوم
مىانديشيدند واز عشق سخن مىگفتند، اما چنان كه قبلا
گفتم عارفان،سازندگان تفكر دينى عموم مسلمانان نبودند
و اطاعت از امر ونهى خدا هميشه محور زندگى دينى
مسلمانان بود. آن پياممعنوى كه عموم مسلمانان از رسالت
پيامبر اسلام مىگرفتند،پيام امرها و نهىها بود. اگر بخواهيم
با اصطلاح پل تيليخ، متالهعميق انديش مسيحى عصر حاضر،
معين كنيم كه آن«امرنامشروط» و «غاية قصوى» كه تمام «هم
دينى» يكمسلمان عادى چه در گذشته و چه در حال به آن
معطوفبوده و هست چه چيز است، مىگوييم مساله اطاعت
از اوامرو نواهى خداوند است. اگر بخواهم به اصطلاح
«شجاعتبودن» كه در گفت و گو با مجله كيان به كار بردهام
برگردم، بايدبگويم مسلمانان شجاعت بودن را از خطاب امر و
نهى كنندهخداوند كه به وسيله پيامبر اسلام(ص) بر آنها آشكار
شدهمىگيرند. اين خطاب است كه آنها را در چنگ خود
مىگيردو نيروى زيستن به آنها مىدهد و در همين واقعيت
است كهزندگى معنوى فردى و زندگى اجتماعى با هم جمع
مىشود.اين كه خداوند راه جهتگيرى در زندگى را با اوامر
و نواهىخود به مسلمانان نشان مىدهد مايه نجات آنان از
تنهايى وسرگشتگى دهشتناك زندگى انسان است. مطالب
فوق نشانمىدهد كه چرا علم فقه در طول تاريخ مسلمانان
اصيلترينعلم دين شناخته شده و آن همه بر صدر نشسته
است وفقيهان آن همه بر عامه مردمان مسلمان نفوذ معنوى
داشتهاند.علم فقه علم بيان اوامر و نواهى خداوند بوده و
اصيلترين نيازدينى عامه را بر آورده مىكرده است.((422))
نظريهپردازى سروش در اين زمينه نمايش بى كم و
كاستاسطوره زدايى و تعبد گريزى مدرنيسم در قالب دانش
فقهاست كه بستر سكولاريزاسيون اين دانش را مهيا مىسازد
وآن را در مسلخ علم حقوق قربانى مىكند.
فهرست منابع اصلى:
1. آيين شهريارى، سروش، عبدالكريم، انتشارات صراط،چاپ
اول، تهران 1379.
2. اخلاق خدايان، سروش، عبدالكريم، انتشارات طرح نو،تهران،
چاپ پنجم 1382، چاپ اول 1380.
3. اندر باب اجتهاد، سروش، عبدالكريم و ديگران،انتشارات
طرح نو، تهران، چاپ اول 1382.
4. اوصاف پارسايان، سروش، عبدالكريم، انتشارات
صراط،تهران، چاپ هفتم 1379، چاپ اول 1370.
5. ايدئولوژى شيطانى، سروش، عبدالكريم، انتشاراتصراط،
تهران، چاپ هشتم 1379، چاپ اول 1359.
6. ايران(روزنامه)، مصطفى ملكيان، 1379.
7. ايمان و آزادى، مجتهد شبسترى، محمد، انتشارات طرحنو،
تهران، چاپ اول 1376.
8. بسط تجربه نبوى، سروش، عبدالكريم، انتشارات
صراط،تهران، چاپ چهارم 1382، چاپ اول 1378.
9. بلاهاى اجتماعى قرن ما، محمد مجتهد شبسترى وديگران،
شركت سهامى انتشار، تهران، چاپ دوم 1345،چاپ اول 1341.
10. تفرج صنع، سروش، عبدالكريم، انتشارات صراط،تهران،
چاپ پنجم 1380، چاپ اول 1365.
11. جامعه انسانى اسلام، مجتهد شبسترى، محمد،
سهامىانتشار، تهران، چاپ اول 1347.
12. حكمت و معيشت، سروش، عبدالكريم، انتشاراتصراط،
تهران، چاپ پنجم 1381، چاپ اول 1373.
13. دانش و ارزش، سروش، عبدالكريم، انتشارات ياران،تهران،
چاپ اول 1358.
14. رازدانى و روشنفكرى، سروش، عبدالكريم،
انتشاراتصراط، تهران، چاپ ششم 1383، چاپ اول 1370.
15. راهى به رهايى، ملكيان، مصطفى، انتشارات نگاه
معاصر،تهران، چاپ اول، 1381.
16. رباخوارى يا ظالمانهترين استعمار اقتصادى،
مجتهدشبسترى، محمد، چاپخانه حكمت، قم، چاپ اول1346.
17. زن و انتخابات، محمد مجتهد شبسترى و ديگران، ازاسلام
چه مىدانيم (ناشر)، قم، چاپ اول، بدون تاريخ(حدودسال
1341).
18. سنت و سكولاريسم، عبدالكريم سروش، محمد
مجتهدشبسترى # مصطفى ملكيان و... ، انتشارات صراط،
تهران،چاپ دوم، 1382، چاپ اول 1381.
19. سياست نامه، سروش، عبدالكريم، انتشارات صراط،تهران،
چاپ سوم 1379، چاپ اول 1378.
20. فربهتر از ايدئولوژى، سروش، عبدالكريم، انتشاراتصراط،
تهران، چاپ هفتم 1381، چاپ اول 1373.
21. قبض و بسط تئوريك شريعت، سروش،
عبدالكريم،انتشارات صراط، تهران، چاپ هشتم، 1383، چاپ
اول1370.
22. قصه ارباب معرفت، سروش، عبدالكريم، انتشاراتصراط،
تهران، چاپ پنجم، 1379، چاپ اول 1371.
23. قمار عاشقانه، سروش، عبدالكريم، انتشارات صراط،تهران،
چاپ ششم، 1382، چاپ اول 1379.
24. گفت وگوهاى فلسفه فقه، محمد مجتهد
شبسترى،مصطفى ملكيان و ديگران، بوستان كتاب، قم، چاپ
دوم1380.
25. مدارا و مديريت، سروش، عبدالكريم، انتشارات
صراط،تهران، چاپ اول 1376.
26. نقد و نظر(فصلنامه)، محمد مجتهد شبسترى
ومصطفىملكيان، دفتر تبليغات اسلامى، قم، از سال 1373
تا1376.
27. نقدى بر قرائت رسمى از دين، مجتهد شبسترى،محمد،
انتشارات طرح نو، تهران، چاپ دوم 1381، چاپاول 1379.
28. هرمنوتيك كتاب و سنت، مجتهد شبسترى،
محمد،انتشارات طرح نو، چاپ اول، تهران1375.
همراه با دايرةالمعارف فقه اسلامى#اباحه(1)
چكيده
مؤسسه دائرة المعارف فقه اسلامى بعد از سالها تلاش
علمى،موفق به انتشار چندين مجلد از مجموعه گران
سنگ«الموسوعة الفقه الاسلامى طبقا لمذهب اهل
البيت(ع)»گرديده است. فصلنامه تخصصى فقه اهل بيت(ع)
به منظوراستفاده فارسىزبانان از مقالات ارزشمند اين
دايرةالمعارفبزرگ فقهى، از اين پس در هر شماره ترجمه
فارسى يكى ازمقالات آن را در اختيار فقه پژوهان فارسى زبان
قرارمىدهد.
تعريف
معناى لغوى: اباحه مصدر باب افعال، از باح الشيء، يبوح،بوحا،
بؤوحا و بؤوحة گرفته شده و به معناى «آشكار
شدن»است.((423))
خليل مىگويد: «البوح: ظهور الشىء»((424))
. بوح يعنى ظاهر شدن چيزى.
ابن فارس هم مىنويسد: «بوح يك ريشه دارد و معناى
آن،گسترش، نمود و روشنى شىء مىباشد.((425))فعل «باح»
با حرف متعدى مىشود، مانند باح بسره، يعنى رازاو را آشكار
كرد. باح در باب افعال نيز متعدى مىگردد،
مثلاباحه((426))، ابا((427))حة يعنى چيزى راآشكار كرد.
براى اباحه، با توجه به الفاظ متضاد با آن چندين معنا
ذكركردهاند، مانند حلال كردن، رها ساختن، گسترش دادن
وآشكار نمودن.
فيروز آبادى مىگويد: «چيزى را بر تو اباحه كردم، يعنى آن
رابراى تو حلال كردم».
زبيدى ((428))در شرح كلام وى مىگويد: «يعنىخوردن آن
چيز يا انجام دادن يا تملكش را بر تو مجاز((429))كردم».
شىء را مباح كرد، يعنى آن را رها كرد و آزادگذاشت.((430))
مباح كردن چيزى، خلاف منع كردن آناست.((431))
كسى مال خود را اباحه كرد، يعنى در گرفتن و ترك آن،
اذنداد و در هر دو جهت، آزاد و مطلقگذاشت.((432))
خليل مىنويسد: «اباحه، شبيه غنيمت گرفتناست».((433))
گر چه ميان اين معانى # با نظر دقيق# فرق وجود دارد، ولى
روشن است كه اين نظر دقيق، مراداهل لغت نيست. از اين رو
مىتوان همه يا بيشتر آن معانى رابه يك معنا برگرداند و آن
نيز همان معناى سعه و وسعتبخشيدن مىباشد. زيرا اباحه
كردن چيزى براى كسى يعنىوى را در وسعت قرار دادن و
برداشتن هرگونه قيدى درانتخاب، انجام و عدم انجام آن
چيز.
ابن فارس مىگويد: «اباحه شىء يعنى اين كه آن چيز بر
اوممنوع نيست و در وسعت و بدونتنگناست».((434))
بستانى گفته است: «شىء را مباح شمرد، يعنى آن را
وسعتبخشيد و آزاد گذاشت. از همين قبيل است وقتى كه
گفتهمىشود چيزى را بر تو مباح كردم، يعنى آن را بر تو
حلالكردم».((435))
اما از بعضى اهل لغت چنين حكايت شده كه «اباحه در اصلبه
معناى ظاهر كردن شىء است براى بيننده، تا هرگاه آن
راخواست در بر بگيرد، و باح بسره(سر خود را آشكارساخت) نيز
از همين باب است».((436))
برخى تصريح كردهاند كه بين حلال و مباح فرق است،
چونحلال، گشودن گره در تحريم بوده ولى مباح، توسعه
در انجامكارى مىباشد.»((437))
معناى اصطلاحى: اباحه در ميان فقها چندين معنا دارد:
1. حكم شرعى به تخيير بين فعل و ترك و مساوى بودن ايندو
نزد شرع، مثل مباح بودن غذاهاى اهل كتاب. خداوندفرموده
است:
اليوم احل لكم الطيبات و طعام الذين اوتوا الكتاب حل لكم
وطعامكم حل لهم،((438))
امروز طيبات و غذاهاى اهل كتاب بر شما حلال شده است
وغذاهاى شما نيز بر آنان حلال مىباشد.
اباحه به اين معنى، اباحه به معناى اخص ناميده مىشود،
زيرااباحه به معناى مذكور يكى از احكام تكليفى پنجگانه است
كهعبارتند از: وجوب، استحباب، اباحه، كراهت وحرمت.
شهيد اول مىنويسد:
مباح به معناى اخص آن است كه از وجه رجحان خالىباشد.
شهيد ثانى در شرح آن مىگويد:
مباح آن است كه از دو طرف رجحان خالى باشد، يعنى نهراجح
باشد و نه مرجوح، تا اين كه اباحه به معناى اخصتحقق
يابد.((439))
فاضل سيورى در تعريف حكم گفته است:
حكم، خطاب شرعى را مىگويند كه به اقتضا يا تخيير ياوضع،
به افعال مكلفين تعلق گرفته است، تخيير به معناىاباحه
مىباشد.((440))
محقق نراقى بيان مىكند:
احكام شرعى، پنج گونهاند: ايجاب يعنى خواستن حتمىفعل،
ندب يعنى خواستن غير حتمى فعل، تحريم يعنىخواستن
حتمى ترك كار، كراهت يعنى خواستن غير حتمىترك كار)،
اباحه يعنى متساوى قراردادن انجام كار و ترك آن وحكم به
تساوى دو طرف.((441))
تعريفهاى ديگرى نيز از اباحه شده است.
فخر المحققين مىنويسد:
كار مباح چيزى است كه اگر انسان قادر بخواهد، آن را
انجاممىدهد و شرعا نه انجام دادن آن بر تركش رجحان دارد
و نهتركش بر انجام آن.((442))
شهيد سيد محمد باقر صدر مىگويد:
اباحه يعنى باز بودن ميدان در پيش روى مكلف تا
آنچهمىخواهد اختيار كند. بنابراين مكلف آزادانه انجام دادن
ياترك كار را انتخاب مىكند.((443))
گاهى اباحه به معناى مطلق جواز هم استعمال مىگردد
كهشامل استحباب و كراهت بوده و اباحه به معناى اعم
ناميدهمىشود. شهيد صدر مىگويد:
اباحه دو معنا دارد: يكى اباحه به معناى اخص كه نوع
پنجماحكام تكليفى به حساب مىآيد و از آن به مساوات فعل
وترك در نظر مولى تعبير مىشود. ديگرى اباحه به معناى
اعمكه گاهى به آن ترخيص # در مقابل وجوب و حرمت #
گفتهمىشود. اباحه به اين معنا شامل مستحبات و مكروهات
#علاوه بر مباحات به معناى اخص # مىگردد، چون همه اينهادر
الزامى نبودن، مشتركند.((444))
اباحه گاهى نيز بر مطلق «عدم منع» كه شامل وجوب
است،اطلاق مىگردد. چنانكه گاهى بر عدم جعل حكم هم،
اطلاقمىشود، مثل اباحه قبل از شرع. گاهى بر اعم از اين
اقسام يابخشى از اين اقسام اطلاق مىگردد كه اين نيز اباحه
به معناىاعم نام دارد، ولى با اختلاف در اعم بودن.
محقق، ضياء الدين عراقى در باره امرى كه بعد از منع يا
هنگامتوهم منع، وارد شده، چنين مىگويد:
از اين امر استفاده مىشود كه در انجام دادن فعل يا اباحه آنبه
معناى اعم # كه جامع بين وجوب و استحباب و اباحه بهمعناى
اخص است # منعى وجودندارد.((445))
2. جواز وضعى انتزاعى # در مقابل جواز تكليفى # كه بهمعناى
صحت و مشروع بودن و عدم بطلان است، مانند اباحهنماز با
بودن طهور # آب و خاك # و اباحه تيمم با وجوبترس ضرر از
استعمال آب، و اباحه بيع در وقت نمازجمعه.
3. حكم عقل به اباحه عقلى، يعنى انجام دادن كار، قبح
ومذمتى از نظر عقل ندارد، يا معذور بودن مكلف و
عدماستحقاق عقاب، در مقابل انجام دادن كارى كه عقل به
قبح يااستحقاق عقاب آن حكم مىكند. اين را اباحه عقليه و
گاهىنيز برائت عقليه مىگويند.
محقق نراقى گفته است:
تخيير بر دو قسم است: يكى تخييرى كه با حكم شارع
ثابتشده است و ديگرى تخييرى كه با حكم عقل ثابت
مىشود،نه به اين معنا كه عقل حكم كند كه شارع حكم به
تخيير كردهاست، بلكه به اين معنا كه هرگاه شارع هيچ
حكمى ندارد،مكلف، در آن مورد آزاد است، و اين، غير از حكم
شرعىاست. خلاصه اين كه تخيير مكلف، گاهى ناشى از
حكمشارع به اباحه است كه اين از احكام شرعى به
حسابمىآيد، و گاهى ناشى از نبود حكم شارع است و اين
تخييرحكم عقل است نه شرع، و يكى از دو معناى اباحه
عقليهمىباشد. معناى ديگر آن، حكم عقل است به اختيار
شرعىو اين حكمى شرعى است كه با عقل
ثابتمىشود.((446))
اما در صورتى كه عقل دريابد غرض مولى به انجام دادن فعليا
ترك آن تعلق نگرفته، يا مصلحت و مفسده مترتب بر آن دونزد
مولى يكسان بوده، يا مصلحت شديد مولى به اين تعلقگرفته
كه مكلف در بعضى كارها مطلق العنان و در وسعتباشد، از
اين فهم عقلى، اباحه و جواز فعل براى مكلفاستنتاج مىشود.
پس در حقيقت نقش عقل، نقش كاشف ازحكم شارع است، نه
نقش مؤسس و حاكم. بعدها به اينمطلب اشاره خواهد شد.
4. ماذون بودن و استحقاق تصرف، در مقابل غصب و
حرمتتصرف در مال غير. مانند اباحه استفاده از خوردنى
ياآشاميدنى كه ميزبان، جلوى ميهمان قرار مىدهد، يا
اباحهاستفاده عابر از ميوههاى آويزان برگذرگاه و يا بهره
بردن ازمباحات عامه.
محدث بحرانى مىنويسد:
بين فقهاى ما مشهور است كه در مكان نماز گزار، اباحه
شرطمىباشد، مقصود ما از اباحه دراين جا معناى مقابل
غصباست. پس هر مكانى كه عين يا منفعت آن مملوك بوده و
بههر نوعى از اقسام اذن، ماذون باشد # اذن صريح خصوصىيا
عمومى يا اذن به فحوى يا به شاهد و قرينه حاليه # داخلدر
معناى اباحه است. ((447))
همه معانى اباحه نزد فقها در مناسبت با معناى لغوى،
اشتراكدارند، چون مكلف، بنابر همه اين معانى خود را در سعه
واطلاق مىبيند، ولى اين معانى به لحاظ نوع اطلاق و سعه و
نيزاز لحاظ موضوعى كه اباحه به آن تعلق مىگيرد،
متفاوتاست.
بنابراين اباحه به معناى اول، يك حكم شرعى تكليفى
است،يعنى يك خطاب شرعى بوده و مفاد آن اين است كه
شارعبه فعل و ترك رضايت داده و به يكى از دو طرف
الزامىندارد. پس اباحه به اين معنا ممكن است به همه افعال
عادىمكلفين از حيث فعل و ترك تعلق بگيرد. اباحه مزبور،
اباحهتكليفيه ناميده مىشود.
معناى دوم اباحه، يك حكم وضعى است كه مفاد آن، موافقتبا
حكم مقرر شرعى تكليفى يا وضعى است. از اين رو اباحهبه
معناى مذكور جز به چيزى كه شرعا مقرر شده
تعلقنمىگيرد، تا بتوان مشروعيت و صحت و بطلان يا
مطابقت آنرا با موضوع مقرر شرعى، تصور كرد. از آن جا كه
موافقت باحكم مقرر شرع و مشروعيت، امورى هستند كه عقلا
ازخطاب شرعى تكليفى # كه امر به مركبات است # يا ازحكم
وضعى # كه متعلق به معاملات و ترتيب اثر آن است# منتزع
مىگردند، حقيقتا اين اباحه، خطاب شرعىمجعول نيست،
بلكه از خطاب شرعى، منتزع شده است وبنابراين، يك حكم
وضعى انتزاعى به شمار مىآيد.
معناى سوم اباحه مانند همان معناى اول است كه در
آن،اطلاق و سعه در خود فعل و ترك لحاظ شده است،
ولىفرقشان اين است كه اباحه به معناى اول از خطاب شرعى
بهدست مىآمد، اما اباحه به معناى سوم از حكم عقلى به
حسنوقبح يا ذم و مدح و يا عقوبت و پاداش به دست مىآيد.
لذااباحه به معناى سوم، حكم عقلى عملى است، يعنى
ازمدركات عقل عملى و نه از احكام اعتبارى مجعولاست.
در اين جا بحثى در باره حقيقت احكام عقل عملى #تحسين و
تقبيح عقلى # مطرح است كه آيا اين احكام،ادراكات واقعى
نفس الامرى هستند يا امورى انتزاعى و يااعتبارى مىباشند؟
برخى از علما احكام مزبور را به قضاياىمشهورى بر
مىگردانند كه از طرف عقلا جعل شده است.بنابراين آنها را
از سنخ امور تشريعى و احكامى مىدانند كهشرعا يا عرفا جعل
شدهاند. تفصيل اين مساله در بحثاصولى حسن و قبح بيان
شده است.
معناى چهارم اباحه، حكم وضعى مجعول است. يعنى از
قبيلحق بوده و حكم تكليفى نيست، چنان كه انتزاع عقلى هم
بهحساب نمىآيد. به همين جهت متعلق اين اباحه، اموال
يااشخاص و امور مربوط به ديگران است، نه افعال مكلفانچنان
كه در اباحه تكليفيه بود. به اين اباحه، اباحه حقيه همگفته
شده است.
اباحه به معناى جواز وضعى در عبادات با اباحه تكليفيه
تلازمدارد. پس هر عبادت صحيحى كه جايز باشد حتما تكليف
نيزهست. اما اين اباحه در معاملات با صحت تلازمى ندارد ،
بلكهچه بسا معاملهاى صحيح بوده، اما حرام نيز باشد، مثل بيع
دروقت نماز جمعه # البته بر اين مبنا كه بيع مذكور
حرمتتكليفى داشته باشد، نه حرمت وضعى # ممكن
استمعاملهاى هم وصفا و هم تكليفا حرام باشد، مانند ربا و
بيعخمر. گاهى معاملهاى غير صحيح بوده، ولى تكليفا مباح
است، يعنى انشاى آن، حرام نيست، مثل بيع چيزى كه
ماليتندارد.
اگر اباحه عقلى در فعل، مربوط به عنوان اولى فعل
باشد،گاهى منشا اباحه تكليفى مىگردد. چون احكام اولى
عقلى،گاهى علل احكام شرعى مىشوند. پس همان گونه كه
قبحكذب و ظلم، سبب حرمت شرعى آن دو مىگردد،
گاهىاباحه عقلى يك فعل نيز سبب اباحه شرعى آن مىشود.
امااگر اباحه عقلى در فعل، مربوط به عنوان ثانوى فعل
باشد،يعنى در سلسله معلولهاى احكام و در طول آنها قرار
بگيرد،مثل معصيت، تجرى، اطاعت، انقياد، يا احتياط و برائت
كه درطول تعلق حكم شرعى و علم يا جهل به آن قرار
دارند،اباحه عقلى مزبور در اين مرتبه # كه برائت عقليه
ناميدهمىشود # سبب اباحه تكليفى شرعى نمىگردد، بلكه امر
برعكس است. بدين معنا كه اباحه شرعى # هر چند ظاهرى# به
صرف وصولش به مكلف، احتياط عقلى را برداشته وموجب
برائت و عدم استحقاق عقوبت مىگردد. توضيحبيشترى در
فرق ميان اين دو قسم خواهد آمد.
اباحه حقيه يا مالكيه، فقط از جهت حرمت تصرف در
مالديگرى # نه ديگر جهات # موجب اباحه تكليفى، بلكهعقلى
مىگردد. پس آنچه از جانب مالك مباح شده است، #شرعا يا
عقلا # فقط به خاطر تصرف است، چنان كه تصرفاگر براى
متصرف # به گونهى حرام # مضر باشد، اباحهحقيه آن را مباح
نمىسازد.
دوم: الفاظ مرتبط با اباحه
1. جواز: بعضى از علما جواز را با اباحه تكليفى و وضعىمترادف
قرار دادهاند. محقق سبزوارى # بعد از ذكر بعضىاز اخبارى كه
صراحت در جواز دارند # مىگويد:
مراد از جواز در اين اخبار، اباحه است، نه جواز به معناى عامكه
شامل كراهت نيز مىشود. استعمال جواز در اباحه بهگونهاى
شايع و مشهور است كه مىتوان به حقيقى بودن ايناستعمال،
قائل شد.((448))
ولى ظاهرا جواز بر معناى اباحه به معناى اخص # تساوىفعل و
ترك # اطلاق نمىشود مگر با قرينه، زيرا ظاهر جواز،ترخيص و
عدم منع است(اباحه به معناى اعم) به گونهاى كهگفته
شده: «كل مكروه جائز».
جواز، معناى ديگرى هم دارد و آن، حق فسخ و رجوع
درمعاملات، در برابر لزوم و عدم صحت رجوع مىباشد،
مثلهبه به غير خويشاوند يا بيعى كه در آن، حق فسخ قرار
دادهشده است. به همين لحاظ معاملات را به لازم و جايز
تقسيمكردهاند.
2. رخصت: رخصت در مقابل واجب، يعنى چيزى كه
تركشجايز است. ترخيص به معناى جواز هم آمده است.
3. حليت: حليت در مقابل حرمت و ممنوعيت است، مثلجواز.
گاهى حليت بر معناى صحت و مشروعيت نيز اطلاقمىشود،
مانند حليت بيع. گاهى نيز تحليل به معناى انشاءحليت است
چنان كه در باب تحليل اماء آمدهاست.((449))
4. صحت: صحت به معناى مطابقت با حكم تكليفى يا
وضعىاست كه از جانب شرع مقرر شده است. چنان كه
گذشتصحت، يكى از معانى اباحه است.
5. تخيير: تخيير به معناى واگذارى امر به اختيار و
خواستمكلف است. هرگاه تخيير، بين انجام دادن و ترك
باشد، بهمعناى اباحه و جواز است. چنان كه در تعريف اباحه
گذشت،شهيد صدر تخيير را مترتب بر اباحه دانستند. هرگاه
تخييربين دو فعل باشد، به معناى امر تخييرى است، چه آن
دوفعل، واجب باشند و چه مستحب. پس اطلاق و كاربرد
تخيير،اعم و فراگيرتر از اباحه است.
6. اذن: اذن يعنى رضايتى كه قبل از انجام دادن كارى، ازناحيه
صاحب حق ابراز مىشود و به واسطه آن، ممنوعيتآن كار
برداشته مىشود. از اين رو حلبى گفته است: «اذنمالك با
گفتار يا چيزى كه جانشين گفتار باشد، دليل اباحهتصرف
است». اجازه((450))، اعم از اذن است،چون بعد از عمل هم
محقق مىشود، مثل اجازه در بيعفضولى.
7. برائت ذمه: يعنى اين كه ذمه مكلف به تكليف يا مسؤوليتو
استحقاق عقاب يا به مال و حق، مشغول نباشد. برائت ذمهدر
باب تكاليف، به معناى اباحه و عدم تكليف، و در باباموال و
حقوق، به معناى نبود دين و حق بر عهده مكلفاست.
بعضى از علماى اصول بين برائت ذمه و اباحه فرقگذاشتهاند،
برائت ذمه را نفى كننده تكليف مىدانند، ولىاباحه را اثبات
كننده جواز اقدام به شمارمىآورند.((451))
8. بذل: بذل يعنى اعطاى مال به صورت تمليك و يا بهصورت
اباحه تصرف.((452))
9. تسبيل: تسبيل يعنى اباحه تصرف براى ديگران در مالى،در
راه خدا يا در راه خير.
((453))
دارندگان حق اباحه
اول: شارع مقدس
1. در اصل، حق اباحه تنها از آن شارع است، زيرا او مالك وخالق
انسان مىباشد و امر تكوين و تشريع # چه تكليفى وچه وضعى #
به دست اوست.
پيش از اين بيان شد كه اباحه عقلى به حكم عقل است،
امااباحه مزبور، حكم مجعولى نيست و فقط ادراك عقلى
نسبتبه حسن و قبح است. خواهد آمد كه اين ادراك، گاهى
درطول حكم شرعى بوده و رفع و وضع حكم به دست
شارعاست. مانند برائت عقلى در شبهات بدويه عقل وقتى
بهبرائت عقلى حكم مىكند كه شارع تكليفى نداشته باشد. و
باورود يا وصول حكم شرعى الزامى # هر چند ظاهرى #موضوع
حكم برائت عقلى برداشته مىشود.
بنابراين، حق تشريع # ذاتا # به خدا اختصاص دارد، چوناو مولاى
حقيقى است. هيچ عنوان ديگرى حق تشريع نداردمگر اين كه
از جانب خدا اين حق به وى تفويض شده باشد.روايات دلالت
دارند كه اين حق به نبى مكرم تفويض شدهاست((454)) و
فقهاى ما بر آن متفق القول هستند. درخصوص ائمه معصومين
نيز روايات تصريح دارند كهپيامبر(ص) اين حق را به آنان
تفويض كردهاست.((455))
2. هم چنان كه حق تصرف در اموال و حقوق، اصالة وبالذات به
خداوند كه مالك حقيقى همه هستى است،اختصاص دارد،
چون او مالك حقيقى است، به تبع اذن او ودر طول تشريع و
امضاى او حق تصرف براى بعضى ازمكلفين در قبال يكديگر و
نه در مقابل خداوند ثابتمىشود.
پس اباحه، چه به معناى اباحه شرعى تكليفى يا وضعى و چهبه
معناى اذن در تصرف باشد، اصالة حق شارع است وسپس به
تبع اذن الهى و در طول تشريع او، براى پيامبر واماممعصوم يا
مالك ثابت مىشود.
دوم: امام يا ولى عام:
بيان شد كه پيامبر و امام معصوم، حق تشريع دارند، چنانكه
بهطور مطلق حق تصرف در اموال ديگران را نيز دارند.
خداىسبحان فرموده است:
النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم،((456))
پيامبر نسبت به مؤمنان از خود آنان، سزاوارتر است. ايناولويت
فقط در صلاحيت معصومين است.
اما امام به معناى ولى و حاكم شرعى، نه حق تشريع دارد و
نهاين كه مانند پيامبر و امام مىتواند در اموال ديگران
تصرفكند و فقط در محدوده ولايت و صلاحيتى كه از طرف
خداىسبحان يا پيامبر و يا امام معصوم برايش جعل شده،
حقتصرف يا اذن دارد. بنابراين برخى از احكام و امور
مشروطبه اذن ولى عام است، مثل جهاد، مباح دانستن خون و
اموالكافران حربى، احياى اراضى موات و انفال و تصرف
درآنها، مسئوليت اداره امور اجرايى، يا قضايى، يا اقامه حدود
واحكام و مسايل سياسى و هر آنچه به شؤون امامت عامهمربوط
است. هيچ كدام از اين موارد براى كسى جايز نيست،مگر اين
كه از طرف ولى عام، ماذون يا منصوبباشد.
همچنين ولى عام مىتواند براساس مصلحتى كه براى
امتتشخيص مىدهد در موردى كه مخالف حكم شرعى
الزامىنبوده و موجب ترك واجب يا انجام دادن حرام نباشد،
احكامعمومى وضع كند. اين گونه احكام، احكام ولايى يا
حكومتىناميده مىشود. اين احكام، جزئى از شريعت نيست،
بلكهاحكامى است كه زمامدار به عنوان زمامدار، آنها را
صادركرده و از اين رو داير مدار ولايت او مىباشد و با پايان
يافتنولايت و يا مرگ او، اعتبار احكام مزبور نيز پايان مىپذيرد
واستمرار آنها نيازمند تنفيذ ولى بعدى يا دست كم عدم
نقضآنها از سوى ولى بعدى است.
به هر حال تا وقتى كه ضرورت شديد يا مصلحتى كه نزدشارع
مهمتر از مفسده حرام است، وجود نداشته باشد، ولىعام
نمىتواند حرام و منع شرعى را مباح كند. وجود ضرورتيا
مصلحت، قيودى شرعى هستند كه منع شرعى را ثبوتا
برمىدارند. پس نقش ولى امر در اين موارد حقيقتا
نقشتشخيص دهنده موضوع است، البته تشخيص او براى
همگاننافذ و الزامى است.(به مدخل ولايت، مراجعه كنيد)
سوم: قاضى
قاضى نيز در همان حدود شؤون قضاوت كه عهدهدار آنشده
است، در تصرفاتى كه بدون اذن قضايى، ممنوع است،حق اذن
و اباحه تصرف دارد، مانند تحقيق، جستجوى خانههاو مكانها،
تعقيب، توقيف اموال و اشخاص و ديگر امورى كهقضاوت،
متوقف بر آنها بوده و قاضى بر آنها ولايت شرعىدارد. اين
اباحه تصرف، اباحه قضائيه مىباشد، يعنى از بابولايت قاضى
در شؤون قضايى است. چنانكه قاضى حق داردحكم قضايى
صادر كند، حكم قضايى حكمى است كه درموضوعات مشتبه يا
مورد مرافعه صادر مىشود و از اين جهتبا حكم شرعى يا حكم
ولايى متفاوت است. گاهى حكمقضايى به اباحه مال يا
مهدورالدم بودن كسى است، مثلا قاضىحكم كند كه اين مال
از اموال عمومى يا از مباحات عامهاست، يا حكم كند كه فردى
مرتد يا ساب النبى بوده ومهدورالدم مىباشد. اباحه مزبور،
اباحه قضايى است، يعنىاباحهاى است كه به حكم قاضى در
موضوع مشتبه يا موردنزاع صادر شده است.(به مدخل قضا
مراجعه كنيد)
چهارم: مالك يا ولى يا وكيل
اين افراد در آنچه مربوط به آنها است، حق اذن دارند
ومىتوانند چيزهايى را كه مالك آن يا متولى آن به نحو ولايت
ياوكالت مىباشند، بر ديگران مباح سازند. اين از نوع اباحه
بهمعناى چهارم يعنى ماذون بودن و استحقاق تصرفى است
كهاز ناحيه صاحب حق داده شده است.
پنجم: عقل
گفتيم كه عقل، منشا ادراك اباحه است، نه منشا تشريع
آن.يعنى عقل تساوى فعل و ترك را درك مىكند، يا به
لحاظحسن و قبح ذاتى كه اباحه عقليه اوليه ناميده مىشود، و
يا بهلحاظ معذور بودن عقلى و عدم استحقاق ذم يا عقوبت
برمخالفت # اگر با حرام واقعى مصادف شود # كه برائتعقليه
نام دارد. حكم عقل به تخيير در دوران بين محذورين وحكم
عقل به معذور بودن عاجز و فراموش كننده، از ديگرموارد
اباحه عقلى است.
اين احكام عقلى # همان گونه كه اشاره شد # گاهى در بارهخود
افعال است، مثل حكم عقل به حسن صدق يا قبح كذبو
استحقاق مدح صدق و ذم كذب. اين گونه احكام عقل،احكام
عقلى اولى يا قبلى يا احكام در مرتبه علل احكامشرعى، ناميده
مىشود، زيرا علت بعضى از احكام شرعى،حسن وقبح عقلى
افعال است. گاهى حكم عقل در باره افعالدر طول امر مولى
است، مثل حكم عقل به حسن اطاعت ازمولى و قبح نافرمانى
از وى و تجرى بر او، يا حكم عقل بهبرائت يا تخيير عقلى در
موارد جهل به تكليف يا دورانتكليف بين محذورين. عنوان
طاعت و معصيت يا انقياد وتجرى، ذاتى فعل نيست، بلكه به
لحاظ ديدگاه مولى و امر ونهى او نسبت به فعل و مكلف
مىباشد. اين گونه احكامعقلى، احكام عقلى ثانوى يا بعدى يا
احكام در مرتبه معلولاتاحكام شرعى، ناميده مىشود. براين
اساس، اباحه عقلىعملى بر دو قسم است:
قسم اول، آنچه در باره خود فعل است [بدون لحاظ
حكممولى]، مانند حكم عقل به اباحه چيزى كه نه جهت
حسندارد و نه جهت قبح، مانند راه رفتن.
قسم دوم. آنچه در باره فعل است، ولى به لحاظ ديدگاه
مولىو حكم شرعى كه به آن فعل تعلق مىگيرد يا در طول
آنعناوينى از قبيل جهل و نسيان و عجز است كه بر
حكمشرعى عارض مىشوند. موارد برائت قبل از شرع، يا
مواردجهل، نسيان، غفلت، عجز، اشتغال به اهم و يا هر موردى
كهعقل آن را عذر مباح كننده يا موجب تخيير دانسته و عقاب
آنرا صحيح نمىشمارد، از اين قبيل احكام عقلى ثانوىاست.
علماى اصول در اين جا بحثى دارند كه آيا آنچه عقل
عملىحكم به حسن يا قبح آن مىكند، شارع هم همان گونه
حكمخواهد كرد يا نه؟ اين مسئله را قاعده ملازمه بين حكم
عقل وحكم شرع مىنامند(كلما حكم به العقل حكم به
الشرع).برخى آن را مطلقا انكار كرده و بعضى ديگر آن را به
طورمطلق اثبات نمودهاند و عدهاى نيز بين احكام عقليه
قبليه واحكام عقليه بعديه، تفصيل دادهاند. براى اطلاع بيشتر،
بهبحث اصولى حسن وقبح عقلى مراجعه شود.
چهارم: تقسيمات اباحه
از آنچه گذشت روشن شد كه اباحه به لحاظ معنا،
منشاصدور، دارندگان حق اباحه و ديگر جهات، چندين
قسمدارد:
1. اباحه تكليفيه به دو بخش تقسيم مىشود:
الف. اباحه اقتضايى، اباحهاى است براساس ملاك و
غرضمولوى در جعل خطاب تخيير و اباحه.
ب. اباحه غير اقتضايى، اباحه ناشى از فقدان الزام به فعل ياترك
است.
شهيد صدر مىگويد:
ملاك اباحه، گاهى اقتضايى است و گاهى غير اقتضايى ،
زيرااباحه گاهى ناشى از وجود ملاكى در مطلق العنان بودن و
سعهداشتن مكلف است، و گاهى ناشى از اين است كه فعل
مباح،هيچ ملاكى ندارد.((457))
در كتاب اصطلاحات الاصول چنين آمده است:
اباحه همان گونه كه گاهى به سبب نبود مصلحت و مفسده
ياتساوى اين دو در فعل مىباشد، گاهى نيز با بودن
مصلحتملزمه يا مفسده ملزمه ولى با وجود مانع از الزام به
فعل ياترك، يا وجود مقتضى ترخيص و اباحه است مثل
اباحاتظاهرى و اضطرارى. قسم اول، اباحه لااقتضائيه و قسم
دوم،اباحه اقتضائيه نام دارد.((458))
ولى امام خمينى(ره) معتقد است كه امكان ندارد
اباحهلااقتضائيه، شرعى باشد و حتما عقلى است. ايشان در
كتاببيع مىگويد:
مباحات بر دو قسمند: برخى از آنها اقتضايى ندارند،
يعنىموضوعاتشان حكمى از احكام را اقتضا نمىكند،
چنيناباحهاى عقلى است نه شرعى، و برخى از آنها چنين
اقتضايىدارند.((459))
وى در تهذيب الاصول نيز مىگويد:
اباحهاى كه مسبب از اقتضاى تساوى است، اباحه شرعيه
نامدارد و از احكام شمرده مىشود. اما اگر فرض كنيم كه
واقعهو موضوعى اصلا اقتضايى ندارد، به ناچار بايد بگوييم كه
حكمشرعى هم ندارد، چون جعل اباحه بدون هيچ ملاكى،
لغومحسوب مىشود. پس قهرا بر اباحه عقليه منطبق شده
وخالى از جواز شرعى است.((460))
ظاهرا مقصود امام از اباحه يا جواز شرعى # كه آن را نفىكرده #
جعل اباحه توسط شارع يعنى اباحه به معناى اخصاست، نه
ديدگاه شرعى مبتنى بر عدم منع شرعى و اباحه بهمعناى
اعم، جعل اباحه به اين معنا از جانب شارع، مانعىندارد. چنانكه
جعل اباحه # به معناى اخص # گاهى بهملاك كشف عدم
اقتضاى منع و مبغوضيت شرعى است و ايننه تنها لغو به شمار
نمىآيد، بلكه گاهى در آن غرض مهمىبراى بندگان در برابر
مولايشان نهفته است، مانند «واذاحللتمفاصطادوا((461))،
هرگاه از احرام خارجشديد، صيد كنيد»، اينجا مراد بيان عدم
منع شرعى است.
2. اباحه، همچنين تقسيم مىشود به اباحه اوليه(اباحهاى
كهبراى عنوان اولى و ذاتى فعل ثابت است) و
اباحهثانويه(اباحهاى كه به لحاظ عروض بعضى از عناوين
ماننداضطرار، اكراه، تقيه و غير اينها براى فعل ثابتمىشود).
بجنوردى مىگويد:
شارع در عناوين ثانويه براى فعلى كه از حيث ماهيت
واحداست، دو حكم واقعى مختلف جعل كرده است، البته به
دوعنوان: يكى به عنوان اولى شىء و ديگرى به عنوان ثانوى
آن.مانند خوردن گوشت مردار كه به عنوان اولى، حرام واقعى
وبه عنوان ثانوى اضطرار يا اكراه، حلال واقعىاست.((462))
3. انواع اباحه تقسيم مىشود به اباحه مطلق از هر قيدى
واباحه مشروط به قيد اباحه مشروط، اباحهاى است كه فقط
درفرض تحقق آن قيد وجود دارد. مثل اباحه حيوان كه به
ذبحشرعى مشروط است، و اباحه افطار روزه براى مكلف در
ماهرمضان كه به مرض يا سفر مشروط مىباشد، و اباحه تيمم
كهبه نبود آب مشروط است.
4. اباحه به اعتبار كسى كه برايش اباحه جعل شده به
اباحهعامه و اباحه خاصه تقسيم مىشود. خاصه مانند مباح
بودنازدواج با بيشتر از چهار زن كه مخصوص پيامبر
اسلام(ص)است يا مثل مباح بودن نكاح براى آن حضرت با
لفظهبه.
5. اباحه به لحاظ فعلى كه به آن تعلق مىگيرد به اباحه انتفاع
ياتملك، و اباحه تصرف تقسيم مىشود. تصرف، گاهى تصرفو
فعل حقيقى است، مثل خوردن و آشاميدن و گاهى تصرفو
فعل اعتبارى انشايى است، مانند بيع، فتوى دادن و
قضاوتكردن كه در اين موارد اباحه تكليفى يا وضعى
تفاوتىندارد.
گاهى اباحه انتفاع در قبال اباحه تملك، اباحه محضه يا
مجردهيا صرفهناميده مىشود.
اباحه گاهى به فعل نسبت داده مىشود كه به آن فعل
مباحمىگويند و گاهى نيز به اعيان و اشياى خارجى نسبت
دادهمىشود و مثلا گفته مىشود: غذاهاى مباح كه مقصود،
اباحهتصرف يا تملك اين اشياء است و گرنه اباحه به منزله
يكحكم تكليفى، فقط به افعال تعلق مىگيرد.
6. در علم اصول براى اباحه تقسيم مهمى وجود دارد.
علماىاصول، احكام شرعى را كه اباحه هم # چه تكليفى و
چهوضعى # جزء آنهاست به دو قسم احكام واقعى و
احكامظاهرى تقسيم كردهاند. حكم واقعى حكم شرعى ثابت
برموضوعى است و تابع غرض و ملاك واقعى است كه در
متعلقآن وجود دارد، و از اين رو حكم نفسى نيز
ناميدهمىشود.
حكم ظاهرى، حكمى است كه در قبال نوعى شك مستقردر
تعيين حكم شرعى، ديدگاه شرع را نسبت به حالت
شكتعيين مىكند. همه موضوعاتى كه در نوع شك با هم
متحدند،داخل در اين تعريفند، گرچه به حسب واقع داراى
احكامگوناگونى باشند. در آميختن اين موضوعات با هم و
عدم امكانتشخيص آنها از سوى مكلف و عدم امكان زدودن
اين اشتباه،سبب نوعى تزاحم در ملاك شرعى اين احكام نزد
مكلفمىشود. شارع به منظور رفع اين تزاحم، راه عملى
براىمكلف ترسيم كرده تا به تناسب نوع شك، آنچه را در
نظرشارع مهمتر است، احراز كند. بنابراين غرض شارع از
جعلاين خطاب ظاهرى، حفظ احكام مهمتر از ميان اين
احكامواقعى مردد است. بر اين اساس، خطاب ظاهرى، ملاك
وغرض نفسى ندارد، و از اين رو خطاب طريقى و حكمظاهرى
ناميده شده است.((463)) اگر به واقع اصابتكرد وصول
همان حكم شرعى واقعى است نه حكم نفسىديگرى. و اگر به
واقع اصابت نكند، از جهت مسؤوليت وپيامد عقاب معذر يا
منجز است.
علماى ما در علم اصول مباحث عميقى را در تفاوتهاى
حكمظاهرى و واقعى و نسبت بين اين دو، و كيفيت جمع
ميان آنهاو نيز در مورد اقسام حكم ظاهرى و مراتب و احكام و
ادلهآن، مطرح كردهاند.((464))
بعد از روشن شدن اين مطالب، اباحه شرعى چه تكليفى وچه
وضعى، اگر به نحو اول باشد، اباحه واقعيه است و اگر
بهگونه دوم باشد، اباحه ظاهريه نام دارد و تقسيمات
حكمظاهرى، مراتب و حدود آن نيز در اين نوع از اباحه
جارىمىگردد.
گاهى اباحه ظاهرى در سطح اماره و دليل اجتهادى
ثابتمىشود، مانند جايى كه خبر معتبرى بر اباحه چيزى
دلالتكند. و گاهى هم در سطح اصل عملى ثابت مىشود.
اباحه نوع دوم گاهى به ملاك شك و عدم علم به الزام
شرعى،مىباشد كه اصالة الاباحه يااصالة الحليه يا اصالة البرائه
نام داردو گاهى به ملاك اصل ديگرى مىباشد، مثل
استصحاباباحهاى كه قبل از شرع ثابت بوده است. تفصيل اين
مطلبدر علم اصول آمده است.
7. اباحه بر حسب مباح كننده، به اباحه شرعى و مالكى وولايى
تقسيم مىشود. همه تشريعات و احكام شرعى و ازجمله اباحه
گرچه در نهايت به خداوند سبحان برمىگردد،ولى حكم به
اباحه گاهى بدون معلق بودن بر اذن كسى براىمكلف ثابت
مىشود كه همان اباحه شرعيه است(به مدخلاباحه شرعيه
مراجعه كنيد) و گاهى اباحه متوقف بر اذن مالكاست كه
همان اباحه مالكى است، همان گونه كه گاهى متوقفبر اذن
ولى است كه اباحه ولايى نام دارد.
8. اباحه شرعيه تقسيم مىشود به اباحه شرعى كه به
رضايتضمنى از جانب مالك مستند است و اباحه شرعى و
تعبدىمحض. اباحه اولى داير مدار رضايت است، چون در
طولرضايت قرار مىگيرد، بر خلاف اباحه نوع دوم كه به
اعتبارحكم شرعى، بر موضوع خود مترتب مىشود.
9. اباحه مالكى از جهت اظهار و انشاى آن از جانب مالك بهدو
بخش تقسيم مىشود:
اول: اباحه انشايى، يعنى شخص مالك، عنوان اباحه را # بهلفظ يا
به فعل #صريحا انشا مىكند. اين اباحه را اباحهتسبيبى نيز
گفتهاند، چون مثل ساير معاملات سبب جوازتصرف و ترتب
اثر است. اباحه صريح نيز ناميده شده استدر مقابل اباحهاى كه
از اولويت استفاده مىشود، مثلا از اباحهورود به خانه، مباح
بودن نماز در آن از باب اولويت استفادهمىشود.
دوم: اباحه تقديرى يا ضمنى كه از احراز رضايت مالك # هرچند
با قرائن و شواهد كشف شده باشد # حاصل مىشود.براى اين نوع
اباحه، مانند اعراض از مال را مثال زدهاند، كسىكه از ملك
خود دست كشيده، به ناچار به تصرف ديگران درآن راضى
است. اين اباحه تقديرى يا رضايتى كه از شاهدحال كشف شده
است، در جواز تصرف در مال ديگران،كفايت مىكند و انشاى
اباحه از جانب مالك لازمنيست.((465))
بعضى از فقها در اين باره اشكالى صغروى مطرح كردهاند
واعراض را دليل بر اباحه ندانستهاند، بلكه انشاى اباحه يادلالت
قرائن را بر آن ضرورىشمردهاند.((466))
اختلاف اين دو قول در باره اعراض در موردى ظاهر
مىشودكه اگر اعراض را از بين برنده ملكيت بدانيم مالك
نمىتواندپس از اعراض، به ملك رجوع كند، بر خلاف قول اخير
كه تاوقتى عين ملك موجود باشد مراجعه مالك را
جايزمىشمارد، همان گونه كه شهيد ثانى نيز به آن تصريح
كردهاست.((467))(به مدخل اعراض نگاه كنيد)
10. اباحه از اين جهت كه در مقابل عوض يا بدون عوضباشد،
به دو قسم تقسيم مىشود:
اول: اباحه معوضه يا مضمونه آن است كه در برابر اباحه يا
دربرابر مال مباح، عوض معين قرار داده شود، يا اين كه اباحه
بهضمان قيمت يا ماليت مشروط گردد.
دوم: اباحه مجانى آن است كه در قبال آن، عوض و
شرطىنباشد.(بحث اباحه معوضه در مدخلى به همين نام
خواهدآمد)
پنجم: اصل در اشياء، اباحه است
عنوان مزبور، يك قاعده مشهور بين اصوليون در
شبهاتحكميه است كه فقيه به يكى از اين دو معنا آن را به
كارمىگيرد:
معناى اول: اثبات اباحه ظاهرى در سطح يك اصل عملى
درموارد شك و جايى كه فقيه بعد از جستجو كردن، به
دليلمنع كننده دست پيدا نكند. در چنين مسالهاى، فقيه به
مقتضاىاصول عمليه مراجعه مىكند كه يا استصحاب اباحهاى
استكه قبل از شرع بوده است، يا اصالة البرائه شرعى يا
عقلىمىباشد.
معناى دوم: اثبات اباحه واقعى با بعضى از عمومات قرآنى
ورواياتى كه دلالت دارند، همه چيز مباح است مگر آن
عناوينىكه حرمت شرعى شان با ادله ديگرى ثابت شده باشد،
مثلخمر، مردار، خون وغير اينها.
استفاده از مثل اين عموم در بعضى ابواب، همچونخوردنىها
و مانند آن، مانعى ندارد و شايد آيه شريفه زير ازاين قبيل باشد:
ق ل لا اجد في ما اوحي الي محرما على
طاعميطعمه....((468))
ولى كاربرد آن در مطلق افعال مكلفين و همه ابواب فقه نه
تنهامحل اشكال، بلكه ممنوع است، زيرا دليلى كه اباحه
همهاشيا و افعال را # با اين گستردگى # ثابت كند، وجودندارد.
آنچه ممكن است براى اثبات اباحه به اين گستردگى بر
آناستدلال شود همانند اين آيه شريفه است:
هو الذي خلق لكم ما في الارض جميعا،((469))
خداوند همه چيز را در زمين براى شما آفريد.
امام معصوم نيز مىفرمايد:
كل شيء مطلق حتى يرد فيه نهي،((470))
هر چيزى مطلق است و منعى ندارد، مگر در جايى كه نهىوارد
شده باشد.
فقهاى ما((471)) خود، اين موارد استدلال را بهمناقشه
گرفتهاند.(براى اطلاع بيشتر به مباحث مربوطه
مراجعهشود).
معناى ديگرى براى اصالة الاباحه وجود دارد و آن، صحت
وحليت وضعى در باب معاملات است كه اصالة الصحه و
اصالةالحليه در عقود، ناميده مىشود و اين خود، اصل و
قاعدهفقهى ديگرى است(تفصيل آن در مدخل عقد بيان
شدهاست).
ششم: اسباب اباحه
اباحه # چه تكليفى و چه وضعى # سببهاى متعدد ومتنوعى
دارد. مقصود از سبب، عناوين و امورى است كهموجب فعليت
وتحقق اباحه مىگردد. مهمترين اسباب اباحهعبارتند از: 1. اذن شارع
|
|---|