|
اين اذن به معناى تشريع اباحه و حكم به آن از جانب شارعاست
كه موجبات و اسباب هر اباحهاى چه تكليفى و چهوضعى در
نهايت بايد به حكم شارع به اباحه # ولو بهصورت امضايى # منتهى
مىشود و گرنه هيچ اباحهاى ثابتنمىگردد. مثلا وقتى
كسى مال خود را براى ديگرى مباحسازد، ولى شارع به آن
حكم نكرده يا آن را امضا نكردهباشد # چنانكه در عقود فاسد
چنين است # قطعا اباحهاىبراى مكلف ثابت نمىشود. اين معنا
در همه موارد اباحهوجود دارد و در واقع از موجبات و اسباب
اباحه نيست، بلكهعين حكم به اباحه و تشريع آن است.
در مواردى از اباحه اذن شارع وجود دارد، يعنى شارع
حقانتفاع و تصرف يا مصرف و تملك را در بعضى اموال
جعلكرده است و اين حقى كه از جانب شارع داده شده،
موجباباحه وضعى يا تكليفى در اين موارد مىشود. مثلا شارع
دراين آيه شريفه به استفاده از خوردنىهاى موجود در
خانهخويشاوندان، اذن داده است:
ليس على الاعمى حرج و لاعلى الاعرج حرج و لاعلىالمريض
حرج و لاعلى انفسكم ان تاكلوا من بيوتكم اوبيوتآبائ
كم....((472))
يا مانند اذن شارع به خوردن عابر از ميوه درختان كناره باغ
بهاندازه نياز، يا اذن شارع در بهره مندى از مباحات و منافع
عامهيا احياى اراضى موات و تملك آن و غير اينها.
شهيد ثانى گفته است:
خوردن از مال ديگرى براى هيچ كس جايز نيست، مگر
ازخانههاى افرادى كه در آيه شريفه آمده است: ... ان تاكلوا
منبيوتكم او بيوت آبائكم....((473))
پس خوردن از خانههاى افراد مذكور در آيه # چه در خانهباشند
و چه نباشند # جايز است، مگر اين كه به نارضايتىآنها علم يا
ظن غالب داشته باشيم.((474))
سيد على طباطبايى مىگويد:
به حكم كتاب و سنت مستفيضه جايز نيست كه انسان از
مالديگرى بخورد... مگر با اذن او... و با عدم علم به اذن، فقط
ازخانه كسانى كه در آيه ذكر شدهاند، خوردن مجاز
است.خوردن از غذاهاى ايشان # در حضور يا غيابشان # جايزاست،
به شرط اين كه چيزى جا به جا نشود، و افسادى همدر بين
نباشد، و به نارضايتى آنان نيز علم نداشته باشيم...همچنين
علما اتفاق نظر دارند انسانى كه از نخلستان مىگذرد# بدون
اذن در اكل # مىتواند از ميوه نخل كناره راهبخورد.((475))
اين موارد شايد از باب جعل حق و اباحه از جانب شارع بهعنوان
شارع و مولى باشد و بنابراين اباحه شرعيه خواهدبود(به مدخل
اباحه شرعيه مراجعه شود. )
آقاى خويى(ره) # در بحث جوايز سلطان جائر #مىنويسد:
شارع، تصرف در مال ديگرى را بدون اذن او در مواردزيادى # به
نحو اباحه واقعيه # مباح ساخته است، مثلخوردن غذاى فرد
ديگرى در وقت قحطى و گرسنگى، وتصرف در زمين شخص
ديگرى براى نجات دادن غريق، وخوردن عابر از ميوه درخت
كناره راه، و خوردن چيزى كهپيدا شده # بعد از اعلام # و تصرف
در زمينهاى گسترده ونهرهاى بزرگ، و تصرف در چيزى كه
از فردى گرفته مىشودكه اعتقادى به خمس ندارد.((476))
شايد اين تصرفات از باب اذن از جانب خداوند تعالى باشدبه
عنوان اينكه او مالك حقيقى و ذاتى هر چيزى است و
هيچگونه ملك و حقى براى كسى در مقابل او معنا ندارد. پس
اذناو مانند اذن مالك و ولى آن اموال و از قبيل اباحه
مالكىاست.
شيخ انصارى بيان مىكند:
خوردن مال و نقل آن از ملك مالكش بدون رضايت
او،عرفاخوردن و تصرف به باطل است. بله، بعد از اذن
مالكحقيقى # كه شارع باشد # و حكم او به تسلط بر فسخمعامله
بدون رضايت مالك، از بطلان خارج مىگردد. از اينروست
كه خوردن عابر از ميوه درختان محل عبور، بدوناذن مالك
حقيقى، اكل باطل به شمار مىرود و نيز چنيناست گرفتن از
راه شفعه و استفاده از حق خيار فسخ و ديگراسباب نقل دهنده
قهرى.((477))
اين اباحات گاهى به مباح له، حق جديدى # كه سابقا
برايشثابت نبوده # مىبخشد، چنانكه در موارد گذشته چنين
بودو گاهى كيفيت استيفاى حق ثابتى را تغيير مىدهد، مثل
اباحهتقاص از مال مديون در صورتى كه از راههاى شرعى
نتواناستيفا كرد.
علامه حلى گفته است:
«كسى كه حقى بر ديگرى دارد، مثل دين يا غصب يا غيراينها،
گاهى استيفاى آن به طريق ديگرى از باب قضا
مباحمىشود.((478))
2. عروض عناوين مباح كننده و عذرساز
عناوين عمومى وجود دارد كه به حكم شارع يا عقل
موجباباحه و رفع منع مىشود و ممكن است آنها را به چند
نوعتقسيم كرد:
الف. آنچه سبب مىشود تا اهليت تكليف از مكلف منتفىشود.
بنابراين، اصل تكليف # عقلا يا شرعا # برداشتهمىشود، مانند
صغير بودن و ديوانگى و به قولى كفر. پس اينها# بناچار # از
اسباب اباحه و عدم منع هستند، چون كهتكليف، مشروط به
بلوغ و عقل و اسلام # بنابر قولى #است.
آقاى خويى مىنويسد:
شارع همان گونه كه براى مكلفين، محرمات را حرام
كرده،آنها را براى گروهى ديگر مثل كودكان و ديوانگان،
مباحساخته است. پس فعل از غير مكلف، فقط به نحو مباح
صادرمىشود.((479))
محقق نراقى در مساله تكليف كفار به فروع مىگويد:
اگر كفار به فروع ما مكلف نباشند، لازم مىآيد كه نسبت
بهفروع اصلا تكليفى نداشته باشند و از آن نيز لازم مىآيد
كهفقط به يك تكليف مكلف باشند، و آن اسلام است. پس
براىهيچ يك از اعضا و جوارح آنان اصلا تكليفى نيست و در
همهافعال و صفات، مطلق العنان و رها هستند.((480))
ب. عنوانى كه عذر حساب مىشود و مانع شرعى يا عقلى
ازتوجه خطاب و تكليف است، مانند خطا، نسيان،
اضطرار،اكراه، عجز، اشتغال به مصلحتى مهمتر يا مساوى در
موردتزاحم. عروض يكى از اين اسباب، شرعا يا عقلا
موجباباحه و رفع تكليف مىشود.
علامه حلى مىنويسد:
براى مضطر # كسى كه در صورت نخوردن حرام، بيم
تلفشدن، يا بيمار شدن يا طولانى شدن بيمارى او يا سختى
علاجآن مىرود، يا مىترسد دچار ضعفى شود كه از
همراهىكاروان باز ماند و هلاك شود خوردن همه محرمات
مباحاست. البته اين حكم شامل فرد باغى(كسى كه بر امام
خروجو طغيان كرده) و راهزن نمىشود... . هر چيزى كه به
كشتننفس محترمه نينجامد، مباح است، پس استفاده از خمر
براىرفع عطش، حلال مىباشد، گرچه براى مداوا كردن،
حراماست.((481))
حلبى گفته است:
... اكراه موجب اباحه محرماتى مثل خوردن مردار و
گوشتخوك و صيد در حرم يا در حال احرام و غير
اينهامىشود....((482))
محقق همدانى مىگويد:
تقيه سبب اباحه محرمات است... فرق نمىكند كه متعلق
تقيهخود محرمات باشد، مثل آشاميدن مسكر و ترك نماز و
روزهيا متعلق تقيه چيزى باشد كه منجر به اخلال در شرط
واجبىگردد، مثل تكتف(روى هم گذاشتن دستها در نماز)
يا تركمسح دو پا در وضو.((483))
ج. مواردى كه شارع از باب تفضل و امتنان وتسهيل
كاربندگان، مشقت تكليف را در آن موارد از بندگان
برداشتهاست، مثل عنوان حرج، عسر، ضرر، مشقت، مرض،
تقيه ومانند اينها. اينها نيز از عناوين مباح ساز بوده و شرعا
رافعتكليف هستند، با وجود اين كه توجه خطاب به مكلف #
دراين موارد # امرى ممكن است.
فاضل سيورى مىگويد:
قاعده: مشقت، سبب يسر و آسانى است. همه رخصتهاىشرع
و تخفيفات او به همين قاعده برمىگردد، مانند تقيه وشرعى
بودن تيمم در وقت ترس بر جان... و از جملهرخصت هاست
اباحه بسيارى از محرمات احرام با دادنفديه، و اباحه افطار
روزه براى زن حامله و شيرده و مرد و زنكهنسال و مبتلا به
مرض تشنگى، و اباحه مداوا كردن بانجاسات و محرمات در
هنگامضرورت.((484))
محقق نراقى گفته است:
ضررى كه افطار كردن روزه مريض را مباح مىسازد، شاملاين
موارد هم مىشود: تشديد مرض به سبب روزه گرفتن، ياديرتر
خوب شدن مرض، يا پديد آمدن مرضى ديگر، يا بروزمشقتى كه
معمولا تحمل مثل آن ممكن نيست. مباح شدنهمه اين موارد
به دليل صدق ضرر و عسر و حرج است كهدر شرع نفى
شدهاند.((485)) د. آنچه عقل يا شارعدر موارد جهل و اشتباه
حكم شرعى، به رفع مسؤوليت ومعذور بودن آنها حكم مىكند
كه از آن به اصول عمليه شرعيهيا عقليه مؤمنه، تعبير مىشود.
اين اصول تكليف واقعى را رفعنمىكنند، فقط مسؤوليت و
عقاب را بر مىدارند. اين عناوينمباح ساز و عذر آور، اسباب
اباحه تكليفيه به معناى برداشتنمنع و تكليف # هر چند ظاهرى
#و عدم گناه و عقاب درموارد آنها هستند. ولى برخى از علماى
اصول، ثبوت حكماباحه را در حق كسى كه شرايط تكليف را
ندارد يا معذور ومورد منت الهى است، منكر شدهاند با اين ادعا
كه برداشتنتكليف از كسى با ثبوت اباحه در حق او، ملازم
نيست.
صاحب معالم مىنويسد:
لازمه عدم حرمت، ثبوت اباحه نيست، زيرا نبود حرمت
گاهىبه عروض حليت و گاهى به سبب امتناع عقلى وجود
متعلقحرمت است.((486))
ميرزاى نايينى مىگويد:
آنچه در حق صغير ثابت است، فقط عدم جعل حكم تكليفبر او
است بدون اين كه شارع او را رها گذاشته يا تكليف وحرج را از
او برداشته باشد. لاحرجيت شرعى، تنها درموضوعى ثابت است
كه قابليت وضع قلم تكليف را برداشتهباشد و آن هم فقط بعد
از بلوغ است. از اين رو عدم تكليف،قبل از فرا رسيدن وقت،
مستند به شارع است به گونهاى كهاگر بنا را بر حجيت اصل
مثبت بگذاريم، از استصحاب عدمتكليف قبل از وقت، اباحه
شرعيه را اثبات مىكنيم، بر خلافعدم تكليفى كه قبل از بلوغ
ثابت است، عدم تكليف قبل ازبلوغ، استنادى به شارع ندارد،
چون صغير در موقعيتى قرارندارد كه جعل تكليف بر او
ممكنباشد.((487))
ظاهرا مراد اين فقها، عدم جعل اباحه شرعيه، يعنى عدمجعل
خطاب شرعى به اباحه يا حليت به عنوان يك حكموجودى
اعتبارى است. در حالى كه پيش تر بيان شد كه برهمه
ديدگاههاى ترخيص شرعى # حتى جايى كه با دليلعقلى
كشف شود، چه رسد به اين كه خطاب شرعى بر آندلالت كند #
عنوان اباحه اطلاق مىشود. بنابر اين اباحهشرعى به معناى
مذكور در همه اين موارد ثابت است. ازطرفى، جعل خطاب
اباحه در موارد ياد شده طبق همه مبانىاصولى مربوط به
حقيقت حكم و خطاب شرعى، ممتنع يالغو نيست، بلكه طبق
بعضى از اين مبانى، موجهاست.(تفصيل اين مطلب در علم
اصول آمده است)
اباحه # بنابر قولى كه با اين عناوين ثابت شود # موجباباحه
وضعى و صحت عمل ناقص انجام شده در خارجنمىشود. يعنى
اگر عمل مزبور، عبادت باشد م جزى نيستو اگر معامله
باشد، اثرى بر آن مترتب نخواهد شد، زيرا آنچهبا ادله عامهاى
كه در اين عناوين آمده، ثابت مىشود فقطمعذريت و برداشتن
تكليف در مورد آنها است، نه صحتعمل ناقصى كه بعضى از
قيود را ندارد. پس اگر كسى از روىاضطرار، معامله باطلى را
انجام دهد، اين اضطرار، معامله راصحيح نمىكند، و اگر بر
نماز بدون سوره اجبار شود، ايننماز به واسطه اكراه، مشروع
نمىشود و مجزى از فريضهنخواهد بود، مگر اين كه دليل
خاصى بر صحت يا اجزاى آنداشته باشيم و يا صحت و اجزاى
آن از جمع بين ادله استفادهشود.
فقها از ادله تقيه، صحت و اجزاى عمل با تقيه را
استفادهكردهاند، بلكه ثواب آن را از عمل بر طبق وظيفه اولى،
بيشتردانستهاند. فقها اين نكته را هنگام پرداختن به هر كدام
ازعناوين مباح ساز و ادله آنها و نسبت آنها با ادله اوليه،
بحثكردهاند(به مدخل تقيه مراجعه شود).
3. اذن يا اجازه مالك و ولى
اذن يا اجازه مالك و ولى در محدوده مالكيت يا ولايت آنان
ازاسباب اباحه به حساب مىآيد و موجب اباحه مالكى مىشودو
ماذون له در همان محدوده اذن و اباحه، حق تصرف دارد.اين
اذن، گاهى خاص و نسبت به شخص معينى است و گاهىعام
است. حلال شمردن خمس و انفال از سوى ائمه(ع)براى
شيعيان در عصر غيبت كه از برخى روايات استفادهمىشود از
قبيل اذن و اباحه عام مالكى است. فقها در موردمحدوده
تحليل خمس بحثى را مطرح كردهاند كه آيا اباحهمطلق
خمس است يا اباحه خمس اموالى است كه در اختيارغير شيعه
بوده و خمس به آن تعلق گرفته سپس به تملكشيعه در
مىآيد؟
فاضل سبزوارى مىگويد:
« كلام فقها در اين ابواب، گوناگون بوده و بحث در چند
موضعاست:
اول: مناكح، بين فقهاى ما مشهور است كه در زمان
غيبت،خمس مناكح براى شيعه مباح شده است و صحيح نيز
هميناست.
دوم: مساكن و متاجر، شيخ طوسى اين دو را به مناكح
ملحقكرده و بسيارى از متاخرين نيز همين را پذيرفتهاند.
سوم: زمين باير و آنچه مثل آن است، ظاهرا اختلافى ميان
فقهانيست كه در زمان غيبت، تصرف شيعه در زمين باير و
امثالآن مباح است. قول صحيح و مدلل هم همين است.
چهارم: ساير انفال غير از زمين، اظهر اين است كه اين هم
بهدليل اخبار فراوان براى شيعه در زمان غيبت، اباحهدارد.
پنجم: خمس در غير اشياى سه گانه. فقها نسبت به
خمسدرزمان غيبت، اختلاف نظر فراوان دارند. قائل شدن به
اباحهبه صورت مطلق، راى محكمىاست.((488))
همچنين فقها، ماهيت اين تحليل را كه آيا اباحه شرعيه استيا
اباحه مالكيه و آثار و ثمرات هر كدام را مورد بحث قراردادهاند.
اذن و اباحه مالكى(حقى)، گاهى در اموال است و گاه
درديگر تصرفات مانند اذن پدر به فرزند براى ازدواج.
گاهىاباحه قبل از عمل است كه به آن اذن مىگويند، و
گاهى بعداز عمل است كه اجازه ناميده مىشود.
همچنين بر اذن و اجازه مالكى، اباحه تكليفى و وضعى #
بهمعناى صحت تصرفات و ترتيب آثار آن طبق موارد اذن
#مترتب مىشود.
4. عقود مقتضى اباحه
گاهى اباحه مالكى با اذن و اجازه محقق مىشود كه اين دو
ازسنخ ايقاعات به شمار مىروند.
حلبى گفته است:
اذن لفظى مالك يا چيزى كه جانشين لفظ بوده و با قصد
اداشده باشد، وجهى براى اباحه تصرفاست.((489))
گاهى اباحه با بعضى از عقود # كه عقود اذنى ناميده شدهاند#
محقق مىشود، مانند عاريه، وكالت، وديعه و معاطات،بنابر اين
كه معاطات مفيد اباحه تصرف باشد نه ملك. اينعقود فقط به
اين اعتبار مقتضى اباحهاند كه متضمن اذن مالكمىباشند،
اذنى كه ضمن توافق و تعاقد طرفينى داراى ايجابو قبول،
آمده باشد.
ميرزاى نايينى هنگام بيان اقسام عقود، ياد آور مىشود:
در عقودى كه قوام آنها به اذن و رضايت ولى و مالك است،عهد
و التزامى نيست، مانند وديعه و عاريه، بنابر اين كه مفادآن،
اباحه مجانيه باشد.((490))
بحثهاى مهمى در تفاوتهاى بين عقود اذنى و عقود
عهدىوجود دارد(به مدخل عقد مراجعه شود). مراد ما در اين
جااين است كه عقود مزبور نيز از اسباب اباحه مىباشند و
بهبيان دقيقتر به سبب چهارم از اسباب اباحهيعنى «اذن مالك
ياولى» برمىگردند، لكن در قالب تعاقد و ايجاب و قبول.
البتهمعاطاتى كه با آن، قصد تمليك شود نه اباحه، اگر
بپذيريم كهمقتضى اباحه باشد، به سبب پيشين بر نمىگردد و
طبق قصدمتعاملين، عقد اذنى نيست، بلكه عقد عهدى است
كه با آن،قصد تمليك شده، ولى شارع آن را سبب اباحه قرار
دادهاست. از اين رو بعضى از فقها، اباحه ناشى از معاطات
رااباحه شرعى مىدانند نه مالكى.((491))(به مدخلاباحه
شرعيه نگاه كنيد)
5. اسباب ملك
اسباب ملكيت نيز موجب اباحه مىشوند، ولى به تبع
حصولملكيت، زيرا اباحه يكى از آثار ملكيت است، چه سببى
كهموجب ملكيت مىشود، قهرى باشد مثل ارث و چه
اختيارىقصدى مانند لقطه و حيازت، و چه اختيارى انشايى
باشد مثلعقودى كه موجب انتقال ملك است.
سيد مرتضى مىنويسد:
تصرف انسان در چيزى كه مالك آن است # عقلا و شرعا #مباح
مىباشد.((492))
علامه حلى مىگويد:
فايده و ثمره ملك، مباح شدن بهره بردارى از آناست.((493))
اباحه مترتب بر ملكيت يا حقوق حاصل از اسباب
ملكيت،گاهى تكليفى و گاهى وضعى به معناى صحت
تصرفاتوضعى است.
6. عدم تعلق حق غير(مباحات عامه)
از جمله اسبابى كه تصرف در مال را مباح مىكند، اين استكه
متعلق حق هيچ شخص حقيقى يا حقوقى نباشد. در اينصورت
تصرف در آن مال با بهره بردن از آن، بلكه با تملكآن به اسباب
تملك مثل حيازت و احيا جايز است، زيراآنچه ممنوع است،
تصرف در مال يا حقوق ديگران است.اموالى كه متعلق حق
هيچ كس نيست در فقه به مباحات عامهيا مشتركات و منافع
عامه تعبير شده است.
محقق نراقى مىگويد:
معناى مباح، حلال بودن است... مباحات اصليه را از آن رومباح
مىنامند كه هركس مىتواند از آنها استفاده كند و درملكيت
شخص مخصوصى نيست تا از اين جهت، تصرف وانتفاع آنها بر
ديگران حرام باشد، پس براى عموم مباحاست.((494))
يكى ديگر از امورى كه تحت اين عنوان مىگنجد،
اعراضمالك از ملك، يا اعراض صاحب حق از حق خود و
اسقاطحق خويش، است موجب از بين رفتن حق مىشود
وتصرف در معروض عنه و تملك آن با يكى از اسباب ملكبراى
ديگرى جايز است.
محدث بحرانى مىگويد:
ملكيت با اعراض صاحب آن، از بين نمىرود، بله، اعراضچه
بسا در بعضى موارد مفيد اباحه باشد، ولى اباحه تصرف،به
معناى از بين رفتن ملك نيست.((495))
شهيد ثانى مىگويد:
استفاده از آن چه كه مالكش از آن اعراض كرده مانند
ميوهجات و امثال آن، جايز است و تا وقتى كه عين آنها
باقىباشد، مالك مىتواند به آن رجوع كند، چون اعراض به
منزلهاباحه است.((496))
در مقابل اين ديدگاه، بعضى از فقها معتقدند كه ملكيت
مالك،با اعراض از بين مىرود و از مباحات عامهاى مىگردد
كهتملكش براى هركسى جايز است.
صاحب جواهر مىنويسد:
آيا كسى كه چيز مباحى را مىگيرد، با گرفتن آن كه به
منزلهحيازت مباح اصلى از مالك حقيقى است، مالك
آنمىشود؟ اظهر اين است كه مالك مىشود، چنان كه
درمبسوط و مهذب و ارشاد و تذكره نيز راى به مالكيت او
دادهشده است. دليل آن، سيره قطعيهاى است كه در همه
زمانهاو مكانها اخذ مباح را همانند مالى كه با بيع، هبه، ارث و
ماننداينها به ملك رسيده، مىدانستهاند، بلكه با مالى كه
صاحبشاز آن اعراض كرده، نيز همين گونه
رفتارمىكردهاند.((497))
بعضى از حقوق وملكيتها با صرف رها كردن از بين
مىرود،گرچه اعراضى هم نباشد، مثل كسى كه زمينى را
احيا كردهسپس احياى آن را ترك كند، يا كسى كه مركب خود
را ترككرده و آن را در بيابان رها سازد.
فاضل سبزوارى گفته است:
اگر كسى شترى را در زمينى بدون چراگاه و آب، بيابد،
مالاو مىشود. در اين حكم، اختلافى وجودندارد....((498))
براى اطلاع بيشتر به دو مدخل «اعراض» و «احياى
موات»مراجعه شود.
7. توليت
از ديگر اسباب اباحه، ولايت داشتن بر مال يا جان يا
هرگونهتصرفى است. اين ولايت در همان محدوده توليت،
موجباباحه تصرف مىشود. ولايت گاهى عام است، و گاهى
خاص،گاهى شرعى يعنى به حكم شارع و نصب از جانب او
استمثل ولايت فقيه و ولايت پدر و جد، و گاهى به حكم
قاضى ياحاكم، محقق مىشود مانند كسى كه از جانب قاضى
به عنوانقيم بر يتيمان نصب شده يا كسى كه حاكم او را والى
وسرپرست امرى از امور مسلمين قرار داده است، و
گاهىولايت به حكم مالك است مثل قيم يا وصى كه از جانب
ميتنسبت به تركه و فرزندان صغيرش، نصب شده است.
8. بعضى از جرائم و گناهان
بعضى از جرائم و گناهان موجب اباحه خون و مال
مىشوند،مانند كفر # در غير ذمى # و ارتداد و دشنام به نبى(ص)
ومعصومين(ع). به مرتكب اين جرائم، مباح الدم يا مهدور
الدميا مهدور المال اطلاق مىشود. فقها در اين مسئله اختلاف دارند كه آيا اباحه مزبور براى هركسى بدون نياز به اذن امام، ثابت است و كشتن او يا گرفتنمال او براى هر كس مباح است، يا براى هيچ كس بدون اذنامام يا نايبش چنين چيزى جايز نيست؟(تفصيل اين بحث درجاى خود آمده است) گاهى عنوان مباح الدم يا مهدورالدم بر هركسى كه به عنوانحد به قتل محكوم شود، اطلاق مىگردد، گرچه هيچ كس غيراز امام، حق قتل او را ندارد. در اين جا مقصود از اباحه ايناست كه كشتن قاتل قصاص ندارد، نه اين كه كشتن او براىهمه مباح و جايز باشد. برخى از فقها عدم قصاص در قتلقاتل را، به اباحه قتل او تعبير كردهاند يا اين كه مراد، اباحه فىالجمله است، يعنى قتل او براى ولى دم يا براى اماماست.(ادامه دارد)
|
|---|