فصلنامه تخصصی فقه اهل بيت (ع)

 

پژوهشى در اقسام بانك و احكام آن(2)

 سيد محسن خرازى

نوع سوم عمليات بانكى: حساب پس انداز روشن است كه اگر كارگزار چيزى را واقعا به عنوان امانت به بانك بدهد و اجازه تصرف در آن را ندهد، بانك بايد عين آن را حفظ كند و نمى‏تواند در آن تصرف نمايد و در غير اين صورت، ضامن‏است، همچنين معامله با آن بدون اجازه صاحبش صحيح نيست. اما اگر مالك به بانك اجازه تصرف غير ناقل را بدهد، معامله بانك با آن پول براى مالكش واقع مى‏شود، ولى اگر به بانك اجازه دهد تصرفى راانجام دهد كه باعث خروج عين از ملك مى‏شود، چنين اجازه‏اى به قرض و تمليك عين به ضمان باز مى‏گردد و در چنين صورتى كارگزار نمى‏تواند سودى را براى خودش شرط كند، زيرا ربا است. ظاهرا آن‏چنان كه امام خمينى(ره) گفته‏اند پس انداز در بانك‏ها، قبل از انقلاب اسلامى ايران از همين نوع بود و آن چه كه وديعه وامانت ناميده مى‏شود واقعا قرض بوده و شرط سود و منفعت در آن، حرام است. البته‏اگر خود بانك چيزى را بدون آن كه شرط‏ى شده باشد، بدهد، مى‏توان آن را گرفت، بلكه حتى اگر بانك ملتزم شود كه چيزى را بدهد بدون آن كه وام دهنده [كارگزار] آن را شرط كند و يا قرض را بر آن‏مبتنى سازد گرفتن اين گونه جوايز صحيح است حتى اگر انگيزه او در قرض‏دادن، گرفتن جايزه باشد، زيرا شرط وام دهنده موجب حرمت جايزه مى‏شود و مفروض اين است كه در اين جا وام دهنده آن راشرط نكرده است.

نكته‏اى كه بايد بدان توجه داشت اين است كه اصلى يا تبعى بودن جايزه در اين مساله نقشى ندارد، بلكه معيار جايز بودن جايزه، انگيزه قرض دادن است و معيار حرام بودن آن شرط قراردادن آن است. با اين‏بيان اشكال سخن بعضى روشن مى‏شود كه گفته‏اند: «گرفتن جايزه راه قرعه يا غير آن، به شرط‏ى كه هدف جايزه گرفتن بر هدف پس انداز كردن مقدم نباشد اشكالى ندارد». اصلى و فرعى بودن هيچ نقشى درحرمت يا جواز ندارد بلكه تنها معيار، شرط و عدم شرط است و منظور از شرط همان الزام و التزام بين طرفين است، بنابراين بهتر است گفته شود كه جايزه گرفتن درصورتى اشكال‏ندارد كه بين طرفين شرط والتزامى نباشد و گرنه، گرفتن زيادى حتى با قرعه نيز حرام است.

اشكال: جايزه گرفتن مطلقا حرام است، زيرا تعهد بانك در دادن جايزه از باب شرط ضمنى است ، اگرچه طرف ديگر به آن تصريح نكند.

پاسخ: اگر واقعا فرض شود كه بناى كارگزار در دادن وام به بانك، تعهد ضمنى بانك باشد اشكال وارد است، اما اگر چنين بنايى نباشد و تعهد بانك ايجاد انگيزه براى افتتاح حساب باشد، گرفتن جايزه هيچ‏اشكالى ندارد، زيرا در اين صورت شرط‏ى براى گرفتن جايزه مطرح نشده است.

در صورتى كه جايزه دادن شرط شده باشد، گرفتن آن بى آن كه ميان كوتاه يا بلندمدت بودن پس انداز فرقى باشد مطلقا حرام است، زيرا در هر صورت مصداق بهره در قرض است.

اشكال ديگر: ممكن است گفته شود كه در حساب پس انداز اصلا ربايى نيست، زيرا علت حرام بودن ربا بهره‏كشى است در حالى كه صاحب مال با افتتاح حساب از بانك بهره كشى نمى‏كند.

پاسخ: برخى از بزرگان از اين اشكال پاسخ داده‏اند كه آن چه در روايات در باره مفاسد ربا مطرح شده است از باب حكمت تحريم ربا مى‏باشد نه علت آن و احكام شرعى فقط بر مدار علت مى‏چرخند نه‏حكمت، بنابراين قرض دادن در صورت شرط زيادى مانند جايزه حرام است اگر چه آن مفاسد را نداشته باشد.((1)) نوع چهارم عمليات بانكى: حساب سپرده گذارى براى عمليات تجارى به اين نوع سپرده، سپرده ثابت نيز گفته مى‏شود. بانك در اين نوع از عمليات حسابى را براى كارگزار باز مى‏كند تا سرمايه‏اش را در آن به عنوان امانت بگذارد و به بانك اجازه دهد كه در آن تصرف كند و يامعاملات شرعى را با آن انجام دهد، معاملاتى مانند مضاربه، جعاله، اجاره به شرط تمليك، مشاركت، مساقات و غيره. صاحبان سپرده، سرمايه خود را به بانك مى‏سپارند و بانك از طرف صاحبان سپرده به منزله‏وكيل است، بنابراين، در شرايط فعلى بعد از پيروزى انقلاب اسلامى و تبديل قوانين بانك به قوانين اسلامى ديگر بر اين نوع حساب سپرده، عنوان قرض صدق نمى‏كند.

در اين نوع حساب بانكى اگر چند نفر به سپرده گذارى اقدام كنند هريك از آن‏ها به اندازه سهمش در سود و زيان شريك است.

چند مسئله:

مسئله اول: افتتاح حساب سپرده گذارى براى هر كس كه قابليت تصرف را داشته باشد چه شخص حقيقى و چه شخص حقوقى جايز است، اما غير بالغ، سفيه و مجنون چون محجورند نمى‏توانند سپرده‏گذارى كنند. ادله فراوانى بر اين مطلب دلالت مى‏كند، مانند اين آيه شريفه:

وابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم،((2)) يتيمان را تا رسيدن به سن زناشويى بيازماييد، پس اگر آنان را رشيد يافتيد اموالشان را به آنان بدهيد.

در روايات نيز آمده است:

والغلام لايجوز امره في الشرا والبيع و لايخرج من اليتم حتى يبلغ خمس عشرة سنة او يحتلم او يشعر او ينبت قبل ذلك،((3)) خريد و فروش براى كودك جايز نيست و از يتيم بودن خارج نمى‏شود تا به پانزده سال برسد و يا پيش از آن، محتلم شده باشد يا مو [برشرمگاهش] روييده باشد.

عمد الصبي و خطاه واحد،((4)) كارعمدى و اشتباهى كودك يكى است.

البته دلالت اين حديث بر مطلب مورد نظر در صورتى تمام است كه به باب جنايت اختصاص نداشته باشد.

بنابر اين كسى كه بالغ و رشيد نشده باشد نمى‏تواند حساب بازكند، زيرا افتتاح حساب، تصرف مالى است و او محجور است.

البته ولى او مانند پدر، جد، وصى يا حاكم شرعى مى‏تواند برايش حساب بازكند. روايات متعددى بر اين مطلب دلالت دارد:

مانند موثقه محمد بن مسلم از امام باقر(ع):

انه قال في الرجل يتصدق على ولده و قد ادركوا: اذا لم يقبضوا حتى يموت فهو ميراث، فان تصدق على من لم‏يدرك من ولده فهو جائز، لان والده هو الذي يلى امره، آن حضر((5))ت در باره مردى كه به فرزندان بالغش صدقه مى‏دهد، فرمود: اگر فرزندان آن را قبض نكنند تا پدر بميرد آن صدقه، ميراث است [و به ارث مى‏رسد] ولى اگر به فرزند غير بالغش صدقه بدهدجايز است، زيرا پدرش متولى كار او است.

البته در اين كه «ولد» در اين حديث شامل جد بشود، جاى تامل است.

صحيحه عبدالرحمان بن حجاج در مورد وصيت اميرالمؤمنين(ع):

قال: و ان حدث بحسن وحسين حدث فان ال‏آخر منهما ينظر في بني علي، فان وجد فيهم من يرضى بهداه واسلامه و امانته، فانه يجعله اليه ان شا، وان لم‏يرفيهم بعض الذي يريده، فانه يجعله الى رجل من آل‏ابي طالب يرضى به، فان وجد آل ابي طالب قد ذهب كبراؤهم و ذووآرائهم، فانه يجعله الى رجل يرضاه من بني هاشم...،((6)) اگر براى حسن و حسين اتفاقى افتاد، وصيت را به يكى ديگر از فرزندان على كه ايمان و اسلام و امانت دارى او مورد قبولش باشد مى‏سپارد، و اگر آن را كه مى‏خواهد نيافت آن را به مردى از آل ابو طالب واگذارمى‏كند كه مورد قبولش باشد و اگر تمام بزرگان و عقلاى آل ابوطالب مرده باشند آن را به كسى از فرزندان هاشم كه مورد قبولش باشد، مى‏سپارد.

ظاهر اين روايت اجازه دادن در وصيت است و دلالت مى‏كند كه جد نسبت به فرزندانش ولايت دارد، زيرا حضرت على(ع) از اجداد آنان بود. همچنين دلالت مى‏كند كه وصى نيز ولايت دارد و گرنه وصيت اوصحيح نيست.

معتبره محمد بن سنان:

ان علي بن موسى الرضا(ع) كتب اليه في جواب مسائله: و علة تحليل مال الولد لوالده بغير اذنه وليس ذلك للولد لان الولد مولود للوالد في قول اللّه عزوجل : «يهب لمن يشا اناثا و يهب لمن يشاالذكور»((7)) مع انه الماخوذ بمؤونته صغيرا او كبيرا و المنسوب اليه اوالمد عو له لقول اللّه عز وجل : «ادعوهم ل‏آبائهم هو اقسط عند اللّه»((8)) و قول النبي(ص): انت و مالك لابيك و ليس للوالدة‏كذلك، لاتاخذ من ماله الا باذنه او باذن الاب، لان الاب ماخوذ بنفقة الولد و لاتؤخذ المراة بنفقة ولدها،((9)) امام رضا(ع) در پاسخ به سؤال‏هاى محمد بن سنان چنين نوشتند: «علت اين كه مال فرزند بدون اجازه‏اش براى پدرش حلال است در صورتى كه چنين چيزى براى فرزند نسبت به مال پدر نيست آن‏است كه فرزند همان گونه كه خداى عزوجل فرمود مولود پدرش است: «يهب لمن يشا اناثا و يهب لمن يشا الذكور» علاوه بر اين كه پدر مسئول مخارج فرزندش در خردسالى و بزرگسالى است و فرزندبه پدرش منسوب است يا به نام او خوانده مى‏شود، زيرا خداوند عزوجل فرمود:

«ادعوهم ل‏آبائهم هو اقسط عند اللّه» و پيامبر اكرم(ص) فرمود: «تو و مالت براى پدرت مى‏باشيد. مادر چنين ويژگى ندارد، اونمى‏تواند از مال فرزندش چيزى بگيرد، مگر با اذن او يا اذن پدر، زيرا پدر مسئول تامين نفقه فرزند است نه مادر».

در صحيحه على بن جعفر در مورد ازدواج دختر خردسال آمده است:

لانها و اباها للجد،((10)) آن دختر و پدرش براى [تحت اختيار] جد مى‏باشند.

ظاهر اين اخبار، فرزندان بزرگسال را نيز در برمى‏گيرد، ولى مقتضاى جمع بين اخبار و اخبار ديگرى كه تصرف در اموال فرزندان بالغ را مقيد به حالت نياز و اضطرار كرده‏اند اين است كه فقط در صورت نياز واضطرار تصرف در مال فرزند بالغ و بزرگسال جايز است.

در موثقه حسين بن ابوالعلا آمده است:

قال: قلت لابي عبداللّه(ع): ما يحل للرجل من مال ولد؟ قال:

قوته(قوت خ. ل) بغير سرف اذا اضطر اليه...،((11)) گفتم: چه چيزى از مال فرزند براى پدر حلال است؟ فرمود:

غذا، هنگامى كه به آن مضطر شود به شرط‏ى كه اسراف نكند.

و در خبر ابوحمزه ثمالى از امام باقر(ع) آمده است:

ان رسول اللّه(ص) قال لرجل: انت و مالك لابيك ثم قال ابو جعفر(ع) ماحب ان ياخذ من مال ابنه الا ما احتاج اليه مما لابد منه، ان اللّه لايحب الفساد،((12)) رسول خدا به مردى فرمود: تو و مالت، براى پدرت هستيد، سپس امام باقر(ع) فرمود: دوست ندارم كه پدر چيزى از مال فرزندش بردارد، مگر آن چه را كه به آن نيازدارد و چاره‏اى از آن نداشته باشد، خداوندفساد را دوست ندارد.

برخى مى‏گويند كه اين ادله شامل فرزند بالغ نمى‏شود، زيرا در شريعت، انسانى كه به سن تكليف رسيده بر مالش مسلط است و استقلال دارد و ديگران حتى پدرش بر مال او تسلط‏ى ندارند، بلكه اين مسئله ازضروريات است. بنابراين، ادله ولايت پدر منصرف از فرزند بالغ است و در اين صورت خروج جان و مال فرزند بالغ در حال بلوغ از تحت ادله ولايت پدر از قبيل تقييد نيست تا اشكال شود كه تقييد اكثر است‏وقبيح مى‏باشد، بلكه از باب انصراف ادله ولايت است.((13)) اما اين سخن صحيح نيست ، زيرا اين انصراف بدوى است و بنابراين اخبارى كه پيش‏تر گذشت شامل ولايت پدر بر مال فرزند بالغ و بزرگسال مى‏شود، ولى اين ولايت در جايى كه تصرف پدر براى خودش‏باشد به صورت نياز و اضطرار پدر اختصاص دارد مگر آن كه گفته شود بعيد است پدر يا جد بتوانند بدون رضايت فرزندان بزرگسالشان در اموال آنها از راه خريد و فروش و مانند آن تصرف كنند، زيرا هيچ‏فقيهى آن را جايز ندانسته است و فقها به اطلاق اين روايات حتى در مثل بيع و شرا عمل نكرده‏اند.

اشكالى كه در مورد استدلال به چنين رواياتى كه عبارت(انت و مالك لابيك) در آن وجود دارد، مطرح شده اين است كه چنان كه از برخى از روايات استفاده مى‏شود مدلول اين جمله يك حكم تربيتى‏و اخلاقى است نه حكم كلى فقهى. در روايت حسين بن ابوالعلا كه كافى آن را از محمد بن يحيى از عبداللّه بن محمد از على بن حكم از حسين بن ابوالعلا روايت مى‏كند چنين آمده است:

قال: قلت لابى عبداللّه(ع): ما يحل للرجل من مال ولده؟ قال(ع): قوته بغير سرف اذا اضطر اليه، قال: فقلت له: فقول رسول اللّه(ص) للرجل الذى اتاه فقدم اباه، فقال له: انت و مالك لابيك؟ فقال: انما جا بابيه الى‏النبي(ص)، فقال: يا رسول اللّه هذا ابي و قد ظلمني ميراثي من امي فاخبره الاب انه قد انفقه عليه و على نفسه، فقال: انت و مالك لابيك و لم يكن عند الرجل شي‏ء افكان رسول اللّه يحبس الاب‏للابن؟((14)) به امام صادق(ع) گفتم چه چيزى از مال فرزند براى پدرش حلال است؟ فرمودند: غذايش بدون اسراف، آن گاه كه به آن محتاج باشد. به ايشان گفتم: پس اين سخن رسول خداچيست كه به فردى كه پدرش رانزد ايشان آورد، فرمودند كه تو و مالت براى پدرت مى‏باشيد؟ فرمودند كه آن فرد وقتى پدرش را نزد پيامبر اكرم(ص) آورد، گفت: اين پدرم در مورد ارثم از مادرم به من ظلم كرد و پدرش گفت كه من آن راخرج آن فرزند و خودم كردم، در اين جا پيامبر اكرم(ص) فرمودند: تو و مالت براى پدرت مى‏باشيد، زيرا آن مرد ديگر چيزى نداشت، آيا پيامبر اكرم(ص) پدر را براى فرزندش حبس مى‏كرد؟ اين روايت دلالت مى‏كند كه اين سخن پيامبر اكرم(ص) «انت و مالك لابيك‏» يك حكم كلى فقهى نيست، بلكه يك حكم تربيتى و اخلاقى است كه در واقعه‏اى خاص و براى جلوگيرى از مزاحمت فرزند براى‏پدرش بيان شده است و معناى چنين حكم اخلاقى اين است كه به فرزند هشدار مى‏دهد اگر پدرت نبود تو وجود نمى‏يافتى، پس تو و مالت براى پدرت هستيد، بنابراين نبايد متعرض او شوى، هر چند كه او باتصرف در مالت به تو ظلم كرده است. پس اين حكم اخلاقى با صدر روايت منافاتى ندارد كه حلال بودن مال فرزند را به قوت و غذاى پدر منحصر كرده است. شاهد ديگر اين مطلب كه جمله «انت و مالك‏لابيك‏» يك حكم فقهى نيست، اين است كه معنا ندارد فرزند مانند عبد، مملوك پدر و جدش باشد، زيرا نمى‏توانند در او تصرف كنند يا او را بفروشند و اين شاهد ديگرى است كه اضافه در جمله(انت و مالك‏لابيك) اضافه ملكى نيست.

امام خمينى(ره) در پاسخ اين اشكال فرمودند:

اين جمله در روايات زيادى كه سندشان صحيح است، وجود دارد و با اين احتمال ضعيف نمى‏توان از آن دست برداشت، علاوه بر اين كه پذيرفته نشدن ادعاى فرزند دليل بر اين مطلب است كه سخن نبى‏اكرم(ص) موعظه اخلاقى و پند نبوده است، بلكه حكم شرعى در مورد ادعاى انفاق پدر از مال فرزند برخود و فرزندش چنين اقتضايى دارد و از روايت نيز برنمى‏آيد كه فرزند هم چيزى جز آنچه را كه پدرش‏اقرار كرده، ادعا كرده باشد و به همين سبب سخن پدرش را انكار نكرد و نگفت تو آن را بابت مخارج من و خودت، صرف نكردى.((15)) با اين وصف، از ذيل صحيحه استفاده مى‏شود كه پدر حق تصرف در بيش از اندازه قوت خود را ندارد اگر چه حبس پدر نيز خوب نيست. بنابراين جمله «انت و مالك لابيك‏» بيانگر يك حكم اخلاقى، يعنى‏خوب نبودن حبس پدر است.

آرى، با شك در معناى اين صحيحه دليلى ندارد از ديگر اخبار موثق كه بيانگر آنند كه جمله «انت و مالك لابيك‏» يك حكم فقهى است دست برداريم، زيرا اجمال اين مخصص منفصل به آن اخبارسرايت نمى‏كند، بلكه حتى اگر بپذيريم ظاهر اين خبر يك حكم اخلاقى است باز نمى‏تواند با ظهور اخبار ديگر در حكم فقهى معارضه كند، زيرا ظهورشان قوى‏تر است.

اشكال شده است كه سند اين روايت به جهت وجود حسين بن ابوالعلا و عبداللّه بن محمد، ضعيف است، ولى اين اشكال وارد نيست، زيرا روايت افرادى مانند صفوان و ابن ابى عمير و بزنط‏ى از حسين بن‏ابوالعلا براى اثبات وثاقت او كافى است، چرا كه آنان فقط از افراد ثقه نقل مى‏كنند. اما عبداللّه بن محمد همچنان كه برخى اعلام گفته‏اند برادر احمد بن محمد بن عيسى مى‏باشد و لقب او «بنان‏» است ومحمد بن يحيى، بى واسطه از او روايت مى‏كند و او از كسانى است كه ابن وليد آنها را استثنا نكرده است و اين مى‏تواند اشاره‏اى به ثقه بودن او باشد.

نكته‏اى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه ملكيت فرزند براى پدرش از نوع ملكيت نسبت به بردگان نيست، بلكه به معناى ولايت پدر بر او است همچنان كه اين آيه شريفه «يهب لمن يشا اناثا و يهب لمن‏يشا الذكور((16))» كنايه از آن است.

مسئله دوم: همان گونه كه شيخ انصارى(ره) گفته است مقتضاى اطلاق ادله ولايت پدر بر فرزند و مالش اين است كه پدر يا جد در صورتى كه تصرف آنها مستلزم مفسده‏اى نباشد مى‏توانند در اموال فرزند تصرف‏كنند، زيرا مال فرزند مانند مال آنها است و تصرف آنها در مال خودشان فقط مشروط به عدم مفسده است و وجود مصلحت در تصرف آنها لازم نيست.

ممكن است گفته شود كه از برخى ادله استفاده مى‏شود كه وجود مصلحت در تصرف پدر يا جد لازم است. خداوند مى‏فرمايد:

ولاتقربوا مال اليتيم الا بالتي هي احسن،((17)) به مال يتيم نزديك نشويد، مگر به روشى كه نيكوتر است.

ولى در جواب مى‏توان گفت عموم اين آيه شريفه قابل تخصيص به ادله‏اى مى‏باشد كه طبق مدلول آن، تصرف جد در صورتى كه مفسده‏اى نداشته باشد جايز است. بر فرض كه بپذيريم عموم اين آيه قابل‏تخصيص نيست نتيجه آن فقط عدم جواز تصرف جد در صورت عدم مصلحت است اما در مورد پدر چنين چيزى شرط نيست، بلكه عدم مفسده كافى است. ادعاى عدم فصل بين جد و پدر نيز صحيح نيست،زيرا فرض اين است كه اين آيه شريفه، شامل تصرف پدر نمى‏شود، چون در صورت وجود پدر ديگر عنوان يتيم صدق نمى‏كند.((18)) مسئله سوم: همان گونه كه شيخ انصارى(ره) گفته است در اين مطلب اختلافى نيست كه ولايت جد در هر مرتبه‏اى كه باشد [جدپدر، جد جد و... ] همچون ولايت پدر بر مال فرزند است، زيرا روايات بر اين‏نكته دلالت مى‏كنند كه يك فرد و مالش كه شامل مال فرزندش نيز مى‏شود از آن پدرش است و همچنين روايات ديگرى كه مى‏گويند فرزند و پدرش از آن جدش است.((19)) مسئله چهارم: مادران نسبت به اموال افراد محجور كه از آنها نام برده شد ولايتى ندارند، پس مادران نمى‏توانند با اموال چنين افرادى براى آنها حساب تجارى افتتاح كنند، مگر آن كه از اولياى آنان اجازه‏بگيرند. همچنين بعد از افتتاح حساب نيز نمى‏توانند بدون اجازه اوليا از حساب آنان چيزى بردارند و علم به رضايت اوليا دراين مورد كه از نوع تصرفات معاملى است كفايت نمى‏كند، اگر چه علم به‏رضايت درغير تصرفات معاملى كافى است.

مسئله پنجم: طبق آن چه كه گذشت مقتضاى محجوريت خرد سالان آن است كه تا وقتى كه به سن بلوغ جسمى و رشد فكرى نرسيده باشند حق هيچ نوع تصرفى را در مالشان ندارند، بنابراين آنها نمى‏توانندبراى خودشان حساب افتتاح كنند و در اين زمينه بايد از اوليايشان اجازه بگيرند. بنابراين آنچه در قانون بانك ايران مصوب 1357 ه. ش آمده است كه كودكان وقتى دوازده ساله شدند مى‏توانند حساب‏پس انداز براى خودشان افتتاح كنند ولى فقط بعد از اتمام پانزده سال حق برداشت از آن را دارند و كسى جز آنان حق برداشت از آن را ندارد((20)) صحيح نيست، زيرا افتتاح حساب نوعى تصرف است كه‏نياز به اذن اوليا دارد. اشكال ديگر اين قانون آن است كه مى‏گويد: كسى جز خود صاحب حساب، حق برداشت ندارد در صورتى كه قبل از بلوغ، فقط اوليا حق برداشت دارند.

سومين اشكال قانون مذكور اين است كه به صورت مطلق، حق برداشت را مشروط به اتمام پانزده سال كرده است در صورتى كه وقت بلوغ دختران كمتر از آن است.

اشكال چهارم اين است كه در اين قانون از رشد فكرى كودك سخنى به ميان نيامده است و به طور مطلق گفته است كه بعد از پانزده ساله شدن حق برداشت دارد.

مسئله ششم: اگر بانك شرط كند كه هرگاه وثيقه حساب سپرده گذاران تجارى مفقود شود به بانك اعلام كنند، لازم است به اين شرط عمل كنند، زيرا اين شرط در ضمن عقد و وفاى به آن لازم است و اذنى بودن‏عقد مذكور به وجوب وفاى به شرط ضررى نمى‏رساند، زيرا تا زمانى كه عقد باقى است و فسخ نشده وفاى به شروط ضمن آن واجب است.

به هر حال اگر سپرده گذاران از فقدان وثيقه مطلع نشوند و خسارتى پديد آيد، بانك ضامن نيست، زيرا يد بانك يد امانى است و فرض هم اين است كه خود سپرده گذاران باعث خسارت شده‏اند و افراط وتفريط‏ى از ناحيه بانك نبوده است.

مسئله هفتم: بانك مى‏تواند با سپرده گذاران تجارى توافق كند كه آنها در طول سه يا پنج سال هر ماهه مبلغى را در بانك پس انداز كنند و در طول اين مدت اصل پول و سود آن را برندارند و در مقابل، بانك‏متعهد مى‏شود بعد از سه سال نصف مبلغى را كه ماهيانه پرداخت مى‏كردند هر ماهه تا پايان عمر به آنها بدهد و يا بعد از پنج سال به اندازه همان مبلغ را ماهيانه به آنان بدهد.

در صورتى كه سپرده گذاران بخواهند توافق مذكور را فسخ كنند، كل مبلغ پس انداز شده همراه با سود آن تا زمان فسخ به آنها بازگردانده مى‏شود، زيرا مفاد مصالحه و توافق آنها اين بوده است كه آنها از پس‏انداز خود چيزى برداشت نكنند و بانك نيز در مقابل، مادام العمر مبلغى را ماهيانه به آنان بپردازد. مقتضاى چنين توافقى اين است كه سپرده‏هاى آنان همچنان بر ملكشان باقى است و همچنين سهم آنان ازسودى كه از راه مضاربه و مانند آن به دست مى‏آيد براى آنان مى‏باشد.

اين مصالحه مانند آن است كه چنين اعطايى در ضمن عقد مضاربه يا جعاله و مانند آن و يا در ضمن عقد لازم ديگرى شرط شود.

اشكال: ممكن است گفته شود كه شرط پرداخت چنين مبلغى در هر ماه تا پايان عمر شرط غررى است و شرط غررى در شرع اسلام نهى شده و فاسد است.

پاسخ: دليلى بر ممنوع بودن غرر در غير از بيع وجود ندارد تا چه رسد به ممنوعيت شرط غررى. حديث شريف «نهى النبي(ص) عن بيع الغرر» هم به باب بيع و ملحقات آن اختصاص دارد و موارد ديگر راشامل نمى‏شود. ادعاى الغاى خصوصيت و تعدى از بيع به معاملات ديگر، نادرست است ، زيرا اولا با احتمال اختصاص حديث به باب بيع، الغاى خصوصيت از آن ممنوع است.

ثانيا، الغاى خصوصيت دراين جا حد اكثر به معناى آن است كه از باب بيع به ديگر معامله‏هاى مستقل تعدى كنيم نه به شرط كه استقلال ندارد. نمى‏توان ادعا كرد كه بناى عقلا بر ممنوع بودن هر نوع غررى حتى‏در مثل شرط است، زيرا عقلا بر بسيارى از معاملات غررى اقدام مى‏كنند چه برسد به شرط غررى.

ادعا شده كه همان گونه كه شيخ انصارى(ره) ((21)) گفته است: جهالت شرط، هميشه مستلزم غرر است، زيرا به همان نسبت باعث جهالت يكى از عوضين در عقد مى‏شود. اين ادعا درست است اما فقط درعقد بيع و عقودى مانند آن كه غرر آن‏ها را فاسد مى‏كند. اگر شرط به اوصاف عوض يا معوض مربوط باشد، جهالت شرط به جهالت يكى از عوضين مى‏انجامد، اما اگر شرط به اوصاف عوضين مربوط نباشد،جهالت شرط باعث جهالت آنها نمى‏شود.

نكته ديگرى كه در اين زمينه بايد به آن توجه كرد اين است كه چنين شرط‏ى در بحث ما از نوع شرط فقهى است نه شرط اصولى، زيرا نسبت عقد به شرط از قبيل نسبت ظرف است به مظروف و شرط فقهى‏از نوع التزام در التزامى ديگر است، بنابراين جهالت در التزام مظروف(شرط) باعث جهالت در التزام ظرف(عقد) نمى‏شود.

به هر حال آنچه مطرح شد راهى است براى تصحيح حساب سپرده گذارى غير قابل برداشت تا مدت معينى مشروط به آن كه بتوان مبلغى را تا پايان عمر به صورت مستمر دريافت كرد. البته در برخى از قوانين‏بانكى روش ديگرى براى اين كار وجود دارد، به عنوان نمونه روش بانك سپه اين است كه سپرده گذاران در طول سه يا پنج سال اصل سرمايه را سپرده گذارى مى‏كنند و سود آن در طول مدت سپرده گذارى‏تحت عنوان سود تجميعى محفوظ مى‏ماند و به سپرده گذاران تا پايان مدت سه يا پنج سال چيزى از سود پول داده نمى‏شود و بعد از پايان آن مدت، سود اصل سرمايه و سودهايى كه در طول اين مدت جمع‏شده محاسبه مى‏گردد و بانك هر ماهه مبلغى را تحت عنوان سود مجموع سرمايه و سودهاى به دست آمده به سپرده گذاران مى‏دهد. البته تعيين اين مبلغ به صورت قطعى نيست، بلكه موقتى است و تعيين‏قطعى حساب سود فقط هنگام مرگ سپرده گذار يا بستن حساب سپرده گذارى و تسويه آن صورت مى‏گيرد. آن گاه اگر هنگام تسويه حساب مشخص شود كه سود كم بوده است كمبود آن از سودهايى كه درطول مدت سپرده گذارى به عنوان سود تجميعى به دست آمده است، پرداخت مى‏گردد و هيچ خسارتى متوجه بانك نمى‏شود. همچنين اگر به اصل سرمايه در هنگام بازگرداندن آن خسارتى وارد شود، ازسود تجميعى جبران مى‏گردد، بنابراين هيچ خسارتى متوجه سرمايه بانك يا ساير سپرده گذاران نمى‏شود.

به نظر مى‏رسد اين شيوه نيز به شرط‏ى كه سود به عنوان على الحساب پرداخت شود و اصل مضاربه براساس شراكت به نسبت معين ميان طرفين واقع شده باشد، صحيح است، در غير اين صورت، اصل‏مضاربه اشكال دارد و همه سود براى سپرده گذاران است و بانك فقط مستحق اجرة المثل است، مگر آن كه بانك از طرف سپرده گذاران وكيل باشد كه در پايان كار، در باره اجرت كار بانك به اندازه‏اى كه‏خودش تشخيص مى‏دهد با سپرده گذاران مصالحه كند.

مسئله هشتم: سپرده گذاران مى‏توانند به منظور تامين زندگى در آينده، به صورت تدريجى در بانك سپرده گذارى كرده، به بانك اجازه مضاربه با آن پول را در طول مدت سرمايه گذارى بدهند، به شرط‏ى كه‏همه شرايط مضاربه مانند تعيين سهم سود هريك نسبت به كل سود به دست آمده كامل باشد.

آنچه در بانك‏ها معمول است كه سهم سود را نسبت به اصل سرمايه تعيين مى‏كنند كافى نيست، مگر آن كه مقصودشان اين باشد كه به اين نسبت از سود محاسبه شده، پرداخت گردد، در اين صورت مضاربه‏مادامى كه سودى براى عامل باقى بماند، اشكالى ندارد، در غير اين صورت اين قرارداد، مضاربه نيست. البته اگر صاحب مال، بانك را وكيل كند تا بعد از پايان كار به اندازه‏اى كه خود بانك تشخيص مى‏دهدمصالحه كند، اشكالى ندارد، اگر چه مضاربه باطل است. در صورتى كه عقد مضاربه بين بانك و سپرده‏گذار به صورت صحيح منعقد شود و سپرده گذار فوت كند، چون عقد مضاربه از عقود اذنى است، فسخ‏مى‏شود. در اين صورت اصل سرمايه همراه با سهم آن از سود تجميعى تا زمان مرگ سپرده گذار به ورثه‏اش بازگردانده مى‏شود.

همچنين لازمه عقد مضاربه بين سپرده گذار و بانك، اين است كه در صورت خسارت ديدن بانك، همه اصل سرمايه يا بخشى از آن تلف گردد و كسى ضامن نباشد. البته مى‏توان اين مشكل را از راه بيمه‏برطرف كرد، بدين گونه كه در وضعيت عادى بانك موظف است كه اصل سرمايه و سود آن را پرداخت كند و در صورت خسارت يا تلف مال، شركت بيمه، مال بيمه شده را مى‏دهد و در اين كه عقد بيمه بين‏بانك و شركت بيمه منعقدشود يا بين صاحب سرمايه و شركت بيمه، تفاوتى وجود ندارد.

مسئله نهم: اگر در ضمن عقد لازم ديگرى شرط نشود كه همه سرمايه يا بخشى از آن تا پايان مدت قرارداد مضاربه و مانند آن نزد بانك باقى بماند، سپرده گذار هر گاه كه بخواهد مى‏تواند اصل سرمايه‏اش رابگيرد، زيرا وكالت، مضاربه، جعاله، شركت و مانند آنها از عقود اذنى مى‏باشند كه فسخ آنها توسط يكى از طرفين جايز است.

البته اگر بانك كه از طرف سپرده گذار وكيل است آن پول را در خريد خانه‏اى يا اجاره به شرط تمليك هزينه كند، او نمى‏تواند بيع يا اجاره را فسخ كند، زيرا اين بيع و اجاره عقد لازمند كه با اذن سپرده‏گذار منعقد شده‏اند. به هر حال در موارد جواز رجوع، سپرده گذار فقط مى‏تواند سهم سود مالش را تا زمان رجوع بگيرد به شرط‏ى كه در ضمن عقد لازم ديگرى شرط نشود كه همه يا بخشى از آن را برداشت‏نكند.

مسئله دهم: پس انداز در بانك گاهى به صورت سپرده‏هاى ثابت است همراه با شرط بقاى آن در بانك تا مدت معينى، و گاهى به صورت سپرده‏هاى در اختيار است بدون آن كه شرط شود آن سپرده تا زمان‏معينى در بانك باقى بماند، بلكه هر گاه سپرده گذاران خواستند مى‏توانند اموالشان را بردارند. اين نحوه سپرده از يك جهت مانند حساب جارى است و از جهت ديگر مانند سپرده‏هاى ثابت است ، زيرا با آن‏معاملاتى مانند مضاربه انجام مى‏گيرد.

در چنين نوع از سپرده گذارى بانك از يك طرف با درخواست برداشت پول سپرده گذاران روبه رو است و از طرف ديگر موظف است كه با اين سپرده‏ها معامله كند، بانك بايد امكان معامله با چنين سپرده‏هايى را داشته باشد، يعنى به نحوى از ماندن آن سپرده‏ها در بانك مطمئن باشد.

شهيد صدر(ره) در اين باره مى‏گويد:

بانك مى‏تواند نسبتى را كه فعلا از همه سپرده‏ها برداشت مى‏شود تخمين بزند، مثلا اگر فرض كرديم كه معمولا پول برداشت شده، بيش از 10% كل سپرده نمى‏شود، بانك مى‏تواند يك دهم چنين سپرده‏هايى‏را به عنوان حساب جارى به شمار آورد و نسبت به آن هيچ سودى ندهد، بلكه آن را مانند قرض به صورت نقدينگى حفظ مى‏كند تا بتواند پاسخگوى برداشت سپرده گذارانى باشد كه بانك با آنان شرط كرده‏چيزى جز ارزش سپرده‏ها را مطالبه نكنند.((22)) مسئله يازدهم: در حساب پس انداز مدت خاصى شرط نيست، بلكه مدت آن بر حسب توافق سپرده گذار با بانك تعيين مى‏شود و هرگاه كه زمان خاصى معين شد، تمديد آن براى بانك بدون اجازه سپرده‏گذار ممكن نيست، مگر آن كه هنگام افتتاح حساب، بانك وكيل شود كه بتواند يك يا چند بار آن را تمديد كند.

تقسيم سود بين بانك و سپرده گذار بر اساس توافق اوليه آن‏ها صورت مى‏گيرد، البته اشكالى ندارد كه بعدها نسبت سود را با توافق تغيير دهند، زيرا مضاربه از عقود جايز است.

اگر بانك بعد از پايان قراردادبدون آن كه آن را تمديد كند در سرمايه و مال سپرده‏گذار تصرف كند ضامن است و هيچ سهمى از سود ندارد حتى اگر سپرده گذار بعد از آگاهى يافتن از معاملات فضولى آن را اجازه دهد باز سود آن براى‏سپرده گذار است و مجرد آگاهى بانك از رضايت مالك براى جواز معامله با سرمايه‏اش كفايت نمى‏كند، اگر چه مى‏توان در تصرفات فعلى به علم به رضايت اكتفا كرد.

مسئله دوازدهم: بانك مى‏تواند اموال محجورين را بعد از رفع حجر به آنها بازگرداند و رفع حجر به حكم محاكم شرعى نياز دارد. طبق قوانين بانك‏ها نيز تحويل مال به محجورين ممنوع است، مگر بعد از رفع‏حجر توسط محاكم صالحه، شايد اين حكم حكومتى باشد تا از اختلافات احتمالى بعدى جلوگيرى شود.

مسئله سيزدهم: در صورتى كه سپرده گذار فوت كند، اصل سرمايه به ورثه‏اش بعد از آن كه از طريق علم يا بينه مشخص شوند بازگردانده مى‏شود و تصرف در آن بدون اجازه ورثه‏هاى بزرگسال و ولى‏خردسال جايز نيست. بنابراين هرگاه بانك از مرگ سپرده گذار آگاهى يافت بايد اموال ورثه را به صورت امانت نگهدارى كند تا بعد از حصر و تعيين ورثه، آنها بتوانند در آن تصرف كنند. البته اگر ورثه‏هاى‏بزرگسال به بانك اجازه ادامه معامله را بدهند، معامله با سهم آنها اشكالى ندارد، همچنين اگر صاحب مال، بانك را به عنوان قيم خردسالان خود قرار دهد و كار با مال آنها را به بانك واگذار كند اين وصيت مجوزادامه معامله با اموال افراد صغير مى‏باشد. اخبار نيز بر اين مطلب دلالت مى‏كنند، مانند معتبره محمد بن مسلم از امام صادق(ع):

انه سئل عن رجل اوصى الى رجل بولده و بمال لهم و اذن له عند الوصية ان يعمل بالمال و ان يكون الربح بينه و بينهم، فقال: لاباس، من اجل ان اباهم قد اذن له فى ذلك و هو حي،((23)) از امام صادق(ع) در باره مردى پرسيده شد كه به مردى در باره فرزندان و اموال فرزندانش وصيت كرد و هنگام وصيت به او اجازه داد كه با مالشان كاركند و سود آن بين او [وصى] و فرزندان تقسيم شود، آن‏حضرت فرمودند: اشكالى ندارد، زيرا پدرش در حالى كه زنده بود به او براى اين كار اجازه داده بود.

متعه حج در كتاب و سنت جعفر سبحانى چكيده خروج از احرام ميان عمره و حج كه متعه حج ناميده مى‏شود و نيز جمع ميان عمره و حج در ماههاى حج، به شهادت تاريخ و حديث، سنت قطعى پيامبر(ص) بوده است. اما خليفه دوم با تكيه بر مصلحت‏انديشى‏هاى شخصى، با صراحت و سماجت در مقابل سنت نبوى(ص) ايستادگى كرد و پايه گذار بدعتى گرديد كه برخى از خلفاى پس از وى و نيز بعضى از فقيهان اهل سنت كه به پيروى از او بيش ازپيامبر(ص) اهتمام داشتند آن را دنبال كردند. نوشتار حاضر باكند وكاو در معتبرترين متون حديث، تاريخ و فقه اهل سنت، زواياى مختلف اين واقعه اسف بار را آشكار مى‏سازد.

تمتع در لغت به معناى بهره بردارى و لذت بردن است. در عربى گفته مى‏شود: «تمتع و استمتع بكذا و من كذا»، يعنى مدت زيادى از آن بهره بردارى كرد و لذت برد، و در اصطلاح فقها متعه در سه مورد به كارمى‏رود:

1. متعه حج كه در اين سخن خداوند به كار رفته:

فمن تمتع بالعمرة الى الحج...،((24)) پس آن كسانى كه در ميان عمره تا زمان فرا رسيدن حج، تمتع كرده‏اند... .

2. متعه طلاق كه عبارت است از وسايل اوليه شخصى كه پس از طلاق به زن مى‏رسد و در اين آيه به آن اشاره شده:

لاجناح عليكم ان طلقتم النسا ما لم تمسوهن او تفرضوا لهن فريضة و متعوهن على الموسع قدره و على المقترقدره متاعا بالمعروف حقا على المحسنين،((25)) اگر زنان را قبل از آميزش جنسى يا تعيين مهر طلاق دهيد گناهى بر شما نيست.(و در اين موقع آنها را(با هديه‏اى مناسب) بهره‏مند سازيد! آن كس كه توانايى دارد، به اندازه تواناييش، و آن كس كه تنگدست‏است، به اندازه خودش، هديه‏اى شايسته بدهد! واين بر نيكوكاران الزامى است.

اما ميان فقها اختلاف نظر است كه آيا اين متعه تنها براى كسى است كه مهريه‏اش معين نشده، يا براى همه زنان طلاق داده شده جز زنانى كه طلاقشان به صورت خلع، مبارات و يا لعان بوده است يا اين كه‏اين متعه نسبت به تمام زنانى كه طلاق داده شده‏اند لازم است جز زنانى كه مهرشان معين شده و قبل از آميزش آنها را طلاق داده‏اند كه در اين صورت تنها، پرداخت نصف مهريه بر مرد واجب است و پرداخت‏متعه لازم نيست.((26)) 3. متعه زنان و يا ازدواج موقت كه عبارت است از ازدواج زن آزاد و كامل با مردى كه ميانشان مانعى از قبيل مانع نسبى، سببى، رضاعى، در عده بودن، شوهر داشتن و يا ديگر موانع شرعى براى ازدواج‏وجود نداشته باشد، كه اين عمل با تعيين مهريه و مدتى معين و با ميل و رغبت انجام مى‏شود. در اين صورت وقتى مدت تعيين شده به پايان رسيد بدون نياز به طلاق، ميان آنها جدايى واقع مى‏شود و بر زن‏واجب است كه در صورت آميزش(و يائسه نبودن) چنانچه حيض مى‏بيند، عده طلاق نگه دارد و گرنه چهل و پنج روز با كسى ازدواج نكند.

ريشه ازدواج موقت اين سخن خداوند است كه:

والمحصنات من النسا الا ما ملكت ايمانكم كتاب اللّه عليكم و احل لكم ما ورا ذلكم ان تبتغوا باموالكم محصنين غير مسافحين فما استمتعتم به منهن ف‏آتوهن اجورهن فريضة و لاجناح عليكم فيما تراضيتم به‏من بعد الفريضة ان اللّه كان عليما حكيما،((27)) و زنان شوهر دار(بر شما حرام است، مگر آنها را كه(از راه اسارت) مالك شده‏ايد، اينها احكامى است كه خداوند براى شما مقرر داشته است. اما زنان ديگر غير از اينها(كه گفته شد)، براى شما حلال است كه‏با اموال خود، آنان را اختيار كنيد، در حالى كه پاكدامن باشيد و از زنا، خوددارى كنيد و زنانى را كه متعه(ازدواج موقت) مى‏كنيد، واجب است مهر آنها رابپردازيد و در آنچه بعد از تعيين مهر، با يكديگر توافق‏كرده‏ايد گناهى بر شما نيست. خداوند دانا و حكيم است.

فقهاى اسلام در متعه به معناى اول و دوم اتفاق نظر و در معناى سوم اختلاف نظر دارند، زيرا شيعه اماميه متعه به اين معنا را حلال دانسته و آن را منسوخ نمى‏داند اما اكثر علماى اهل سنت آن را حرام مى‏دانند كه‏بيان جزئيات آن به محل خودش موكول مى‏شود.

اقسام سه گانه حج حج سه قسم است: حج تمتع، قران و افراد.

ما ابتدا اين اقسام را مطابق مذهب اماميه توضيح مى‏دهيم، سپس به توضيح آنها بر طبق مذهب اهل سنت مى‏پردازيم:

در فقه اماميه حج تمتع به اين ترتيب است كه مكلف از نقطه‏اى معين به نام ميقات احرام مى‏بندد تا به اين وسيله مراسم عمره را آغاز كرده و پس از اتمام آن، حج را شروع كند، سپس به مكه وارد مى‏شود ونخست هفت بار دور خانه خدا را طواف مى‏كند. آن گاه در محلى كه به نام مقام ابراهيم معروف است دو ركعت نماز به جا مى‏آورد و بعد در ميان دو كوه صفا و مروه هفت مرتبه رفت و آمد مى‏كند و در پايان باچيدن كمى از مو يا ناخن خود از احرام خارج مى‏شود، يعنى مى‏تواند تا وقتى كه براى حج احرام نبسته، از هر چه ذاتا حلال است، بهره‏مند شود.

بعد از اين مراسم، در روز ترويه براى انجام مراسم حج، از مكه احرام مى‏بندد، و اگر در اين وقت نتوانست محرم شود، در وقتى كه بتواند وقوف در عرفات را درك كند، محرم مى‏شود.

آن گاه در روز نهم‏ذيحجه به عرفات رفته و تا غروب آفتاب در آنجا مى‏ماند. پس از غروب آفتاب به سوى مشعر الحرام كوچ مى‏كند و شب را تا صبح در آنجا مى‏ماند و هنگام طلوع آفتاب از آنجا به منى مى‏آيد و به ستون‏مخصوص كه جمره عقبه نام دارد هفت بار سنگ مى‏زند، سپس قربانى مى‏كند و به دنبال آن سر را مى‏تراشد. آن گاه همان روز يا بعد از آن به مكه مى‏آيد و طواف خانه خدا و نماز طواف و سعى بين صفا ومروه و طواف نسا و نماز طواف نسا را به جا مى‏آورد و بعد به منا برمى‏گردد و در روزهاى يازدهم و دوازدهم به سه ستون مخصوص در منى كه جمرات نام دارد يكى پس از ديگرى هفت بار سنگ‏مى‏زند.((28)) حج افراد: حج افراد به اين ترتيب است كه مكلف از ميقات يا جايى كه احرام بستن براى حج صحيح است، محرم مى‏شود، سپس به عرفات رفته، در آنجا مى‏ماند. بعد از آن در مشعر الحرام وقوف مى‏كند وبعد به منى آمده مناسك مخصوص آنجا را انجام مى‏دهد، آن گاه به مكه مى‏آيد و براى حج، طواف خانه خدا و نماز طواف و سعى بين صفا و مروه و طواف نسا و نماز طواف نسا را انجام مى‏دهد و با اين‏عمل از احرام خارج و همه محرمات احرام براى او حلال مى‏شود. پس از پايان مناسك حج افراد، با احرام بستن در ادنى الحل، مناسك عمره مفرده را آغاز مى‏كند.

حج قران با حج افراد در تمامى جهات متحد است به جز اين كه در حج قران، مكلف بايد هنگام بستن احرام قربانى خود را همراه داشته باشد. علت اين كه اين حج، حج قران ناميده شده اين است كه مكلف‏قربانى خود را همراه دارد. بنابراين حج قران و افراد در يك چيز با هم تفاوت دارند و آن اين كه مكلف در حج قران به هنگام بستن احرام، قربانى خود را همراه دارد، اما كسى كه حج افراد انجام مى‏دهد، اساساقربانى بر گردن او نيست.

حج تمتع وظيفه كسى است كه فاصله خانه‏اش از مكه دور باشد و در مسجد الحرام ساكن نباشد و اين حج براى غير اين افراد مجزى نيست. حج قران و افراد بر كسانى واجب است كه اهل مكه و ساكن آن‏باشند. و به كسانى ساكن مكه گفته مى‏شود كه فاصله منزلشان تا مكه از هر طرف 48 ميل، معادل 88 كيلومتر باشد.((29)) شايان ذكر است كسى كه وظيفه‏اش حج تمتع است نمى‏تواند به حج افراد و قران عدول كند، مگر در صورت تنگى وقت يا حيض، كه در اين صورت بايد نيت خود را به نيت حج افراد تبديل كرده، عمره راترك كند و اعمال حج را انجام دهد و پس از حج، عمره مفرده به جا آورده و ميزان در تنگى وقت آن است كه پس از عمره نتواند هنگام ظهر در عرفات وقوف كند.

كسانى هم كه وظيفه شان حج افراد يا قران‏است مانند اهالى مكه و اطراف آن تنها در صورت اضطرار، مانند ترس از ديدن حيضى كه انتظار آن مى‏رود مى‏توانند به حج تمتع عدول كنند.

اينها اقسام سه گانه حج بود كه مجموع آنچه ذكر شد در امور زير خلاصه مى‏شود:

1. حج تمتع براى كسى است كه از مكه دور است و حج افراد و قران براى غير آن.

2. كسى كه حج تمتع انجام مى‏دهد به جز هنگام ضرورت نمى‏تواند به حج ديگرى عدول كند و همچنين كسى كه حج افراد و قران انجام مى‏دهد به جز هنگام ضرورت نمى‏تواند به حج تمتع عدول كند.

3. فرق حج افراد و قران تنها در همراه داشتن قربانى و همراه نداشتن آن است.

4. تداخل دو احرام جايز نيست. بنابراين كسى كه احرام بسته است نمى‏تواند احرام ديگرى ببندد، مگر آن كه اعمالى را كه براى آن احرام بسته است تمام كند.

5. حج تمتع بايستى در ماههاى حج، يعنى شوال، ذى القعده و ذى الحجه، به جا آورده شود. همچنين عمره تمتع و حج آن بايستى در يك سال انجام شوند، و اگر كسى عمره تمتع را در غير ماههاى حج انجام‏دهد، حج تمتعش صحيح نخواهد بود((30)).

تا اينجا بيان صورت‏هاى اقسام سه گانه حج مطابق مذهب اماميه به پايان رسيد. اينك بيان اقسام حج مطابق مذهب اهل سنت:

اهل سنت معتقدند كسى كه مى‏خواهد حج و عمره به جا آورد، به سه صورت مى‏تواند براى حج و عمره محرم شود:

1. به صورت افراد يعنى اين كه تنها براى حج محرم شود و هنگامى كه از اعمال حج فارغ شد، براى عمره محرم شود و طواف و سعى را انجام داده و اعمال عمره را به جا آورد.

2. به صورت قران، يعنى اين كه با يك احرام، بين حج و عمره حقيقتا يا حكما جمع كند(كه تفصيل آن خواهد آمد).

3. به صورت تمتع، يعنى اين كه ابتدا عمره را به جا آورد، آنگاه در همان سال حج را به جا آورد.

اين خلاصه‏اى از اقسام سه گانه حج مطابق با مذهب اهل سنت است كه البته در جزئيات آن اختلافاتى ميان آنها وجود دارد.

از نظر ما در اين زمينه دو مساله اهميت دارد:

1. تفسير حج قران: از نظر اهل سنت، قران عبارت است از جمع بين حج و عمره با يك احرام. از نظر آنان صفت قران اين است كه مكلف از ميقات براى عمره و حج، يك جا محرم شود و چنين بگويد:خداوندا من مى‏خواهم حج و عمره را به جا آورم.

آنها را براى من آسان گردان و از من قبول كن! از نظر آنان حج قران مانند حج تمتع است با اين تفاوت كه مكلف براى عمره و حج با يك نيت محرم مى‏شود وبين عمره و حج، از احرام خارج نمى‏شود.

ابن قدامه در «المغنى‏» مى‏گويد:

احرام حج به سه صورت انجام مى‏پذيرد: تمتع، افراد و قران.

احرام براى حج تمتع به اين صورت است كه در ماههاى حج، از ميقات براى عمره مفرده محرم شود و وقتى از اعمال عمره فارغ شد براى حج‏همان سال احرام ببندد و احرام براى حج افراد به اين است كه تنها براى حج احرام ببندد و احرام براى حج قران به اين است كه عمره و حج را با يك احرام جمع كند يا اين كه براى عمره، احرام ببندد، آن گاه‏قبل از طواف وارد مراسم حج شود. به هر يك از اين صورتها كه محرم شود، جايز است.

اما اين كه كدام يك از سه صورت فوق افضل است، حنابله معتقدند كه تمتع افضل است و افراد و پس از آن قران در رتبه بعد قرار دارند. ابن عمر، ابن عباس، ابن زبير، عايشه، حسن، عطا، طاووس، مجاهد،جابربن زيد، قاسم، سالم و عكرمه از كسانى هستند كه تمتع را افضل دانسته‏اند. شافعى در اين زمينه دو قول دارد كه اين قول، يكى از آنهاست. مروزى از احمد نقل كرده است كه: اگر قربانى را به همراه دارد،حج قران و الا حج تمتع افضل است، زيرا پيامبر اكرم(ص) هنگامى كه به همراهش قربانى بود، حج قران به جا مى‏آورد و كسى را كه همراه خود قربانى آورده بود منع مى‏كرد كه قبل از قربانى كردن از احرام‏خارج شود. ((31)) اين خلاصه‏اى از ديدگاه مذاهب چهارگانه اهل سنت در باره اقسام حج بود. ممكن است اختلاف نظر ميان مذاهب اهل سنت و اماميه، اندك باشد و اگر اختلافى وجود داشته باشد در دو جاست:

1. در تفسير قران: زيرا از نظر اماميه، حج قران مثل حج افراد است با اين تفاوت كه در حج افراد، حاجى همراه خود قربانى نمى‏آورد در حالى كه در حج قران، حاجى قربانى به همراه دارد و همراه آوردن‏قربانى براى كسى است كه به مقدارى كه ذكر شد، از مكه دور نباشد.