صفحه قبل

صفحه بعد

مقداد بن اسود در «سهيا» بر على(ع) كه به بچه شترانش آب، آرد و علوفه مى‏داد، وارد شد و گفت: عثمان بن عفان مردم را از اين كه عمره وحج را با هم انجام دهند، نهى مى‏كند.

على(ع) با شنيدن اين سخنان‏در حالى كه هنوز در دستانش آثار آرد و علوفه وجود داشت و آن را از بين نبرده بود نزد عثمان آمد و گفت: تو مردم را از اين كه عمره و حج را با هم انجام دهند نهى مى‏كنى؟ عثمان گفت: نظر من اين است.على(ع) با عصبانيت خارج شد و لبيك گويان براى عمره و حج - با هم - احرام بست.((84))

و: از سعيد بن مسيب نقل شده است كه:

على(ع) و عثمان مراسم حج را انجام مى‏دادند. به جايى رسيديم كه عثمان از تمتع نهى كرد. على(ع) گفت: هر گاه ديديد كه او حركت كرده است، پس شما هم حركت كنيد! آن گاه على و اصحابش براى عمره‏احرام بستند و عثمان هم آنان را منع نكرد.

ه‏-: ع((85))بداللّه بن زبير روايت كرده كه:

به خدا قسم من در جحفه با عثمان كه گروهى از مردم شام واز جمله حبيب بن مسلمه فهرى، او را همراهى مى‏كردند بودم. از عثمان در باره تمتع عمره پرسيدند، در پاسخ گفت:

حج را در ماههاى حج تمام وخلاص كنيد و اگر عمره را براى وقت ديگرى به تاخير اندازيد به گونه‏اى كه خانه خدا را دوبار زيارت كنيد بهتر است، زيرا خداوند در خير وسعت داده است.

على(ع) به او گفت: قصد دارى در سنت رسول‏خدا(ص) و رخصتى كه خداوند در قرآن براى بندگانش داده تصرف كنى و آنان را در تنگنا قرار داده از عمل به آن نهى كنى در حالى كه اين گشايشى براى انسان نيازمند و گرفتار غربت بوده است.

على(ع) اين‏را گفت و خود براى حج و عمره، با هم، احرام بست. آن گاه عثمان به مردم روى كرد و گفت: آيا من از اين كار نهى كردم؟ من از آن نهى نكردم، بلكه به ديدگاهى در اين زمينه اشاره كردم. هر كه خواست به آن‏عمل كند و هر كه خواست عمل نكند.

راوى مى‏گويد: من سخنى را كه يكى از مردم شام به حبيب بن مسلمه گفت فراموش نمى‏كنم كه: بنگر كه چگونه با اميرالمؤمنين مخالفت مى‏كند؟ به خدا سوگند اگر دستور دهد، گردن او را خواهم زد.

راوى مى‏گويد: حبيب دستش را بلند كرد و به سينه‏اش زد و گفت: ساكت باش! زيرا اصحاب رسول خدا(ص) به آنچه با هم اختلاف دارند، داناترند.((86)) 2. عبداللّه بن عمر در ميان صحابه، على(ع) تنها كسى نبود كه با تحريم متعه حج، برخورد كرد(اگر چه در شدت برخورد، منحصر به فرد بود) بلكه افراد ديگرى هم بودند كه گه گاه اين عمل را محكوم مى‏كردند. قرطبى درتفسيرش از سالم روايت كرده كه:

من با عبداللّه بن عمر در مسجد نشسته بودم كه مردى از اهل شام نزد او آمد و از تمتع پس از عمره پرسيد. ابن عمر در پاسخ گفت: خوب و زيباست. مرد گفت: پدر تو آن را منع مى‏كرد.

ابن عمر گفت: پدر من‏از آن نهى كرد اما رسول خدا(ص) آن را انجام مى‏داد و به آن دستور داده است. آيا به سخن پدرم عمل كنم يا به دستور رسول خدا(ص)؟! از پيش من برو!((87)) همچنين از عبداللّه بن عمر در باره متعه حج سؤال شد، در پاسخ گفت: حلال است. سائل گفت: پدرت از آن نهى مى‏كرد! عبداللّه بن عمر گفت: آيا فكر مى‏كنى اگر پدرم از آن نهى كرده ولى رسول خدا(ص)آن را انجام داده، بايد از دستور رسول خدا(ص) پيروى شود يا از دستور پدرم؟ مرد گفت: بلكه بايد از دستور رسول خدا(ص) پيروى شود. عبداللّه بن عمر گفت: رسول خدا(ص) اين كار را انجام مى‏داده‏است.

((88)) از ابن عمر در باره متعه حج سوال شد. گفت: آن را انجام دهيد. به او گفته شد: با پدرت مخالفت مى‏كنى؟ گفت:

پدرم آنچه را كه شما مى‏گوييد، نگفته است. چيزى كه پدرم گفته اين است كه حج را از عمره‏جدا به جاى آوريد. يعنى عمره در ماههاى حج انجام نشود مگر با قربانى كردن و قصدش اين بود كه مسجد الحرام در غير ماههاى حج هم زيارت شود. آن گاه شما آن را حرام و انجام دهنده آن را سزاوارمجازات دانستيد در حالى كه خداوند آن را حلال و رسول خدا(ص) به آن عمل كرده است. سالم مى‏گويد: چون مردم بر نظرشان اصرار كردند، عبداللّه بن عمر گفت: آيا بايد از كتاب خدا پيروى كرد يا ازعمر؟!((89)) سالم مى‏گويد: عبداللّه بن عمر مطابق كتاب خدا و سنت رسول او(ص) مبنى بر جواز تمتع پس از اعمال عمره، فتوا مى‏داده است. برخى به او گفتند: به چه دليل با پدرت كه از تمتع منع كرده است، مخالفت‏مى‏كنى؟ عبداللّه در پاسخ گفت: واى بر شما! آيا از خدا نمى‏ترسيد؟ اگر ديديد كه عمر از اين كار نهى مى‏كرد، خيرى در آن مى‏طلبيد و خواهان تمام بودن عمره بود. پس با اين كه خدا آن را حلال كرده و رسول‏خدا(ص) به آن عمل كرده، شما حرام مى‏دانيد؟ آيا پيروى از سنت رسول خدا(ص) سزاوارتر است يا پيروى از عمر؟! عمر نگفت عمره در ماههاى حج حرام است بلكه گفت تمام‏ترين عمره آن است كه درغير ماههاى حج و به تنهايى انجام شود.((90)) 3. ابن عباس از جمله كسانى كه عمل خليفه دوم و پيروانش را محكوم كرد، دانشمند صالح امت، عبداللّه ابن عباس(رضى اللّه عنه) است.

سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده است كه:

رسول خدا پس از اعمال عمره، تمتع كرد. عروه به ابن عباس مى‏گويد: ابوبكر و عمر از آن منع كرده‏اند. ابن عباس گفت:

عريه((91)) چه مى‏گويد؟! عروه گفت: ما مى‏گوييم ابوبكر و عمر از متعه حج نهى‏كردند. ابن عباس گفت: مردم را مى‏بينم كه به زودى هلاك مى‏شوند. من مى‏گويم رسول خدا(ص) چنان گفت. آنها مى‏گويند: ابوبكر و عمر چنان گفتند.((92)) 4. ابى بن كعب از جمله كسانى كه تحريم متعه حج را محكوم كرد و نهى خليفه را از عمل به آن، قابل قبول ندانست، صحابى بزرگ، ابى بن كعب بود. سيوط‏ى از مسند ابن راهويه و احمد نقل كرده است كه:

عمربن خطاب خواست تا از متعه حج ممانعت كند، ابى بن كعب برخاست و گفت: تو حق اين كار را ندارى، زيرا در مورد آن آيه نازل شده و ما با رسول خدا(ص) اين كار را انجام داده‏ايم. عمر با شنيدن اين‏سخن از منبر پايين آمد.((93)) 5. سعد بن ابى وقاص سعد بن ابى وقاص از جمله افرادى بود كه به عمربن خطاب احترام مى‏گذاشت و به فرزندش عبداللّه دستور داده بود كه از او پيروى كند ولى در عين حال منكر تحريم متعه حج بود.

امام مالك از محمد بن‏عبداللّه بن حارث روايت كرده است كه:

در سالى كه معاوية بن ابى سفيان حج كرد، گفتگويى ميان سعد بن ابى وقاص و ضحاك بن قيس روى مى‏دهد و او از ضحاك بن قيس مى‏شنود كه مى‏گويد: اين كار را جز كسى كه نسبت به امر خداوند عز وجل‏نادان باشد، انجام نمى‏دهد، و سعد در جواب مى‏گويد: اى برادر زاده چه بدگفتى! و ضحاك مى‏گويد: عمربن خطاب از اين كار منع كرده است و سعد مى‏گويد: رسول خدا(ص) اين كار را انجام داد و ما هم با اواين كار را انجام داديم.((94)) از محمد بن عبداللّه نوفل نقل شده:

در سالى كه معاويه حج كرد شنيدم كه معاويه از سعد پرسيد:

نظرت در باره متعه حج چيست؟ سعد در پاسخ گفت: خوب و زيباست. معاويه گفت: عمر از اين كار منع مى‏كرد، آيا تو از عمر بهتر هستى؟! سعدگفت: عمر از من بهتر است. اما پيامبر(ص) اين كار را انجام مى‏داد و او از عمر بهتر است.((95)) 6. عمران بن حصين يكى از افرادى كه تحريم متعه را محكوم كرد، عمران بن حصين است. او در اواخر عمرش و در جريان مرضى كه به مرگش انجاميد وصيت كرد كه از قول او نقل شود:

پيامبر(ص) بين عمره و حج، جمع كرد و آيه‏اى هم بر خلاف اين عمل نازل نشد و پيامبر(ص) هم كسى را از انجام اين عمل نهى نكرد. فقط مردى با راى شخصى خود و بدون اين كه دليلى از كتاب خدا يا سنت‏رسولش داشته باشد، آن را منع كرد.((96)) بله، اگر چه كسانى كه در مصدر قدرت بودند همواره اصرار داشتند كه شيوه گذشتگان در تحريم متعه حج، دنبال شود، اما انكار آن توسط مسلمانان همواره ادامه‏يافت، تا اين كه حكومت بنى اميه از هم پاشيد وبنى عباس زمام امور را به دست‏گرفتند. با روى كار آمدن عباسيان اعتقاد به جواز متعه حج گسترش يافت، زيرا ديدگاه جد عباسيان، جواز متعه حج بود. از اين رو فشارى كه در اين زمينه بر مردم وجود داشت، ازبين رفت و احمد بن حنبل در اين دوره پذيرفت كه متعه حج جزء حج است و اين قول تا به امروز - مخصوصا در ميان حنابله - شيوع دارد.

شرايط متعه حج پيشتر گفتيم كه حج تمتع عبارت است از احرام بستن براى عمره و پس از پايان عمره، از احرام خارج شدن و دوباره محرم شدن براى حج. خداوند به اين مطلب اين گونه اشاره مى‏كند:

فمن تمتع بالعمرة الى الحج فما استيسر من الهدى، پس كسى كه در ميان عمره، تا زمان فرا رسيدن حج، تمتع‏كرده است، آنچه را از قربانى برايش ميسر است قربانى كند.

قرطبى گفته است:

از نظر علما، تمتع پس از عمره و سپس احرام بستن براى حج، به چهار صورت است كه يك صورت آن مورد اتفاق همه و سه صورت ديگر مورد اختلاف است. اما آن صورتى كه مورد اتفاق همه است همان‏تمتعى است كه در اين آيه آمده است: «فمن تمتع بالعمرة الى الحج فما استيسر من الهدى‏» و آن به اين صورت است كه فردى كه اهل مكه نيست در يكى از ماه‏هاى حج، براى عمره احرام بندد و به مكه بيايد وپس از انجام اعمال عمره از احرام خارج شود و همچنان در مكه باشد تا آن كه در همان سال و قبل از مراجعه به وطنش يا ميقاتى كه از آنجا محرم شده، براى حج احرام بندد و اعمال آن را انجام دهد.

اگرچنين كند، متمتع مى‏شود و هر آنچه بر متمتع واجب است بر او هم واجب مى‏شود: يعنى بايد آنچه را از قربانى برايش ميسر است، قربانى كند و آن را به مساكينى كه در منى يا مكه هستند بدهد و اگر قربانى‏نيافت، سه روز در مكه و هفت روز هنگامى كه به وطنش بازگشت روزه بگيرد.

مسلمانان اتفاق نظر دارند كه روز عيد قربان روزه جايز نيست، اما اين كه در ايام تشريق مى‏تواند روزه بگيرد يا نه، اختلاف‏است.

آنچه گفته شد ديدگاهى است كه علماى قديم و جديد در مورد متعه حج، اتفاق نظر دارند و متضمن هشت شرط است:

شرط اول: حج و عمره در يك زمان و با هم انجام شوند.

شرط دوم: در يك سفر باشند.

شرط سوم: در يك سال باشند.

شرط چهارم: در ماههاى حج انجام شوند.

شرط پنجم: عمره قبل از حج انجام شود.

شرط ششم: عمره با حج مخلوط نشود، بلكه بايد احرام حج، پس از فارغ شدن از مراسم عمره باشد.

شرط هفتم: عمره و حج از طرف يك نفر انجام شوند.

شرط هشتم: انجام دهنده اهل مكه نباشد.

از تامل در آنچه در مورد حكم تمتع بيان كرديم، اين شروط به دست مى‏آيد.((97))اين همان چيزى است كه پس از رحلت رسول اكرم(ص) تحريم شد، و اولين فردى كه آن را منع كرد، عمربن خطاب بودو پس از او عثمان و معاويه و خلفاى بعدى از او پيروى كردند.

توجيهاتى چند براى تحريم متعه حج از آنجا كه نهى از متعه حج، با تصريح آيات قرآنى و عمل پيامبر(ص) و سنت او و عمل صحابه بزرگ در تضاد است، بسيارى كوشش كرده‏اند كه به گونه‏اى اين نهى را توجيه كنند كه ما به سه توجيه اشاره‏مى‏كنيم:

1. فسخ حج و تبديل آن به عمره برخى گفته‏اند: آنچه نهى شده، فسخ حج و تبديل آن به عمره است. بنابراين اگر كسى براى حج محرم شود، بايستى اعمال حج را انجام دهد، آن گاه براى عمره دوباره محرم شود. با اين توضيح حاجى‏نمى‏تواند از حج قران به حج تمتع عدول كند، اين توجيه را بدرالدين عينى حنفى از برخى علماى اهل سنت نقل كرده كه متن آن چنين است:

عياض و ديگران قاطعانه گفته‏اند متعه‏اى كه عمر و عثمان از آن نهى كرده‏اند فسخ حج و تبديل آن به عمره است، نه عمره‏اى كه پس از آن حج انجام شود. اما از آنجا كه اين تاويل، سست و ضعيف است،بدرالدين حنفى آن را رد كرده و چنين گفته: از نظر ما مضمون برخى از روايات مسلم اين ديدگاه را رد مى‏كند. زيرا روايتى تصريح مى‏كند كه آنچه منع شده، متعه حج بوده است و در روايتى ديگر آمده است‏كه رسول خدا(ص) با برخى از خانواده‏اش در دهه حج، عمره انجام داد و در روايت ديگرى آمده است: بين حج و عمره را جمع كرد و مراد او تمتع ياد شده و جمع بين عمره و حج در يك سال‏است.((98)) اما اين توجيه با عباراتى كه بر زبان تحريم كننده متعه حج جارى شده است، منافات دارد:

الف: من مى‏ترسم كه آنان در اراك با همسرانشان آميزش كنند آنگاه با آنها براى حج احرام بندند.

ب: اگر من به جواز تمتع پس از عمره حكم كنم، آنها با زنانشان در اراك همبستر شده آن گاه براى حج محرم مى‏شوند.

ج: من دوست ندارم كه آنها در اراك با زنانشان آميزش كنند سپس در حالى كه آب غسل از سرشان مى‏چكد به حج بروند.

د: اهالى مكه درآمدى ندارند و بهار زندگى اقتصادى آنها از طريق همين افرادى است كه به مكه وارد مى‏شوند.

اين عبارات تصريح مى‏كنند كه آنچه نهى شده، جمع كردن بين حج و عمره است. يعنى كسى كه به مكه مى‏آيد جز حج وظيفه ديگرى ندارد و عمره بايد در سال آينده انجام شود. به دليل اين كه نهى كننده يادوست ندارد بين اين دو عمل، با زنان آميزش شود و يا اين كه زائران خانه خدا در تمامى ماهها به سمت مكه مكرمه حركت كنند.

2. اختصاص داشتن متعه حج به صحابه در فقه اسلامى بابى تحت عنوان «خصائص النبى(ص)»، يعنى باب امور و احكامى كه به پيامبر(ص) اختصاص دارد، مى‏توان يافت. علامه حلى تمامى اين ويژگى‏ها را در كتاب «تذكرة الفقها» در اوايل كتاب نكاح‏ذكر كرده است، اما گوش دهر چيزى به نام ويژگى‏هاى صحابه و اين كه آنها هم مانند پيامبر(ص) احكام خاصى داشته باشند، نشنيده است. اين در حالى است كه حكمى كه پيامبر(ص) بيان كرده است نسبت به‏تمامى مسلمانان، از اول تا به آخر، يكسان است، و حلال او تا روز قيامت حلال و حرامش تا روز قيامت حرام است.

اما از آنجا كه تحريم متعه حج و منع از جمع كردن بين حج و عمره با قرآن و سنت قطعى در تضاد است، برخى كوشش كرده‏اند كه آن را به گونه‏اى توجيه كنند و بگويند: جمع بين حج و عمره از ويژگى‏هاى‏اصحاب پيامبر(ص) است و حتى بر طبق نقل مسلم، آن را به ابوذر نسبت داده‏اند. مسلم از ابوذر روايت كرده است كه:

متعه حج به اصحاب محمد(ص) اختصاص داشته است.((99)) و در روايت ديگرى چنين آمده است:

دو متعه وجود دارد كه براى كسى جز ما نيست: متعه حج و متعه زنان.((100)) اين گروه، ديدگاه فوق را به وسيله برخى احاديث هم مورد تاييد قرار داده‏اند. احاديثى كه ابن قيم جوزيه در باره آنها گفته است:

رواياتى كه بر اختصاص متعه حج به صحابه دلالت دارند يا باطلند و صدورشان هرگز از كسانى كه به آنها نسبت داده شده، صحيح نيست، و يا اگر صحيح باشند، از كسانى صادر شده كه معصوم نيستند و در نتيجه‏نمى‏توانند با نصوصى كه از معصوم صادر شده معارضه كنند.((101)) در صحيح مسلم و بخارى وغير آنها از سراقه بن مالك روايت شده كه از رسول خدا(ص) مى‏پرسد:

آيا اين متعه‏اى كه انجام داديم، اختصاص به امسال داشت يا براى هميشه است؟ حضرت فرمود: نه، بلكه براى هميشه هميشه است.

در روايت صحيح ديگرى از سراقه نقل شده است:

رسول خدا(ص) در خطابه‏اى فرمود: آگاه باشيد كه عمره، تا روز قيامت به حج ملحق شده است.((102)) پيشتر گفتيم كه بخارى نقل كرده كه قبل از اسلام، انجام عمره در ماههاى حج از بزرگترين گناهان محسوب مى‏شده است. اما پيامبر اكرم(ص) به دستور خداوند و در جهت بازگرداندن سنت ابراهيمى به صحنه‏جامعه به پاخاست و چهار عمره انجام‏داد كه همگى در ماههاى حج بود.

3. نسبت تحريم متعه حج به پيامبر(ص) و فراموشى صحابه پيش از اين از ميزان صحت دو توجيه قبلى و دورى آنها از نصوصى كه در اين زمينه وارد شده است سخن گفتيم. اينك به ديدگاهى كه معاوية بن ابى سفيان در اين زمينه دارد مى‏پردازيم. وى نهى از جمع كردن‏عمره و حج را به پيامبر(ص) نسبت داده است، و چون با انكار اصحاب پيامبر(ص) مواجه مى‏شود، آنها را متهم به فراموشى مى‏كند.

ابو داوود از معاوية بن ابى سفيان نقل كرده كه به اصحاب پيامبر(ص) گفته است:

آيا مى‏دانيد كه رسول خدا(ص) از چنين و چنان و از سوار شدن بر پوست پلنگ نهى كرد؟ گفتند: آرى. گفت: آيا مى‏دانيد كه رسول خدا(ص) نهى كرد كه عمره و حج با هم انجام شود؟ گفتند: اين را نمى‏دانيم.گفت: آگاه باشيد كه او نهى كرد اما شما فراموش كرده‏ايد.((103)) اگر سؤال شوندگان يك يا دو نفر از صحابه بودند، احتمال عروض نسيان و فراموشى بر آنها وجود داشت، اما معاويه از اصحاب پيامبر(ص) سؤال كرده، و ظاهرا سؤال شوندگان گروه بسيارى بوده‏اند. بنابراين آيااحتمال عروض فراموشى بر اين تعداد از اصحاب كه مدتى طولانى با پيامبر(ص) بوده‏اند وجود دارد؟! آيا معقول است كه اين تعداد از صحابه مطلبى را فراموش كرده باشند و فقط معاوية بن ابى سفيان كه درسال فتح مكه مسلمان شد و مدت اندكى با پيامبر بود و احاديث معدودى را از او شنيده، آن را به ياد داشته باشد؟! چگونه چنين چيزى ممكن است در حالى كه هزاران نفر از اصحاب با چشمانشان، عمل‏پيامبر(ص) و سخن او و تشويقش را به جمع كردن بين عمره و حج و خارج شدن از احرام پس از عمره ديده‏اند.

ابن قيم جوزى مى‏گويد:

چون رسول خدا(ص) عازم حج شد، مردم دانستند كه او حج مى‏كند، از اين رو آماده شدند كه با او حركت كنند. كسانى كه اطراف مدينه بودند نيز اين مطلب را شنيدند و خواستند كه با رسول خدا(ص) به حج‏بيايند و تا چشم كار مى‏كرد در اين سفر افراد بيشمارى در جلو، پشت سر، سمت راست و سمت چپ پيامبر(ص) او را همراهى مى‏كردند.((104)) سخن پايانى در پايان ياد آورى چند نكته ضرورى است:

1. شارحان صحيح مسلم و صحيح بخارى اتفاق نظر دارند كه منظور از كلمه «رجل‏» در عبارت «قال رجل برايه... »(مردى با راى شخصى خود گفت...)، عمربن خطاب است. قسطلانى در شرح اين عبارت‏گفته است: اين مرد، عمربن خطاب است نه عثمان بن عفان. زيرا عمر اولين فردى بود كه از متعه حج نهى كرد. بنابراين كسانى كه پس از او آمدند، در اين مساله تابع او محسوب مى‏شوند. در صحيح مسلم آمده‏است:

عبداللّه بن زبير از متعه حج نهى و ابن عباس به آن امر مى‏كرد.

در اين مورد از جابر پرسيدند و او گفت: اولين فردى كه از اين عمل نهى كرد، عمر بود.((105)) نووى در شرح صحيح مسلم گفته است:

اين فرد، عمربن خطاب بود، زيرا او اولين شخصى بود كه از متعه نهى‏كرد. بنابراين كسانى كه پس از او آمدند، از قبيل عثمان و ديگران، تابع او محسوب مى‏شوند.((106)) 2. مسلم از طارق بن شهاب از ابوموسى روايت كرده است كه:

رسول خدا(ص) مرا به يمن فرستاد در سالى كه پيامبر(ص) به حج رفت، با او برخورد كردم، از من پرسيد: اى ابو موسى، به هنگام احرام چه گفتى؟ عرض كردم: گفتم لبيك و احرام بستم همان گونه كه‏پيامبر(ص) احرام مى‏بندد. فرمود: آيا به همراه خود قربانى داشتى؟ عرض كردم: نه. فرمود: برو و به دور خانه خدا طواف و بين صفا و مروه سعى كن، آن گاه از احرام خارج شو!((107)) در اين جا سؤالى مطرح مى‏شود و آن اين كه على بن ابى طالب(ع)، و ابو موسى احرامشان را به احرام پيامبر(ص) معلق كردند. اما او به على(ع) دستور داد كه بر احرامش باقى‏بماند اما به ابوموسى دستور داد كه‏آن را عمره قرار دهد و از احرام خارج شود. چه فرقى بين احرام اين دو نفر وجود داشته است؟ نووى در شرحش بر صحيح مسلم به اين سؤال چنين پاسخ داده است:

على(ع) همچون پيامبر(ص) به همراه خود قربانى داشته است.

از اين رو او و پيامبر(ص) و هركس كه قربانى با خود آورده بود، بر احرام خود باقى ماندند، اما ابو موسى و كسانى كه به همراه خود قربانى نداشتندبا انجام عمره از احرام خارج شدند و چنانچه پيامبر(ص) هم با خود قربانى نياورده بود، آن را عمره قرار داده از احرام خارج مى‏شد.((108)) 3. مساله ممنوعيت متعه حج، براى كسانى كه در تاريخ غور مى‏كنند تا بر جزئيات اين جريان آگاه شوند، مايه عبرت است.

اين پيامبر(ص) است كه به همراه هزاران نفر از اصحاب واعراب بيابان نشين حج كرد وبه شهادت خرد و كلان، غريب و غير غريب، در ط‏ى آن دستور داد تا عمره را در حجشان داخل و ميان اين دو عمل از احرام خارج شوند. اما عليرغم اين حقيقت، اندكى پس از رحلت پيامبر(ص) منطق قدرت‏بر قدرت منطق چيره شد و تمتع ميان عمره و حج از محرماتى شد كه مرتكب آن بايستى متحمل اشد مجازات شود. اين در حالى است كه اين مساله منشا تهديدى براى قدرت‏هاى حاكم نبوده است. وقتى‏حال و روز مساله‏اى غير سياسى چنين باشد، تصور كنيد يك مساله سياسى كه منافع شخصى برخى را مورد تهديد قرارمى‏دهد چه وضع و روزى خواهد داشت. در اين صورت جاى شگفتى نيست كسى كه‏داراى هواهاى نفسانى است در مقابل حقيقتى كه پيامبر به آن دستور داده است، ايستادگى كند.

با اين بيان، خوانند محترم به سادگى در مى‏يابد كه ماهيت مخالفت برخى صحابه با حق مشروع على(ع) در خلافت، چه بوده است. بسيارى از محققان اهل سنت نصوصى را كه در اوايل يا اواسط و اواخر بعثت‏در باره خلافت امام اميرالمؤمنين(ع) وارد شده است، توجيه و آنها را به دعوت پيامبر(ص) به يارى و دوست داشتن على(ع) تفسير مى‏كنند.

شيخ سليم البشرى، استاد وقت دانشگاه الازهر مصر در نامه‏اى كه به‏سيد عبدالحسين شرف الدين مى‏نويسد، مى‏گويد:

كسانى كه چشمان تيزبين و ديدگاه استوار دارند صحابه را از مخالفت با ظواهر اوامر و نواهى پيامبر(ص) منزه مى‏دانند، و براى آنان جز تعبد به دستورهاى او چيزى را روا نمى‏شمارند.

بنابراين ممكن نيست كه‏صحابه بارها نصى را از پيامبر(ص) در باره امام و خليفه پس از خود شنيده باشند، آن گاه از آن عدول كنند. چگونه ممكن است عدول آنها از نصوص مربوط به امامت را بر صحت حمل كنيم با اين كه تصريح‏پيامبر بر امام پس از خود را شنيده باشند؟ تصور نمى‏كنم بتوانى بين اين دو را جمع كنى!((109)) آنچه اين استاد دانشگاه الازهر گفته ناشى از حسن ظن او به همه صحابه است. در حالى كه اگر در اخبارى كه از صحابه نقل شده كندوكاو كند در خواهد يافت كه آنها در موارد بسيارى با نصوص مخالفت‏كرده‏اند. يكى از اين موارد، مساله متعه حج بوده كه تهديدى هم نسبت به منافع آنها محسوب نمى‏شده، اما صرفا به خاطر اين كه تمتع ميان عمره و حج را قبيح مى‏دانسته‏اند، تحريم كرده‏اند.

اما در مورد نصوصى كه منافع شخصى آنها را تهديد مى‏كرده است بايستى گفت آنها حتى در زمان حيات پيامبر(ص) با اين گونه نصوص مخالفت مى‏كردند چه رسد به پس از رحلت او.

مواردى كه صحابه پاى‏بندى به نصوص نداشته‏اند، بيشتر از آن است كه در اين مجال ياد شود. دراين زمينه آنچه سيد شرف الدين در كتاب ارزشمندش تحت عنوان «النص و الاجتهاد» آورده، ما را بس است. او در اين كتاب مواردبسيارى از اجتهادهاى صحابه را در مقابل نص - بالغ بر 66 مورد - گرد آورى كرده كه ما در اينجا به يك نمونه از آنها اكتفا مى‏كنيم:

مصيبت روز پنج شنبه‏اى كه در آن نگذاشتند پيامبر(ص) مطلب بسيار مهمى را كه مى‏خواست روى كاغذ بياورد، بنويسد، از مشهورترين قضايا و مصيبت هايى است كه اصحاب صحاح و سنن روايت كرده‏اند وامام بخارى آن را در صحيحش با سندى كه به عبيداللّه بن عتبة بن مسعود و از او به ابن عباس مى‏رسد نقل كرده كه:

پيامبر(ص) به هنگام مرگ در حالى كه مردانى از جمله عمربن خطاب در خانه‏اش گرد او جمع شده بودند، فرمود:

هلم اكتب لكم كتابا لاتضلوا بعده، بياييد براى شما چيزى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد.

عمر گفت: بيمارى بر پيامبر چيره شده، با وجود قرآن در ميان شما، ما را كتاب خدا بس است. ميان كسانى كه در خانه بودند، اختلاف در گرفت و با يكديگر به نزاع برخاستند. برخى مى‏گفتند: بياييد پيامبر چيزى‏براى شما بنويسد كه پس از آن گمراه نشويد! برخى ديگر آنچه را كه عمر گفت، گفتند.

چون سر و صدا و اختلاف بالاگرفت، پيامبر(ص) فرمود:

برخيزيد! ديده شد كه ابن عباس مى‏گويد: بزرگترين مصيبت اين‏بود كه سروصدا و اختلاف اصحاب مانع شد تا رسول خدا(ص) براى آنان، آنچه را كه مى‏خواست بنويسد.((110)) گفتگويى كه بين خليفه و ابن عباس صورت گرفت و شارح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، در شرحش بر نهج البلاغه آن را مفصلا آورده است، اين مصيبت را بيشتر روشن مى‏كند. وى مى‏گويد:

عمربن خطاب به ابن عباس گفت: آيا مى‏دانى چه چيزى مردم را از شما منع كرد؟ ابن عباس گفت: نه اى اميرالمؤمنين. عمر گفت: اما من مى‏دانم. ابن عباس گفت:

آن چيست، اى اميرالمؤمنين؟ عمر گفت: قريش‏خوش نداشتند كه نبوت و خلافت در شما جمع شود تا به مردم اجحاف كنيد. از اين رو در كار خويش نگريستند و آن انتخاب را انجام دادند و موفق شدند و واقعيت هم همان بود.((111)) از آنجا كه در مقام بسط اين مساله در اينجا نيستيم، به همين مقدار اكتفا مى‏كنيم.

4. مشهور است كه خليفه دوم متعه حج را به دليل اين كه لازمه‏اش خارج شدن از احرام ميان عمره و حج است، تحريم كرد. خارج شدن از احرام بين عمره و حج چيزى بود كه خليفه دوم آن را قبيح‏مى‏دانست و در باره آن چنين اظهار نظر مى‏كرد: من دوست ندارم كه مردان پس از عمره، بازنانشان آميزش كنند آن گاه در حالى كه از سرهايشان آب غسل مى‏چكد، به حج بروند.

بر اين مبنا بود كه عمر حج افراد و قران را تجويز كرد. حج افراد به اين دليل كه حاجى، عمره را پس از حج انجام مى‏دهد و حج قران هم به اين دليل كه حاجى براى عمره و حج، با هم، احرام مى‏بندد و درنتيجه بين اين دو عمل، از احرام خارج‏نمى‏شود.

اما او در ديگر سخنانش، از حج قران نيز منع كرد. زيرا او اصرار داشت كه بايستى بين حج و عمره فاصله بيفتد، و استدلالش اين بود كه مكه شهرى است بى‏آب و علف و درآمدى جز از طريق آمدن مردم به آن شهر ندارد((112)) و چنين ندا سر مى‏داد كه: بين عمره و حجتان فاصله اندازيد! زيرا اين كار موجب مى‏شود حج و عمره شما كامل تر انجام‏شود.((113)) معناى اين سخنان اين است كه بيشتر مردم از عمره‏اى كه خداوند در اين آيه به آن فراخوانده است، محروم شوند: «فاتموا الحج و العمرة... » زيرا چه بسا براى كسى كه اهل مكه نيست شرايط‏اقامت در مكه وجود نداشته باشد تا صبر كند و در موافقت با نهى خليفه در سال ديگر عمره كند.

بنابراين چقدر فاصله است ميان اين عمل خليفه و روايتى كه ابن عباس نقل كرده كه:

به خدا سوگند رسول خدا(ص) عايشه را در ماه ذيحجه عمره نبرد مگر آن كه با اين عمل خواست به عمل مشركان پايان دهد. زيرا آنها انجام عمره در ماه‏هاى حج را از بزرگترين گناهان روى زمين به شمارمى‏آورده‏اند. ((114)) 5. رواياتى از ائمه اهل بيت(ع) نقل شده كه نشان مى‏دهد نزاع ميان پيامبر(ص) و گروهى از صحابه در مورد داخل كردن عمره در حج و خارج شدن از احرام پس از عمره، شديد بوده است:

شيخ طوسى با سند صحيح از معاوية بن عمار از امام صادق(ع) از پدرانش روايت كرده كه:

لما فرغ رسول اللّه(ص) من سعيه بين الصفا و المروة اتاه جبرئيل(ع) عند فراغه من السعي و هو على المروة، فقال: ان اللّه تعالى يامرك ان تامر الناس ان يحلوا الامن ساق الهدي.

فاقبل رسول اللّه(ص) على الناس‏بوجهه، فقال: يا ايها الناس هذا جبرئيل - و اشار بيده الى خلفه - يامرني عن اللّه عزوجل ان آمر الناس ان يحلوا الا من ساق الهدي ف‏آمرهم بما امر اللّه به.

فقام اليه رجل فقال: يا رسول اللّه(ص)! نخرج الى‏منى و رؤوسنا تقطر من النسا؟ و قال آخرون: يامرنا بشي‏ء و يصنع هو غيره. فقال(ص): يا ايها الناس لواستقبلت من امري ما استدبرت صنعت كما صنع الناس، و لكني سقت الهدي و لايحل من ساق الهدي حتى‏يبلغ الهدي محله. فقصر الناس و احلوا و جعلوها عمرة. فقام اليه سراقة بن مالك بن جعشم المجدلجي فقال: يا رسول اللّه(ص) هذا الذى امرتنا به لعامنا هذا ام للابد؟ فقال(ص): بل للابد الى يوم القيامة و شبك بين‏اصابعه و انزل اللّه تعالى في ذلك قرآنا: فمن تمتع بالعمرة ((115))و((116)) الى الحج فما استيسر من الهدى، چون رسول خدا(ص) از سعى بين صفا و مروه فارغ شد، جبرئيل نزد او كه بر مروه ايستاده بود آمد و گفت: خداوند دستور داده است كه به مردم دستور دهى تا به جز آنها كه با خود قربانى دارند، بقيه از احرام‏خارج شوند. سپس رسول خدا(ص) به مردم روى كرد و فرمود: «اى مردم! اين جبرئيل است(و با دست خود به پشتش اشاره كرد) كه از طرف خداوند عزوجل، پيام آورده تا به شما دستور دهم به جز كسانى‏كه با خود قربانى آورده‏اند، بقيه از احرام خارج شوند. پس من هم به آنچه خداوند فرمان داده، فرمان مى‏دهم. در اين وقت مردى ايستاد و گفت: اى رسول خدا! آيا در حالى كه آب غسل از سرهاى ما مى‏چكدبه منى برويم؟ برخى ديگرگفتند: ما را به چيزى فرمان مى‏دهد و خود غير آن را عمل مى‏كند! پيامبر(ص) فرمود: اى مردم اگر بار ديگر آنچه را كه اينك با آن مواجه شده‏ام پيش آيد، آنچه را كه مردم انجام‏داده‏اند، انجام مى‏دادم. اما با خود قربانى آورده‏ام و كسى كه قربانى به همراه دارد نبايد از احرام خارج شود تا اين كه قربانى به قربانگاه برسد. با اين سخن مردم تقصير كردند و از احرام خارج شده و آنچه را كه‏انجام داده بودند، عمره قرار دادند. آن گاه سراقة بن مالك جعشم مدلجى برخاست و گفت: اى رسول خدا(ص) آيا اين فرمان مخصوص امسال است يا براى هميشه؟ پيامبر(ص) فرمود: براى هميشه است تاروز قيامت و انگشتانش را در هم فرو برد و اين آيه از طرف خداوند نازل شد: فمن تمتع بالعمرة الى الحج فمااستيسر من الهدى.

6. رسول خدا(ص) در مدينه ده سال اقامت گزيد تا اين آيه نازل شد:

و اذن في الناس بالحج ياتوك رجالا و على كل ضامر ياتين من كل فج عميق،((117)) و مردم را دعوت عمومى به حج كن! تا پياده و سواره بر مركب‏هاى لاغر از هر راه دورى به سوى تو بيايند.

پس پيامبر(ص) به مؤذن‏ها دستور داد تا با صداى بلند ندا دهند كه پيامبر(ص) امسال به حج مى‏رود پس كسى كه در مدينه و اطراف آن است و همچنين باديه نشينان از او پيروى كنند.

در اين قضيه ترديدى نيست، اما اهل سنت در كيفيت حج پيامبر(ص) در آن سال چند نظريه ابراز كرده‏اند:

1. ابن قيم جوزيه گفته است پيامبر(ص) در آن سال حج قران انجام داد نه حج افراد. وى براين نظريه بالغ بر 21 دليل ذكر كرده است.((118)) 2. برخى ديگر گفته‏اند پيامبر(ص) در آن سال حج افراد انجام داد و در آن سال عمره نكرد. اين گروه براى نظريه خود به روايت عايشه در صحيح بخارى و صحيح مسلم مبنى بر اين كه رسول خدا(ص) براى‏حج احرام بست، استناد كرده‏اند.

3. برخى ديگر گفته‏اند پيامبر(ص) در آن سال حج تمتع انجام داد به اين صورت كه پس از آن كه از احرام عمره خارج شد، در روز ترويه و به همراه قربانى براى حج، احرام بست.

4. برخى ديگر گفته‏اند پيامبر(ص) در آن سال حج تمتع انجام داد و پس از انجام عمره به دليل اين كه با خود قربانى آورده بود، از احرام خارج نشد.

اينها اقوالى بود كه ابن قيم جوزيه آنها را آورده است و در بيان ادله قايلان اين اقوال و نقد آنها مفصلا سخن گفته است.((119)) ما آنچه را كه مطابق روايات امامان اهل بيت(ع) درست است، به محل خودش‏موكول مى‏كنيم اما به همين مقدار بسنده مى‏كنيم كه صاحب حدايق بر اين نظريه كه پيامبر(ص) در آن سال حج تمتع را انجام نداد چنين استدلال كرده كه پيامبر(ص) فرمود:

لواستقبلت من امرى ما استدبرت لم سقت الهدي،((120)) اگر آنچه را كه با آن مواجه شده‏ام بار ديگر پيش آيد، به همراه خود قربانى نمى‏آورم.

ان في ذلك لذكرى لمن كان له قلب اوا لقى السمع و هو شهيد.((121)) شرط جزايى در عقود محمدعلى تسخيرى چكيده تعريف شرط، تقسيم بندى‏هاى متنوع شرط، مقررات صحت و نفوذ شروط و نيز بررسى اجمالى شرط فاسد از مباحث مقدماتى مقاله است كه زمينه را براى بررسى شرط جزايى يا همان شرط غرامت درعقود فراهم مى‏سازد. نويسنده پس از طرح اين موضوعات به مباحث اصلى پرداخته و در آغاز با تعريف شرط جزايى و بيان شرط صحت آن، برخى از موارد بطلان اين شرط را تشريح كرده است. آنگاه به‏تبيين مثال‏هاى شايع در مورد شرط جزايى در عقود گوناگون، اقدام كرده و در ضمن آن به توضيح عربون كه نوعى شرط جزايى است و در متون فقهى گذشته از آن ياد شده، پرداخته است.

شايسته است در ابتدا، احكام و آثار شروط را به طور عام (كلى) روشن كنيم و سپس به طور خاص درباره شرط جزايى سخن بگوييم.

شرط و ماهيت آن شرط در عرف بر دو معنى اطلاق مى‏شود:

1. معناى مصدرى، يعنى ايجاد التزام و تعهد. در قاموس((122))، شرط به معناى اجبار و التزام به چيزى در بيع بيان شده است. گاهى شرط بدين معنا برخود مشروط، اطلاق مى‏گردد، مانند واژه خلق كه به‏جاى مخلوق به كار مى‏رود، در اين صورت به معناى «آنچه انسان بر خود لازم مى‏دانسته و خود را به انجام آن، متعهد مى‏داند» به كار مى‏رود.

2. آنچه از عدمش، عدم لازم مى‏آيد، بدون اين كه لازمه وجودش، وجود باشد، مانند طهارت براى نماز و سپرى شدن سال مالى براى وجوب زكات.

فقها، شرط را در هر دو معنا به كار برده‏اند. اطلاق شرط بر شروط وضعى (قراردادى) به معناى اول آن بوده و هنگامى كه بر شروط شرعى اطلاق گردد، به معناى دوم آن مى‏باشد.

ظاهرا شرط، يك معنا دارد و در اصل به معناى ربط و شد (بستن و محكم كردن) است. بنابراين، اطلاق شرط و به كار بردن اين واژه، فقط به لحاظ مقيد بودن چيزى به چيز ديگر است و ارتباط دو چيز با هم ياناشى از تكوين و طبيعت بوده، يا امرى است كه ساخته شارع مى‏باشد و يا اين كه دو طرف قرارداد (عقد) بر آن، اتفاق نظر دارند.

در كتاب المنجد معناى شرط چنين آمده است:

شرط به معناى مصدرى يعنى الزام و اجبار به چيزى. التزام و پايبندى... چيزى را شرط كرد، يعنى آن را بست.((123)) آيا شرط به معناى مطلق الزام و التزام است، يا اين كه فقط شامل چيزى است كه در ضمن عقد ديگرى بيايد؟ ظاهرا آنچه از شرط به ذهن تبادر مى‏كند، آمدن ضمن عقد است و شرط به استعمال حقيقى شامل‏شرط ابتدايى نمى‏شود.

بنابراين هر گاه كسى انجام عملى را تعهد كند، گفته نمى‏شود كه انجام آن عمل را شرط كرده يا انجام آن عمل بر او شرط شده است. اكثر كسانى كه الزام و التزام را از معانى شرط دانسته‏اند آن را مقيد به درج‏در بيع و مانند آن، كرده‏اند. از اهل لغت كسى يافت نشده است كه در مقام تعريف، الزام و التزام را به معناى شرط اطلاق كرده باشد. بنابر اين شمول شرط بر التزامات ابتدايى مستقل معناى روشنى ندارد، بلكه‏اصلا درست نيست. اگر شرط را به ربط و شد تفسير كنيم، روشن است كه شرط شامل تعهدات ابتدايى يا به اصطلاح «وعده‏» نمى‏گردد، زيرا ربط، از جمله معانى حرفى است كه قائم به غير مى‏باشد و به طورمستقل معنايى ندارد و ربط را نمى‏توان از دو طرف آن جدا نمود و به طور مستقل آن را تصور كرد. بر فرض تفسير شرط به الزام و التزام، مقيد است كه در ضمن عقد ديگرى باشد. در مقام شك، در اين كه‏شرط، شامل الزام و التزام مى‏شود يا نه، اصل عدم شمول است. اتفاق نظر علماى اماميه بر عدم وجوب وفا به تعهدات ابتدايى مؤيد اين است كه شرط، شامل تعهدات ابتدايى نمى‏گردد و منشا اين اتفاق نظرجز اين نيست كه تعهد ابتدايى در حقيقت شرط نيست بلكه وعده محض مى‏باشد.

تقسيم بندى شرط شرط به معناى عام - ارتباط دادن دو چيز به يكديگر و بستن دو چيز به هم - به انواعى تقسيم مى‏شود كه به طور خلاصه آنها را بيان مى‏كنيم:

1. شرط حقيقى و شرط اعتبارى:

شرط اصولا به شرط تكوينى ذاتى و شرط اعتبارى جعلى تقسيم مى‏شود، زيرا ربط و ارتباط بين دو چيز گاهى حقيقى و ذاتى است و در خلقت آن‏ها وجود دارد به طورى كه دست جعل و اعتبار به آن راه‏ندارد و قابل وضع يا رفع نيست مانند رابطه بين آتش و حرارت. گاهى ارتباط دو چيز، اعتبارى و جعلى است و تابع اراده جاعل و تعريف اوست.

شرط اعتبارى جعلى خود تقسيمات مختلفى دارد:

اول - تقسيم به اعتبار جاعل و منشا شرط:

الف - شرط عقلى، مانند شرط قدرت براى انجام تكليف.

ب - شرط عرفى و عقلايى، مانند شرط ماليت داشتن عوضين در عقد بيع.

ج - شروط شرعى از قبيل:

-شروط‏ى كه موجب جواز تصرف مى‏شوند، مثل قصد در عقد، زيرا عقد تابع قصد است.

-شروط‏ى كه صحت عقد، وابسته به آن است، مثل رضايت متعاقدين.

-شروط‏ى كه تكليف شرعا، به آنها بستگى دارد، مثل بالغ و عاقل بودن.

د - شروط متعاقدين ، يعنى شروط‏ى كه دو طرف عقد بر آنها توافق مى‏كنند. اين گونه شروط را جعلى يا وضعى گويند و در برابر شروط شرعى قرار دارند.

دوم - تقسيم به اعتبار مورد و گستره آن:

الف - شرط عام: اين گونه شروط در تمام موارد تكليف وجود دارد، مانند بلوغ، عقل و اختيار.

ب - شرط خاص: در برخى از تكاليف با لحاظ نمودن دليل خاص آن مورد وجود دارد، مانند شرط بودن قبض براى بيع صرف و سلف.

سوم - تقسيم بر اساس تاثير شرط در متعلق خود:

الف - شروط صحت: شروط‏ى كه در اصل صحت عقد، دخيل است و در صورت عدم تحقق اين شروط، عقد اساسا فاسد مى‏باشد، مانند شرط معلوم بودن عوضين در عقد بيع.

ب - شروط لزوم: شروط‏ى كه پس از انعقاد عقد صحيح، در لازم بودن آن، دخيل هستند مانند شرط عدم خيار براى طرفين در عقد.

چهارم - تقسيم شرط به لحاظ متعلق آن:

الف - شرط وصف، مانند شرط باسواد بودن كارگر.

ب - شرط نتيجه، شرط‏ى است كه پس از انعقاد عقد در صورت تحقق متعلق آن به طور خود به خود ايجاد مى‏گردد، مانند شرط وكيل بودن زن از جانب مرد براى طلاق خود در صورتى كه مثلا مرد به طورمتوالى شش ماه نفقه زوجه را نپردازد، يا تمليك عين معين از سوى مشروطله.

ج - شرط فعل، مانند شرط دوختن لباس يا آموزش نوشتن.

پنجم - تقسيم شرط به لحاظ استقلال يا وابستگى:

الف - شرط ابتدايى كه عبارت است از تعهد ابتدايى و اصطلاحا «وعده‏» ناميده مى‏شود.

ب - شرط ضمنى كه عبارت است از تعهدى كه با عقدى ديگر مرتبط باشد.

ششم - تقسيم شرط به لحاظ تصريح يا عدم تصريح به آن:

الف - شرط صريح: شرط‏ى است كه به طور صريح در ضمن عقد آمده باشد.

ب - شرط ارتكازى ضمنى، مانند شرط سالم بودن مبيع.

ج - شرط‏ى كه عقد بر اساس آن شكل گرفته و مبناى عقد مى‏باشد.

تقسيم بندى‏هاى ديگرى در مورد شرط وجود دارد كه چون اهميت چندانى ندارد، از بيان آنها خوددارى مى‏كنيم.

2. شروط وضعى (قراردادى) همانطور كه گفته شد، شروط وضعى، شروط‏ى هستند كه دو طرف عقد بر آن توافق كرده‏اند و در ضمن عقد به آن ملتزم و متعهد شده‏اند. شروط وضعى دو گونه‏اند:

الف - شرط خيار و حق فسخ عقد كه اصطلاحا اين گونه شرط را «شرط خيار» يا «خيار شرط‏» مى‏گويند، چون اين گونه خيار به سبب شرط ضمن عقد محقق مى‏شود.

ب - قرار دادن هر شرط ديگرى از شرط خيار كه چنين مواردى در منابع فقهى تحت‏عنوان «باب الشروط‏» بيان مى‏شوند. شرط جزايى (جبران خسارت) از جمله اين شروط است.

چارچوب كلى صحت و نفوذ شرط براى صحيح بودن شرط و لزوم وفاى به آن چند چيز بايد مراعات گردد:

1. شرط، ذاتا و فى نفسه جايز باشد، بنابر اين جايز نيست كسى چيزى را به ديگرى بفروشد به شرط اين كه خريدار فعل حرامى مرتكب شود، مانند آن كه كسى انگور را بفروشد به شرط اين كه خريدار آن رابه شراب تبديل كند. يا كسى، ديگرى را در روز ماه رمضان اجير كند و در ضمن عقد اجاره، شرط كند كه كارگر در ط‏ى روز افطار كند. دليل عدم جواز اين گونه شروط آن است كه تعهد به ارتكاب حرام نافذنيست.

حضرت امير (ع) مى‏فرمايد:

ان المسلمين عند شروطهم الا شرطا حرم حلالا او احل حراما،((124)) مسلمانان بايد به شروط خود پايبند باشند، مگر شرط‏ى كه حلالى را حرام يا حرامى را حلال كند.

در صورتى كه شرط حرام باشد، درج آن در عقد و التزام به آن، موجب حلال كردن امر حرام مى‏گردد.

2. شرط مخالف با كتاب و سنت نباشد، بنابراين هر گاه مالى را به كسى هبه كند يا بفروشد و در ضمن عقد بيع يا هبه شرط كند كه همه ورثه خريدار يا موهوب‏له يا بعضى از آنان از آن مال، ارث نبرند، چنين‏شرط‏ى باطل است، زيرا مخالفت آن با كتاب و سنت هيچ وجه جوازى براى آن نمى‏گذارد.

مستندات عدم اختيار شرط مخالف با كتاب و سنت را مى‏توان نصوص زير دانست:

1. عبداللّه بن سنان گفت: شنيدم امام صادق (ع) مى‏فرمود:

من اشترط شرطا مخالفا لكتاب اللّه فلا يجوز له و لا يجوز على الذى اشترط عليه، والمسلمون عند شروطهم فيما وافق كتاب اللّه عز وجل،((125)) كسى كه امر مخالف با كتاب خدا را شرط كند، نه براى شرط كننده نافذ است و نه عليه مشروطعليه. «المسلمون عند شروطهم‏» مربوط به شروط‏ى است كه موافق كتاب خدا باشد.

2. محمدبن قيس از امام باقر (ع) نقل مى‏كند:

في من تزوج امراة اشترطت عليه ان بيدها الجماع و الطلاق فقضى ان عليه الصداق و بيده الجماع و الطلاق، و ذلك السنة،((126)) امام باقر (ع) درباره كسى كه با زنى ازدواج كرده بود و زن شرط كرده كه اختيار جماع و طلاق در دست وى (زن) باشد، چنين قضاوت كرد، مهر و صداق بر عهده مرد است و اختيار جماع و طلاق نيز در دست‏وى مى‏باشد و اين سنت است.

3. در تفسير عياشى آمده است:((127)) محمد بن مسلم از امام باقر (ع) نقل مى‏كند كه فرمود:

قضى اميرالمؤمنين في امراة تزوجها رجل و شرط عليها و على اهلها ان تزوج عليها و هجرها او اتى عليها سرية فانها طالق، فقال(ع): شرط اللّه قبل شرطكم ان شا وفى بشرطه و ان شا امسك امراته و نكح‏عليها و تسرى عليها و هجرها ان اتت سبيل ذلك، قال اللّه تعالى: «فانكحوا ما طاب لكم من النسا مثنى و ثلث... او ما ملكت ايمانكم((128))... والل‏آتي تخافون نشوزهن فعظوهن واهجروهن في‏المضاجع‏»،((129)) امير مؤمنان (ع) در مورد زنى كه با مردى ازدواج كرده بود و شرط كرده بود كه اگر مجددا ازدواج كند يا با وى همبستر نشود يا كنيز همخوابه‏اى اختيار كند، زوجه مطلقه باشد، حضرت فرمود: شرط خدا برشرط شما مقدم است، مرد بخواهد مى‏تواند به شرطش وفا كند و اگر بخواهد مى‏تواند همسر خود را نگهدارد و در عين حال مجددا ازدواج كند و كنيز اختيار كند، و اگر زن براى اين كارها از او ناراضى باشدمى‏تواند همبسترى با وى را نيز ترك كند. زيرا خداى سبحان مى‏فرمايد: «از زنانى كه مانع ازدواج ندارند، دو، سه و چهار تا را به زنى اختيار كنيد... يا با كنيزان همبستر شويد... و زنانى را كه از نافرمانى آنان‏هراس داريد، نخست آنان را موعظه و نصيحت كنيد سپس همبسترى با آنان را ترك كنيد... ».

ابن زهره در غنية النزوع نقل كرده است:

الشرط جائز بين المسلمين ما لم يمنع منه كتاب او سنة، شرط در بين مسلمانان جايز و رواست مگر اين كه كتاب يا سنت آن را منع كرده باشد.((130)) 3. شرط، خلاف مقتضاى عقد يا حكم آن نباشد، مانند آن كه هرگاه كسى چيزى را به ديگرى بفروشد به شرط اين كه ثمن آن را مالك نشود يا ملكى را اجاره كند به شرط اين كه مؤجر مال الاجاره را دريافت‏نكند.

در صورتى كه شرط خلاف مدلول عقد باشد، قصد انشاى مدلول عقد محقق نمى‏شود و با عدم تحقق قصد، عقد محقق نمى‏گردد، زيرا عقد تابع قصد است و هيچ عقدى بدون قصد منعقد نمى‏شود. مثلا بگويد:فلان مال را به تو فروختم به شرط اين كه مبيع اكنون يا براى هميشه به ملكيت تو درنيايد يا فلان مال را به تو هبه كردم به شرط اين كه آن مال به من تعلق داشته باشد، نه به تو. هر گاه شرط با حكم عقد منافات‏داشته باشد خواه حكم امضايى باشد، خواه تاسيسى، شرط صحيح نيست، زيرا با كتاب و سنت مخالفت دارد، كتاب و سنت بر عدم تخلف هر عقدى از حكم خود دلالت دارد و شريعت، حكم هر عقدى رامشخص كرده است، در صورتى كه عدم آن حكم را شرط كنيم، با شريعت مخالفت كرده‏ايم مثلا: فروشنده شرط كند كه خريدار در مبيع تصرف نكند و يا زوجه شرط كند همسرش از وى استمتاع نبرد.

صفحه قبل

صفحه بعد