صفحه قبل

صفحه بعد

4. التزام به شرط در متن قرار داد آمده باشد. بنابراين، اگر پيش از قرارداد بر شرط مورد نظر، توافق كرده باشند، بنا به راى مشهور فقها چنين شرط‏ى التزام آور نيست، زيرا اگر مشروطعليه، پيش از قراردادپايبندى خود به شرط را انشا كرده باشد، شرط و تعهد ابتدايى محسوب مى‏شود و قطعا همان طور كه گذشت پايبندى و وفاى به آن لازم نيست و در صورتى كه وعده ايقاع و انشاى عقدى را همراه با شرط‏ى‏بدهد و شرط را در عقد ذكر نكند در پايبندى به آن شرط برايش الزامى نيست.

5. شرط مجهول نباشد به گونه‏اى كه موجب ضرر در بيع گردد، زيرا شرط در حقيقت بخشى از عوض يا معوض است و جهالت و نامعلوم بودن يكى از عوضين موجب ضرر در بيع مى‏گردد، در حالى كه پيامبر(ص) از بيع غررى نهى كرده است. بنابراين پايبندى به امرى مجهول موجب بطلان بيع و در نتيجه بطلان شرط مجهول مندرج در آن مى‏شود.

6. مشروطعليه توان انجام شرط را داشته باشد. بدين معنى كه در عالم واقع بتواند مفاد شرط را محقق سازد و آن را انجام دهد، زيرا درج شرط در معاملات همان طور كه بيان شد به معناى الزام و التزام وپايبندى است، بديهى است كه امر غير مقدور و ناممكن نمى‏تواند موضوع التزام قرار گيرد، مانند آن كه كسى زراعت خود را بفروشد و ملتزم شود كه آن را به صورت خوشه تحويل دهد.

7. شرط نوعا داراى منفعت عقلايى قابل توجه باشد يا اين كه براى شرط كننده چنين منفعتى داشته باشد، زيرا شرط، حق شرط كننده است و چيزى كه منفعت عقلايى نداشته باشد، حق محسوب نمى‏شود وشارع به آن توجه ندارد تا وفاى به آن را لازم بداند.

حكم شرط صحيح 1. همان طور كه وفاى به عقد لازم، واجب است، وفاى به شرط مندرج در آن نيز واجب تكليفى شرعى است. از مستندات اين حكم مى‏توان موارد زير را برشمرد:

ظاهر حديث نبوى:

المؤمنون عند شروطهم،((131)) مؤمنان به شروط‏ى كه پذيرفته‏اند، پايبندند.

از على (ع) نقل شده است:

من شرط لامراته شرطا فليف لها به فان المسلمين عند شروطهم الا شرطا حرم حلالا او حلل حراما،((132)) كسى كه شرط‏ى را با زن خود مى‏پذيرد بايد به آن پايبند باشد، زيرا مسلمانان به شروط خود پايبندند، مگر شرط‏ى كه حلالى را حرام يا حرامى را حلال كند.

در اين حديث، عبارت «المسلمين عند شروطهم‏» به معناى پايبندى و تعهد مسلمان به شرط خود و عمل به مقتضاى آن مى‏باشد و اين به معناى وجوب وفاى به آن است.

عموم آيه شريفه «اوفوا بالعقود»((133))، چون شرط بخشى از عقد است، عموم آيه مذكور شامل شرط نيز مى‏شود.

2. هر گاه مشروطعليه از انجام مفاد شرط خوددارى كند، مى‏توان وى را به انجام آن اجبار كرد، زيرا شرط، حق شرط كننده (مشروط له) است و به مقتضاى عقد مقرون به شرط، بر ذمه مشروطعليه مى‏باشد. ازآن جا كه مشروط عليه در صورت امتناع از انجام شرط، از انجام چيزى خوددارى مى‏نمايد كه حق ديگران است، حاكم وى را به انجام شرط اجبار مى‏كند.

3. در صورت عدم تحقق شرط، خيار فسخ براى مشروطله ايجاد مى‏گردد، زيرا ماهيت رابطه شرط و عقدى كه شرط در آن مندرج است، اين است كه التزام و تعهد به‏عقد معلق بر تحقق مفاد شرط در خارج‏است به گونه‏اى كه اگر مفاد شرط در خارج‏محقق نشود، شرط كننده (مشروط له) نسبت به عقد پايبندى ندارد و مى‏تواند از عقد دست بكشد و آن را ابطال كند. ايجاد چنين حقى را اصطلاحا «خيار تخلف ازشرط‏» مى‏نامند.

آيت اللّه خويى (ره) مى‏گويد:

هر گاه مشروط عليه از انجام شرط خوددارى نمايد، مشروط له مى‏تواند وى را به انجام شرط اجبار كند، ظاهرا خيار فسخ ايجاد شده براى مشروط له منوط به ناممكن بودن اجبار مشروط عليه نيست، بلكه به‏محض تخلف مشروط عليه از شرط و خوددارى از انجام آن، حق فسخ براى مشروط له ايجاد مى‏شود، اگر چه بتواند وى را به انجام شرط اجبار كند... البته در صورتى كه مشروط عليه از انجام شرط عاجز باشد،مشروط له خيار فسخ دارد....((134)) 4. شرط، قابل اسقاط است و شرط كننده (مشروط له) مى‏تواند به طور رايگان يا با عوض از آن دست بكشد. هر گاه شرط ساقط گردد موضوع حكم وجوب وفاى به عقد نيز منتفى مى‏شود.

حكم شرط فاسد 1. هر گاه شرط‏ى در معامله فاسد باشد، وفاى به آن لازم نيست، زيرا فاسد بودن بدين معناست كه حكم آن بر آن بار نشود.

2. آيا شرط فاسد، فاسد كننده عقد است يا خير؟ اگر فساد شرط موجب اختلال در خود عقد گردد عقد نيز باطل مى‏شود، مانند شرط مخالف مقتضاى عقد. همچنين در صورتى كه شرط فاسد، موجب اختلال‏در امور و ويژگى‏هاى يكى از عوضين شود، عقد باطل مى‏شود، مانند آن كه وجود صفت مجهولى را در يكى از عوضين شرط كند كه موجب جهالت به آن مى‏شود. سخن ما در جايى است كه شرط فاسد باشدو موجب اختلال در عقد يا شرايط عوضين نشود.

در خصوص چنين شرط‏ى چند قول وجود دارد:

1 شرط فاسد، عقد را فاسد نمى‏كند.

2 شرط فاسد، عقد را فاسد مى‏كند. برخى از متاخرين مانند علامه و شهيد اول و شهيد ثانى و محقق ثانى و... بر اين باورند.

آيت اللّه خويى مى‏گويد:

ظاهرا فساد شرط به عقد سرايت نمى‏كند، در صورت فاسد بودن شرط، عقد صحيح است و شرط لغو مى‏شود.((135)) تعريف شرط جزايى منظور از شرط جزايى، غرامت و تاوانى است كه دو طرف قرارداد در عقد تعيين مى‏كنند تا هر كدام از طرفين كه از مفاد عقد يا تعهد و التزامات پذيرفته شده در عقد تخلف كند، آن را به طرف مقابل بپردازد،اين گونه شرط را شرط جزايى يا غرامت توافقى و يا وجه التزام مى‏نامند.

چند مثال:

1. فروشنده متعهد مى‏شود كه مبيع را در روز معين تسليم خريدار كند، در غير اين صورت فلان مبلغ را به عنوان خسارت به وى بپردازد.

2. فروشنده در ضمن عقد بيع شرط كند كه اگر مبيع از آن ديگرى باشد، فلان مبلغ را به عنوان غرامت به خريدار بپردازد.

3. زوج در ضمن عقد نكاح شرط كند كه همسر دوم اختيار نكند يا همسرش را طلاق ندهد، در غير اين صورت فلان مبلغ را به عنوان غرامت به زوجه‏اش بپردازد.

4. طلبكار در ضمن عقدى شرط كند كه هر گاه بدهكار دين خود را در زمان معين نپردازد، ماهيانه يا روزانه فلان مبلغ را بابت تاخير به طلبكار بپردازد.

5. برخى، عربون (پيش پرداخت) را نيز از مصاديق شرط جزايى شمرده‏اند. عربون، مبلغى است كه مشترى به فروشنده پيش پرداخت مى‏كند، بنابر اين كه اگر بيع را پذيرفت، مبلغ پرداخت شده بخشى ازثمن محسوب شود و در صورتى كه بيع را نپذيرد، مبلغ پرداخت شده قابل استرداد نباشد و فروشنده آن را مالك شود.

حكم شرط جزايى واضح است كه هدف از شرط غرامت يا شرط جزايى در عقد اين است كه ضمانت اجرايى براى عمل به مفاد عقد باشد، در جايى كه يكى از طرفين از عدم التزام و ايفاى تعهد طرف مقابل هراس دارد، براى‏پايبند كردن وى به قرارداد و انجام مفاد آن، شرط غرامت را در عقد درج مى‏كند. بنابراين، شرط غرامت از لحاظ صحت و نفوذ تابع عقد يا تعهد مورد توافق طرفين مى‏باشد. اگر عقد يا التزامى كه متضمن شرط‏جزايى است، از لحاظ امورى كه در صحت آن دخيل است، صحيح باشد، شرط جزايى مبتنى بر آن نيز صحيح و نافذ است. در غير اين صورت، شرط جزايى به علت بطلان پايه و اساس آن، باطل مى‏باشد،زيرا شرط جزايى فرع برآن عقد يا التزام است و فرع تابع اصل مى‏باشد. هر گاه اصل عقد، معتبر نباشد و براى هيچ كدام از طرفين، تعهد ايجاد نكند، قهرا شرط جزايى كه بر اساس آن بنا شده، نيز براى‏مشروطعليه هيچ گونه الزام و تعهدى ايجاد نمى‏كند. همچنين شرط جزايى نبايد مستلزم امر باطلى مانند ربا باشد، زيرا در ضمن عقد، لازمه امر باطل، باطل است.

بنابراين، ضابطه كلى براى صحت شرط جزايى عبارت است از اين كه نه مبتنى بر امر باطلى باشد و نه امر باطلى را در پى داشته باشد، در اين صورت چنين شرط‏ى، صحيح و نافذ بوده و به عنوان يك تكليف‏شرعى لازم الوفاست كه قبلا دلايل و مستندات لازم الوفا بودن آن را بيان كرديم. پس از بيان ضابطه كلى صحت شرط جزايى، مى‏توان گفت در موارد زير شرط جزايى صحيح نيست:

1. در معاملاتى كه عقد از لحاظ شروط صيغه يا عوضين يا متعاقدين، صحيح نباشد، شرط جزايى صحيح نيست، مانند شرط غرامت در عقد صبى (غير رشيد) يا معاملات ربوى.

2. شرط جزايى مبتنى بر تعهد و التزام باطل باشد، مانند شرط جزايى در:

الف تعهداتى كه فى نفسه جايز نيستند ب تعهداتى كه با كتاب و سنت مخالف‏اند ج تعهدات مخالف مقتضاى عقد د تعهدات ابتدايى ه تعهدات مجهولى كه موجب ضرر در بيع مى‏شوند و تعهدات و التزامات غير مقدور ز تعهدات و التزاماتى كه منفعت معتنابه ندارند مثلا اگر كسى انگور را بفروشد به شرط اين كه از آن شراب بسازد و گرنه فلان مبلغ را بپردازد. شرط غرامت در چنين موردى به علت اين كه بر اساس يك تعهد فى نفسه غير مجاز، ايجاد شده است يا اين كه‏بر مبناى تعهد مخالف با كتاب و سنت پديد آمده، باطل است.

اگر كسى چيزى را بفروشد به شرط اين كه مشترى در مبيع تصرف نكند، در غير اين صورت فلان مبلغ را به عنوان غرامت بپردازد، چنين شرط‏ى باطل است، زيرا مبتنى بر خلاف مقتضاى عقد مى‏باشد.

اگر زن در عقد ازدواج، شرط كند كه شوهر از وى بهره جنسى نبرد، در غير اين صورت فلان مبلغ را بپردازد، در اين جا شرط غرامت چون مخالف با حكم عقد مى‏باشد، باطل است.

اگر مردى به زنى وعده ازدواج دهد، چون وعده ازدواج، تنها يك تعهد ابتدايى است و پايبندى يكى از طرفين را در آينده نسبت به عملى كردن وعده ازدواج در پى ندارد، لذا هر شرط غرامتى كه در ضمن اين‏وعده درج شود، باطل است.

اگر مشترى در بيع حيوان آبستن بودن آن را با وجود نامشخص بودن حاملگى حيوان، شرط كند و فلان مبلغ را به عنوان شرط غرامت، تعيين كند، اين شرط چون مبتنى بر امرى مجهول است و موجب ضرر دربيع مى‏گردد، قهرا باطل مى‏باشد.

اگر فروشنده، در بيع محصولات كشاورزى، رساندن محصول را به خوشه، شرط كند، يا اين كه رطب را به خرما شدن برساند و مبلغى را براى عدم تحقق شرط به عنوان خسارت معين كند، چون اصل‏تعهد، غير مقدور است و شرط بر امر غير مقدور بنا شده است، از اين رو باطل مى‏باشد.

چند مثال تطبيقى براى شرط جزايى:

1. عربون يكى از مصاديق شرط غرامت است كه به سه صورت انجام مى‏شود:

الف معامله منعقد مى‏شود، سپس مشترى بخشى از ثمن را تحت عنوان عربون و براى ضمانت اجراى مفاد عقد به فروشنده پرداخت مى‏كند. در اين صورت، مشترى بايد بقيه ثمن را به فروشنده بپردازد،زيرا عقد منعقد شده، قطعى و لازم الاجرا است، در غير اين صورت، براى طرف مقابل، حق فسخ ايجاد مى‏شود.

ب هر گاه پس از پرداخت بخشى از ثمن، عقد منعقد نشود و مشترى مبلغى را تحت عنوان عربون به فروشنده بپردازد تا كالا را براى وى نگهدارد و آن را به ديگرى نفروشد. در اين صورت، پرداخت عربون‏يك تعهد ابتدايى است و براى مشترى، الزام آور نيست. بنابراين اگر مشترى از بيع منصرف شود، فروشنده بايد عربون را به وى برگرداند، زيرا در اين حالت، تصرف در مالى كه مشترى پرداخت كرده، خوردن‏مال از راه باطل به شمار مى‏آيد، زيرا از راه تجارت و تراضى به دست نيامده است.

ج قرارداد بسته شود و در ضمن آن، در ازاى عربون، براى مشترى حق فسخ در نظر گرفته شود. ماهيت چنين شرط‏ى اين است كه هر گاه مشترى بيع را فسخ كند، فروشنده، عربون را تملك كند. چنين‏شرط‏ى، منع شرعى ندارد و به محض فسخ بيع از طرف مشترى، مالكيت فروشنده بر عربون، قطعى مى‏شود. در صورتى كه مشترى، بيع را فسخ نكند، عربون بخشى از ثمن محسوب مى‏شود و مشترى بايدبقيه ثمن را پرداخت كند.

2. خريدار و فروشنده، قرارداد بيع را منعقد كرده و در ضمن آن شرط مى‏كنند كه هر گاه يكى از آن دو منصرف شود، مى‏تواند بيع را فسخ كند، اما به شرط اين كه مبلغ معينى را به طرف مقابل بپردازد. ماهيت‏شرط مزبور در حقيقت اين است كه حق فسخ، در ازاى مبلغى براى دو طرف قرارداد پيش‏بينى مى‏شود.

در اين مورد شرط غرامت، صحيح و طبق ضابطه ايجاد شده است. هر گاه يكى از طرفين از قرارداد منصرف شود و مبلغ غرامت مورد توافق را به طرف مقابل پرداخت كند، حق فسخ عقد برايش پديد مى‏آيدو بدون پرداخت مبلغ توافق شده، نمى‏تواند معامله را فسخ كند.

آرى، اگر در ضمن عقد، شرط كنند كه به محض انصراف، بايد مبلغ معينى را بپردازد، چنين شرط‏ى باطل است، زيرا مخالف كتاب و سنت مى‏باشد، چرا كه در برابر وجه پرداخت شده، چيزى كه ماليت داشته‏باشد، قرار داده نشده است. در نتيجه، تصرف در چنين ثمنى مصداق تحصيل مال از راه باطل است و مصداق تجارت و تراضى نيست اگرچه در اين مثال جاى مناقشه هست.

3. هر گاه مشترى در ضمن عقد بيع مالى غير منقول داراى سند عادى، از فروشنده، ضمانت اخذ نمايد، چنين شرط‏ى صحيح است و طبق ضابطه كلى بيان شده براى شروط صحيح، اشكال ندارد.

4. اگر مشترى در هنگام انعقاد قرارداد بيع، شرط كند كه هر گاه مشخص شود مبيع، ملك ديگرى است، فروشنده بايد مبلغ معينى را بپردازد، ظاهرا چنين شرط‏ى صحيح نيست، زيرا هنگام روشن شدن مالكيت‏مبيع، عقد باطل مى‏گردد و شرط‏ى هم كه در ضمن چنين عقدى قرار دارد، قهرا باطل است و به شرط ابتدايى تبديل مى‏شود. البته در صورتى كه چنين بيعى موجب ايراد ضرر به مشترى گردد و فروشنده، به‏خريدار ضرر وارد كرده باشد، به استناد قاعده «لاضرر و لاضرار في الاسلام‏» و قاعده «المغرور يرجع على من غره‏»، فروشنده به مقدار ضرر وارد، ضامن مى‏باشد.

آرى، اگر اين شرط را در ضمن عقد ديگرى درج نمايد، ظاهرا صحيح و لازم الاجرا است.

5. هر گاه مشترى در ضمن عقد بيع، شرط كند كه اگر فروشنده در روز (تاريخ) معين، مبيع را به وى تسليم نكند، روزانه يا ماهيانه مبلغ معينى را به عنوان خسارت تاخير، به خريدار بپردازد، يا اين كه فروشنده‏نسبت به پرداخت ثمن، چنين شرط‏ى را در عقد بيع درج كند، در اين صورت دو حالت وجود دارد:

الف مثمن يا ثمن، كلى در ذمه باشد. شرط غرامت تحت عنوان خسارت تاخير در تسليم، باطل است، زيرا از قبيل ربا در قرض مى‏باشد.

ب مثمن يا ثمن، عين شخصى باشد كه داراى منفعت است.

شرط جزايى (غرامت) در باره تاخير در تسليم، اشكال ندارد و از قبيل اجاره مى‏باشد و چون عقد اجاره، مستقل محسوب نمى‏شود عدم تعيين‏مدت، خللى در آن ايجاد نمى‏كند، بلكه شرط ضمن عقد است. با وجود اين اگر خانه‏اى را بخرد و در ضمن عقد، شرط كند كه اگر فروشنده، مبيع را در زمان معين تسليم نكند، روزانه بايد مبلغ معينى را به‏عنوان اجاره بپردازد، اين شرط، صحيح است.

6. زن در ضمن پيمان زناشويى، شرط كند كه اگر شوهرش وى را طلاق دهد يا همسر دوم اختيار كند، مبلغ معينى را به عنوان خسارت يا غرامت بپردازد. ماهيت اين شرط به دو حالت زير بر مى‏گردد كه هركدام حكم جداگانه‏اى دارد:

الف شرط كند كه شوهرش، حق طلاق يا ازدواج مجدد نداشته باشد، چنين شرط‏ى به علت مخالفت با كتاب و سنت، باطل است.

ب شرط كند كه شوهرش، طلاق يا ازدواج مجدد را ترك كند و انجام ندهد. (وى را طلاق ندهد يا همسر دوم اختيار نكند)، اين شرط، صحيح بوده و مخالف با كتاب و سنت نيست، زيرا امر حلال را مى‏توان‏ترك كرد يا انجام داد و انجام ندادن امر جايز، اشكالى ندارد و تعهد بر ترك آن، خلاف شرع نيست.

بنابراين هر گاه شوهر از اين شرط، تخلف كند و زن را طلاق دهد يا تجديد فراش نمايد، نسبت به مبلغ تعيين‏شده مشغول الذمه بوده و به همسرش، بدهكار مى‏باشد.

7. اگر مردى از زنى خواستگارى كند يا به زنى وعده ازدواج دهد، بدون شك، اين امر ابتدايى، الزامى براى ازدواج و قبول آن براى هيچ كدام از طرفين ايجاد نمى‏كند. لذا هر شرط غرامتى (جزايى) كه‏در ضمن خواستگارى يا وعده ازدواج، مطرح شود و هدف از آن، تضمين ازدواج باشد، باطل است.

زيرا وعده، يك تعهد ابتدايى بوده و لازم الاجرا نمى‏باشد و هر شرط‏ى نيز در ضمن آن درج گردد،ضمانت اجرايى ندارد.

آرى، اگر مرد در ضمن عقد لازم ديگرى مثلا عقد بيع شرط ازدواج با فلان زن را بپذيرد، اين شرط، صحيح و لازم الاجرا است.

8. كارمزد، بانك توسعه اسلامى در انجام طرح‏هاى صنعتى و كشاورزى در كشورهاى عضو، اقدام به سرمايه گذارى‏هاى شرعى از قبيل بيع سلف، اجاره و پيش فروش (سفارش ساخت) مى‏نمايد. اين بانك پس‏از مطالعه و اطمينان از داشتن توجيه مالى (سود) و اقتصادى، شروط‏ى را براى سرمايه گذارى مطرح مى‏كند. اگر سازمان بهره بردار، اين شروط را بپذيرد و سازمان‏هاى ذيربط در بانك با سرمايه گذارى موافقت‏كنند، بانك، توافقنامه سرمايه گذارى را با سازمان‏هاى بهره بردار، تاييد مى‏نمايد.

بانك توسعه اسلامى، سازمان بهره بردار را تشويق مى‏كند كه در سريعترين زمان ممكن، عمليات اجراى طرح را شروع كند تا از پيامدهاى تاخير از قبيل افزايش قيمت‏ها و در نتيجه، افزايش هزينه‏هاى طرح‏جلوگيرى شود.

بنابراين، نمايندگى مؤسسات بين المللى، حق الزحمه‏اى (كارمزد) را براى خود در نظر مى‏گيرند كه ميزان آن، درصدى از سرمايه هزينه نشده است، به گونه‏اى كه رابطه آن با مبالغ هزينه شده، حالتى معكوس‏دارد، يعنى در صورتى كه در موعد مقرر، كل سرمايه هزينه گردد، هيچ خسارتى به سازمان بهره‏بردار تعلق نمى‏گيرد و در صورتى كه از مبلغ سرمايه هر اندازه هزينه نشود، درصدى از آن به بانك تعلق‏مى‏گيرد. اين امر به عنوان شرط جزا در عقد بيان مى‏شود و درج آن مانعى ندارد.

9. بازگرداندن هزينه‏هاى ناشى از لغو سرمايه گذارى، بانك‏ها پيش از موافقت با هر پروژه‏اى، در مورد سودآورى آن تحقيق مى‏كنند. اين امر از سوى ادارات زير مجموعه بانك انجام مى‏شود و كارشناسان ومهندسان، تحقيقات ميدانى اين مطالعه را به انجام مى‏دهند. بانك براى انجام اين امر، درصد فراوانى از هزينه‏هاى مستقيم و غير مستقيم را مى‏پذيرد. به محض تاييد موافقتنامه بانك‏ها 4 درصد از كل مبلغ وام رابه عنوان كارمزد براى خود در نظر مى‏گيرند. اين نسبت (درصد) در مقايسه با هزينه‏هاى مصرفى بانك تا پيش از شروع طرح ناچيز است. البته در اين شيوه اگر چه بانك در خصوص تحقيقات طرح واجرايى كردن آن، نقش ايفا مى‏كند، اما در مقايسه با شيوه‏هاى ديگر سرمايه گذارى از قبيل بيع مدت دار (نسيه)، مرابحه (بيعى كه درصد سود آن مشخص است)، اجاره به شرط تمليك، پيش خريد (سفارش‏خريد) و لغو توافقنامه از سوى كارگزار (عامل)، هيچ گونه پرداخت غرامتى را در پى ندارد.

بنابراين، بانك مى‏تواند سازمان لغوكننده توافقنامه را نسبت به پرداخت هزينه‏هاى مصرفى در خصوص مقدمات و انجام تحقيقات طرح مسئول بداند و اين امر در چارچوب مرابحه، بيع سلف و اجاره به‏شرط تمليك، عملى است.

10. بيمه تاخير يا ناتوانى در بازپرداخت، مجمع فقه اسلامى در تصميم شماره 50 خود (2/6) اعلام كرد كه گنجاندن شرط خسارت (تاوان) بابت تاخير در اداى اقساط دين، جايز نيست.

بنابراين بانك براى اين كه‏از خطرات و زيان‏هاى تاخير تاديه [پرداخت] يا عجز از بازپرداخت اقساط در امان باشد، مى‏تواند از راه بيمه خاص، اين نقيصه را جبران كند و به گونه‏اى مطالبه اقساط را از بدهكار، در ضمن عقد، شرط‏نمايد.

چند نكته:

1. شرط جزايى همانند ساير شروط كه به طور معوض يا مجانى قابل اسقاط مى‏باشند، اسقاط شدنى است، زيرا ماهيت آن، حق است و شرط كننده مى‏تواند از حق خود دست بكشد.

2. به محض اين كه مشروطعليه از وفا به عهد (شرط) تخلف كند، نسبت به انجام شرط، مشغول الذمه مى‏شود. بنابراين، شرط كننده مى‏تواند در صورت خوددارى مشروطعليه، وى را به انجام شرط اجبار كند ودر صورت سرپيچى، حق فسخ براى شرط كننده، ايجاد مى‏شود.

ظاهرا خيار فسخ در چنين موردى منوط به دشوارى اجبار مشروطعليه به انجام شرط، نيست، بلكه به محض خوددارى او از انجام شرط، حق فسخ براى شرط كننده ايجاد مى‏شود، حتى اگر بتوان وى را به‏انجام شرط وادار نمود.

3. متعهد، چه در اجراى اصل تعهد و انتفاع مورد نظر شرط كننده كوتاهى كند و چه آن را با تاخير انجام دهد، شرط جزايى (غرامت يا تاوان) محقق مى‏شود. بنابراين اگر زنى در ضمن عقد لازمى با فلان مردشرط كند كه در زمان معين با وى ازدواج كند، در غير اين صورت، متعهد به پرداخت مبلغ معينى مى‏باشد، خواه مشروطعليه (مرد) اصلا با وى ازدواج نكند و خواه پس از سپرى شدن زمان معين با وى ازدواج‏نمايد، در هر دو صورت، شرط جزايى مورد توافق، ثابت مى‏گردد، زيرا صرف ازدواج، مورد تعهد نيست، بلكه «ازدواج در زمان معين‏» مورد تعهد است. لذا ازدواج با تاخير، موجب سرپيچى و خوددارى ازانجام تعهد مى‏باشد و غرامت و جزاى مقرر عليه مرد قابل اعمال است.

4. زيان ديدن شرط كننده، در تحقق شرط جزايى، دخالت ندارد. به محض خوددارى مشروطعليه از انجام تعهد، پرداخت جزا و غرامت برعهده او ثابت مى‏گردد، اگر چه شرط كننده از عدم ايفاى تعهد وى‏زيان نديده باشد، يا ضرر و خسارت وى كمتر از مقدار مورد توافق باشد.

5. براى اطمينان از انجام شرط غرامت، مى‏توان از مشروطعليه ضامن گرفت يا مالى به عنوان رهن در تصرف داشت، يا كفيل اخذ نمود، زيرا شرط غرامت، حق مالى است و با خوددارى از انجام تعهد، بر ذمه‏مشروطعليه مستقر مى‏گردد و مى‏توان به شيوه‏هاى مذكور، از مشروطعليه وثيقه گرفت.

6. هر گاه شرط جزايى (غرامت)، مطلق بوده و ترتيب خاصى در آن پيش بينى نشده باشد، به محض اين كه مشروطعليه به تعهد (شرط) خود عمل نكند، نسبت به جزا مشغول الذمه مى‏گردد، خواه عدم ايفاى‏شرط، ناشى از اختيار باشد و خواه ناشى از اضطرار، از قبيل جنگ، انقلاب، اعتصاب، آتش سوزى، بيمارى و....

نكته‏ها(10) رضا مختارى نكته 43: از مرحوم آية اللّه سيد مصطفى صفايى خوانسارى (متوفاى 413) و مدفون در حرم مطهر حضرت معصومه (س) همان جا كه سالهاى متمادى صبحها اقامه جماعت مى‏كرد اثرى چاپ شده دردست نيست. ايشان از شاگردان معروف مؤسس حوزه قم، آية اللّه حائرى(ره) (م‏1355ق) و از نزديكان آية اللّه حاج آقا حسين بروجردى(ره) (م‏1380) بود و از اين دو بزرگوار داستانها و خاطرات زيادى به‏خاطر داشت. اخيرا به نكته‏اى چاپ شده از ايشان دست يافتم كه بيش از هفتاد سال پيش چاپ شده و از چند جهت حائز اهميت است، از جمله اين كه نظر شريف مرحوم آية اللّه حائرى و نيز علامه سيدمحسن امين صاحب كتاب اعيان الشيعه (م 1371 ق) را راجع به يكى از مسائل مهم عصر ما منعكس مى‏كند و براى شناخت تفكر و انديشه آن دو مرد بزرگ، بسيار مفيد است. گفتنى است كه علامه سيد محسن‏امين عاملى در سال 1353 قمرى ط‏ى سفرى به ايران، در قم نزد آية اللّه حائرى آمده و فزونى و وفور عقل و كياست و فضل او را ستوده است. وى در گزارش اين سفر مى‏گويد:

نزلنا في داره سنة 1353 في قم، و انابنا عنه في صلاة الجماعة في الصحن الشريف مدة مقامنا بقم، و كان في مدرسته في قم نحو 900 طالب يجري على اكثر هم الارزاق، و قد انحصرت الرئاسة العلمية فيه في‏وقته في بلاد ايران، و قلد فيها، و كانت الاموال تجبى اليه من اقاصيها فيضعها عند بعض التجار، و يصرفها على الطلبة بواسطة ذلك التاجر، و ياخذ لنفسه معاشا معينا منها، و هذا دليل على وفور عقله. عاشرناه مدة‏مقامنا عنده فوجدناه رجلا قد ملى‏ء عقلا و كياسة و علما و فضلا، و من وفور عقله ما مر ذكره. و كان اذا سئل عن مسالة او جرى البحث بحضرته في مسالة لايتكلم حتى يفكر و يتامل.((136)) پس از وفات مرحوم آية اللّه صفايى، به دستور رهبر معظم انقلاب كتابخانه ايشان خريدارى و حدود يكهزار و پانصد نسخه خط‏ى آن به كتابخانه آستان قدس رضوى و كتابهاى چاپى آن به مؤسسه آموزشى وپژوهشى امام خمينى(ره) اهدا شد.

مرحوم آية اللّه صفايى در همان زمان سفر علامه سيد محسن امين(ره) به قم، گزارش كوتاهى از يكى از جلسات ملاقات ايشان با آية اللّه حائرى(ره) را با عنوان «اختلافات دينى‏» نوشته و همان زمان در مجله‏همايون (شماره 5 بهمن ماه 1313 ش و شوال 1353 قمرى) منتشر شده كه متن آن چنين است:

بسم اللّه الرحمن الرحيم اختلافات دينى قوائد دين دارى و مزاياى مخصوص دين اسلام را خوانندگان محترم مى‏دانند بنابراين خود را محتاج نمى‏دانيم كه دراين قسمت توضيحى بدهيم. «آنچه عيان است چه حاجت به بيان است‏».

در اين جا مى‏خواهم چيزى را تذكر دهم كه بسيارى از مردم آن را نمى‏دانند و يا اگر بدانند به آن توجهى ندارند و آن زيانهاى بى شمارى است كه در نتيجه اختلافات مسلمين پيدا شده و ما به آن اعتنانداريم.

فرق مسلمين از خاصه و عامه و شيعه و اهل تسنن و طوايف ديگر بايد اين اختلاف را كنار گذارند و دشمنان بزرگ خود را كه ماديين و نصارى و ديگران هستند جواب گويند و مزاياى دين اسلام را به اهل عالم‏برسانند. فرق مسلمين بايد همچون اعضاى يك بدن براى يك مقصود كه ترويج اسلام است بكوشند. دست و پا و ديگر اعضاى بدن گرچه از يكديگر جدا و متفرقند ولى همه براى يك مقصود كه نگهدارى‏بدن است كوشش مى‏كنند.

ما بايد دين‏دارى را از مسلمانان صدر اسلام بياموزيم كه از اختلافات خود چشم پوشيدند و در پيشرفت يك مقصود كوشيدند. آرى در نتيجه اتحاد و يگانگى آنها بود كه اسلام با آن همه سرعت در همه جاى عالم‏منتشر شد.

اگر پس از رحلت پيغمبر مسلمين آن اتحاد را نداشتند و در تحت كلمه واحده توحيد و شهادت به رسالت جمع نمى‏شدند آيا ممكن بود آن پيشرفت‏ها براى اسلام پيدا شود؟ آيا آن همه زحمات پيغمبر اسلام به‏هدر نمى‏رفت؟ آرى «به اجتماع جهان را توان گرفت‏».((137)) در امروز هم اگر مسلمين همان اتحاد را داشته باشند و به وسيله قلم و زبان مزاياى اسلام را به اهل عالم برسانند نتيجه‏اش كمتر نخواهد بود، زيرا مردم امروز زيان‏هاى بى دينى را به خوبى ديده و سنجيده‏اند،هرگاه دينى مانند اسلام ببينند به زودى بپذيرند. گذشته از اينكه اختلافات كنونى مورد ندارد، زيرا امروز كسى كه داعى خلافت داشته باشد در ميان نيست تا اين كه به اين واسطه اختلافاتى باشد و در اصل دين كه‏توحيد و نبوت و معاد است اختلاف نيست. فقط اختلاف در مسئله امامت و خلافت بلافصل است كه از اصول مذهب است.

اما اختلافات در فروع دين اين اندازه اختلاف در ميان هر قومى هست و نبايد براى اين با يكديگر دشمنى كنند چنان كه عامه در فروع فقهيه پيروى يكى از فقها و ائمه اربعه خود را مى‏كنند شيعه هم متابعت ائمه‏اثنا عشر و فقها خود را مى‏نمايد و اين اختلاف در فروع هم به جايى مضر نيست. فقط همان مسئله خلافت است كه آن هم چون امروز موضوع ندارد و بايد كنار گذارند تا اين كه از اصل مقصود باز نمانند و گرنه‏ديگران كه منتظر بازار آشفته‏اند با بودن اين اختلافات به مقصود خواهند رسيد. داستان سيد و شيخ و بازارى در باغ معروف است كه به واسطه اختلاف هر سه مغلوب شدند بلكه آنچه از مراجعه به تاريخ به‏دست مى‏آيد بيشتر غلبه هايى كه در عالم شده است به‏واسطه اختلاف مغلوبين بوده.

محصل اين مقاله در محضر زعيم اكبر استادنا العلامة حضرت آية اللّه حاجى شيخ عبدالكريم (دام ظله العالى) مذاكره شد و حضرت ايشان هم همين معنى را فرمودند كه صلاح مسلمين در امروز دنيا به اين است‏كه اين منازعات در ميان آنها نباشد. و حضرت حجة الاسلام آقاى حاجى سيد محسن امين شامى هم در آن محضر تشريف داشتند و تصديق فرمودند كه صلاح مسلمين در همين است.

قم سيد مصطفى صفايى خوانسارى نكته 44: چنان كه در مقدمه جلد اول رؤيت هلال (صفحه نودو پنج تا يكصدو يازده) به صورت مشروح ياد كرده‏ام، در لسان ادله و روايات، «رؤيت هلال‏» نشانه اول ماه، «رؤيت بيوت مكه‏» نشانه وجوب قطع تلبيه‏براى متمتع و «توارى بيوت شهر : استتار و عدم رؤيت آنها» نشانه حد ترخص دانسته شده است و همانطور كه در مورد دوم و سوم احدى از فقيهان، رؤيت را اعم از رؤيت با ابزار و رؤيت با چشم غير مسلح‏ندانسته و آن را از اين جهت مطلق نمى‏داند، در رؤيت هلال نيز همان طور كه در شماره پيشين همين مجله به تفصيل بيان كردم رؤيت مطلق مراد نيست. اينك اضافه مى‏كنم كه علاوه بر سه مورد فوق،رؤيت «خسوف‏» و «كسوف‏» هم همين سرنوشت را دارد، يعنى در پاره‏اى از روايات «رؤيت خسوف و كسوف‏» موضوع وجوب نماز آيات دانسته شده است((138))، ازجمله:

ان اللّه اذا اراد تخويف عباده و تجديد الزجر لخلقه كسف الشمس و خسف القمر، فاذا رايتم ذلك فافزعوا الى اللّه تعالى بالصلاة.((139)) ان الزلازل و الكسوفين و الرياح الهائلة من علامات الساعة، فاذا رايتم شيئا من ذلك فتذكروا قيام الساعة، و افزعوا الى مساجدكم.((140)) عده‏اى از فقها فتوا داده‏اند كه اگر خسوف و كسوف با چشم عادى و غير مسلح قابل تشخيص نبود، ولى با ابزار و تلسكوپ قابل رؤيت بود نماز آيات واجب نيست، از جمله آية اللّه سيد ابوالحسن اصفهانى(ره)در وسيلة النجاة فرموده‏اند:

الظاهر ان المدار في كسوف النيرين صدق اسمه و ان لم يستند الى سببيه المتعارفين، من حيلولة الارض و القمر، فيكفى انكسافهما ببعض الكواكب الاخر او بسبب آخر. نعم لوكان قليلا جدا بحيث لايظهرللحواس المتعارفة و ان ادركته بعض الحواس الخارقة، او بواسطة بعض ال‏آلات المصنوعة، فالظاهر عدم الاعتبار به و ان كان مستندا الى احد سببيه المتعارفين.((141)) بر جمله اخير سخن ايشان يعنى «... بواسطة بعض ال‏آلات المصنوعة، فالظاهر عدم الاعتبار به و ان كان مستندا الى احد سببيه المتعارفين‏» كه شاهد مقصود ماست، حضرت امام خمينى و آية اللّهگلپايگانى(ره) حاشيه نزده و آن را پذيرفته‏اند. بنده فتواى ديگران را در اين زمينه نيافتم، زيرا اين فرع در عروه، منهاج الصالحين، الفتاوى الواضحه و رسائل عمليه فارسى مطرح نشده است، بنابراين سزاواراست اين مساله يعنى رؤيت خسوفين با چشم مسلح نيز از فقهاى معاصر استفتا و در كنار بحث رؤيت هلال با چشم مسلح، از آن نيز بحث شود.

مرحوم آية‏اللّه خويى(ره) هم در اين زمينه فرموده‏اند:

... و اما في الكسوف فلا مانع من فرض كوكب آخر غير القمر يحول بين الارض و الشمس كالزهرة و عطارد، حيث انهما واقعتان بينهما، فيمكن ان تحجبا نورها و يتشكل من ذلك كسوف يراه بعض سكنة الارض‏ممن يقع في نقطة تقابل مركز الزهرة مثلا المقابلة لنقطة مركز الشمس الا ان مثل ذلك لايستوجب الصلاة، لعدم ظهوره الا للاوحدي من اصحاب المراصد الفلكية ولا تعرفه عامة الناس، لمكان صغر الكواكب‏الناشي‏ء من بعده المفرط. و من الواضح ان موضوع الحكم انما هو الكسوف المرئي لعامة الناس بحيث تشاهده آحادهم العاديون. نعم لو تحقق ذلك و لو من طريق الاعجاز بحيث صدق عندهم الكسوف وجبت‏الصلاة كما عرفته في الخسوف.((142)) به هر حال، همان طور كه ملاك در رؤيت هلال، رؤيت با چشم عادى است در خسوف و كسوف هم، رؤيت و تشخيص آنها با چشم عادى ملاك است و اگر فقط با تلسكوپ قابل تشخيص باشند نه با چشم‏عادى نماز آيات واجب نيست، شايد به اين دليل كه معقول نيست شارع مقدس چيزى يعنى خسوف و كسوف قابل رؤيت با ابزار را موضوع حكم قرار دهد كه تا قرنها براى مخاطبان خود و مكلفين،قابل تشخيص نباشد.

نكته 45: در برخى از كتب فقهى از جمله عروة الوثقى، و وسيلة النجاة در بحث نماز آيات، از فرض «انكساف احد النيرين ببعض الكواكب‏» بحث شده است، مثلا:

ولاعبرة... بانكساف احد النيرين ببعض الكواكب الذي لا يظهر الا للاوحدي من الناس.

يكفى((143)) انكسافهما ببعض الكواكب الاخر او بسبب اخر...

.((144)) ولى همان طور كه برخى فقيهان از جمله آية اللّه خويى(ره) فرموده‏اند در خصوص خسوف (ماه گرفتگى) اين فرض، واقعيت و مصداق ندارد، زيرا هيچ سياره‏اى از ماه به زمين نزديكتر نيست تا حائل شدن آن‏بين ماه و زمين سبب خسوف آن شود، و خسوف منحصر به حيلوله و فاصله شدن زمين بين خورشيد و ماه است،((145)) نه حائل شدن سياره‏اى ديگر.

نكته 46: اشكالى كه در نكته 27 (فقه اهل بيت(ع)، شماره 37، ص 152 154) بر عبارت بسيارى از مناسك وارد كرديم، در همان مساله بر عبارت عروه وارد نيست و سخن عروه در اين زمينه دقيق وشاهدى بر ورود اشكال پيشين است:

لو حج من مال الغير غصبا صح و اجزاه، نعم اذا كان ثوب احرامه و طوافه و سعيه من المغصوب لم يصح....((146)) لايجوز الحج بالمال الحرام، لكن لايبطل الحج اذا كان لباس احرامه و طوافه و ثمن هديه من حلال.((147)) توضيح اين كه در عبارت فوق، مباح بودن «لباس احرام‏» و «لباس طواف‏» (نه فقط لباس احرام) در صحت حج شرط دانسته شده و با اين تعبير اشكالى كه بر عبارت بسيارى از مناسك وارد است بر آن واردنمى‏شود، علاوه بر آن شاهدى بر ورود اشكال بر عبارت مناسك است.

قصاص در ضرب((148)) مسعود اماميچكيده قانون مجازات اسلامى براى زدنى كه منجر به جراحت نگردد قصاصى در نظر نگرفته است. فقيهان شيعه نيز كمتر به اين موضوع پرداخته‏اند، اما دلايل عام مشروعيت قصاص، شامل قصاص در ضرب نيزمى‏گردد و بعضى از روايات خاص هم، دليل يا مؤيد جواز آن هستند. از سوى ديگر، عدم انضباط نمى‏تواند مانع اقتضاى اين ادله باشد، زيرا حتى با فرض عدم امكان رعايت مماثلت ميان قصاص و جنايت،مى‏توان با اكتفا به قدر متيقن از جنايت يا پذيرش تبعيض در قصاص، از اين مانع گذر كرد، پس قصاص در ضرب جايز و مشروع است.

مقدمه در اسلام، اصل مقابله به مثل به عنوان يك اصل اولى در برخورد با مجرمان پذيرفته‏شده و رعايت تساوى كامل ميان جرم و مجازات در برخى جرايم جسمانى به عنوان يك حق قانونى ثابت شده است. اين‏تساوى ميان جرم و مجازات روشن‏ترين مفهومى است كه از عدالت كيفرى استفاده مى‏شود و به همين جهت مى‏توان گفت فرمان كتاب و سنت به قصاص كه از پشتوانه تاريخى ديرينه‏اى در ميان صاحبان ملل ومذاهب گوناگون برخوردار است، ارشاد به حكم عدالت خواه عقل مى‏باشد.((149)) تشريع قصاص و اجراى آن بهترين و حكيمانه‏ترين راه براى به حداقل رساندن جرايم عليه تماميت جسمانى آحاد جامعه است و كوتاهى در اين راه از قدرت بازدارندگى قوانين كيفرى مى‏كاهد و حيات‏مادى((150)) جامعه را تهديد مى‏كند. در اين ميان يكى از شايعترين موارد آسيب‏هاى جسمانى در سطح جامعه، زد و خوردهايى است كه گاهى منجر به جراحت نيز مى‏گردد. دفاع از حقوق مصدومان وتامين امنيت جسمانى افراد جامعه اقتضامى‏كند كه قانون قصاص در همه ابعاد خود به اجرا درآيد تا ضمن ايجاد فضايى نا امن براى مجرمان، سلامت و حيات جسمانى نيز تضمين گردد.

«زدن‏» در غالب موارد، بيش از آن كه آسيب جسمانى اش سبب آزار فرد مصدوم گردد، فشار روانى آن براى او آزاردهنده است و اين آسيب روحى و روانى معمولا جز با قصاص مجرم تشفى نمى‏يابد وحس طبيعى انتقام در شخص آسيب ديده فروكش‏نمى‏كند. توجه به اين ملاحظات ما را بر آن مى‏دارد كه ابعاد گوناگون اين قانون حيات‏بخش را بررسى كنيم و از كوتاهى در هر زمينه‏اى از آن كه سبب مرگ‏مادى و معنوى جامعه مى‏گردد، پرهيز نماييم تعريف ضرب و جرح قبل از بررسى فقهى و حقوقى مسئله قصاص در ضرب، شايسته است در معناى ضرب و تفاوت آن با جرح تامل شود تا مفهوم ضرب از مفاهيم نزديك به آن متمايز گردد.

جرح در لغت به معناى شكافته شدن(شق) بدن است.((151)) ضرب نيز در لغت به معناى زدن مى‏باشد و مفهوم مطلق زدن شامل همه مواردى است كه اين مفهوم تحقق يابد، اعم از اين كه زدن منجر به‏جراحت شود و يا منجر به آن نگردد و حتى شامل مواردى مى‏گردد كه زدن، سبب مرگ مى‏شود. اما وقتى در منابع فقهى يا حقوقى، ضرب در كنار جرح و در مقابل آن قرار مى‏گيرد، مقصود مواردى از زدن‏است كه سبب جراحت نگردد و بحث ما نيز در همين قسم اخير است. پس «ضرب به صدمات و آسيب هايى اطلاق مى‏شود كه بدون از هم گسيختگى ظاهرى نسجى و جارى شدن خون ايجاد مى‏گردد. تورم،كوفتگى، سرخى، كبودى و سياه شدن و پيچ خوردن مفاصل بدون شكستگى، تجمع خون در بافت‏ها و خون مردگى كه به همان صورت كبودى و سياه شدن تظاهر مى‏كند، از آثار ضرب است... جرح به‏مواردى گفته مى‏شود كه بافت‏هاى بدن از هم گسيخته شده و اغلب با خونريزى توام است، مانند پوست رفتگى، خراشيدگى، پارگى و بريدگى سطحى و عميق توام با آسيب بر پوست(ضريع، پرده نازك روى‏استخوان) يا همراه با شكستگى يا آسيب مختصر يا شديد احشايى و يا صدمه مغزى‏».((152)) اگر چه نمى‏توان ادعا كرد كه اين تعريف و تعريف‏هاى مشابه آن، همه موارد و مصاديق ضرب و جرح را از يكديگر تفكيك مى‏كند، ولى تا حد زيادى در جداسازى مصاديق آن دو موفق است و در بحث ماضرورتى ندارد كه براى تعيين وضعيت برخى موارد نادر، از اين گونه تعاريف دست برداريم.

جايگاه حقوقى كتاب سوم قانون مجازات اسلامى پيرامون مقررات مربوط به قصاص است. اين كتاب دو باب دارد كه در باب نخست، بحث قصاص نفس طرح شده و در باب دوم به قصاص عضو پرداخته شده است. در ماده‏269(اولين ماده قانونى در بحث قصاص عضو) آمده است:

قطع عضو و يا جرح آن اگر عمدى باشد موجب قصاص است و حسب مورد مجنى عليه مى‏تواند با اذن ولى امر، جانى را با شرايط‏ى كه ذكر خواهد شد قصاص نمايد.

چنانچه روشن است در اين ماده مورد قصاص عضو، قطع و يا جرح عضو بيان شده و سخنى از قصاص در ضرب(زدن) كه جراحتى را در پى نداشته باشد به ميان نيامده است و تا پايان اين باب نيز هيچ گونه‏اشاره‏اى به قصاص در ضرب نشده است، از اين رو مى‏توان نتيجه گرفت كه براساس قانون فوق، ضرب به تنهايى قابل قصاص نيست و بنابر ماده 484 و 485 ق.

م. ا. در صورتى كه ضربه منجر به تغيير رنگ‏پوست (سرخى، كبودى يا سياهى) و يا تورم گردد، ديه يا ارش به آن تعلق مى‏گيرد. بنابر نظر كميسيون استفتائات شوراى عالى قضايى مورخ 30/7/63 نيز ضرب قابل قصاص نيست. از كميسيون اين گونه سؤال‏شده است: «براى جلوگيرى از طغيان بعضى انسان‏ها آيا مى‏توان در برابر سيلى يا لگد عمدى كه بعضى افراد به ديگران وارد مى‏كنند قصاص كرد يا نه؟» كميسيون مزبور نيز چنين پاسخ داده است:

ظاهرا در وارد كردن ضربات و لطمات مثل سيلى و لگدى كه منجر به جرح نباشد(اعم از اين كه موجب احمرار، اسوداد و غيره باشد) شرط قصاص موجودنيست، بلكه موجب ديه مى‏باشد اگر ضربه منجر به‏تغيير پوست بدن يا تورم گردد، النهايه در مورد ضربات و لطمات ساده و همچنين در مواردى كه تنها اجراى حكم ديه و اكتفا كردن به آن موجب تجرى و طغيان افراد باشد و باعث سوء استفاده كسانى كه اهل‏توطئه و دعوا هستند و پول هم براى آنها مطرح نيست، بشود در اين صورت جهت جلوگيرى از محذورات و مفاسد و براى حفظ نظم، حاكم شرع مى‏تواند متهم را محكوم به تعزير نمايد و نسبت به نظير مواردفوق از امام امت مد ظله العالى استفتايى هست كه به پيوست ارسال مى‏شود.((153)) بنابر اين در قوانين موضوعه، ضرب به تنهايى موجب قصاص نيست.

تاريخچه فقهى اولين كتاب فقهى كه در آن به مسئله قصاص در ضرب پرداخته شده، مقنعه شيخ مفيد است. وى در اين كتاب مى‏گويد:

من ضرب انسانا سوطا او اكثر من ذلك ظلما كان عليه القصاص، يضرب كما ضرب.

پس ا((154))ز او شيخ طوسى در كتاب نهايه همين فرع را طرح نموده است:

من ضرب غيره ضربا بالسوط او الخشب او العصا وجب ان يقتص منه بمثل ما ضرب.

سپس ((155))اين مسئله در متون فقهى تا زمان علامه حلى مسكوت مانده است. علامه در كتاب قواعد الاحكام به صراحت به طرح آن پرداخته و بر خلاف شيخ مفيد و شيخ طوسى قصاص در ضرب را جايزنمى‏شمارد:

لاقصاص في الضرب الذي لايجرح و انما يثبت في الجراح((156)).

پس از اين تنها متون فقهى معتبر كه در آنها به طرح اين مسئله پرداخته شده، دو شرح مهم قواعد الاحكام يعنى كشف اللثام و مفتاح الكرامه مى‏باشند.((157)) فاضل هندى و محقق عاملى مؤلفان اين دو اثر پس از شيخ مفيد و شيخ طوسى به عنوان قايلين به مشروعيت قصاص در ضرب، از يحيى بن سعيد هذلى(متوفاى 689) كه پيش از علامه حلى(متوفاى 726)مى‏زيسته است، نام برده‏اند. عبارت هذلى اين گونه است:

و يقتص بالعصا ممن ضرب بها.((158)) صاحب جواهر از اين عبارت برداشت ديگرى دارد، او عبارت يحيى بن سعيد را اين گونه معنا مى‏كند كه در قصاص نفس لازم نيست تنها به آلت شمشير اكتفا شود(چنانچه عدم انحصار به آلت شمشير نظرتعدادى از فقيهان شيعه همچون ابن جنيد است)، بلكه مشابهت در آلت قتل نيز جايز است. از اين رو اگر كسى با ضربه عصا كشته شده باشد مى‏توان جانى را با عصا قصاص كرد، سپس عبارت هذلى را به‏عنوان شاهد بر اين مطلب ذكر مى‏كند.((159)) برداشت صاحب جواهر از عبارت فوق نه تنها با ظاهر آن سازگار نيست زيرا بنابر فهم او از متن هذلى، شايسته بود عبارت اين گونه باشد: «يقتص بالعصا ممن قتل بها» بلكه با راى صريح او كه قصاص نفس‏را به غير از قطع گردن به وسيله شمشير و مانند آن جايز نمى‏شمارد، منافات دارد. او در اوايل كتاب جنايات همانند مشهور فقيهان شيعه مى‏گويد:

والقود بضرب العنق و ان كان القاتل قد قتل بغيره.((160)) چنانچه گذشت بسيارى از فقيهان بزرگ شيعه به طرح اين مسئله مهم نپرداخته‏اند و در متون فقهى معتبر پس از كشف اللثام و مفتاح الكرامه نيز اين مسئله جز در تعدادى از كتاب‏هاى فقيهان معاصر مطرح نشده‏است. همين امر سبب تعجب محقق متتبعى همچون صاحب مفتاح الكرامه گرديده است و او را بر آن داشته كه علت اين سكوت را بيابد. وى در حاشيه كتاب خود توضيح مى‏دهد كه شايد علت اين كه بيشترفقيهان اين مسئله را در آثار خود مطرح نكرده‏اند اين است كه آنان در كتاب ديات، در بحث تغيير رنگ پوست بر اثر ضربه ديگرى، حكم به ديه نموده‏اند، در حالى كه در همان كتاب و كتاب قصاص، به قصاص‏در اين موضوع هيچ اشاره‏اى نكرده‏اند. گويا همين امر دليل موافقت آنان با علامه در عدم جواز قصاص در ضرب است. صاحب مفتاح الكرامه در پايان، همين كلام خود را قابل تامل مى‏داند.((161)) بى ترديد اين احتمال چندان قابل اعتنا نيست، زيرا آنان كه با متون فقهى آشنايى دارند، مى‏دانند كه بيشتر كتاب‏هاى تفصيلى فقهى، شرح متون فقهى معتبرى چون شرايع، قواعد، ارشاد، تبصره و لمعه است واين شرح‏ها در طرح مسائل و فروع غالبا پيرو متن خود هستند و كمتر به طرح مسائل جديد مى‏پردازند. به همين جهت است كه مسئله مورد نظر ما كه به طور صريح در قواعد علامه ذكر شده به تبع آن در دوشرح اين كتاب نيز مطرح گرديده است. پس عدم طرح اين مسئله در متون فقهى ديگر غالبا متاثر از همين پيروى شرح از متن و يا پيروى فقيهان بعدى از فقيهان قبلى است و نمى‏توان دليل آن را توجه فقيهان به‏مسئله فوق و بى نياز ديدن از طرح آن دانست.

البته ((162))ناگفته نماند كه محقق اردبيلى(متوفاى 993) پيش از فاضل هندى(متوفاى 1137) و محقق عاملى(متوفاى 1226)، اين مسئله را در كتاب زبدة البيان به اشاره مطرح كرده است((163))كه درضمن طرح ادله عام مشروعيت قصاص در ضرب، آن را نقل خواهيم كرد. صاحب كتاب وسائل الشيعه نيز عنوان يكى از ابواب كتاب خود را «باب ثبوت القصاص في الضرب بالسوط و لو غلط فزاد في الحد»قرارداده است((164)) و در ضمن آن روايتى را نقل كرده كه پس از اين به بررسى آن خواهيم پرداخت.

صاحب مفتاح الكرامه كه فقيه متتبعى مى‏باشد تصريح مى‏كند غير از علامه كسى را نيافته است كه بر عدم جواز قصاص در ضرب تصريح نموده باشد و تنها از محقق ثانى در اين زمينه مطلبى حكايت شده است،ولى او هيچ عبارتى را از محقق ثانى نقل نمى‏كند و اين نشان مى‏دهد كه وى در آثار محقق چنين مطلبى را نيافته است، چنانچه ما نيز بعد از جستجوى فراوان چنين مطلبى را در آثار مطبوع وى نيافتيم.

صفحه قبل

صفحه بعد