|
اين سكوت تا عصر حاضر نيز ادامه پيدا كرده و فقيهان در
متون فتوايى و استدلالى خود كمتر به طرح اين مسئله
پرداختهاند، به طورى كه تحقيق و بررسى نشان مىدهد تنها
دو فقيه معاصر هستند كه اين مسئله رادر آثار خود مطرح
كردهاند، نخست شيخ محمد جواد مغنيه(متوفاى 1400) كه
در يكى از آثار خود راى علامه را در عدم قصاص پذيرفته است
، سپس آية اللّه سيد محمد سعيد حكيم كه در ((165))
كتابفتوايى خود، بر ثبوت قصاص در ضرب اشكال كرده و
پرداخت ديه را احتياط واجب دانسته است.
در م((166))يان منابع استفتايى مراجع تقليد معاصر به برخى
از استفتائات در اين زمينه برمىخوريم كه به نقل آنها
مىپردازيم:
از آية اللّه شيخ محمد فاضل لنكرانى در خصوص جواز قصاص
در موردى كه زدن منجر به سياهى و يا سرخى پوست
مىگردد سؤال شده است. ايشان نيز در جواب فرمودهاند:
به طور كلى در هر جنايتى كه عمدى باشد چنانچه قصاص
بدون زياده ممكن باشد مجنىعليه حق قصاص دارد ولى در
خصوص اسوداد و احمرار و اخضرار وجه كه با سيلى يا غيره
حادث شده باشد، بهتر آناست كه با ديه مساله را خاتمه دهند.
سپس ايشان در پاسخ به دو استفتاى مشابه در مورد مجازات
ضربه سادهاى كه اثرى از خود به جاى نگذاشته است، اين
گونه پاسخ مىدهد:
اگر قصاص ممكن باشد قصاص مىشود و الا حاكم شرع با
تعيين ارش و حكومت و لو كمتر از اقل ديه، مساله را خاتمه
دهد.((167))
آية اللّه ناصر مكارم شيرازى نيز قصاص در ضرب را جايز
مىشمارد:
سؤال 1513: ديه يا مجازات ضرب سادهاى كه موجب جراحت
و تغيير رنگ نگردد و هيچ گونه آثارى از خود باقى نگذارد
چيست؟
جواب: اگر اين كار عمدا صورت گيرد قصاص دارد و اگر از
روى خطا باشد قصاص ندارد و ديهاى نيز بر آن مترتب
نمىشود.
... سؤال 1516: ضربات كبودى، سياهى و سرخى چنانچه
عمدى باشد و قصاص ممكن باشد قصاص دارد يا ديه؟
جواب: در صورتى كه رعايت مطابقت ممكن شود، قصاص
مانعى ندارد.((168))
آية اللّه شيخ محمد تقى بهجت در موردى كه وقوع ضرب ساده
محرز بوده، اما ضربه فاقد اثر ظاهرى است، مرقوم داشته است:
اگر قصاص ممكن است، قصاص است در موارد آن.((169))
اما آية اللّه سيد عبدالكريم موسوى اردبيلى در پاسخ به
استفتاى نگارنده در مورد قصاص ضربهاى كه منجر به جراحت
نگردد ولى سبب پيدايش علايمى همچون كوفتگى، تورم و يا
تغيير رنگ پوست شودمرقوم داشته است:
ظاهر اين است كه قصاص نيست بلكه مورد ديه يا ارش است.
در مورد ضربهاى كه هيچ اثرى از خود بر جاى نگذارد نيز آمده
است:
در فرض مذكور قصاص نيست، بلكه با نظر حاكم شرع ارش
داده مىشود.
آية اللّه شيخ لطف اللّه صافى گلپايگانى هم در پاسخ به هر دو
پرسش نگارنده، قصاص را جايز ندانسته است.
نكته مهمى كه در كتاب مفتاح الكرامه وجود دارد اين است كه
وى مسئله لگد كردن شكم(دوس البطن) را كه در روايت
آمده و متون فقهى هم به طور گسترده به طرح آن
پرداختهاند، به عنوان تاريخچه بحثقصاص در ضرب ذكر
مىكند. روايت مزبور چنين است:
محمد بن يعقوب، عن علي بن ابراهيم، عن ابيه، عن النوفلى،
عن السكوني، عن ابي عبداللّه عليه السلام، قال:
رفع الى اميرالمؤمنين عليه السلام رجل داس بطن رجل
حتى احدث في ثيابه فقضى عليه ان يداس بطنه حتى يحدث
في ثيابه كما احدث او يغرم ثلث الدية،((170))
امام صادق(ع) فرمود: مردى كه شكم مرد ديگرى را لگد كرده
بود به گونهاى كه سبب بروز حدث از او و آلودگى لباسش
شده بود نزد اميرالمؤمنين(ع) بردهشد و آن حضرت چنين
حكم كرد كه فردمضروب نيز حق دارد شكم وى را لگد كند تا
جايى كه حدث از او سر زند و سبب آلودگى لباسش گردد، يا
يك سوم ديه را به او بپردازد.
فقيهان نيز به طور گسترده اين مسئله را در كتابهاى خود
آوردهاند و قدما براساس اين روايت، قصاص را جايز
دانستهاند.((171)) شيخ نيز ادعاى اجماع نموده است((172))
در حالى كه ابن ادريس، قصاصدر اين فرض را موجب
((173))تغرير به نفس مىشمارد و از اين رو روايت فوق را
خلاف اصول مذهب مىداند و آن را طرد مىكند.((174)) پس
از او محقق حلى به ذكر فرع مىپردازد و در نهايتروايت را
ضعيف مىشمارد و بدين گونه در آن ترديد يا توقف
مىنمايد.((175))
علامه نيز قول به حكومت را در چنين فرعى ترجيح مىدهد و
قصاص را به همان دليلى كه ابن ادريس مطرح نموده است
مرجوح مىشمارد.((176))
پس از اين بيشتر فقيهان به پيروى از حليين(ابن ادريس،
محقق و علامه) قصاص در چنين فرضى را مردود و يا مشكوك
شمرده و روايت را هم ضعيف دانستهاند.((177)) صاحب
جواهر ضعف روايت را بهدليل عمل اصحاب به روايات سكونى
منجبر مىداند و از اين رو قول فقيهان گذشته به جواز
قصاص را مىپذيرد، ولى آن را منحصر در حدث بول و غايط
مىداند و در حدث ريح قايل به حكومت مىشود.پس از وى
برخى از فقيهان نيز راى او را بر مىگزينند.((179)) ((178))
اما به دشوارى مىتوان فرع مزبور را تاييدى بر مسئله جواز
قصاص در ضرب به طور مطلق دانست، زيرا چنانچه روشن
است موضوع در اين مسئله علاوه بر ضربه پا، تحقق حدث نيز
مىباشد و از قصاص درچنين موضوعى نمىتوان به اين نتيجه
رسيد كه در مطلق زدن، قصاص جايز است، چون اين احتمال
وجود دارد كه جزء الموضوع كه همان تحقق حدث است در
حكم جواز قصاص، دخالت داشته باشد. پساين فرع را
نمىتوان در ضمن تاريخچه مسئله قصاص در ضرب مطرح
كرد و روايت مربوط به آن را هم نمىتوان از جمله ادله جواز
قصاص در ضرب دانست.
دلايل مشروعيت قصاص در ضرب
دليل اول: تمسك به عمومات
اگر چه اصل اولى در مسئله قصاص در ضرب، عدم قصاص
است، ولى با وجود عمومات و اطلاقات در ادله لفظى قصاص
كه شامل قصاص در ضرب نيز مىشود، دليلى براى مراجعه به
اصل اولى وجود ندارد ودر صورت نبود دليل خاص بر نفى و
اثبات قصاص در ضرب، مرجع، اصل لفظى خواهد بود.
از جمله ادله لفظى كه اطلاق و عموم آنها شامل قصاص در
ضرب مىگردد، برخى از آيات قرآن كريم است:
1. والمحرمات قصاص فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل
ما اعتدى عليكم.((180))
2. وان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ولئن صبرتم لهو خير
للصابرين.((181))
3. و جزا سيئة سيئة مثلها فمن عفا و اصلح فاجره على
اللّه.((182))
4. ولمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم من سبيل.((183))
5. ذلك و من عاقب بمثل ما عوقب به ثم بغى عليه لينصرنه اللّه
ان اللّه لعفو غفور.((184))
فاضل هندى و محقق عاملى به شمول آيه اول و دوم نسبت به
قصاص در ضرب تصريحكردهاند.((185)) محقق اردبيلى نيز
در كتاب زبدة البيان آيه سوم و چهارم را شامل قصاص در
ضرب مىداند، اومىگويد:
...هما تدلان على جواز القصاص في النفس و الطرف و الجروح
بل جواز التعويض مطلقا حتى ضرب المضروب و شتم المشتوم
بمثل فعلهما فيخرج ما لا يجوز التعويض و القصاص فيه مثل
كسر العظام و الجرحوالضرب في محل الخوف و القذف و نحو
ذلك و بقي الباقى.((186))
توجه به اين نكته لازم است كه ضربات خفيف و سادهاى كه
عرفا به آنها ظلم، اعتدا و مانند آنها اطلاق نمىشود از شمول
اين عمومات خارج هستند و به استناد اين عمومات قابل
قصاص نيستند.
از جمله عمومات قابل استناد در اين زمينه دلايل لفظى عام
مشروعيت قصاص است كه در بردارنده لفظ قصاص نيز
مىباشد. برخى از فقيهان در آغاز كتاب قصاص و در مقام
تعريف شرعى و اصطلاحى آن،تصريح كردهاند كه قصاص
شامل ضرب نيز مىشود:
القصاص بالكسر و هو اسم لاستيفا مثل الجناية من قتل او
قطع او ضرب او جرح واصله اقتفا الاثر. يقال: قص اثره اذا
تبعه فكان المقتص يتبع اثر الجاني فيفعل مثل فعله.((187))
با توجه به چنين تعريفى از قصاص، همه ادله عام حاوى لفظ
قصاص، شامل قصاص در ضرب نيز مىگردد و مشروعيت آن
را احراز مىكند.
دليل دوم: روايت قصاص قنبر
تنها دليلى كه در كتاب كشف اللثام و مفتاح الكرامه(فقط اين
دو كتاب هستند كه متعرض ادله خاص اين بحث گرديدهاند)
براى جواز قصاص در ضرب ذكر شده روايت ذيل است:
محمد بن يعقوب، عن محمد بن يحيى، عن احمد بن محمد،
عن ابن محبوب، عن الحسن بن صالح الثوري، عن ابي جعفر
عليه السلام، قال:
ان امير المؤمنين(ع) امر قنبر ان يضرب رجلا حدا فغلط قنبر
فزاده ثلاثة اسواط، فاقاده علي(ع) من قنبر ثلاثة
اسواط،((188))
امام باقر(ع) فرمود: امير المؤمنين(ع) به قنبر فرمان داد كه
حد شرعى را بر مردى جارى ساخته و او را تازيانه زند. قنبر
اشتباها سه تازيانه بيشتر زد، حضرت على(ع) به آن مرد اجازه
داد كه سه تازيانه را نسبت بهقنبر قصاص كند.
سند اين روايت تا حسن بن صالح ثورى، صحيح و معتبر است،
ولى او كه همان حسن بن صالح بن حى است از فقيهان و
متكلمان بزرگ مذهب زيديه به شمار مىرود. وى در
كتابهاى رجال اهل سنت به علم،ورع، عبادت و وثاقت
توصيف شده و در عين حال به شيعه بودن متهم گرديده
است. ولى در كتابهاى رجال شيعه هيچ توثيق و مدحى براى
او ذكر نشده است. شيخ طوسى نيز در كتاب تهذيب الاحكام
بعد ازنقل روايتى از او مىگويد:
و هو زيدي بتري، متروك العمل بما يختص بروايته.((189))
هر چند در ميان دانشمندان علم رجال بحثهاى پردامنهاى
پيرامون وثاقت و عدم وثاقت او مطرح است((190)) ولى بى
ترديد اگر تنها مستند مسئله قصاص در ضرب همين روايت
باشد، به سختى مىتوان باوجود اين راوى در سند روايت، فرع
مهمى همچون قصاص در ضرب را ثابت كرد. آرى اگر ادله
ديگرى كه از قوت كافى برخوردار است براى اثبات اين فرع
وجود داشته باشد، روايت فوق مىتواند به عنوانمؤيد آن ادله
ذكر شود.
دلالت اين روايت نيز علاوه برسند آن بى اشكال نيست، زيرا
روايت دلالت دارد كه حتى در صورت خطا نيز قصاص ثابت
است، مگر اين كه گفته شود قنبر در اجراى حد و شمارش
تعداد تازيانههاكوتاهى كرده و از اين رو مستحق قصاص
مىباشد.((191)) فاضل هندى هم روايت را دال بر قصاص در
خطا دانسته است و به همين سبب مدلول روايت را مخالف
نظر شيخ مفيد و شيخ طوسى كه زدنرا مقيد به ظلم
كردهاند و همچنين مخالف ادله عام قرآنى كه موضوع قصاص
را اعتدا و عقاب قرار داده است مىداند.((192))
به هر صورت روايت فوق با وجود اشكالات سندى و دلالى
نمىتواند دليل روشنى بر مشروعيت قصاص در ضرب باشد.
دليل سوم: روايت رسول خدا(ص)
در منابع حديث شيعه و اهل سنت روايت مشهورى وجود دارد
كه از نظر سند از قوت لازم برخوردار بوده و دلالت آن نيز بر
مشروعيت قصاص در ضرب قابل بررسى است، البته تاكنون
كسى براى اثباتقصاص در ضرب به اين روايت استناد نكرده
است.
براى روشن شدن اين دليل، طرق نقل اين حديث را به تفصيل
بررسى مىكنيم:
اين روايت در كتاب وسائل الشيعه به يازده طريق و توسط
چهار نفر از ائمه معصومين(ع) (امام باقر، امام صادق، امام
كاظم و امام رضا(ع)) از رسول خدا(ص) نقل گرديده
است.((193)) تعداد راويانى كه اينخبر را بدون واسطه از امام
صادق(ع) نقل كردهاند، هفت نفر مىباشند.
در كتاب مستدرك الوسائل نيز دو روايت مرسل، يكى از امام
رضا(ع) در كتاب صحيفة الرضا(ع) و ديگرى از امام صادق(ع)
در كتاب دعائم الاسلام نقل شده است.
در م((194))نابع روايى اهل سنت نيز اين خبر از سه طريق از
رسول خدا(ص) نقل گرديده است: نخست از طريق امام
صادق(ع) كه راويان آن عبارتند از: ابن جريح و ابراهيم بن
محمد((195)). دوم ازطريق امام باقر(ع) كه نام راوى آن
محمد بن اسحاق است((196)) و طريق سوم نيز
عاى((197))شه است.
در ميان اين روايات، حداقل سند چهار روايت در كتاب وسائل
الشيعه صحيح و معتبر است كه عبارتند از:
1. احمد بن ابي عبداللّه البرقي في المحاسن عن النضربن
سويد، عن يحيى الحلبى، عن ايوب بن عطية الحذا، قال:
سمعت ابا عبداللّه(ع) يقول: ان عليا(ع) وجد كتابا في قراب
سيف رسول اللّه(ص) مثلالاصبع، فيه:
ان اعتى الناس على اللّه القاتل غير قاتله و الضارب غير
ضاربه...،
امام صادق(ع) فرمود: حضرت على(ع) صحيفهاى را به اندازه
يك انگشت در غلاف شمشير رسول خدا(ص) يافت كه در آن
نوشته شده بود: همانا سركشترين انسانها نسبت به خداوند
كسى است كه غيرقاتلش را بكشد((198)) و غير زنندهاش را
بزند.
2. محمد بن يعقوب، عن علي بن ابراهيم، عن ابيه، عن ابن
ابي عمير، عن حماد، عن الحلبي، عن ابي عبداللّه، قال: قال
رسول اللّه(ص):
ان اعتى الناس على اللّه عزوجل من قتل غير قاتله و من ضرب
من لم يضربه،
امام صادق(ع) به نقل از رسول خدا(ص) فرمود: همانا سركش
ترين انسانها نسبت به خداوند متعال كسى است كه غير قاتل
خود را بكشد و كسى را كه او را نزده است، بزند.
3. محمد بن يعقوب عن الحسين بن محمد، عن معلى، و عن
عدة من اصحابنا، عن سهل بن زياد، جميعا عن الوشا، قال:
سمعت الرضا(ع) يقول: قال رسول اللّه(ص):
لعن اللّه من قتل غير قاتله، او ضرب غير ضاربه...،
امام رضا(ع) به نقل از رسول خدا(ص) فرموده است: خداوند
لعنت كند كسى را كه غير قاتل خود را بكشد يا غير زننده خود
را بزند.
4. عبداللّه بن جعفر في قرب الاسناد عن الحسن بن ظريف،
عن الحسين بن علوان، عن جعفر بن محمد، عن ابيه(ع)، قال:
وجد في سيف رسول اللّه(ص) صحيفة ففتحوها فوجدوا فيها:
ان اعتى الناس على اللّه القاتل غير قاتله و الضارب غير
ضاربه...،((199))
امام صادق(ع) از پدرش نقل مىكند كه فرمود: در ميان
شمشير پيامبر(ص) صحيفهاى يافت شد كه وقتى آن را
گشودند، اين عبارت را در آن يافتند: همانا سركشترين
انسانها نسبت به خداوند كسى است كه غيرقاتل خود را بكشد
و غير ضارب خود را بزند.
در بيشتر اين يازده روايتى كه در كتاب وسائل الشيعه آمده
است، حديث مذكور بدين شكل نقل شده كه در غلاف شمشير
رسول خدا(ص)، صحيفهاى يافت شد كه بر آن، مضمون اين
روايت نقش بسته بود. امادر ساير روايات، همين مضمون از
زبان مبارك آن حضرت نقل گرديده است. اين اختلاف، در
روايات مستدرك الوسائل و روايات منابع اهل سنت نيز وجود
دارد. به نظر مىرسد با توجه به تعدد راويان و نيزتعدد امامانى
كه اين روايت را از پيامبر(ص) نقل كردهاند، به دشوارى بتوان
همه اين روايات را به يك روايت بازگرداند. از اين رو به
احتمال فراوان، مضمون اين روايت، هم در صحيفهاى كه در
غلاف شمشيررسول خدا(ص) بوده نوشته شده و هم آن
حضرت، مضمون اين روايت را بر زبان مبارك خود جارى
ساختهاند. اين نكته مهم، در استدلال به روايت، به ما كمك
خواهد كرد كه به آن اشاره خواهيمنمود.
دلالت روايات
فقيهان و اصوليان، مفهوم وصف و مفهوم لقب را فى حد نفسه
و بدون وجود قراين خاص معتبر نمىدانند،((200)) ولى
تصريح مىكنند كه اگر قرينه خاصى در كلام وجود داشته
باشد كه بر مفهوم وصف يا لقبدلالت نمايد، ترديدى در اعتبار
آن وجود نخواهد داشت.((201)) به نظر مىرسد در روايات
مذكور اين قرينه وجود دارد ، از اين رو روايات مزبور بر اين
دلالت دارند كه اگر وصف «غير قاتل» و «غيرضارب» منتفى
شود، حكم لعن و مذمت نيز منتفى خواهد شد. پس منطوق
اين روايات دلالت دارد بر اين كه قتل غير قاتل و ضرب غير
ضارب مذموم است و مفهوم((202))، بر اين دلالت دارد كه
قتل قاتل وضرب ضارب مذموم نيست و اين همان جواز و
مشروعيت قصاص در قتل و ضرب مىباشد.
وجود اين قرينه را حداقل مىتوان به دو شكل اثبات كرد:
1. ابتدا بايد توضيح داد كه چرا وصف و لقب مفهوم ندارند؟ زيرا
هنگامى كه حكمى بر موضوعى مقيد، و موصوف به صفتى يا
لقبى حمل مىشود(مانند اكرم العالم) معناى آن اين است كه
اگر اين موضوع بههمراه وصفش تحقق يابد، حكم وجوب
اكرام ثابت مىگردد، ولى اگر موضوع تحقق نيابد و يا بدون
وصف و به طور ناقص محقق شود، شخص اين حكم منتفى
خواهد شد و به عبارت ديگر، حكم داير مدارموضوع خودش
مىباشد. اما آيا موضوعات ديگرى با اوصاف متفاوتى مانند
«الفقير» يا «المحسن» مىتواند سبب پيدايش حكمى هم سنخ
اين حكم(وجوب اكرام) گردد؟ بى ترديد اين فرض كاملا
محتملاست. به عبارت ديگر هيچ مانعى وجود ندارد كه در
كنار حكم «اكرم العالم»، احكام ديگرى همچون «اكرم الفقير» يا
«اكرم المحسن» نيز مد نظر متكلم باشد. پس نمىتوان گفت
كه نبود موضوع يا وصفموضوع گوياى فقدان سنخ و نوع
حكم است، هر چند گوياى فقدان شخص حكم مىباشد. پس
اين احتمال وجود دارد كه موضوعات ديگر نيز چنين حكمى
داشته باشند ، ولى علت اين كه متكلم از ميان اينموضوعات،
تنها يك موضوع را برگزيده اين است كه در هنگام تكلم، تنها
همان موضوع مورد نظر و يا مورد ابتلاى او يا مخاطب بوده
است.
حال اگر حكمى را براى وصفى سلبى در نظر بگيريم كه در
اين صورت غالبا مصاديق بسيار زيادى خواهد داشت(مثلا
گفته شود: اكرم غير الفاسق) آيا در اين صورت مىتوان گفت
كه وصف يا لقب در نقيض آنمفهوم ندارد؟ اگر چنين گفته
شود يعنى اين احتمال وجود دارد كه «اكرم الفاسق» نيز در
نظر متكلم به جا و صحيح باشد، در حالى كه اين احتمال غير
عرفى و غير عقلايى است، چون اگر در نظر متكلم، فاسق
وغير فاسق در حكم وجوب اكرام مساوى باشند، هيچ دليل
عقلايى وجود ندارد كه متكلم از ميان صدها وصف موضوع كه
در حكم مذكور بى تاثير هستند و وجود و عدم آنها مساوى
است يكى را(فسق) برگزيدهباشد، اين ترجيح بلامرجح است.
تنها دليلى كه انتخاب اين وصف سلبى را توجيه مىكند اين
است كه مفهوم وصفى كه از موضوع، سلب و نفى شده است،
مانع نوع حكم مىباشد و اگر اين سلب به ايجاب بدلگردد،
سنخ حكم منتفى خواهد شد. به عبارت ديگر اگر موضوع غير
فاسق به فاسق بدل شود قطعا حكمى وجود نخواهدداشت، و
اين معناى مفهوم وصف و لقب است. پس مىتوان گفت
چنين مواردى كهحكم بر وصف سلبى حمل شده، مصداق
وجود قرينه بر ثبوت مفهوم وصف يا لقب مىباشد. روايت مورد
استدلال نيز از همين قبيل است، يعنى عرف و عقلا به راحتى
از فرازهاى موجود در روايات مزبورمىفهمند كه آنچه سبب
لعن و مذمت قتل و ضرب گرديده، اين است كه مقتول و
مضروب، غير قاتل و غير ضارب هستند و به عبارت ديگر بى
گناه مىباشند. از اين رو اگر مانع مرتفع گردد و شخصى
قاتل ياضارب باشد، قتل و ضرب او مذمتى نخواهد داشت.
البته ناگفته نماند كه نمىتوان ادعا كرد اوصاف سلبى
هميشه داراى مفهوم مخالف هستند، زيرا گاهى قراينى وجود
دارد كه نشان مىدهد وصف سلبى از قسم سلب مانع نيست.
مثلا اگر مسلمانى بگويد: «غيرمسلمانان را احترام كنيد»
معناى عبارت اين نيست كه مسلمان بودن مانع احترام است،
چون مىدانيم گوينده اين سخن خودش يك مسلمان است.
بر خلاف موردى كه يكى از دشمنان اسلام اين جمله را به
كارببرد، در اين صورت قرينهاى كه در مورد شخص متكلم
وجود دارد گوياى اين نكته است كه جمله فوق مفهوم دارد و
مقصود متكلم اين است كه مسلمانان را احترام نكنيد. يكى از
نكاتى كه اين بحث مختصر بهما مىآموزد اين است كه نبايد با
مباحث اصول به طور عام و مباحث مفاهيم به طور خاص به
شكل كليشهاى و غير عرفى مواجه شد، بلكه پيوسته مىبايست
قواعد اصولى و استظهارات فقهى را بافهم عرفى محك زد تا
اين دو دانش از واقعيتهاى عينى فاصله نگيرند و دچار
انجماد نگردند.
2. در فراز اول، يعنى كشتن غير قاتل، ادله و شواهد قطعى
وجود دارد كه مفهوم مخالف آن نيز همچون منطوق آن داراى
اعتبار و حجيت است، زيرا ادله قطعى مشروعيت قصاص در
قتل گوياى اين است كهقتل قاتل، لعن و مذمتى ندارد.
از اين رو وحدت سياق ميان اين دو فقره شاهد بر اين است كه
مفهوم مخالف فراز دوم نيز همچون فراز اول، حجت و معتبر
است، يعنى زدن ضارب نيز همچون كشتن قاتل مذمتى ندارد.
مناقشات دلالى
اشكال اول: ممكن است گفته شود كه حتى در صورت ثبوت
مفهوم براى اين روايت نمىتوان از انتفاى لعن الهى و اسم
تفضيل عتو(بالاترين مرتبه سركشى و عصيان)، جواز و حليت
را فهميد، چون حتى باوجود مفهوم لقب در اين روايت،
احتمال دارد ضرب ضارب در عين حال كه مورد لعنت خداوند
نيست و برترين سركشى هم به حساب نمىآيد همچنان
نامشروع و حرام بوده و از مرتبه پايينترى از سركشىبرخوردار
باشد، زيرا نفى مرتبه برتر يك مفهوم(عتو)، قابل جمع با مراتب
پايينتر همان مفهوم نيز است.
پاسخ: اين سخن با فهم عرفى از روايت و نيز وحدت سياق در
دو فراز اين خبر سازگار نيست، زيرا عرف از نفى لعنت و نفى
مرتبه برتر سركشى، جواز و حليت را مىفهمد، چنانچه در فراز
اول كه مربوطبه قتل است كشتن قاتل نه تنها مورد لعن
نمىباشد و مرتبه برتر سركشى نيست، بلكه به دليل قرينه
خارجى(ادله مشروعيت قصاص در قتل) روا و جايز مىباشد و
اين خلاف ظهور عرفى است كه دلالتمفهوم لقب در فراز اول
بر جواز قتل قاتل باشد و در فراز دوم دلالتى بر جواز ضرب
ضارب تحقق نيابد.
اشكال دوم: قراينى در اين احاديث وجود دارد كه مانع از
اطلاق آنها مىگردد و آنها را به برخى از افراد ضرب منصرف
مىنمايد. از جمله آنكه متن منقول در اين روايات بنابر آنچه
در بيشتر نقلها آمده برصحيفهاى كه در غلاف شمشير
پيامبر(ص) بوده نوشته شده است، از اين رو ضرب نيز منصرف
به زدن با شمشير مىگردد كه غالبا منجر به قطع و يا جرح
مىشود و شمول آن نسبت به ضرباتى كه منجر بهجراحت
نگردد، بعيد است. اين استظهار با لعن و اسم تفضيل
عتو(سركشى) سازگارتر است، چون به سختى مىتوان
پذيرفت ضرباتى كه منجر به جرح نمىگردد، مصداق برترين
ظلمها و يا مورد لعن الهىباشد.
پاسخ: ادعاى انصراف مفهوم ضرب به زدن با شمشير در
رواياتى كه مضمون اين احاديث را به عنوان نوشتهاى در غلاف
شمشير آن حضرت معرفى مىكند، بعيد نيست، اما همان طور
كه گذشت از مجموعهنقلهاى متعدد در اين روايات به دست
مىآيد كه اين عبارات، هم بر صحيفهاى در غلاف شمشير آن
حضرت نوشته شده، و هم بر زبان مبارك آن حضرت جارى
گشته است و مىتوان استدلال را به رواياتىمنحصر كرد كه
عبارات مذكور را از زبان پيامبر(ص) نقل مىنمايد.
در پاسخ به اين نكته كه ضربات سبك و بدون جراحت، بعيد
است كه مورد لعن خداوند قرار گيرد و يا زننده آن مصداق
سركشترين انسانها باشد، مىتوان گفت: با مطالعه اجمالى
روايات معصومين(ع) بهدست مىآيد كه در موارد فراوانى،
مرتكبان گناهان و خطاهاى نه چندان بزرگ و يا حتى
كوچك، مورد لعن خداوند و فرشتگان قرار گرفتهاند، مانند
كسى كه خواندن نماز مغرب را تا هنگام نمايان شدن
انبوهستارگان به تاخير اندازد،((203)) يا كسى كه به تنهايى
مسافرت كند و به تنهايى غذا بخورد و به تنهايى در خانهاى
بخوابد((204))، يا كسى كه حيوانات را لعنت كند،((205)) يا
از دادن صدقه پرهيزنمايد((206))، يا احترام مسجد را حفظ
نكند((207))، يا رو به قبله جماع كند،((208)) يا زنى كه بدون
اجازه شوهرش از خانه خارج شود((209)) يا برآورده نمودن
خواسته شوهرش را به تاخيراندازد((210)). با دقت در معناى
لعن روشن مىشود كه اين گونه موارد به راحتى مىتوانند
مصداق لعن خداوند قرار بگيرند، زيرا لعن به معناى دورى و
طرد است و لعن الهى يعنى دورى از رحمتخداوند. از اين رو
هر عمل ناپسندى هر چند كوچك به اندازه خودش انسان را
از رحمت الهى دور مىسازد و مىتواند مصداق لعن الهى باشد.
در مورد به كار رفتن اسم تفضيل عتو و سركشى نيز بايد با
زبان روايات بيشتر آشنا شد، تا روشن گردد استعمال الفاظى
كه بر زشتى و پليدى دلالت دارد و تطبيق آن به صورت اسم
تفضيل بر افراد يا گروههاىخاصى از مردم در متون روايى
در بسيارى از موارد مبالغهآميز و يا به طور نسبى است و بى
ترديد نسبيت و مبالغه بجا، كلام را نه تنها از فصاحت و بلاغت
دور نمىسازد، بلكه از ابزار آن نيز شمردهمىشود، مثلا در
روايات آمده است كسى كه به تنهايى مسافرت مىكند، يا از
بخشش پرهيز مىنمايد، يا غلام خود را مىزند،((211)) يا لباس
نااميدى به تن كرده است((212))، يا به خريد و فروش
بندگاناشتغال((213)) داردو يا اين كه مىگويد من بهترين
مردم هستم،((214)) بدترين انسانها(شر الناس) شمرده شده
است.
اشكال سوم: در فراز نخست روايات كه آمده: «... كسى كه غير
قاتل خود را بكشد...»، چارهاى نيست جز آنكه كلام را از معناى
حقيقى آن منصرف سازيم و براى آن معناى مجازى مناسب در
نظر بگيريم، زيرا در مفهوم مخالف اين فراز تصور اين كه كسى
قاتل خود را بكشد منتفى است، چون با كشته شدن مقتول
امكان قصاص توسط شخص او وجود ندارد، پس نمىتواند قاتل
خودش را بكشد. به همينجهت كشتن غير قاتل خودش نيز بى
معنا است.((215)) البته اين مشكل در فراز دوم وجود ندارد ،
زيرا هر فردى مىتواند به معناى حقيقى ضارب خود را بزند،
چنانچه مىتواند غير از ضارب خود رانيز بزند، اما وحدت سياق
ميان اين دو فراز اقتضا مىكند كه هر دو فراز به يك صورت
معنا شوند و چون استعمال در معناى حقيقى در فراز اول
ممكن نيست، پس چارهاى وجود ندارد مگر آنكه هر دو فراز
برمعناى مجازى حمل گردند.
در اينجا مىتوان حداقل دو معناى مجازى براى اين دو فراز در
نظر گرفت:
نخست اين كه مراد از كسى كه غير از قاتل در منطوق و يا
قاتل در مفهوم مخالف را مىكشد، شخص مقتول نيست، بلكه
«من له حق القصاص» است كه مصداق آن ولى دم مىباشد. در
اين صورتضمير در «قاتله» به «من» موصول برنمىگردد،
بلكه به مقتول برمىگردد كه از معناى جمله فهميده
مىشود و منظور از كسى كه غير ضارب و يا ضارب خود را
مىزند نيز «من له حق القصاص» است كه مىتواندمصداق آن
شخص مضروب و يا ولى او باشد. با توجه به اين معناى مجازى،
استدلال به روايت كامل است.
معناى مجازى ديگرى كه مىتوان براى اين روايت در نظر
گرفت اين است كه منظور از قاتل و ضارب كسى باشد كه در
صدد قتل و يا ضرب ديگرى برآمده است. در اين صورت مفهوم
مخالف روايت برمشروعيت قصاص در قتل و يا ضرب دلالتى
ندارد، بلكه مشروعيت دفاع از نفس را تا مرزى كه شخص
بتواند مهاجمى را كه در صدد قتل اوست، بكشد و يا مهاجمى
را كه در صدد زدن اوست بزند، ثابتمىنمايد. در اين صورت
معناى روايت چنين مىشود: «سركشترين انسانها كسى است
كه فردى را كه در صدد كشتن او نيست، بكشد و شخصى را
كه در صدد زدن او نيست، بزند». اين معنا نيز به روشنىمفهوم
مخالف دارد ، ولى چنانچه روشن است منطوق و مفهوم آن از
بحث قصاص نفس و قصاص در ضرب بيگانه است و به دفاع از
نفس مربوط مىباشد.
با وجود اين دو احتمال در معناى مجازى كه علامه مجلسى و
پدرش محمد تقى مجلسى در شرح اين روايت مطرح
كردهاند((216)) حتى اگر احتمال دوم را ترجيح ندهيم
روايت مجمل خواهد بود واستدلال به آن مخدوش مىگردد.
پاسخ:
1. هر چند مجلسى اول و دوم در معناى روايت دو احتمال
مزبور را دادهاند، ولى هيچ فقيه و محدث ديگرى را سراغ
نداريم كه معناى مجازى دوم را كه بر پايه آن، استدلال به
روايت مخدوش خواهد شد در ذيل اين روايت مطرح كرده
باشد، بلكه بسيارى از محدثان و فقيهان شيعه و سنى، از
روايت تنها معناى مجازى نخست را كه مناسب قصاص است
فهميدهاند. از شارحان روايت، مولى صالحمازندرانى((217)) و
محمد بن اسماعيل كحلانى((218)) در شرح آن، فقط معناى
نخست را ذكر كردهاند. از فقيهان نيز آية اللّه سيد محمد سعيد
حكيم((219))، شافعى((220))، محيى الدين نووى((221))و
ابن قدامه ((222))بر اساس همين معنا به روايت استدلال
كردهاند. جصاص((223))و قرطبى((224)) نيز كه از فقيهان
و مفسران مىباشند، همين معنا را از روايت دريافته و به آن
استدلالنمودهاند. در تفسير مجمع البيان نيز همين عبارت با
توجه به معناى قصاص به كار رفته است.((225))
بنابراين، فهم بيشتر عالمان با معناى اول سازگارتر است و
همين امر مىتواند شاهدى بر فهم عرفى از روايت باشد.
2. مماثلت ميان قتل و قاتل، و ضرب و ضارب، مناسب مقام
قصاص است نه دفاع. زيرا در هنگام دفاع، رعايت تساوى ميان
فعل مدافع و مهاجم ضرورتى ندارد، بلكه چه بسا بتوان كسى
را كه در صدد قتل ديگرىاست با زدن دفع نمود و نيازى به
كشتن او نباشد، ولى تساوى و مماثلت در قصاص ميان فعل
جانى و مجنى عليه يا ولى او لازم است، از اين رو روايت با
قصاص سازگارتر است.
بنابرآنچه گذشت، استدلال به اين روايت مشهور، اشكال
سندى و دلالى ندارد و مىتوان مشروعيت قصاص در ضرب را
با استناد به آن ثابت كرد.
دليل چهارم:
روايات فراوانى در منابع حديث، تاريخ، تفسير و رجال شيعه و
اهل سنت وجود دارد كه هريك به گونهاى حكايت از جواز
قصاص در ضرب مىكند. اگر چه مىتوان در دلالت برخى از
اين اخبار و در سندبيشتر آنها اشكال كرد و يا برخى از آنها را
كه مستند به قول و فعل غيرمعصوم است بى اعتبار دانست،
ولى مجموعه اين اخبار و روايات متواتر معنوى، حكايت از اين
نكته دارند كه مسلمانان صدر اسلام ودورههاى پس از آن،
قانون قصاص را در زدن نيز جارى مىدانستند و در زندگى
خويش اجرا مىكردند و به نقل روايات و وقايع تاريخى در اين
زمينه مىپرداختند، بدون آنكه حتى در يك مورد يكى از اين
نقلكنندگان ادعا كند كه قصاص در زدن مشروع نيست. اين
سيره مسلمانان صدر اسلام كه هيچ رادع و مانعى براى آن
ديده نمىشود به همراه روايات معصومين(ع) تواتر معنويى را
شكل مىدهد كه گوياى جواز ومشروعيت قصاص در زدن
است. اينك برخى از اين اخبار و روايات را ملاحظه مىكنيم:
1. روايت مشهورى در ذيل آيه 34 سوره نسا(الرجال قوامون
على النسا) در منابع حديث و تفسير شيعه و اهل سنت وارد
شده است. قطب الدين راوندى از محدثان شيعه و ابن كثير از
مفسران اهل سنت هريك با سند متصل از امام كاظم(ع) و آن
حضرت از پدرانش، از امام على(ع) اين خبر را نقل
كردهاند.((226)) قاضى نعمان و شيخ طبرسى از عالمان شيعه
اين خبر را به گونه مرسل روايتكردهاند((227)). طبرى،
واحدى نيشابورى، قرطبى و سيوطى از مفسران اهلسنت با
سندها و الفاظ مختلف اين خبر را ذيل آيه مزبور نقل
كردهاند.((228))
خبر مزبور بنابر نقل كوتاه راوندى بدين قرار است: على(ع)
فرمود:
مردى از انصار به همراه دخترش به نزد پيامبر(ص) آمد و
عرض كرد: همسر اين دختر كه فلان بن فلان انصارى است او
را زده است، بهگونهاى كه اثر آن در صورتش آشكار است، من
نيز از جانب دخترم او راقصاص كردم، پيامبر(ص) فرمود: تو
حق داشتى چنين كنى. سپس اين آيه نازل شد: «الرجال
قوامون على النسا... » آنگاه پيامبر(ص) فرمود: من چيزى را
اراده كردم ولى خواست خداوند غير آن است.
در دلالت اين خبر مىتوان گفت كه اگر چه با نزول آيه،
فرمان پيامبر(ص) به قصاص نسخ گرديد، ولى اين نسخ
متوجه قصاص در ضرب نمىباشد و اصل مشروعيت قصاص در
ضرب كه پيش فرض رسولخدا(ص) بوده، مخدوش نگرديده
است، بلكه تنها قصاص در ضرب در خصوص زوج استثنا شده
است. پس اين نسخ تلويحا تاييد و امضاى همان پيش فرض
مشروعيت قصاص در ضرب خواهد بود.
2. شيخ صدوق، فتال نيشابورى، ابن شهر آشوب و مجلسى نقل
كردهاند كه پيامبر(ص) در لحظات واپسين زندگى مبارك
خود بر منبر رفت و براى مردم خطبهاى خواند و در ضمن آن
فرمود:
... فنا شدتكم باللّه اي رجل منكم كانت له قبل محمد مظلمة
الا قام فليقتص منه، فالقصاص في دار الدنيا احب الي من
القصاص في دار الآخره على رؤوس الملائكة و الانبيا. فقام
اليه رجل من اقصى القوم يقالله: سوادة بن قيس، فقال له:
فداك ابي و امي يا رسول اللّه انك لما اقبلت من الطائف
استقبلتك و انت على ناقتك العضبا و بيدك القضيب
الممشوق فرفعت القضيب و انت تريد الراحلة فاصاب بطني
فلا ادريعمدا او خطا. فقال: معاذ اللّه ان اكون تعمدت. ثم
قال: يا بلال، قم الى منزل فاطمة فاتني بالقضيب الممشوق،
فخرج بلال و هو ينادى في سلك المدينة: معاشر الناس، من ذا
الذى يعطى القصاص من نفسه قبل يومالقيامه؟ فهذا
محمد(ص) يعطى القصاص من نفسه قبل يوم
القيامة...،((229))
شما را به خداوند سوگند مىدهم، كدام يك از شما از جانب
محمد ستمى ديده است تا برخيزد و او را قصاص كند؟ قصاص
در دنيا براى من محبوبتر است از قصاص در آخرت در مقابل
ديدگان فرشتگان وپيامبران. سوادة بن قيس از ميان جمعيت
برخاست و گفت: پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا، آن هنگام
كه از طايف باز مىگشتيد من به استقبال شما آمدم در حالى
كه بر شتر خويش به نام عضبا سوار بوديد ودر دست خود
چوب دستى كه ممشوق نام داشت گرفته بوديد. شما چوب
دستى را بلند كرديد و قصد داشتيد كه بر مركب خود بزنيد،
اما به شكم من اصابت كرد و نمىدانم به عمد چنين كرديد يا
از روىخطا؟ پيامبر(ص) فرمود: پناه مىبرم به خدا از اين كه
عمدا چنين كارى را كرده باشم، سپس فرمود: اى بلال، به
منزله فاطمه برو و چوب دستى ممشوق مرا بياور. بلال به راه
افتاد در حالى كه در كوچههاى مدينهفرياد مىزد: اى مردم،
كيست كه پيش از قيامت پذيراى قصاص بر خود باشد؟ اين
محمد(ص)است كه قبل از قيامت، قصاص را بر جان خود
مىخرد... .
دلالت اين روايت بر تحقق حق قصاص براى مرد صحابى
اشكال دارد، چون ضربه پيامبر(ص) چنانچه روايت صريحا
دلالت مىكند، عمدى نبوده است و شرط مشروعيت قصاص
در ضرب، تعمد در ضربمىباشد. از اين رو احتمال دارد كه
اجازه پيامبر(ص) به قصاص تنها جنبه استحبابى داشته و حق
قصاص براى صحابى محقق نشده است. ولى از طرف ديگر نيز
مىتوان گفت كه پيش فرض پيامبر(ص) و فردصحابى در اين
روايت اصل مشروعيت قصاص در ضرب بوده است.
3. على(ع) مىفرمايد:
الاو ان الظلم ثلاثة: فظلم لايغفر و ظلم لايترك و ظلم مغفور
لايطلب... واما الظلم الذي لايترك فظلم العباد بعضهم بعضا.
القصاص هناك شديد، ليس هوجرحا بالمدى ولاضربا بالسياط
ولكنه ما يستصغر ذلكمعه،((230))
آگاه باشيد كه همانا ستم بر سه قسم است: ستمى كه آمرزيده
نمىشود و ستمى كه رها نمىگردد و ستمى كه بخشيده
مىشود و بازخواست نمىگردد... اما ستمى كه رها نمىشود،
ستمى است كه مردم بريكديگر وارد مىسازند. قصاص آن
جا(در آخرت) سخت و دشوار است و(همچون قصاص در دنيا)
جراحت با چاقو و يا زدن با تازيانه نيست، بلكه اينها در مقابل
آن كوچك شمرده مىشوند.
روايت چنانچه در ترجمه نمايان گرديده گوياى آن است كه
قصاص در دنيا با زدن به وسيله تازيانه نيز تحقق مىيابد. البته
ممكن است گفته شود كه واژه قصاص در اين روايت از معناى
مقابله به مثل منسلخشده است و تنها به معناى مطلق
مجازات است، در اين صورت، روايت تنها در صدد مقايسه
مجازات اخروى با مجازات دنيوى است، نه مقايسه قصاص
اخروى با قصاص دنيوى.
4. پيامبر(ص) فرمود:
اني اتعجب ممن يضرب امراته و هو بالضرب اولى منها،
لاتضربوا نسا كم بالخشب فان فيه القصاص...،((231))
از مردى كه همسرش را مىزند در حالى كه خودش به كتك
خوردن سزاوارتر است، تعجب مىكنم. زنان خود را با چوب
نزنيد كه در آن قصاص است....
5. محمد بن يعقوب عن علي بن ابراهيم، عن ابيه، عن
النوفلي، عن السكوني، عن ابي عبداللّه(ع):
ان اميرالمؤمنين(ع) القى صبيان الكتاب الواحهم بين يديه
ليخير بينهم، فقال: اما انهاحكومة و الجور فيها كالجور في
الحكم، ابلغوا معلمكم ان ضربكم فوق ثلاث ضربات في الادب
اقتص منه،((232))
جمعى از كودكان نوشتههاى خود را نزد اميرمؤمنان(ع)
آوردند تا از ميان آنها بهترين را برگزيند، آن حضرت فرمود:
اين انتخاب نيز همچون حكومت است و ستم در آن مانند ستم
كردن در حكومت است،معلم خود را آگاه كنيد كه اگر شما
را براى ادب كردن بيش از سه ضربه بزند، قصاص خواهد شد.
سند اين روايت معتبر است، از اين رو برخى از فقيهان براساس
آن فتوا دادهاند كه معلم در مقام تاديب، حق زدن بيش از سه
ضربه به شاگردانش را ندارد.((233)) اما در دلالت آن بر
مشروعيت قصاص درزدن، اين احتمال وجود دارد كه شايد
مقصود از قصاص در اين روايت و همچنين روايت گذشته،
مجازات و قصاص اخروى باشد. بر اين اساس دلالتى بر
مشروعيت اجراى قانون قصاص در زدن نخواهدداشت.
6. در خبرى آمده است:
امام زين العابدين(ع) بندهاى داشت كه او را بر اداره اموالى از
خود گماشته بود. روزى آن حضرت براى سركشى آمده بود
كه آگاه شد اموالش به جهت كوتاهى آن بنده خسارت فراوان
ديده است. از اين واقعهسخت ناراحت شد و با تازيانهاى كه در
دست داشت، بندهاش را كتك زد، ولى پس از آن از كار خود
پشيمان شد و چون به خانه رسيد، در پى او فرستاد. بنده وقتى
بر آن حضرت وارد شد، سخت وحشتزده بود و گمان مىكرد
كه آن حضرت مىخواهد او را مجازات كند. امام(ع) تازيانهاى
را به سوى او برد و فرمود: در مورد تو كارى كردم كه تاكنون از
من سر نزده بود و آن لغزش و خطايى بود، اينك اين تازيانهرا
بگير و قصاصكن. بنده گفت: مولاى من، به خدا سوگند
گمان مىكردم كه مىخواهيد مجازاتم كنيد و من سزاوار
مجازات هستم، پس چگونه من شما را قصاص كنم؟!
امام(ع) فرمود: بايد قصاص كنى، گفت: پناه بر خدا، بر شما
باكى نيست و خطايى از شما سر نزده است، امام پيوسته اصرار
مىكرد و او نيز با احترام فراوان خوددارى مىنمود تا اين كه
آن حضرت ديد كه او بههيچ وجه قصاص نمىكند، از اين رو به
او فرمود: حال كه قصاص نمىكنى، همه آن اموال براى تو
باشد و آن اموال را به او بخشيد.((234))
7. بيهقى با سند متصل نقل مىكند كه اسيد بن حضير كه
مردى بذله گو و شوخ طبع بود در نزد رسول خدا(ص) با
مردم سخن مىگفت و آنان را مىخنداند. رسول خدا(ص) با
انگشت به پهلوى او زد. اسيدگفت: دردم آمد، پيامبر(ص)
فرمود: قصاص كن، او گفت: اى رسول خدا، تو پيراهن بر تن
دارى و من پيراهنى بر تن ندارم. پيامبر(ص) پيراهن خويش را
بالازد، اسيد پهلوى آن حضرت را در بغل گرفت و آن رابوسيد
و گفت: پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا، من همين را
مىخواستم.((235))
8. حاكم نيشابورى با سند متصل نقل كرده است كه
پيامبر(ص) به سبب خراش غير عمدى كه بر عرب بيابان
گردى وارد كرده بود، او را به قصاص از خود دعوت كرد، زيرا
جبرئيل پس از وارد كردن آنخراش بر او نازل شده و به او
چنين گفته بود كه خداوند تو را ستمگر و متكبر مبعوث
نكرده است.
آنگاه آن حضرت، مرد اعرابى را خواست و به او فرمود: قصاص
كن، اعرابى گفت: پدر و مادرم به فدايت، حلال كردم و اگر
بار ديگر نيز چنين كنى هر گز قصاص نخواهم كرد.
پيامبر(ص) نيز او را دعاى خيركرد.((236))
9. ام سلمه مىگويد: پيامبر(ص) در خانه من بود و مسواكى
در دست داشت و خدمتكار را پيوسته صدا مىزد و او پاسخى
نمىداد، تا اين كه ام سلمه به دنبال او به خانه همسران ديگر
پيامبر(ص) مىرود و او رامىبيند كه مشغول بازى با حيوانى
است، به او مىگويد: به بازى سرگرمى و صداى پيامبر(ص)
را نمىشنوى؟! خدمتكار به نزد آن حضرت مىآيد و مىگويد:
سوگند به خدايى كه تو را برانگيخت، صدايت رانشنيدم. آنگاه
پيامبر(ص) فرمود:
لولا خشية القصاص((237))لاوجعتك بهذا السواك،((238))
اگر ترس از قصاص نبود تو را با اين مسواك تنبيه مىكردم.
اين احتمال در معناى روايت وجود دارد كه مقصود از قصاص،
مجازات اخروى است.
10. پيامبر(ص) در حالى كه چوب دستى در دست داشت،
مردى را ديد كه با رنگ زرد خضاب كرده است، به او فرمود:
نشانى از گياه ورس((239))، سپس با چوب دستى بر شكم
مرد زد و فرمود: مگر تورا از اين كار نهى نكرده بودم؟! اثر
ضربه پيامبر(ص) بر شكم او باقى ماند، بدون آن كه خونى
بيايد، مرد گفت: ، اى رسول خدا، قصاص! مردم گفتند: آيا
مىخواهى پيامبر(ص) را قصاص كنى؟! مرد گفت: پوستبدن
هيچ انسانى برتر از پوست بدن من نيست. پيامبر(ص) لباس
خود را بالا زد و فرمود: قصاص كن، مرد شكم آن حضرت را
بوسيد و گفت: گذشت كردم تا در قيامت شفاعتم را كنى.
11. ((240))ضرار بن عبداللّه مىگويد: كنار حضرت على بن
ابى طالب(ع) راه مىرفتم كه جوانى آمد و بر من سيلى زد،
من نيز دست خود را بالا بردم تا به او سيلى بزنم كه على(ع)
متوجه شد و فرمود:قصاص كن.((241))
12. متقى هندى از امام على(ع) نقل مىكند كه فرمود:
ماكان بين الرجل و المراة ففيه القصاص من جراحات او من
قتل النفس او غيرها، ان كان عمدا،((242))
هر حادثهاى كه ميان زن و مرد از جراحت، كشتن يا غير اينها
واقع شود، اگر عمدى باشد قصاص دارد.
عموم عبارت «غيرها» شامل زدن مىگردد، بخصوص كه در
فراز قبل به قصاص در قتل نفس و جراحت تصريح شده است،
از اين رو مهمترين مصداق واژه «غيرها» زدن خواهد بود.
13. بخارى در كتاب صحيح خود مىنويسد:
ابوبكر، عبداللّه بن زبير، على(ع) و سويدبن مقرن، ضربه سيلى
را قصاص مىكردند. عمر نيز ضربه تازيانه را قصاص مىكرد،
همچنين على(ع) سه ضربه تازيانه را قصاص كرد و شريح
تازيانه و خراش را قصاصمىنمود.((243))
14. بيهقى با سند متصل از عمر بن خطاب نقل مىكند كه
براى مردم خطبهاى خواند و در ضمن آن گفت:
من كارگزارانم را به سوى شما نفرستادم كه سيلى به صورت
شما بزنند و اموالتان را به زور بگيرند، بلكه آنان را موظف
كردم كه دين شما و آيين درست را به شما بياموزند. پس
هركس غير از اين عمل كرد اورا به سوى من بازگردانيد تا
قصاصش كنم.
عمرو بن عاص گفت: اى اميرمؤمنان، اگر مردى بعضى از
رعيت خود را ادب كند، او را قصاص خواهى كرد؟ عمر گفت:
سوگند به كسى كه جانم در دست اوست چنين خواهم كرد و
به تحقيق ديدم كه رسول خدا(ص) نيز از خود قصاص
مىكرد.((244))
15. هيثمى نقل مىكند كه روزى كنيزك سعد بن وقاص
پيراهن حريرى بر تن كرده بود كه بادى وزيد و آن پيراهن را به
كنارى زد و بدن او نمايان شد، عمر با تازيانه بر او زد، سعد
براى ممانعت عمر به پيش آمدولى تازيانه به او خورد، آن گاه
عمر تازيانه را به سعد داد و گفت: قصاص كن، اما سعد، عمر
را بخشيد.((245))
16. عمر بر مرد و زنى گذشت كه مشغول گفتگو با هم بودند،
ناگهان تازيانهاى بر آنان زد، مرد گفت: اى اميرمؤمنان، اين
زن همسر من است، عمر گفت: پس قصاص كن، مرد گفت: اى امير مؤمنان، تو را آمرزيدم،عمر گفت: آمرزش به دست تو نيست، تو مىتوانى عفو كنى، مرد گفت: اى امير مؤمنان، تو را عفو كردم.((246)) 17. روزى ابوبكر بر مردى سيلى زد و پس از آن كه از كار خويش پشيمان شد به او اجازه داد تا قصاص كند، ولى آن مرد ابوبكر را عفو كرد.((247)) 18. ياران عثمان براى او نامهاى نوشتند و معايب و اشتباهات وى را در آن ذكر كردند و عمار آن نامه را به نزد عثمان آورد و چون عثمان آن را خواند، گفت: خداوند بينى ات را به خاك بمالد، عمار گفت: و بينىابو بكر و عمر را، عثمان چون اين سخن را شنيد برخاست و عمار را آنقدر لگد زد تا بيهوش شد، سپس از كرده خود پشيمان شد و طلحه و زبير را براى دلجويى نزد عمار فرستاد، آن دو به عمار گفتند: يكىاز اين سه امر را انتخاب كن، يا عفو كن و يا ارش بگير و يا قصاص نما، عمار گفت: به خدا سوگند هيچ يك را بر نمىگزينم تا به ديدار خدا روم.((248)) 19. هيثمى نقل مىكند كه پسر عموى خالد بن وليد بر كسى سيلى زد، عموى او به نزد خالد آمد و شكايت كرد، خالد نيز به او اجازه داد كه قصاص كند و چون آن مرد دست خويش را بالا برد كه قصاص كند،عمويش گفت: براى خدا او را رها كن.((249)) 20. ابن كثير واقعه شهادت كميل بن زياد را اين گونه نقل مىكند كه وى مورد خشم عثمان قرار گرفت و از او سيلى خورد و كميل درخواست قصاص كرد و چون عثمان قصاص را پذيرفت او از جرم عثماندرگذشت. وقتى اين واقعه براى حجاج بن يوسف نقل شد، كميل را فراخواند و خطاب به او گفت: آيا شخصى مثل تو از امير مؤمنان درخواست قصاص كرده است؟! سپس دستور داد گردن او را قطعكنند.((250)) دليل عدم مشروعيت قصاص در ضرب |
|---|