|
فاضل هندى در توجيه نظر علامه حلى در كتاب قواعد
پيرامون عدم جواز قصاص در ضرب مىگويد:
... لعدم انضباطه شدة و ضعفا.((251))
محقق عاملى نيز اين وجه را اين گونه بيان مىكند:
... لعدم التقدير.((252))
اين تنها دليلى است كه مخالفان قصاص در ضرب براى مدعاى
خويش بيان كردهاند. براى تبى((253))ين بيشتر اين نظر
مىتوان گفت كه اگر اثر جنايت به گونهاى باشد كه دقيقا
قابليت تكرار را داشته باشد،قصاص جايز است، مانند مواردى
كه جنايت منجر به قطع عضو يا برخى از جراحتهاى معين
مىگردد. برخلاف مواردى كه جنايت، قابليت تكرار بدون
تغرير به نفس يا عضو ديگر را ندارد، مانند هاشمه،منقله، جائفه
وشكستگى استخوان. در مواردى كه زدن منجر به جراحت
يعنى اثرى مشخص و معين بر بدن كه قابل تكرار است
نمىشود، قصاص جايز نيست، چون قصاص يا منجر به اثر
افزون برجنايت مىگردد كه در اين صورت تغرير و ظلم است
و يا كمتر از جنايت خواهد بود كه در اين فرض، هم حق مجنى
عليه پايمال شده و هم مفهوم قصاص كه تبعيت از اثر مىباشد
محقق نگرديده است.
نقد:
1. طرح اين دليل از سوى مخالفان قصاص در ضرب روشن
مىكند كه اين دسته از فقيهان، منكر شمول ادله عام
مشروعيت قصاص نسبت به ضرب نيستند، بلكه بر اين باورند
كه با وجود مقتضى براى ثبوتقصاص در ضرب، مانع عدم
انضباط و عدم تقدير، از اين اقتضا اولى منع مىكند، چنانچه
در برخى از جراحتها نيز همين مانع سبب عدم مشروعيت
قصاص مىگردد.
2. نكته ديگرى كه از طرح اين دليل به دست مىآيد اين است
كه ممنوعيت قصاص در ضرب به سبب يك امر عارضى است و
صرف زدن، بالاصاله و ذاتا هيچ منعى از قصاص ندارد. پس
اگر فرض كنيم دربرخى از موارد اين امر عارضى وجود
نداشته باشد قصاص جايز و مشروع خواهد بود. مثلا اگر ضربه
با يك ابزار صنعتى خاص بر مجنى عليه وارد شده كه دقيقا
قابل تكرار است، در اين صورت قصاص بههمان شكل ممكن و
جايز است چنانچه در جراحتهاى خاصى همچون هاشمه و...
نيز در صورت انتفاى اين امر عارضى مىتوان به جواز قصاص
فتوا داد. بايد توجه داشت كه پيشرفت تكنولوژى و علوم
درزمينههاى مختلف بخصوص پزشكى، پزشكى قانونى و
مهندسى پزشكى مىتواند در بسيارى از موارد اين موانع
عارضى را منتفى سازد.
3. می بايست ميان دو مفهوم قدر متيقن و اقل، تفكيك قايل
شد. در مواردى كه قصاص، اقل از جنايت است علم به عدم
تبعيت قصاص از جنايت وجود دارد و در اين صورت مىتوان
گفت كه مفهوم قصاصمحقق نشده است. ولى در مواردى كه
مقدار قصاص به اندازه قدر متيقن از جنايت باشد، چنين
علمى وجود ندارد. پس اگر فرض كنيم كه مجنى عليه در
مقام قصاص در ضرب براى پرهيز از تغرير و فزونى وكاستى در
قصاص، به قدر متيقن اكتفا نمايد، مخالفت با مفهوم تبعيت
صورت نگرفته است.
بلكه مىتوان گفت كه اگر بنابر تبعيت دقيق قصاص از
جنايت باشد، هيچ گاه قصاص جايز نخواهد بود، زيرا در همه
جنايات بخصوص جراحات تبعيت دقيق عقلى در قصاص
ممكن نيست و مجنى عليهچارهاى ندارد جز آنكه در حد توان
خود به قدر متيقن از جنايت اكتفا كند. به عبارت ديگر، تساوى
قصاص با جنايت يك امر عرفى است و نياز به دقتهاى غير
عرفى ندارد.((254))
4. يكى از فروع مهمى كه در قصاص عضو و قصاص نفس
مطرح است، تبعيض در قصاص مىباشد، يعنى اين كه مجنى
عليه يا اولياى دم آيا مى توانند در هنگام قصاص عضو به
بخشى از جنايت وارد شده اكتفاكنند و يا قصاص نفس را به
قصاص عضو تبديل كنند و در قبال اين كاستن از مجازات
قصاص عضو و قصاص نفس، درخواست ديه يا ارش نمايند، يا
مصالحه و يا حتى عفو كنند؟ و آيا در تمام اين فرضها
رضايتجانى شرط است؟
از برخى مراجع تقليد معاصر چنين استفتايى شده است و در
پاسخ به آن، حضرات آيات محمدتقى بهجت، جواد تبريزى،
محمد فاضل لنكرانى، لطف اللّه صافى گلپايگانى و ناصر
مكارم شيرازى، تبديلقصاص نفس به قصاص عضو را به هر
شكلى ممنوع دانسته و رضايت جانى را نيز در رفع اين
ممنوعيت بى تاثير دانستهاند. تنها آية اللّه سيد عبدالكريم
موسوى اردبيلى با فرض رضايت جانى، فتوا به جواز دادهاست.
در تبعيض در قصاص عضو نيز همين پاسخها ارائه
شده است، با اين تفاوت كه آية اللّه ناصر مكارم شيرازى در
فرض رضايت جانى، فتوا به جواز داده است.((256))
بنابراين بيشتر فقيهان معاصر، تبعيض در قصاص عضو و اكتفا
در قصاص به بخشى از جنايت وارد شده بر عضو را با فرض
عدم ضرورت بر چنين تبعيضى و تنها بر اساس خواست مجنى
عليه و يا حتىرضايت طرفين، جايز نمىدانند. اين اظهار نظر
با راى فقيهان گذشته هماهنگ است.((257))
البته فرعى در متون فقهى به چشم مىخورد كه به نحوى
نشان دهنده جواز تبعيض در قصاص عضو است، بدون آنكه
ضرورتى بر آن وجود داشته باشد. مقدمتا بايد گفت كه اگر
در قصاص عضو، جانى مرد باشدو مجنىعليه زن، مادامى كه
ديه جنايت وارد شده بر زن به ثلث ديه كامل نرسيده است، زن
مىتواند قصاص نمايد بدون آنكه مالى را به مرد بپردازد. اما
اگر ديه جنايت به ثلث برسد، در اين صورت زن
هنگامىمىتواند قصاص كند كه نصف ديه جنايت را به مرد
بپردازد. با توجه به چنين حكم اجماعى در فقه شيعه، علامه
حلى در كتاب قواعد الاحكام فرعى را در اين زمينه مطرح
مىكند و آن اين است كه آيا هنگامى كهديه جنايت وارده بر
زن، ثلث ديه كامل و يا بيش از آن بود، زن مىتواند به قصاص
نيمى از جنايت اكتفا كند و به همين جهت از پرداخت فاضل
ديه استنكاف ورزد؟ مثالى كه علامه به وسيله آن اين فرع را
مطرحكرده و سپس او و ساير فقها با طرح اين مثال به بررسى
موضوع فوق پرداختهاند، موردى است كه مرد چهار انگشت
زنى را قطع كند، در اين صورت چون ديه چهار انگشت (40
شتر) بيش از ثلث ديه كاملاست، زن هنگامى مىتواند چهار
انگشت مرد را قصاص كند كه نيمى از ديه آن را به مرد
بپردازد. در چنين فرضى آيا زن مىتواند در قصاص، به دو
انگشت مرد اكتفا كند و به همين علت از پرداخت نيم ديهچهار
انگشت خوددارى ورزد؟
علامه در پاسخ اين سؤال تنها مىگويد: پذيرش چنين فرضى
مشكل است و مشكلتر هنگامى است كه زن سه انگشت را
قصاص نمايد و از قصاص چهارمين انگشت خوددارى كند و
ديهاى نيز به مردنپردازد.((258)) فرزندش فخر المحققين در
كتاب ايضاح الفوائد و نيز صاحب جواهر و از فقهاى معاصر، آية
اللّه سيد محمد شيرازى و آية اللّه موسوى اردبيلى جواز چنين
فرضى را پذيرفتهاند.((259))آية اللّه سيد محمد صادق روحانى
و آيةاللّه فاضل لنكرانى و آية اللّه مدنى كاشانى، عدم جواز آن را
برگزيدهاند. شهيد ثانى و((260)) فاضل هندى و صاحب
رياض همچون علامه در پذيرش و عدم پذيرشآن ترديد
كر((261))دهاند.
اما اگر چنين تبعيضى ضرورتى داشته باشد، مانند اين كه
امكان رعايت تساوى و مماثلت قصاص با جنايت نباشد، بيشتر
فقيهان در موارد بسيارى به مشروعيت تبعيض در قصاص فتوا
دادهاند. برخى از اين مواردچنين است: الف: قطع عضو در قسمتى از عضو واقع شده كه تكرار آن در مقام قصاص ممكن نيست. فقيهان براى چنين فرضى به قطع عضوى مثال مىزنند كه بر مفصل استخوان مثل مچ، مرفق يا كتف واقع نشده است،بلكه در فاصله ميان دو مفصل، مانند استخوان ساعد، و بازو تحقق يافته است، در اين صورت قصاص مماثل دشوار مىباشد و ممكن است منجر به جنايت بيشترى گردد. از اين رو فقيهان فتوا دادهاند كه مجنىعليه مىتواند از مفصل بعدى قصاص نمايد، مانند اين كه در قطع دست از استخوان ساعد، از مفصل مچ، و در قطع دست از استخوان بازو، از مفصل مرفق، قصاص كند و نسبت به باقيمانده جنايت، درخواستارش نمايد.((262)) تنها برخى از فقيهان معاصر با اين نظر مخالفت كردهاند و در صورت عدم امكان قصاص مماثل، فقط دريافت ديه را جايز دانستهاند.((263)) ب: اگر قسمتى از عضو مجنى عليه نا سالم باشد، مثلا برخى از انگشتان دست قطع شده مجنى عليه شل باشد در حالى كه عضو جانى سالم است، در اين صورت به مقدارى كه عضو مجنى عليه سالم بوده وامكان قصاص آن از عضو جانى وجود دارد، قصاص تحقق مىيابد و نسبت به بقيه قسمتهاى عضو مجنى عليه، ديه و ارش پرداخت مىشود، مانند اين كه دو انگشت از انگشتان مجنىعليه سالم و بقيه انگشتاناو شل بوده باشد، در اين صورت تنها به مقدار همان دو انگشت سالم مجنىعليه از جانى قصاص مىشود و نسبت به ساير انگشتان، ديه انگشت شل كه ثلث ديه انگشت سالم است پرداخت مىگردد وهمچنين نسبت به ساير قسمتهاى دست همچون كف، مچ، ساعد، مرفق و بازو ارش پرداخت خواهد شد.((264)) ج: اگر عضو قطع شده مجنىعليه ناقص باشد، مثلا دست قطع شده او فاقد چند انگشت باشد. برخى از فقيهان به مشروعيت قصاص عضو جانى حكم نمودهاند و در مقابل نقصانى كه در عضو مجنىعليه بودهاست، او را به پرداخت ديه و ارش قسمتهاى ناقص عضو خود به جانى ملزم كردهاند.((265)) ولى بيشتر فقيهان قصاص را تنها در قسمتهايى از عضو جانى جايز مىدانند كه به قطع بخش هايى از عضو اوكه مجنىعليه فاقد آنها بوده است، منجر نگردد، مثلا اگر مجنىعليه فاقد دو انگشت باشد، تنها مىتواند سه انگشت ديگر جانى را قصاص نمايد و نسبت به كف دست و يا ساعد و ديگر اعضاى قطع شدهاش ديهو ارش درخواست كند، زيرا اجراى قصاص در كف دست و فوق آن به قطع بخش هايى از عضو او منجر مىگردد كه مجنىعليه فاقد آنها بوده و در واقع جنايتى در خصوص آنها صورت نگرفتهاست.((266)) د: قصاص برخى از جراحتها مانند منقلة و مامومة ممكن است منجر به تغرير به نفس يا آسيبى افزون بر جنايت گردد، در اين صورت به نظر همه فقيهان، قصاص در اين گونه جراحات جايز نيست. درعين حال بنابر راى بعضى از فقيهان همچون شيخ طوسى، محقق حلى و علامه حلى، مجنىعليه مىتواند به مقدار كمترى از جراحت كه قصاص آن ممكن است همچون موضحه اكتفا كند و نسبت به بقيهآن درخواست ارش كند.((267))
ه: اگر مجنىعليه و يا جانى داراى عضو زايدى مانند انگشت
اضافه باشند، در برخى از فروض مسئله، تبعيض در قصاص و
اكتفا در قصاص به بخشى از جنايت تحقق مىيابد كه براى
پرهيز از طولانى شدنكلام، فروع مسئله را به طور تفصيل
بيان نمىكنيم و خوانندگان نوشتار حاضر مىتوانند به منابع
فقهى مراجعه نمايند.((268))
نتيجه آنكه بيشتر فقيهان رعايت تساوى و مماثلت را در
صورت امكان لازم شمردهاند، ولى در صورت ضرورت و عدم
امكان رعايت تساوى، براى جلوگيرى از پايمال شدن حق
مجنىعليه بر قصاص، اكتفا بهكمتر از مورد جنايت را جايز
دانستهاند. بايد توجه داشت كه فتواهاى فقيهان در فروع
گذشته به تبعيض در قصاص، غالبا داراى ادله نقلى خاصى
نيست و بر فهم فقيهان از روح قانون قصاص مبتنى است.
گويا آناناز اصرار شرع بر مفهوم قصاص كه تبعيت و تساوى
مجازات با جرم را اقتضا مىكند حفظ عدالت و انصاف را
دريافتهاند، نه تعبد صرف و بى چون و چرا بر تساوى و مماثلت.
از اين رو در مواردى كهرعايت تساوى، دشوار و يا ناممكن
باشد، به جهت رعايت عدالت و حفظ حق مجنىعليه بر
قصاص، تبعيض در قصاص را جايز شمردهاند. هر چند ممكن
است گفته شود كه چنين برداشتى از روح قانونقصاص
مادامى كه ادله نقلى با آن در تعارض نباشد منجر به اين
خواهد شد كه در صورت عدم ضرورت نيز با رضايت طرفين و
يا حتى بدون رضايت جانى تبعيض در قصاص مشروع باشد،
چنانچهبرخى از فقيهان معاصر همان طور كه گذشت
تبعيض در قصاص را در فرض عدم ضرورت و با رضايت
طرفين جايز دانستهاند، اما براى اثبات مشروعيت قصاص در
ضرب و عدم مانع در اجراى آن، هيچنيازى به چنين توسعهاى
نيست، زيرا يا امكان اجراى قصاص در ضرب با حفظ شرط
تساوى و مماثلت و اكتفا به قدر متيقن وجود دارد كه در اين
صورت مقتضى مشروعيت قصاص در ضرب كه عمومات
واطلاقات مشروعيت قصاص و برخى ادله خاص است، موجود
است و مانع مفقود مىباشد و يا اجراى قصاص مساوى و مماثل
در ضرب ممكن نيست، در اين فرض چنانچه سيره فقيهان در
موارد مشابه است ميتوان براى حفظ حق مجنىعليه، به
قصاص كمتر از جنايت اكتفا كرد و نسبت به مازاد، درخواست
ارش نمود و يا آن را عفو كرد.
نتيجه گيرى:
از آنچه گذشت مىتوان چنين نتيجه گرفت كه ادله عام
لفظى مشروعيت قصاص كه تقرير حكم عقل و بناى عقلا به
تساوى مجازات و جرم است شامل قصاص در ضرب مىگردد
و برخى از روايات وسيره مسلمانان نيز مؤيد يا دليل بر اين
شمول مىباشد. از سوى ديگر مانع متوهمى كه برخى
ازفقيهان در مقابل اين شمول قرار دادهاند، صلاحيت مانعيت
ندارد و مشروعيت قصاص در ضرب را مخدوشنمىسازد. پس
هر ضربهاى كه مصداق ظلم و تعدى باشد((269)) قابل
قصاص است و اگر رعايت تساوى در قصاص ممكن نباشد،
مىتوان به قدر متيقن و يا كمتر از جنايت اكتفا كرد.
فهرست منابع:
1. احكام القرآن، احمد بن على الرازى الجصاص، دارالكتب
العلمية، چاپ اول، بيروت، 1415.
2. ارشاد الاذهان، حسن بن يوسف حلى، مؤسسه نشر اسلامى،
چاپ اول، قم، 1410.
3. اسباب نزول الآيات، على بن احمد واحدى نيشابورى،
مؤسسة الحلبى، قاهره، 1388.
4. استفتائات جديد، آية اللّه ناصر مكارم شيرازى، انتشارات
مدرسه امام على بن ابى طالب(ع)، چاپ دوم، قم، 1380.
5. اصول الفقه، محمد رضا مظفر، دفتر تبليغات اسلامى، چاپ
چهارم، قم، 1370.
6. الامالى، محمد بن بابويه صدوق، مؤسسة البعثة، چاپ اول،
قم، 1417.
7. الام، محمد بن ادريس شافعى، دارالفكر، چاپ دوم، بيروت،
1403.
8. البداية و النهاية، اسماعيل بن كثير، داراحيا التراث العربى،
چاپ اول، بيروت، 1408.
9. الجامع لاحكام القرآن، محمد بن احمد قرطبى، داراحيا
التراث العربى، بيروت، 1405.
10. الجامع للشرايع، يحيى بن سعيد هذلى، مؤسسه سيد
الشهدا(ع)، چاپ اول، قم، 1405.
11. الخلاف، ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، مؤسسه نشر
اسلامى، قم، 1407.
12. الدرالمنثور، جلال الدين، سيوطى، دارالفكر، چاپ اول،
بيروت، 1365.
13. الدر المنضود في احكام الحدود، على كريمى جهرمى،
تقريرات درس(سيد محمد رضا گلپايگانى)، دارالقرآن، چاپ
اول، قم، 1412.
14. الذكرى، محمد بن مكى(شهيد اول)، چاپ سنگى.
15. الروضة البهية(شرح لمعه)، زين الدين عاملى(شهيد ثانى)
انتشارات داورى، چاپ اول، قم، 1410.
16. السرائر الحاوى لتحرير الفتاوى، ابو جعفر محمد بن ادريس
حلى، مؤسسه نشر اسلامى، چاپ دوم، قم، 1410.
17. السنن الكبرى، احمد بن حسين بيهقى، دارالفكر، بيروت.
18. الصحيح، محمد بن اسماعيل بخارى، دارالفكر، بيروت،
1401.
19. الغدير، عبدالحسين امينى، دارالكتاب العربى، چاپ چهارم،
بيروت، 1397.
20. الفقه، سيد محمد شيرازى، دارالعلم، چاپ دوم، بيروت،
1409.
21. الفقه على المذاهب الاربعة و مذهب اهل البيت(ع)، سيد
محمد غروى، شيخ ياسر مازح، دارالثقلين، چاپ اول، بيروت،
1419.
22. اللمعة الدمشقية، محمد بن جمال الدين(شهيد اول)
دارالفكر، چاپ اول، قم، 1411.
23. المبسوط، محمد بن حسن طوسى، المكتبة المرتضويه،
تهران، 1387.
24. المجموع، محيى الدين بن نووى، دارالفكر، بيروت.
25. المختصر النافع في فقه الاماميه، محقق حلى، مؤسسه
بعثت، چاپ سوم، تهران، 1410.
26. المراسم العلوية، حمزة بن عبدالعزيز ديلمى، مجمع عالى
اهل البيت(ع)، قم، 1414.
27. المستدرك على الصحيحين، ابى عبداللّه حاكم نيشابورى،
دارالمعرفة، بيروت.
28. المغنى، عبداللّه بن قدامة، دارالكتاب العربى، بيروت.
29. المقنع، محمد بن على بن الحسين(صدوق)، مؤسسه امام
هادى(ع)، قم، 1419.
30. المقنعه، محمد بن نعمان(شيخ مفيد)، مؤسسه نشر
اسلامى، قم، 1410.
31. الموسوعة الفقهية، وزارة الاوقاف و الشؤون الاسلامية،
چاپ دوم، كويت، 1409.
32. المهذب البارع، احمد بن محمد بن فهد حلى، مؤسسه نشر
اسلامى، قم، 1417.
33. النجعة في شرح اللمعة، محمد تقى تسترى، مكتبة
الصدوق، چاپ اول، تهران، 1374.
34. النوادر، فضل بن على راوندى، دارالحديث، چاپ اول، قم،
1407.
35. النهاية في مجرد الفقه و الفتاوى، محمد بن حسن طوسى،
انتشارات قدس محمدى، قم.
36. الوسيلة الى نيل الفضيله، ابن حمزه طوسى، مكتبة السيد
المرعشى، چاپ اول، قم، 1408.
37. ايضاح الفوائد، محمد بن الحسن(فخر المحققين)، مطبعة
علميه، چاپ اول، قم، 1387.
38. بحار الانوار، محمد باقر مجلسى، مؤسسة الوفا، چاپ دوم،
بيروت، 1403.
39. پزشكى قانونى، فرامرز گودرزى، انتشارات انيشتين، چاپ
اول، تهران، 1377.
40. تحرير الاحكام، حسن بن يوسف حلى، مؤسسة آل
البيت(ع)، چاپ سنگى، مشهد.
41. تحرير الوسيله، سيد روح اللّه خمينى(امام خمينى) مطبعة
الآداب، نجف، 1390
42. تذكرة الفقها، احمد بن يوسف علامه حلى، مؤسسه آل
البيت(ع)، چاپ سنگى، قم، 1414.
43. تفسير ابن كثير، اسماعيل بن كثير، دارالمعرفة، بيروت،
1412.
44. تفصيل الشريعة(القصاص)، محمد فاضل لنكرانى، مركز
فقهى الائمة الاطهار(ع)، چاپ دوم، 1421.
45. تنقيح مبانى الاحكام، جواد تبريزى، دارالصديقة
الشهيدة(ع)، چاپ دوم، قم، 1384.
46. تهذيب المقال في تنقيح كتاب الرجال، سيد محمد على
ابطحى، چاپ دوم، قم، 1417.
47. جامع البيان، محمد بن جرير طبرى، دارالفكر، بيروت،
1415.
48. جامع المدارك، سيد احمد خوانسارى، مكتبة الصدوق،
چاپ دوم، تهران، 1355 شمسى.
49. جامع المسائل، آية اللّه شيخ محمد فاضل لنكرانى، امير
العلم، چاپ دهم، قم، 1380.
50. جواهر الفقه، عبدالعزيز بن براج، مؤسسه نشر اسلامى، چاپ
اول، قم، 1411.
51. جواهر الكلام في شرح شرايع الاسلام، محمد حسن نجفى،
داراحيا التراث العربى، بيروت، چاپ هفتم.
52. حقوق جزا اصول و مسائل، جعفر بوشهرى، شركت سهامى
انتشار، چاپ اول، تهران، 1379.
53. حقوق جزاى اختصاصى، ايرج گلدوزيان، انتشارات
دانشگاه تهران، چاپ هفتم، تهران، 1380.
54. حقوق جزاى اختصاصى، محمد صالح وليدى، انتشارات
امير كبير، چاپ سوم، تهران، 1373.
55. حقوق جزاى اختصاى(1) جرايم عليه اشخاص(صدمات
جسمانى)، محمد هادى صادقى، نشر ميزان، چاپ دوم، تهران،
1378.
56. حقوق كيفرى اختصاصى، هوشنگ شامبياتى، انتشارات
ويستار، چاپ دوم، تهران، 1374.
57. دعائم الاسلام، نعمان بن محمد، دارالمعارف، مصر، 1383.
58. روضة المتقين، محمد تقى مجلسى، بنياد فرهنگ
اسلامى، قم، 1398.
59. روضة الواعظين، محمد بن فتال نيشابورى، منشورات
الرضى، قم.
60. رياض المسائل، سيد على طباطبايى، مؤسسة آل
البيت(ع)، چاپ سنگى، قم، 1404.
61. زبدةالبيان فى احكام القرآن، احمد بن محمد مقدس
اردبيلى، مكتبة مرتضويه، تهران.
62. سبل السلام، محمد بن اسماعيل كحلانى، مكتبة حلبى،
چاپ چهارم، مصر، 1379.
63. شرايع الاسلام، محقق حلى، انتشارات استقلال، چاپ دوم،
قم، 1409.
64. شرح لمعه(الروضة البهية).
65. فقه الامام الصادق(ع)، محمد جواد مغنيه، انصاريان، چاپ
دوم، قم، 1421.
66. فقه الصادق، سيد محمد صادق روحانى، مدرسة الامام
الصادق(ع)، چاپ سوم، قم، 1412.
67. فقه القصاص، عبدالكريم موسوى اردبيلى، انتشارات
نجات، چاپ اول، قم، 1418.
68. فوائد الاصول، محمد على كاظمى خراسانى(تقريرات
درس ميرزاى نايينى)، مؤسسه نشر اسلامى، چاپ اول، قم،
1404.
69. قانون مجازات اسلامى در نظم حقوق كنونى، رضا شكرى
و قادر سيروس، نشر مهاجر، چاپ سوم، تهران، 1383.
70. قواعد الاحكام، حسن بن يوسف حلى، مؤسسه نشر اسلامى،
چاپ اول، قم، 1413.
71. قوانين الاصول، ميرزا ابوالقاسم قمى، چاپ سنگى.
72. كتاب القصاص للفقها و الخواص، رضا مدنى كاشانى،
مؤسسه نشر اسلامى، چاپ دوم، قم، 1410.
73. كشف اللثام(ط. ق) محمد بن حسن اصفهانى(فاضل
هندى)، كتابخانه آية اللّه مرعشى، چاپ سنگى، 1405.
74. كشف اللثام عن قواعد الاحكام، محمد بن حسن
اصفهانى(فاضل هندى)، نشر مؤسسه اسلامى، چاپ اول، قم،
1412.
75. كفاية الاصول، محمد كاظم خراسانى، مؤسسة آل
البيت(ع)، قم.
76. كنز العمال، على المتقى الهندى، مؤسسة الرسالة، بيروت،
1409.
77. كنز الفوائد، سيد عميد الدين اعرج، مؤسسه نشر اسلامى،
چاپ اول، قم، 1416.
78. ماورا الفقه، سيد محمد صدر، دارالاضوا، چاپ اول،
بيروت، 1418.
79. مبانى تكملة المنهاج، سيد ابوالقاسم خويى، مطبعة
الآداب، نجف.
80. مجمع البيان، فضل بن حسين طبرى، مؤسسة الاعلمى،
چاپ اول، بيروت، 1415.
81. مجمع الزوائد، على بن بكر هيثمى، دارالكتب العلمية،
بيروت، 1408.
82. مجمع الفائدة و البرهان، احمد اردبيلى، مؤسسه نشر
اسلامى، قم.
83. مجمع المسائل، سيد محمد رضا گلپايگانى، دارالقرآن
الكريم، قم.
84. مجموعه آراى فقهى قضايى در امور كيفرى، مركز
تحقيقات فقهى قوه قضاييه، چاپ اول، قم، 1381.
85. مجموعه نظريات مشورتى فقهى در امور كيفرى، دفتر
آموزش روحانيون و تدوين متون فقهى، چاپ اول، قم، 1384.
86. مختلف الشيعه، حسن بن يوسف، علامه حلى، مؤسسه نشر
اسلامى، چاپ اول، قم، 1412.
87. مرآة العقول، محمد باقر مجلسى، دارالكتب الاسلاميه،
چاپ اول، تهران، 1368.
88. مسالك الافهام، زين الدين بن على عاملى شهيد ثانى،
مؤسسه معارف اسلامى، چاپ اول، قم، 1413.
89. مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نورى، مؤسسة آل
البيت(ع)، چاپ اول، قم، 1408.
90. مسند الامام الشافعى، محمد بن ادريس شافعى، دارالكتب
العلميه، بيروت، 1496.
91. معجم رجال الحديث، سيد ابوالقاسم خويى، چاپ پنجم،
قم، 1413.
92. مفتاح الكرامه في شرح قواعد العلامه، سيد محمد جواد
حسينى عاملى، مؤسسة آلالبيت(ع)، چاپ سنگى، قم.
93. مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، مطبعة الحيدريه،
نجف اشرف، 1376.
94. منهاج الصالحين، سيد محمد سعيد حكيم، دارالصفوه،
چاپ اول، بيروت، 1415.
95. مهذب الاحكام، سيد عبدالاعلى سبزوارى، مؤسسة المنار،
چاپ چهارم، 1417.
96. نهج البلاغه، شريف رضى(شرح شيخ محمد عبده)
دارالمعرفة، بيروت، شرح الاخبار، نعمان بن محمد، مؤسسه
نشر اسلامى، قم.
97. وسائل الشيعه، محمد بن حسن حر عاملى، مؤسسة آل
البيت(ع)، قم، 1414.
فقه در انديشه احياگرانه
سيد جمال الدين اسدآبادى
مسعود امامى عزيزاللّه مهريزى
چكيده
سيد جمال الدين اسد آبادى(1254 1314 قمرى) پايه گذار
جنبش اصلاحطلبى دينى در قرون اخير ميان مسلمانان است
كه انديشههاى اصلاحى او بر انديشمندان پس از او تاثير فراوان
داشته است. اگر چهسيد فقيه نامدارى نبود و آثار فقهى نيز از
خود بر جاى نگذاشت، اما فقه و اجتهاد همچون برخى ديگر از
شاخههاى معارف اسلامى از انديشههاى احياگرانه او بى بهره
نماند و در لابه لاى آثار خود گستره افكارحركت آفرين، ترقى
خواه و عزت طلب خود را به فقاهت نيز سرايت داد. نوشتار
حاضر محصول كاوشى در آثار اوست كه به مهمترين عناصر
احياى انديشه دينى در زمينههاى مرتبط با فقه از ديدگاه
سيدجمال، اشاره كوتاه و مستند دارد.
به دشوارى مىتوان در تاريخ چند قرن اخير ملتهاى مسلمان،
شخصيتى با ويژگيهاى سيد جمال الدين اسد آبادى يافت،
دانشمند و مصلح بزرگى كه با همه تاثير و نفوذ شگرف خود
در آحاد مسلمانان و درميان طبقات عالمان، روشنفكران و
درباريان، ابعادى از شخصيت خويش را پنهان داشت تا به
اهداف بلند خود دست يابد. در حالى كه شواهد گويايى بر
مليت ايرانى و بخصوص پاى بندى او به مذهب تشيعوجود
دارد، اما ترديدى نيست كه سيد در طول زندگى پرفراز و
نشيب خود تلاش فراوانى كرد تا ويژگيهاى تفرقه برانگيز
شخصيت خود از جمله مليت و مذهب خويش را پنهان دارد.
فرانگرى و هدف سيد، او را به پنهان كردن مذهب و مليت، هم
نشينى با سلاطين وامرا، عضويت در جمعيت فراماسونرى،
توجه به تمدن و تجدد غرب، سفر به سرزمينهاى شرقى و
غربى وا مىداشت. اوالگو و راهبر باز خيزش اسلامى و نماد
حركت و بيدارى جوامع مسلمان در قرون اخير است، سراسر
جوش و خروش بود و كلام و قلم آتشينش به دگرگونى و
تحول فرا مىخواند:
اگر كسى بگويد چون ديانت اسلام چنين است، پس چرا
مسلمانان بدين حالت حزنانگيز مىباشند؟!
جواب مىگويم: چون مسلمان بودند، بودند چنانكه بودند و
عالم هم به فضل آنها شهادت مىدهد و اما اينك، پس بدين
قول شريف اكتفا خواهم كرد:« ان اللّه لايغير ما بقوم حتى
يغيروا مابانفسهم».((270))
اما آنچه در اين نوشتار با كاوش در آثار سيد در پى آن هستيم،
آشنايى كوتاهى با بينش تحول خواه او نسبت به فقه و شريعت
است.
در آثار برجاى مانده از او كمتر مىتوان به مباحث مدرسى در
زمينه فقاهت و اجتهاددست يافت. او حتى آنگاه كه مفاهيم
كلاسيك فقه و اصول را به كار مىبرد، كمتربه شيوه اهل فن
سخن مىراند و بيشتر درلباس مصلح واحياگرى ظاهر
مىشود كهدرصدد دميدن روح تازه در اين مفاهيم است تا
آنان را به خدمت اهداف احياگرانه خود در آورد.
آنچه در پى مىآيد گوشهاى از انديشههاى بلند فقهى او و يا
باورهاى مرتبط با آن است:
سيد جمال و پروتستانتيسم اسلامى((271))
سيد آغازگر جنبش اصلاح دينى در جهان اسلام در سدههاى
اخير و به تعبير برخى، نخستين بنيان گذار نهضت رنسانس
اسلامى است.((272)) ولى نمىتوان انديشههاى او را با افكار
شخصيتهايى مانندمارتين لوتر(1483 1546) و جان
كالون(1509 1564)، پيش قراولان رفرماسيون(نهضت اصلاح
دينى) در مسيحيت و پايه گذاران جنبش پروتستانتيسم،
يكسان انگاشت. يكى از تفاوتهاى آشكارانديشههاى او با
پروتستانها در اين است كه آنان براى فرار از استبداد و اختناق
فكرى حاكم از سوى پاپ و آبا كليسا، چارهاى جز مقابله جدى
با دستگاه روحانيت حاكم در جهان مسيحيت نمىديدند، اما
سيدجمال چنين نگاهى به عالمان دينى و روحانيان مسلمان
نداشت، او بر خلاف لوتر و كالون از رهبران مذهبى آيين
خويش نااميد نبود و آنان را سد راه خود نمىيافت.
سيد در عين حالى كه از غفلتها و كوتاهىهاى علماى اسلام
شكوا داشت و مصيبتهاى امروز مسلمانان را جزاى
كوتاهىهاى گذشته علما مىديد، اما به ضرورت حضور آنان
براى رسيدن به عزت و شوكتمسلمانان واقف بود. او به
تفاوتهاى آشكار آموزههاى مسيحيت قرون وسطا با معارف
دينى مسلمانان آگاهى داشت و هيچ گاه درصدد نسخه
بردارى بى كم و كاست از انديشههاى اصلاح طلبانه
مسيحيتبرنيامد. سيد مىدانست كه جايگاه رهبران دينى و
روحانيون در جهان اسلام با منزلتى كه پاپ در مسيحيت براى
خود ايجاد كرده است، يكسان نيست، از اين رو، نه تنها درصدد
ترويج ايده «اسلام منهاىروحانيت» كه الگوگيرى از جنبش
پروتستانتيسم است برنيامد، بلكه پيوسته بر ضرورت حضور و
ايفاى نقش مرجعيت دينى و رهبران مذهبى براى دست يابى
به اهداف اصلاح طلبانه تاكيد مىكرد.
او در مقام مقايسه جنبش اصلاح دينى در مسيحيت و اسلام
چنين مىگويد:
لوتر، رئيس پروتستان كه اين حكم [يعنى گناه بخشى
كشيشان و قبولى ايمان به دست آنان] را بر خلاف انجيل
مىداند، به مسلمانان اقتدا كرده است.((273))
جايگاه مراجع و عالمان دينى را در نظر او مىتوان در هر
گوشه از آثارش به نيكى يافت:
علما چون در لسان شريعت وارثان دين هستند، بايد براى
احياى رابطه دينى مسلمين بپاخيزند و اين وجوب، گريبان
گير آنان است....((274))
در جايى ديگر مىگويد:
دين بيانگر و ارشادگر حيات طيبه و زندگى مورد رضايت،
مىباشد و هرگز اين اثر دين در جان دينداران به استحكام و
قرار نمىنشيند مگر اين كه رؤساى دين، حافظان و حاملان
شريعت به وظيفه خود كه تبييناوامر و نواهى دينى است، به
جد به پاخيزند.
سيد، رسى((275))دگى به امور مسلمين و رفع مشكلات
آنان را در گرو حضور علما و مرجعيت دينى مىداند:
علماى اسلامى راسخ در علم مىدانند كه مصيبتهاى امروز
مسلمين، جزاى كوتاهىهاى گذشته آنان است. اميد است با
غيرت دينى به رتق وفتق و مداواى مرض پردازند و ياس را كه
از صفات رذيله است ازبيخ و بن بركنند تا وعده حق الهى از
رخ پرده برگيرد كه وكان حقا علينا نصرالمؤمنين.((276))
او عظمت اسلام را به دست علما مىبيند:
«علماى دين اسلام، ورثه صاحب شرع هستند كه با دعوتشان
مجد مسلمين را اعاده مىكنند....((277))
درجايى ديگر مىنويسد:
.... از طرفى، امراى مسلمين در رذيله طمع و هوى فرو رفتند
و كلام خدا را پشت سرانداختند و واجب خدا را منكر شدند. اما
اگر مسلمين به عقايد خود چنگ افكنند و علماى عامل به
رعايت و نظارت بر آنانبپردازند، ارواح و آحادشان به هم
گرهمىخورد ولى با اسف بارى بايد گفت كه چنين
نيست.((278))
در موضعى ديگر مىگويد:
... مخصوصا بر علما واجب است كه غفلت زدگان را بيدار
كنند و آنان را به انجام فرايض و استقامت،
فراخوانند....((279))
سيد، به شان و نقش علما اهتمام فراوانى مىورزد:
من بر اين عقيده هستم كه اگر علماى عامل، آن انديشه و
گرايش به وحدت و سيادت و رغبت در حفظ حوزه اسلام را
كه همگى صفات كامنه نفوس مسلمين است جهت دهى
كنند، مسلمين درنزديكترين زمان به اين خواسته خود
خواهند رسيد.((280))
وى براى كنارهگيرى علما عذرى نمىبيند:
اگر عامه در واجبات الهى به خاطر غفلت عذرى داشته
باشند، علما چه عذرى دارند؟
او اعت((281))قاد دارد كه احياى روح قرآن، تنها به دست
علما ممكن است:
اگر علماى با تقوا قيام كنند و نصيحت براى خدا و رسولش و
مؤمنين را به عنوان يك وظيفه ادا كنند، و روح قرآن را احيا
كنند، و معانى شريف قرآن و پيمان غير قابل تخلف الهى را
گوشزد كنند، حق، سربلند وباطل، فرو مىريزد... بر علما
واجب است كه در اين امر خير، سرعت بگيرند.((282))
سيد همچنين مىگويد:
... مردم دل سپرده علما و تابع آنان هستند... در هر دولتى از
دول اسلامى كه قدرت علما به ضعف گراييد و فرنگىها بر آن
مسلط شدند اسم و رسم آن دولت اسلامى محو شد... راد بر
علما، راد برخداست.((283))
با اندك تاملى در آثار سيد به راحتى مىتوان فهميد كه او نه
تنها به دنبال حذف مرجعيت يا كم رنگ كردن آن نبود، بلكه
همواره بر اهميت مرجعيت و مقام شامخ آن تاكيد مىكرد.
او خطاب به علماى سرزمين فارس مىنويسد:
اى حاملان قرآن و حافظان ايمان، اى پشتوانههاى دين متين و
يارى كنندگان شرع مبين، اى لشگريان غالب خدا در عالم،
اى حجتهاى كوبنده بر گمراهى امتها، جناب... و جناب... و
ديگر هاديان امت و نايبانائمه(ع) از دانشمندان بزرگ و
گرامى... به حق مىگويم اى رهبران كه شما با عزم خود به
اسلام عظمت و سربلندى بخشيديد... و شما ديوارها و
حصارهاى بلاد هستيد و امور مردم به دستشماست.((284))
سيد در نامهاى كه به عنوان مرجع تقليد وقت «مرحوم ميرزا
حسن شيرازى» از بصره به سامره نوشته است، اين تعبيرات را
دارد:
علما... هر كجا يافت شوند، جانى هستند كه در پيكر دين
محمد(ص) دميده شده است... . خدا نيابت امام زمان(عج) را
به تو اختصاص داده و از ميان طايفه شيعه تو را برگزيده و
زمام ملت را از طريق رياستدينى به دستت داده و حفظ
حقوق ملت را به تو واگذار كرده و برطرف ساختن شك و
شبهه را از دل مردم، جزء وظايف تو قرار داده، چون تو وارث
پيغمبرانى، سررشته كارهايى را به دستت سپرده كهسعادت
اين جهان و رستگارى آن جهان بدان وابسته است.((285))
آثار وى گوياى آن است كه علاقه و اميد فراوانى به علما
داشته و آنان را نجات بخش و نماينده اسلام و پناهگاه
مسلمين مىدانسته است.
او در نامهاى به علماى ايران(مثل ميرزاى شيرازى) مىنويسد:
... از مدتها پيش، دولتهاى اروپا با اشتياق و حرص وافرى
مىخواهند كشور ايران را زير نفوذ خود در آورند. اينها...
كوشيدهاند در نقاط مختلفه كشور براى خود نفوذى توليد
نمايند و زمينه حكومت نمودن برآن جا را فراهم سازند، ولى
ضمنا هم مىدانند علما فريب شان را نمىخورند و در مقابل
اراده آنها تسليم نمىشوند، زيرا كه توده، دل بسته به علما و
گوش به فرمان رؤساى دينى است، هر چه بگويند مىپذيردو
هركجا بايستند در نظر توده، فرمان علما رد شدنى نيست و هر
چه بخواهند تغييرپذير نخواهد بود.((286))
2. سيد جمال و اسلام تجدد گرا
برخى سيد را در كنار شخصيت هايى مانند سرسيد احمد خان
هندى، ضيا گوكالپ ترك و شيخ محمد عبده مصرى از
نمايندگان شاخص اسلام تجدد گرا معرفى كردهاند:
«اسلام تجدد گرايانه كه كسانى مانند سر سيد احمد خان
هندى، محمد عبده مصرى، ضيا گوكالپ ترك، و سيد جمال
الدين اسد آبادى از نمايندگان شاخص آنند:
الف) عقل استدلال گر را نه فقط ابزار كشف و استخراج
حقايق كتاب و سنت مىداند، بلكه منبعى در كنار دو منبع
كتاب و سنت مىانگارد، از اين مهمتر، درصدد است كه براى
اثبات حجيت و واقع نمايى كتابو سنت نيز از عقل استمداد
كند، از اين گذشته، حتى مىخواهد كه با يافتن اغراض و
غايات احكام و تعاليم دينى و مذهبى التزام به آنها را نيز از
صرف تعبد خارج كند و امرى عقلايى جلوه دهد، و به محض
اينكه اندك تعارضى ميان ظواهر آيات و روايات با يافتههاى
عقلى احساس كند، آيات و روايات را از ظاهرشان عدول
مىدهد و به تاويل شان دست مىيازد، و از اين جهت، عقل
گرا و تا آن جا كه مقدور است،آزاد انديش و تعبد گريز است.
ب) بر روح پيام اسلام تاكيد دارد، نه بر ظواهر آن.
ج) تدين را بيش و پيش از هر چيز در اخلاقى زيستن مىبيند،
آن هم اخلاقى اين جهانى، انسان گرا يانه... .
د) احكام شريعت و فقه را تغييرناپذير نمىداند، بلكه بيشتر آنها
را تخته بند زمان، مكان، و اوضاع و احوال اجتماعى و فرهنگى
جامعه عرب چهارده قرن پيش مىانگارد و جمود بر آنها را
موجب دور شدن ازروح پيام جهانى و جاودانى اسلام مىداند...
.
ه) سعى در ايجاد حكومتهاى شريعت مدار و فقه گرا ندارد و
معتقد است كه وجود جامعهاى دينى در سايه حكومتى غير
دينى(غير دينى نه ضد دينى) نيز ممكن است... .
و) به تكثر گروى دينى قائل است.
ز) از تكثر گروى سياسى نيز استقبال مىكند.
ح) دين را برآورنده نيازهاى دنيوى معنوى و اخروى مىداند...
.
ط) معتقد نيست كه با تاسيس حكومت دينى و ايجاد جامعه
دينى لزوما رفاه مادى نيز حاصل مىآيد.
ى) از تمدن غرب متجدد و در بسيارى از مواضع، از فرهنگ
آن نيز دفاع مىكند و اين تمدن و فرهنگ را در برآوردن
نيازهاى دنيوى مادى كه دين متكفل آنها نيست، موفق
مىبيند.
ى) دشمن جهان اسلام را بيشتر خانگى مىداند، تا خارجى...
.((287))
نويسنده محترم، اسلام تجدد گرايانه را در كنار اسلام بنياد
گرايانه و سنت گرايانه قرار داده و ويژگىهاى متعددى را
براى اسلام تجدد گرايانه برشمرده است كه عمدتا با
انديشههاى روشنفكرى دينى ايران در دودهه اخير، سازگار
است.
روشنفكرى دينى در ميان مسلمانان كه از برخورد فرهنگ و
تمدن مسلمانان با فرهنگ غرب شكل گرفته مراحل مختلفى
را پشت سر نهاده و گفتمانهاى گوناگونى را تجربه نموده
است. برخى از اينتحولات از دگرگونىهاى فكرى و
اجتماعى در غرب يا تحولات گوناگون در جوامع مسلمان،
متاثر بوده است. مطالعه اجمالى انديشههاى روشنفكرى دينى
با رويكرد تجددگرايانه در ايران از عصر مشروطهتاكنون،
گوياى اين نكته است كه برخى از مهمترين چهرههاى
روشنفكرى دينى، همچون دكتر على شريعتى و مهندس
مهدى بازرگان (بخصوص در نخستين دوره فكرى خود) با
برخى معيارها و شاخصهاىياد شده براى اسلام تجدد گرا در
نوشتار پيشين، همخوانى ندارد. مثلا آنان بر خلاف ادعاى
مذكور، با جديت تمام درصدد فعالتر نمودن نقش دين در
عرصههاى مادى و اجتماعى بوده و در مقابل نگاه
آخرتگرايانه برخى از عالمان سنتى، موضع انتقادى داشتند.
در دو دهه اخير به سبب برخى حوادث داخلى و نيز
دگرگونىهاى فرهنگى در غرب، بسيارى از روشنفكران
دينى دچار تغيير ديدگاه شده، و فهمىحداقلى از دين ارائه
كردهاند. مهندس بازرگان، نمونه روشنى از ظهور اين تحول
فكرى در يك فرد است كه پس از عمرى تلاش براى پررنگتر
كردن چهره دنيوى دين و آموزههاى مرتبط با حيات مادى
آن،در آخرين اثر خود در سالهاى واپسين زندگى به اين
نتيجه رسيد كه تنها هدف پيامبران، آخرت بوده و خداوند در
اداره حيات مادى بشر، دخالتى نكرده و آن را به عقل معاش او
واگذار كردهاست.((288))
شاخصهايى كه نويسنده براى اسلام تجدد گرا برشمرده و به
طور كلى به روشنفكرانى چون سيد جمال نسبت داده، نه تنها
براى بسيارى از آنها هيچ شاهدى در تمامى آثار سيد نمىتوان
يافت، بلكه براىبعضى از آنها، شواهد خلاف نيز پيدا مىشود. به
هر حال بود يا نبود اين مشخصهها را در انديشه سيد جمال،
بايد از آثار او به دست آورد و با حدس و گمان و سرايت
انديشههاى روشنفكرى معاصر به پيشقراولان اين راه،
نمىتوان به نتيجه مطلوب رسيد.
اولين نشانههاى نقصان تعمق و تحقيق در اظهار نظر اخير را
مىتوان در يكسان انگارى و هم فكرى شخصيتهايى مانند سر
سيد احمد خان((289)) و ضيا گوكالپ((290)) با سيدجمال
يافت. يكى ازمجاهدتهاى علمى سيد در دوران اقامت در هند
و پس از آن، مخالفت شديد با انديشهها و افكار سيد احمد خان
بوده است، به گونهاى كه تحليل گران روشنفكرى معاصر،
آن دو را در دو نحله متفاوت جريانروشنفكرى دينى جاى
مىدهند.((291)) سيد جمال در رد انديشههاى سيد احمد
خان مقالات و كتب متعدد نوشت و در يكى از آثار خود، او را
تحريف گر قرآن، مروج دين زدايى، سرسپرده و
دردانهانگليس و دجال آخر الزمان ناميد.((292)) شهيد
مطهرى در يادداشتهاى خود چنين مىنگارد:
اين جهت به عقيده ما از امتيازات بزرگ سيد جمال است كه
سيد جمال طرفدار احيا و اصلاح تفكر دينى و ضرورت
بازگشت به منابع اصلى اسلام و اسلام حقيقى و راستين
[است]. اسلامى را كه سيد احمدمىخواهد با تاويلها و توجيهات
و نفى جنبههاى ماورا الطبيعى آن و انكار معجزات و تبديل
كردن اسلام به يك مكتب مادى دنيا گرا بسازد، اسلامى را كه
سيد احمد مىخواهد الگوى تعليم و تربيت را يكسرهفرنگى و
غربى كند، سخت در هم مىكوبد. اين جهت، نمايانگر اعتدال
فكرى سيد جمال است. خلاصه مقابله سيد جمال با سر سيد
احمد خان بيش از اين بايد مطالعه شود و از مفاخر
سيداست.((293))
مرحوم دكتر شريعتى كه در آثار خود پيوسته و فراوان از سيد
جمال به عظمت و نيكى ياد مىكند و او را شخصيت بى بديل
تاريخ معاصر مىشمارد((294))، ظهور شخصيت هايى
همچون سرسيد احمدخان و گوكالپ(پدر فكرى آتاتورك) را
در كنار ميرزا ملكم خان و تقى زاده، خطيرترين مسئله شرق و
دنياى اسلام در قرن اخير مىداند، او آنان را پيشروان نهضت
اصلاحطلبى عوضى و روشنفكر بازى متجددانهفرنگى مآب
مىشمارد كه كوشيدند به نام تجدد، اسلام را از سر راه ورود
استعمار به سرزمينهاى شرقى بردارند.((295))
گوكالپ نيز كه تحت تاثير انديشههاى استعمارى ناسيوناليسم
اروپايى در اواخر قرن نوزدهم به تاسيس و دفاع سرسختانه
ازپان تركيسم پرداخت، تا جايى كه اقدامات او و هم فكرانش به
سرنگونى خلافتعثمانى انجاميد، در نقطه مقابل مصلحانى
همچون سيد جمال جاى مىگيرد. سيد در همان عصر به
عنوان پرآوازهترين مدافع پان اسلاميسم(اتحاد
اسلام)((296))، اقوام و ملتهاى گوناگون مسلمان را
بهمحوريت اسلام فرا مىخواند و بزرگترين خطر را براى
جهان اسلام انديشههايى همچون پان تركيسم و پان عربيسم
مىديد.
افكار تجدد طلبانه گوكالپ كه منبع فكرى سياستمدارانى
مانند آتاتورك بود به بهانه مدرنيزاسيون، به محو باورها و آثار
اسلامى در تركيه نوين انجاميد كه با انديشه سيد جمال در
تجديد بناى اسلام در تعارضبود.
در انتساب برخى از مؤلفههاى تجدد گرايى اسلامى در
اظهارات مصطفى ملكيان به سيد جمال، لغزشهاى ديگرى
نيز به چشم مىخورد كه با مطالعه فصلهاى آتى، برخى از آنها
آشكار خواهد شد.
3. نفى بدعت و بازگشت به اسلام نخستين
سيد كه بازگشت شوكت و عظمت گذشته اسلام و
مسلمانان را آرزو داشت و آن را وجهه همت خويش قرارداده
بود، دست يابى به چنين هدفى را جز با پاى بندى به همان
اصول نخستين اسلام كه زمينه سازتحولاتى شگرف ميان
مسلمانان شد و نفى بدعت هايى كه در طول قرنهاى
متمادى پيرايهاى بر آن تعاليم راستين گشته بود و سستى و
انحطاط مسلمانان را در پى داشت، نمىدانست، از اين رو در
ضمندعوت به اصول و مبانى برخاسته از كتاب و سنت، به
مبارزه با بدعتها و سنتهاى غير دينى، دعوت مىكرد. افكار
او زمينه ساز نهضت سلفيه در ميان روشنفكران مسلمان
گشت و توسط شيخ محمد عبده،رشيد رضا و اخوان
المسلمين دنبال گرديد.((297))
چاره بازگشت مسلمين به عزت ديرينه، عمل كردن به همان
اصول محكم صدر اسلام است. آنچه مسلمين را يكپارچه و
همتهاى آنان را برانگيخته... و به آنان منزلتى بخشيده كه بر
رؤوس امتها شرافتدارند... تنها دين است كه با اصول قويم و
قواعد محكم كه شامل انواع حكمتها و باعث الفت و خواننده
محبت... و متكفل مبانى اجتماعى مورد نياز انسان، و حافظ
وجود آن است، معتقدين خود را به جميعفروع مدنيت ندا
مىكند. اگر اين [اصول محكم صدر اسلام و سنت نبوى]
شريعت و آبشخور امت بوده است و براى چنان اهدافى وارد
شده است و از چنين اغراضى صادر گرديده است، پس چه
چيزى دراين امت خلل وارد ساخته و كدامين علت آن را به
سقوط كشانيده؟ كنار گذاردن همان اصول و پشت سر
انداختن همان اهداف، و حدوث بدعت هايى كه از دين
نمىباشد، تنها علت اين انحطاط است. بدعتهايى كه
معتقدان آن، آنها را جايگزين اصول ثابت كردند و از آنچه كه
دين به آن رهنمون بود و به خاطر آن آمده بود و حكمت الهى
براى تحقق آن زمينه سازى مىكرد، روى گردان شدند به
گونهاى كه از آنجز اسم و عباراتى كه قرائت مىشد باقى
نماند. اين بدعتها ميان امت و حق حجاب شد، حقى كه امت
نداى آن را در برخى از نواحى اسلامى احساس مىكند. چاره
اين انحطاط هم فقط رجوع به همان قواعددين و اخذ احكام
دين بر همان اساس آغازين دين مىباشد....((298))
سپس سيد با هشدار به بدعت گذاران مىگويد:
هركس اصلاح امت را جز در آنچه گفتيم بجويد برگفتارى
غير عادلانه واشتباه سوار شده و پايان را آغاز قرار داده و تربيت
را بر عكس شروع كرده و در آن بر خلاف نظام وجود عمل
نموده، و غايت و قصد وجودرا بر عكس ساخته و بر امت جز
بدبختى و هلاكت نيفزوده.((299))
او براى گفتارش از اصول دينى و سنت بدون بدعت در صدر
اسلام شاهد مىآورد كه امت عرب با آن پيشينه جاهليت با
عمل به همان اصول محكم اسلام و سنت نبوى از كجا به كجا
رسيدند.((300)) سيدهمين سنت و اصول محكم صدر اسلام
را ملاك عزت و منبع قابل رجوع مىداند و اين سنت بى بدعت
و جامعه نبوى و احكام متين صدر اسلام را مركز عزت و منبع
استنباط و الگوگيرى مىشمارد، از اين رو درمقالهاى ديگر
خطاب به علما مىگويد: بر علماى راسخ كه روح امت هستند و رهبران امت محمديه مىباشند، واجب است كه در تنبيه غافلان اهتمام ورزيده... و اگر امت با رجوع به سنت نبى اسلام و كنار انداختن هر بدعتى و خارج شدن از هرعادت بدى كه بر نصوص قرآن انطباق ندارند، انحطاط و سقوط خود را تدارك نكنند، آنان را از سوء عاقبت آن پرهيز دهند، و قصه امتهاى پيشين را بازگو كنند كه در اثر پشت سرانداختن دستورهاى پيامبرخود خداوند به آنان خوارى دنيا و عذاب آخرت را چشانيد.((301)) 4. دعوت به عقلانيت |
|---|