|
فراخوان به عقلانيت مهمترين محور جنبشهاى اصلاح
طلبانه اسلامى در سدههاى اخير است. پيروى از سنتهاى
جاهلى و تقليد كوركورانه از پدران و گذشتگان، اساسىترين
موانع حركتهاى اصلاح طلبانهبوده است. سيد جمال با
استناد به قرآن و روايات دعوت به خرد ورزى كرد تا ضمن
گذر از اين موانع دشوار، مبانى ترقى و رشد را در جامعه
پىريزى كند:
بايد آحاد هر امتى از امم، عقايد خود را كه اول نقشه الواح
عقول است بر براهين متقنه وادله محكمه مؤسس سازند و از
اتباع ظنون در عقايد دورى گزينند، و به مجرد تقليد آبا و
اجداد خويشتن قانع نشوند، زيرااگر انسان بلاحجت و دليل به
امورى اعتقاد كند، و اتباع ظنون را پيشه خود سازد، و به تقليد
و پيروى آباى خود خرسند شود، عقل او لامحاله از حركات
فكريه بازايستد و اندك اندك بلادت و غباوت بر او غلبهنمايد تا
آن كه خرد او بالمره عاطل و از ادراك خير و شر خود عاجز
ماند، و شقا و بدبختى از هر طرف او را فرو گيرد. تعجب منما
گيزو وزير فرنسا كه تاريخ سيويليزاسيون((302))، يعنى
مدنيت امم افرنجيهرا نوشته است، مىگويد: يكى از اعظم
اسباب تمدن يوروپ اين بودكه طايفهاى ظهور كرده، گفتند:
«اگر چه ديانت ما ديانت عيسويه است، ولى ما را رسد كه
براهين اصول عقايد خود را جويا شويم. » و جماعتقسيسها
اجازت نمىدادند و مىگفتند كه: بناى دين بر تقليد است و
چون آن طايفه قوت گرفته افكار ايشان منتشر گرديد، عقول
از حالت بلادت و غباوت درآمده و در حركت و جولان آمد و در
استحصال اسبابمدنيت كوشيدن گرفت. دين اسلام آن يگانه
دينى است كه ذم اعتقاد بلادليل و اتباع ظنون را مىكند و
سرزنش پيروى از روى كورى را مىنمايد، و مطالبه برهان را
در امور به متدينين نشان مىدهد، و در هرجاخطاب به عقل
مىكند و جميع سعادات را نتايج خرد و بينش مىشمارد، و
ضلالت را به بى عقلى و عدم بصيرت نسبت مىدهد، و از براى
هريك از اصول عقايد به نهجى كه عموم را سودمند افتد(به
قرآنشريعت رجوع شود) ((303))اقامه حجت مىنمايد بلكه
غالب احكام را به حكم و فوايد آن ذكر مىكند و هيچ دينى
نيست كه اين فضيلت در او بوده باشد، و چنان گمان مىكنم
كه غير مسلمين نيز بدين مزيتاعتراف خواهندكرد.((304))
5. تفسير قضا و قدر
سيد جمال به حضور و پويايى همه عناصر دين در صحنه
جامعه و بيرون كشيدن آنها از انزوا و ركود و دميدن روح تازه
در كالبد بى جان آنها براى رسيدن به عظمت و مجد اسلام و
مسلمانان باور داشت. او براىدست يابى به چنين آرمانى، زير
ساختهاى انديشههاى انزوا طلب و بى تحرك را به چالش
مىكشيد و به بازخوانى و بازسازى مفاهيم مستهلك و فرسوده
فرا مىخواند. در اين راستا رسالهاى در قضا و قدرنوشت و اين
آموزه بلند دينى را از انحطاطى كه گرفتار آن بود رهايى داد
و آن را به باورى اصلاحى، انقلابى و حركت آفرين بدل كرد:
... يكى از اصول و مسائل اساسى دين اسلام عقيده قضا و قدر
است. فرنگىها با برداشت غلطى كه از آن كردهاند بر اين
توهمند كه عقيده قضا و قدر اگر در اذهان و نفوس قومى
جاى گرفت همت و قوت را ازآنان ستانده و ضعف و پستى را
بر آنان محكم و چشانده است. علت فراز و نشيبهاى مسلمين
را منحصر به عقيده قضا و قدر آنان كردهاند. آنان مىگويند:
فقر و فاقت، عقب افتادگى در قدرت نظامى و سياسى،رواج
فساد اخلاقى و كثرت دروغ، نفاق، خيانت و... بر مسلمين سايه
گسترانده. از وضع كنونى و آينده خود جاهل، و از ضرر و
منفعت خويش غافل، و از زندگى به خوردن، آشاميدن و
خوابيدن قانع و مايل، و ازسبقت در فضيلت بر يكديگر كاهل،
ولى در رساندن ضرر بر همديگر عاجل و... بر هر بلايى راضى
هستند، امراى آنان فرصتهايشان را به لهو و لعب و داد و
ستدهاى شهوانى سپرى مىكنند و... تمامبدبختىهاى
مسلمين را به عقيده قضا و قدر نسبت مىدهند. اما فرنگيان
بين اعتقاد به قضا وقدر و مذهب جبر فرقى قايل نشدهاند...
توهم كردهاند با اعتقاد به قضا و قدر اختيار از دست مسلمين
گرفته شده است...كثيرى از ضعفا العقول در مشرق زمين
هم مذهب آنان را پذيرفتهاند ولى من بدون ترس مىگويم كه
اينان بر خدا و مسلمين دروغ بستهاند نه سنى، نه شيعه، نه
زيدى، نه اسماعيلى، نه وهابى و نه خارجى هيچكدام معتقد به
مذهب جبر محض نيستند... فقط طايفهاى از مسلمين براين
عقيده بودهاند كه آنان هم در اواخر قرن چهارم هجرى
منقرض شدهاند... اعتقاد به قضا اسبابى دارد كه يكى از آنها
اراده انسانى است...حكماى فرنگى و علماى سياست آنان
مساله قضا را پذيرفته، براى اثبات آن اطاله كلام كردهاند كه ما
نيازى به استشهاد به كلام آنان نداريم... اگر با اعتقاد به قضا و
قدر از شناعت و زشتى جبر پيراسته شود پيامد آنصفت
جرات، اقدام و انجام، شجاعت و بسالت، ... ثبات قدم، تحمل
مكاره و الم، به هم كوبيدن هول و ترس، مزين ساختن انسان
به جود و سخا، سخت كوشى، ايثار، دل گرفتن از خوشى و
رفاه زندگى، همهاينها در همان سبيل حقى است كه ما را به
اعتقاد به اين عقيده دعوت مىكند. كسى كه عقيده دارد اجل
محدود و رزق مكفول و تمامى اشيا بر طبق مشيت الهى
بيداللّه گردانده مىشود، دردفاع از حق خود واعلاى كلمه
امت و ملت خود و قيام به واجبات خود چگونه از مرگ
مىهراسد؟ و از انفاق مال خود در عزت بخشيدن حق و تشييد
مجد بر طبق اوامر الهى و اصول اجتماعى بشرى چگونه از فقر
مىترسد؟خداوند مسلمين را به خاطر همين اعتقاد به همراه
بيان فضيلت اين اعتقاد مورد مدح قرار داده: «الذين قال لهم
الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا و قالوا
حسبنا اللّه و نعم الوكيل فانقلبوا بنعمةمن اللّه و فضل لم
يمسسهم سوء و اتبعوا رضوان اللّه و اللّه ذوفضل عظيم»،
آلعمران، آيه 173و174، كسانى كه مردم به آنان گفتند كه
مردمان براى كارزار با شما جمع شدهاند بترسيد از آنان [نه
تنها نترسيدندبلكه] ايمانشان افزون گشت و گفتند خدا ما را
بس و هم او خوب وكيلى است، به نعمت الهى و فضلى خالص
كه بدى در آن راه نيافته متنعم گشتند و از رضوان و رضايت
خدا پيروى كردند و خدا صاحب فضلعظيم است. مسلمين در
همان اوايل با قلت عده و عدهشان ممالكى را فتح و بر آن
مسلط گشتند كه عقول را به دهشت و الباب را به وحشت وا
داشتند... تمام اينها به بركت همان اعتقاد قضا و
قدربود....((305))
روشن بينى و نگاه جديد سيد از مفهوم غبار گرفته قضا و
قدر، معنايى نو و حركتآفرين ترسيم مىكند. در زمان او نه
عوام بلكه انديشمندانى بودند كه بدبختىهاى مسلمين را با
همين مفهوم قضا و قدر براساس فهم خود عادى و طبيعى
مىدانستند. وى چهره اصلى اين مفهوم را به نمايش گذاشت:
اميدوارم علماى معاصر در رهايى بخشى اين عقيده از
پيرايههاى بدعت، توان خود را به كار گيرند و از اين عقيده،
حركت و طرحى نو بسازند. چنان كه غزالى و امثال او
مىگفتند: توكل و ركون به قضايى كه شرعاز ما خواسته در
مقام عمل است نه در راه بطالت و توجيه كسالت و اهمال
فريضت. ما با حجت توكل برخدا پارهاى از واجبات را پشت سر
انداختيم.((306))
همين نگاه بر منظر فقهى او نيز تاثير داشت، از اين رو،
انگارههاى سستى و خمودى و جواز سكوت ذلت بار را با
تمسك به عقيده قضا و قدر، بى اساس و بىمبنا مىداند، بلكه
اين عقيده را خاستگاه حركت وقيام، سخت كوشى و ايثار و...
مىشمارد. با اين ديدگاه به قضا و قدر، موضعگيرى فقهى او
هم در جهت وجوب حركت و قيام، و ستيز با كفر و استكبار و
ستم گرايش پيدا مىكند.
6. يادگيرى علوم جديد
سيد، به يافتههاى جديد و دستآوردهاى علوم تجربى توجه
داشت و به فراگيرى آن ترغيب و تشويق مىكرد و عقيده
داشت: نبايد از تكامل، ترقى و علم آنان عقب بيفتيم.((307))
اما در عين تشويق بهفراگيرى يافتههاى علمى جديد
مىگويد:
آثار سوء ركون و ذلت و دل باختگى در مقابل تمدن غربى و
تقليد از آنان، تحقير، محو اخلاق، شهامت، غيرت و... مىباشد،
و راه علاج امتها هم، تمدن غربى نيست... .
دين اسلام بر خلاف دين مسيحيت، براساس غلبه، شوكت،
عزت، رزمندگى، تبحر در فنون ضرورى چون فيزيك، شيمى
و... پايه گذارى شده است. كسى كه در آيه «واعدوا لهم
مااستطعتم من قوة...» تاملكند، يقين مىيابد كه پيروان اين
دين، خواستار غلبه و سيادت و فراهم كردن وسيله آن هستند
و همين كه اسلام شرط بندى را جز در مسابقه و تيراندازى
حرام كرده است، معلوم مىشود كه شرع مقدس چهمقدار به
شناخت فنون نظامى علاقه دارد.((308))
وى دين را اساس مدنيت و قوام عمران و آبادى مىدانست و
در رد انديشههاى سيد احمدخان هندى مىگويد:
احمد خان بهادر، اين وسوسه را القا مىكرد كه تمدن اروپا و
ارتقاى آن در علم و صنعت و برترى در قوت و اقتدار، فقط با
دين زدايى محقق شده است. از اين رو، ما در رسالهاى اثبات
كرديم كه دين، اساسمدنيت و قوام عمران و آبادانى
است.((309))
سيد در رساله نيچريه نيز به همين معنا اشاره مىكند.((310))
وى خطاب به متعصبانى كه فراگيرى علوم جديد را بر خلاف
ديانت اسلامى مىدانند، مىگويد:
چون كلام بدين جا رسيد، مىخواهم با هزار تاسف بگويم كه
مسلمانان هندوستان ميل حمايت دين يعنى تعصب دينى را
بسيار به نهج بد به كار بردهاند، زيرا ايشان تعصب را به سبب
سوء استعمال، به حدىرسانيدهاند كه موجب بغض علوم و
معارف و سبب تنفر از صنايع و بدايع گرديده است و چنان
گمان كردهاند كه آنچه منسوب به مخالفين ديانت بوده
باشد، بايد از روى تعصب دينى آن را مكروه و مبغوضداشت،
اگر چه علوم و فنون بوده باشد، و حال اين كه از روى تعصب
دينى بر ايشان واجب بود كه هر جا فضيلتى و كمالى و علمى و
معرفتى ببينند، خود را احق و اولى دانسته، در استحصال آن،
سعىها وكوششها به كار برند و نگذارند كه مخالفين ديانت
حقه اسلاميه در فضيلتى از فضايل و دركمالى از كمالات بر
ايشان سبقت گيرند.((311))
و در جايى ديگر در همين زمينه مىگويد:
آنها كه از علوم و معارف منع مىكنند، به زعم خود صيانت
ديانت اسلاميه را مىنمايند، اما آنها در حقيقت دشمن ديانت
اسلاميه هستند. نزديكترين دينها به علوم و معارف، ديانت
اسلاميه است و هيچ منافاتى درميان علوم و معارف و اساس
ديانت اسلاميه نيست. امام غزالى، در كتاب «المنقذ من
الضلال» مىنويسد: آن كه مىگويد: ديانت اسلاميه منافى
هندسه و براهين فلسفه و قواعد طبيعيه است، آن شخص
دوستجاهل اسلام است. ضرر اين دوست جاهل زياده است از
ضرر زنديقها و دشمنان اسلام...((312)).
او تمدن موجود را ادامه تمدن سدههاى دوم تا ششم اسلامى
دانسته و از اين رو، تقسيم علم را به اسلامى و غير اسلامى،
نادرست مىانگارد:
علماى ما در اين زمان، علم را بر دو قسم كردهاند: يكى را
مىگويند، علم مسلمانان و يكى را مىگويند، علم فرنگ، و
از اين جهت منع مىكنند ديگران را از تعليم علوم نافعه و اين
را نفهميدهاند كه علم آن چيزشريفى است كه به هيچ
طايفهاى نسبت داده نمىشود و به چيز ديگرى شناخته
نمىشود، بلكه هر چه شناخته مىشود به علم شناخته مىشود.
هر طايفهاى كه معروف مىگردد به علم معروف مىگردد
وانسانها را به علم بايد نسبت داد، نه علم را به انسانها. چه
بسيار تعجب است كه مسلمانان، آن علومى كه به ارسطو
منسوب است آن را به غايت مىخوانند كه گويا ارسطو يكى از
اراكين مسلمانان بوده است واما اگر سخنى به گاليله و
نيوتون و كپلر نسبت داده شود، آن را كفر مىانگارند. پدر و
مادر علم، برهان است و دليل، نه ارسطو و گاليله، حق در آن
جاست كه برهان بوده باشد.((313))
ارنست رنان(مستشرق فرانسوى) به اسلام و مسلمانان دو
انتقاد دارد: 1 ديانت اسلامى به ستيز و مقابله با علم برخاسته
است. 2 سرشت امت عرب شايستگى علوم ماورا الطبيعه و
فلسفه را نداشته است.سيد در مقالهاى كه روزنامه فرانسوى
«ديبا» در تاريخ نوزدهم مايو سال 1883م، آن را چاپ نمود در
پاسخ ارنست رنان مىنويسد:
اما در باره تقابل دين اسلام و علم... آيا اين شر از نفس ديانت
اسلامى صادر شده است؟ يا سرچشمه آن قالبى است كه اسلام
با آن قالب در عالم معرفى و منتشر شده است؟ يا اخلاق،
عادات، و ملكات طبيعىگروههايى كه اسلام را به خود
بستهاند منشا آن مىباشد؟ شكى نيست كه كمى وقت و عدم
فحص آقاى رنان پردهاى شده بر جلوى ديدگانش تا از اين
نكته محجوب و غافل بماند... .
اما پاسخ اشكال دوم اين است كه عرب، گرچه فلسفه خود را
از يونان و بعضى علوم را از فارس گرفت ولى آن را رقيق
ساخت و چهار چوبه ومسايلش را وسعت بخشيد و آن را توضيح
و نظم منطقى داد. دراين سير و تعالى به مرتبهاى از كمال
رسيد كه دال بر سلامت ذوق عرب و حاكى از استوارى و دقت
كم نظير آنان بود. اين در حالى است كه فرانسوىها و
انگليسىها و آلمانىها از روم و سرزمينهاى آن بهاندازه عرب
دور نبودند و به آسانى مىتوانستند از گنجهاى علوم روم و
بيزنطيه بهرهمندشوند اما چنين نكردند حتى كار به جايى
رسيد كه مناره تمدن عربى بر بالاى سر كوههاى برانس هويدا
شد به گونهاى كه برغرب ارزش و روشنى بخشيد. بعد از آن
كه ارسطو لباس عربيت پوشيد اروپاييان از او به خوبى استقبال
كردند ولى فكر نكردند كه ارسطو در لباس يونانى به آنان
نزديكتر است.((314))
سيد نه تنها دين را در مقابل علم نمىديد، بلكه آن را چنان كه
اشاره شد تشويق گر علوم و فنون مىدانست:
...دين، امتها را به كسب فضايل و وسعت بخشى دايره معارف
بر مىانگيزاند. امتها با دين به اقصى غايت تمدن منتهى
مىشوند. اگر از اين گفته در شگفتى، من از شگفتى تو
بيشتر در عجبم. آيا تاريخ امتعرب را فراموش كردهاى؟! قبل
از بعثت دين، در چه توحش و پراكندگى و فرو افتادگى و
زشت زدگى به سر مىبردند ولى هنگامى كه دين به سراغ
آنان آمد به آنان يكپارچگى، قوت و پاكى بخشيد، عقولشانرا
تنوير، و اخلاقشان را تقويم، و احكامشان را تسديد كرد. آقاى
جهان گشتند و با سياست عدل و انصاف، سردمداران سياست
دوستداران خود شدند. پس از آن كه در غفلت از تمدن و
مقتضيات آن، غوطهمىخوردند، اين شريعت و آيات آن بود كه
آنان را در سمت طلب فنون متنوع و تبحر در آن بيدارى
بخشيد و طب بقراط و جالينوس و هندسه اقليدس و هيئت
بطليموس وحكمت افلاطون و ارسطو را به ديارخود منتقل
كردند در حالى كه قبل از دين از هيچ كدام اينها برخوردار
نبودند.((315))
7. طرد اباحى گرى
او در پشت پرده تفكر شريعت گريزى و اباحه گرى صوفيان و
باطنيان، ماديگرايان و ملحدان را مىديد كه براى محو اسلام
به ترويج اين انديشه نادرست پرداختند. سيد در رساله نيچريه
مىگويد:
... و همين گونه غلبه و عز اين امت شريفه را بود تا آنكه در
قرن چهارم نيچريها، يعنى طبيعيين به اسم باطنيه و صاحب
السر در مصر آشكارا شدند، و زبانيه خود را در جميع اطراف و
اكناف بلاد مسلمانخصوصا در ايران منتشر كردند و چون اين
نيچريهاى اصحاب باطن ديدند كه نور شريعت محمديه(ص)
جميع مسلمانان را منور گردانيده و علماى ديانت مصطفويه
با كمال علم وسعه فضل و نهايت تيقظ درحراست اين دين
متين و صيانت عقايد و اخلاق مسلمين مىكوشند، لهذا از
براى نشر آراى فاسده خود طريق تدليس و تدريج را پيش
گرفتند و اساس تصميم خويشتن را بر اين قرار دادند كه اولا
تشكيك كنندمسلمانان را در عقايد خود، و پس از تثبيت شك
در قلوب، عهد و پيمان از ايشان بگيرند، و سپس عهد و پيمان
ايشان را به نظر مرشد كامل برسانند و گفتند: بر معلم اين
تعليمات لازم است كه على الدوام باروساى دين اسلام به نهج
تدليس رفتار نمايد، و واجب است او را كه قادر بر تاسيس
مطالب خود بوده باشد و چون كسى را به دام مرشد كل
مىانداختند، اول چيزى كه او را تعليم مىكرد اين بود كه به
حقنرسيده است و حق عبارت از مرشد و راهبر كامل است و
چون تو به حق رسيدى اكنون تو را بايد كه خود را از اين اعمال
ظاهريه بدنيه خلع نمايى. و بعد از زمانى او را مىگفت كه:
جميع تكاليف ظاهريه وباطنيه و همه اعتقادات و قيود از براى
ناقصين امت كه به منزله بيمارانند، و چون توكامل گشتى
لازم است كه همه اين قيودات ظاهره و باطنه را از خود سلخ
كرده، قدم در دايره واسعه اباحت نهى، چه حلال و چهحرام، و
چه امانت و چه خيانت، و چه صدق و چه كذب، و چه فضايل و
چه رذايل.((316))
او افكار اباحى گرى تعبد گريز را در بين ديانت مداران
اسلامى، كار شوم فرنگيان معرفى مىكند:
قوىترين رابطه بين مسلمين رابطه دينى است... و فرنگيان
كه به پخش افكار اباحى گرى و الحادى در بين ديانت مداران
اسلامى رو آوردند، جز براى انهدام ملت اسلامى و پراكنده
كردن آنان نبودهاست.((317))
... اثر دين در جان دينداران به استحكام نمىنشيند مگر اين كه
رؤساى دين و حافظان و حاملان شريعت به وظيفه خود كه
تبيين اوامر و نواهى دينى است، به جد به پاخيزند((318)).
ستاندن تعصب دينى از مسلمين، يك شيوه استعمارى است و
ما از دهريين و زنادقه در لباس اسلام كه در اين شيوه همگام
استعمار هستند در شگفت نيستيم، بلكه تعجب ما از مسلمانان
ساده لوحى است كهبا بقا در عقايد و ثبات در ايمان خود در
مذمت تعصب دينى سخن پراكنى مىكنند و به متعصبين
دينى بر چسب خشونت زده و آنان را از يافتههاى تمدن جديد
دوردانسته و از آنان كناره مىگيرند، در حالىكه نمىدانند با
اين كار در عصاى خود شكاف مىاندازند و خود را به فساد
كشانده و خانههاى خود را با دست خود و بى دينان خراب
مىكنند.((319))
در ادامه همين مقاله مىگويد:
بر شما باد كه تقواى الهى را پيشه كنيد و در حفظ عهدها و
شناخت حقوق صاحبان حق و حسن معامله و استحكام الفت
بين خود و ديگر هم وطنان در منافع ملى [و نيز اتقان دوستى]
خود با دينداران اديانديگر به اوامر الهى ملزم و پايبند
باشيد.((320))
8. قلمرو دين و شريعت
او دين را دو سويه مىنگرد و سعادت دنيا و آخرت را در دين
مىبيند. نه آخرت گرايى را در گرو دنيا ستيزى مىداند و نه
دنيا گرايى را وامدار آخرت گريزى مىپندارد.
رشيد رضا از شاگردان مكتب سيد مىگويد:
اسلام، روحانى و اخروى فقط نيست بلكه دينى است، روحانى
جسمانى، اخروى دنيوى كه از مقاصد آن، هدايت انسان به
سمت سيادت در زمين تا انسان در برقرار كردن محبت و عدل
خليفة اللّهباشد.((321))
سيد، انحصار سعادت دنيا و آخرت را در اسلام اين گونه به
رشته تحرير در مىآورد:
... لم تكن وجهته كوجهة سائر الاديان الى الآخرة فقط و لكن
مع ذلك اتى بما فيه مصلحة العباد في دنياهم و ما يكسبهم
السعادة في الدنيا، و النعيم في الآخرة و هو المعبر عنه في
الاصطلاح الشرعي بسعادةالدارين...،((322))
نگاه دين اسلام مانند ساير اديان نيست كه فقط به آخرت
نظاره كند، بلكه علاوه بر آخرت، تمامى مصلحت بندگان در
دنيا و راههاى كسب سعادت دنيا و آخرت را هم فراهم آورده
است و اين همان است كه دراصطلاح شرعى به سعادت دو
جهانى تعبير مىشود.
در جايى ديگر، اسلام را اخروى و دنيوى دانسته و آن را داراى
حاكميت مدبرانهاى براى اعمال قوانين شرعى شمرده است:
... الدين الاسلامى لم تكن اصوله قاصرة على دعوة الخلق الى
الحق و ملاحظة احوال النفوس من جهة كونها روحانية
مطلوبة من هذا العالم الادنى الى عالم اعلى بل هي كماكانت
كافلة لهذا جات وافية بوضعحدود المعاملات بين العباد و
بيان الحقوق كليها و جزئيها و تحديد السلطة الوازعة التي تقوم
بتنفيذ المشروعات و اقامة الحدود و تعيين
شروطها...،((323))
... اصول دين اسلام نه تنها بر دعوت خلق به حق و در نظر
داشتن حالات روحى و روانى انسان بدين لحاظ كه از عالم
ادنى به عالم اعلى طلبيده شود، قصورى ندارد، بلكه علاوه بر
آن كه عهده دار اين كمالبخشى روح انسان است، براى وضع
حدود و قوانين معاملات مردم و بيان حقوق كلى و جزئى آنان
و تقنين و تحديد حاكميت مدبرانهاى كه به تنفيذ و اعمال
قوانين شرعى و اقامه حدود و تعيين شروط حدود به پاخيزد،
فرو فرستاده شده و عهده دار اين مهم نيز مىباشد....
سيد در بخشى ديگر مىگويد:
در حقيقت، شريعت مقدسه الهى است كه حاكم تدبيرگر
مسلمين است....((324))
او دين را تنها وسيله نجات بخش و عهده دار تمامى نيازهاى
انسان مىشمارد:
... [دين] تمامى مبانى زندگى اجتماعى بشرى را متكفل شده
است و حافظ وجود آن و معتقدين خود را به سوى تمامى فروع
مدنيت و تمدن ندا مىكند.((325))
وى دين را يگانه سوق دهنده به سوى سعادت دنيا و آخرت
مىداند:
دين است كه انسان را به سوى سعادت دنيا و آخرت
مىكشاند.((326))
او قوام امتها و مدار سعادت آنان را در دين مىبيند:
دين قوام امت هاست و با آن، رستگارى امتها تامين مىشود و
سعادت و مدار امتها بر محور آن مىباشد.((327))
سيد در باره اسلام مىگويد:
اسلام براساس حكمت استوار گشته و ساختمان آن بر ركن
ركين سعادت بشر برافراشته شده است.((328))
بر آيين مسيحيت به جهت دنيا گريزى و بى توجهى به مصالح
دنيوى خرده مىگيرد:
ديانت مسيحيه بر مسالمت و آسانگيرى در هر چيزى بنا
شده است و با برداشتن قصاص، و كنار زدن ملك و سلطنت، و
دورانداختن دنيا و باور به پوچى آن، آمده است، و به متدينين
خود وجوب خضوع براىهر سلطان حاكمى، و ترك اموال
سلاطين براى سلاطين، و دورى از منازعات شخصى و قومى،
بلكه دينى را سفارش و موعظه كرده است.((329))
در انديشه او برپايى دين بر بنيانى استوار، منجر به جوامع
برخوردار و مرفه مىگردد كه در دنيا و آخرت به سعادت و
آبادانى دست يافتهاند:
و چون معلوم شد كه دين، مطلقا مايه نيك بختيهاى انسان
است پس اگر بر اساسهاى محكم و پايههاى متقن گذاشته
شده باشد البته آن دين به نهج اتم سبب سعادت تامه و
رفاهيت كامله خواهد گرديد، و بهطريق اولى موجب ترقيات
صوريه و معنويه شده و علم مدنيت را در ميان پيروان خود
خواهد برافراخت بلكه متدينين را به تمامى كمالات عقليه و
نفسيه فايز و ايشان را به نيك بختى دو جهان خواهد رسانيد.
واگر غور نماييم در اديان هيچ دينى را نخواهيم ديد كه
براساس محكم و متقن نهاده شده باشد مانند دين
اسلام.((330))
نيازى به توضيح نيست كه سخنان سيد جمال كه در اين بند
نقل شد، تا چه حد با برداشتهاى حدسى و غير مستند برخى
از نويسندگان از انديشههاى او فاصله دارد.
در بند دوم(سيد جمال و اسلام تجدد گرا) گذشت كه برخى
سيد را براين باور مىدانند كه:
دين را برآورنده نيازهاى دنيوى معنوى و اخروى مىداند و
معتقد نيست كه باتاسيس حكومت دينى و ايجاد جامعه دينى
لزوما رفاه مادى نيز حاصل مىآيد!((331))
9. حاكميت شريعت
در اظهار نظر پرخطاى يكى از نويسندگان كه به تفصيل در
بند دوم(سيد جمال و اسلام تجدد گرا) گذشت، يكى از
مبانى فكرى شخصيتهايى همچون سيد جمال اين گونه
معرفى شده است:
سعى در ايجاد حكومتهاى شريعت مدار و فقه گرا ندارد و
معتقد است كه وجود جامعهاى دينى در سايه حكومتى غير
دينى(غير دينى نه ضد دينى) نيز ممكن است.و اينك((332))
سيد، با روايتى مستند ازانديشه هايش:
اگر سردمداران اسلامى به قواعد شرع برگردند و سيره
اولين را بپيمايند، در اندك زمانى، سلطه و ملك آنان
گسترش مىيابد.((333))
او يكى از عوامل ضعف مسلمين را تبعيت نكردن از اوامر و
نواهى شرع اسلامى مىداند.((334))
يكى از آرزوهاى او حاكميت قرآن بود و عقيده داشت كه
تمامى كارهاى حكومت بايد زير نظر علما و طبق شريعت و
احكام آن باشد، او اين كار را طليعه دولت آل محمد(ص)
مىدانست.
سيد در نامهاى به علماى بزرگ شيعه مىنويسد:
... پس اگر بزرگان و رهبران عتبات مقدسه بزرگ مذهب و
رئيس گروه و فقيه قوم تصميم گرفتند كه اسلام را از شر
جنون ناصرالدين شاه و زندقه وزيرش نجات دهند، به علماى
همه استانها و امراى باايمان همه نقاط دستور دهند كه اوامر
عالى و احكام الهى آنان را به توده مردم ابلاغ كنند تا همه
آگاه شوند كه اسلام و مركزيت آن در معرض خطر بزرگى
قرار گرفته و رفع اين خطر، بدون بركنارى ناصرالدينشاه و
تبديل اين حكومت ستمكار و تبهكار به يك حكومت مشروع و
عادلانه امكانپذير نيست. وى سپس به پيشقراولان سربازان و
امراى ارتش دستور دهند كه براى اداره امور مملكت، يكى از
فرزندان يابرادران او را كه پاكدامن و متدين و دركارهاى نيك
پيش گام است، انتخاب كنند كه مورد رضايت رهبران دينى
باشد و مردم با ايمان از او متنفر و بيزار نباشند و او در پيشگاه
علماى تهران و در يك اجتماععمومى مردم، سوگند ياد كند
كه پس از نشستن بر اريكه حكومت، از راه راست و احكام حق
منحرف نگردد ودر اخذ ماليات و امور مربوط به زندگى و
اوضاع توده مردم، از راه شرع خارج نشود و در بيتالمال
مرادم خزانه دولتى است كوچكترين تصرف و دخالتى نكند،
مگر به آن نحوى كه خداوند در كتاب خود دستور داده وائمه
دين هم آن را بيان داشته و بزرگان ملت هم طبق آن رفتار
نمودهاند وهيچ كارى را بدون اجازه علماى پرهيز كار و
مشورت نيكان و پاكان ملت، كه آشنا با سياست الهى هستند،
انجام ندهد تا آن كه او در اريكه حكومت خدمتگزار شريعت
محمدى و اجرا كننده احكام آن باشد...مردم از زورگويى
بدعت گذاران و كجروى گمراهان رهايى مىيابند و طليعه
دولت محمد و آل او(ع) بر پايههاى عدل و داد آغاز مىگردد...
.((335))
سيد در تمام گفتارش، حضور دين و فقه را در عرصههاى
گوناگون سياسى، اجتماعى لازم و كار آمد مىبيند. او
مىگويد:
ابزار و آلات و تجهيزات وقتى به كار آيد كه مردانى با تدبير،
حاذق و با درايت، بناى حكومت را بر قواعد عدل نهاده و رعيت
را بر حدود شريعت نگه دارند.((336))
وى دستيابى به آرمان بلند حاكميت دين و شريعت را تنها در
گرو سلطه سياسى مىبيند و كسب حاكميت سياسى را
مقدمه لازم براى رسيدن به اين هدف مىشمارد:
ما كه خود اختلاف و گرايش به ستم را در خود نظاره گر
هستيم، آيا مىتوانيم بر اين ادعا باشيم كه به فرايض دينى خود
قيام كردهايم؟ چگونه چنين ادعايى كنيم در حالى كه اجراى
معظم احكام دينى متوقف برقدرت ولايت شريعتمدار است.
پس اگر عزتطلبى و وحدت ذاتا دو فريضه نباشند آيا از
مقدماتى به حساب نمىآيند كه واجب [يعنى قدرت ولايت
شرعى] جز با آنها به تمام و كمالنمىرسد؟((337))
10. دفاع از فقه
سيد مقالهاى با نام «الفقه الاسلامى» نگاشته كه در آن به
تمجيد احكام و فقه اسلامى مىپردازد و نسبتهاى حكماى
فرنگ را به فقه اسلامى كه آن را نسخهاى از قانون روم و مانند
آن دانستهاند ناروامىشمرد و سپس براى معرفى فقه اسلامى
در سطح جهانى براى مجاب كردن آنان، كتاب ساواس پاشا را
كه به زبان فرانسوى تاليف شده، بيانگر مبانى فقه اسلامى و
كيفيت استنباط مسائل فقهى از اصول آن،مىداند و اين كتاب
را از آن جهت مىستايد كه پاسخى به آن نسبتهاى ناروا است،
زيرا فقه اسلامى را مبتنى بر وحى و الهام دانسته و ماخذ آن را
كتاب خدا و سنت نبى معرفى كرده است تا منكرين بدانند
كهعلماى اسلامى از اين منابع كه قرآن، سنت، اجماع و قياس
مىباشد احكام فقهى را استنباط كردهاند، و آن نسبتهاى
ناروا هيچ اساسى ندارد.((338))
ساواس پاشا كتابى تاليف كرده است ودر آن به تبيين مبانى
فقه اسلامى و كيفيت استنباط مسائل شرعى از اصول و قواعد
صحيح كه علما از كتاب و سنت برگرفتهاند، پرداخته است.
حكماى فرنگ از راه رشد و هدايت گمراه گشتند، زيرا وقتى
ديدند شريعت اسلامى داراى احكام متقنه و احاطه تامه به
وقايعى دارد كه با آن روابط ابناى بشر در معاملاتشان استقرار
و سامان مىيابد و بر محورهمان احكام مسلمين دعاوى خود را
در منازعاتشان فيصله و خاتمه مىبخشند بر اين گمان باطل
شدند كه ممكن نيست شريعت اسلام نتيجه قرايح باديه
نشينان باشد. از اين رو، برخى از آنان بر اين عقيده شدندكه
اين شريعت نسخهاى از حقوق روم پيشين مىباشد و گروهى
ديگر بر اين توهم سخن راندند كه وقتى ايرانيان حكومت بنى
اميه را سرنگون كردند و بنى عباس را بركرسى خلافت پابرجا
نمودند اين ساختهرا ساختند و اين طريقت را ابداع و
پرداختند.
... از طرفى چون ديدند فقها در كتب خود مسائل فقهى را با
نظم و چينش شايستهاى ايراد كردهاند، بر تصلبشان افزوده
شد و از روى جهل، حكم كردند كه فقها به ادله و اصولى دست
يافته و مسائل را بر آنهامبتنى ساختهاند. زيرا اين مسائل، ابتدا
دست اول و عريان بوده و سپس ائمه اسلام با آگاهى از تمدن
امتهاى ريشه دار پيشين لباس قاعده و دليل بر آن پوشاندند
در حالى كه آن مسائل در همان تنگناى چهارچوبه خود محال
است كه بر وقايع روز و مقتضيات زمان منطبق گردند. اين
اظهار نظر زاييده لغزش در نگاه بدوى و سطحى آنان و
افتادگى در دام هوى است كه هر لحظه برايشان تازه
مىگردد.
اگر اينان به كنه مبانى شريعت اسلامى مىرسيدند و چگونگى
استنباط فروع را از شريعت اسلامى مىشناختند و به لحاظ
علمى به نظريههاى فقه و اصول آن احاطه پيدا مىكردند،
خود را از اين لغزش فكرى وپايمال كردن منزلت فقه نگه
مىداشتند ولكن هيچ ملامتى بر آنان نيست، زيرا جهل به لغت
و صعوبت اصطلاحات علوم عذرشان را مىسازد.((339))
آنچه براى سيد در عرصه جهانى كه همه مسلمانان و بلكه
تمام جهانيان را مخاطب خود مىبيند بسيار مهم مىباشد اين
است كه فقه اسلامى از يك طرف، فقهى برخاسته از كتاب و
سنت است، نه ساختهو پرداخته فقها و از طرفى ديگر، فقهى
است فراگير كه پاسخ گوى تمام زمانها است.
او در باره جامعيت فقه و كار آمد بودن آن در همه عرصههاى
زندگى انسان و از طرفى استفاده نكردن فقها از
توانمندىهاى اين دانش، مىگويد:
علم فقه مسلمانان، حاوى جميع حقوق منزليه و حقوق بلديه
و حقوق دوليه است. پس بايد شخصى كه متوغل در علم فقه
مىشود، لايق آن باشد كه صدر اعظم ملكى شود، يا سفير
كبيردولتى گردد و حال آن كهمىبينيم فقهاى ما بعد از
تعليم اين علم، از اداره خانه خود نيز عاجز هستند.((340))
وى علم اصول فقه را از امتيازات فقه اسلامى و راهگشاى فقها
و كليد وضع قوانين مىداند:
علم اصول، عبارت است از فلسفه شريعت... كه در آن علم،
حقيقت، صحت و فساد، منفعت و مضرت و علل تشريع احكام،
بيان مىشود و البته شخصى كه اين علم را بخواند، بايد بر
وضع قوانين و اجراىمدنيت در عالم، قادر گردد.((341))
11. انفتاح باب اجتهاد
اهداف مترقى سيد جمال در رشد و تعالى مسلمانان و
بازگشت شوكت و عزت صدر اسلام، او را وا مىداشت كه از
همه مقدمات لازم براى اين منظور بهرهگيرد. انديشه انسداد
باب اجتهاد كه حاكميت بى چونو چرايى بر چهار مذهب
فقهى اهل سنت يافته بود، يكى از مهمترين موانع رسيدن به
اهداف بلند سيد بود. پاى بندى به راى فقيهان جايز الخطايى
كه صدها سال قبل در بستر فرهنگى زمان و مكان خود
بهاجتهاد از كتاب و سنت پرداختهاند و بستن راه هر گونه
تفكر و فهم جديد از دين و شريعت و محو خلاقيتها و
استنباطهاى نوين، مانعى اساسى در پويايى دين و پاسخگويى
آن به پرسشهاى نوپيدا خواهد بود،از اين رو سيد هم راى با
فقاهت شيعه به دفاع سرسختانه از انفتاح باب اجتهاد پرداخت
و شجاعانه در مقابل اين تعصب جاهلانه ايستاد.
مسدود بودن باب اجتهاد به چه معنى است؟ و دليل مسدود
بودن آن كجاست و كدام رهبر دينى تفقه در دين را ممنوع
كرده است؟ ما وظيفه داريم از تفكر خود در فهم قرآن و
احاديث بهرهگيريم و براىمشكلات، از آن استفاده جوييم و
اگر رهبران مذاهب چهارگانه اهل سنت، امروز زنده بودند،
آنان نيز به استنباط احكام جديد مىپرداختند. اين رهبران
بزرگ دينى، با همه علومشان بر همه اسرار قرآن دستپيدا
نكردند و دانش آنان در كنار قرآن و سنت بسان قطرهاى از
درياست و مانع نمىشود كه ما نيز از دانش خويش، براى حل
مشكلاتمان از قرآن و سنت بهرهگيريم و در مسائل جديد و
رخدادهاى نوظهور بهاجتهاد پردازيم.((342))
سيد درموضعى ديگر به انتقاد از كسانى پرداخت، كه براى
انسداد باب اجتهاد به گفتار «قاضى عياض» استناد مىكردند:
سبحان اللّه، قاضى عياض به اندازه عقل و فهم خود كه
متناسب زمانش بوده سخن گفته است. آيا ديگرى حق ندارد
سخنى كه به حق و حقيقت نزديكتر و بهتر از گفتار قاضى
عياض باشد، بگويد؟ اگر قاضىعياض و ديگران حق داشتهاند،
گفتههاى كسانى را كه مقدم بر آنها بودهاند رد كنند، پس چرا
ما حق نداشتهباشيم آنچه را استنباط مىكنيم و موافق
مقتضيات زمان ماست بگوييم؟((343))شيخ محمد عبده
همكه از دست پروردگان سيد محسوب مىشود، با تاثر شديد
از سيد، به مبارزه با انسداد باب اجتهاد و مقابله با جمود ورزى
و توقف در برابر تفقه ائمه پيشين اهل سنت، مىپردازد و چنين
مىگويد:
زندگى اجتماعى انسان داراى تغيير و تحول است. امروز در
اين حيات بشرى، به معاملات و مسائل مستحدثهاى
برمىخوريم كه زندگى ديروز آن را سراغ نداشته است، و
اجتهاد است كه تنها وسيله سازشدهنده مسائل جديد
زندگى با تعاليم اسلام مىباشد. اگر بر همان تعاليم اسلام
برخاسته از تفقه ائمه پيشين توقف شود، جامعه اسلامى، از
توجيه اسلامى پديدارهاى نوين و عرضه به روز معارف اسلامى
كنارهخواهد گرفت و پيشامدهاى زندگى امروزين از
نوسازى اسلامى بى بهره مىگردند و اسلام در برابر آن
روزآمد نمىباشد، و اين وضع، مسلمين را در زندگى اسلامى
شان به عسر و حرجمىكشاند.((344))
شيخ محمد عبده با انگيزه و هدف بازسازى مذهبى و طرح
نظريه آزادى اجتهاد و فتاواى نوين خود، خشم محافظه كاران
الازهر را برانگيخت، از اين رو آنان وى را به بى دينى و انهدام
بنياد شريعت،متهممىكردند.
رشيد رضا هم كه آموخته مكتب سيد بود، شيوه سيد و شيخ
عبده را پيشه خود ساخت و با انسداد باب اجتهاد به پيكار
برخاست. او مىگويد:
هيچ اصلاحى تحقق نپذيرد، مگر با دعوت، و هيچ دعوتى به
انجام نرسد مگر با حجت و دليل، و هيچ حجت و دليلى با بقاى
تقليد، وجود ندارد. پس بستن باب تقليد كور و گشودن باب
نظر واستدلال، مبدا هراصلاحى است، و تقليد تنها حجاب
اعظمى است كه در تقابل با علم و فهم مىباشد.((345))
همه اين قراين و شواهد نشان مىدهد كه سيد نه تنها خود به
انسداد باب اجتهاد مىتاخت، بلكه در جريان سازى مبارزه با
آن نيز، سهم وافرى داشت.
فهرست منابع اصلى:
1. العروة الوثقى، سيد جمال الدين حسينى، شيخ محمد عبده،
تحقيق سيد هادى خسروشاهى، مجمع جهانى تقريب مذاهب
اسلامى، چاپ دوم، تهران، 1421.
2. رسائل فى الفلسفة و العرفان، سيد جمال الدين حسينى،
تحقيق سيد هادى خسروشاهى، مجمع جهانى تقريب مذاهب
اسلامى، چاپ دوم، تهران، 1421.
3. ضيا الخافقين، سيد جمال الدين حسينى و ديگران، تحقيق
سيد هادى خسروشاهى، مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى،
چاپ دوم، تهران، 1421.
4. نامهها و اسناد سياسى تاريخى، سيد جمال الدين حسينى،
تحقيق سيد هادى خسروشاهى، مجمع جهانى تقريب مذاهب
اسلامى، چاپ دوم، تهران، 1421.
5. مجموعه رسائل و مقالات، سيد جمال الدين حسينى،
تحقيق سيد هادى خسروشاهى، مجمع جهانى تقريب مذاهب
اسلامى، چاپ دوم، تهران، 1421.
6. مجموعه كامل اسناد وزارت خارجه انگليس در باره سيد
جمال الدين اسد آبادى، به كوشش سيد هادى خسروشاهى،
شروق، چاپ اول، تهران، 1379.
همراه با دايرةالمعارف فقه اسلامى - آداب
تعريف لغوى آداب
آداب بر وزن افعال به صورت جمع و مفردش ادب است مثل
سبب و اسباب((346)).
فعل آن «ادب» مثل «حسن» يادب ادبا به معناى «ظرف» آمده
است((347)).
و ادب يادب مثل ضرب ادبا به معناى آماده كردن طعام يا
دعوت به طعام است((348)).
فيومى مىگويد: «ادب كردن به معناى رياضت و آموزش
دادن اخلاق و رفتار نيكو((349)) است» و ادبه تاديبا به سبب
باب تفعيل بر مبالغه و تكثير دلالت دارد يعنى او را بسيار بر
صفات و اخلاق نيك تمرينداد و فنون ادب را به وى آموخت و
بر بدى هايش كيفر كرد.
مفاد سخن اهل لغت بر اين دلالت دارد كه ادب در اصل همان
دعوت است. ازهرى در بيان مناسبت بين ادب و دعا
مىنويسد:
علت نام گذارى ادب اين است كه ادب كننده مردم را به
صفات نيك و ستوده دعوت مىكند و آنها را از صفات قبيح
نهى مىكند.((350))
معانى ديگر ادب
1. ظرافت [نكته سنج شدن] و خوب فرا گرفتن است. اين معنا
را فيروز آبادى((351)) بيان كرده است.
2. ملكه پايدار در نفس كه صاحب خود را از كردار زشت حفظ
مىكند. صاحب تاج العروس اين معنى را از استاد خود حكايت
كرده است.
3. رياضت و تمرينى كه انسان در راه به دست آوردن فضايل
انسانى انجام مىدهد. اين نقل قول از ابو زيد است.
4. به كاربردن هر چيزى كه از نظر رفتار و گفتار قابل ستايش
باشد، يادگيرى چيزى با تمام ويژگىهاى نيك و زيباى آن،
تعظيم [احترام] به بزرگترها و مدارا با پايينتر از خود. اين
معنا به نقل از توشيح است.
5. اخلاق نيكو و انجام دادن كارهاى با ارزش و بزرگ. اين
مطلب از جواليقى نقل شده است.
دقيقترين بلكه فراگيرترين تعاريف، چنان كه مؤلف تاج
العروس اشاره كرده همان تعريف اول مىباشد.((352)) پس
حقيقت ادب همان ظرافت و دقت در انجام كار و خوب
فراگرفتن است. بقيه تعبيرها يابراى بيان اثر يا براى بيان
موارد استعمال آمدهاند و اين معنا با بعضى از معانى، ازقبيل
اطلاق آداب بر علوم ادبى تقابلى ندارد. اطلاق ادب بر علوم
ادبى، بعد از اسلام پديد آمده است،((353)) از همين رو
درتعريف آداب گفتهاند: دانشى است كه به كمك آن از
اختلال گفتارى و نوشتارى در كلام اجتناب مىشود.
گاهى ((354))مقصود از آداب همان مطلق علوم لغوى است
و گاه بر همه علوم يا برخصوص علوم ظريف و دقيق و زيبا
شناختى مثل رشتههاى هنرى آداب گفته مىشود. شايد
مناسبت اين اطلاق همانظرافت كلام و ادا كردن خوب آن
باشد.
تعريف اصطلاحى آداب
فقها براى ادب و آداب معناى ويژهاى به كار نبردهاند بلكه اين
دو واژه را در همان معانى لغوى استعمال كردهاند. براى مثال
در باب عقوبات، عقوبت به معناى ضرب و تعزير آمده و آداب بر
آن اطلاق شده است.بعضى از فقها مخصوصا متقدمين بحث
عقوبات (كيفرها) را تحت عنوان باب «حدود و آداب»
آوردهاند.((355)) منظور از آداب، تعزيرات بوده و آداب در
اين جا به معناى تاديب است.
در بقيه ابواب فقه واژه ادب و آداب گاهى به معناى اخلاق
زيبا و افعال حميده از نظر عرف يا عقل يا شرع آمده است،
براى مثال عرف، ادب زن را يكى از ملاكهاى تعيين مهر
المثل((356))مىشمارد.
گاهى هم ادب و آداب بر مطلق علوم ادبى اطلاق مىشود.
گاه در تعبير عرف به فروش كتابهاى ادبى((357)) (ادبيات)
و آموزش آداب حكمت (تزكيه و اخلاق) و علوم ادبى و
گرفتن دستمزد در برابر آن، واژهآداب و ادب به كار((358))
برده مىشود.
اطلاق شايع و رايج فقهى براى آداب، فقط همان معناى
هياتها و صفات مطلوب در افعالى است كه حكم شرعى به
آنها تعلق گرفته يا رفتارها و خصلتهاى شايستهاى است كه
فعل يا ترك آنها از ديدگاه شارعموجب كمال و حسن افعال
مىشود. در تمام اين موارد لفظ آداب به يكى از عناوين و
افعالى كه حكم شرعى به آنها تعلق گرفته اضافه مىشود،
مثلا گفته مىشود: آداب نماز، آداب روزه، آداب زيارت،
آدابجهاد و... اين معنا با معناى لغوى كار نيكو و ستودنى
سازگارى دارد. آداب گاهى شرعى است و گاهى عرفى و
گاه عقلى، آنچه مورد بحث فقهاست آداب از منظر شرعى
است.((359)) لذا فقها نسبتبه اثبات مشروعيت آداب و
آوردن دليل بر مقبوليت آن نزد شارع اهتمام مىورزند. اين
دليل گاهى تاسيسى و گاهى امضايى است. از اين رو گاهى
آداب عرفى يا عقلايى يا عقلى در راه اثبات ادب شرعى به
كارگرفته مىشود و گاه براى اثبات بعضى آداب شرعى در
فقه براساس قاعده تسامح در ادله سنن و مستحبات و آداب
شرعيه، عمل مىشود.
صاحب جواهر آداب قاضى را به دو نوع مستحب و مكروه
تقسيم كرده و گفته است: «براى بسيارى از اين آداب دليل
خاص نداريم، ولى فقها اين آداب را ذكر كردهاند، بدون اين كه
ترديد يا توقفى در باره آنهاداشته باشند. شايد از آن رو كه آداب
مستحب به دليل خاص نياز ندارند. همين كه اصل آداب،
مشروعيت و مقبوليت دارد براى ما كفايت مىكند، پس تسامح
در استحباب افزونتر از تسامح در سنناست.((360))
همچنين صاحب جواهر در بيان استحباب قرار دادن ظرف آب
در سمت راست هنگام وضو مىنويسد:
...و شايد به همين علت، آن را به عنوان يكى از آداب بيان
كردهاند، البته اگر بين سنت و ادب فرق بگذاريم و بگوييم
مراد از ادب چيزى است كه مطلوبيت و رجحان آن در اثر
ممارست با مذاق شرع استفادهشود، هر چند دليل خاصى در
بارهاش وارد نشده باشد.((361))
آداب گاهى فعل هستند و گاهى ترك كه شامل تمام نواهى
خواهد شد. همچنين گاهى فعل مستقلند مانند نظافت بدن و
گرفتن ناخنها و گاهى آداب، هيئت، وصفتى براى فعل
هستند، مثل آداب سفره. آدابگاهى عبادى است و قصد
قربت در آن شرط شده مانند غسل احرام و گاه قصد قربت در
آن اعتبار نشده و توصلى است مثل آداب تجارت. گاه آداب
مطلوب به طلب استقلالى و تاسيسىاند مثل استحبابسرمه
كشيدن و گاه مطلوب به طلب ضمنى و تاكيدىاند يعنى
باعث شدت يافتن مطلوبيت و ثواب مىشوند مثل تكرار شستن
صورت و دست راست در وضو، يا موجب تشديد كراهت و
عقاب در مكروهاتخواهند شد.
بعضى تصور كردهاند كه آداب در سخنان فقها فقط مستحبات
و مكروهات را در برمىگيرد، لذا شامل احكام الزامى واجب و
حرام نمىشود. اما با تتبع در متون فقهى معلوم مىشود كه
آداب در اصطلاح فقها براحكام الزاميه هم استعمال شده، مثل
آداب تخلى كه از جمله محرمات آن، نشستن رو به قبله و از
واجبات آن ستر عورت از بيننده بالغ عاقل است. يا در ولادت و
زايمان، بر واجباتى مثل تنها بودن زنان اطرافزائو بدون
دخالت و حضور مردان، ادب اطلاق شده است. همچنين بر
مستحبات و مكروهات ولادت هم آداب استعمال شده است.
پس دايره آداب وسيعتر و اعم از مستحبات و مكروهات است،
و هرچيزى را كه در كمال متعلق حكم شرعى مطلوب و
ملحوظ باشد، شامل خواهد شد، خواه عبادت يا معامله و خواه
الزامى يا غير الزامى باشد.
البته اصل حكم شرعى مثل وجوب نماز ظهر يا وجوب روزه در
ماه رمضان آداب ناميده نشده است، زيرا گفتيم كه آداب در
اطلاق رايج فقهى، يك مفهوم اضافى است، يعنى چيزى است
كه موجب كمال وجمال و صفت مطلوب عملى باشد كه حكم
شرع به آن تعلق گرفته است خواه آن عمل عبادت باشد و
خواه معامله يا غير آن.
گاهى در اصطلاح فقه، ادب بر صفات ذات اطلاق مىشود نه
بر صفات افعال، لذا گفته مىشود: آداب القاضى، به معناى
صفات مطلوب در قاضى. البته ممكن است بر ادب قضاوت
براى قاضى حمل شود كه دراين صورت از صفات فعل قضاوت
يا آنچه كه به فعل قضاوت مرتبط است شمرده مىشود. خلاصه
كلام آن كه: مراد از آداب در فقه ما خصوصا هنگامى كه آداب
به عناوينى كه حكم شرعى بدان تعلق گرفتهاضافه شود
چيزى است كه موجب كمال و حسن و مطلوبيت شرعى آن
عنوان شود. بنابر اين دو حيث در مفهوم فقهى آداب اخذ شده
است:
الف ادب به اين معنا اضافى است، يعنى صفت و هيئت يك
فعل يا موضوع شرعى است.
ب ادب در كمال و حسن و مطلوبيت شرعى يك عنوان دخيل
است خواه آن عنوان الزامى باشد يا غير الزامى.
الفاظ مرتبط با آداب:
1. اخلاق: اين لفظ گاهى بر همان افعال و آداب حسنه اطلاق
مىشود و مترادف با معناى لغوى آداب است. گاهى هم بر
ملكات نفسانى پايدار در نفس اطلاق مىشود كه در اين
صورت منشا آداب و مقتضى آناست.
|
|---|