< title html

تامل در تاريخ معرفت دينى از پيدايى آن تاكنون و سيرتكوين و تحول انديشه‏هاى‏دينى، ما را به اين نكته راه مى‏نمايد كه اگر نگوييم همه، دست كم بسيارى ازانديشمندان دينى پيش از آن كه با متون دينى مواجه شوند و در صدد تفسير پيام‏هاى‏درون دينى بر آيند، از يك داورى پيشين در باره فهم دين دور نبوده و نيستند. برخى‏دين را مالامال از راز، غيب و اسطوره مى‏دانند كه تحليل و كشف روابط ميان بسيارى‏از آموزه‏هاى آن از دسترس عقل بشرى دور است و از اين رو، اصرارى ندارند كه‏تفسيرهاى دينى را در چارچوب فهم و دانش بشرى جاى دهند. گروهى ديگر باگرايش به نقطه مقابل بر اين باورند كه دين حقيقتى چندان دور از عقلانيت بشرى‏نيست و سزاوار است تا حد ممكن تفسيرهاى عقل پسند از حقايق دينى ارائه كرد.اين، دو سر طيف انديشه دينى‏است كه در ميان آن، نحله‏هاى ميانه فراوانى با گرايش‏نسبى به هر دو سوى پديد آمده است.

شايد در اين تخاصم ديرين آنچه بيش از همه سزاوار گفت و گو بوده و بيش از همه‏مهجور مانده، سخن در باره همين پيش فرض نخستين است. داورى نهايى و علمى‏در باره اين پيش فرض وتعيين دقيق حدود و ثغور آن، كارى بس سترگ و چند سويه‏است.

در سلسله نوشتار حاضر سعى شده در باره گوشه‏اى از اين بحث گسترده و بنيادى‏كاوش شود و زاويه‏اى از آن در حد توان روشن گردد. از اين رو، محصول علمى‏مقاله پيش روى نه تنها ما را از پژوهش در باره اين زاويه و زواياى ديگر درون دينى وبرون دينى اين موضوع بى نياز نمى‏كند، بلكه به همين دليل ما را از قضاوت نهايى بازمى‏دارد و به تحقيق بيشتر درابعاد گوناگون اين بحث دعوت مى‏كند.

1. تعريف تعبد وتعقل 1 1. تعبد وتعقل در سه قلمرو دينى در نگاه نخستين، تعبد وتعقل در سه قلمرو، شايسته طرح است. نخست در اصل‏پذيرش دين، بدين معنا كه پذيرش و باور به دين، يا تنها برخاسته از مقدماتى است كه‏مقبول عقل سليم است، مانند دليل عقلى و درك شهودى و يا چنين نيست و دل‏بستگى‏هاى فردى، قومى، ملى و يا آنچه از حجيت و اعتبار برخوردار نيست، آن راشكل مى‏دهد. از فرض نخست، گاه به «دين تحقيقى‏» و از فرض دوم به «دين‏تقليدى‏» ياد مى‏كنند.

ترديدى نيست كه تعقل در اين حوزه رجحان مطلق دارد و وجه‏معقولى براى پذيرش تقليد يا تعبد وجود ندارد.

گاه در همين حوزه پذيرش دين آموزه‏هاى درون دينى، كه اثبات اعتبار آنها بر اثبات‏حقانيت دين متوقف است، مقدمه دلايل اثبات حقانيت دين مى‏گردند. واضح است كه‏اين فرض نيز كه شايد بتوان نام آن را تعبد گذاشت به دليل گرفتار شدن اعتبار دليل‏آن به دور منطقى، به هيچ وجه عقلانى نيست. پس در هر صورت، در قلمرو قبول وپذيرش دين، تعبد هيچ جايگاه دفاع پذيرى ندارد.

حوزه دوم، گستره عمل و پاى بندى به دين بعد از پذيرش، باور و ايمان است. در اين‏حوزه اگر بتوان معنايى براى تعبد و تعقل ارائه كرد، تعبد عبارت خواهد بود از سرسپردگى مطلق و بى چون و چراى عملى به دستورهاى دينى و ايمان و باور به حقانيت‏آموزه‏هاى تكوينى و تشريعى درون دينى. در اين صورت، تعقل در نقطه مقابل تعبدجاى خواهد گرفت و عبارت است از باور به حقانيت برخى آموزه‏هاى درون دينى وپاى بندى عملى به برخى دستورهاى دينى، به دليل تاييد آن با عقل بشرى، يا عدم باوربه حقانيت برخى آموزه‏هاى دينى و عدم پاى بندى عملى به برخى دستورهاى دينى به‏دليل عدم تاييد يا انكار عقل.((295)) عقل گرايى در اين محدوده با توجه به تعريفى كه از آن ارائه شد همراه با درك‏متعارفى كه انسان‏ها از اديان آسمانى دارند، گرفتار تناقض درونى است و به هيچ وجه‏ذهن منطقى نمى‏تواند آن را بپذيرد، زيرا انسان‏ها بنابر فهم متعارف خويش، اديان‏الهى را از جانب آفريدگار دانا، حكيم، عادل و خيرخواهى مى‏دانند كه سعادت‏انسان‏ها را پى مى‏جويد. با چنين پيش فرضى از دين، كه محتواى ايمان و باور دينى‏است، مخالفت با آموزه‏هاى تكوينى و تشريعى دين به بهانه ناسازگارى با عقلانيت،نامعقول است و منطقا با باورهاى ايمانى نخستين جمع‏ناپذير است. البته برخى كسان‏برداشت نامتعارفى از حقانيت و ايمان به اديان آسمانى دارند، مثلا پيامبران را در حدمصلحان يا عارفان تنزل مى‏دهند. در اين صورت، مى‏توان در برخى از فروض، براى‏تعقل معنايى منطقى تصور كرد.

حوزه سوم كه از منظرى ميان دو قلمرو پيشين جاى مى‏گيرد محدوده درك و فهم‏آموزه‏هاى درون دينى است كه متون دينى پيام آور آنهايند. به عبارت ديگر، ما درمرحله اول، به دين، ايمان و باور پيدا مى‏كنيم و در مرحله دوم، پيام دين را در مى‏يابيم‏و در مرحله سوم پاى بند يافته‏هاى خود مى‏شويم.

مقصود از تعبد و تعقل در نوشتار حاضر، ظهور اين دو رويكرد در همين قلمرو يعنى‏فهم و تفسير دين است.

2 1. تعريف عقل گرايى و تعبد گرايى در حوزه تفسير دين مى‏توان براى دو رويكرد عقل گرايى و تعبد گرايى در قلمرو فهم و تفسير متون دينى،معانى چندى ارائه كرد، ولى در اين بحث، معناى خاصى از اين دو واژه با ويژگى‏هاى‏ذيل مورد نظر است:

الف. مراد چنان كه گذشت نوعى گرايش فكرى در فهم و تفسير دين است. از اين‏رو مى‏توان گفت كه موضوع و متعلق اين دو رويكرد، همانا متون مقدس دينى اعم ازكتاب و سنت است.

لازمه اين سخن آن نيست كه صاحبان هريك از اين دو گرايش فكرى به ضرورت‏منطقى به حقانيت دين اعتقاد و باور داشته باشند، بلكه مى‏توان فرض كرد كه‏شخصى با عدم اعتقاد به دين، در مقام تفسير متون دينى، به يكى از اين دو ديدگاه‏گرايش يابد، مثلا ممكن است يك مستشرق غير مسلمان در مقام فهم و تفسير آيات‏سوره فيل، چنين نظر دهد كه قرآن در اين آيات درصدد خبر دادن از يك پديده غيبى‏و خارق‏العاده است هر چند او به دليل بى اعتقادى به قرآن، يا دين و يا حتى خدا وحقايق غير مادى، صدق اين خبر را باور ندارد، اما در مقام تفسير، رويكرد تعبد گرايى‏را برگزيده است.

ب. نبايد در تعريف اين دو ديدگاه گرفتار مصادره به مطلوب شد و تصديق به صحت وسقم، يا حقانيت و بطلان هريك از آنها را در تصور و تعريفشان وارد كرد. به ديگرتعبير، بايد از تعريفى ارزشى يا ضد ارزشى كه پيشاپيش موضع ما را در مقام پاسخ‏گويى به سؤال آشكار مى‏سازد، پرهيز كرد. اين لغزشى است كه برخى از مدافعان‏اين دو گرايش گرفتار آن شده‏اند.

ج. نيز در مقام تعريف اين دو مفهوم، نبايد ميان آنها نوعى مصالحه و همزيستى معقول‏برقرار كرد و به اين طريق تنافى ميانشان را برداشت، به گونه‏اى كه پرسش از حقانيت‏يكى از دو گرايش، سؤالى ناموجه گردد. اين رويه نيز در واقع مصادره به مطلوب وگنجاندن پاسخ دلخواه در ضمن پرسش است. از ياد نبريم كه تعريف ما از عقل گرايى‏و تعبد گرايى، تعريف پرسشگرى است كه هنوز به داورى نهايى در اين زمينه نرسيده‏و پرسش خويش را نيز كاملا معقول و موجه مى‏داند.

حاصل آن كه براى ارائه تعريفى روشن از اين دو ديدگاه، شايسته است به نحوه‏شكل‏گيرى پرسش خود از موضع يك پرسشگر بى طرف توجه كنيم.

متون دينى، اين پيام آوران معارف دين براى معاصران و غير معاصران، با زبانى قابل‏فهم براى مردم سخن مى‏گويند. مبدا اين متون، كه گاه فعل پيشوايان دين است، براى‏شاهدان آن هنوز تبديل به گفتار و نوشتار نگرديده است. مردم نيز، كه مخاطبان ياشاهدان اين متون اند، در طول تاريخ به فهم اين متون مى‏پردازند و مفاهيم تصورى وتصديقى آن را تفسير مى‏كنند.

در اين مرحله، دو رويكرد مورد نظر از نخستين روزهاى مواجهه با اين متون شكل‏مى‏گيرند و زمينه ساز نزاع‏هاى علمى و غير علمى مى‏گردند. گفتنى است كه دورويكرد، در طول تاريخ، طيف‏هاى شديد وضعيفى را در درون خود پرورانده و ازنسبيت برخوردار شده‏اند، اما در نگاه كلان، هر دو گرايش در تمامى حوزه‏هاى انديشه‏دينى نمود داشته‏اند و از همين رو، شناسايى و تعريف مى‏پذيرند.

نيز بايد دانست كه آنچه عامل شكل‏گيرى اين دو رويكرد متفاوت در انسان مى‏شود،پيش فرض‏ها و آموخته‏هاى اوست، چرا كه انسان در مواجهه با دين به هيچ وجه خالى‏الذهن نيست. او آموخته‏ها و تجارب گوناگونى دارد كه حاصل حيات چند هزار ساله‏عقلانيت جمعى او و يا زندگى چند ساله عقلانيت فردى اوست. از اين رو اگر انسان دربرخورد با معارف دينى به معناى واقعى كلمه و بدون تسامح و مجاز خالى الذهن‏مى‏بود، اين دو گرايش متقابل به هيچ وجه شكل نمى‏گرفت هر چند لازمه سخن اخيراين نيست كه در اين فرض غريب، همه انسان‏ها دين را به شيوه واحدى تفسير كنند،زيرا عوامل دگرگونى تفسيرهاى دينى به اين دو گرايش منحصر نيست، اما در اين‏فرض، مفهوم عقل گرايى و تعبد گرايى در فهم دين، بى معنا خواهد بود.

با توجه به آنچه گذشت مى‏توان در تعريف اين دورويكرد گفت: مفسر عقل گرامى‏كوشد معانى تصورى و تصديقى درون دينى را به گونه‏اى بفهمد و تفسير كند كه تاحد ممكن قابل تحليل به واحدهاى دانش بشرى او باشد و در مقابل، مفسر تعبد گراچنين تلاشى نمى‏كند و معانى مزبور را به آسانى راز گونه مى‏پذيرد و يا حتى مى‏كوشدبسيارى از مفاهيم تصورى و تصديقى دين را به واحدهاى دانش بشرى خود تحليل‏نكند و آنها را در قالب غيب و امور ماوراى دانش خود بپذيرد.

3. 1 تنقيح محل نزاع متون دينى كه پيام دين را با خود دارند، منزلگاه تولد اين دو گرايش معرفتى اند ومحتواى آنها را لفظ و گاهى عمل پيشوايان دين(ع) تشكيل مى‏دهد، عملى كه امروزه‏آن نيز براى ما به لفظ تبديل شده است. اين متون داراى ظهورات دلالى هستند.

اين ظهورات نخستين، در مقام فهم و درك بشرى، به حصر عقلى سه گونه هستند: يااز سنخ مفاهيم تصورى و تصديقى اند كه صدق و حقانيت((296)) آنها براى انسان‏پيش از مواجهه با اين متون و از راه‏هاى بشرى اثبات گرديده است و يا جزو مفاهيمى‏اند كه عدم صدق يا عدم حقانيت آنها براى عقل بشر ثابت شده است. فرض سوم اين‏است كه عقل بشرى در اين زمينه داورى ندارد و نسبت به اين گونه مفاهيم نادان‏است، از اين رو، صدق و كذب يا حقانيت و بطلان آنها برايش محتمل است. يكى ازمعاصران قسم اول را «عقل‏پذير»، قسم دوم را «عقل ستيز» و قسم سوم را «عقل‏گريز» ناميده است.

دو رويكرد عقل گرايى و تعبد گرايى در فهم متون دينى مانند: «صومواتصحوا»((297)) يا «الكذب شين الاخلاق‏»((298))، كه ظهور بدوى آنهاعقل‏پذير است، تحقق نمى‏يابد، زيرا در چنين فرضى، متفكران هر دو رويكرد، غالباظهور بدوى لفظ را مراد جدى متكلم قرار مى‏دهند و از اين رو به فهم مشتركى دست‏مى‏يابند، هر چند ممكن است معدودى بر فهمى راز گونه از اين متون اصرار داشته‏باشند.

هرگاه ظهور بدوى متون دينى، عقل ستيز باشد، مانند «يداللّه فوق ايديهم‏»((299))،در اين صورت مفسر مؤمن به حقانيت دين، منطقا نمى‏تواند متن را بر پايه ظهور بدوى‏تفسير كند، زيرا لازمه آن اعتقاد به نقيضين((300)) خواهد بود و چاره‏اى ندارد جزآنكه يا در صحت صدور متن خدشه كند و يا مراد جدى متكلم را غير از معناى ظهوربدوى قرار داده، لفظ را بر معناى مجازى مناسب حمل كند.

البته مشكل اصلى در اختلاف تفسيرهاى دينى در اين قسم از ظهورات، پذيرش ياعدم پذيرش قاعده عقلى روشن و مسلم مزبور نيست، بلكه در دانسته‏هاى بشرى‏مفسران است. برخى از مفسران دينى، بسيارى از دستاوردهاى علمى بشر را آبخصوص در حوزه علوم انسانى فاقد قطعيت علمى و حداكثر برخوردار از ظن واحتمال مى‏دانند، از اين رو اين ظهورات را كه با اين گونه از دستاوردهاى انديشه‏انسانى يا انديشه گروهى از انسانها در تعارض است، ازموارد مخالفت با عقل صريح وقطعى ندانسته، آنها را از حيطه آموزه‏هاى دينى عقل ستيز خارج مى‏دانند. اين دسته‏از مفسران دينى را مى‏توان داراى رويكرد تعبد گرايى دانست.

اما گروه ديگرى از مفسران دينى، يا اين گونه علوم بشرى رااز قطعيات و مسلمات‏دانش بشرى مى‏شمارند و يا آن دسته از ظهورات متون دينى را كه با اين گونه‏دستاوردهاى ظنى و احتمال در تعارض است، در زمره ظهورات عقل ستيز قرارمى‏دهند، به عبارت ديگر، مقصود از عقل ستيز را اعم از ستيز با عقل قطعى و عقل‏ظنى يا احتمالى مى‏دانند.

البته واضح است كه در فرض دوم(ستيز ظهورات متون دينى با عقل ظنى و احتمالى)،هيچ برهان قاطع عقلى، بر ترجيح هميشگى دستاوردهاى ظنى و احتمالى بشر برظهورات متون دينى مخالف آنها وجود ندارد و رويه گروه دوم مفسران دينى بنابراين‏فرض، فاقد دليل قطعى منطقى خواهد بود. به هر صورت اين گروه از مفسران درزمره عقل گرايان قرارمى‏گيرند.

آخرين فرض اين است كه ظهور بدوى متون دينى، عقل گريز باشد. در اين فرض كه‏بيشترين بخش از متون دينى را تشكيل مى‏دهد مى‏توان به وضوح دو گرايش عقل‏گرايى و تعبد گرايى را مشاهده كرد. سعى مفسران عقل گرا كم و بيش بر اين است‏كه اين گونه متون را از ظهور بدوى خود دور سازند و معنايى عقل‏پذير براى آنها ارائه‏دهند. در مقابل، تعبد گرايان اين ظهورات عقل گريز را بدون تصرف در معناى آنها به‏راحتى مى‏پذيرند.

پس دو رويكرد، عقل گرايى و تعبد گرايى در حوزه شناخت و تفسير متون دينى عقل‏ستيز و عقل گريز، تبلور مى‏يابد.

2. جدال عقل گرايى و تعبد گرايى در تاريخ معارف اسلامى پيدايش و حيات اين دو رويكرد در تاريخ علوم اسلامى سرگذشتى بسيار طولانى داردو تبيين آن، در هريك از شاخه‏هاى معارف دينى، نيازمند تدوين كتاب و بلكه‏كتاب‏هاى مستقلى است، از اين رو تنها به نمونه‏هايى از مناقشات اين دو نحله فكرى ازصدر اسلام تا كنون اشاره مى‏كنيم تا ضمن روشن شدن اهميت بحث، جايگاه واقعى‏اين دو رويكرد و مراتب گوناگون هريك از آن دو با شواهد مستند به جلوه در آيد.

اما ابتدا تذكر اين نكته را ضرور مى‏دانيم كه وجود برخى شخصيت‏ها و يا مذاهب‏مختلف اعتقادى و فقهى، كه در نظرنگارنده يا خوانندگان جايگاه ارزشى مثبت يا منفى‏دارند، در يكى از اين دو رويكرد معرفتى، نبايد ما را به پيش داورى در خصوص اين‏موضوع وادارد، زيرا اولا: سعى بر اين است كه بيشتر نمونه‏ها از شخصيت‏هاى غيرمعصوم ذكر شود و حضور آنها در هر نحله‏اى نمى‏تواند سبب اعتبار و حجيت بينش‏خاصى گردد، همچنان كه بى اعتبارى نحله‏اى را نيز ثابت نمى‏كند. ثانيا: مفروض اين‏است كه ما در مورد اين دو رويكرد فكرى به قضاوتى نرسيده‏ايم و داورى مثبت يامنفى پيشين ما در خصوص نقش آفرينان اين دو جنبش فكرى به جهات ديگرى‏مربوط مى‏شود كه مى‏بايست از سرايت آنها به اين بحث علمى پرهيز كرد. ثالثا: تنوع‏شخصيت‏ها و مكاتب اعتقادى و فقهى در تاريخ هريك از اين دو رويكرد چنان كه‏خواهد آمد چنان فراوان است كه براى شخصيت زدگان رهاوردى جز سردرگمى‏نخواهد داشت.

1. 2 پيدايش مذاهب كلامى 1. 1. 2 تشيع و تسنن بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص)، اولين و مهم‏ترين منشا جدايى مسلمانان به دو فرقه‏مهم، موضوع جانشينى بعد از آن حضرت بود. شيعيان بر اين باورند كه جانشين بعد ازرسول خدا(ص) از سوى ايشان تعيين گرديده و به انتخاب مردم واگذار نشده است،در حالى كه اهل سنت بر اين پندارند كه آن حضرت بعد از خود جانشينى تعيين نكردو امر خلافت و امامت را به مردم واگذاشت.

نمى‏توان انكار كرد كه مطامع شخصى و گروهى نسبت به موضوع بسيار فريبنده‏سلطنت و حاكميت بر مردم، مى‏تواند مهم‏ترين نقش را در پيدايى اين اختلاف اساسى‏ميان مسلمانان ايفا كند. چشم پوشى از اين واقعيت و ناديده گرفتن شواهد روشن‏تاريخى آن((301)) و در نتيجه، نخستين انگيزه‏هاى دو طرف نزاع در اين اختلاف‏بنيادين را تنها در تفاوت نگرش تئوريك و اجتهادى ديدن، نمونه آشكارى از تعصب‏جاهلانه است.((302)) بدين روى از تحليل ديدگاه‏هاى پديد آورندگان اين اختلاف‏مذهبى در صدر اسلام صرف نظر كرده و تنها به عنوان نمونه به تحليل نگرش يكى ازمعاصران كه به دور از انگيزه‏هايى آن گونه، به داورى در اين زمينه پرداخته، بسنده‏مى‏كنيم.

عبدالكريم سروش دو مذهب شيعه و سنى را دو پاسخ به دعوت پيامبر(ص) نه‏محصول توطئه اين و آن و لازمه بسط تاريخى اسلام مى‏داند كه اينك به تماميت‏رسيده‏اند و در قالب‏هاى تاريخى و ايدئولوژيك شان منجمد شده‏اند. از اين رو، بيش‏از اين، نزاع كردن بر سر آنها نارواست و آنها كه روزى لازمه و نتيجه هويت سيال‏مسلمانان بودند، اينك علامت هويت ركود يافته آنان هستند.((303)) او بر اين باور است كه مسائلى همچون امامت و خلافت پس از پيامبر(ص)، دوازده‏نفربودن امامان شيعه(ع)، حكومت نكردن آنها، غيبت امام دوازدهم(ع) و به طور كلى‏نقش هر شخصيتى در دين(به جز شخصيت پيامبر(ص) كه ذاتى دين است)، جملگى‏چون مى‏توانستند واقع نشوند، از عرضيات دين و اجزاى اسلام تاريخى نه اسلام‏عقيدتى هستند. به همين سبب به آنها به منزله واقعه‏هاى تاريخى ممكن بايدنگريست و نه بيشتر.((304)) او در اين عبارات آشكار نموده است كه اعتقادى به جايگاه امامان معصوم(ع) در پيام‏آورى از عالم غيب ندارد و از اين رو كشمكش‏هاى كلامى ميان شيعه و سنى را مباحثى‏صرفا تاريخى و كم اهميت تلقى مى‏كند، اما آنچه به بحث ما ارتباط دارد اظهارنظرهاى اخير او در برخى از سخنرانى‏ها و نامه‏هاى وى است كه گوياى ريشه و مبدااين بى اعتقادى است.

سروش در يكى از سخنرانى هايش در اوايل سال 1384 با عنوان «تشيع و چالش‏مردم سالارى‏» و نيز نامه هايى كه پس از آن در پاسخ به بعضى از منتقدان داده است،نحوه شكل‏گيرى انديشه‏هاى كلامى خود را آشكار مى‏سازد. او انديشه دمكراسى راكه به زعم وى حاكى از رهايى بشر از سلطه بى چون و چراى يك انسان هر چندبرگزيده الهى بر سرنوشت مردم است، به عنوان پيش فرض خود پذيرفته است، آن‏گاه نظريه اقبال لاهورى پيرامون فلسفه ختم نبوت را كه گوياى بى نيازى بشر به سبب‏برخوردارى از عقل استقرايى، از ظهور مجدد برگزيدگان الهى است، مناسب تفكردمكراسى در عصر خاتميت يافته و بر اين اساس نتيجه گرفته است كه باور به امامت ومهدويت در شيعه((305)) به دليل ناهمگونى با انديشه دمكراسى و رهايى بشر ازحاكميت برگزيدگان الهى و تفسير اقبال از خاتميت، قابل پذيرش نيست:

اگر قرار باشد يك مهدى بيايد كه همان اتوريته پيامبر را داشته باشد، ما از فوائدخاتميت بى بهره مى‏مانيم، زيرا فلسفه خاتميت اين است كه با خاتميت آدميان به‏رهايى مى‏رسند. اما اگر شما بگوييد كه يك پيامبر صفت ديگرى در آخر الزمان‏خواهد آمد كه همان اتوريته پيامبر را داشته باشد، آنگاه آن رهايى تحقق نخواهديافت. فلذا اين سؤال و پرابلم از شيعيان باقى است كه مهدويت را چگونه با انديشه‏رهايى و دمكراسى مى‏توان جمع كرد؟((306)) سروش درداورى پيرامون امامت و خلافت بعد از رسول خدا(ص)، خود را ازبحث‏هاى كلامى شيعه و سنى كه در واقع حاصل كاوش و اجتهاد آنان در تعاليم قرآن‏كريم و سنت نبوى(ص) است، بى نياز مى‏بيند و فارغ از اين كه آيا پيامبر(ص) براى‏خود جانشينى برگزيده يا خير و آيا در قرآن و سنت شواهد و دلايلى بر امامت ومهدويت وجود دارد يا خير، تنها به اين دليل كه انديشه امامت و مهدويت با دمكراسى‏ بنابر تفسير او در چالش است، آنها را به كنارى مى‏نهد و خاتميت را نيز به گونه‏اى‏تفسير مى‏كند كه گرفتار اين چالش نگردد.((307)) ديدگاه او و سير تكوين‏انديشه‏اش نمودى از نوعى عقل گرايى است كه مفسر دينى را با تكيه بر برخى پيش‏فرض‏هاى برخاسته از دانش بشرى كه غير همگانى و مورد اختلاف است، وا مى‏داردكه به برخورد گزينشى با معارف مسلم دينى همتراز و هم ارز پرداخته، به برخى ايمان‏آورد و برخى ديگر را كافر شود.

2. 1. 2 خوارج، اهل حديث، حنابله، معتزله، اشاعره، سلفيه و وهابيت خوارج از نخستين فرقه‏هاى مسلمانان بودند كه در پى حوادث جنگ صفين پديدآمدند. معاويه بعد از آنكه دريافت شكست سپاهش در نبرد صفين نزديك است،دست به حيله زد و با سر بر نيزه كردن قرآن، گروه زيادى از سپاه اميرالمؤمنين‏على(ع) را فريب داد. او با اين ترفند، از سپاه حضرت على(ع) خواست تا دست ازجنگ بردارند و قرآن را ميان دو سپاه حكم قرار دهند. جمعيتى فريب خورده از سپاه‏آن حضرت كه بعدها به خوارج موسوم گشتند، اين درخواست را پذيرفتند و با اصراروتهديد او را از ادامه جنگ بازداشتند. سپس قرار شد نماينده‏اى از هر دو سپاه به‏گفت و گو بپردازند و براساس قرآن ميان دو سپاه داورى كنند.

خوارج بار ديگراميرالمؤمنين(ع) را وادار كردند كه بر خلاف ميلش، ابوموسى اشعرى از مخالفان آن‏حضرت را به عنوان نماينده سپاه خويش براى حكميت گسيل دارد. او نيز درماجراى حكميت، از عمروبن عاص نماينده معاويه فريب خورد. خوارج كه پى به‏اشتباه خود و صحت نظرامام(ع) بردند، به جاى بازگشت از اشتباه و اطاعت ازاميرمؤمنان، اشتباه دوم خود را مرتكب شده، از پذيرش نتيجه حكميت سرباز زدند واين شعار را سردادند:

لاحكم الا للّه و لانرضى ولانحكم الرجال في دين اللّه،((308)) حكم تنها براى خداست و(از نتيجه حكميت) خشنود نيستيم و هيچ گاه مردان را دردين خدا داور قرار نمى‏دهيم.

خوارج در تحت شعار «لا حكم الا للّه» كه برگرفته از آيه شريفه «ان الحكم الاللّه»((309)) است، پديد آمدند و پس از آن فرقه‏هاى گوناگونى از آنان شكل گرفت‏و در عقايد نيز مختلف گشتند. دركى كه خوارج از اين آيه داشتند، دركى سطحى،ظاهر بينانه و عارى از تعقل و تعمق بود. آنان براين باور بودند كه داورى انسان‏ها درنزاع‏ها و اختلافات و يا سلطنت و حاكميت آنها بر مردم، با اطلاق و حصر اين آيه‏شريفه منافات دارد.

در واقع باكنار نهادن مهم‏ترين پيش فرض‏هاى بديهى دانش بشرى در اين مورد، به‏اطلاق بى چون و چراى اين آيه شريفه تمسك جستند و حركت حكميت و تشكيل‏حكومت براساس آن را انكار كردند. برداشت خوارج از اين آيه، نمونه روشنى ازنوعى نگرش تعبد گرايى است كه در فهم متون دينى از تاثير بديهى‏ترين دانسته‏هاى‏بشر خوددارى مى‏شود.

در مقابل، اميرالمؤمنين(ع) در رد اين تفسير از دين، برهمان اصول بديهى خرد تكيه‏مى‏كند و تفسيرى متناسب با پيش فرض‏هاى عقل بديهى ارائه مى‏دهد. او تاكيد مى‏كندزندگى اجتماعى انسان‏ها تنها با برپايى حكومت شكل مى‏گيرد و معناى انحصارحاكميت در خداوند اين نيست كه مردم بى نياز از حكمرانان بشرى باشند. همچنين‏آن حضرت انحصار حكميت و داورى براى خداوند و كتاب او را مغاير با داورى‏انسان‏ها بر اساس فهم و تفسيرشان از قرآن نمى‏داند و تصريح مى‏كند كه براى پذيرش‏داورى كتاب خدا، چاره‏اى جز تفسير آيات آن توسط انسان نيست.

اميرالمؤمنين على(ع) با شنيدن سخن خوارج كه مى‏گفتند «لا حكم الا للّه»، چنين‏فرمود:

كلمة حق يراد بها الباطل. نعم انه لاحكم الا للّه و لكن هؤلاء يقولون: لا امرة الا للّه، و انه‏لابد للناس من امير بر او فاجر يعمل في امرته المؤمن و يستمتع فيها الكافر و يبلغ اللّهفيها الاجل و يجمع به الفي‏ء و يقاتل به العدو و تامن به السبل و يؤخذ به للضعيف من‏القوي حتى يستريح به بر و يستراح من فاجر((310))، سخن حقى است كه از آن باطل اراده شده است. آرى، فرمانى جز فرمان خدانيست، ولى اينها مى‏گويند: زمامدارى تنها براى خداست، در حالى كه مردم به زمامدارنيك يا بد نيازمندند، تا مؤمنان در سايه حكومت او مشغول به كار و كافران بهره‏مندباشند و عمر به سر آيد و بيت المال جمع آورى گردد و با دشمنان نبرد شود و راه‏هاامن گردد و حق ناتوانان از توانگران ستانده‏شود تا نيكوكار در آسايش و مردم از دست‏بدكار در امان باشند.

همچنين در گفتارى ديگر مى‏فرمايد:

انا لم نحكم الرجال و انما حكمنا القرآن و هذا القرآن انما هو خط مستور بين الدفتين‏لاينطق بلسان و لابدله من ترجمان و انما ينطق عنه الرجال،((311)) ما انسان‏ها را داور قرار نداديم، بلكه تنها قرآن را به حكميت پذيرفتيم. اين قرآن،خط‏ى است كه ميان دو جلد پنهان است، زبان ندارد تا سخن گويد و نيازمند تفسيركننده است و تنها انسان‏ها هستند كه از جانب او سخن مى‏گويند.

ساير انديشه‏ها و اعتقادات خوارج نيز خالى از نوعى قشرى نگرى نيست و با مراجعه‏به منابع مربوط به اين موضوع مى‏توان نمونه‏هاى آشكارى از ظهور گرايش تعبد گرايى‏افراط‏ى را در اين فرقه ملاحظه كرد.((312)) مهم‏ترين فرقه‏هاى كلامى ميان اهل سنت همچون اهل حديث(حشويه، حنابله وسلفيه) اشاعره و معتزله به دليل تفاوت در نگاه عقل‏گرا يا تعبدگرا به متون و آموزه‏هاى‏دينى پديد آمدند.

اهل حديث كه ريشه‏هاى فكرى آنها، قبل از ظهور انديشه‏هاى كلامى احمد بن‏حنبل(م‏241) وجود داشت، با ورود او به عرصه گفتگوهاى اعتقادى ميان اهل سنت وتدوين آثارى همچون «السنة‏»، به يك مكتب فكرى مستقل با اصول معين تبديل‏گرديد. جمود وتعبدى كه اهل حديث و حنابله بر ظواهر بدوى كتاب و سنت داشتند،چهره اين گرايش فكرى را ميان دانشمندان جامعه اهل سنت تاريك كرده بود و كم وبيش انديشمندانى از آنان همچون واصل بن عطاء(م 130)، ابوالهذيل علاف(م‏235)،ابو على جبايى(م‏303) و در نهايت قاضى عبدالجبار(م 415) را به صف آرايى در مقابل‏آنان واداشت تا پايه گذار مكتبى عقل گرا به نام معتزله گردند.

در اين ميان شخصيت مهم و تاثير گذارى به نام ابوالحسن اشعرى(م‏324) پا به ميدان‏كلام اهل سنت نهاد كه بيشترين تاثير را در پيروان اين مذهب از خود برجاى گذاشت.اشعرى كه خود از پرورش يافتگان حوزه درسى ابو على جبايى بود به صراحت ازمكتب اعتزال استاد كناره گرفت و به سوى اهل حديث تمايل يافت.

او هيچ گاه به طور جدى با اهل حديث مقابله نكرد و حتى از احمد بن حنبل به تجليل‏ياد كرد((313))و در گام نخست با نگارش كتاب «الابانه‏» به تبيين عقايد اهل حديث‏پرداخت، اما به تدريج كوشيد از سخافت و جمود باورهاى عقل ستيز آنان بكاهد و بادلايل و توجيهات عقل پسند، آنها را از افراط درديدگاه تعبد گرايى بازدارد و به نحله‏عقل گرايان نزديك كند. بدين روى پايه گذار «مكتب اشاعره‏» شد و گرايشى ميانه درعقل گرايى و تعبد گرايى بين دو نحله اهل حديث و معتزله براى خود برگزيد وبهره‏مند از بيشترين پيروان در ميان جامعه اهل سنت گرديد و عالمان بزرگى مانند امام‏الحرمين جوينى(م‏478)، ابو حامد غزالى(م‏505) و فخررازى(م‏604) را در مكتب‏خود پروريد.

اشاعره توانستند با ارائه چهره‏اى ميانه رو، از صولت واقتدار دو مكتب معتزله و اهل‏حديث بكاهند و قرن‏هاى متمادى نخستين ميدان دار منازعات كلامى باشند، تا اين كه‏احمد بن تيميه(م 728) پا به عرصه كلام اهل سنت نهاد و با ضميمه كردن برخى عقايدخاص خود به بعضى باورهاى اهل حديث و حنابله، در صدد احياى اين مكتب درچهره‏اى جديد برآمد.

انديشه‏هاى ابن تيميه اگر چه در آن عصر مورد استقبال واقع‏نشد و نتوانست ط‏ى قرون متمادى نقش تاثير گذارى در تاريخ انديشه اسلامى ايفا كند،اما در سده‏هاى اخير، محمد بن عبدالوهاب(م‏1207) با مساعدت برخى رؤساى قبايل‏حجازتوانست افكار ابن تيميه را زنده كند و با بهره‏گيرى از قدرت سياسى، آن را ميان‏طوايفى از اهل سنت، بخصوص ساكنان جزيرة العرب توسعه دهد و پايه گذار مكتب‏وهابيت‏شود.

در اين ميان، كلام شيعى راه متفاوتى را پيمود و در شكل‏گيرى و تكوين خود بيشترين‏تاثير را از تعاليم امامان معصوم(ع) گرفت و از اين رو با هيچ يك از مكتب‏هاى كلامى‏اهل سنت هم خوانى كامل پيدا نكرد، هر چند كه كلام شيعه به علت گرايش نسبى به‏جنبش عقل گرايى، بيش از همه در ميان مكتب‏هاى كلامى اهل سنت به مكتب‏اعتزال شباهت و قرابت داشته است.

نتيجه اين گزارش بسيار موجز از سير پيدايش مهم‏ترين مذاهب كلامى اين است كه‏اختلاف اصلى اين مذاهب و فراز و فرود آنها در تاريخ انديشه اسلامى، عمدتا برخاسته‏از دو گرايش تعبد گرايى و عقل گرايى در فهم دين بوده است و شيعه نيز اگرچه ريشه‏جدايى‏اش از اهل سنت، مسئله امامت بوده، ولى در بسيارى از باورهاى اعتقادى‏خود، از يكى از اين دو گرايش متاثر بوده است.((314)) داستان نزاع تعبد گرايى و عقل گرايى در فهم دين با ورود فلسفه و عرفان يونان وبرخى از ملل و اديان ديگر به حوزه انديشه اسلامى و در پى آن ظهور شخصيت‏هايى‏همچون فارابى، ابن رشد، ابن سينا، ابن عربى، سهروردى و ملاصدرا، و مقابله جدى‏بسيارى از متكلمان و فقيهان مانند غزالى و فخر رازى با اين نهضت علمى، حاوى‏نمونه‏هاى بسيار آشكارى از اين دو گرايش در فهم دين است كه بررسى و تحقيق‏پيرامون آن مجال واسعى مى‏طلبد.

در قرون اخير تاثير دانش‏هاى تجربى و فلسفى برخاسته از عصر تجدد در مغرب‏زمين بردانشمندان و روشنفكران دينى سرزمين‏هاى اسلامى، سبب تولد انديشه‏هاى‏كلامى و تفسيرى جديد در بين مسلمانان گرديده كه مطالعه تاريخ پيدايش و تحول‏آن‏ها، جز كاوش در چگونگى شكل‏گيرى دو گرايش تعبد گرايى و عقل گرايى‏براساس دانش‏هاى عصرى نيست، و اين گونه است كه دامنه سير رشد و افول هريك‏از اين دو ديدگاه در گستره مباحث اعتقادى و كلامى انديشه اسلامى تقريبا همه‏زواياى تاريخ معارف اسلامى را در بر مى‏گيرد و به ندرت مى‏توان مسئله‏اى اختلافى دراين پهنه يافت كه از تاثير اين دو ديدگاه خالى باشد.

2. 2 پيدايش مذاهب فقهى 1. 2. 2 عصر صحابه در دوران حيات پيامبر اكرم(ص)، نمونه هايى از مخالفت صريح برخى از اصحاب بادستورهاى آن حضرت، به بهانه برخى استدلال‏ها و مصلحت انديشى‏ها ديده مى‏شودكه شايد به نظر برخى بتوان آنها را در زمره موارد رويكرد عقل گرايى ذكر كرد، امااين مخالفت‏ها و اظهار نظرها با توجه به اين كه در مخالفت با فرمان شخص پيامبر(ص)بوده، از حوزه بحث ما خارج است، زيرا سخن ما پيرامون رويكرد عقل گرايى و تعبدگرايى در فهم و تفسير متون دينى از جمله گفتار و كردار پيامبر(ص) است، نه‏رويكرد عقل گرايى در مخالفت با متون دينى.

مخالفان پيامبر(ص) در اين گونه موارد، در فهم فرمان پيامبر(ص) رويكرد متفاوتى‏نداشتند، بلكه دريافت خود و ديگران را از دين، مخالف عقل، دانش و مصلحت‏انديشى‏هاى خويش دانسته، به مخالفت با پيامبر(ص) مى‏پرداختند.((315)) از اين‏رو اولين نمونه‏هاى تاريخى را از بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) آغاز مى‏كنيم.

ناگفته نماند كه ممكن است انگيزه بسيارى از قرائت‏هاى گوناگون كه از تاريخ ظهوراين دورويكرد ذكر خواهيم كرد در واقع مخالفت با دين و عدم سرسپردگى اعتقادى وعملى و تسليم كامل در مقابل آن باشد، ولى چون در اين نوشتار درصدد داورى‏پيرامون نيت پديد آورندگان مذاهب و انديشه‏هاى مختلف در فهم دين نيستيم و تنها به‏ظهور اين دو گرايش در فهم آنان از دين مى‏پردازيم، تمام اين موارد را بدون هيچ‏قضاوتى پيرامون هدف و انگيزه آفرينندگان اين دو رويكرد، به طور يكسان ذكرخواهيم كرد.

يكى از مهم‏ترين سرچشمه‏هاى اختلاف در تفسير متون دينى بعد از رحلت پيامبرخدا(ص) اقتضائات حكومتى و مصلحت انديشى‏هاى حاكمان بوده است. برخى ازخلفا در برخورد با مسائل گوناگون مربوط به حكومت و براى حل مشكلات پيش‏روى، بر اساس درك بشرى خود، تفسيرهاى متفاوتى از دين به دست مى‏دادند كه‏مغاير با فهم عمومى اصحاب و مسلمانان بود و به دليل برخوردارى از اقتدار خلافت،نه تنها مى‏توانستند چنين تفسيرهايى را بى محابا عرضه‏كنند، بلكه آن را به عنوان قانون‏لازم الاجراء بر همه مسلمانان تحميل مى‏كردند. از اين رو مى‏توان گفت كه يكى ازاولين نمونه‏هاى جنبش عقل گرايى در فهم شريعت، توسط دستگاه خلافت پديد آمدو ب((316))سيارى از آنها به جهت قداست و جايگاه بلند اصحاب و خلفاى‏نخستين نزد اهل سنت در مذاهب فقهى عامه نيز راه يافت و حتى در موارد متعددى‏راه را بر هر راى و تفسير ديگرى بست.

در اينجا براى نمونه، برخى از اجتهادات خليفه دوم را كه بيش از ساير خلفا در اين‏زمينه نقش داشته ذكر مى‏كنيم:

الف. سنت عرب جاهلى براين بود كه عمره را در ماه‏هاى حج(شوال، ذى قعده و ذى‏حجه) به جا نمى‏آوردند و ميان حج و عمره فاصله مى‏انداختند و به گفته ابن عباس‏انجام عمره را در ماه‏هاى حج از بزرگ‏ترين گناهان(افجر الفجور) برمى‏شمردند.((317)) اما پيامبر اكرم(ص) در طول سال‏هاى بعد از هجرت، چهارعمره در ماه‏هاى ذى قعده وذى‏حجه به جا آورد و در عمل، سنت جاهلى را برانداخت.

از سوى ديگر رسول خدا(ص) فرمان داد كه هركس عازم سفرحج گرديده و احرام‏عمره بسته است اگر قربانى به همراه نياورده بعد از پايان مناسك عمره از احرام‏خارج گردد و بار ديگر براى مناسك حج محرم شود. بنابراين حاجى در ميان دومناسك عمره و حج از احرام خارج مى‏شود و تمامى محرمات احرام بر او حلال‏مى‏گردد. در متون روايى و فقهى شيعه و اهل سنت به پيروى از قرآن‏كريم((318)) از اين احلال ميان دو احرام به «متعه حج‏» ياد شده است.

اين دو سيره پيامبر(ص) را روايات فراوانى از شيعه و سنى بيان كرده((319)) واجمالا مورد اتفاق فقيهان شيعه و چهار مذهب اهل سنت است. اما برخى از صحابه وخلفاى بعد از پيامبر(ص)، در هر دو مورد به مخالفت پرداختند و استدلال‏هايى را دراين زمينه ارائه كردند. دلايل اين گروه در مخالفت با نظر اكثريت مسلمانان، حكايت ازنمود نوعى گرايش عقل گرايى در فهم دين دارد.

يكى از مخالفان سرسخت اين دو حكم، عمربن خطاب خليفه دوم است. سرآغازمخالفت او كه بنابر نقل روايات شيعه و سنى، به عصر حيات پيامبر اكرم(ص) برمى‏گردد به دليل آنچه پيش از اين گفتيم مورد نظر ما نيست، بلكه استدلال‏هاى اوبعد از رحلت پيامبر خدا(ص) در مقابل مردم و ساير اصحاب مورد توجه است. او دربيان علت مخالفت با متعه حج مى‏گويد:

... يكى از شما از سرزمينى دور دست مى‏آيد، در حالى كه ژوليده و خسته است واعمال عمره را در ماه‏هاى حج به جا مى‏آورد و بدون شك، خستگى، ژوليدگى و تلبيه‏او در عمره اوست.((320)) آنگاه به مكه وارد مى‏شود و خانه خدا را طواف مى‏كندو سپس از احرام خارج شده و لباس پاكيزه مى‏پوشد و عطر به خود مى‏زند و با همسرخود اگر همراهش باشد همبستر مى‏شود، تا روز ترويه فرا مى‏رسد و در آن هنگام‏براى حج احرام مى‏بندد و به سوى منى مى‏رود، ولى فقط خستگى، پريشانى و تلبيه‏يك روز را متحمل شده است. حال آن كه حج از عمره برتر است و اگر ما مردم راآزاد بگذاريم، آنان با همسرانشان در اراك((321)) همبستر خواهندشد.((322)) اما عمر در مخالفت با انجام عمره در ماه‏هاى حج، انگيزه‏اى اقتصادى داشت و سودمالى اهل مكه را در نظر مى‏گرفت، زيرا اگر مردم سرزمين‏هاى دور از مكه‏مى‏توانستند عمره و حج خود را در ماه‏هاى حج به جا آورند، به طور معمول به دو بارمسافرت به مكه و يا اقامت طولانى در آن شهر نيازى نداشتند و همين امر سبب‏مى‏شد كه اهل مكه كه فاقد درآمد كشاورزى و دامدارى بودند و مهم‏ترين درآمد آنهااز اقامت حاجيان در مكه تامين مى‏شد، از سودى قابل توجه محروم گردند. او در بيان‏علت احياى سنت دوران جاهليت در منع از انجام عمره در ماه‏هاى حج مى‏گويد:

... ساكنان اين شهر(مكه) نه دامدارى دارند و نه كشاورزى و بهار مالى آنها تنها هنگامى‏است كه مسافران به اين شهر وارد مى‏شوند.((323)) ب. عمر بن خطاب داراى اجتهادها واستنباطهاى غائله برانگيز ديگرى نيز بود. او درزمان خلافتش لشكر كشى‏هاى بسيار كرد و سرزمين‏هاى فراوانى را به دست مسلمانان‏فتح نمود و دستور داد كه جمله «حى على خير العمل‏» از فصول اذان حذف شود،زيرا بر اين باور بود كه پيام اين جمله كه دعوت به نماز است و آن را بهترين اعمال‏مى‏شمارد، سبب كوتاهى مردم در جهاد مى‏گردد و آنان را به بهانه نماز، از جهاد بازمى دارد:

عكرمه مى‏گويد: به ابن عباس گفتم: چرا «حي على خيرالعمل‏» از اذان حذف شد؟ اوگفت: عمر مى‏خواست مردم به بهانه نماز، جهاد را ترك نكنند و از اين رو اين جمله رااز اذان حذف كرد.((324)) از جابر بن عبداللّه و عبداللّه بن عمر نيز همين گونه نقل شده است((325)) و درروايتى آمده است كه چون عمر روزى اين جمله را از مؤذن شنيد، فرمان داد كه ديگراين جمله در اذان گفته نشود و در توجيه آن گفت:

هنگامى كه مردم اين جمله را مى‏شنوند، به جهت اهميت نماز، جهاد را كوچك‏مى‏شمارند و به نماز روى مى‏آورند.((326)) ج. او سه بار طلاق دادن در يك مجلس را مشروع دانست، زيرا بر اين باور بود كه‏چون مردم در امرى كه خداوند براى آنان مهلت قرار داده،((327)) شتاب مى‏كنند،پس سزاوار همان هستند و ترتيب اثر دادن بر چنين عمل شتابزده‏اى، بهترين راه براى‏بازداشتن از چنين كارى است.((328)) د. عمر در زمان خلافتش، در يكى از شبهاى ماه رمضان وارد مسجد شد و ديد اهل‏مسجد هريك به تنهايى مشغول اقامه نمازهاى نافله خويش اند. اين تفرقه و جدايى براو ناگوار آمد و گفت: اگر همه به يك قارى اقتدا كنند شايسته‏تر است. از اين رو فرمان‏داد كه نوافل شبهاى ماه رمضان به جماعت برگزار شود و جماعت نماز تراويح راتشريع كرد.((329)) ه. او مناسب ديد كه در اذان نماز صبح كه بسيارى از مردم در آن هنگام در خواب‏هستند، جمله «الصلاة خير من النوم‏» افزوده شود تا مردم به نماز تشويق‏شوند.((330)) و. همچنين ازدواج موقت را حرام نمود و از آن به شدت منع كرد، زيرا بر اين باور بودكه با وجود ازدواج موقت نمى‏توان به درستى ميان زنا و نكاح شرعى فرقى‏نهاد.((331)) از برخى كلمات وى مى‏توان برداشت كرد كه او نگاه تاريخى حداقل به برخى ازاحكام دينى داشته و آنها را تخته بند زمان و مكان خود مى‏دانسته و اين حق را به خودمى‏داده كه براساس اجتهاد خويش كه مبتنى بر برخى مصلحت انديشى‏ها بوده، اين‏احكام را تغيير دهد. اين جمله معروف او كه در بسيارى از منابع اهل سنت آمده،شايد گوياى همين نكته باشد:

كانتا على عهد رسول اللّه(ص) فانهى عنهما و اعاقب عليهما:

متعة النساء و متعة‏الحج،((332)) دو متعه در زمان پيامبر(ص) روا بود كه من از آنها نهى مى‏كنم و مرتكب آنها رامجازات مى‏كنم: متعه زنان(ازدواج موقت) و متعه حج.

و يا مى‏گويد:

ان اللّه كان يحل لرسوله ما شاء بماشاء و ان القرآن قد نزل منازله، فاتموا الحج والعمرة كما امركم اللّه به وابتوا نكاح هذه النساء فلن اوتى برجل نكح امراة الى اجل‏الارجمته بالحجارة،((333)) خداوند هر آنچه را خواست براى پيامبرش حلال كرد و قرآن در جايگاه خود نازل‏شده است. پس حج و عمره را آن چنان كه خدا فرمان داده است به پايان رسانيد، ونكاح زنان را قطعى كنيد و هيچ مردى زنى را تا مدتى معين به نكاح خويش درنخواهد آورد، مگر آنكه او را سنگسار خواهم كرد! برخى ديگر از خلفاى نخستين نيز مانند خليفه دوم اظهار نظرهاى فقهى نو و مبتنى برعقلانيت خاص خود داشته‏اند، اما در اين ميان عمر بن خطاب بيش از ديگران نقش‏آفريد و آراى مخالف نظر عامه مسلمانان ارائه كرد. وى از جسارت بيشترى در ابرازراى و پافشارى بر آن از موضع قدرت حاكم و مجازات متخلفان برخوردار بود، بدين‏جهت توانست بسيارى از بدعت‏هاى فقهى خود را در فقه اهل سنت ماندگار كند. مانيز تنها به سيره اجتهادى او اكتفاء كرده و خوانندگان را براى مطالعه ديگر اظهارنظرهاى فقهى او و خلفاى نخستين به منابع معتبر ارجاع مى‏دهيم.((334)) تاثير شگرف اين گونه آراء در تاريخ فقاهت اهل سنت كه برخاسته از كيش‏شخصيت خلفاى نخستين و بخصوص عمر در ميان پيروان اين فرقه است از يك‏سو، واز سوى ديگر تعارض آشكار آراى آنان با آنچه ساير اصحاب ومسلمانان ازقرآن كريم و سيره نبوى(ص) دريافته بودند، دانشمندان اهل سنت را وا داشته است‏كه در صدد توجيه علمى اين آراء برآيند.

قوشجى(م 879) متكلم بزرگ اشعرى،برخى از اين موارد را از مصاديق تفاوت آراء دو مجتهد يعنى عمر و رسول خدا(ص)بر مى‏شمارد((335)) و بدين سان زمينه شكل‏گيرى اين فكر در ميان بسيارى ازمتكلمان و فقيهان اهل سنت فراهم مى‏آيد كه اظهار نظرهاى پيامبر(ص) پيرامون دين وشريعت، در مواردى كه نصى از جانب خداوند نرسيده، برخاسته از اجتهاد شخصى‏اوست و بروز اشتباه و خطا در اجتهادات پيامبر(ص) نيز ممكن‏است!((336)) برخى ديگر از دانشمندان اهل سنت در توجيه اين گونه آراى خليفه دوم، آن را بر پايه‏اجتهاد به دور از فهم الفاظ كتاب و سنت و برخاسته از روح قانون‏دانسته‏اند((337)) و فقيهى نيز آن را مصداق تغيير احكام به واسطه تحولات زمان‏برشمرد((338))ه است.

چنان كه گفتيم در اين مرحله قصد داورى پيرامون آراى برخاسته از دو رويكرد عقل‏گرايى و تعبد گرايى را نداريم و تنها به گزارشى اجمالى و گويا از اين دو گرايش‏معرفتى بسنده مى‏كنيم، اما ذكر اين نكته براى تكميل گزارش لازم است كه اگر چه‏عالمان اهل سنت بسيار كوشيده‏اند براى دفاع از ابداعات فقهى برخى از خلفا و به‏خصوص سه خليفه نخست و بالاخص خليفه دوم، محملى علمى ارائه دهند كه‏برخى از آنها در سطور قبل گذشت اما اين مبانى كه مى‏بايست كاركرد علمى آنهايكسان و به دور از شخصيت زدگى باشد، در طول تاريخ فقاهت اين فرقه هيچ گاه‏نتوانسته به عالمان و فقيهان آنان چنان قدرتى براى اظهار نظر بدهد كه قادر باشندهمچون خلفاى نخستين در مقابل فهم عموم مسلمانان بايستند و روشن‏ترين ظواهرقرآن و سنت را تاويل كنند و آنگاه راى خود را به عنوان تنها راى مورد قبول اين‏مذهب در تاريخ فقاهت ماندگار سازند و گاه راه را بر اظهار نظر هر صاحب نظرى‏ببندند! آرى، آراى فقهى خلفا كه در آغاز پيدايش، در ميان ياران پيامبر(ص) چنان‏غريب و منحصر به فرد مى‏نمود، پس از گذشت زمانى اندك، لباس آراى اكثرى و يااجماعى اين فرقه را در بر كرد. اين نقش تعيين كننده، از نفوذ اعجاب آور شخصيت‏بعضى از خلفا در تكوين و بقاى مذهب اهل سنت حكايت مى‏كند و از اين رو گزاف‏نخواهد بود كه همچون شمارى از محققان، اين مذهب را «مدرسه خلفا»بناميم.((339)) 2. 2. 2 مذاهب فقهى اهل سنت نخستين پايه‏هاى فقه اهل سنت در عصر صحابه گذاشته شد و با اعلام نظر فقهى آنان‏در موضوعات گوناگون سير تكوين آن آغاز گشت. ترديدى نيست كه آراى فقهى‏اصحاب ريشه در دانش آنان از قرآن و سنت نبوى(ص) داشت، و بيشتر در حوزه فقه‏فتوايى جاى مى‏گرفت و به ندرت مى‏توان در لابه لاى آن به ادله فقهى دست‏يافت.

پس از چهار خليفه نخست(خلفاى راشدين) تاثير گذارترين شخصيت‏ها در فقه اهل‏سنت از ميان اصحاب پيامبر(ص) عبارت بودند از: عبداللّه بن مسعود، عبداللّه بن‏عباس، عبداللّه بن عمر، انس بن مالك، زيدبن ثابت، ابى بن كعب، ابوموسى اشعرى،معاذبن جبل، عبادة بن صامت و ابو درداء.

اهل سنت به سبب اعتقاد به عدالت تمامى اصحاب، راى آنان را در بلندترين جايگاه،پس از قرآن كريم و سنت نبوى(ص) قرار داده‏اند. قول صحابى با حفظ برخى شرايط‏كه در مذاهب چهارگانه فقهى اهل سنت(حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى) تفاوت هايى‏دارد، مى‏تواند كاشف از سيره پيامبر(ص) باشد.

عصر صحابه رو به پايان بود كه عصر نسل نخستين تابعين شكل گرفت و به تدريج‏ا ختلاف‏هاى موردى در موضوع‏هاى گوناگون فقهى، تبديل به تفاوت در روش‏هاى ‏فقهى شد.

يكى از نخستين عوامل شكل دهنده اين تفاوتها، مسئله جواز يا عدم جوازطرح موضوع‏هاى فرضى(فقه افتراضى) بود.

گروهى از فقيهان به دنبال طرح‏پرسش‏هاى تقديرى و گسترش دادن نظرى فقه بودند كه به «اصحاب ارايت‏» يا«ارائيون‏» شهرت يافتند.((340)) اين نام گذارى از آن رو بود كه اينان پرسش‏هاى‏فرضى خود را غالبا با عبارت قالبى «ارايت... » مطرح مى‏كردند.