|
چكيده آيه پنجم سوره مائده «... والمحصنات من الذين اوتوا الكتاب...»
و روايات صحيح فراوانى به وضوح دلالت بر جواز ازدواج مرد
مسلمان با زن اهل كتاب دارد. رواياتى كه دلالت بر عدم جواز
دارد، از نظر تعداد، كم تر و از نظر سند و دلالت ضعيف تراست.
آيه «لاتمسكوا بعصم الكوافر» كه به نظر برخى دلالت بر عدم
جواز ازدواج، بازنان اهل كتاب دارد، اول قبل از آيه
«...والمحصنات من الذين اوتوا الكتاب» نازل شده و نمى تواند
ناسخ آن باشد، ثانيا لفظ «كوافر» در آيه مذكور انصراف به
مشركان دارد و شامل اهل كتاب نمى شود.
آيا ازدواج با زنان اهل كتاب جايز است؟
از برخى روايات استفاده مى شود كه ازدواج با زنان اهل كتاب
جايز است، مانندصحيحه ابى ولاد:
قال: سمعت ابا عبداللّه(ع) يقول: المسلم يرث امراته الذمية و
هي لاترثه،((1))
ابى ولاد به نقل از امام صادق(ع) مى گويد: مرد مسلمان از
زن ذمى اش ارث مى برد،ولى زنش از او ارث نمى برد.
از آن جا كه احتمال دارد اين روايت مربوط به جايى باشد كه
زن و شوهر هر دو كتابى بوده و سپس شوهر مسلمان شده
باشد، پس اطلاق ندارد تا شامل ازدواج مرد مسلمان از ابتدا با
يك زن اهل كتاب شود، زيرا اين حديث در باره حكم ديگرى
يعنى ارث مرد مسلمان از زن اهل كتاب وارد شده است و لذا از
جهت اثبات موضوع اطلاق ندارد.
حديث ديگرى كه در خصوص ازدواج با زنان اهل كتاب وجود
دارد صحيحه عبداللّهبن سنان از امام صادق(ع) است:
قال: ساله ابي و انا اسمع عن نكاح اليهودية و النصرانية، فقال
(ع): نكاحها احب الي من نكاح الناصبية. ((2)) ما احب للرجل
المسلم ان يتزوج اليهودية و لاالنصرانية مخافة ان يتهود ولده
او ((3))يتنصر،
عبداللّه بن سنان مى گويد: پدرم از امام صادق(ع) در باره
ازدواج با زن يهودى ونصرانى پرسيد و من [سخنشان را]
مى شنيدم. آن حضرت فرمودند: ازدواج با آن دونزد من
خوشايندتر از ازدواج با زن ناصبى است. همچنين فرمودند كه
دوست ندارم مرد مسلمانى با زن يهودى يا نصرانى ازدواج كند،
چون مى ترسم فرزندش يهودى يانصرانى شود.
اين احتمال كه روايت مذكور به ازدواج موقت (متعه)
اختصاص داشته باشد خيلى بعيداست، زيرا مصداق بارز نكاح و
ازدواج هنگامى كه به صورت مطلق باشد هماناازدواج دايم
است.
البته اين دو صحيحه به ازدواج مرد مسلمان با زنان اهل كتاب
اختصاص دارد و شامل ازدواج مرد كتابى با زن مسلمان
نمى شود. همچنين آيه شريفه: والمحصنات من المؤمنات و
المحصنات من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم
اذاآتيتموهن اجورهن...((4)) نيز در صورتى كه شامل نكاح دايم
باشد اختصاص به ازدواج مرد مسلمان با زن اهل كتاب دارد.
صحيحه معاوية بن وهب از امام صادق(ع) نيز مانند دو
صحيحه قبلى است. در اين صحيحه آمده است:
في الرجل المؤمن يتزوج اليهودية و النصرانية، فقال(ع): اذا
اصاب المسلمة فما يصنع باليهودية و النصرانية؟ فقلت له:
يكون له فيها الهوى، قال: ان فعل فليمنعها من شرب الخمر و
اكل لحم الخنزير و اعلم ان عليه في دينه غضاضة،((5))
معاوية بن وهب مى گويد: از امام صادق(ع) در باره مرد
مؤمنى كه با زن يهودى يانصرانى ازدواج كرده، پرسيدم.
حضرت در پاسخ فرمودند: وقتى به زن مسلمان دست يافت
[ازدواج كرد] با زن يهودى و نصرانى چه كار دارد؟گفتم:
عشق او را دردل دارد. فرمودند: در اين صورت بايد آن زن را از
نوشيدن شراب و خوردن گوشت خوك باز دارد. بدان كه در
دين آن مرد نقصانى است.
روايات ديگرى نيز وجود دارد كه بر اساس آنها ازدواج با زن
يهودى و نصرانى بعد ازازدواج با زن مسلمان جايز نيست، ولى
ازدواج با زن مسلمان پس از ازدواج با زن يهودى يا نصرانى
جايز است، همان گونه كه ازدواج با زن يهودى بعد از ازدواج
با زن نصرانى اشكالى ندارد.((6))
دليلى را نيافتيم كه اجازه داده باشد زن مسلمانى همسر
مردى از اهل كتاب باشد، مگردر صورتى كه هر دو از اهل
كتاب بوده سپس زن مسلمان شود. البته مدرك اين
حكم روايتى((7))است كه سندش صحيح نيست، علاوه بر اين
كه با روايات ديگر نيز مانند
صحيحه محمد بن ابى نصر((8)) و
صحيحه عبداللّه بن سنان((9)) تعارض دارد.
به هر حال اگر ازدواج ابتدايى با اهل كتاب جايز باشد، به
طريق اولى در صورتى كه شوهر مسلمان شود، زوجيت زن
كتابى باقى مى ماند. همچنين اگر زن مسلمانى مرتد
شود و
دوباره دين شوهر اهل كتابش را بپذيرد بر زوجيتش
باقى مى ماند. دليل اين حكم، تعدى عرفى است. البته در باره
مجوسى روايتى وجود دارد كه مطابق آن مجوسى به مشرك
ملحق مى شود. پس اگر مرد مجوسى اسلام بياورد ولى
زن همچنان مجوسى باقى بماند نكاح آن دو تا پايان عده باقى
است واگر قبل از تمام شدن عده هر دو مسلمان شوند نكاح آن
دو باقى خواهد ماند. در صحيحه منصور بن حازم آمده است:
قال: سالت ابا عبداللّه(ع) عن رجل مجوسي كانت تحته امراة
على دينه فاسلم اواسلمت، قال(ع): ينتظر بذلك انقضاء عدتها،
فان هو اسلم او اسلمت قبل ان تنقضي عدتها فهما على
نكاحهما الاول، و ان هي لم تسلم حتى تنقضي العدة فقد
بانت منه،((10))
منصور بن حازم مى گويد: از امام صادق(ع) در باره مردى
مجوسى پرسيدم كه زنى مجوسى داشت، سپس يكى از آن دو
مسلمان شدند. حضرت فرموند: مرد بايدمنتظر تمام شدن عده
زن باشد. اگر آن مرد يا زن قبل از انقضاى عده مسلمان
شودنكاح اوليه آن دو باقى مى ماند، و اگر زن مسلمان نشود تا
اين كه عده اش پايان يابد از او[به صورت باين] جدا مى شود.
در برابر ادله جواز نكاح دايم با اهل كتاب، يك آيه و چند روايت
مبنى بر عدم صحت نكاح دايم با اهل كتاب وجود دارد:
خداوند مى فرمايد: «لاتمسكوا بعصم الكوافر»،((11)) زنان كافر
را به همسرى نگاه نداريد. پنداشته شده كه مورد نزول اين آيه
شريفه زنان مشرك هستند، ولى مى توان گفت كه آيه مطلق
است و شامل زنان اهل كتاب نيز مى شود.
رواياتى داريم كه از ازدواج با زنان اهل كتاب منع كرده است،
مانند صحيحه محمد بن مسلم از امام باقر(ع):
قال: سالته عن نصارى العرب اتؤكل ذبائحهم؟ قال(ع): كان
علي(ع) ينهى عن ذبائحهم و عن صيدهم و عن منا
كحتهم،((12))
محمد بن مسلم مى گويد: از امام باقر(ع) در باره عرب هاى
مسيحى پرسيدم كه آيامى شود حيوانات ذبح شده توسط آنان
را خورد؟ حضرت فرمودند: اميرالمؤمنين على(ع) از خوردن
حيوانات ذبح شده يا صيد شده توسط آنان و ازدواج با آنان
نهى مى كرد.
رواياتى نيز داريم كه ازدواج با زنان اهل كتاب را شايسته
ندانسته است، مانند روايت محمد بن مسلم از امام باقر(ع):
عن ابي جعفر(ع) فى حديث، قال(ع): لاينبغي للمسلم ان
يتزوج يهودية ولانصرانية و هويجد مسلمة حرة او امة،((13))
امام باقر(ع) در حديثى مى فرمايند: براى مسلمان شايسته
نيست كه با زن يهودى يانصرانى ازدواج كند، در حالى كه به
زن مسلمان، آزاد و يا كنيز دسترسى دارد.
البته سند حديث دوم ناقص است و دلالت هر دو را نيز مى توان
در مقابل ادله جواز، بركراهت حمل كرد.
مهمترين بخش از روايات منع كننده رواياتى((14)) است كه
«كوافر» را در آيه «لاتمسكوا بعصم الكوافر» به گونه اى تفسير
مى كنند كه شامل زنان كتابى هم مى شود وطبق اين روايات
آيه شريفه مذكور نسخ كننده آيه «والمحصنات من الذين
اوتواالكتاب من قبلكم...» است. با اين كه روايات جواز نكاح
بيشترند ولى برخى نظريه حرمت را ترجيح داده اند، با اين
استدلال كه آيه شريفه «لاتمسكوا بعصم الكوافر»
روايات حرمت
را ترجيح مى دهد و يا اين كه بعد از تعارض روايات جواز با
روايات حرمت و تساقط آنها آيه مذكور مرجع است.
اشكال استدلال به آيه مذكور اين است كه اطلاق كلمه
«الكوافر» كه زنان كتابى را در برمى گيرد، اطلاق به واسطه
حذف متعلق است، چون بيان نشده كه آنها به چه
چيزى كافرند، به خدا و توحيد تا آيه مخصوص ملحدان و
مشركان باشد، يا به نبوت رسول گرامى اسلام كفر مى ورزند،
تا آيه مذكور زنان اهل كتاب را نيز شامل شود؟ ما در جاى خود
روشن ساختيم كه وجود قدر متيقن در مقام تخاطب، اطلاق
ناشى از حذف متعلق را باطل مى كند. قدر متيقن در اين جا
كفر به خدا و توحيد است، بنابراين شمول آيه نسبت به زنان
كتابى، روشن نيست.
اما اثبات اطلاق اين آيه به كمك روايتى كه مى گويد آيه
مذكور، ناسخ آيه «والمحصنات من الذين اوتوا الكتاب...» است،
رجوع به سنت است و در اين صورت ديگر آيه مذكور مرجح يا
مرجع نيست. علاوه بر اين كه اطمينان داريم روايت
مزبوراشكال دارد، زيرا به هيچ وجه نمى توان احتمال داد كه
آيه «لات مسكوا بعصم الكوافر» ناسخ آيه «والمحصنات...» باشد.
مطابق نقل تاريخى، آيه شريفه «لاتمسكوابعصم الكوافر» در
قضيه صلح حديبيه وارد شده است و مى دانيم كه صلح
حديبيه دراواخر سال ششم هجرى اتفاق افتاده است. براساس
اين نقل، زنى از اهل مكه كه مسلمان شده بود نزد پيامبر آمد و
كفار مكه فردى را فرستادند تا بر اساس يكى ازبندهاى
توافقنامه صلح (كسانى كه از مكه به سوى مسلمانان در مدينه
فرار مى كنند بايدبه مكه برگردانده شوند اما فراريان از
مسلمانان به سوى مكه، به مدينه باز گردانده نمى شوند) آن
زن را به مكه بازگرداند، در اين هنگام بود كه آيه شريفه
نازل شد،((15)) مضمون آيه به روشنى بردرستى اين قضيه
دلالت مى كند. خداوند در اين باره مى فرمايد:
يا ايها الذين آمنوا اذا جاء كم المومنات مهاجرات فامتحنوهن
اللّه اعلم بايمانهن فان علمتموهن مؤمنات فلاترجعوهن الى
الكفار لاهن حل لهم ولاهم يحلون لهن و آتوهم ماانفقوا
ولاجناح عليكم ان تنكحوهن اذا آتيتموهن اجورهن ولاتمسكوا
بعصم الكوافروسالوا ما انفقتم وليسالوا ما انفقوا ذلكم حكم اللّه
يحكم بينكم و اللّه عليم حكيم و ان فاتكم شيء من ازواجكم الى
الكفار فعاقبتم ف آتوا الذين ذهبت ازواجهم مثل ما انفقواواتقوا
اللّه الذي انتم به مؤمنون،((16))
اى كسانى كه ايمان آورديد وقتى زنان مهاجر با ايمان نزد شما
آمدند آنها را بيازماييد كه خداوند به ايمانشان آگاه تر است.
اگر آنان را با ايمان يافتيد آنها را به سوى كفاربازنگردانيد، نه
آنها براى كفار حلالند و نه كفار برايشان و آن چه كفار براى
ازدواج باآنان پرداختند به آنان بپردازيد و اشكالى ندارد كه با
آن ها ازدواج كنيد هرگاه مهرشان را به آنان بدهيد. و هرگز
زنان كافر را به همسرى خود نگه نداريد و حق داريد آن چه را
پرداختيد مطالبه كنيد و آنها نيز مى توانند آنچه را به زنانشان
پرداختند مطالبه كنند،اين حكم خداوند است كه ميانتان حكم
مى كند و خداوند دانا و حكيم است. و اگربعضى از همسرانتان
به سوى كفار بازگردند و شما در جنگ بر آنان پيروز شويد
وغنايمى بگيريد، به كسانى كه همسرانشان رفته اند، همانند
چيزى را كه پرداخته اندبپردازيد و از خداوندى كه به او ايمان
داريد پرواكنيد.
در باره زمان نزول آيه شريفه «والمحصنات من الذين اوتوا
الكتاب...» كه برخى گفته اند به وسيله آيه قبلى نسخ شده است
اختلاف وجود دارد. طبق بعضى ازروايات،((17))سوره مائده
كه اين آيه در آن وجود دارد در اواخر زندگانى رسول خدا
(ص) نازل شده است و در برخى ديگر از روايات آمده كه سوره
مائده، مواردقبل از خودش را نسخ كرده است ولى چيزى آن را
نسخ نمى كند.((18)) در روايت زراره از امام باقر(ع) كه
سندش صحيح است آمده است:
قال: سمعته يقول: جمع عمربن الخطاب اصحاب النبي (ص)
و فيهم علي(ع) و قال: ماتقولون فى المسح على الخفين؟ فقام
مغيرة بن شعبه فقال: رايت رسول اللّه(ص) يمسح على الخفين،
فقال علي(ع) قبل المائدة او بعدها؟ فقال: لاادري. فقال
علي(ع): سبق الكتاب الخفين انما انزلت المائدة قبل ان يقبض
بشهرين او ثلاثة،((19))
زراره مى گويد از امام باقر(ع) شنيدم كه مى فرمود: عمربن
خطاب اصحاب پيامبر اكرم(ص) را كه على در ميانشان بود
جمع كرد و گفت در باره مسح بر چكمه چه مى گوييد؟
مغيرة بن شعبه به پا خاست و گفت: رسول خدا (ص) را ديدم
كه بر چكمه هايش مسح مى كرد. حضرت على(ع) فرمود: قبل
از نزول سوره مائده يا بعد آن؟مغيره گفت: نمى دانم. حضرت
على(ع) فرمود: قرآن (در سوره مائده)((20)) از مسح بر چكمه
منع كرده است و سوره مائده هم دو يا سه ماه قبل از رحلت
پيامبر اكرم(ص)نازل شده است.
عبيد از محمد بن كعب روايت كرده كه همه آيات سوره مائده
در حجة الوداع در ميان راه مكه و مدينه نازل شد.((21))
نكته جالبى در روايت ابو حمزه ثمالى وجود دارد، ايشان
مى گويد: از امام صادق(ع)شنيدم كه سوره مائده يكجا و
همراه هفتاد هزار فرشته نازل شد.((22))
اگر اين حديث صحيح باشد، نزول هفتاد هزار فرشته به
احترام دو آيه غدير است:اليوم يئس الذين كفروا من دينكم
فلاتخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم،((23))
و نيز: يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك....((24))
به هر حال با توجه به نظريه اى كه در باره تاريخ نزول سوره
مائده وجوددارد، آيه «ولاتمسكوا بعصم الكوافر» نمى تواند ناسخ
آيه «والمحصنات من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم...» باشد.
نظريه ديگرى كه فخر رازى هم آن را در باره تاريخ نزول
سوره مائده مى پذيرد اين است كه سوره مائده به غير از آيه سوم
آن بعد از فتح مكه كه درسال هشتم هجرى اتفاق افتاد
نازل شده است. وى در باره آيه سوم اين سوره مى گويد: اين
آيه در سرزمين عرفات در حجة الوداع نازل شده است.((25))
شايد تعصب باعث شده كه او اين سخن را بگويد تا چنين
پنداشته شود كه آيه «يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليك...» با واقعه
غدير ارتبطى ندارد و بعد از سوره فتح نازل شده است.
همچنين به گمان وى آيه «اليوم اكملت لكم دينكم...» نيز با
غدير ارتبطى ندارد، زيرا اين آيه در سرزمين عرفات نازل شده
است نه در ميان راه مكه ومدينه وسرزمين غدير.
به هر حال بنابراين ديدگاه نيز خيلى بعيد است كه آيه
«ولاتمسكوا بعصم الكوافر...»ناسخ آيه «والمحصنات من الذين
اوتوا الكتاب من قبلكم...» باشد، چون طبق نقل تاريخى مشهور،
سوره فتح بعد از صلح حديبيه نازل شده و برخى از آيه هاى
اين سوره نيز بر اين مطلب دلالت مى كنند، درحالى كه پيشتر
گفتيم كه آيه «ولاتمسكوابعصم الكوافر...» مربوط به قضيه
حديبيه است.
مدلول آيه «والمحصنات من الذين...» با دقت در تمام آيه روشن
مى گردد. خداوند دراين آيه شريفه مى فرمايد:
اليوم احل لكم الطيبات و طعام الذين اوتوا الكتاب حل لكم و
طعامكم حل لهم والمحصنات من المؤمنات و المحصنات من
الذين اوتوا الكتاب من قبلكم اذاآتيتموهن اجورهن محصنين
غير مسافحين ولا متخذى اخدان و من يكفر بالايمان فقدحبط
عمله و هو في ال آخرة من الخاسرين،((26))
امروز چيزهاى پاكيزه و طعام اهل كتاب برايتان حلال است،
همچنين غذاى شما هم براى آنها حلال است، و نيز زنان
پاكدامن مسلمان و زنان پاكدامن از اهل كتاب بر شماحلال
است هنگامى كه مزدشان را بپردازيد و پاكدامن باشيد نه
زناكار و نه دوست پنهانى و نامشروع، و كسى كه به ايمان كفر
ورزد عملش تباه مى گردد و در آخرت نيزاز زيانكاران خواهد
بود.
با دقت درابتداى آيه روشن مى گردد كه آيه شريفه در صدد
تسهيل روابط ميان مسلمانان و اهل كتاب در زمينه طعام و
نكاح است. احتمال نمى رود كه اين تسهيل روابط مربوط به
زمانى باشد كه روابط ميان مسلمانان و اهل كتاب بحرانى بوده
ودرگيرى و تعارض شديد با هم داشتند و مسلمانان هنوز
هيمنه اى نيافته بودند، يعنى فاصله زمانى ميان صلح حديبيه و
فتح خيبر. در باره زمان نزول اين آيه فقط دو احتمال مى رود:
احتمال اول: آيه مربوط به بعد از فتح مكه در سال هشتم
هجرى وسيطره كامل مسلمانان بر مشركين و اهل كتاب باشد.
خداوند در اين آيه مى خواهد ميان اهل كتاب و مشركان فرق
بگذارد، بدين گونه كه مدارا به هيچ وجه با مشركين جايز
نيست ولى معاشرت با اهل كتاب در اين حد جايز است به سبب
وجه معنوى مشترك ميان مسلمانان و آنان كه همان اصل
ايمان به خدا و پيروى از كتاب آسمانى است.
احتمال دوم: اين آيه مربوط به بعد از فتح خيبر و تسلط
مسلمانان بر اهل كتاب است.در اين زمان خداوند مى خواست
سختى و درگيرى ميان آنان را كاهش دهد تا بر اثراختلاط و
معاشرتشان زمينه تدريجى هدايت اهل كتاب را فراهم كند. به
عبارتى ديگربعد از پيروزى مسلمانان به تداوم محدوديت هاى
گذشته نيازى نبود.((27))بنابر هر دواحتمال، آيه
«والمحصنات من الذين اوتوا الكتاب...» بعد از آيه
«ولاتمسكوابعصم الكواف ر...» نازل شده است، پس ممكن
نيست به وسيله آن نسخ شده باشدواگر از همه آن چه گفته
شد اطمينان حاصل نشود كه آيه پنجم سوره مائده بعد از
آيه سوره ممتحنه نازل شده است، حداقل مى توان گفت كه
كلمه «الكوافر» در سوره ممتحنه اطلاق ندارد تا شامل اهل
كتاب شود و مورد نزول آن، زنان مشرك است.
پس آيه «ولاتمسكوا...» نمى تواند روايات منع ازدواج دايم با اهل
كتاب را ترجيح دهدو يا بعد از تعارض روايات، مرجع باشد.
استناد به تفسير كلمه «الكوافر» در روايت به گونه اى كه شامل
زنان كتابى شود، رجوع به يكى از دو طرف روايات متعارض
است نه رجوع به قرآن. بى شك روايت هاى جواز بيشتر و قوى تر است، زيرا مهم ترين روايت منع، همان صحيحه اى بود كه آيه «ولاتمسكوا بعصم الكوافر» را ناسخ مى دانست، بقيه روايت هارا هم مى توان در مقابل روايات جواز بر كراهت حمل كرد. روايت هاى جواز زيادندكه ما احاديث صحيح آن ها را نقل كرديم و احاديث ديگرى نيز مى توان به آن ها افزودكه سند آنها تمام نيست و آنها را نقل نكرديم. حداقل براساس قاعده تخيير بين دوخبر متعارض مى توانيم روايات هاى جواز را ترجيح دهيم و در نتيجه مى توان گفت كه ازدواج دايم با زنان اهل كتاب، يعنى فقط يهودى و مسيحى نه مجوسى جايزاست.
محمد مؤمن قمي چكيده
ولايت در اسلام به معناى عهده دارى مسئوليت اجراى احكام
الهى مرتبط با روابط افراد جامعه با يكديگر و احكام مرتبط با
اداره جامعه اسلامى است. اين مسئوليت باجايگاه نبوت كه تنها
ابلاغ پيام الهى است متفاوت مى باشد. حق ولايت و حاكميت
برانسان ها به مقتضاى حكم قطعى عقل و نقل، تنها براى
خداوند است و از برخى آيات قرآن كريم به ضميمه روايات
فراوانى كه ذيل آنها وارد شده است در مى يابيم كه خداوند، اين
حق را به پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) تفويض
كرده است.
مباحثى كه مطرح خواهد شد پيرامون ولايت الهى و حكومت
اسلامى در زمان حضورمعصومين(ع) و در زمان غيبت ايشان
است. اگر چه مناسبت بحث اقتضا مى كند كه موضوع حكومت
اسلامى و ولايت الهى فقط در زمان غيبت بررسى شود، اما
ازآنجايى كه ديده شده حتى ولايت الهى ائمه معصومين(ع)
نيز در كلام عده اى كه خودرا اهل علم مى دانند انكار شده
است، لازم ديدم كه در ابتدا از ولايت ائمه معصومين(ع) بحث
شود. از طرفى چه بسا آشنايى و يادآورى محدوده ولايت
ائمه(ع)اثرات خوب و سازنده اى در فهم ولايت در زمان غيبت
خواهد داشت، زيرا ولايت ايشان اساس حكومت اسلامى است
كه همانا از اركان دين و مبانى اسلام، شمرده مى شود.
پس از اين كه لزوم بحث از ولايت ائمه معصومين(ع) روشن
شد، قبل از ورود دربحث، تذكر سه مقدمه لازم است:
مقدمه اول، بيان معناى ولايت: احكام اسلامى به سه گروه
تقسيم مى شوند:
1. احكامى كه وظايف آحاد مكلفين را معين مى كند، كه اين
وظايف يا در قبال خداونداست مثل عبادات، يا نسبت به
ديگران است، مثل احكام معاملات به معناى اعم كه شامل
احكام پنج گانه و موضوعات اعتبارى اين احكام، مانند
طهارت، نجاست،ملكيت، زوجيت و... مى شود.
2. احكام حدود و تعزيرات كه براى مجازات مجرمان وضع شده
است.
3. احكام و امورى كه براى اداره كشورهاى اسلامى وضع
گرديده است، مانند تقسيم كشور به نواحى و بخشهاى
مختلف و قراردادن فرماندارى و امير براى آنها، تاسيس ادارات
مختلف براى اداره كشور كه هريك وظايف خاصى را برعهده
دارند، ايجادمجلس قانونگذارى براى وضع قوانين لازم الاجراء
براى مسئولين حكومت و تمامى افراد جامعه و انتخاب
نمايندگان از سوى مردم.
مراد از ولايت آن است كه اجراى اين احكام سه گانه به يك
شخص يا يك جمع واگذار شود كه آن شخص يا جمع ولى امر
است. پس ولايت امر اقتضا دارد كه ولى امر، از مردم مراقبت و
زمينه عمل كردن ايشان به قسم او ل از احكام را فراهم كند.
همچنين مجال يادگيرى و آگاهى مردم به احكام را فراهم
كرده و آنان را به اجراى احكام امر كند و از مخالفت با آن
برحذر بدارد.
اقتضاى ديگر مقام ولايت امر آن است كه متصدى اجراى
حدود و تعزيرات، در مواردحقوق اللّه و حقوق الناس و تخلفات
حكومتى باشد.
مقدمه دوم: با روشن شدن معناى ولايت امر در مقدمه اول،
اين سؤال مطرح مى شودكه آيا شارع مقدس به هيچ وجه در
امر ولايت و حكومت دخالت نكرده است، يا اين كه به تبع ورود
مردم در امر ولايت و حكومت متعرض آن شده است، به اين
معنى كه وقتى مردم نماينده اى را از ميان خود انتخاب كردند
اداره جامعه و روابط اجتماعى خود را به طور كلى تمامى
مواردى را كه در بيان معناى ولايت مطرح كرديم به
اوتفويض كردند، شارع مقدس اين نيابت و وكالت را امضا
مى كند، يا اين كه دخالت شريعت در مسئله ولايت امر بيشتر از
اين است و شارع، مسئله ولايت امر مسلمين رااز امور اصلى و
از اركان احكام اسلام قرار داده است؟
براى پاسخ به هر يك از احتمالهاى مهم سه گانه، بايد به ادله
معتبر رجوع كرد ومقصود اساسى ما در اين نوشتار همين
است.
مقدمه سوم: با تدبر در معناى ولايت درمى يابيم كه امر ولايت،
در واقع همان امامت امت اسلامى است و فقط بيان احكام الهى
نيست. قابل تصور است كه انسانى از طرف خداوند به عنوان
پيامبر به سوى مردم فرستاده شود تا احكام خداوند را برايشان
بيان كند و تبعيت مردم از آن احكام هم واجب باشد، اما وظيفه
اين پيامبر محدود به ابلاغ احكام الهى باشد و هيچ گونه
مسئوليتى نسبت به امامت وولايت مردم نداشته باشد وشايد
امر امامت و ولايت، به كمالات و شايستگى هاى خاصى نياز
دارد. با دقت درمعانى امامت و نبوت در مى يابيم كه نسبت
بين اين دو معنى، عموم و خصوص من وجه است، چه بسا
پيامبرى مانند حضرت ابراهيم(ع) و پيامبر مكرم اسلام(ص)،
امام وولى امر امت نيز باشند و چه بسا انسانى كه پيامبر باشد
ولى امام نباشد ، مانند لوط وبسيارى از انبياى الهى(ع). در
مواردى هم ممكن است كسانى داراى مقام امامت وولايت امر
باشند ولى به مرتبه نبو ت نرسيده باشند، مانند ائمه
معصومين(ع).
براى تبيين بيشتر موضوع، بعضى از اخبارى را كه در اين باره
آمده است، متذكرمى شويم:
در كتاب كافى روايتى از هشام بن سالم كه اعتبار سند آن نيز
بعيد نيست از امام صادق(ع) نقل شده است كه فرمودند:
الانبياء و المرسلون على اربع طبقات: فنبي منبافي نفسه
لايعدو غيرها، و نبي يرى في النوم و يسمع الصوت ولايعاينه في
اليقظة و لم يبعث الى احد و عليه امام مثل ما كان ابراهيم على
لوط(ع)، و نبي يرى في منامه و يسمع الصوت و يعاين الملك و
قد ارسل الى طائفة قلوا اوكثروا كيونس، قال اللّه ليونس:
(وارسلناه الى مائة الف او يزيدون) قال:يزيدون ثلاثين الفا، و
عليه امام، و الذي يرى في نومه و يسمع الصوت و يعاين في
اليقظة و هو امام مثل اولى العزم، و قد كان ابراهيم نبيا و ليس
بامام حتى قال اللّه: (اني جاعلك للناس اماما، قال: و من
ذريتي) فقال اللّه: (لاينال عهدي الظالمين) من عبد صنما او
وثنالايكون اماما،((28))
امام صادق(ع) فرمود: پيامبران و رسولان الهى چهار طبقه
هستند:
1. پيامبرى كه تنها براى خود، پيامبر است و وظايف شخص
خود را از خدا دريافت مى كند و به ديگران كارى ندارد.
2. پيامبرى كه در خواب مى بيند و صدا را مى شنود ولى فرشته
او را در بيدارى نمى بيند و براى احدى مبعوث نشده و خود
رهبر و امام دارد همانگونه كه حضرت ابراهيم، امام حضرت
لوط بود.
3. پيغمبرى كه در خواب مى بيند و صدا را مى شنود و فرشته
را با چشم مى بيند وبراى گروهى كم باشند يا زياد مبعوث
شده است، مانند يونس(ع) كه خداوند درباره او فرمود: «ما او
را براى صد هزار، بلكه بيشتر فرستاديم »، و براى او امامى بود.
4. پيغمبرى كه هم در خواب مى بيند و هم صدا را مى شنود و
هم در بيدارى فرشته رابا چشم مى بيند و او امام است، مانند:
پيامبران اولوا العزم. ابراهيم مدتى پيامبر بود ولى امام نبود تا
اين كه خدا فرمود: «به راستى من تو را امام قراردادم، عرض
كرد: از نسل من هم؟ خداوند فرمود: عهد من به مردم ستمكار
نخواهد رسيد»، يعنى هركس بتى پرستيده باشد امام نمى شود.
در كتاب كافى از جابربن يزيد جعفى از امام باقر(ع) روايتى
نقل شده است كه فرمودند:
ان اللّه اتخذ ابراهيم عبدا قبل ان يتخذه نبيا و اتخذه نبيا قبل
ان يتخذه رسولا، و اتخذه رسولا قبل ان يتخذه خليلا و اتخذه
خليلا، قبل ان يتخذه اماما، فلما جمع له هذه الاشياء و قبض
يده قال له: يا ابراهيم اني جاعلك للناس اماما، فمن عظمها
في عين ابراهيم(ع) قال: يا رب و من ذريتي، قال: لا ينال
عهدي الظالمين((29))،
جابر مى گويد: از امام باقر(ع) شنيدم كه مى فرمود: به راستى
خداوند ابراهيم را به بندگى خود پذيرفت پيش از آنكه او را
پيغمبر خود كند و پيامبرش گردانيد پيش از آن كه او را
رسول خود كند و به رسالتش برگزيد پيش از آن كه او را
خليل خودش بگيردو خليل خودش قرارداد پيش از آنكه
امامش كند، و چون همه اين مقامات را براى اوجمع كرد و
دست او را گرفت به او فرمود: «اى ابراهيم من تو را براى مردم
امام قراردادم » و آن قدر اين مقام به نظر ابراهيم بزرگ آمد كه
عرض كرد: «پروردگارا، از نسل من هم امام خواهند بود؟
خداوند فرمود: عهد من به ستمكاران نمى رسد».
روايت ديگرى نيز در كتاب كافى از زيد شحام از امام صادق(ع) نقل شده كه مانندحديث
قبلى است، جز اين كه در آخر آن، عبارت «لايكون السفيه امام التقى »((30))اضافه شده است،
يعنى شخص سفيه امام شخص پرهيز كار و متقى نمى شود.
امام رضا(ع) در روايت عبدالعزيز بن مسلم تصريح كرده اند:
ان الامامة خص اللّه عز وجل بها ابراهيم الخليل بعد النبوة و
الخلة مرتبة ثالثة، و فضيلة شرفه بها و اشاربها ذكره، فقال: (اني
جاعلك للناس اماما)...((31))،
خداوند، امامت را بعد از نبوت و خلت دوستى را در مرتبه
سوم به ابراهيم خليل عطا كرد. امامت، فضيلتى بود كه خداوند
ابراهيم را به آن شرافت بخشيد و در قرآن به آن اشاره كرد: «
من تو را براى مردم امام قرار دادم »... .
هيچ منافاتى ميان اين اخبار وجود ندارد و همه آنها به صورت
صريح دلالت دارند كه مقام امامت، فوق مقام نبوت و رسالت
است و چه بسا پيامبرى كه از طرف خداوند،امامى براى او
تعيين شده است، مانند لوط و يونس كه حضرت ابراهيم(ع)
امام آنان بود.
با اين مقدمات، ديگر جاى شكى باقى نمى ماند كه آنچه از
بسيارى از ادله معتبراستفاده مى شود آن است كه شارع
مقدس از همان ابتدا در امر ولايت امت اسلامى مداخله كرده و
حضرت رسول اكرم(ص) و ائمه معصومين(ع) را براى اداره امر
جامعه اسلامى منصوب كرده است.
قبل از بيان ادله، بايد نكته اى اساسى را تذكر بدهيم و آن اينكه
مفاد ادله عقلى قطعى وادله واضح شرعى آن است كه امر و
نهى و جعل وظايف بر بندگان، حق مطلق خداوند متعال
است.
ادله قطعى عقلى: از آنجا كه خداوند تبارك و تعالى، واجب
الوجود است و محال است كه شريكى داشته باشد همان
گونه كه ادله توحيد بر آن دلالت مى كند پس تمامى
واقعيات عالم در اصل وجود و بقا و رشد و نموشان به او وابسته
هستند. به عنوان مثال انسان در همان ابتداى وجودش، از
نطفه و علقه و حالت جنين در رحم و... وابسته به اوست. پدر و
مادر او و تمام آنچه وجود والدينش به آنها وابسته است وهمه
اغذيه و مواد و هوا و هر آنچه در اصل وجود و بقاء و نموشان از
آن استفاده مى كنند، همگى متقوم به خداى متعال است. پس
مواد و ساير آنچه انسان به آنهااحتياج دارد و قوايى كه به
واسطه آنها رشد كند و تمام افعال وحركات شخص، همگى از
نظر وجود، متقوم به خداوند و معلول او هستند. اگر چه در
اين بين، علل طولى ديگرى نيز وجود دارد كه آنها هم با تمام
افعال و معلولاتشان وابسته به پروردگا و دراصل، معلولات او
مى باشند.
پس جميع اشيا و اشخاص، كه انسان هم جزو آن ها است، به
معناى واقعى، ملك خداوند متعال هستند و ملكيت خداوند
براى اين امور از نوع ملكيت هاى اعتبارى نيست كه بين اشيا و
مالكان آن وجود دارد. لازمه اين ملكيت حقيقى از نظر عقل،
آن است كه اداره تمام مخلوقاتى كه همه شئون خود را از
خداوند گرفته اند ودر حقيقت متعلق به او هستند، به دست او
باشد و بر اين اساس خداوند حق جعل وظايف و هرآنچه را كه
اراده كند، نسبت به تمامى افراد صاحب عقل و شعور خواهد
داشت،همانطور كه مى تواند حق ولايت و حكومت را بر تمامى
يا بعضى از افراد، به هرشخصى كه بخواهد اعطا كند و از
آنجايى كه صفت خالقيت و عليت تام و نامحدودخداوند، در
هيچ موجود ديگرى يافت نمى شود، پس حق ولايت هم فقط
مختص اوست كه مالك حقيقى عالم و همه اشياى آن است.
ادله شرعى: قرآن كريم نيز همين مفاد را به دو وجه بيان كرده
است:
وجه اول: عين همان بيان عقلى است، به اين صورت كه در
قرآن، آيات فراوانى براينكه تمامى اشياى عالم، مخلوق خداوند
متعال هستند، دلالت مى كنند، مانند:
قل اللّه خالق كل شيء و هو الواحد القهار((32))،
بگو تنها خداوند خالق همه اشيا مى باشد و او يگانه اى است كه
عالم، مقهور اراده اوست.
و نيز:
اللّه خالق كل شيء و هو على كل شيء وكيل((33))،
خداوند آفريننده همه اشيا است و او بر هر چيز نگهبانست.
در اين دو آيه شريفه خداوند، خلق همه اشيا را به خود نسبت
داده است.
تا اينجا پيرامون اصل ايجاد اشيا توسط خداوند بود، اما در آيه اى ديگر آمده است:«قل
اغير اللّه ابغي ربا و هو رب كل شيء((34))
و در قرآن بسيار تكرار شده كه خداوند، رب العالمين است و
رب چنانكه در مفردات راغب آمده در اصل به معناى تربيت
مى باشد.
بنابراين، رب به معناى مصدرى همان تربيت كردن و رشد
دادن و متكفل شدن مصلحت موجودات در بقايشان است و
بدون شك اين گونه آيات دلالت واضحى برتعلق تمام اشياى
عالم در بقاى خود به خداوند متعال دارند. ظاهرا همين معناى
مذكور،مراد از «وكيل بودن بر همه اشي» در آيه دوم مى باشد،
يعنى خداوند متعال حافظ همه اشيا است.((35))
حاصل دو دسته از آيات آن است كه خداوند متعال، خالق
جميع اشيا و اعطا كننده وجود به همه موجودات است و از
طرف ديگر خداوند مربى همه اشيا است و بقاى همه چيز
وابسته به اوست. لازمه اين تعلق حقيقى، آن است كه همه اشيا
ملك حقيقى خداوند عالم باشند. در بسيارى از آيات قرآن
كريم به اين ملازمه تصريح شده است،از جمله:
«انما امرت ان اعبد رب هذه البلدة الذي حرمها و له كل
شيء»((36))، و «و للّه ما في السموات و ما في الارض و الى اللّه
ترجع الامور»،((37))
و نيز:
«وله من في السموات و الارض كل له قانتون »((38)).
در آيه اول حكم كرده است كه تمامى اشيا براى خداوند است و
حرف لام در كلمه «له » ظاهر در ملكيت است و گفته شده كه
ملكيت خداوند متعال، ملكيت حقيقى است و از ملكيت هاى
اعتبارى بين افراد، مثل ملكيت شخص نسبت به اموالش
نيست و ظاهر «ما في السموات »، همان گونه كه اطلاق كلمه
«م» اقتضا مى كند، همه اشياى حقيقى موجود در عوالمى است
كه بر زمين احاطه دارند، اعم از عاقل و غير عاقل.مراد از كلمه
«من » كه در آيه آخر آمده همه اشخاص صاحب عقل و شعور
است. پس از آيات سه گانه فهميده مى شود كه هر شيء موجود
با شعور و يا بى شعور، چه درزمين و چه در عوالم محيط بر آن،
همگى ملك خداوند متعال هستند و اين همان لازمه معناى
خالقيت و ربوبيت عامه پروردگار است كه در آيات گذشته
به آن اشاره شد.
خلاصه كلام اين كه، آنچه از اين آيات و آيات مشابه آنها به
دست مى آيد اين است كه همه اشيا و اشخاص ملك حقيقى
خداوند هستند و از آنجا كه همه حقيقت آنها ملك خداست،
پس ممكن نيست ملك غير خدا باشند، زيرا اجتماع دو ملكيت
برشيءواحد جايز نيست. بنابراين، همه چيز فقط ملك طلق
خداوند است و اشاره كرديم كه لازمه اين مالكيت انحصارى آن
است كه پروردگار حق وضع و جعل هر گونه وظيفه اى را كه
اراده كند، بر مخلوقات خود خواهد داشت.
به اين ملازمه و نيز به مضمون مطالب استفاده شده از آيات
گذشته، در اين دو آيه قرآن تصريح شده است:
بديع السموات والارض انى يكون له ولد و لم تكن صاحبة و
خلق كل شيء و هوبكل شيء عليم × ذلكم الله ربكم لااله الا
هو خالق كل شيء فاعبدوه و هو على كل شيء وكيل،((39))
اوست پديد آورنده آسمان و زمين و چگونه براى او فرزندى
خواهد بود در حالى كه او را همسرى نيست و او همه اشيا را
آفريد و به همه امور عالم داناست. اين است وصف
پروردگاريكتاى شما كه جز او هيچ خدايى نيست و آفريننده
هر چيزى، اوست پس او را پرستش كنيد كه نگهبان همه
موجودات است.
در اين دو آيه به خالقيت خداوند نسبت به تمامى اشياى عالم
تصريح شده و در آيه دوم به صراحت، خداوند را وكيل ، يعنى
حافظ همه اشيا قرارداده است. در گذشته اشاره شد كه
حفاظت خداوند نسبت به اشيا، همان تربيت و تكفل مصلحت
آنها دربقايشان مى باشد. سپس در آيه دوم با كلمه «فاعبدوه »
امر به عبادتش را فرع بر خالقيت خود نسبت به تمام اشيا
قرارداده است. از آنجا كه خالقيت خداوند نسبت به همه
اشياملازم با مالكيت عامه او بر همه اشيا است گويا خداوند
معبوديت خود را فرع مالكيتش بر انسانها و همه اشيا قرار داده
است. در نتيجه آنچه از اين آيات استفاده مى شود تاييدو تاكيد
بر مفاد اين برهان عقلى است كه همانا خداوند مالك اشيا و
اشخاص است وحق جعل هر گونه وظيفه اى را براى آنها دارد
و فقط او حق دارد كسى را براى اداره جامعه مسلمين تعيين
كند.
وجه دوم: در قرآن كريم آيات متعددى آمده كه حق جعل
وظيفه بر مردم را منحصر به خداوند دانسته است، مانند:
ما تعبدون من دونه الا اسماء سميتموها انتم و آباؤكم ما انزل
اللّه بها من سلطان ان الحكم الا للّه امر الاتعبدوا الا اياه ذلك
الدين القيم ولكن اكثر الناس لايعلمون((40))،
آنچه غير از خدا مى پرستند الفاظ بى حقيقت و بى معنايى
است كه شما و پدرانتان ساخته ايد و خدا هيچ نشانه الهيت در
آن خدايان باطل ننهاده است. تنها حكمفرماى عالم خداست و
امر فرموده كه جز او كسى را نپرستيد. آيين محكم اين است
ولى بيشتر مردم نمى دانند.
اگر چه مضمون آيه، حكايت از آن چيزى است كه يوسف
پيامبر(على نبينا و آله و عليه السلام) به همبندانش در زندان
گفته است، ولى شكى نيست كه از حكمت ها و معارف الهى
است كه قرآن كريم آن را بيان كرده و حكايت آن براى تذكر
انسان ها و هدايت هدايت شدگان است. در اين آيه با جمله «ان
الحكم الا للّه» تصريح شده كه حق جعل حكم، منحصر در
خداوند متعال است و هيچ كس غير از خداوند چنين حقى
ندارد.همه قوانين و وظايف و اوامر جعل شده براى بندگان، از
مصاديق حكم هستند و آيه شريفه يكى از مصاديق حكم را امر
خداوند به مردم كه كسى جز او را نپرستند عدم پرستش خود
را در قسمت «ان لاتعبدوا الا اياه بر شمرده است. اين آيه
دلالت واضح بلكه صريحى دارد بر اين كه حق جعل هر
وظيفه اى بر بندگان فقط مختص به خداوندمتعال است.
اشكال: بنابر آنچه از كتابهاى لغت استفاده مى شود حكم، راى
محكمى است كه براى پايان دادن به نزاع و مخاصمه از طرف
قاضى صادر مى شود و مخصوص باب قضااست و عنوان عامى
نيست كه تمامى قوانين را در برگيرد. در كتاب مفردات
راغب چنين آمده است:
حكم به يك شيء، آن است كه در مورد آن قضاوت كنى كه اين
گونه است و يا اين گونه نيست، چه اين حكم تو نسبت به
ديگران الزام آور باشد و چه نباشد.
همان طور كه مشاهد مى شود در معناى حكم مفهوم، قضا
گنجانده شده است كه مختص به موارد تنازع و تخاصم و
طرح دعوى نزد قاضى مى باشد، بلكه اين خصوصيت حكم در
بيشتر موارد استعمال آن در قرآن كريم به وضوح لحاظ
گرديده است، مثل اين آيه:
و ما اختلفتم فيه من شيء فحكمه الى اللّه((41))،
و آنچه را در آن اختلاف و نزاع كرديد حكم آن به خدا باز
مى گردد.
و نيز:
انت تحكم بين عبادك في ما كانوا فيه يختلفون ،((42))
تو خود ميان بندگانت در آنچه اختلاف دارند، حكم فرما.
بعيد نيست گفته شود مفهوم حكم به جايى اختصاص دارد
كه اختلافى بروز كرده وصدور و انشاى حكم در جهت حل و
فصل آن اختلاف مى باشد، حد اقل احتمال اعتبار اين اختصاص
در معناى حكم وجود دارد. پس نمى توان به اطلاق معناى
حكم براى شمول آن نسبت به تمام قوانين و وظايف، استدلال
كرد.
جواب: نهايت چيزى كه از سخن اهل لغت و آياتى كه به آنها
اشاره شد به دست مى آيد آن است كه حكم، به عنوان رايى
متين در موارد اختلاف آراء و يا در موردى كه گمان اختلاف
وجود دارد كاربرد دارد و روشن است كه وظايف و قوانين،
محل اختلاف و تشتت آراء هستند و وضع قوانين و اظهار نظر
در مورد آنها نيز از مصاديق حكم كردن در موارد اختلافى
مى باشد. همين آيه شريفه شاهدى واضح بر صدق حكم در
موارد اختلاف است، همان طور كه اشاره شد امر به عدم
پرستش غير ازخداوند امر ان لا تعبدو الا اياه يكى از
مصاديق حكم است و مفاد همين امر نيز مورداختلاف آراء بوده
است، چرا كه مشركان، اسمهاى بى حقيقتى را كه خود و
پدرانشان ساخته بودند، پرستش مى كردند.
به طور كلى بايد گفت كه در شمول مفهوم حكم نسبت به
وظايف و قوانين جعل شده،هيچ شبهه اى نيست. واضح است
كه قراردادن شخصى در جايگاه ولى امر مردم ونصب او به
عنوان مسئول اداره امر كشور، امرى نيست كه مورد قبول
همه افراد باشد،پس از مصاديق حكمى است كه آيه شريفه، حق
جعل و وضع آن را به دست خداوندمتعال داده است. اين
مطلب به صورت صريح، در آيات زيادى از قرآن كريم
آمده است، از جمله آنجا كه از يعقوب نبى حكايت مى كند:
و ما اغني عنكم من اللّه من شيء ان الحكم الا للّه((43))،
نمى توانم حادثه اى را كه از سوى خدا حتمى است از شما دفع
كنم، حكم و فرمان تنها براى خداست.
چه بسا اين آيه نسبت به حكم خداوند در امور تكوينى هم
عموميت داشته باشد، بلكه كبراى كلى مذكور در آيه، شامل
احكام وضعى قانونى و احكام تكوينى خواهدبود.
در آيه ديگر كه مى فرمايد:
ما عندي ما تستعجلون به ان الحكم الا للّه،((44))
آنچه شما در باره آن عجله داريد به دست من نيست، حكم و
فرمان تنها براى خداست.
پس به دليل عقلى قطعى و نقلى معتبر، روشن شد كه حق
جعل هر گونه حكم ووظيفه اى و از جمله حق جعل ولايت امر
و حكومت يك نفر بر مردم، منحصر به خداوند متعال است و
براى هيچ كس چنين حقى وجود ندارد، مگر اين كه از
طرف خداوند حق نصب به او تفويض شده باشد.
اين همان نكته اساسى بود كه طرح آن را در آغاز بحث لازم
دانستيم و بعد از آن واردبحث اثبات ولايت ائمه معصومين(ع)
خواهيم شد.
ولايت پيامبر و ائمه
با كتاب و سنت و ضرورت مذهب مى توان بر ولايت نبى
اكرم(ص) و ائمه معصومين(ع) بر امت اسلامى و نصب ايشان به
عنوان اولياى جامعه اسلامى از طرف خداوند استدلال كرد.
استدلال به آيات: آياتى كه به آنها استدلال مى شود به دو دسته
تقسيم مى شوند: اول:آياتى كه با انضمام و اضافه شدن تفاسير
موجود در روايات معتبر، بر ولايت رسول اكرم و همه ائمه
معصومين دلالت مى كنند. دوم آياتى كه مفاد آنها اثبات ولايت
رسول اللّه و يا بعض خاص از ائمه(ع) است ولى با اضافه شدن
ادله تساوى ايشان در مناصب الهى، ولايت براى همه
معصومين(ع) اثبات مى شود.
دسته اول از آيات:
آيه اول:
انما وليكم اللّه و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و
يؤتون الزكاة و هم راكعون،((45))
ولى امر و سرپرست شما، تنها خدا و رسول و آن مؤمنانى
هستند كه نماز به پا داشته ودر حال ركوع به فقير زكات
مى دهند.
آيه شريفه بر اين دلالت مى كند كه خداوند متعال و رسول خدا
و كسانى كه ايمان آورده اند، ولى مسلمين، هستند و ايمان
آورندگان، به كسانى اطلاق شده كه نماز را برپامى دارند و در
حالى كه در ركوع هستند زكات مى دهند. استدلال به آيه
هنگامى تمام مى شود كه دو مسئله ثابت شود: اول: اين كه از
ولايت مذكور در آيه، ولايت بر اداره امور امت و حكومت
اسلامى اراده شده باشد. دوم: اينكه مراد از «الذين آمنوا،
يعنى كسانى كه ايمان آورده اند»، خصوص ائمه معصومين(ع)
باشد.
نسبت به مسئله اول بايد گفت كه در مورد كلمه ولايت و
خصوص لفظ ولى معانى مختلفى ذكر شده است، از جمله اين
كه شخص، قيم امرى باشد و يا قيم بر امرشخص ديگرى باشد
كه اداره امور آن شخص به او واگذار شده است. در
مصباح المنير آمده است:
ولى بر وزن فعيل به معناى فاعل است و از «ولى » گرفته شده
است، يعنى به كارى قيام كرد. يكى از موارد استعمال آن «اللّه
ولي الذين آمنو» است كه جمع آن اوليامى باشد.
ابن فارس گفته است: هر كس كه به امر ديگرى قيام كند،
ولى او مى باشد و كلمه ولى برمعانى ديگرى نيز اطلاق مى شود،
مثل: يارى كننده، نگهبان نسب، دوست.
در نهايه ابن اثير گفته شده است:
در اسماى خداوند متعال، ولى به معناى ناصر مى باشد و گفته
شده: به معناى متولى امور عالم و خلايق است... هركسى كه
براى امرى قيام كند مولا وولى آن امر خواهدبود.
در مفردات راغب آمده است:
ولايت، نصرت است. همچنين ولايت به معناى به دست
گرفتن امر است و گفته شده:ولايت و ولايت مانند دلالت و
دلالت است و حقيقت معناى ولايت، متولى شدن شخص براى
اداره امرى است.
در اقرب الموارد آمده است:
ولى الشيء و عليه ولاية و ولاية، مالك امر آن شيء شد و قيام به
آن كرد... و ولى فلانا وولى عليه، او را يارى كرد و ولى فلانا
ولاية،او را دوست داشت و به او محبت كرد وولى البلد، يعنى
بر آن مسلط شد... ولى بر وزن غنى... يعنى محب و دوست و
يارى كننده.
از كلمات علماى لغت فهميده مى شود كه ولايت به معناى قيام به امر شخص يا شيء
است كه همان تولى امور و تصدى آن
مى باشد. «ولى» به معناى متولى امور، معناى شايعى براى اين
لفظ است و بعيد نيست كه همين معنى، مراد از ولى در اين
آيه شريفه باشد: اللّه ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور و الذين كفروا اولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات . ((46))
|
|---|