صفحه قبل

صفحه بعد

اراده اين معنى از لفظ ولى، به قرينه آن است كه اخراج مؤمنين از ظلمات به سوى نور و اخراج كافران از نور به سوى ظلمات، به ولى و اوليا نسبت داده شده است واين معنا فقط با تولى امور آنها سازگار است، ولى در اينجا همان فاعل اخراج كننده است. اگر ولى در اينجا به معناى ناصر باشد، نصرت و يارى چيزى بيشتر از كمك به شخص منصور(يارى شده) را نمى رساند، خود منصور، اقدام كننده است و ناصر فقط او را در اقدام يارى كرده است. همچنين، واضح است كه ولايت در اينجا به معناى محبت نيامده است.

در آيه اى كه به صورت حكايت از حضرت يوسف آمده نيز ولايت به همين معناست:

انت وليي في الدنيا وال آخرة توفني مسلما و الحقني بالصالحين((47))، تو ولى من در دنيا و آخرت هستى. مرا به تسليم و رضاى خود بميران و با صالحان محشور فرما.

استدعاى حضرت يوسف از خداوند از آن جهت كه خداوند ولى او است با ولى به معناى متولى امر تناسب دارد كه مى ميراند و او را به صالحين ملحق مى كند.

در آيات ديگرى نيز لفظ «ولى» به همين معنا آمده است.((48)) سخن آخر اين كه اراده معناى تكفل و تولى امور، از ماده «ولايت» و از لفظ «ولى»،بسيار شايع است، جز اين كه در برداشت معناى مذكور از لفظ «ولى» در آيه،اشكالاتى شده است كه به كمك روايات مى توان آنها را برطرف كرد، مثلا دلالت آيه شريفه بر ولايت خداوند متعال و رسول اكرم(ص) واضح است، اما اين كه منظور ازعبارت: «و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون» خصوص اميرالمؤمنين(ع) و ساير ائمه معصومين(ع) باشد، به خودى خود، امرى واضح نيست.بنابراين، براى توضيح هر دو مسئله بايد به اخبار مراجعه كنيم. اخبارى كه ما به آنهادست يافتيم به دو گروه تقسيم مى شوند: گروهى متكفل بيان هر دو امر مى باشند وگروهى فقط امر دوم را بيان كرده اند.

روايات گروه اول:

1. صحيحة زرارة و الفضيل بن يسار و بكير بن اعين و محمد بن مسلم و بريدبن معاوية و زياد بن منذر ابي الجارود عن ابي جعفر(ع) اذ قال: امر اللّه عز وجل رسوله بولاية علي و انزل عليه «انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة ويؤتون الزكاة» و فرض ولاية اولي الامر، فلم يدروا ماهي؟ فامر اللّه محمدا(ص) ان يفسرلهم الولاية كما فسرلهم الصلاة و الزكاة والصوم والحج. فلما اتاه ذلك من اللّه ضاق بذلك صدر رسول اللّه(ص) و تخوف ان يرتدوا عن دينهم و ان يكذبوه، فضاق صدره و راجع ربه عز وجل، فاوحى اللّه عز وجل اليه «ى آايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و اللّه يعصمك من الناس» فصدع بامر اللّه تعالى ذكره فقام بولاية علي(ع) يوم غدير خم فنادى: الصلاة جامعة وامر الناس ان يبلغ الشاهدالغائب قال عمر بن اذينه:

قالوا جميعا غير ابي الجارود و قال ابو جعفر(ع): و كانت الفريضة تنزل بعد الفريضة الاخرى و كانت الولاية آخر الفرائض، فانزل اللّه عزوجل «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي» قال ابو جعفر(ع): يقول اللّه عز وجل لاانزل عليكم بعد هذه فريضة قد اكملت لكم الفرائض((49))، امام باقر(ع) فرمود: خداوند عز وجل به رسول خود در مورد ولايت على(ع) دستورداد و اين آيه را نازل كرد: «ولى شما، خدا و رسولش و آنان كه ايمان آوردند و نماز رابر پا داشتند و زكات را در حال ركوع پرداختند، هستند» و خدا ولايت اولو الامر راواجب كرد و آنان نمى دانستند اولوا الامر چيست؟ خدا به محمد(ص) دستور دادبراى ايشان ولايت را تفسير كند، چنانچه نماز و زكات و روزه و حج را شرح كرده بود.چون اين فرمان از طرف خداوند براى حضرت آمد، سينه اش تنگ شد و ترسيد كه مردم از دين خدا برگردند و او را تكذيب كنند، دل تنگ شد و به خداوند عزوجل رجوع كرد. خدا به او وحى كرد:

«اى رسول من آنچه را از طرف پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ كن و اگر آن را انجام ندهى تبليغ رسالت او را نكرده اى و خداوند تورا از مردم حفظ خواهد كرد». پيغمبر، در روز غدير خم امر خداوند به ولايت على(ع) را اعلام كرد. مردم را براى نماز جماعت فراخواند و به آنها امر كرد كه شاهدان به غايبان برسانند. عمر بن اذينه گفته است كه: همه جز ابى الجارود گفتند آامام باقر(ع) فرمود: هر فريضه پس از فريضه ديگر نازل شد و ولايت، آخرين فريضه بود و خداوند عز وجل در باره آن، اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم». امام(ع) فرمود: خداوند عز وجل مى فرمايد: ديگر بعداز اين بر شما فريضه اى نازل نمى كنم، من فرايض شما را كامل كردم.

همانطور كه مشاهده مى شود صحيحه صراحت دارد در اين كه مراد خداوند متعال از«ولايت» كه در آيه شريفه آمده، همان ولايتى است كه حضرت رسول اكرم(ص) براى اعلام آن در روز غدير خم قيام كرده بود. واضح است كه اين ولايت، همان تعهد نسبت به امور امت اسلامى و تكفل اداره حكومت اسلامى است.

از طرفى اين سخن امام(ع): «و فرض ولاية اولي الامر» كه بعد از ذكر آيه آمده است، شاهد واضحى است بر اين كه مراد از «الذين آمنو» همه ائمه معصومين(ع) هستند، علاوه بر اينكه دلالت صريح آيه بر ولايت امير المؤمنين(ع) نيز كاملا آشكار است. اين صحيحه دليل معتبر وكافى براى اثبات هر دو امر مورد بحث مى باشد.

2. معتبر حسين بن ابي العلاء قال: ذكرت لابي عبداللّه(ع) قولنا في الاوصياء ان طاعتهم مفروضة، قال: فقال: نعم، هم الذين قال اللّه تعالى: «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم» و هم الذين قال اللّه عز وجل: «انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنو»((50))، حسين بن ابى العلاء مى گويد: براى امام صادق(ع) متذكر شدم كه عقيده ما نسبت به اوصيا آن است كه اطاعت آنها واجب شده است، آنگاه حضرت فرمود: آرى، ايشان همان كسانى هستند كه خداى تعالى در باره آنان فرموده است: «خدا و رسول خدا وصاحبان امر خودتان را اطاعت كنيد» و باز فرموده است: «همانا ولى شما، خدا ورسولش و كسانى كه ايمان آورده اند، مى باشند».

كلينى اين حديث را با سند ديگرى كه قاسم بن محمد الجوهرى در آن است نيز نقل كرده است و همچنين در اختصاص شيخ مفيد(قدس سره) هم نقل شده است.((51)) كلمه «نعم» در تاييد كلماتى كه راوى به امام صادق(ع) عرضه كرده بود دليل واضحى است بر اين كه اطاعت از اوصيا كه همان ائمه معصومين(ع) مى باشند واجب ومفروض است و بدون شك اطلاق وجوب اطاعت ائمه معصومين(ع)، شامل كليه اوامر و نواهى آنان در همه زمينه هاى مربوط به امور امت اسلامى مى باشد. تخصيص اطلاق وجوب اطاعت، به اوامرى كه براى بيان احكام الهى صادر شده، خلاف ظاهراست و در واقع اين اوامر، اوامر ائمه(ع) نبوده، بلكه اوامر خداوند متعال است كه ائمه، رساننده آن ها به بندگان هستند. اوامر ائمه(ع) در اصل همان اوامرى است كه درجهت رعايت مصالح امت اسلام، صادر كرده اند.

پس با اين توضيحات روشن شد كه وجوب اطاعت از اين اوامر و تطبيق آيه موردبحث بر آنها در روايت مذكور، دليل واضحى است كه منظور از «ولايت»، تعهد وتكفل اداره امور امت اسلامى است و اين همان امر اول است. همانطور كه اثبات وجوب اطاعت از اوامر همه اوصيا و تطبيق آيه شريفه بر آن، دليل واضحى است براين كه مراد از: «الذين آمنوا منكم» در آيه، همه ائمه معصومين(ع) مى باشد و اين همان امر دوم است.

3. مرسله عياشى از ابن يعفور، قال: قلت لابي عبداللّه(ع):

اعرض عليك ديني الذي ادين اللّه به؟ قال: هاته، قلت: اشهد ان لا اله الا اللّه و اشهد ان محمدا رسول اللّه واقربما جاء به من عنداللّه، قال: ثم وصفت له الائمة حتى انتهيت الى ابي جعفر(ع) قلت:و اقول فيك ما اقول فيهم، فقال: انها ك ان تذهب باسمى في الناس. قال ابان: قال ابن ابي يعفور: قلت له مع الكلام الاول و ازعم انهم الذين قال اللّه في القرآن: «اطيعوا اللّه والرسول و اولي الامرمنكم»، قال ابوعبداللّه(ع): وال آية الاخرى فا قرا، قال: قلت: جعلت فداك و اي آية؟ قال: «انما وليكم اللّه و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة ويؤتون الزكاة و هم راكعون»((52))، ابن ابى يعفور مى گويد: به امام صادق(ع) گفتم: دينى كه با آن خدا را اطاعت مى كنم به شما عرضه بكنم؟ فرمود: بگو، گفتم: گواهى مى دهم كه جز خداى يگانه خدايى نيست و شهادت مى دهم كه محمد(ص) فرستاده خداوند است و به آنچه از طرف خداآورده است، اقرار مى كنم. ابن ابى يعفور مى گويد: پس ائمه را وصف كردم تا به حضرت امام باقر(ع) رسيدم و گفتم: در مورد شما هم آنچه را در مورد ائمه گذشته بيان كردم، معتقدم. سپس امام(ع) فرمود: تو را از اين كه اسم مرا در بين مردم به زبان بياورى نهى مى كنم. ابان مى گويد: كه ابن ابى يعفور گفت: همراه كلام اول خودم اين راهم بيان كردم كه اعتقادم اين است كه ايشان كسانى هستند كه خداوند در قرآن درموردشان فرموده است: «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم»، امام(ع)فرمودند: آيه ديگر را هم قرائت كن. گفتم: فدايت شوم كدام آيه را مى گوييد؟ حضرت فرمود: «انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكوة و هم راكعون»، سرپرست شما تنها خدا و رسول و آن مؤمنانى هستند كه نماز به پا داشته ودر حال ركوع به فقيران زكات مى دهند. اين روايت، آيه شريفه مورد بحث را، مانندآيه وجوب اطاعت به تمامى ائمه معصومين(ع) تطبيق داده است، ولى معناى ولايت رابيان نكرده است.

احاديث سه گانه مطرح شده، همه ائمه معصومين(ع) را مصداق «الذين آمنو» در آيه شريفه دانسته اند، اما اخبارى هم وجود دارد كه فقط بر خصوص اميرالمؤمنين(ع)دلالت دارد((53)).

گروه دوم روايات را كه در تطبيق «الذين آمنو» در آيه شريفه، بر جميع ائمه معصومين(ع) و يا خصوص اميرالمؤمنين(ع) وارد شده ذكر مى كنيم:

1. موثقة ابي حمزة الثمالي عن ابي جعفر(ع) المروية في تفسير القمي قال: بينمارسول اللّه(ص) جالس و عنده قوم من اليهود فيهم عبداللّه بن سلام اذ نزلت عليه هذه ال آية(انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون) فخرج رسول اللّه(ص) الى المسجد فاستقبله سائل، فقال: هل اتاك احدشيئا؟قال: نعم ذلك المصلى، فجاء رسول اللّه(ص) فاذا هو علي(ع) ((54))، ابى حمزه ثمالى از امام باقر(ع) نقل كرده است كه فرمودند:

رسول اللّه(ص) نشسته بودند و نزد ايشان قومى از يهود حاضر بودند كه در ميانشان عبداللّه بن سلام بود، دراين هنگام اين آيه(ولى شما فقط خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آوردند،آنان كه نماز را به پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند) بر حضرت نازل شد.سپس رسول خدا(ص) خارج شده و به سوى مسجد حركت كردند و در مسير باسائلى برخورد كرده و از او پرسيدند: آيا كسى چيزى به تو داده است؟ گفت: بله، آن نمازگزار. سپس حضرت به آن سو رفتند و آن شخص على(ع) بود.

اين موثقه ((55))در انطباق آيه مورد بحث، بر اميرالمؤمنين(ع) صراحت دارد، اما درآن، تفسيرى از معناى ولايت نيست.

2. مرسلة العياشي عن المفضل(الفضيل خ. ل) عن ابي جعفر(ع) في قوله تعالى: «انماوليكم اللّه و رسوله و الذين آمنو»، قال: هم الائمة ((56))، مفضل از امام باقر(ع) نقل مى كند كه در مورد اين سخن خداوند: «ولى شما خداوند ورسولش و آن كسانى هستند كه ايمان آورده اند»، فرمودند: آنها ائمه هستند.

تطبيق حديث بر جميع ائمه معصومين(ع) بسيار واضح است همانطور كه عدم دلالت روايت، بر تفسير ولايت نيز بسيار روشن است.

عياشى مرسله ديگرى از عماربن ياسر در شان نزول اين آيه و تطبيق آن بر على بن طالب(ع) نقل مى كند.((57)) شيخ صدوق نيز روايت مسندى را كه گرفتار ضعف در سند است در نزول اين آيه درشان اميرالمؤمنين(ع) نقل كرده است كه در آن نيز تفسيرى از ولايت ارائه نشده است.

شيخ طبرسى((58)) روايت مسندى را از ابوذر به نقل از عباية بن ربعى و خبرى را ازابن عباس نقل كرده است و همچنين روايتى از ابراهيم بن حكم بن ظهير كه در تمامى آنها، اين آيه شريفه بر على بن ابى طالب(ع) تطبيق داده شده است.((59)) در خبر ابى سعيد الوراق از پدرش از امام صادق(ع) كه احتجاجات اميرالمؤمنين(ع)را عليه ابوبكر آورده چنين آمده است كه حضرت فرمودند: حضرت على(ع) خطاب به ابوبكر فرمود:

انشدك باللّه الي الولاية من اللّه مع ولاية رسول اللّه(ص) في آية زكاة الخاتم ام لك؟قال: بل لك((60))، تو را به خدا قسم مى دهم آيا ولايت از طرف خدا همراه ولايت رسول اللّه(ص) كه درآيه زكات خاتم ذكر شده براى من است يا براى تو؟ گفت: البته براى توست.

تفسير برهان دو خبر ديگر را در اثبات اين تطبيق از احتجاج طبرسى و از كتاب المناقب از موفق بن احمد خوارزمى كه از برادران اهل تسنن است، خبر ابن عباس راكه در مجمع البيان آمده است و خبر ديگرى هم از عيسى بن عبداللّه نقل كرده است كه جملگى بر تطبيق آيه شريفه بر على(ع) دلالت دارند.

((61)) در كتاب تفسير برهان از شيخ ابن شهر آشوب، اسامى بيش از سى تن از راويان نقل شده كه همگى روايت كرده اند كه آيه شريفه در زمانى كه اميرالمؤمنين(ع) انگشترخود را در ركوع صدقه داد، نازل شده است. ((62)) اين روايات، فقط تعدادى از اخبارى بود كه در تفسير آيه ولايت وارد شده و بيان مى كند كه مراد از اين سخن خداوند، تنها ائمه معصومين(ع) مى باشد، همانطور كه تعدادى از آنها داراى سند معتبر است. بلكه اين روايات از حد استفاضه فراتر است وهيچ شكى در تماميت دلالت آيه شريفه به كمك اخبار معتبر، بر مطلوب ما باقى نمى ماند. بسيار واضح است كه مفاد آيه شريفه، ولايت را به صورت ابتدايى و از طرف خداوند متعال براى رسول خدا(ص) و ائمه معصومين(ع)، جعل كرده است و ازمسئله امضاء آنچه را مردم اختيار كرده اند، اثرى يافت نمى شود. همچنين مفاد آيه مباركه، ابراز ولايت خداوند و معصومين(ع) بر امت اسلامى است و ضمير خطاب درآيه نيز بر همين ظهور دارد و معناى مذكور با مالكيت و ولايت خداوند بر همه اشخاص و اشيا، از جمله امت اسلامى و حضرات معصومين(ع) هيچ منافاتى ندارد.

آيه دوم:

يا ايها الذين آمنوا اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم فان تنازعتم في شيءفردوه الى اللّه و الرسول ان كنتم تؤمنون باللّه و اليوم ال آخر ذلك خير و احسن تاويلا، اى اهل ا((63))يمان فرمان خدا و رسول و صاحبان امرتان را اطاعت كنيد و اگر درموردى، كارتان به نزاع و گفتگو كشيد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد در آن به حكم خدا و رسول باز گرديد. اين كار براى شما از همه چيز بهتر و عاقبتش نيكوتراست.

مورد استدلال، ابتداى آيه مباركه است كه خداوند متعال، مؤمنين را به اطاعت از خودو رسول و صاحبان امر فرمان مى دهد وواضح است كه اطاعت از خداوند همان امتثال احكام الهى است و اطاعت رسول و صاحبان امر، در امتثال اوامر آنها مى باشد. اوامرايشان در يك نظر ابتدايى به دو دسته قابل تقسيم است:

قسم اول: اوامرى كه در حقيقت، همان احكام خداوند متعال است، ولى از آن جهت كه ايشان بيان كنندگان احكام الهى مى باشند، بر زبان آنان جارى شده است و از اين جهت مى توان اوامر و نواهى الهى را به ايشان نسبت داد.

قسم دوم: اوامرى كه مبناى آن، تشخيص خود ايشان است، مانند اوامر و نواهى كه به حوايج شخصى آنها و يا اشخاص و موارد ديگر مربوط است. همچنين اوامر مربوط به حسن اداره جامعه خود و يا ساير بلاد اسلامى، يا اوامر مربوط به قيام مسلمانان براى دفاع از خود و جهاد عليه باطل و امثال اين موارد.

شمول آيه شريفه نسبت به قسم اول داراى اشكال است، زيرا اوامر آن قسم درحقيقت اوامر الهى است و اسناد آن به رسول و اولى الامر به صورت مجازى مى باشدكه فقط با وجود قرينه امكان پذير است و در آيه هم قرينه اى يافت نمى شود، خصوصا باوجود قسم دوم، يعنى اوامرى كه منشا صدورش خود ايشان هستند و اطاعت از آن اوامر به صورت حقيقى و روشن، اطاعت از رسول و صاحبان امر است.

پس ظاهر آيه و متيقن از آن، اطاعت از ايشان در اوامر قسم دوم است، اگر چه اوامرآنها در اين قسم نيز به دو بخش تقسيم مى شود كه يك گروه، مرتبط به مصالح شخصى ايشان و يا برخى افراد است و گروه ديگر در جهت رعايت حال مصالح جامعه و امت اسلامى و حفظ اسلام و كشور اسلامى صادر شده است. البته كلام ما درشمول آيه شريفه نسبت به قسم دوم، از آن جهت است كه وجوب تبعيت از اوامررسول و اولى الامر، دليل بر ثبوت ولايت به معناى حق تكفل امور امت اسلامى براى ايشان مى باشد و اين معنى مساوى با نصب ايشان از جانب خداوند متعال براى تكفل امور امت مسلمان است.

اطلاق امر به اطاعت از رسول و اولى الامر در آيه مباركه، دليل واضحى بر ثبوت حق ولايت براى ايشان به معناى عهده دار شدن اداره امت اسلامى مى باشد. مراد از«رسول» روشن است، ام ا «اولى الامر» كه در آيه ذكر شده در اشخاص خاصى ظهورندارد و براى روشن شدن مراد از آن چاره اى جز مراجعه به ادله معتبر نيست. البته درابتدا، بايد به اين نكته اشاره شود كه بعيد نيست ظاهر از كلمه «امر»، امر مؤمنين مخاطب آيه شريفه است و روشن است، امرى كه منسوب به جماعت مؤمنين باشد،همان امور متعلق به بلاد و مملكت آنها و تمامى آنچه مرتبط به اداره امور ايشان است،مى باشد. به عبارت ديگر، همان امر تصدى مطلقى است كه به دست مدير امور كشورو امت اسلامى مى باشد. پس ادعاى انصراف كلمه «اولى الامر» به اولياى امور كشوراسلامى، بعيد نيست. به همين جهت، بعيد نيست كه گفته شود اوامرى كه وجوب اطاعت از آنها در آيه شريفه صادر شده است، اوامرى است كه از ناحيه ولايت ايشان بر امت اسلامى و اداره امر آنها مى باشد و شامل اوامر شخصى مربوط به مصلحت اولى الامر يا مصلحت برخى از مؤمنين نيست. پيرامون تعيين صاحبان امر هيچ اشاره اى در آيه وجود ندارد و بايد براى تشخيص مصاديق آن به دليل معتبر مراجعه كنيم، زيرا رجوع به روايات كه در ميانشان روايات معتبر هم وجود دارد، مراد از اولى الامر را روشن خواهد كرد و در ضمن بسيارى از روايات، صحت استظهار ما نسبت به آيه شريفه را تاييد خواهند كرد كه مقصود از «امر» همان اداره امت و كشور اسلامى است.

1. روايت صحيح ابو بصير در اصول كافى كه با سندهاى متعدد نقل شده است:

ابو بصير مى گويد: از امام صادق(ع) در مورد اين سخن خداوند عز وجل: «اطيعوا اللّهواطيعوا الرسول و اولى الامر منكم» پرسيدم، فرمود: در باره على بن ابى طالب و حسن و حسين(ع) نازل شده است. گفتم: مردم مى گويند: چرا خداوند نام على و خاندانش را در كتاب خود نياورده است؟ فرمود: در پاسخ آنها بگوييد: بر پيغمبر(ص) آيه نمازنازل شد و خدا در آن سه ركعت يا چهار ركعت را نام نبرد تا اين كه رسول خدا(ص)آن را شرح و تفسير كرد و آيه زكات نازل شد و خدا تعيين نكرد بايد از چهل درهم،يك درهم زكات داده شود تا اين كه رسول خدا(ص) آن را تفسير كرد و آيه حج نازل شد و به مردم نفرمود كه هفت دور طواف كنيد تا آنكه رسول خدا(ص) آن را براى مردم توضيح داد و آيه «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم» در باره على وحسن و حسين(ع) نازل شد و رسول خدا(ص)، در باره على(ع) فرمود: «هركه من مولا و آقاى او هستم على مولاى اوست» و فرمود: «من به شما در باره كتاب خدا وخاندانم وصيت مى كنم، زيرا من از خداوند عز وجل خواسته ام كه ميان آنها جدايى نيفكند تا آنها را بر سر حوض به من برساند، پس خدا درخواست مرا اجابت كرد» وفرمود: «چيزى به آنها نياموزيد كه آنها عالم تر از شما هستند» و فرمود: «خاندان من هرگز شما را از مسير هدايت بيرون نمى كنند و هرگز شما را به باب گمراهى واردنخواهند كرد».

پس اگر پيغمبر ساكت مى نشست و بيان نمى كرد كه اهل بيت او كيستند، آل فلان و آل فلان ادعاى آن را مى كردند، ولى خداوند پيغمبرش را تصديق كرد و در قرآن كريم فرمود: «همانا خدا مى خواهد پليدى را از شما خاندان اهل بيت بزدايد و شما را پاك گرداند». على و حسن و حسين و فاطمه(ع) بودند كه پيغمبر(ص) در خانه ام سلمه آنهارا زير عبا گرد آورد و فرمود: «بار خدايا هر پيغمبرى خاندان و كسان گرانقدرى دارد واينها خاندان و كسان ارزشمند من هستند، ام سلمه گفت: آيا من از خاندان تو نيستم؟فرمود: تو به سوى خوبى رهسپارى ولى اينان خاندان و كسان گرانقدر من مى باشند».

هنگامى كه رسول خدا(ص) وفات كرد، على(ع) سزاوارتر از همه مردم، براى پيشوايى و رهبرى بر آنان بود و اين به سبب پيام هاى فراوانى بود كه رسول خدا(ص)از جانب خداوند در مورد او آورده بود و او را براى مردم سرفراز كرد و دست او رادر دست خود نهاد. سپس زمانى كه على(ع) درگذشت، نمى توانست محمد بن على ياعباس بن على يا يكى از پسرانش را وارد امر امامت كند و اين كار را هم نكرد، زيرا دراين صورت حسن و حسين(ع) مى گفتند: خداوند در باره ما حكم نازل كرده، چنانچه در باره تو نازل كرده است و به اطاعت ما دستور داده، چنانچه به اطاعت تو دستورداده است و رسول خدا(ص) در باره ما پيام خداوند را ابلاغ نمود همان گونه كه در باره تو چنين كرد و پليدى را از ما برده است، چنانچه از تو برده است.

هنگامى كه على(ع)درگذشت، حسن به سبب بزرگتر بودن، سزاوارتر به امامت بود و چون او وفات مى كرد، نمى توانست از اولاد خود كسى را وارد امر امامت كند و به آن هم اقدام نكردو خداوند عز وجل مى فرمايد: «خويشاوندان، بعضى بر بعض ديگر در كتاب خدامقدمند» و اگر آن را براى اولادش مقرر مى كرد، امام حسين(ع) مى گفت: خدا به اطاعت من فرمان داده، چنانچه به اطاعت تو و پدرت فرمان داده است و رسول خدا(ص) در باره من ابلاغ كرده همانطور كه در باره تو و پدرت چنين كرده است وخدا پليدى را از من برده است چنانچه از تو و پدرت برده است. هنگامى كه امامت به حسين(ع) رسيد، هيچ كدام از خاندان و خويشانش نمى توانستند عليه او ادعايى كنندمانند آنچه كه او مى توانست نسبت به پدر و برادرش ادعا كند اگر مى خواستند امرامامت را از او بگيرند و به ديگرى منتقل كنند و هرگز اين كار را نكردند و چون خلافت به حسين(ع) رسيد تاويل اين آيه محقق شد كه: «خويشاوندان، بعضى بر بعض ديگر در كتاب خدا مقدمند» و امامت پس از حسين(ع) به على بن الحسين(ع) رسيد وبعد از او به محمد بن على(ع) رسيد. سپس امام(ع) فرمود: مقصود از رجس و پليدى،شك است و به خدا قسم، ما هرگز در پروردگار خود شك نكرديم((64)).

عياشى اين حديث را با دو متن به صورت مرسل نقل كرده است كه بين آن دواختلافى در مضمون مشاهده نمى شود و هر دو حديث در تفسير برهان از عياشى نقل شده است.

همانگونه كه مشاهده مى شود، اين صحيحه، على(ع) و حسنين(ع) را مصداق آيه قرارداده و گفته است كه اين مقام عالى اولويت ايشان بر همه مردم به خود مردم است واين عبارت ديگرى است از تعهد نسبت به امر امت و تكفل اداره امور كشور اسلامى.همچنين روايت تصريح كرده است كه اصل اين مقام، در زمان حيات رسول اللّه(ص)براى ايشان بوده است و بعد از درگذشت رسول خدا(ص) به على(ع) و بعد از او به حسن بن على(ع) و سپس به حسين بن على(ع) و بعد به على بن الحسين(ع) و بعد به محمد بن على [باقر](ع) رسيده است و سمت و جايگاه همگى مانند سمت وجايگاه رسول اللّه بوده و از اين نظر يكسان هستند و از ناحيه خداوند متعال و به جعل ابتدايى پروردگار، اولياى امر امت اسلامى بوده اند و اين مقام الهى بعد از حسين(ع)براى فرزند ايشان ثابت شد و همينطور از فرزندش به فرزند ديگر منتقل شد و تاويل آيه «و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض في كتاب اللّه» در مورد ايشان جارى شد، پس اين صحيحه بر ثبوت اين منصب الهى براى هريك از ائمه اثنى عشر(صلوات اللّهعليهم اجمعين) در زمان خودش، دلالت مى كند.

به طور كلى آنچه از صحيحه به دست مى آيد آن است كه اگر چه رسول خدا(ص) وعلى و حسن و حسين(ع) مورد نزول آيه شريفه هستند، ولى مراد جدى از صاحبان امر، تمامى ائمه معصومين(ع) مى باشند.

2. روايت صحيح عيسى بن سرى در اصول كافى كه با دو سند نقل شده است:

عيسى بن سرى مى گويد به امام صادق(ع) گفتم: مرا از اركان اسلام آگاه كنيد، همانهايى كه براى هيچ كس شايسته نيست تا از شناخت بخشى از آنها كوتاهى كند. آنچه كه هركس در شناخت چيزى از آن كوتاهى كند، دينش تباه گردد و خداوند عملى را از اونپذيرد و هركس آنها را بداند و عمل كند، دينش شايسته گردد و عملش پذيرفته شود ودر زندگى اش به جهت ندانستن امور ديگر، كار بر او تنگ و مشكل نشود.

در پاسخ فرمود: شهادت به يگانگى خداوند عز وجل و ايمان به رسالت محمد(ص) واقرار به اين كه هر چه از جانب خدا آورده، حق بوده است و بر عهده داشتن حقى دراموال كه زكات مى باشد و قبول ولايتى كه خدا به آن فرمان داده است، يعنى ولايت آل محمد(ص). راوى مى گويد: به حضرت گفتم: آيا در ولايت شرط مخصوص و فضيلتى است كه به سبب آن، شخص شناخته مى شود؟ فرمود: آرى، خداوند عزوجل مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خداوند و رسول و صاحبان امرتان اطاعت كنيد». رسول خدا(ص) فرموده است: «هركس بميرد و امام خود را نشناخته باشد، به مردن جاهليت مرده است». صاحب ولايت در ابتدا رسول خدا(ص) بود وسپس على(ع) ولى ديگران در برابر او، معاويه را قراردادند. سپس حسن(ع) بود وبعد از او حسين بود و ديگران گفتند: يزيدبن معاويه و حسين بن على(ع) برابرند ولى هيچ برابرى ميان آندو(على(ع) و معاويه) و آندو(حسين(ع) و يزيد) نبود. سپس امام سكوت كردند و بعد از مدتى فرمودند: آيا توضيح بيشترى بدهم؟ حكم اعور گفت:بله، فدايت شوم.

فرمود: سپس على بن الحسين(ع) بود و پس از او محمد بن على(ابوجعفر)(ع) بود و شيعيان پيش از ابوجعفر(ع)، مناسك حج و حلال و حرام خود را نمى دانستند تا اين كه او راه حقيقت را براى آنان گشود و مناسك حج و حلال و حرامشان را بيان كرد و علم آنها در حدى بود كه مردم به ايشان نياز داشتند بعد ازآنكه آنها به مردم نيازى نداشتند و امروزهم اينگونه است و زمين بدون امام نمى ماند وهركس بميرد و امام خود را نشناسد به مردن جاهليت مرده است و تو در آن وقتى كه جانت به اينجا برسد با دست به گلويش اشاره كرد و از دنيا جدا شوى از همه اوقات به آنچه از معرفت امام خويش دارى، محتاج تر هستى تا در آن هنگام بگويى:من بر مذهب شايسته اى بودم. ((65)) كافى همين روايت را به گونه مختصر و با سند صحيح ديگرى نقل كرده است، ولى اين اختصار هيچ ضررى به مطلوب نمى رساند. ((66)) همچنين عياشى روايت مرسلى رااز يحيى بن((67)) سرى نقل كرده كه بسيار شبيه به روايت مختصر كافى مى باشد و شايد يحيى بن سرى در سند آن تصحيف عيسى بن سرى باشد و تفسيربرهان آ((68))ن را از عياشى نقل كرده است. البته در حديث عياشى آيه مورد بحث،ذكر نشده است.

در اين روايت نيز «اولي الامر» به ائمه معصومين(ع) تفسير شده و به اسامى ايشان تاامام پنجم(ع) تصريح گرديده است.

اين سخن امام(ع) كه فرمود: «زمين باقى نمى ماند،مگر به وجود امام و هركس بميرد در حالى كه امام خود را نشناخته به مرگ جاهليت مرده است»، دليل بر انطباق «اولى الامر» برساير ائمه(ع) نيز مى باشد، بلكه سخن امام(ع) كه فرمود: «و تو در آن وقتى كه جانت به گلويت برسد از همه اوقات به معرفت امام محتاج تر هستى»، صراحت در تطبيق «اولي الامر» بر حضرت امام صادق(ع) دارد.مخاطب كلام امام(ع)، به امامت حضرت معتقد بوده، همانطور كه به امامت ائمه سابق نيز اعتقاد داشته است و اين قرينه ديگرى بر شمول «اولي الامر» نسبت به سايرائمه(ع) مى باشد.

3. روايت صحيح ابو بصير در كتاب تفسير برهان به نقل از شيخ صدوق:

عن ابي جعفر(ع) في قول اللّه عز وجل: (اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول واولى الامرمنكم) قال: الائمة من ولد علي و فاطمة صلوات اللّه عليهما الى ان تقوم الساعة((69))، ابو بصير از امام باقر(ع) روايت كرده كه در مورد اين سخن خداوند عز وجل: «ازخداوند و رسول و صاحبان امرتان اطاعت كنيد»، ايشان فرمود: آنان ائمه(ع) ازفرزندان على و فاطمه(عليهما السلام) هستند تا زمانى كه روز قيامت بر پا شود.

روايات فراوان ديگرى در منابع روايى ديده مى شود كه در آنها «اولي الامر» در آيه شريفه بر ائمه معصومين(ع) تطبيق داده شده است. برخى از آنها عبارتند از دو روايت از بريد عجلى از امام باقر(ع) كه كلينى آنها را با سند معتبر((70))و عياشى به گونه مرسل((71)) نقل كرده اند. همچنين روايت معتبر ابى مسروق از امام صادق(ع)((72))در كافى و روايت شيخ صدوق از جابر بن عبداللّه از رسول خدا(ص) كه سند آن ضعيف است ((73))و روايت سليم بن قيس از اميرالمؤمنين(ع) كه به جهت وجود ابان بن ابى عياش و برخى ديگر ضعيف مى باشد و خبر هشام بن حسان از امام حسن مجتبى(ع) كه در ((74)) تفسير برهان به نقل از امالى شيخ طوسى و شيخ مفيد نقل شده است و به سبب وجود رجال مجهول در سند آن، ضعيف شمرده مى شود((75))و نيز روايت ديگرى از سليم بن قيس در تفسير برهان به نقل از تفسير نعمانى((76))كه عياشى نيز آن را مرسلا نقل كرده است.((77)) و همچون روايت پيشين سليم به سبب وجود ابان بن ابى عياش و ديگران در سند آن، ضعيف است. همچنين روايت مرسل جابر جعفى از امام باقر(ع) كه عياشى آن را نقل كرده است ((78)) وخبر اعمش از امام صادق(ع) كه شيخ صدوق آن را در((79)) خصال آورده است. دراين روايت، امام به «القائم بامورالمسلمين» توصيف شده است كه صراحت درحق تصدى و تكفل امور امت اسلامى دارد، ولى سند روايت به علت وجود رجال مجهول، ضعيف است.

اين روايات، بخشى از اخبارى است كه در تطبيق «اولي الامر» بر ائمه معصومين(ع)وارد شده است و با تتبع، به روايات بيشترى مى توان دست يافت. دلالت آيه شريفه براين كه حق اداره امر امت و كشور اسلامى از طرف خداوند متعال براى ائمه معصومين اعطاء شده است، بسيار واضح و آشكار مى باشد.

آيه سوم:

النبي اولى بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض في كتاب اللّه من المؤمنين و المهاجرين الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا كان ذلك في الكتاب مسطورا((80))، پيغمبر اولى و سزاوارتر از مؤمنان به خود آنهاست و زنان پيغمبر مادران مؤمنان هستندو خويشاوندان نسبت به يكديگر از مؤمنان و مهاجران در آنچه خدا مقرر داشته اولى هستند، مگر آنكه به نيكى و احسان براى دوستان خود از مهاجر و انصار وصيتى كنيدكه اين در كتاب حق نوشته شده است.

جمله اول از آيه شريفه دلالت دارد كه نبى(ص) از تمامى مؤمنين به خودشان سزاوارتر است و ظاهر آيه آن است كه در آنچه مؤمنين بر خودشان ولايت دارند، نبى خدا در آن، به اولويت ولايت دارد و هنگامى كه ما به امورى كه در اختيار مؤمنين وتحت ولايتشان قرار دارد، نظر مى كنيم خواهيم ديد كه ايشان نسبت به تمامى آنچه متعلق به خودشان است مگر مواردى كه خداوند متعال از آنها نهى كرده است آولايت دارند و اگر امرى مرتبط به جمعى از مؤمنين باشد، بدون شك اين امر هم درزمان توافق تمامى افراد بر آن، تحت ولايتشان قرار خواهد گرفت، پس به مقتضاى اطلاق آيه شريفه، رسول خدا(ص) در همه اين امور از جميع مؤمنين نسبت به خودشان سزاوارتر خواهد بود.

اگر در امورى كه مربوط به جمعى از مؤمنان است تمامى افراد در يك جهت به توافق برسند، تحت ولايتشان قرار خواهد گرفت، مثلا اگر گروهى از مؤمنين دشمنى دارند وهمگى نسبت به دفع دشمن توافق كنند، اين امر تحت ولايتشان قرار دارد يا اگرمصلحت ديدند كه در امور اقتصادى با مردم شهرها و كشورهاى ديگر ارتباط برقراركنند، اين نيز تحت ولايت مؤمنين است. همچنين اگر مؤمنان بر تعيين شخصى براى اداره امور كشورشان به توافق برسند، اين حق نيز براى آنها ثابت خواهد بود و تحت ولايتشان است.

نتيجه آنكه اگر چه مؤمنين در تمامى امور متعلق به خودشان ولايت دارند، اما اين ولايت با همه گستردگى، به گونه اولويت براى رسول خدا(ص) ثابت است و اين ولايت وسيع اگر براى نبى، يا هركس ديگرى ثابت باشد بدون شك او متكفل امور مؤمنين آو هر آنچه متعلق به ايشان است مى باشد كه اين شامل امور اشخاص و جوامع كوچك و بزرگ و امور مربوط به شهر و كشور اسلامى و هر آنچه كه متعلق به توسعه هدف عالى اسلام از طريق جهاد براى دعوت مردم به اسلام و رفع موانع گرايش مردم به دين، خواهد بود. پس دلالت آيه شريفه بر ثبوت منصب و جايگاه ولايت به معناى تكفل امور مؤمنين و مسلمين و كشور اسلامى براى شخص پيامبر(ص) واضح است وهمانطور كه روشن است اين ولايت از طرف خداوند متعال به ايشان اعطا شده است و شبهه هيچ گونه دخالتى از طرف مردم و امضاى آنچه مردم بر آن بنا گذاشته اند،وجود ندارد.

ظاهر جمله سوم از آيه كه مى فرمايد: «خويشاوندان نسبت به يكديگر از مؤمنان ومهاجران و آنچه خدا مقرر داشته اولى هستند، مگر آنكه به نيكى و احسان براى دوستان خود از مهاجر و انصار وصيتى كنيد كه اين در كتاب حق نوشته شده است»،آن است كه اولويت ذكر شده در اين جمله مربوط به امور مالى و مسئله ارث مى باشدولى استثناى آخر جمله، شاهدى است بر اين كه با خواست مؤمنين مى توان از اين اولويت خارج شد و هرگاه ايشان اراده كنند به اولياى خود مالى را ببخشند، اين اولويت باطل مى شود و مال به اوليايى كه آنها اراده كرده اند، تعلق خواهد گرفت. پس اگر مؤمنين، مالى از اموال متعلق به خود را به اولياى خود اختصاص دهند، اولويت مذكور نسبت به آن مال، معتبر نخواهد بود و آن مال به اولياى مورد نظر اعطا خواهدشد. لازمه پيام اين بخش از آيه آن است كه اولويت مذكور در بخش دوم آيه كه همان اولويت ارحام نسبت به اجانب، در تعلق اموال نزديكان به آنهاست، در مواردى مثل وصيت براى اجنبى، استثنا شود.

پس مصداق اولويت در جمله اول با مصداق اولويت در جمله سوم متفاوت است وآيه گوياى آن است كه ولايتى براى اولي الارحام نسبت به نزديكانش وجود ندارد وآنان اولى از مؤمنين اجنبى نيستند. البته مانعى ندارد كه از جمله سوم معنايى از باب تاويل نه استظهار لفظ ى اراده شده باشد كه اين در آيات ديگر نيز وجوددارد.

اين ها توضيحات مختصرى بود پيرامون آيه شريفه و بعد از اين، روايات وارد شده دررابطه با آيه را مورد بررسى قرار خواهيم داد.

تمامى روايات فراوانى كه در مورد آيه شريفه وارد شده غير از يكى از آنها فقط متعرض جمله سوم آيه شده و حكم كرده اند كه آنچه از اين جمله اراده شده است،ولايت امر ائمه معصومين(ع) از فرزندان حسين(ع) است و حتى سه روايت تصريح كرده اند كه اين معنى، تاويل آيه مباركه مى باشد. ما همه روايات را ذكر خواهيم كرد،البته روايات متعدد و معتبر ديگرى، جمله مذكور را به ارث اولي الارحام از يكديگرتفسير كرده اند و اين كه با وجود ارحام، نوبت به اجانب نمى رسد و گفتيم كه اين معنى،ظاهر آيه است و اين ظهور كه در آيات ديگرى از قرآن هم مشاهده مى شود با اين كه آيه به امامت و حكومت بر مؤمنين از باب تاويل، معنا شود، هيچ منافاتى ندارد.

اخبار وارد شده در اين زمينه، بسيار است، از جمله:

1. ثقة الاسلام كلينى در اصول كافى با سند صحيح از عبداللّه بن مسكان نقل مى كند:

عن عبدالرحيم بن روح القصير عن ابي جعفر(ع) في قول اللّه عز وجل: (النبي اولى بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض في كتاب اللّه) في من نزلت؟ فقال(ع): نزلت في الامرة، ان هذه ال آيه جرت في ولدالحسين(ع)من بعده فنحن اولى بالامر و برسول اللّه(ص) من المؤمنين و المهاجرين و الانصار،قلت: فولد جعفر لهم فيها نصيب؟ قال: لا، قلت: فلولدالعباس فيها نصيب؟ فقال:

لا،فعددت عليه بطون بني عبدالمطلب، كل ذلك يقول: لا، قال: و نسيت ولدالحسن(ع)فدخلت بعد ذلك عليه، فقلت له:

هل لولدالحسن(ع) فيها نصيب؟ فقال: لا، واللّه ياعبدالرحيم ما لمحمدي فيها نصيب غيرنا((81))، عبدالرحيم بن روح قصير از امام باقر(ع) پرسيد كه سخن خداوند عز وجل كه فرمود:«پيغمبر اولى و سزاوارتر از مؤمنان به خود آنهاست و زنان پيغمبر مادران مؤمنان مى باشند و خويشاوندان بعضى بر بعضى ديگر در كتاب خدا مقدمند»، در باره چه كسى نازل شده است؟ فرمود: در باره امارت و حاكميت نازل شده است و اين آيه درمورد اولاد حسين(ع) جارى شده و ما سزاوارتر به امارت و به رسول خدا از سايرمؤمنين و مهاجرين وانصار هستيم. گفتم: اولاد جعفر در امامت بهره اى دارند؟ فرمود:نه. گفتم: اولاد عباس در آن نصيبى دارند؟ فرمود: نه. من همه طوايف خاندان عبدالمطلب را براى آن حضرت برشمردم، در باره همه فرمود: نه. اما اولاد حسن(ع)را ازياد بردم و بعد از آن خدمتش رسيدم و به امام گفتم: آيا براى اولاد حسن(ع) درامامت بهره اى است؟ فرمود:

نه. به خدا، اى عبدالرحيم، براى هيچ فرد محمدى درامارت بهره اى نيست، مگر براى ما.

صدوق اين روايت را با سند صحيح از عبداللّه بن مسكان از عبدالرحيم، نقل كرده است((82))، دلالت حديث بر مطلوب، روشن و آشكار است و تصريح شده كه آيه شريفه در امرحكومت و امارت بر مؤمنين نازل شده است كه همان تكفل امور ايشان و كشوراسلامى مى باشد. از طرفى وقوع اين جمله اخير در آيه بعد از خبر از اولويت پيامبر(ص) بر مؤمنان نسبت به خودشان، قرينه كافى است بر اين كه مراد از اين جمله،ولايت امر مؤمنين و تكفل امور سرزمين اسلامى است.

اما در مورد سند حديث بايد گفت: اگر چه در كلمات اهل رجال به وثاقت عبدالرحيم بن روح، تصريح نشده است ولى از كسانى است كه صدوق در كتاب من لايحضره الفقيه از او روايت نقل مى كند و بعيد نيست كه كلام صدوق در اول اين كتاب بر اين دلالت كند كه از نظر او رواتى كه در اول احاديث واقع شده اند و از معصوم نقل مى كنند، همگى ثقه مى باشند.

اضافه بر اين كه عبداللّه بن مسكان كه ثقه، عادل و ازاصحاب اجماع است در اين روايت، از او نقل حديث مى كند.

2. كلينى با سند صحيح از حسين بن ثويربن ابى فاخته روايت مى كند:

عن ابي عبداللّه(ع)، قال: لا تعود الامامة في اخوين بعدالحسن و الحسين(ع) ابدا، انماجرت من علي بن الحسين كما قال اللّه تبارك و تعالى: (واولوا الارحام بعضهم اولى ببعض في كتاب اللّه) فلا تكون بعد علي بن الحسين الا في الاعقاب و اعقاب الاعقاب((83))، امام صادق(ع) فرمود: امامت بعد ازحسن و حسين هرگز از برادر به برادر نرسيد وفقط از على بن الحسين(ع) جارى گشت همانگونه كه خداوند فرمود: «خويشاوندان،بعضى بر بعض ديگر در كتاب خدا مقدمند» و بعد از علي بن الحسين، امامتى نبوده است مگر پشت به پشت(يعنى از پدر به پسر).

صدوق اين روايت را با سندى صحيح در كتاب «كمال الدين» نقل كرده است((84)) ودلالت حديث بر مطلوب، كامل و سندش نيز صحيح است.

روايات ديگرى در منابع روايى يافت مى شود كه در آنها آيه مذكور به امامت ائمه(عليهم السلام) تفسير و تاويل شده است، از جمله روايت صحيح ابو بصير از امام صادق(ع) كه پيش از اين به عنوان اولين روايت ذيل آيه دوم ذكر شد. همچنين روايت ديگرى از ابو بصير از امام باقر(ع)((85))، كه سندش به سبب وجود صباح ازرق كه توثيقى در مورد او وارد نشده است، ضعيف است و روايت عبدالرحمن بن كثير ازامام صادق(ع)((86)) كه به سند آن به سبب طعن در عبدالرحمن ضعيف است وروايت عبدالاعلى بن اعين از امام صادق(ع) كه رجال سند آن تا عبدالاعلى ازثقات هستند و ((87)) درخصوص وى توثيقى وارد نشده است و روايت شيخ صدوق از ابوحمزه ثمالى از امام سجاد(ع) ((88)) كه در سندش محمد بن محمدبن عصام كلينى وجود دارد كه تصريح به وثاقت او نشده است، هر چند وى از مشايخ صدوق است وصدوق با جمله «رضي اللّه عنه» او را دعا كرده است، البته علاوه بر او، اسماعيل بن على قزوينى نيز در سند اين روايت توثيقى ندارد.

نيز روايت تفسير برهان از شيخ صدوق از اسماعيل بن عبداللّه از امام حسين(ع)((89)) كه ما آن را در آثار صدوق نيافتيم و مجلسى آن را از كفاية الاثر نقل كرده است. سند اين روايت نيز به جهت وجود رجال مطعون، مجهول و مهمل، ضعيف است و نيز روايت تفسير برهان ازمحمد بن عباس از عبدالرحمن بن روح قصير از امام صادق(ع)((90))كه به نظرمى رسد مراد از محمد بن عباس، ابن ماهيار معروف به ابن حجام است كه از ثقات واجلاء است و شايد مراد از عبدالرحمن بن روح، همان عبدالرحمن قصير ثقه باشد ودر غير اين صورت، نامى از او در كتب رجال نيامده است. در اين روايت نيز همچون برخى از روايات گذشته به صراحت آمده است كه «نزلت في الامرة»، يعنى آيه شريفه در باره امارت و خلافت نازل شده است. از جمله روايات پيرامون آيه شريفه، روايت تفسير برهان از محمد بن عباس از محمد بن زيد از امام باقر(ع) است ((91))كه سندآن به علت وجود برخى رجال مشترك و مجهول، ضعيف است و آخرين روايت،خبرى است كه در تفسير برهان از تفسير قمى به گونه مرسل نقل شده است.((92)) اين روايات، تعدادى از احاديث فراوانى است كه در تفسير و تاويل آيه شريفه به امارت و حكومت ائمه معصومين(ع) وارد شده است و اگر در بعضى موارد فقط به اميرالمؤمنين(ع) اختصاص يافته براى ذكر مصداق مى باشد. آنچه از مجموعه روايات به دست مى آيد آن است كه مراد از جمله سوم در آيه، مسئله امارت و ولايت ائمه معصومين(ع) و اولويت ايشان نسبت به مؤمنين از خودشان است، همان گونه كه براى رسول خدا(ص) نيز ثابت مى باشد.

البته براى شخص متتبع مجال بيشترى براى تحقيق خواهد بود و همانطور كه ديديم بعضى از روايات، داراى سند معتبر و گروه ديگرى نيز از سند معتبرى برخوردارنبودند، ولى كثرت و بلكه فزونى آن از حد استفاضه، باعث اطمينان به صدور مفادروايات مى گردد، پس حاصل كلام اين كه روايات، دليل معتبرى بر دلالت آيه برمطلوب ما در مورد رسول خدا(ص) و ائمه معصومين(ع) مى باشند.

 

 

نماز تراويح سنت يا بدعت؟

جعفر سبحانى

چكيده

 «نماز تراويح نزد اهل سنت، نمازهاى مستحبى شب هاى ماه رمضان است كه ازمستحبات مؤكد است و پيامبر(ص) براى معطر كردن فضاى معنوى خانه و ايجادمحيطى به دور از مشغله براى خلوت با خدا و راز و نياز با او، اصرار داشت كه اين نمازها همچون ساير نمازهاى مستحبى در خانه و به دور از جماعت برگزار شود وآنگاه كه ديد مردم رغبت دارند كه اين نمازها را به امامت او برگزار كنند، آنان را از اين عمل بازداشت.

اما پس از او، عمربن خطاب مردم را به اقامه اين نمازها در مسجد و به جماعت ترغيب كرد. اين بدعت عمر سبب شد كه بيشتر فقيهان اهل سنت بدون در نظر گرفتن سيره نبوى(ص) كه در منابع روايى خود نقل كرده اند، فتوا به استحباب اقامه نمازتراويح به جماعت دهند.

نماز تراويح تهجد و شب زنده دارى در شبهاى ماه رمضان سنتى است كه در احاديث پيامبر(ص) وامامان اهل بيت(ع) مورد تاكيد بوده است. تهجد در اين شبها و انجام نوافل، از برترين اعمالى است كه رسول خدا(ص) استحباب آن را بيان كرده اند.

اما بحثى كه اين مقاله در صدد بيان آن است، جواز يا عدم جواز اقامه اين نمازها به شكل جماعت مى باشد كه اين مساله را در ضمن چند امر بيان مى كنيم:

1. تراويح در لغت و اصطلاح فقها واژه تراويح، جمع ترويحة از «راحة» به معناى آسايش و آرامش مشتق شده است.ترويحة در اصل به معناى راحت نشستن است. علت اين كه نشستن پس از ركعت چهارم نمازهاى شبهاى ماه رمضان را ترويحة مى گويند اين است كه مردم پس از هرچهار ركعت، استراحت مى كنند. ترويحة اسم مره است همچنان كه تسليمة اسم مره از سلام مى باشد.((93))

صفحه قبل

صفحه بعد