ضمان مثلى به مثل آن تعلق مىگيرد و مقتضاى آن اين است
كه اگر كسى هزار تومان آمثلا قرض گرفت ذمهاش به مثل
آن مشغول مىشود و آن عبارت است از هزارتومان هر چند كه
قدرت خريد آن در حال پرداخت قرض به جهت پايين
آمدنقدرت خريد مثل سابق نباشد، براى اين كه حقيقت
قرض تمليك يك چيز در قبالضمان واقعى آن است نه ضمان
جعلى و قراردادى و ضمان واقعى در مثليات به مثلاست و در
قيميات به قيمت و اين ادعا كه در قرض ذمه به قدرت خريد
مشغولمىشود با حقيقت قرض سازگارى ندارد. شاهد بر اين
نكته آن است كه قدرت خريددر هنگام قرض گرفتن و اداء
كردن قرض اصلا مورد توجه قرار نمىگيرد، علاه بر اينكه
اگر لازم باشد قدرت خريد مورد توجه قرار گيرد لازمهاش
اين است كه اگر درهنگام اداى قرض، قدرت خريد آن بيشتر
از سابق باشد، قرض گيرنده بايد بتواندكمتر از آنچه را كه
قرض گرفته برگرداند، و حال اين كه چنين چيزى
درستنيست.
بنابراين قرض دهنده فقط مستحق مثل همان چيزى است كه
قرض داده است، همانندساير مثليات، اگر چه قدرت خريد آن
در حال دريافت قرض كمتر شده باشد. كسىكه اشياى مثلى
همانند ظروف را قرض دهد فقط مستحق مثل آن است هر
چند كهقيمت ظروف در حال اداء پايين آمده باشد. به عبارت
ديگر در ضمان مثليات قدرتخريد لحاظ نمىشود، بنابراين
اگر علاوه بر ضمان مثل، قدرت خريد آن هم در حالقرض
لحاظ شود موجب گرفتن اضافه در قرض مىگردد كه همان
رباى محرماست.
اشكال: عقلا قيمت بازار و قدرت خريد را در صورتى از اوصاف
مثل قرار نمىدهندكه اختلاف چشمگير نباشد، اما اگر
اختلاف و تفاوت چشمگير باشد در اين صورتقدرت خريد از
اوصاف مثلى به حساب آمده و ضمانت آن هم مورد توجه
قرارمىگيرد، در حالى كه اصل ماليت مثل مىباشد. پس
همان طور كه عقلا در صورتسقوط تمام ماليت به پرداخت
مثل اكتفا نمىكنند، همچنين اگر قدرت خريد به
طورچشمگيرى سقوط كند به پرداخت مثل آن نيز اكتفا
نمىكنند، چون هر زيادى عينى يااسمى در قرض ربا به حساب
نمىآيد، زيرا ربا زيادى نسبت به راس المال مىباشد،يعنى
زيادى مال نسبت به اصل مالى كه از پيش داده شده است، و
اين هم در بحث مامصداق ندارد. در نتيجه اطلاق آيه ربا يا
اطلاق روايات شامل آن نمىشود، چونزيادى اگر از ناحيه
ماليت وقيمت معاوضهاى باشد فرض بر اين است كه اين
زيادىمساوى با اصل آن است، و اگر اين زيادى از جهت اسم
باشد مانند زيادى بيستتومان بر ده تومان اسم يا اعتبار به
خودى خود مال نيستند، بلكه ماليت آن به لحاظقدرت
معاملهاى و قدرت خريد آن است كه اين هم با اصل برابرى
مىكند. هر اضافهو زيادىاى حرام نيست، بلكه زيادى در
ماليت نسبت به اصل سرمايه حرام است، واين زيادى در
اجناس حقيقى به محض اين كه عرفا كميت آن افزايش يابد هر
چندقيمت آن پايين آمده باشد صدق مىكند، يا اين كه در
فرض مساوى بودن، شرطاضافهاى در بين باشد كه ماليت و
نفعى داشته باشد، بر خلاف جايى كه زيادى فقط بهلحاظ
عنوانى و اسمى بوده و حقيقى و عينى نباشد چنانچه در
پولهاى اعتبارى اينچنين است، زيادى در آن نسبت به راس
المال و نفع صادق نيست، و با صدق نكردنزيادى، ادله ربا هم
شامل آن نمىشود و دليلى هم نداريم كه هر شرطى كه
منفعتى رابه دنبال داشته باشد ربا به شمار آيد.
علاوه بر اين، بعضى از فقها گفتهاند كه پرداخت مبلغ ماخوذ
در صورت اختلاف فاحشاداى دين به حساب نمىآيد.
پاسخ: اولا: اختلاف فاحش نبايد با فرض سقوط تمام ماليت
مقايسه شود، چون پايينآمدن قيمت موجب سلب تمام ماليت
نمىشود تا نوبت به ضمان ماليت آن برسد. پسمادامى كه
ضمان نوع ممكن باشد نوبت ضمان جنس به ماليت نمىرسد،
زيرا ضماناعيان داراى مراتبى است كه انتقال از يك مرتبه آن
به مرتبه ديگر صورت نمىگيرد،مگر اين كه مرتبه سابق
ممكن نباشد. اين مراتب عبارتند از:
مرتبه اول، ضمان خود مال: تا زمانى كه ضمان خود مال امكان
داشته باشد نوبت بهضمان نوع يا جنس آن مال نمىرسد.
مرتبه دوم، ضمان نوع كه همان ضمان مثل است: مجالى براى
ضمان مثل نيست، مگراين كه عين مال از بين رفته باشد و با
وجود خود مال نوبت به ضمان مثل نمىرسد،همان طور كه با
امكان ضمان مثل جايى براى ضمان جنس وجود ندارد.
مرتبه سوم، ضمان جنس كه همان ضمان ماليت است: جايى
براى ضمان جنس نيست،مگر اينكه ضمان خود مال يا ضمان
نوع آن ممكن نباشد. بنابراين اين در صورتى كهضمان عين
مال يا مثل آن امكان داشته باشد جايى براى حكم به ضمان
ماليت وجودندارد اگر چه اختلاف و تفاوت چشمگير باشد،
همان طور كه در ساير مثليات همحكم همين است. بله اگر
اختلاف به نحوى باشد كه از نظر عرف به سقوط تمام ماليتآن
حكم شود مانعى از ضمان ماليت نيست و اين به جهت الحاق
آن به اموال ذاتى وحقيقى است. به عبارت ديگر، موضوع
ضمان در قرض، خود مال مىباشد نه قيمتآن، البته در
صورتى كه پرداخت عين مال يا مثل آن امكان داشته باشد، در
حالى كهادعاى ضمان ماليت با امكان اداى عين مال يا مثل آن
خلاف اين فرض است كه گفتيمدر قرض خود مال ابتدائا
مضمون است.
ثانيا: بعد از اين كه مشخص شد موضوع ضمان در قرض خود
مال است نه ماليت آن،پس راس المال هم خود مال است نه
ماليت و قدرت خريد. بنابراين هر نوع زيادىنسبت به خود مال
زيادى ربوى شمرده مىشود و با صدق زيادى، ادله حرام بودن
رباشامل حال آن مىگردد و در اين خصوص ميان مال واقعى
و مال قراردادى (اعتبارى)فرقى نيست. پس همچنان كه
زيادى از حيث مقدار در اموال حقيقى و ذاتى موجبصدق
عنوان ربا مىشود در اموال قراردادى و اعتبارى هم مسئله
عينا همين است.ادعاى اين كه در اينجا با توجه به كاهش
قيمت اگر اضافهاى دريافت شود زيادى درراس المال صدق
نمىكند، پذيرفتنى نيست، زيرا منظور از راس المال خود مال
استنه ماليت آن، تا اين كه اضافه نسبت به آن سنجيده شده و
گفته شود كه زيادى در اينفرض صدق پيدا نمىكند.
به عبارت ديگر قيمت و ماليت بازارى از حيثيات تعليلى است
كه موجب مىشود يكشىء مال به حساب آيد. آنچه ضمانت
شده خود مال است نه قيمت و ماليت قابلمبادله در بازار، و
گرنه خلاف فرض مضمون بودن خود مال خواهد بود. پس هر
گاهخود مال نه ماليت آن مورد ضمان باشد، هر اضافه و
زيادى نسبت به آن موجبمىشود كه عنوان ربا صدق كند.
با روشن شدن اين مطلب كه آنچه به ذمه آمده خود مال است
نه قيمت آن، معلوممىگردد كه اداى خود مال همان اداى
دين به حساب مىآيد و جايى براى ترديد دراين مسئله باقى
نمىماند، چنانچه بعضى از بزرگان به اين نكته اشاره كردهاند.
همچنينبا توجه به اين ملاك، ديگر ادعاى ظلم به طرف در
اثر پايين آمدن قيمت يا خريد آندرست نيست.
اشكال: ممكن است گفته شود پولهاى اعتبارى از آن جايى
كه در اصل داراى منفعتذاتى قابل استهلاك نيستند و فقط
منفعتشان در قابليت مبادله آنها است، از اين روخصوصيت
ارزش معاوضى و قدرت خريد پولهاى اعتبارى از نظر عرف
همانندوصف حقيقى پولهاست، بنابر اين همانند ديگر صفات
مثلى، يك وصف ضمانتشده است، البته به اندازهاى كه به
خود پول مربوط مىشود نه نسبت به قيمت كالاىديگر از بقيه
جهات. پس هنگامى كه پايين آمدن ارزش پول به دليل گرانى
كالاهاىديگر به سبب كمياب شدن آنها يا ديگر اسباب و عوامل
افزايش قيمت كالا باشد، دراين صورت كسى ضامن پايين
آمدن قيمت پول براى صاحب آن نخواهد بود، براى اينكه اين
افزايش ماليت به ماليت پولى كه ضمانت شده ربطى ندارد.
اگر پايين آمدنقيمت پول از ناحيه تغيير در نرخ خود پول به
سبب ضعف اقتصادى صادر كننده آنباشد، در اين صورت
كاهش ارزش پول، مضمون خواهد بود.
خلاصه اين كه بين پول حقيقى (مثل درهم و دينار) و پول
اعتبارى (مثل ريال و دلار)فرق وجود دارد، ساخت پول
اعتبارى فقط براى اين است كه بيانگر ماليت و قدرتخريدى
باشد كه قانون آن را معتبر دانسته است. در نتيجه قدرت خريد
در پولاعتبارى به صورت معناى اسمى لحاظ شده است، به
خلاف پول حقيقى كه قدرتخريد آن ممكن است به صورت
معناى حرفى و به اين دليل كه از آثار جنس حقيقىاست لحاظ
شده باشد. بنابراين قدرت خريد در پول اعتبارى مورد توجه
بوده استنه در پول حقيقى.
پاسخ: نمىپذيريم كه قدرت خريد از صفات مثل بوده و با
ضمان مثل ضمانت شدهباشد، زيرا لازمه آن اين است كه اگر
كسى به هر سبب باعث از بين رفتن قدرت خريداز مال ديگرى
شود، ضامن قيمت آن خواهد بود، مثل ساير مواردى كه سبب
از بينرفتن اموال مردم يا تغيير صفتى از اوصاف حقيقى مورد
رغبت در اموال مردم بشود، بااين كه جايى براى التزام به
ضمان در مثل چنين فرضى كه سبب از بين رفتن قدرتخريد
شود وجود ندارد. شايد به اين دليل كه قدرت خريد اگر چه از
نظر عرفحيثيت تقييدى است يعنى از آن جايى كه پول
منفعت ذاتى ندارد، از اين رو قوام پولوحقيقتش به همين
قدرت خريد است ولى تنها اين مطلب براى ضمان رشد
قيمت(تورم) كافى نيست، چون اين صفت (قيمت بازارى پول)
از صفتهاى نسبى است كهيك طرف ديگر آن بازار است و
اگر تغيير و از بين رفتن صفات نسبى به سبب تغييرصفت يا
منشا آن قائم به مال باشد مثل اين كه رغبت مردم نسبت به آن
به سبب از بينرفتن طعم يا رنگ و يا تاثير آن كم شده باشد،
اين گونه اوصاف در صورت تلفشدن مورد ضمان بوده و
از اوصاف مثلى محسوب مىشود، براى اين كه حيثيتتقييدى
به حق مالك تعلق دارد.
اما هنگامى كه تغيير صفات نسبى به سبب تغيير طرف اضافه
آن كه خارج از مالاست باشد معنا ندارد كه مورد ضمان
قرار گيرد، به دليل اين كه آن طرف، ملكمالك يا متعلق حق
او نيست. چنانچه اگر كسى در هوا تصرفى كند كه منجر به
سردىهوا گردد و در نتيجه مردم به خريد يخ رغبت نداشته
باشند، وى ضامن قيمت آننخواهد بود.
وضعيت قيمت پول در بازار هم چنين است، يعنى پايين آمدن
قيمت پول در بازار بهمعناى اين است كه رغبت بازار و مردم به
پول كم شده است اگر چه اين بى رغبتى بهسبب ضعف نهاد
انتشار دهنده پول باشد. ولى فرض بر اين است كه نهاد صادر
كنندهپول همواره نسبت به اعتبار آن مثل گذشته متعهد
مىباشد و فقط رغبت مردم به اعتبارآن كم شده، چنانچه در
كالاهاى حقيقى هم رغبت مردم كم مىشود. اين تغيير
درجهتى است كه مربوط به حق مالك مال نيست، در نتيجه
دليلى ندارد كه از صفاتمثل بوده و ضمانت شده باشد.
پاسخ: معيار در ضمان، صدق عنوان تصرف در مال صاحب پول
اعتبارى است، وقتىمعامله كننده پولى را كه داراى ماليت و
قيمت بازارى معين است از بين ببرد يا ازصاحبش به شرط
ضمان اخذ كند اين تصرف اتلاف يا سبب قدرت خريد پول
ازمالكش شمرده مىشود و همين كافى است براى حكم به
ضمان تلف كننده به اندازهقيمت و ماليت پول. اين غير از آن
است كه شخص بربازار تاثير بگذارد و در نتيجهموجب تغيير در
رغبت مردم و رقابت آنها نسبت به پول شود، يا بر نهاد انتشار
دهندهپول تاثير گذار باشد و با جنگ اقتصادى مثلا موجب
تضعيف قدرت بين المللى پول اوشود. اين تاثير گذارى
موجب ضمان نمىگردد و علتش اين است كه اين گونه
كارهاتصرف در مال صاحبان پول به شمار نمىآيد.
البته اين پاسخ ضعيف است، زيرا وقتى قيمت بازارى در
اجناس حقيقى مثلى بعد ازتلف يا غصب و يا گرفتن از مالك
به شرط ضمان پايين بيايد، حكم به ضمان اين كاهشقيمت
بازارى نمىشود، زيرا با وجود مثل براى ضمان ماليت مجالى
باقى نمىماند، دراموال اعتبارى هم حكم چنين است، مگر اين
كه گفته شود حكم به عدم ضمان از اينجهت مىباشد كه
قيمت در اجناس حقيقى براى ماليت اجناس حقيقى، حيثيت
تعليلىاست نه حيثيت تقييدى و ضمان به مال تعلق مىگيرد
نه به ماليت و ماليت هم دراجناس حقيقى حيثيت تعليلى
است. اين به خلاف پولهاى اعتبارى است كه قدرتخريد آن
تمام حقيقت و قوام آن مىباشد، در نتيجه ماليت و قدرت
خريد در پولهاحيثيت تقييدى خواهد داشت، يعنى اين كه
ماليت پولهاى اعتبارى به قيمت معاوضىو قدرت خريد آن
است نه به ماهيت جنس آن، زيرا جنس آن قيمتى ندارد.
همچنينماليت آن به سبب اعتبارش هم نيست، براى اين كه
اعتبار به خودى خود، مال بهحساب نمىآيد، بلكه ماليت آن
فقط به واسطه قدرت اقتصادى صادر كننده پول استكه
پشت آن اعتبار قرار دارد و براى آن اسكناسها قدرت خريد و
قدرت معاوضىحقيقى ايجاد مىكند. به عبارت ديگر، ماليت
اين اسكناسها فقط به واسطه قدرتمعاوضى و قدرت خريد
آنها است نه چيز ديگر. پس به ناچار مثل پول، چيزى استكه
معادل آن در قدرت خريد و قدرت معاوضى باشد، و به همين
دليل ادعا مىشود كهبين پولهاى اعتبارى و اموال حقيقى
فرق وجود دارد.
پاسخ تحقيقى به اشكال مزبور آن است كه آنچه اعتبار دهنده
با انشا و اعتبار خودمعتبر دانسته خود مال است نه ماليت آن.
بنابراين همان طور كه اشياء ذاتا مال بهحساب مىآيند،
پولهاى اعتبارى هم با انشاى اعتبار دهنده به مال تبديل
مىشوند،البته بر مبنايى كه جعل اعتبار به صورت مستقل
امكان داشته باشد. جاعل، پولاعتبارى را مال قرار داده و
كارى به قدرت خريد و قيمت معاوضى ندارد، حتىمىتوان
گفت كه اين دو وصف از عوارض قهرى مال به حساب
مىآيند، همان گونه كهنسبت به اموال حقيقى چنين است.
بنابراين همان طور كه قيمت معاوضى در اموالحقيقى مثلى
متعلق ضمان قرار نمىگيرد، براى مثليات اعتبارى هم
ضمان فرضنمىشود، پس دليلى وجود ندارد كه بين آن دو
فرق قايل شويم.
اگر گفته شود: مال دانستن چيزى كه مال نيست، بدون
لحاظ كردن جايگزين آن ازاموال حقيقى در قدرت معاملى، از
اين رو كه مقدار ماليت آن معلوم نيست مستلزمجهالت است،
زيرا به صرف اين كه ارقام آن معلوم باشد ولى توان جايگزينى
آن بهجاى يكى از اموال حقيقى لحاظ نشود، موجب رفع
جهالت نسبت به قيمت معاوضىنمىگردد. بنابراين لازم
است اعتبار كننده در حين اعتبار ناظر به جايگزين شدن
هرواحد از پولهاى اعتبارى به جاى مقدار مشخصى از
كالاهاى حقيقى در قيمتمعاوضى و قدرت خريد باشد، مثلا
جايگزين شدن صد تومان به جاى چند كيلو گندمهنگامى كه
بخواهيد صدتومان را در مقابل مقدار مشخصى از جنس ديگر
(مثل برنج وغيره) تبديل كنيد. پس قدرت خريد به نحو تقييد
در پولها وقتى كه آنها را به عنوانمال اعتبار مىكنند لحاظ
شده است، و بر همين اساس قدرت خريد از اوصاف
مقومهپولهاى اعتبارى به شمار مىآيد و اين همان فرق
موجود ميان اموال حقيقى و پولهاىاعتبارى است،
در جواب مىگويم: اولا، معتبر بودن قدرت خريد پولها
هنگامى كه آنها را به عنوانمال در نظر مىگيرند مستلزم اين
است كه قدرت خريد را در زمان آغاز اعتبار مالىپولها مورد
توجه قرار دهند، ولى بعد از اين كه آنها به مال تبديل شدند،
پولهاىاعتبارى مانند اشياى مثلى واقعى مىگردد. پس
همان طور كه قيمت معاوضى درمثليات واقعى مد نظر
نيست، در مثليات قراردادى هم لحاظ نمىشود. از اين
روقدرت خريد بقائا بر پولهاى اعتبارى مترتب است، چنان كه
نسبت به مثليات واقعى وحقيقى هم چنين است و از ناحيه
اوصافشان مورد لحاظ واقع نمىشود.
ثانيا، ملاحظه قدرت خريد هنگام اعتبار پول به عنوان مال،
ممكن است يكى ازحكمتهاى قراردادى در تعيين پول به
عنوان مال باشد نه اين كه اعتبار آن در پول بهصورت حيثيت
تقييدى باشد. بنابر اين آنچه جعل شده همان مال اعتبارى
است كهجايگزين يك مال حقيقى در قدرت خريد مىشود.
روشن است كه اين مقدارموجب نمىگردد قدرت خريد در
پول به صورت حيثيت تقييدى اخذ شود. پسملاحظه قدرت
خريد هنگام اعتبار كردن پول به عنوان يك مال به اين معنا
نيست كه آنرا از اوصاف مقوم پولهاى اعتبارى دانستهايم،
بلكه قيمت معاوضى از احكام مالاعتبارى بوده و در قوام آن
دخالتى ندارد.
خلاصه اين كه دليلى وجود ندارد كه قدرت خريد در پولهاى
اعتبارى به صورت يكصفت از اوصاف مثل، اعتبار شده باشد
تا اگر نقصى پيدا كرد مضمون تلقى شود. بنابراين ادعاى
اشتغال ذمه به اندازه كاهش ارزش پول در ديون و مهرها بى
وجه استمگر اين كه ميان طرفين شرطى شده باشد كه
موجب ضمان گردد. اگر در ازدواجبرابرى پولهاى اعتبارى
با پولهاى حقيقى شرط شود لازم است كه برابرى
مذكوررعايت شود. همچنين اگر قرض دهنده قدرت خريد و
قيمت بازارى را در مقابل مثلآن قرض بدهد ظاهرا از حقيقت
قرض خارج نگرديده است، چون تمليك يك چيزدر مقابل
عوض مىباشد و فقها تصريح كردهاند كه قرض دادن قيميات
در مقابلقيمتش صحيح است. پس در اين صورت مثلى به
صورت قيمى لحاظ شده و ضمانهم قراردادى نيست، بلكه
واقعى است، براى اين كه اعطاى قيمت بازارى در مقابلعوض،
ضمان واقعى به شمار مىآيد نه قراردادى و تعريف قرض
(پرداخت چيزى بهقصد ثبوت عوض آن در ذمه گيرنده)
شامل آن مىشود((172)). اگر گيرنده مثل آن رابدهد
زيادى صدق پيدا نمىكند البته مادامى كه از مقدار مثل آن
بيشتر نباشد، و اگربيشتر از مقدار مثل آن باشد زيادى صدق
مىكند و عنوان رباى محرم به خودمىگيرد.
اشكال: هر چند قرض مشابه ضمانات است ولى از معاوضات
شمرده مىشود، زيراقرض چنان كه گفته شد پرداخت
چيزى با اين قصد است كه عوض آن در ذمهگيرنده باشد، پس
لازم است مقدار آن مضبوط و مشخص باشد تا عوض آن
معلومباشد((173))، از آن جا كه قدرت خريد مضبوط و
مشخص نيست قرض دادن آن همجايز نيست.
پاسخ: اولا، دليلى وجود ندارد كه در همه موارد معاوضات
حتى در مثل قرض هممعين بودن و معلوم بودن در حال
معامله معتبر باشد، براى اين كه ممنوع بودن غررمخصوص
بعضى از موارد خاص (مثل بيع) است و لذا از كتاب «سراير»
نقل شده كهقرض دادن هر چيزى كه از طريق توصيف معين
نمىشود جايز است، و به اطلاق كلامفقيهان هم نسبت داده
شده كه قرض دادن اشياى قيمى در مقابل قيمتشان
صحيحاست هر چند كه در حال قرض دادن قيمت آن معلوم
نباشد((174)). ادعاى اجماع براشتراط معلوم بودن در قرض،
با توجه به آنچه از كتاب سراير و اطلاق كلام فقها نقلشده،
معنايى ندارد.
ثانيا، تعيين قدرت معاوضى به وسيله بانك مركزى و غير آن
امرى ممكن است،بنابراين مىتوان براى تعيين قيمت معاوضى
هنگام قرض دادن به قول اهل خبره اكتفاكرد، در نتيجه دليلى
بر ممنوعيت قرض دادن قدرت خريد در مقابل عوض آن
هنگامقرض وجود ندارد.
در اين جا اشكال ديگرى نيز مطرح است، و آن اين كه قرض
قدرت خريد، قرضعين نيست، در حالى كه آنچه از ظاهر
كلمات فقها در باب قرض به دست مىآيد ايناست كه عين
بودن در قرض شرط است، مگر اين كه گفته شود معيار،
صدق قرض ازنظر عرف است هر چند مورد قرض، قدرت خريد
يا حقوق باشد.
شايد ضمان قدرت خريد همراه با ضمان مثل كه قرض دهنده
آن را در حين قرضپولهاى كاغذى شرط مىكند به همين
مسئله ملحق باشد ، چون بازگشت اين شروطبه آن است كه
صفت اعتبارى اين دو ضمان همانند صفت وجودى آنها معتبر
است.گويا قرض دهنده پولهاى كاغذى را با اين وصف معين
در مقابل مثل آن قرض دادهاست. بنابراين اگربه گرفتن
قدرت خريدى كه در حال قرض دادن وجود دارد اكتفاكند،
هيچ زيادى در بين نخواهد بود.
ممكن است ادعا شود كه اين شرط مستلزم آن است كه دريك
چيز بين ضمان مثلىوقيمى جمع شده باشد، چون ضمان خود
اسكناسها ضمان مثلى است و ضمانقدرت خريد ضمان
قيمى به حساب مىآيد.
اين ادعا درست نيست، زيرا:
اولا، ملاك و معيار، صدق عنوان قرض است و اين ملاك در اين
جا محقق است هرچند ضمان آن مركب از دو امر باشد.
ثانيا، ضمان قدرت خريد در ضمن ضمان اسكناسها به عنوان
وصفى از اوصاف آنشرط شده است، پس در واقع يك ضمان
مثلى است. همچنين اگر قدرت خريد ازاوصاف پولهاى
كاغذى باشد، باز همين گونه خواهد بود. اين مطلب مختص
جايىنيست كه قرض دهنده شرط را به صورت لفظى اعتبار
كرده باشد، بلكه شايد درجايى كه قصد قرض دهنده و قرض
گيرنده بر اين باشد نيز چنين است. بله، اگر قرضدهنده و
قرض گيرنده شرط نكنند و قصد شان هم بر اشتراط نباشد،
ضمانى نيستمگر نسبت به خود اسكناسها و همان گونه
كه گذشت دليلى براى ضامن كردنقرض گيرنده به
قدرت خريد نيست. چه بسا گفته شود كه شرط ضمان شرط
افزايشاست و آن هم ربا است، ولى اين سخن درست نيست،
چون كه شرط ضمان همانشرط ضمان قدرت خريد از ابتداى
اشتغال ذمه به مثل است، نه شرط پرداختچيزى اضافه بعد از
تحقق ضمان در مقابل عوض تا اين كه شرط اضافه، رباى
محرمباشد. آنچه در اين نوشتار آمد بيان استدلالى مسئله بود، اما با اين همه نبايد احتياط را برحسب مورد، ترك كرد.
نكته 50. علامه مولى محمد تقى مجلسى (رحمه اللّه)
(10031070) در كتاب ارزندهلوامع صاحبقرانى (ج4، ص513
و 514) در باره تاريخ برگزارى نماز جمعه در ايران،نجف و
جبل عامل سخنى دارند كه جالب توجه است:
... وجه ترك نماز جمعه همين بود كه چون هميشه پادشاهان
سنى بودند و خودمىكردند يا منصوب ايشان، و شيعيان از
روى تقيه نمىكردند، يا با ايشان مىكردند تاآنكه حق (سبحانه
و تعالى) به فضل عميم خود پادشاهان صفويه را (انار اللّه
تبارك وتعالى برهانهم) مؤيد گردانيد به ترويج دين مبين
حضرات ائمه معصومين (صلوات اللّهعليهم اجمعين) بعد از آن
نماز جمعه را علانية به جا آوردند، و اول كسى كه به جا
آوردشيخ نورالدين على بن عبدالعالى [محقق كركى]بود.
شنيدم از ابوالبركات و ازجدخودم كه چون شيخ على به
اصفهان آمدند در مسجد جامع عتيق نماز جمعه به جاآوردند،
تمام مسجد پرشد كه ديگر جا نماند و بعد از او شيخ حسين بن
عبدالل ه(رحمه اللّه) نماز جمعه را به جا آوردند و بعد از او
مولانا عبداللّه (طاب ثراه) و بعد ازاو سيد الفضلاء مير محمد
باقر داماد (نوراللّه ضريحه) و بعد از او شيخ بهاء الدينمحمد
(قدس سره) آن را به جا آوردند و در نجف اشرف مولانا احمد
اردبيلى (قدسسره) مىكردند و در جبل عامل شيخ حسن
[صاحب معالم] و سيد محمد [صاحبمدارك]، و در مشهد
مقدس مير محمد زمان (انار اللّه مراقدهم الزكية) به جا
آوردند.مجملا به بركت ايشان رواج شرع شد و بعد از آن ترك
نشد... .
نكته 51. هنگام ذكر نام يكى از پيامبران الهى مستحب است
ابتدا بر رسول خاتم(صلوات اللّه و سلامه عليه) صلوات و درود
فرستاده شود، سپس بر پيامبرى كه نامشذكر شده است، جز
حضرت ابراهيم (ع) كه ابتدا بر او و سپس بر پيامبر
اعظم(ص)درود فرستاده مىشود. صاحب عروه در اين زمينه
مىگويد:
يستحب عند ذكر سائر الانبياء و الائمة ايضا ذلك [اي الصلاة].
نعم اذا اراد ان يصليعلى الانبياء اولا يصلي على النبي و
آله(ص) ثم عليهم، الا في ذكر ابراهيم(ع): ففيالخبر عن
معاوية بن عمار قال: ذكرت عند ابي عبداللّه الصادق (ع) بعض
الانبياء فصليتعليه، فقال (ع): «اذا ذكر احد من الانبياء فابدا
بالصلاة على محمد و آلهثمعليه»((175)).
و آية اللّه سيد محمد فيروز آبادى (رحمه اللّه) (م 1345 ق) در
حاشيه افزودهاند:
في الخبر: «اذا ذكرتم الانبياء الاولين فصلوا علي، ثم صلوا
عليهم و اذا ذكرتم ابيابراهيمفصلوا عليه ثم صلوا علي...
».((176))
نكته 52. آية اللّه مرحوم ميرزا احمد مجتهد جهانشاهى (م
1290) يكى از شاگردانصاحب جواهر (م1266) حاشيهاى
نوشته است بر كتاب الاجاره شرائع الاسلام كه دركتابخانه
مرحوم آية اللّه مرعشى (رحمه اللّه) به شماره 2/12959 هست و
در فهرستكتابخانه (ج32، ص851 854) معرفى شده است.
استاد وى صاحب جواهر بر اينحاشيه تقريظى نوشته و محشى
را ستوده است و نكته مهمى را در باره چگونگىپرداختن به
مباحث فقهى متذكر شده است كه بس سودمند است و روش
فقهىصاحب جواهر و سر موفقيت وى، از آن فهميده مىشود.
حاشيه صاحب جواهرچنين است:
بسم اللّه و الحمد للّه، احسنت و اجدت فيما حررت و افدت،
فلله انت... و اللّه ايدكو لكن يا قرة العين و ثمرة الفؤاد و يا
نورالبصر! وصيتى اليك: الاعراض عن فضولالكلام الذي هو
من اللغو الذي لاخير فيه، فان العمر قصير و جوهر ثمين،
لاينبغي صرفهبكثرة القيل و القال، المشوشين للبال، ليكن
همك اذا دخلت في المسالة القبض علىروحها، و تدقيق النظر
في الوصول الى لبها بلفظ وجيز و... و دع عنك تعداد
وجوهالاستدلال و المناقشة في الامور الجزئية التي ليست هي
من مقاصد ذوي الهمم، و عليكبكشف وجوه الادلة و ارجاعها
الى قواعد الشرع التامة المستفادة من الكتاب والسنة.
واسال اللّه توفيقك و تسديدك. و السلام عليك و رحمة اللّه و
بركاته.
و كتب بيده الفاتر القاصر، محمد حسن بن الشيخ باقر.((177))
نكته 53. در دهههاى اخير در باره نماز مسافر، هم در رسايل
عمليه و توضيحالمسائلها هم در ديگر كتابها و سخنان،
تعبيرى قطعا نادرست به كار مىرود كهنمىدانم چه كسى آن
را رواج داده و از چه زمانى بر سر زبانها افتاده است؟ اين
تعبيرنادرست «نماز شكسته» است. تعبير قرآنى نماز مسافر
«قصر» (: كوتاه) و تعابيرروايات «قصر» و «تقصير» است((178)):
(واذا ضربتم في الارض فليس عليكم جناحان تقصروا من
الصلو((179))ة... ).
در ترجمههاى فارسى قديم و بيشتر ترجمههاى فارسى جديد
و تفاسير فارسى قديمدر ترجمه و تفسير اين آيه شريفه تعبير
«نماز قصر» و «نماز كوتاه» به كار رفته است واحدى تعبير «نماز
شكسته» را استعمال نكرده است. همچنين در متون قديم فقه
كه بهزبان فارسى نگاشته شده است تنها تعبير «نماز قصر» و
«نماز كوتاه» و «تقصير» ديدهمىشود نه «نماز شكسته»، از جمله
در ترجمه فارسى مختصر نافع كه مرحوم محمدتقى دانش
پژوه تصحيح و چاپ كرده است. همچنين در ترجمه فارسى
نهايه شيخطوسى، از سده هفتم يا پيش از آن، چنين عباراتى
ديده مىشود:
نماز كوتاه بكردن در سفر واجب است...
واجب باشد نماز كوتاه كردن...
مخير باشد در آنكه تمام بكند و تقصير كند.((180))
همچنين در كتاب وجه دين از ناصر خسرو قباديانى (م 481)
مىخوانيم:
نماز كوتاه نشايد كردن مسافر را مگر كه اندر راه حج باشد يا
اندر راه جهاد... .
... و نيز گوييم اندر بيان تقصير مراين سه نماز را: نماز پيشين
و نماز ديگر و نماز خفتن.و كوتاه ناكردن نماز بامداد و نماز
شام... . و نيز گوييم كه نماز بامداد و شام پنج ركعتاست و در
آن دو تقصير نيست.
... و در نماز حضر تقصير نيست... .((181))
حتى در آثار فقهى فارسى متاخر، مانند جامع عباسى((182))
از شيخ بهايى (م1030)و جامع الشتات ميرزاى قمى (م1231)
و ذخيرة ا((183))لعباد از ميرزاى شيرازى دوم(م1338) تعبير
«قصر» به كار رفته است نه «شكسته».
اما شيخ انصارى (رحمه اللّه) در صراط النجاة (ص 160 164)
با اينكه بارها تعبيرقصر را به كار برده تعبير «شكسته كند» را
نيز فراوان استعمال كرده است.
بنابراين، براى اينكه از تعبير مطابق قرآن كريم و روايات شريفه
پيروى شود بايد گفت:«نماز قصر» يا «نماز كوتاه»، نه تعبير من
درآوردى و نادرست و احيانا موهن «نمازشكسته»، زيرا غالبا
تعبير «نماز را شكستن» به معناى ابطال نماز به كار مىرود.
اميرخسرو گويد:
ره غلط شد عنان بگردانم قبله كژ شد نماز بشكستم.((184))
نكته 54. تعبير مسامحهآميز و بلكه نادرست ديگرى كه در
متون فقهى پيشينيان نيستو در دهههاى اخير به رسايل
عمليه راه يافته است، تعبيرى است كه در بحث شكياتنماز به
كار مىرود و شك در شمار ركعات را به «شكهاى باطل» و
«شكهاى صحيح»تقسيم مىكنند كه درست يا دقيق نيست.
شك صحيح و باطل معنايى ندارد بلكه چونبرخى از شكها
موجب بطلان نماز مىشود و برخى اين گونه نيستند، بايد
گفت:«شكهاى مبطل» و «شكهاى غير مبطل» نه صحيح و
باطل.
چنين تعبيرى در متون فقهى گذشتگان ديده نمىشود، از
جمله شيخ بهايى (م1030)در جامع عباسى. همچنين حاجى
كلباسى (م 1261) در نخبه تعبير «مبطل»دارد:
شك در نماز چهار ركعتى نيز مبطل است، مگر در هشت
صورت.
ولى شيخ انصارى (م1281) در صراط النجاة مىنويسد:
شكيات بيست و يك قسم است: پنج قسم آن اعتبار ندارد... و
هشت صورت آن باطلاست... و هشت صورت ديگر باطل
نيست.((185))
همچنين صاحب عروه با اينكه در آغاز بحث «فصل في الشك
في الركعات» به طورصحيح مىگويد: «الشكوك الموجبة
لبطلان الصلاة ثمانية»((186))، در ادامه بحثتعبير «الشكوك
الصحيحة» و «الشكوك الباطلة» را مكرر به كار مىبرد، از
جمله:«الشكوك الصحيحة تسعة في الرباعية»((187))و «اذا
عرض احد الشكوكالصحيحة».((188))
همچنين ميرزاى شيرازى دوم (م1338) در ذخيرة العباد
مىگويد:
شك در عدد ركعات نماز بر سه قسم است: قسم اول: شكهايى
كه اعتبار در آنهانيست، به اين معنى كه اعتنا به اين شك نبايد
نمود. قسم دوم: شكهايى كه (اگر) بعد ازفكر و تروى در شك
ماند، باطل است.
قسم سوم: صحيح است با شرايطى كه ذكر مىشود... .
شكهايى كه در هر صورت نماز را باطل مىكند... .
شكهايى كه باطل كننده نماز نيست و نماز در آنها صحيح
است، هشت صورتاست.
ملاح((189))ظه مىشود با اين كه ايشان در ادامه سخن
مفهوم شك مبطل و غيرمبطل را به كار مىبرد اما در آغاز،
تعبيرش «شك باطل» و «شك صحيح»است.
مسامحه ديگر در اين بحث، اين است كه معمولا شك در
ركعات نماز را به سه دستهتقسيم مىكنند: 1. شكهاى باطل،
2. شكهايى كه نبايد به آنها اعتنا كرد، 3. شكهاىصحيح در
حالى كه درستتر آن است كه شكها را به دو گروه تقسيم
كرد: الف)شكهاى مبطل ، ب) شكهاى غير مبطل، آنگاه
شكهاى غير مبطل را نيز به دو دستهتقسيم كرد: الف) شكهايى
كه نبايد به آنها اعتنا كرد، ب) شكهايى كه سبب
مىشودوظيفهاى بر عهده نماز گزار بيايد (يا شكهايى كه
موجب تكليفى مىشود) و مانندآن.
مسامحه ديگر اين كه تعبيراتى مانند «نماز مستحبى» نيز در
توضيح المسائلها فراواناستعمال مىشود، در حالى كه همان
طور كه امروزه در نثر فارسى مىگوييم: «نمازواجب»، «روزه
مكروه» و مانند آن، نه «نماز واجبى» و «روزه مكروهى» بايد
گفت:«نماز مستحب»، «غسل مستحب» و مانند آن، نه
«مستحبى». خلاصه در چنينمواردى، «يا» زايد است.
نكته 55. نمونه ديگر مسامحه در رسايل عمليه فارسى و
توضيح المسائلها،((190))در ترجمه فارسى سوره مباركه
حمد رخ داده است. البته اين خطا منحصر به رسائلعمليه
نيست، بلكه در اكثر قريب به اتفاق ترجمههاى فارسى قرآن
كريم و بسيارى ازتفسيرهاى فارسى هم ديده مىشود و آن اين
كه آيه مباركه آخر سوره حمد: (غيرالمغضوب عليهم ولا
الضالين) را چنين ترجمه كردهاند: «نه به راه كسانى كه
غضبكردهاى برايشان، و نه آن كسانى كه گمراهند» يا «نه
كسانى كه برايشان غضب شده و نهگمراهان» و مانند آن.
چنان كه گذشت، در بيشتر ترجمههاى فارسى قرآن كريم اين
اشتباه رخ داده است، ازجمله ترجمههاى مرحوم الهى
قمشهاى (قدس سره)، مرحوم مجتبوى (قدس سره)،مرحوم
معزى (قدس سره)، سراج، خواجوى، ياسرى، پور جوادى،
مصباح زاده،فارسى، كاويان پور، آيتى، اشرفى، فولادوند،
هدايت، امامى و خرمشاهى. تا آنجا كهبنده ديدهام تنها مرحوم
علامه شعرانى، مرحوم فيض الاسلام (رضوان اللّه عليهما)
وجناب دكتر سيد على موسوى گرمارودى، اين آيه را درست
ترجمه كردهاند.
توضيح آنكه چنان كه مفسران گفتهاند، «غير» صفت يا بدل
براى «الذين» است.بنابراين واضح است كه ترجمه مزبور
خطاست. امين الاسلام طبرسى مىگويد:
(غير المغضوب عليهم) بدل من (الذين انعمت عليهم) على
معنى ان المنعم عليهم همالذين سلموا من غضب اللّه و
الضلال، او صفة على معنى انهم جمعوا بين النعمةالمطلقة و
هي نعمة العصمة، و بين السلامة من غضب اللّه و
الضلالة....((191))
زمخشرى مىنويسد:
(غير المغضوب عليهم) بدل من (الذين انعمت عليهم)، على
معنى ان المنعم عليهم همالذين سلموا من غضب اللّه و
الضلال، او صفة على معنى انهم جمعوا بين النعمةالمطلقة و
هي نعمة الايمان، و بين السلامة من غضب اللّه و
الضلال....((192))
همچنين شيخ ابوالفتوح رازى مىگويد:
«غير» در اينجا صفت است و غير هم صفت مىباشد و هم
استثناء و اينجا صفت«الذين» است... و «الذين» اگر چه معرفه
است و غير نكره است، براى آنكه نهمعرفهاى است مستقل
بنفسه في التعريف و محتاج است به صفت، چنان كه اسمنكره،
كه به صفت بعضى تعريف و تخصيص در او شود. . از اينجا روا
مىدارند:«لااجلس الا الى العالم غير الجاهل» و «مررت بالذي
قام غير الذي قعد» و روانمىدارند «مررت بزيد غير الظريف»...
.((193))
و هنگامى كه «غير» صفت يا بدل باشد، ترجمه آن به «نه
گمراهان و... . » خطاست،بلكه ترجمه درست با قطع نظر از
پارهاى جزئيات و ظرايف ترجمه چنين است:
راه آنان كه به ايشان نعمت دادى، كه آنها نه مورد خشم قرار
گرفتهاند و نه گمراهند.(ترجمه دكتر موسوى گرمارودى).
راه آنهايى كه برايشان انعام فرمودهاى نه آنها مغضوب اند و نه
گمراهان. (ترجمه علامهشعرانى).((194))
راه كسانى كه نعمت به آنها دادى، آنها كسانى نيستند كه
مورد غضب و خشم واقعشدند و نه كسانى كه گمراهانند.
(ترجمه مرحوم فيض الاسلام).
روشن است كه ترجمه «غير» كه در اينجا اسم است به «نه» روا
نيست و حاصل ومضمون آيه اين است كه «منعم عليهم» دو
صفت ديگر هم دارند يكى اين كه«مغضوب عليهم» و ديگر
آنكه «ضال» نيستند.
استدراك:
1. در نكته 41 (در شماره 41 مجله فقه اهل بيت (ع» ص 173
177 راجع به سمتقبله بسيارى از شهرهاى آمريكاى شمالى
بحث، و گفته شد نظر مرحوم آية اللّه خويىكه سمت قبله آنجا
را جنوب شرقى دانستهاند نادرست است. اكنون مىافزايم
كهمرحوم آية اللّه سيد محمدهادى ميلانى (م 1395) نيز در
پاسخ استفتايى، سمت قبلهنيويورك را جنوب شرقى
دانستهاند:
راجع به قبله نيويورك عرض مىشود از نقطه جنوب پنجاه و
هشت درجه و ثلثدرجه انحراف به سمت مشرق دارد، نه آنكه
قبله رو به مشرق است... قبله مربوط بهطول و عرض جغرافى
است كه در هر شهرى بايد سمت كعبه معظمه را در آن شهربه
دست آورد. لهذا در بعضى جاها به سمت خود جنوب است و در
بعضى ديگر،انحراف از جنوب به طرف مغرب است، مانند
تهران و غالب بلاد ايران، و در بعضىانحراف از جنوب به طرف
مشرق است و در بعضى قبله به سمت مغرب يا مشرق ياشمال
است بدون انحراف يا با انحراف.
بارى، كسى كه گفته قبله در نيويورك به سمت خود مشرق
است، اشتباه كرده. جنوبرا كه معين كرديد به مقدار پنج
وجب و ثلث وجب تقريبا كه مطابق با 58 درجه و ثلثاست به
طرف مشرق منحرف مىشويد و نماز مىخوانيد.((195))
چنان كه در نكته 41 گذشت طبق نظر كارشناسان و اهل فن،
سمت قبله نيويورك،شمال شرقى است نه جنوب شرقى، و به
طور دقيق، زاويه انحراف قبله در آنجا ازشمال به شرق، 58
درجه و 28 دقيقه و 25 ثانيه است.((196))
2. در نكته 48 (شماره 46 از مجله فقه اهلبيت(ع)) از
استحباب وطء المشعرللصرورة، به تفصيل بحث شد. در اينجا
مىافزايم كه شيخ بهاء الدين عاملى (م1030)نيز مانند صاحب
جواهر در اين مساله دچار اشتباه نشده و تعبيرش در جامع
عباسى(ص127) دقيق و فنى است: هفتم آنكه اگر حج اول (صروره) باشد بر بالاى كوهى كه در مشعر الحرام واقع استبرود و در آنجا ذكر الهى به جا آورد.
جدال تعبد و تعقل در فهم شريعت(2)
چكيده
در شماره نخست اين سلسله مقالات پس از تعريف
عقلگرايى و تعبدگرايى و تبيينجايگاه آن دو در فهم
شريعت، نمايى از جدال تاريخى اين دو گرايش در تاريخ
كلاماسلامى ارائه گرديد و سپس نگاهى به سرگذشت
رودررويى آن دو در فهم شريعت ازعصر صحابه و تابعين تا
عصر شكلگيرى مذاهب چهارگانه فقه اهلسنت انداخته
شد.در اين شماره گزارشى از اين جدال تاريخى در حوزه
فقاهت شيعه از عصر حضورامامان معصوم(ع) تا دوران معاصر
ارائه مىشود و در ضمن آن به نحوه شكلگيرى سهمكتب
اصحاب حديث، اصحاب عقل و مكتب اعتدال شيخ مفيد در
عصر قدماء و نيزسه مكتب اخباريان، ناقدان حديث و مكتب
اعتدال وحيد بهبهانى در عصر متاخراناشاره مىگردد.
3. 2. 2 فقه شيعه
1. 3. 2. 2 عصر حضور
فقه اهل سنت از يك سو به دليل محروميت از پيشوايان
معصوم بعد از رحلت پيامبراكرم(ص) و منع خلفا از نشر و
كتابت حديث و سيره آن حضرت به مدت يكقرن((197)) و از
سوى ديگر تلاش خلفاى بنى اميه و ديگران بر جعل بسيارى
ازروايات و ترويج آنها،((198)) گرفتار تشتت آراء و ظهور
مكتبهاى فقهى گوناگونگرديده بود. در مقابل، فقه شيعه
به علت دورى از همين عوامل از سازگارى ووحدت
شايانى برخوردار بود. امامان شيعه و بخصوص امام باقر(ع) و
امام صادق(ع)كه درعصر ضعف دستگاه حكومت به جهت
تبديل خلافت از سلسله بنى اميه به بنىعباس، فرصت
مناسبى براى ترويج مكتب اهل بيت(ع) يافته بودند، مصرانه
ازشاگردان و اصحاب خويش مىخواستند كه روايات آنان را
ضبط كنند و به رشتهتحرير در آورند.((199)) بدين ترتيب
مجموعه بزرگى از مؤلفات اصحاب ائمه(ع)گرد آمد كه به
مراتب از اتقان و اعتبار بيشترى نسبت به احاديث اهل سنت
برخورداربود.((200))
امامان شيعه همزمان با پيدايش چهار مذهب فقهى اهل سنت
كه عصر اجتهاد در تاريخفقه عامه است،((201)) به ترويج فقه
اهل بيت(ع) مىپرداختند و آنچه را كه بهشاگردان و شيعيان
خود مىآموختند، بيگانه از تحولات علمى پيرامونشان در
جامعهمسلمانان نبود.
از مهمترين موضعگيرىهاى امامان شيعه(ع) در قبال
تحولات فقه اهل سنت، برخوردقاطعانه آنها در نفى قياس بود.
پديده اجتهاد به راى تا حدى معلول طبيعى عوامل
پيشگفته، يعنى منع از كتابت حديث و ترويج احاديث جعلى
در ميان جامعه اهل سنت بود.اين گونه عوامل سبب تضعيف
جبهه اصحاب حديث و سلب اعتماد فقيهان از
احاديثنبوى(ص) دردسترس گرديد و زمينه را براى رشد و
ترويج انديشههاى اصحاب راىفراهم آورد. از سوى ديگر فقهى
انعطافپذير كه مىتوانست دستاورد اجتهاد به راىباشد،
مقبول دستگاه حكومت بنى اميه و بنى عباس بود و شايد به
همين دليل دستگاهخلافت بنى اميه به اصرار و بلكه تهديد و
تازيانه از ابوحنيفه مىخواست كه سمتقضاوت را برعهده
گيرد و پس از روى كار آمدن بنى عباس، منصور خليفه
عباسى نيزپذيرش منصب قضاوت بغداد را به او پيشنهاد
داد.((202)) ابوحنيفه اين سمت رانپذيرفت، اما بزرگترين
شاگرد مكتبش، ابويوسف(م182) سالها عهدهدار
چنينسمتى شد و براى نخستين بار در ميان مسلمانان ملق
ب به عنوان قاضى القضاةگرديد.((203))
مخالفت امامان شيعه(ع) با قياس و اجتهاد به راى چنان همه
جانبه و آشكار بود كه اينموضعگيرى به شعار مذهب تبديل
گرديد((204)) و پس از آن تقريبا هيچ فقيه شيعىدر عصر
حضور يا غيبت از اين باور كه به ضرورى مذهب بدل شده بود،
دست برنداشت و عقل گراترين فقيهان يا نحلههاى فقهى در
تاريخ فقاهت شيعه جرات نيافتنداز قياس دم زنند و يا حد اقل
بر آنچه در روند استنباط برگزيدهاند، چنين نامى نهند.
ازسوى ديگر، انتساب به قياس حربهاى شد كه بسيارى از
فقيهان به حق يا به ناحق بهبرخى از فقهاى عقل گراى
مخالف خود مىدادند و بدين سان آن را دستاويزى
براىتخطئه آنان قرار داده بودند.
برخى بر اين باورند كه جنبش علمى اهل بيت(ع) در مخالفت
با ديدگاه اصحاب راى وقياس در ميان اهل سنت، به تضعيف
جناح آنان و تقويت اصحاب حديث در ميان عامهمنجر گرديد
و يا حداقل از شتاب حركت عقل گراى افراطى كاست و سبب
تعيينحدود و ضوابط براى قياس و اجتهاد به راى در ميان
مذاهب اهل سنتگرديد.((205))
با اين وجود نمىتوان از نظر دور داشت كه حتى در عصر
حضور امامان(ع) نيزشواهدى بر اختلاف ميان اصحاب ايشان
در ميل به فقهى عقل گرا و يا نص گرا وجوددارد. سيد
مرتضى در ضمن استدلال بر بطلان حجيت خبر واحد، به
تضعيف جمعزيادى از راويان احاديث ائمه(ع) مىپردازد و
يادآور مىشود كه در ميان اين راويانگروه زيادى از واقفيه،
غلات، اصحاب حلول، مشبهه و مجبره يافت مىشوند،
سپسمىگويد:
همه قميين بدون استثناء مگر شيخ صدوق در گذشته از
مشبهه و مجبره بودهاند وكتابهاى آنان شاهد بر اين مطلب
است... در ميان راويان اخبار نيز برخى همچونفضل بن شاذان
و يونس بن عبدالرحمن و جماعت شناخته شده ديگرى به
قياس عملمىكردند و ترديدى نيست كه اعتقاد به صحت
قياس در شريعت كفر است و با وجودآن، هيچ گاه عدالت ثابت
نخواهد شد.((206))
شيخ صدوق در موارد چندى از مسائل ارث، بعد از نقل راى
فضل بن شاذان(م 260)و مخالفت با آن، او را به پيروى از قياس
متهم مىكند،((207)) در حالى كه فضل دركتاب «الايضاح» بر
فقيهان اهل سنت به جهت دورى از كتاب و سنت و پيروى از
قياسخرده گرفته است.((208)) شيخ اسداللّه تسترى از
برخى فقيهان نقل مىكند كهبزرگانى از اصحاب همچون
زراره، جميل بن دراج وعبداللّه بن بكير، به راى و
قياسعمل((209)) مىكردند. در منابع روايى نيز شواهدى بر
اين ادعا يافتمىشود.((210))
داورى در زمينه چنين نسبت هايى به بزرگان اصحاب
ائمه(ع) نيازمند تحقيقى همهجانبه است كه از دامنه موضوع
اين نوشتار خارج است، اما چنين نسبت هايى اجمالاگوياى
اين نكته است كه به طور طبيعى فهم و تفسير اصحاب
امامان(ع) از شريعت،همچون ديگر عالمان دينى، يكسان نبوده
و همين امر منشا بروز اختلاف و نسبت هايىاين چنين شده
است. اتهام به پيروى از راى و قياس، و يا گرفتار شدن در
مهلكه جبر وتشبيه، حكايت از بقاى نزاع ديرپا و فراگير عقل
گرايى و تعبد گرايى در فهم دين وشريعت در ميان ياران و
مصاحبان ائمه(ع) دارد.
امامان معصوم(ع) از ظرفيتها و فهمهاى گوناگون اصحاب
خود و همچنين انگيزههاىپسنديده و ناپسند آنان در تفسير و
درك كلامشان آگاه بودند و به مقتضاى آن با آنانسخن
مىگفتند. امام صادق(ع) مىفرمايد:
اني لاحدث الرجل الحديث و انهاه عن الجدال و المراء في دين
اللّه و انهاه عنالقياس، فيخرج من عندى فيتاول حديثي على
غير تاويله، اني امرت قوما ان يتكلموا ونهيت قوما، فكل تاول
لنفسه يريد المعصية للّه و لرسوله، فلو سمعوا و اطاعوا
لاودعتهمما اودع ابي اصحابه... ،((211))
(گاه) با مردى سخن مىگويم و او را از جدال و مراء در دين
خدا باز مىدارم و ازقياس پرهيزش مىدهم، اما او از نزد من
مىرود و سخن مرا به غير آنچه مراد مناست تاويل مىكند.
نيز به گروهى فرمان مىدهم كه به بحث و مناظره بپردازند و
گروهى ديگر را بازمىدارم، اما هريك سخن مرا مطابق ميل
خود تفسير مىكند، در حالى كه انگيزه شانسرپيچى از خدا و
پيامبر اوست. پس اگر شنوا و فرمانبردار بودند، آنچه را كه
پدرم دراختيار اصحابش نهاد به آنان مىسپردم. حسين مدرسى طباطبايى بر اين باور است كه نظر جمعى از دانشمندترين اصحابائمه(ع)، همچون فضل بن شاذان و يونس بن عبدالرحمن، برجواز اجتهاد محدود ومشروط در شريعت است، بدين گونه كه نقش امامان(ع) بيان احكام الهى است، ولىنه بدين معنا كه حكم هر مورد جزيى را بايد از امام(ع) استفسار كرد و به عدد افراد وموارد وقوع هر مساله، حكمى خاص و مستقل در لوح محفوظ باشد كه ائمه(ع) براىكشف حكم هر مساله كوچك در موارد جزيى به آن رجوع نمايند، بلكه منظور آناست كه در قرآن و تعليمات پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) به مقدار كافى قواعد واصول كلى و جامع وجود دارد كه جميع حوايج بشر و تمام موارد مجهول الحكم كلىو جزيى را شامل شود، و هر مورد جزيى كه پيش آيد، مصداقى از يك حكم كلىاست كه در كتاب و سنت بيان شده است. همين نگاه، بسيارى از اهل حديث را بهاشتباه انداخت و آن را گونهاى از قياس پنداشتند.((212)) |
|---|