ظاهر اين اظهار نظر و داورى گوياى آن است كه درك
جمعى از اصحاب ائمه(ع) اينبود كه نظر امام(ع) را در هر
مورد و مصداق جزيى بايد جويا شد، و قواعد كلى كهداراى
مصاديق جزيى باشد از كتاب و سنت قابل فهم نيست و براى
هر مورد جزيى،حكمى منحصر به فرد وجود دارد كه نمىتوان
آن را با مورد مشابه آن قياس كرد، درحالى كه انسان هايى كه
چنين دركى از شريعت دارند، مجبور هستند براى هريك
ازموارد وقوع فعلشان، با مراجعه به امام(ع) تكليف خود را جويا
شوند. چنين انسانى كهاز درك مفاهيم كلى و قضاياى حقيقيه
عاجز است، به حيوانات شبيهتر است تا انسان، وزندگى براى
او در چار چوب قانون و شريعت بىمعنا خواهد بود. ثانيا، اگر
نگرشبرخى از اصحاب اين بود كه سخنان و پاسخهاى
امامان(ع) در قالب احاديث قابلسرايت به مصاديق ديگر
نيست، ديگر انگيزهاى براى نقل حديث از ديگران و
براىديگران باقى نمىماند! حال آن كه روش اصحاب و ياران
امامان(ع) تدوين كتابهاىحديث و اصرار بر حفظ و نقل آن به
نسلهاى بعد بوده است.
ثالثا، با مراجعه به منابع پيش گفته مىتوان دريافت كه
اعتراض امثال شيخ صدوق بهفضل بن شاذان در خصوص
پيروى از قياس در برخى از احكام ارث، با تحليل ارائهشده
كاملا بيگانه است.((213))
2. 3. 2. 2 عصر قدما
عصر حضور پايان يافت و اختلاف روشهاى فقهى فقيهان با
آغاز دوران غيبتآشكارتر شد. در اين ميان، سه مكتب فقهى به
تدريج شكل گرفت. نخست، مكتباهل حديث بود كه مركزيت
آن در قم و رى قرار داشت و فقيهان و محدثان بزرگى رادر
ميان خود پرورانده بود.
اين گروه از فقيهان، درتاليف خود پيرو شيوه محدثان بوده،
در هر موضوعى به ذكرروايات آن موضوع يا برگزيدهاى از
روايات مىپرداختند كه به نظر ايشان داراى اعتباربود. شيخ
كلينى(م 329) به درخواست يكى از مؤمنان به تاليف كتاب
كافى پرداخت كهپاسخگوى نياز او براى عمل به روايات صحيح
و تكاليف شرعى باشد.((214)) شيخصدوق(م381) نيز كتاب
«من لايحضره الفقيه» را براى بيان فتاواى خود تاليف و
برصحت احاديث آن حكم كرد و آن را حجت ميان خود و
پروردگارشقرارداد.((215)) برخى پا را از اين فراتر نهاده، به
تاليف آثارى روى آوردند كهگزارههاى فقهى آن با كمترين
تغيير برگرفته از متن روايات بود، ولى از ذكر سندروايات و
همچنين انتساب مستقيم هرگزاره به معصومان(ع) پرهيز
شده بود. اين اولينگام براى تدوين كتب فقهى غير روايى
شمرده مىشود. كتاب «شرايع» على بنبابويه(م329) و دو
كتاب «مقنع» و «هدايه» فرزندش شيخ صدوق در اين
زمرههستند.
شيخ صدوق در مقدمه كتاب «مقنع» به اين روش در تدوين
كتابش اشاره كردهاست.((216))طبيعى است كه آثار اجتهاد را
به ندرت مىتوان در فقه اين گروه ازفقيهان يافت، زيرا آنان
تنها به نقل روايات و ترجيح ميان آنها، و گاهى توضيح اندك
آنهااكتفا كردهاند.
در همان دوران، متكلم و فقيه بزرگ شيعه، ابن ابى
عقيل(متوفاى نيمه اول قرن چهارم)كتابى را به نام
«المتمسك بحبل آل الرسول(ع) تاليف كرد كه گرچه اين
كتاب اينكدر دسترس نيست، اما فقيهانى همچون ابن
ادريس، محقق حلى، علامه حلى و شهيداول به اين اثر فقهى
دسترسى و به نقل آراى ابن ابى عقيل اهتمام
داشتهاند.((217))از آراى نقل شده مىتوان به نتيجهاى رسيد
كه سيد بحر العلوم و برخى از معاصرانبه آن رسيدهاند و آن
اين است كه گويا وى اولين فقيهى است كه سيره اهل حديث
راكنار نهاد و از فقه منصوص فاصله گرفت و به تاليف اثرى
پرداخت كه تنها تكرارعبارات احاديث نبود، بلكه از استدلال و
تطبيق فروع بر اصول و اعمال نظر و اجتهادنيز برخوردار
بود.((218))
اين روش توسط فقيه بزرگ ديگرى به نام ابن جنيد(م381)
دنبال شد با اين تفاوت كهاو پيوسته در تاريخ فقاهت شيعه و
حتى توسط شاگرد برجستهاش شيخ مفيد(م413)متهم به
پيروى از قياس گرديده است.((219))نجاشى(م450) نام دو
رساله را درضمن آثار ابن جنيد ذكر مىكند كه از محتواى آنها
اطلاعى در دست نيست، اما عنوانآن دو تاييدى بر نظر
مخالفان ابن جنيد در پيروى او از قياس است. آن دو
رسالهعبارتند از: «كشف التمويه و الالباس على اغمار الشيعة
في امر القياس» و «اظهار ماستره اهل العناد من الرواية عن
ائمة العترة في امر الاجتهاد».((220))
سيد بحر العلوم مىگويد: انتساب قياس به ابن جنيد به
قياس، توسط فقيهان بزرگىمانند شيخ مفيد و شيخ طوسى
صورت گرفته است و همين امر مانع از اين مىشود كهقياس
در شيوه فقهى ابن جنيد را به قياس منصوص العله و قياس
اولويت كه در نزدشيعه معتبر است حمل كنيم، زيرا اگر
چنين بود، اين بزرگان او را مذمت نمىكردند.از اين رو با
توجه به جلالت و عظمت وى در ميان شيعيان چارهاى نيست
جز آن كهبگوييم مسئله قياس در آن روزگار روشن و بديهى
نبوده و حرمت آن همچون اعصاربعد ضرورى مذهب
شمرده نمىشده است.((221))
به هررو، ابن ابى عقيل و ابن جنيد كه از آنها به قديمين ياد
مىشود صرف نظر ازتفاوت هايى كه با يكديگر داشتند از
طلايه داران جنبش عقل گرايى در آغاز عصرغيبت بودند و
در مقابل اهل حديث و قميين، پايههاى مكتب فقهى نوينى
رابرپاكردند.
در اين ميان، مكتبى ميانه نيز شكل گرفت كه در عين حال
كه فقه منصوص را پاسخگونمىدانست و بر نص گرايى اهل
حديث خرده مىگرفت، بر شيوه فقهى امثال ابنجنيد نيز به
جهت پيروى از راى، قياس و ظن انتقاد داشت.
سردمداران اين مكتب كه بيشترين تاثير را بر تاريخ فقاهت
شيعه پس از خود نهادند،عبارت بودند از: شيخ مفيد(م413)،
سيد مرتضى(م436) و شيخطوسى(م460).
شيخ مفيد شايد متاثر از ابن ابى عقيل و ابن جنيد از قالب
فقه منصوص خارج شد وكتاب «المقنعه» را تاليف
كرد.((222))از سوى ديگر رسالهاى به نام «النقض على
ابنالجنيد في اجت((223))هاد الراى» تاليف كرد تا راه خويش
را از روش عقل گراى ابنجنيد نيز جدا سازد.
شيخ مفيد در رساله «المسائل السرويه» در پاسخ به سؤالى
پيرامون روش فقهى دواستادش شيخ صدوق و ابن جنيد،
ضمن تحليل و نقد شيوه هر دو استاد، به تبيينديدگاه
خويش مىپردازد و در واقع، سه مكتب فقهى آن عصر را با
يكديگر مقايسهمىكند:
سزاوار نيست كسى در مسائل اختلافى پيرامون فهم كتاب و
سنت و دلالت عقل، بدونعلم و معرفت اظهار نظر كند و هر
گاه از دستيابى به علم در اين زمينه عاجز شد، بايدبه
صاحبان علم و معرفت مراجعه كند و از پيروى ظن و راى
خويش بپرهيزد. پس اگربراساس ظن و راى خود اظهار نظر
كرد هر چند رايش موافق حق باشد ماجورنخواهد بود و
اگر خطا كند گنهكار شمرده مىشود. آنچه ابوجعفر(شيخ
صدوق)رحمه اللّه روايت كرده است اگر از راههاى معتبر به
امامان(ع) متصل نشود، عمل بهآن واجب نيست، زيرا اخبار
آحاد موجب علم و عمل نيست و گفتارى است كه ازكسانى
نقل شده است كه از سهوه و اشتباه منزه نيستند. ابوجعفر آنچه
را شنيده استنقل كرده و ضامن هيچ چيز نيست. اصحاب
حديث، ضعيف و قوى را نقل مىكنند وبه نقل روايات معلوم
الصدور اكتفا نمىكنند و اهل دقت، جستجو، تفكر و تمييز
درآنچه نقل مىكنند نيستند و از همين رو، حق و باطل در
رواياتشان آميخته است و تنهابا نظر در اصول كه سبب علم به
صحت روايات است، مىتوان ميان صحيح و سقيمآنها
تفكيككرد.
اما كتابهاى ابوعلى بن جنيد در بردارنده احكامى است كه
براساس ظن استنباط شده ودر آثارش، از قياس كه روش
ناپسند مخالفين است، پيروى كرده و روايات امامان(ع)
ونظرات برخاسته از راى خود را در هم آميخته و آنها را از
يكديگر تفكيك نكردهاست. حتى اگر روايات را هم جدا
مىكرد، باز اعتمادى به آنها نبود، زيرا او به خبرواحد اعتماد
داشت. البته فى الجمله در آثار اصحاب حديث مىتوان
مطالب قابلاعتماد يافت، هر چند آنها خود چون اهل دقت و
نظر نبودند وتنها به شنيدن، نقل وتقليد بسنده مىكردند
نمىتوانستند اين گونه مطالب را تشخيص دهند.((224))
سيد مرتضى نيز همين رويه را در پيش گرفت. او از سويى
قياس را باطل مىشمردوبر ابن((225)) جنيد به جهت پيروى
از ظن و قياس خرده مىگرفت((226)) و ازسوى ديگر
اعتماد به خبر واحد را مردود مىدانست. سيد در مخالفت با
عمل به خبرواحد سعى فراوان كرد و علاوه بر آن كه در سراسر
آثارش اين راى را ابرازمىداشت، در برخى از مؤلفات خود به
تفصيل به اين موضوع پرداخت.((227)) البتهاو بيشتر روايات
منابع معتبر حديث شيعه را خبر واحد نمىدانست و آنها را
اخبارمتواتر و مقرون به قراين علم آور و اطمينان بخش
مىپنداشت.((228))
شيخ طوسى دنباله رو مكتب فقهى شيخ مفيد بود و توانست
آن را به كمال و اتقانبرساند. او نيز شيوه فقهى ابن جنيد را به
جهت اعتماد به قياس معتبرنمىدانست((229)) و در آثار خود
نيز قياس را باطل مى((230))شمرد.از سوىديگر بر اهل
حديث خرده مىگرفت كه آثار فقهى را به نقل الفاظ روايات
منحصركردهاند، به گونهاى كه اگر در بيان احكام شرعى از
الفاظ ديگر استفاده شود، متحيرمىگردند و در فهم آن در
مىمانند.((231))مقدمه شيخ بر كتاب مبسوط، در بيان
شيوهفقهى اش، شباهت فراوانى به عبارات نقل شده از شيخ
مفيد در صفحات پيشين داردكه ضمن نقد اجتهاد مبتنى بر
قياس و راى، بر فقه منصوص نيز خرده مىگيرد.
در عين حال، شيخ طوسى بر خلاف سيد مرتضى و شيخ مفيد،
خبر واحد ثقه رامعتبر مىدانست((232))و به همين دليل در
احراز وثاقت راويان تلاش مىكرد و پايهگذار شيوه بررسى
اسناد روايات گ((233))رديد.اين رويه كه منجر به اعتبار
يافتنبسيارى از روايات شيعه مىگرديد، مكتب فقهى او را به
اهل حديثنزديكتر((234)) مىكرد.
3. 3. 2. 2 عصر متاخران
پس از شيخ طوسى تا ظهور ابن ادريس حلى(م598)، شاهد
تحول مهمى درانديشههاى فقهى نيستيم و اين تسلط دهها
ساله آراى شيخ بر حوزه فقاهت شيعه،ريشه در انديشههاى
مستحكم و با عظمت آن فقيه داشت.
ابن ادريس حلى، فقيه بزرگى بود كه به مخالفت جدى با
برخى از مبانى فقهى شيخطوسى برخاست. او از تاثير پذيرى
شگرف فقيهان از شيخ كه توان نوآورى و نقد رااز آنان ستانده
بود گلايه داشت و پيوسته در كتاب «سرائر»، آنان را به تقليد
از شيخمتهم مىكرد.((235))
وى همچون ساير فقيهان شيعه، قياس را باطل
مىشمرد،((236)) ولى براى عقل درروند استنباط احكام
شرعى اهميت وافرى قايل بود. اصول عمليه را مصاديق بارز
دليلعقل مىدانست و تصريح مىكرد كه مرتبه دليل عقل، در
طول ساير ادله است و درصورت فقدان آنها، مورد تمسك قرار
مىگيرد.((237))
شايد ابن ادريس اولين فقيهى باشد كه عقل را در كنار سه
دليل: كتاب، سنت و اجماع،به عنوان چهارمين منبع اجتهاد
نشانده است، زيرا فقيهان پيش از او همچون شيخمفيد، سيد
مرتضى و شيخ طوسى، هر چند در آثار خود پيوسته از دليل
عقل ياد كردهو آن را شايسته براى تخصيص عمومات قرآنى و
روايى دانسته و موافقت آن راموجب تاييد خبر واحد و مخالفت
آن را سبب تضعيف آن برشمرده و در صورتفقدان سه دليل
ديگر، عقل را منبع اجتهاد و صدور فتوا قرار دادهاند((238))،
ولىهيچ گاه به صراحت عقل را در كنار سه منبع ديگر
استنباط قرار نداده بودند، در حالىكه ابن ادريس به روشنى از
دلايل چهارگانه اجتهاد ياد مىكند.((239))
ديگر آن كه او مانند سيد مرتضى و برخلاف شيخ طوسى، به
انكار حجيت خبر واحدمىپردازد و به صراحت مىگويد كه
عمل به خبر واحد هر چند راوى آن ثقه يا عادلباشد به اجماع
علماى شيعه جايز نيست.((240)) وى در يك موضعگيرى
تند اظهارمىدارد كه عمل به اخبار آحاد، سبب نابودى
اسلام است. ((241))
اختلاف بزرگانى همچون سيد مرتضى و ابن ادريس با شيخ
طوسى در حجيتخبرواحد و تكيه هريك براى اثبات مدعاى
خود به اجماع شيعه، موضوع بحثانگيزوپردامنهاى است كه
در آثار فقهى و اصولى مورد تحليل و كاوش فراوان قرار
گرفتهاست.((242))در اين ميان موضوع مهم و قابل توجه
براى ما، گرايش ابن ادريس بهجنبش عقل گرا و دورى او از
جنبش نص گرا است كه انكار حجيت خبر واحد،شاهدى
گويا در كنار ساير شواهد بر اين واقعيت است.
ابن ادريس با تكيه بر اصول عمليه كه در بسيارى از موارد از
آنها به دليل عقل يادمىكند و عمومات كتاب و سنت قطعى
و به خصوص «اصول مذهب» كه بيش ازدويست بار در كتاب
«سرائر» به آن استناد كرده، خلا در منابع اجتهاد را كه ناشى
ازانكار حجيت خبر واحد است پرمىكند. ذهن قاعده گراى
ابن ادريس در مواجهه با هرباب فقهى، براساس منابع
چهارگانه اجتهاد به استنباط ضوابط و اصول كلى آن
بابمىپردازد كه چه بسا مورد اتفاق فقيهان شيعه است. وى
سپس در فروع فقهىمىكوشد كه حتى الامكان از اين اصول
كلى كه از آنها به اصول مذهب ياد مىكند،دست برندارد، و
چون در نظر وى خبر واحد فاقد حجيت است، اخبار
آحادنمىتوانند استثنا و تخصيصى براى اين اصول باشند.
همين امر وى را وا مىدارد كرارادر مقابل آراى شيخ و
پيروانش بايستد و فقهى قاعده گرا و منضبط و حتى الامكان
بهدور از استثنائات ارائه دهد. به عنوان نمونه، در باب قصاص
اطراف، اين قاعده ميانفقيهان شهرت يافته كه عضو كامل در
مقابل عضو ناقص قصاص نمىشود. ابن ادريسهمين قاعده را
به عنوان اصول مذهب تلقى و براساس آن با يكى از فتاواى
شيخمخالفت مىكند كه برخاسته از روايت ابن حريش
است.((243)) علاوه بر اين، وى براين باور است كه اصول
مذهب مىتواند راهگشاى فقيهان در مسائل
مستحدثه((244))باشد.
آنچه گفته شد، آشكارا بيان مىدارد كه شيوه فقهى ابن
ادريس در مقايسه با مكتبفقهى شيخ طوسى، به گرايش
عقل گرا نزديكتر است، اما او هر چند تا حدى در رفعسلطه
آراى شيخ بر انديشه فقيهان موفق بود و توانست اين جرات را
كم و بيش بهفقيهان بعد از خود بدهد كه فتاوا و استدلالهاى
او را نقد كنند و مخالف او نظر بدهند،ولى نتوانست شيوه
فقهى خود را جايگزين مكتب فقهى شيخ كند. از اين رو
مبانىخاص انديشه فقهى ابن ادريس همچون عدم حجيت
خبر واحد و استدلال وافر بهاصول مذهب پس از او متروك
ماند و فقيهان بزرگى همچون محقق حلى(م676)،علامه
حلى(م726) و شهيد اول(786) كه پيشگامان فقاهت در
اعصار بعد بودند، كم وبيش بر شيوه اجتهادى شيخ باقى
ماندند. آنان راى شيخ را در حجيت خبر واحدتقويت
كردند((245)) و در سراسر آثار خود به بررسى اسناد روايات
روى آوردند وبه روايات با سند معتبر و يا رواياتى كه قراين
برصحت آنها دلالت دارد و يا مورد قبولاصحاب است،((246))
هر چند خبر واحد باشد عمل مىكردند. از سوى ديگر
درلابه لاى آثار خود نشان دادند كه شيوه فقاهت ابن ادريس و
مخالفتهاى تند وجسورانه او نسبت به شيخ را
نمىپسندند.((247))
مكتب فقهى شيخ با همه تفاوتهاى درونى آن كه ميان
فقيهان به طور طبيعى وجوددارد، به راه خود ادامه مىداد تا
اين كه بارديگر جنبه نص گرايى اين مكتب به آرامىمورد نقد
قرار گرفت و چنان كه پيوسته در تاريخ انديشه دينى و به
خصوص فقهى آشاهد هستيم، هرگاه گرايش نص گرايى
ضعيف گرديده و اعتماد بر ظواهر نصوصكمتر شده، تكيه بر
جنبههاى عقلانى معرفت دينى خلا پديد آمده را پر و در
نتيجه،گرايش عقل گرايى رشد كرده است.
شهيد ثانى(م966) از اعتماد بيش از حد شيخ و پيروانش به
روايات ضعيف گلايه داردو اين اعتماد را جابر ضعف سند اين
روايات نمىداند.((248)) او در آثار فقهىاشبسيارى از
رواياتى را كه مورد استناد فقيهان گذشته بوده، ضعيف
مىشمارد. فرزندش،صاحب معالم(م1011) نيز به توثيقات
فراوان فقيهان و دانشمندان رجال همچونعلامه حلى
نسبت به راويان ضعيف و مجهول اعتراض دارد((249)) و
بسيارى ازرواياتى را كه متاخران عصر او صحيح مىشمارند
صحيح((250)) نمىداند. او بر اينباور بود كه فقيهان گذشته
همچون سيد مرتضى و شيخ طوسى به دليل نزديكى بهعصر
صدور روايات، از قراينى برخوردار بودند كه بر پايه آنها به
بسيارى از رواياتاعتماد مىكردند، اما در قرون بعد اين قراين
از دست رفت و فقيهان چارهاى جزدقتهاى رجالى و درايى
ندارند.((251))
صاحب معالم، قواعد سخت گيرانهاى را براى صحت روايات
تدوين كرد، از جملهعلاوه بر عدالت، ضبط را نيز از شرايط
قبول خبر واحد مىدانست((252)) و روايتىرا صحيح
مىشمرد كه سند آن از تمامى اسباب ضعف همچون اضطراب
سند و غيرآن خالى باشد.((253)) از سوى ديگر براى احراز
عدالت راويان، شهادت يك عادلرا كافى نمىدانست و عدالت
را حداقل با شهادت دو عادل قابل احرازمىشمرد.((254)) او با
چنين بينشى به تاليف كتاب «منتقى الجمان في
الاحاديثالصحاح و الحسان» دست زد.
خواهرزاده او، سيد محمد عاملى معروف به صاحب
مدارك(م1009) همين رويه رادر پيش گرفت.((255)) از
سوى ديگر، اين دو متاثر از استاد بزرگشان،
مقدساردبيلى(م993) نيز بودند. محقق اردبيلى با مناقشه
در((256)) مستندات روايى و غيرروايى بسيارى از آراى
مشهور و بلكه اجماعى پيشينيان، و نيز نو آورىهاى
فقهىخود، به همراه شهيد ثانى و فقيهان نسل وى گرايشى
نوين در تاريخ فقاهت شيعه پديدآوردند.
در چنين((257)) فضايى كه گرايش به نصوص روايى كم
رنگ مىشد، به طور طبيعىزمينه گرايش عقل گرايى
وسعت مىيافت، اما هنوز چند دهه از پيدايش اين
گرايشاجتهادى نگذشته بود كه جنبش قوىترى در مقابله با
آن پديد آمد. اين بار «جنبشاخبارى» كه از نفوذ و توسعه
حركت پديد آمده جديد، بيمناك بود، پا به عرصه فقاهتشيعه
نهاد.
در پيدايش جنبش اخبارى در قرن يازدهم هجرى عوامل
مختلفى نقشداشتند.((258)) ترديدى نيست كه حركت تند
و سخت گيرانه فقيهان پيش گفته نسبتبه نصوص روايى،
زمينه را براى واكنش گروه ديگرى از فقيهان مهيا كرد، چرا
كه ايناننسبت به سلب اعتبار از بسيارى از روايات كتب اربعه
و ديگر منابع روايى و فقهىسخت نگران شده بودند.((259))
ملا محمد امين استر آبادى(م1033) سردمدار اين جنبش
بزرگ بود. وى كه در محضرصاحب معالم و صاحب مدارك
شاگردى كرده بود، رسالت سنگينى را در احياىروايات
معصومين(ع) بر دوش خود احساس مىكرد. او براى رسيدن
به اين هدف بهمقابله جدى با بسيارى از دستاوردهاى فقاهت
شيعه كه در طول قرنهاى متمادى شكلگرفته بود پرداخت،
و علم اصول و عالمان بزرگى همچون علامه حلى را مورد
نقدشديد قرار داد.
وى ابن جنيد و ابن ابى عقيل را اولين كسانى مىدانست كه از
شيوه معصومين(ع) دورشده و بر باورهاى عقلانى رايج ميان
اهل سنت تكيه كردهاند. از سوى ديگر براين باوربود كه حسن
ظن و تمجيد شيخ مفيد، سيد مرتضى و شيخ طوسى از اين دو
فقيه وآثارشان سبب شيوع انديشههاى آنان ميان عالمان شيعه
همچون علامه حلى و شهيدينو محقق كركى گرديده است.
در اين ميان بيش از همه بر ابن ادريس خرده مىگرفتكه
چرا بيشتر روايات را به دليل عدم حجيت خبر واحد، مطرود
شمردهاست.((260))
او عمل علامه حلى و ديگران را مبنى بر تقسيم روايات به
صحيح، حسن، موثقوضعيف، نقد مىكرد((261)) ومبانى
حديثشناسى صاحب معالم را باطلمىدانست((262)) و
تمامى روايات كتب اربعه را ص((263))حيح
مىشمرد.مخالفت او با علم اصول تا جايى است كه مىگويد:
دين دو بار تخريب شد: يك بار روزى كه پيامبر(ص) از دنيا
رفت و بار ديگر روزى كهقواعد و اصطلاحات اصول و درايه كه
ميان اهل سنت پديد آمده بود، در فقه و حديثما رواج پيدا
كرد.((264))
استر آبادى در عين پذيرش حسن و قبح ذاتى افعال، آن را
ملازم حكم شرع نمىداند،به عبارت ديگر قاعده ملازمه ميان
حكم عقل و حكم شرع را انكار مىكند.((265)) اودر فصل اول
از كتاب خود به تفصيل به بيان بطلان استنباطات ظنى
مىپردازد و هرگونه دخالت انديشه بشرى و دستاوردهاى آن
را در فهم شريعت از اين قسممىداند.((266)) وى به صراحت
مىگويد:
دستاوردهاى عقلى دو گونه هستند: در يك قسم، ماده و
محتواى قضاياى عقلى، بلكهصورت و شكل آنها از جانب
معصومين(ع) است و قسم دوم اين گونه نيست. قسمنخست
نزد خداوند پذيرفته و به پيروى از آن فرمان داده شده است،
زيرا از هرگونهاشتباه مصون است، ولى قسم دوم كه وقوع
خطا در آن فراوان خواهد بود، موردپذيرش نيست.((267))
او دانشمندان علوم عقلى را كه موضوعات مورد بحث آنها دور
از دسترس حساست، پيوسته گرفتار خطا مىبيند، زيرا علم
منطق تنها مىتواند صورت براهين آنها راتصحيح كند و خطا و
ترديد در ماده استدلال آنها همچنان وجود دارد و تنها با
مراجعهبه معصومين(ع) مىتوان از خطا رهايى يافت.((268))
سراسر كتاب او مبارزه تمام عيار با عقل گرايى و تكيه بر
دستاوردهاى دانش بشرىاست. او و همفكرانش تنها منبع
يقين آور درفهم دين و شريعت را رواياتمعصومين(ع)
مىدانند و حاصل بسيارى از تلاشهاى عقلى و علمى بشر در
اين راه راجز ظن وگمان نمىپندارند و پيوسته فقيهان
اصولى را به پيروى از ظنون در كشفشريعت متهم مىكنند.
استر آبادى تاثير بسيارى بر معاصران و نسلهاى پس از خود
گذاشت و توانست براىدهها سال فقه شيعه را متحول سازد و
فقيهان بزرگى را به سوى مكتب اخبارى كه خودبنيان گذار
آن بود متمايل كند. مجلسى اول(م1070) او را مىستايد و
بيشتر سخنان اورا بر حق مىداند، ولى در عين حال تصريح
مىكند كه خود در اعتماد به روايات راهىميانه را برگزيده
واز افراط و تفريط كه معاصران وى گرفتار آن هستند
پرهيزدارد.((269)) فيض كاشانى(م1091) كه استر آبادى را در
مكه ملاقات كرده او را دربرخى از آرايش مورد نقد قرار
مىدهد و قلم و زبان تلخ و گزنده او را نسبت به بزرگانفقه
شيعه نمىپسندد، با اين حال به شدت از او تاثير پذيرفته و او را
هدايت كننده خودبه راه صواب مىداند.((270))
شيخ حر عاملى(م1104) مؤلف «وسائل الشيعه»، يكى ديگر از
اخباريان آن عصراست. او در فائده ششم از خاتمه كتاب
وسايل، سخنان محدثان و فقيهان بزرگ شيعهرا در تصحيح
همه روايات كتاب معتبر حديث همچون كتب اربعه
مىآورد((271)) ودر فايده نهم از آن كتاب، دلايل اين ادعا را
بيان م((272))ىدارد. وى در يكى ديگر ازآثار خود، برخى
ديگر از ادعاهاى اخباريان را تبيين مىكند. صاحب وسائل
الشيعه،همچون ساير پيروان اين مكتب مدعى مىشود كه
استنباطهاى ظنى و دلايل عقلىظنى معتبر نيستند و چهل و
سه دليل براى اثبات اين مدعا ذكر مىكند. از سوى ديگرمدعى
مىگردد كه دليل عقلى قطعى نيز براى كشف احكام شرعى
وجود ندارد، زيراحكم شرعى از دسترس عقل بشرى به دور
است، پس هر چند عقل كاركردهاىگوناگونى در كشف
مقدمات احكام شرعى مانند اثبات مبانى حقانيت دين دارد،
ولى بهطور مستقيم از كشف حكم شرعى ناتوان است. وى
سپس دوازده مورد ازكاركردهاى موجه عقل را ذكر
مىكند.((273))
او همچون ساير اخباريان و بر خلاف اصوليان قياس
منصوص العله و قياس اولويترا باطل مىداند و در نهايت،
فهرست موجزى از اختلافات ميان مكتب اخبارى واصولى را
ياد آور مىشود.((274))
سيد نعمت اللّه جزايرى(م1112) اخبارى ديگرى است كه در
تحليل تعارض عقلونقل، و تشريح دلايل عقلى، كلامى گويا و
منسجم دارد كه به خوبى ديدگاه اخباريان رادر تفسير
تعبدى از دين تبيين مىكند. صاحب حدايق، اين سخنان را
بازگو كنندهديدگاه خويش يافته، آن را در دو اثر خود به
تفصيل نقل مىكند.((275)) جزايرىنخست از شيوه بيشتر
فقيهان و متكلمان شيعه گلايه مىكند كه در بسيارى از
موارد، ازاصحاب راى و قياس در ميان اهل سنت پيروى، و در
فهم دين و شريعت بر عقل خودتكيه كردهاند. او مىگويد آنان
هنگام تعارض ميان دليل عقلى و دليل نقلى، دليل عقلىرا
ترجيح داده و دليل نقلى را تاويل يا طرد مىكنند و در احكام
شرعى نيز از دلايلنقلى فاصله گرفته و به استحسانات عقلى
خود اكتفا كردهاند و آن هنگام كه به مقتضاىدليل نقلى عمل
مىكنند، نخست دلايل عقلى را براى فتواى خود ذكر مىكنند
و سپسدلايل نقلى را. اينها همه گوياى اين است كه محور
فهم دين براى آنان عقولشاناست!
جزايرى سپس دلايل عقلى را سه قسم مىكند، قسم اول
بديهيات عقلى است، مانندحكم عقل به اينكه يك نصف
دواست. در پذيرش اين قسم هيچ ترديدى نيست وهيچ يك از
ادله نقلى نيز با اين قسم تعارضى ندارد. قسم دوم دلايل عقلى
است كهبرخى از دلايل نقلى آن را تاييد و برخى ديگر آن را نفى
مىكند. در اين صورت بهدليل عقلى عمل مىشود، ولى در
اين موارد، تعارض واقعى ميان دو دليل نقلى استكه يكى از
آنها به دليل تاييد عقل، بر ديگرى مقدم مىگردد. پس در اين
موارد نيزنمىتوان گفت كه دليل عقلى بر دليل نقلى ترجيح
يافته است. قسم سوم موردى استكه دليل نقلى معارض دليل
عقلى است. در اين گونه موارد بى ترديد نقلى
مقدممىشود.((276))
شيخ يوسف بحرانى(1186) صاحب كتاب «الحدائق الناضره»
فقيه بزرگى بود كه بهمكتب اخبارى ميل داشت. او همچون
مجلسى اول در نزاع شديد ميان اخباريان واصوليان راهى
ميانه را برگزيده است و از افراط و تفريط پرهيزدارد.((277))
اومسلك صاحب معالم و صاحب مدارك را در تعيين روايات
صحيح و ضعيف به بادانتقاد مىگيرد و برخورد آنان با روايات
را كه منجر به كنار گذاشتن بسيارى از آنهامىگردد سبب
نابودى شريعت و پيدايش بدعت مىپندارد. وى مىگويد اگر
دامنهروايات معتبر براساس ضوابط تعيين شده توسط اين دو
فقيه اين چنين تنگ گردد كهتنها بخش اندكى از احكام را
پاسخ گو باشد، پس چه مرجع ديگرى براى دستيابى
بهشريعت وجود خواهد داشت؟ براين اساس يا بايد اين روايات
گرد آمده در منابعروايى را پذيرفت و يا دين و شريعت ديگرى
براى خود برگزيد.((278))
محدث بحرانى در كتاب «الدرةالنجفيه» و در مقدمات كتاب
«حدايق» برخى ازديدگاههاى اخبارى خود را تبيين كرده و بر
اين باور است كه عقلى كه در آيات وروايات فراوان، مورد مدح
قرار گرفته و حجت باطنى خداوند شمرده شده، عقلفطرى
خالى از اوهام فاسد و هواهاى نفسانى است. اين عقل قبل از
نزول دين، كاشفاز برخى حقايق براى انسان است و از
دستيابى به برخى ديگر از حقايق نيز ناتواناست. دين پس از
اينكه نزول يافت، حقايق نوع اول را تاييد و حقايق نوع دوم را
براىانسان كشف خواهد كرد. در اين ميان احكام شرعى از
قسم دوم هستند و عقل انساناز كشف آنها ناتوان است و براى
درك آنها نيازمند مراجعه به اهل عصمت(ع)است.((279))
محدث بحرانى آخرين شخصيت بزرگ مكتب اخبارى بود و
پس از او اين مكتب بهتدريج رو به ضعف نهاد و تسلط خود را
بر حوزه فقاهت شيعه از دست داد و به اقليتىمحدود تبديل
شد كه در ميان آنها به سختى مىتوان شخصيت بزرگ علمى
يافت.عامل اصلى شكست جنبش اخبارى، حركت و تلاش
فقيهان اصولى بود. اصوليانبزرگى همچون حسين بن رفيع
معروف به سلطان العلماء(م1064)، فاضلتونى(م1071) و سيد
حسين خوانسارى(م1098) در عصر رشد و توسعه
مكتباخبارى به سر مىبردند، اما در اين ميان فقيه پرتلاشى
كه توانست اين مكتب را به انزوابكشاند و در مقابل مهمترين
شخصيت فقهى اين مكتب، يعنى محدث بحرانىبايستد، وحيد
بهبهانى(م1206) بود.
او در طول تاريخ فقه شيعه در پرورش شاگردان بزرگ كه
هريك فقيهى طراز اول بهشمار مىرفتند، بىنظير است.
ميرزاى قمى(م1231)، ملا احمد نراقى(م1245)،
سيدبحرالعلوم(م1212)، سيد على طباطبايى صاحب
رياض(م1231)، شيخ جعفر كاشفالغطاء(م1227)، سيد محسن
اعرجى كاظمى(م1227) شيخ اسداللّه تسترى(م1234)سيد
محمد جواد عاملى، صاحب مفتاح الكرامه(م1226)، شيخ
محمد تقى اصفهانىصاحب هداية المسترشدين(م1248) و
شيخ محمد حسين اصفهانى صاحبفصول(م1250)، از
بزرگترين پرورش يافتگان محضر فقهى و اصولى اوهستند.
وحيد بهبهانى از سويى با تربيت شاگردان بزرگ و از سوى
ديگر با مباحثات و تاليفاتفراوان، به نبرد با مكتب اخبارى
پرداخت. سراسر آثار علمى او مشحون به تحليل ونقد آراى
اخباريان و احياى مكتب اصوليان است. اما نكتهاى كه غالبا در
سرگذشتعلمى او مورد غفلت قرار مىگيرد، مقابله او با
انديشههاى انديشمندانى امثال صاحب«معالم» و صاحب
«مدارك» در مواجهه با روايات است. وى در كنار نقد تند
روىهاىاخباريان در پذيرش روايات و طرد دلايل عقلى، به
نقد حركتى پرداخت كه زمينه سازاين مكتب شد و با رد
ديدگاههاى سخت گيرانه آنها در قبول روايات، پايه گذار
شيوهاىميانه در جمع ميان عقل و نقل گرديد و روشى
معتدل را در برخورد با دو گرايش عقلگرايى و تعبد گرايى
شكل داد.
او بر خلاف اخباريان، منكر قطعى الصدور بودن همه احاديث
منابع روايى شيعه بود،ولى((280)) درعين حال تاكيد مىكند
كه اصحاب تنها به روايات راويان عادل عملنمىكردند، زيرا
در نظر صايب آنان تنها عدالت راوى نيست كه به سند روايت
اعتبارمىبخشد، بلكه بسيارى از قراين و شواهد ديگر هم
مىتواند گوياى اعتبار رواياتباشد.((281)) وى حدود پنجاه
قرينه براى احراز ظنى وثاقت راويان ذكر مىكند كه باپذيرش
اين قراين، بخش قابل توجهى از روايات، بلكه بيشتر آنها معتبر
خواهندبود.((282)) نكته مهم درديدگاه وحيد بهبهانى
نسبت به صحت و اعتبار روايات ايناست كه وى ظن به اعتبار
سند و صدور روايت از معصوم(ع) را كافى دانسته و به
دنبالدلايل و شواهد يقين آور نيست. وى مىگويد:
آنچه از آيه نبا و اجماعى كه شيخ در كتاب عده ادعا كرده و
حقانيت آن از مطالعه علمرجال و علوم ديگر به دست مىآيد،
شرط بودن عدالت در راوى است، ولى نه به آنگونه كه
صاحب مدارك و هم فكرانش پنداشتهاند كه خبر غير عادل به
هيچ وجهحجت نيست و عمل اصحاب و قراين ديگر، ضعف آن
را جبران نمىكند، بلكه اينديدگاه علاوه بر آنكه فى نفسه
غلط است، مخالف روش اصحاب نيز است، زيرامقتضاى آيه نبا
جواز عمل به خبر غير عادل در صورت تبين و تحقيق است...
به علاوهبراى احراز عدالت، ظن كفايت مىكند، بلكه ظن
ضعيف نيز كافى است.
... خلاصه آنكه محور در احراز عدالت، ظن است، چه احراز آن
را از باب شهادتبدانيم و يا از باب خبر و يا ظن اجتهادى و
اكتفا در احراز عدالت به ظن، به اين جهتاست كه اگر به
ظن بسنده نشود، باب تكليف بسته خواهد شد و اين سخن در
موردتحقيق پيرامون خبر غير عادل نيز جارى است، زيرا شيعه
چند برابر عمل به روايتعادل، به احاديث راويان غير عادل
عمل مىكند، و چگونه ممكن است در عمل بهروايت عادل به
ظن اكتفا شود ولى در عمل به روايت غير عادل پس از تبين و
تحقيق بهظن اكتفا نگردد، با اين كه مانع و مقتضى در همه
يكى است؟! چه فرقى ميان شرطعدالت و ديگر شروط است؟
بلكه خبرى كه به عمل اصحاب، جبران ضعف آن شدهاست، از
خبر صحيح از آن جهت كه صحيح است به مراتب قوىتر و
سزاوارتربراى قبول است. روش فقيهان تا زمان صاحب مدارك
در همه اعصار اين گونه بودهاست.((283))
وحيد بهبهانى حاشيهاى بر كتاب «مجمع الفائده» تاليف
مقدس اردبيلى دارد كه درموارد بسيارى تضعيفها و
مناقشههاى او را بر سند روايات مردود دانسته، با قراينمتعدد
و از همه بيشتر با عمل اصحاب به روايات، ضعف آنها را
برطرفمىكند.((284)) او مخالفتهاى اردبيلى با قول
مشهور را ناشى از نگاه نادرست وى وبرخى از متاخران به
روايات مورد عمل اصحاب مىداند كه به اضطراب و تشويش
اودر همه مسائل فقهى و درنهايت مرگ فقه منجر
مىگردد.((285))
وحيد بهبهانى فقيهى صاحب مكتب بود كه به مقابله با مكتب
اخبارى از يك سو، و ازسوى ديگر به مقابله با انديشههاى خاص
شهيد ثانى ومقدس اردبيلى و پيروان آنها درطرد روايات
وعدم اعتنا به آرا و ادله مشهور پرداخت. او با حاشيه بر كتاب
«مجمعالفائده»، «مدارك الاحكام» و «ذخيرة المعاد»، درصدد
اصلاح تند روىهاى گروهى ازفقيهان اصولى بر آمد و با شرح
بر «مفاتيح الشرايع» و «الوافى»، به نقد برخى از مبانىو آراى
فيض كاشانى كه از جهت اعتنا به اخبار در زمره اخباريان و از
جهت نوآورى ومخالفت با مشهور دنباله رو مكتب فقهى
مقدس اردبيلى است، اهتمام ورزيد. وحيدبهبهانى در مقدمه
شرح خود بر مفاتيح الشرايع هردو گرايش فيض را نقد مىكند
و اورا به تقليد و اعتماد فراوان به كتاب مدارك و مسالك متهم
مىكند و سپس در فهرستىطولانى، رؤوس برخى از خطاها و
اشتباهات فراوان اين دو كتاب را ياد آورمىشود.((286))
پس شيوه فقهى وحيد بهبهانى دو ركن مهم داشت، از يك سو
با تقويت ديدگاههاىاصولى در صدد نفى مكتب اخبارى
برآمد و از سوى ديگر به مقابله با ضوابط و قواعددشوار و
محدود كننده برخى از اصوليان متاخر برآمد و بدين سان
بارديگر همچونشيخ مفيد و شيخ طوسى بنيانهاى شيوهاى
معتدل در گرايش به نص و عقل را بنا نهاد.اين روش توسط
شاگردان او وفقيهان نسلهاى بعد كم و بيش دنبال شد و
فقيهان واصوليان بزرگى همچون صاحب جواهر(م1266) و
شيخ انصارى(م1281) اگر چهدانش فقه و اصول را از جهت
دقتها و موشكافىهاى علمى بسيار پربار كردند، اما درتمايل
به دو گرايش عقل گرايى و تعبد گرايى تقريبا راه
ميانهاى را كه وحيد بهبهانىزنده كرده بود دنبال نمودند و به
همين جهت شاهد دگرگونى مهم و چشمگيرى درزمينه
اين دو گرايش تا عصر حاضر نيستيم.
فهرست منابع:
1. اختيار معرفة الرجال(رجال الكشي)، شيخ طوسى، دانشگاه
مشهد، مشهد،1348.
2. ادوار فقه، محمود شهابى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى،
تهران، چاپ دوم،1368.
3. اضواء على السنة المحمديه، محمود ابوريه، نشر البطحاء،
چاپ پنجم.
4. الاستبصار، شيخ طوسى، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1390.
5. الانتصار، سيد مرتضى، مؤسسه نشر اسلامى، قم، چاپ اول،
1415.
6. الانوار النعمانيه، سيد نعمت اللّه جزايرى، ناشر حاج سيد
هاشم بنى هاشمى،تهران، 1379 قمرى.
7. الايضاح، فضل بن شاذان نيشابورى، انتشارات دانشگاه
تهران، تهران، 1363.
8. الحدائق الناضرة، شيخ يوسف بحرانى، دارالكتب الاسلاميه،
نجف،1376قمرى.
9. الحق المبين في تحقيق كيفية التفقه في الدين، ملامحسن
فيض كاشانى، سازمانچاپ دانشگاه، تهران، 1349.
10. الدرةالنجفيه، شيخ يوسف بحرانى، مؤسسة آل البيت(ع)،
چاپ سنگى.
11. الذريعة الى اصول الشريعه، سيد مرتضى، دانشگاه تهران،
تهران، 1348.
12. الذريعة الى تصانيف الشيعه، آغا بزرگ الطهراني،
دارالاضواء، بيروت، چاپسوم، 1403.
13. السرائر، محمد بن ادريس حلى، مؤسسه نشر اسلامى، قم،
چاپ دوم،1410.
14. الفوائد الجديده، وحيد بهبهانى، مجمع الفكر الاسلامي،
قم، چاپ اول،1415،(اين رساله به همراه كتاب الفوائد الحايريه
چاپ شده است).
15. الفوائد الحايريه، وحيد بهبهانى، مجمع الفكر الاسلامي،
قم، چاپ اول،1415.
16. الفوائد الرجاليه، سيدمحمد مهدى بحرالعلوم، مكتبة
الصادق، تهران، چاپ اول،1363.
17. الفوائد الرجاليه، وحيد بهبهانى، چاپ سنگى.
18. الفوائد الطوسيه، شيخ محمد بن حسن حرعاملى، مطبعة
علميه، قم.
19. الفوائد المدنيه، محمد امين استرآبادى، مؤسسه نشر
اسلامى، قم، چاپ اول،1424.
20. الفهرست، شيخ طوسى، مؤسسة نشر الفقاهه، قم، چاپ
اول، 1417.
21. الكافى، شيخ كلينى، دارالكتب الاسلاميه، تهران، چاپ
سوم، 1367.
22. المبسوط، شيخ طوسى، المكتبة المرتضويه، تهران، 1387.
23. المسائل السرويه، شيخ مفيد، كنگره بين المللى شيخ
مفيد، قم، چاپ اول،1413.
24. المسائل الصاغانيه، شيخ مفيد، كنكره بين المللى شيخ
مفيد، قم، چاپ اول،1413.
25. المعالم الجديدة للاصول، سيد محمد باقر صدر، كنگره
جهانى شهيد صدر،ايران، چاپ اول، 1421.
26. المعتبر في شرح المختصر، محقق حلى، مؤسسه سيد
الشهداء(ع)، قم، چاپاول، 1364.
27. المقنع، شيخ صدوق، مؤسسة الامام الهادى(ع)، قم، 1415.
28. الموسوعة الفقهية الميسره، محمد على انصارى، مجمع
الفكر الاسلامي، قم، چاپاول، 1415.
29. المهذب، قاضى ابنبراج، مؤسسه نشر اسلامى، قم، چاپ
اول، 1406.
30. النص و الاجتهاد، سيد عبدالحسين شرف الدين،
ابومجتبى، قم، چاپ اول،1404.
31. الوضاعون واحاديثهم الموضوعة من كتاب الغدير للشيخ
الامينى، اعداد و تقديم:السيد رامى يوزبكى، مركز الغدير
للدراسات الاسلاميه، بيروت، 1420.
32. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، دارالرضا، بيروت.
33. تاريخ الفقه الاسلامى و ادواره، جعفر سبحانى، دارالاضواء،
بيروت، چاپ اول1999.
34. تاريخ الفقه الجعفري، هاشم معروف الحسيني،
دارالتعارف، بيروت، 1407.
35. تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، دارالكتب العلميه، بيروت،
چاپ اول، 1417.
36. تاريخ حصر الاجتهاد، آغابزرگ طهرانى، منشورات مدرسة
الامام المهدي(ع)،خوانسار، 1401.
37. تاريخ عمومى حديث، مجيد معارف، كوير، تهران، چاپ
اول، 1377.
38. تاريخ فقه و فقها، ابوالقاسم گرجى، سمت، تهران، چاپ
اول، 1375
39. تدوين السنة الشريفة، سيد محمد رضا الحسينى الجلالى،
مكتب الاعلام الاسلامي،قم، چاپ اول، 1372.
40. حاشية مجمع الفائدة والبرهان، وحيدبهبهانى، مؤسسه
علامه وحيد بهبهانى، قم،چاپ اول، 1417.
41. حياة ابن ابى عقيل العماني و فقهه، مركز معجم فقهى، قم،
1413.
42. دائرة المعارف بزرگ اسلامى، جمعى ازنويسندگان زير
نظر سيد كاظم بجنوردى،مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامى،
تهران، چاپ اول، 1379.
43. رجال النجاشي، احمد بن علي النجاشي(م450)، مؤسسه
نشر اسلامى، چاپپنجم، 1416.
44. رسائل المرتضى، سيد مرتضى، دارالقرآن، قم، 1405.
45. روضات الجنات، محمد باقر موسوى خوانسارى، دارالكتب
العلميه، قم،1390.
46. روضة المتقين، محمد تقى مجلسى، بنياد فرهنگ
اسلامى، قم، چاپ اول،1352.
47. زندگى و انديشههاى ابن ادريس، على همت بنارى،
بوستان كتاب، قم، چاپ اول،1381.
48. شرايع الاسلام، محقق حلى، انتشارات استقلال، تهران،
چاپ دوم، 1409.
49. شرح البداية في علم الدرايه، شهيد ثانى، مكتبه چهل
ستون، تهران، چاپ اول،1402.
50. عدة الاصول، شيخ طوسى، ستاره، قم، چاپ اول، 1417.
51. فرائد الاصول، شيخ مرتضى انصارى، مجمع الفكر
الاسلامي، قم، چاپ اول،1419.
52 . فقه اهل بيت(ع)(فصلنامه تخصصى)، صاحب امتياز سيد
محمود هاشمىشاهرودى، قم.
53. كشف القناع، اسداللّه تسترى(محقق كاظمى)، مؤسسه آل
البيت، قم، چاپسنگى.
54. لوامع صاحبقرانى، محمد تقى مجلسى، كتابفروشى
اسماعيليان، قم، چاپ دوم،1414.
55. لؤلؤة البحرين، شيخ يوسف بحرانى، مؤسسه آل البيت(ع)،
قم، چاپ دوم.
56. مبادى الاصول، علامه حلى، مكتب الاعلام الاسلامي، قم،
چاپ اول، 1404.
57. مجمع الفائدة والبرهان، محقق اردبيلى، مؤسسه نشر
اسلامى، قم، چاپ اول،1412.
58. محوالسنة اوتدوينها، حسين غيب غلامى، موسسة الهادى،
قم، چاپ اول،1419.
59. مختلف الشيعه، علامه حلى، مؤسسه نشر اسلامى، قم،
چاپ اول، 1412.
60. مصابيح الظلام في شرح مفاتيح الشرايع، وحيد بهبهانى،
مؤسسه علامه وحيدبهبهانى، قم، چاپ اول، 1424.
61. معارج الاصول، محقق حلى، مؤسسه آل البيت(ع)، قم،
چاپ اول، 1403.
62. معالم المدرستين، سيد مرتضى عسگرى، مؤسسة النعمان،
بيروت، 1410.
63 . مقالات كنگره محقق اردبيلى، جمعى از نويسندگان،
دفتر كنگره محقق اردبيلى،قم، چاپ اول، 1375.
64. مقدمهاى بر فقه شيعه، حسين مدرسى طباطبايى، ترجمه
محمد آصف فكرت،بنياد پژوهشهاى اسلامى، مشهد، 1368.
65. مكتب در فرايند تكامل، حسين مدرسى طباطبايى، ترجمه
هاشم ايزدپناه،مؤسسه انتشاراتى داروين، نيوجرسى، ايالات
متحده آمريكا، 1374.
66. منتقى الجمان في الاحاديث الصحاح و الحسان، حسن بن
زين الدين(صاحبمعالم)، مؤسسه نشر اسلامى، قم، چاپ اول،
1362.
67. منع تدوين الحديث، على شهرستانى، مؤسسة الامام
على(ع)، قم، چاپ اول،1418.
68. من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، جامعه مدرسين، قم،
چاپ دوم، 1404.
68. نظرية السنة في الفكر الامامي الشيعي، حيدر حب اللّه،
الانتشار العربي، بيروت،چاپ اول، 2006.
69. وسائل الشيعة، محمدبن حسن الحر العاملى، آلالبيت، قم،
1414. 70. ويژگيهاى اجتهاد و فقه پويا، عليرضا فيض، پژوهشگاه علوم انسانى، تهران، چاپاول، 1382.
دفاع از مبناى امام خمينى(ره) حيل ربا
چكيده
حيله شرعى ربا در واقع گريز از روح قانون شرع با حفظ ظاهر
آن است. ديدگاهمشهور فقهى، جواز حيلههاى شرعى در
رباست، امام خمينى(ره) با استناد به دليلعقلى حيل ربا را
جايز نمىدانند و روايات مجوز حيل ربا را مخالف كتاب و
سنتقطعى و فاقد حجيت مى شمارند. بررسى چهار دليل
عمده امام راحل(ره) بر عدمجواز حيل ربا همراه با نقد و
اشكال مخالفان، محور بحث و بررسى اين مقالهاست.
مفهوم حيل ربا
براى روشن شدن معناى لغوى حيله، گفتار چند نفر از
علماى اهل لغت را نقلمىكنيم:
الف) راغب اصفهانى در كتاب مفردات كه شامل معانى
تفسيرى نيز هست،مىگويد:
الحيلة و الحويلة: ما يتوصل به الى حالة ما في خفية و اكثر
استعمالها فيما في تعاطيهخبث و قد تستعمل فيما فيه حكمة
و لهذا قيل في وصف اللّه عزوجل: (و هو
شديدالمحال).((287))
بنابراين حيله، به معنى به كار گرفتن راه هايى است كه به
شكل پنهانى باشد، به تعبيرديگر به معناى چاره جويى پنهانى
است و معمولا بار منفى دارد گر چه در مواردى همبه عنوان
راه حكيمانه از آن استفاده مىشود كه بار مثبت نيز دارد.
ب) مؤلف كتاب مجمع البحرين در اين رابطه مىگويد:
وقد يفسر الحول بالحيلة و هي ما يتوصل به الى حالة بما فيه
خفية.((288))
در كتاب ديگرى نيز آمده است:
والحيلة: الحذق في تدبير الامور و هو تغليب الفكر حتى يهتدي
الى المقصود و اصلهاالواو، و احتال: طلب الحيلة.((289))
اين كتاب، حيله را يك نوع زرنگى در تدبير امور براى رسيدن
به مقصود معرفى كردهاست.
حيله در اصطلاح فقيهان
برخى فقها تعريفى را به عنوان جمع بندى از كلمات ديگران
در ابواب مختلف فقهارائه كردهاند و آن اين است كه:
الحيلة هي حفظ ظواهر قوانين الشرع و ان كانت روحها
غيرموجودة.((290))
بنابراين، حيله به كار بستن راه هايى است كه گرچه ظواهر
قانون در آن رعايت شدهولى چه بسا با روح قانون مخالف است.
در نتيجه حيلههاى شرعى ربا آن است كهشخص براى فرار از
حرمت ربا، مىكوشد از طريق بعضى از عقود و معاملات
كهظاهرى شرعى دارند به هدف اصلى خود كه دريافت سود
است، برسد چون اينشخص، راههاى شرعى را پيموده، در
ظاهر مخالفتى با شرع نكرده است ولى ممكناست با روح و
فلسفه تحريم ربا مخالفت كرده باشد. از باب نمونه: در كتاب
خلافشيخ طوسى(عليه الرحمة) مسئله 65 آمده است:
اگر نصاب مال قبل از اتمام سال حتى به مدت يك لحظه از
حد مقرر كاهش پيدا كندچيزى بر عهده شخص نيست، حتى
اگر اين كاهش، عمدا و به قصد فرار از زكاتباشد اقوى عدم
تعلق زكات است.
در حالى كه ممكن است اين «جواز» با غرض شارع مقدس كه
«رفع حوايج مستحقينزكات است» سازگار نباشد. همچنين
اگر كسى براى پرداخت وجوهى كه بابت خمسو زكات
بدهكار است، كالاى كم ارزشى را به مستحق زكات و خمس،
به قيمت گزافبفروشد و ثمن آن را بابت وجوهات حساب
كند، خمس و زكات از عهده او ساقطمىشود.
البته چنين نيست كه هميشه حيله با روح قانون ناسازگار
باشد، بلكه در برخى موارد باغرض قانون گذار در تعارض
نيست، مثلا در «بيع متماثلين»، اگر «نيم من» گندم خوببا
«يك من» گندم بد معاوضه گردد كه از نظر قيمت تقريبا
مساوى هستند، مشكل ربا رامىتوان از طريق حيله ضميمه
حل كرد. در نتيجه مىتوان قوطى كبريتى را به «نيممن»
گندم ضميمه كرد تا دچار معامله ربوى نشويم. از اين ربا به
عنوان رباى تعبدى يادشده و حتى حضرت امام(ره) هم كه
مخالف حيل ربا هستند اين حيله را جايزمىدانند ((291))
.و((292))
تبيين محل بحث
در توضيح محل نزاع، كافى است كه اين دو سؤال را پاسخگو
باشيم: 1. حكم حيل ربا به خودى خود چيست، يعنى صرف نظر از اين كه حيل ربا وسيلهاى براى فرار از حكم الزامى هستند، چه حكمى دارند؟ |
|---|