صفحه قبل

صفحه بعد

2. حكم آن‏ها، وقتى به عنوان وسيله‏اى براى گرفتن ربا قرار مى‏گيرند چيست؟ در پاسخ سؤال اول بايد گفت: با توجه به نكته‏اى كه در تعريف اصطلاحى حيله بيان‏شد كه حيل ربا بايد قانونى باشند، حكم همه حيل ربا جواز به معناى اعم آن است.بنابراين حيله ربا نمى‏تواند به خودى خود، حرام باشد((293))و اگر كسى مدعى‏حرمت يكى از آن‏ها باشد بايد آن را اثبات كند.

با تذكر نكته‏اى پاسخ سؤال دوم را آغاز مى‏كنيم و آن نكته اين است كه آيا در شريعت‏ مقدس، اصلى به نام «اصل تاثير هدف در وسيله‏» وجود دارد؟ بايد گفت رد پايى ازاين اصل، در مثل قاعده «الضرورات تبيح المحظورات‏» ديده مى‏شود چرا كه اين‏قاعده مى‏گويد: «مى‏توان در اغراض صحيح از وسيله ممنوع استفاده كرد، مثل نجات‏دادن غريق از طريق زمين غصبى، يعنى يك امر حرام را مى‏توان فداى يك مصلحت‏عالى كرد و باب تزاحم نيز از همين قبيل است. حال پرسش اين است كه در عكس‏فرض قبل، مسئله چگونه است، يعنى اگر غرض و هدف اشخاص در به كارگيرى‏وسيله با روح قانون تنافى داشت، آيا روح قانون مى‏تواند در وسيله‏اى كه ذاتا مشروع‏است، تاثير بگذارد و آن را ممنوع و حرام كند؟((294)) اين مطلب، يعنى تاثير هدف در وسيله، در قوانين مدنى تا اندازه‏اى پذيرفته شده‏است، مثلا اگر اجبار مستاجر به تخليه منزل ممنوع باشد، نمى‏توان از راه چند برابركردن مبلغ اجاره كه ذاتا عملى مشروع و قانونى است او را مجبور به تخليه كرد،حال در قوانين شرعى چگونه است؟ اين مقاله متكفل بيان همين مطلب است. مبناى امام راحل در اين بحث، گوياى اين‏نكته است كه اغراض شارع در وسيله‏اى كه به ظاهر مشروع است تاثير گذارمى‏باشد(تاثير هدف در وسيله) در حالى كه مشهور اين سخن را نمى‏پسندند.

جهت‏توضيح بيشتر بايد به اين نكته اشاره كرد كه خروج مكلف از يك حكم الزامى‏شرعى، از دو راه ممكن است:

1. خروج حكمى: اين در صورتى است كه مورد خود را، از حكم شرعى خارج‏بدانيم. به تعبير ديگر، به حكم شرعى الزامى، استثنا وارد كنيم، مثل گرفتن ربا به‏وسيله پدر از فرزند(بنابر نظر بعضى).

2. خروج موضوعى: يعنى در موضوع حكم به گونه‏اى تغيير ايجاد كنيم تا بتوان ادعاكرد، بر مورد ما، موضوع حكم الزامى صادق نيست، مثلا بعضى گفته‏اند: اگر قرض‏ربوى را به بيع تبديل كنيم، موضوعا بر اين مورد، قرض ربوى صادق نيست.

از ميان اين دو قسم اگر خروج مكلف از قبيل دومى باشد، مانعى ندارد گر چه اين كلام‏تفصيلى دارد كه مى‏آيد.

بيشتر كسانى كه مى‏گويند حيل ربا جايز است، مدعى هستند كه حيل ربا از قبيل دومى‏است، چرا كه احكام ذاتا از سلطه افراد خارجند و هيچ تصرفى براى آن‏ها وجودندارد((295))و آن‏ها كه معتقدند حيل ربا جايز نيست، مى‏گويند اين‏ها از قبيل خروج‏موضوعى نيستند.

در قسم دوم، يعنى خروج موضوعى بايد تفصيل داد، چرا كه در خروج موضوعى،يعنى جايى كه خروج مكلف از حكم الزامى به صورت خروج موضوعى باشد، به‏طور مطلق نمى‏توان گفت كه او از قيد تكليف رهايى پيدا كرده، بلكه اين رهايى به‏حكم عقل و شرع در صورتى است كه با غرض قانونگذار در تعارض نباشد. شهيدمطهرى در اين رابطه مى‏گويد:((296)) يك وقت شخص، حيله مى‏كند به اين معنا كه خود را از موضوعى به موضوع ديگرخارج مى‏كند، مثلا سفر مى‏كند تا نماز را قصر كند و روزه را افطار كند، اين جايزاست، زيرا در حقيقت بر خلاف غرض شارع عمل نكرده. شارع خودش در موردحضر حكمى وضع كرده و در مورد سفر حكم ديگرى و سفر اختيارى را منع نكرده‏در حالى كه اگر مى‏خواست مى‏توانست بگويد در ماه رمضان سفر نكنيد ولى اين رانخواسته است.

مثال اين نحو حيله در قوانين مدنى اين است كه اگر براى اشخاص متاهل قانون‏معافيت از خدمت سربازى باشد و براى غير متاهل، معافيت نباشد، اگر كسى اقدام به‏تاهل كند خود را از موضوعى به موضوع ديگر خارج كرده است و با غرض مقنن هم‏مخالفت نورزيده است.

ولى يك وقت حيله، مبارزه با غرض مقنن و در حقيقت كلاه گذاشتن بر سر شارع‏است. مثال اين نوع در قوانين بشرى حيله‏هايى است كه تجار براى فرار از ماليات درتنظيم دفتر انجام مى‏دهند كه مبارزه با غرض مقنن است، زيرا شكى نيست كه غرض‏مقنن وصول ماليات است ولى چون صورت كار وى قانونى است، نمى‏توانند بر اوايراد بگيرند و لذا همواره قوانين را تغيير مى‏دهند تا شايد جلوى فرار از ماليات رابگيرند. امثال اين نوع حيله در احكام شرعى همين ربا است. واضح است كه شارع‏خواسته رباگير زيادى نگيرد در حالى كه به وسيله حيل چنين كارى انجام مى‏شود،پس با غرض شارع مبارزه شده است.((297)) مى‏توان نتيجه مورد نظر ايشان، يعنى حرمت حيل ربا را در قالب استدلال ديگرى به‏اثبات رساند و آن اين كه ما قاعده‏اى به نام قاعده «نقض غرض‏» داريم كه در كلام‏بعضى از علما آمده و قاعده‏اى عقلى است. طبق اين قاعده، وقتى غرض و مقصودشخص عاقلى به وجود يا عدم امرى به صورت جدى تعلق بگيرد به گونه‏اى كه‏سرپيچى از آن را موجب عقاب اعلام كند، معقول نيست كه ضد آن را هم مورد قبول وتاييد قراردهد و مسلما ضد آن مبغوض او است. صاحب جواهر در اين رابطه‏مى‏گويد:

كل شي‏ء تضمن نقض غرض اصل مشروعية الحكم يحكم ببطلانه.((298)) مرحوم محقق اردبيلى نيز از اين قاعده در بحث حيل ربا غافل نبوده و گفته است:

و انت تعلم انها تنعدم بفتح باب الحيلة كما هو المتعارف فانهم ياخذون بها ما يؤخذبالربا.((299)) ايشان به كار گرفتن حيل ربا را با غرض شارع از تحريم ربا، سازگار نمى‏داند. چنانچه‏نظر امام راحل نيز چنين است كه بيان تفصيلى آن خواهد آمد.

بنابراين طبق قاعده نقض غرض، بايد حكم كرد كه شارع مقدس موافق با حيل ربا كه باغرض او سازگار نيست، نمى‏باشد.

كلام امام راحل در به كارگيرى حيل ربا و ارزيابى آن گرچه حضرت امام در چاپ‏هاى اوليه تحرير الوسيله موافق نظر مشهوربودند،((300))ولى سپس در زمره مخالفين حيل ربا قرار گرفتند. ايشان نقدهاى‏مختلفى را بر حيله‏هاى ربا وارد مى‏دانند كه با توجه به اهميت و اساسى بودن اين‏نقدها به ارزيابى آن با جداسازى بخش «رباى معاوضى‏» و «رباى قرضى‏» از يكديگر مى‏پردازيم:

الف) به كارگيرى حيل شرعى در رباى معاوضى:

بين مواردى كه عرف آن را ربا مى‏داند و آنجا كه چنين قضاوتى ندارد تفاوت وجوددارد. توضيح آن كه عقلا در برخى از موارد، به ربوى نبودن معاوضه حكم مى‏كنند،مثل اين كه «يك من‏» برنج مرغوب با »دو من‏» برنج نامرغوب معاوضه شود كه از نظرقيمت مساوى باشند. در اين جا گرچه از نظر كمى، زيادتى وجود دارد ولى به حسب‏عرف و به حسب واقع، ربا محسوب نمى‏شود و چنين «زيادتى‏» موجب فساد و ظلم‏در اموال و نيز موجب انصراف مردم از تجارات و زراعات و... كه در فلسفه تحريم‏ربا آمده است نمى‏شود. به كارگيرى حيل ربا در اين قسم جايز است، چرا كه درحقيقت بر چنين مواردى «تخلص از ربا» اطلاق نمى‏شود.((301)) ايشان جهت توضيح بيشتر، راجع به علت تجويز حيل ربا در اين قسم،مى‏گويد:

دراينجا، فقط زياده حجمى(كمى) وجود دارد و چنين زياده‏اى ميزان نفع تجارى‏نيست و تنها عنوان محرمى كه در اين قسم مطرح است، «تبادل المماثل بالمماثل مع‏زيادة‏» است نه عنوان «ربا» مگر از باب مجاز لذا با به كارگيرى حيل شرعيه،مى‏توان از اين عنوان خارج شد، زيرا اين كار فرار از باطل به سوى حق است كه درروايت آمده است در حالى كه به كارگيرى حيل ربا، فرار از باطل به باطل‏است.((302)) اما جايى كه عرف، معاوضه را ربوى مى‏داند، مساله فرق مى‏كند. در اين مورد در كتاب‏البيع چنين آمده است:

اگر «يك من‏» در مقابل «دو من‏» به صورت نسيه كه عوضان از نظر اوصاف مساوى‏هستند، معامله گردد، همان مفاسد ربارا خواهد داشت، بنابراين جايزنيست.((303)) به نظر مى‏رسد وجه تفصيل ايشان اين است كه در رباى معاملى، وجه عقلايى براى‏تفاوت فاحش كه قضاوت عرف بر ربوى بودن معاوضه است جز به جهت فرار ازرباى قرضى وجود ندارد، بنابر اين ادله مجوزه حيل رباى معاملى شامل اين فردنمى‏شود و از نظر حكم، تحت حيل رباى قرضى قرار مى‏گيرد.((304)) ب) به كارگيرى حيل شرعيه در رباى قرضى ايشان به كارگيرى حيل در اين قسم را جايز نمى‏دانند، زيرا رواياتى كه به آنها براى‏تجويز حيل رباى قرضى استناد شده است از نظر سند و دلالت داراى اشكال‏هستند.((305)) بررسى روايات از نظر سند:

ايشان تنها يك روايت را از نظر سند قابل استناد مى‏داند و آن معتبره محمدبن اسحاق‏بن عمار است.((306)) وى در اين رابطه مى‏گويند:

گرچه در مورد محمد بن اسحاق، نجاشى او را توثيق كرده ولى علامه در مورد اوتوقف كرده است، چرا كه صدوق گفته است: او واقفى بوده و ظاهر كلام ابن داود نيز آطبق نقل توقف است ولى به هر حال او يا امامى ثقه است يا واقفى‏ثقه.((307)) مشكل ديگر از ناحيه اين شخص طبق سخن امام راحل اين است كه مرحوم‏صدوق مى‏گويد: «بانه صراف‏» يعنى شغل او صرافى بوده است.((308)) مقصودايشان اين است كه به طور طبيعى كسى كه چنين شغلى دارد، به دنبال تجويز حيله‏براى ربا خوارى است، بنابراين در نقل چنين احاديثى متهم است.

نقد واقفى بودن اين شخص ثابت نيست، زيرا مستند واقفى بودنش اين روايت‏است:((309)) ما رواه ابو جعفر بن بابويه عن علي بن احمد بن محمد بن عمران الدقاق، قال: حدثنامحمد بن ابي عبداللّه الكوفي، قال:

حدثني جريربن حازم عن ابي مسروق، قال: دخل‏على الرضا(ع) جماعة من الواقفية فيهم علي بن حمزة البطائني و محمد بن اسحاق بن‏عمار و الحسين بن مهران و الحسن بن ابي سعيد المكارى... .((310)) گرچه مرحوم صدوق، اين روايت را نقل كرده ولى خودش اظهار نظر نكرده است.بنابراين اعتماد او بر اين نقل، معلوم نيست و از طرفى شيخ مفيد در «ارشاد» در ضمن‏فصلى كه از راويان مختص امام رضا(ع) نام مى‏برد،((311)) تصريح مى‏كند كه يكى ازآن‏ها «محمد بن اسحاق صيرفى‏» است و همين طور ابن شهر آشوب او را از جمله‏راويان امام هشتم(ع) مى‏داند.((312)) بنابراين واقفى بودن او ثابت نيست.

در هر صورت آنچه معيار است «وثاقت‏» او است كه نجاشى((313)) و شيخ مفيد برآن تصريح دارند و امام راحل هم به آن اعتراض دارند و به وسيله اثبات «وثاقت‏»مى‏توان اتهامش را در نقل حديث كه به مقتضاى شغلش وجود دارد، دفع كرد. درنتيجه اين روايت از نظر سند معتبر است.

بررسى روايات از نظر دلالت اشكال اول حضرت امام: روايات تجويز حيل ربا، مخالف كتاب و سنت قطعيه‏هستند... و معصوم، در مورد چنين رواياتى مى‏فرمايد: «ما خالف قول ربنا لم نقله. او«زخرف‏» او «باطل‏».((314)) توضيح: قرآن، علت حرمت ربا را ظلم بودن آن معرفى كرده است:

و ان تبتم فلكم رؤوس اموالكم لاتظلمون ولاتظلمون.((315)) حال سؤال اين است كه وقتى شارع، گرفتن زيادى را ظلم مى‏داند، مى‏توان با ظاهرسازى و تغيير صورى، از عنوان «ظلم‏» خارج شد و چيزى را كه قرآن آن را بشدت،مذمت كرده:

فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من اللّه و رسوله ،((316)) مى‏توان با يك ظاهر سازى حلال كرد. مسلما عرف، بين اين دو كلام تفاوت قايل‏مى‏شود و تجويز حيل ربا را مناقض ظلم بودن ربا مى‏داند، چرا كه همان مفاسد ربا رادارا مى‏باشد.((317)) مسئله ما شبيه اين است كه شارع مقدس با آن همه ادله محكم و قطعى در تحريم‏شرب خمر، بگويد اگر آن را داخل كپسولى بريزيد و بخوريد مانعى ندارد، زيراخوردن، غير از آشاميدن است و آنچه كه حرام است، آشاميدن آن است، گرچه درآن هم، مستى و فساد وجود دارد. آيا اين تناقض در گفتار نيست؟ بنابراين به صرف‏حكمت بودن مستى و فساد و علت نبودن نمى‏توان اين ظاهر سازى را تجويزكرد.

يا مثلا وقتى مى‏گوييم: فروش قرآن به كافر حرام است و علتش اين است كه قرآن زيرسلطه او نباشد، آيا صحيح است بگوييم شارع اجازه هبه آن را مى‏دهد، زيرا هبه غيراز بيع است و تحت سلطه كافر نبودن، حكمت حكم است نه علت آن؟((318)) در مسئله ما هم با ظاهر سازى نمى‏توان گفت از حرمت رباى قرضى نجات پيداكرديم، چرا كه همان حكمت و همان مفاسد وجود دارد((319)) و بايد گفت: عرفاتجويز اين حيل، علاوه بر تناقض در جعل و قانون، موجب لغويت آن هم‏خواهدبود.((320)) نقد اول:

مراد از اين ظلم، ظلم عقلى يا عقلايى نيست تا اشكال شما وارد باشد، زيرا ظلم به‏معنى تعدى و تجاوز به نفس و مال و حقوق ديگران است و حال آن كه در بحث ماچنين ظلمى مراد نيست به دليل اين كه:

اولا: استثناهايى كه بر حرمت ربا وارد شده است، مانند: اين روايت:

عن زرارة عن ابي جعفر(ع)، قال: ليس بين الرجل و ولده و بينه و بين عبده ولابين اهله‏ربا، انما الربافيما بينك و بين مالاتملك، قلت: فالمشركون بيني و بينهم ربا؟ قال: نعم...، كه((321)) طبق اين روايت، ربا بين پدر و فرزند و مولى و عبد و بين شوهر و زن‏استثنا شده و حرمت ندارد در حالى كه اگر گرفتن ربا، ظلم عقلى و عقلايى باشد، قابل‏استثناء نيست. اگر در رد استثنا گفته شود كه بين مولى و عبدش و مانند آن، رباى‏حقيقى وجود ندارد، زيرا مولى مالك عبدش است و عبد استقلال اقتصادى ندارد، درپاسخ مى‏گوييم: از جمله موارد ياد شده در روايت، ربا بين پدر و فرزند است در حالى‏كه پدر، مالك فرزند خود نيست و فرزند داراى استقلال اقتصادى است، بنابراين مراداز اين ظلم، ظلم تعبدى است نه عقلى و عقلايى.

ثانيا: عقلا فرقى بين دو حالت زير نمى‏بينند:

الف) فروش كالايى به صورت نسيه به مبلغ معين(مثلا به مبلغ 1200 تومان).

ب) فروش نقدى آن به مبلغ معين و شرط گرفتن اضافه در فرض تاخير به مبلغ‏بيشتر(مثلا فروش نقدى‏اش به مبلغ 1000 تومان و در فرض تاخير به مبلغ 1200تومان).

در حالى كه معامله بنابر حالت اول، حلال و بنابر حالت دوم، ربوى و حرام است.بنابراين بايد گفت ظلمى كه در حالت دوم(ربوى) وجود دارد، ظلم عقلايى نيست، درنتيجه مراد از ظلمى كه در ادله شرعى در مورد ربا مطرح شده، ظلم تعبدى‏است.((322)) در پاسخ مى‏گوييم:

اصولا در خطابات شرعيه معلل(خطاباتى كه در آن علت يا حكمت حكم ذكر شده‏است) كه عرف توان ادراك آن مفاهيم را دارد، حمل كردن بر تعبدى صرف، خلاف‏متفاهم عرفى است، از جمله در محل بحث ما كه سخن از ظالمانه بودن ربا و مفاسدديگرى همچون امتناع از قرض الحسنه و غيره است، زيرا لازمه اين كه گفته شودمقصود شارع اين است كه چون من ربا را ظالمانه و باعث مفاسد ديگرى مى‏دانم، شمااز آن اجتناب كنيد، لغويت خطاب است. مثلا بايد براى عرف سهمى در ادراك آيه‏شريفه‏«لاتظلمون ولاتظلمون‏» كه در حكم تعليل است و علت حرمت ربا را بيان‏مى‏كند، وجود داشته باشد و گرنه علت آوردن، معنا نخواهد داشت، خصوصا اين كه‏مورد معلل، يعنى ظلم بودن، از موارد مستقلات عقليه است كه طبق مبناى صحيح،عقل توانايى ادراك ظلم و عدل بودن افعال را دارد.

اينك با توجه به مقدمه فوق، مى‏توان با استفاده از قراين، ظالمانه بودن ربا را به گونه‏اى‏توجيه كرد كه مورد تصديق عقلا هم قرار گيرد به اين صورت كه بگوييم: به نظرمى‏رسد مراد از ظلم در اين جا «زيادى بدون مقابل‏» است، زيرا اگر در مقابل گرفتن‏زيادى چيزى در كار نباشد مسلما ظالمانه است.

شواهدى نيز بر اين مطلب وجوددارد:

اولا: در لغت، كلمه «ربا» به معنى «فضل و زياده‏» معنا شده است((323)) و عرف‏«فضل و زياده‏» را در جايى به كار مى‏برد كه «مقابلى‏» ندارد و از آن جا كه بحث ما درعرصه فرهنگ دينى است و شريعت مقدس هر مقابلى را نمى‏پذيرد(مثلا خمرنمى‏تواند مقابل چيزى واقع شود، چون شارع آن را از ماليت و ارزش اسقاط كرده يااينكه شارع، گرفتن زيادى در مقابل مدت را نمى‏پذيرد) اين مقابل بايد مشروع‏باشد.((324)) ثانيا: آيه شريفه، كه مى‏فرمايد: «و ان تبتم فلكم رؤوس اموالكم لاتظلمون ولاتظلمون‏»،متفاهم عرفى ا((325) )ز آيه شريفه اين است كه اگر فقط راس المال، به صاحبش ‏برگردانده شود ظلمى صورت نگرفته است، ولى اگر زياده‏اى به آن اضافه گردد، اين‏زياده ظالمانه است. دليل اين مطلب به صورت طبيعى اين است كه آن زيادى، بدون‏مقابل است.

ثالثا: در روايتى از امام رضا(ع) در بيان علت تحريم ربا آمده است كه:

و علة تحريم الربا لما نهى اللّه عنه و لما فيه من فساد الاموال، لان الانسان اذا اشترى‏الدرهم بالدرهمين كان ثمن الدرهم درهما و ثمن ال‏آخر باطلا فبيع الربا و شراؤه‏وكس على((326)) كل حال على المشتري و على البائع... ولما في ذلك من الفساد والظلم و فناء الاموال، علت خريد «يك درهم‏» به «دو درهم‏» اين است كه درهم اضافه،مقابل ندارد، بنابراين بيع ربوى موجب خسارت و فناى اموال و ظلم و فساد خواهدبود.((327)) گرچه اين روايت راجع به رباى معاملى است، ولى چون امام(ع) درصدد بيان مفاسداصل ربا هستند، فرقى بين آن و رباى قرضى نيست. نتيجه سخن اين است كه بديهى‏است، زياده‏اى كه مقابل ندارد ظلمى است كه مورد اعتراف و تصديق عقلا است. درنتيجه نمى‏توان ظلمى را كه راجع به ربا مطرح شد، تعبدى صرف دانست.

اينك با اين توجيه، مى‏توان قرض‏هاى ربوى را در هر دو نوعش(مصرفى و توليدى)ظالمانه دانست، چرا كه وقتى در تعريف قرض مى‏گوييم: «القرض هو تمليك مال لخربالضمان‏»((328))، يعنى: «قرض گيرنده را مالك آن مال، در مقابل ضمان معرفى‏مى‏كنيم‏»، گرفتن «زيادى‏» از شخص مقروض به عنوان پرداخت نماى مال، معنى‏ندارد، اگر از اين «مال‏» نمايى توليد شود، اين نما، تابع اصل خواهد بود و شخص‏مقروض كه مالك اصل است، مالك نما هم خواهد بود و اگر نمايى در كار نباشد،ظالمانه بودن گرفتن زيادى از او، واضح‏تر خواهد بود. در نتيجه توجيهاتى كه در گرفتن‏ربا در خصوص قرض‏هاى توليدى گفته مى‏شود، دليل قابل قبولى ندارد از جمله گفته‏مى‏شود: در قرض‏هاى توليدى، قرض گيرنده، صاحب منافع بسيارى خواهد شد كه‏چه بسا چندين برابر مقدار پرداخت ربا است،((329)) در حالى كه در جواب‏مى‏گوييم:

اولا: اين حرف با موارد زيادى نقض مى‏شود، مانند قرض‏هاى ربوى كه جهت توليد ومانند آن استقراض شده ولى مولد نبوده‏اند و سنگينى پرداخت ربا خصوصا مضاعف‏آن آن‏ها را از ميدان توليد و خدمات، خارج كرده است.

ثانيا: چنانچه از جواب نقضى روشن شد، ملازمه‏اى بين قرض‏هاى توليدى و سودآفرينى آن‏ها وجود ندارد، بلكه سود آفرينى آن‏ها به شرايط زمانى و وضعيت اقتصادى‏جامعه و شرايط ديگر بستگى دارد.

به هر حال ادعاى تعبدى بودن ظلم در رباى قرضى قابل پذيرش نيست، چرا كه‏ظالمانه بودن آن با توجه به معنايى كه بيان شد مورد تصديق عقلا است.

در مورد استناد به استثناهايى كه بر حرمت ربا وارد شده، بايد گفت: گرچه رابطه عبد ومولى، يعنى: «العبد و ما في يده لمولاه‏» در مورد پدر و فرزند هم وارد شده و گفته‏اند:«انت و مالك لابيك‏»(((330))ولى عرفا مراد از اين روايات كسانى هستند كه به خاطرعلاقه شديدى كه در مسائل اقتصادى دارند، در غناء فقر نيز از يكديگر تاثير و تاثرپذيرند)، لذا عقلا غناى پدر را غناى فرزند و نيز غناى زوج را غناى زوجه مى‏دانند كه‏در اين صورت گرفتن زيادى از همديگر را موضوعا ربا نمى‏دانند.

نقد دوم: در كلام شما گذشت كه «با ظاهر سازى به وسيله حيل ربا نمى‏توان از حرمت‏رباى قرضى خلاصى پيدا كرد، چرا كه حكمت تحريم ربا در حيل آن هم وجود دارد»درحالى كه اين مطلب قابل پذيرش نيست، زيرا حيل ربا موضوعا معامله را از ربوى‏بودن خارج مى‏كند و اين تغيير عنوان، موجب مى‏شود كه اين معامله احكام خاص‏خودش را داشته باشد نه احكام و اثرات معامله ربوى را بنابراين با وجود اين‏تفاوت در ماهيت، بين اين دو معامله متفاوت كه دو انشاى مختلف دارند، چگونه‏مى‏توان اين دو را يكى دانست؟ در روايت آمده است:

و عنه عن ابن ابي عمير عن يحيى بن الحجاج عن خالد بن الحجاج، قال: قلت لابي‏عبداللّه(ع): الرجل يجي‏ء فيقول: اشتر هذا الثوب و اربحك كذا و كذا، قال: اليس ان‏شاء ترك و ان شاء اخذ؟ قلت: بلى، قال: لا باس به انما يحلل الكلام و يحرم‏الكلام.((331)) طبق اين روايت تغيير عنوان مى‏تواند معامه‏اى را از حرمت نجات دهد و آن را حلال‏كند. بنابراين جاى تعجب نيست كه بتوان گناهى را به اين شدت و بزرگى كه يك‏درهم آن بدتر از هفتاد زنا با محارم دانسته شده با تغيير لفظ، از موضوع حرمت خارج‏كرد. از باب نمونه مى‏توان متعه را مثال زد كه زنا را با آن كه از اعظم كباير است باايجاد يك لفظ(صيغه) به يكى از اعمال مستحب تبديل مى‏كند كه نه تنها گناه ندارد،بلكه داراى ثواب هم مى‏باشد.

در نتيجه نبايد به اشتراك در نتيجه نظر كرد، بلكه معيار، موضوع و عنوان آن است. اگرموضوع، «عقد ربوى‏» باشد، حرام و گرنه حلال است.((332)) در پاسخ مى‏گوييم:

سخن امام راحل در علت و حكمت تحريم ربا، يك نقد ثبوتى است و مربوط به عالم‏اثبات، يعنى لفظ و دلالت نيست و در مقام ثبوت، صحبت كردن از لفظ و تغيير عنوان‏و... سخنى نادرست است. توضيح آن كه وقتى در قرض ربوى صحبت از ظلم ومفاسد آن و تعطيلى قرض الحسنه و تجارات مى‏شود، اين اثرات جز زاييده لفظ‏نيست يا حد اقل تنها لفظ، در ايجاد آن‏ها مؤثر نيست،((333))زير اگر چنين بود، باتغيير آن و تبديل لفظ يك عقد ربوى، به هبه و مانند آن، مشكل برداشته مى‏شد، ولى‏اين مفاسد طبق برداشت عرف از ادله شرعى، مربوط به نتيجه آن گرفتن زيادى‏بدون مقابل است. اينك سخن اين است كه با وجود اين مفاسد كه در نتيجه رباخوارى به وجود مى‏آيند چطور مى‏توان حيل ربا را كه داراى همان نتايج و مفاسدهستند، تجويز كرد؟ آيا اين باعث تناقض در قانون و لغويت حكمت اين تحريم‏نيست؟ در نتيجه به احتمال قوى، جمله «انما يحلل الكلام و يحرم الكلام‏» مربوط به‏مواردى است كه آن انشا از ناحيه ثبوت، دچار مشكلاتى مانند تناقض در جعل و...نباشند.

با اين توجيه روشن مى‏شود كه قياس حيل ربا با امثال متعه، قياس نادرستى است، چراكه سخن ايشان مربوط به عالم لفظ نيست، بلكه مربوط به مقام ثبوت است. علاوه براين، اشتباه بزرگ اين است كه تصور شده كه تفاوت زنا و متعه تنها به اجراى يك‏صيغه لفظيه است در حالى كه صيغه لفظيه نشانه يك قرارداد و تعهد به آن است كه‏لوازم فراوانى همچون اجرت، نفقه، حضانت، عده و مانند آن را به دنبال دارد درحالى كه در زنا هيچ تعهدى وجود ندارد و زنا كار حاضر نيست چنين عقدى خوانده‏شود، چرا كه به دنبالش مسئوليت فراوانى وجود دارد در حالى كه اگر صرفا ايجاد يك‏لفظ بود، دليلى بر ممانعت وجود نداشت. در نتيجه تفاوت بين متعه و زنا، صورى وظاهرى نيست، بلكه به خلاف بحث ما، دو حقيقت متفاوت هستند.

اشكال دوم حضرت امام: حتى اگر حيل ربا را جايز بدانيم اين روايات متضمن مطلبى‏است كه قابل پذيرش نيست ، چرا كه مى‏گويد: «لاباس بذلك، قد فعل ابي و امرني ان‏افعل في شي‏ء كان عليه‏»((334))در حالى كه به كاربستن اين حيل، براى جلب «نفع‏دنيوى‏» اگر جايز هم باشد، موجب تنفر طباع است و عقلا آن را نمى‏پسندند. بنابراين‏شان امام(ع) از چنين كارهايى به دور است.

اين روايات شبيه است به روايات فروختن انگور به شخصى كه مى‏دانيم اين‏ها را به‏خمر تبديل مى‏كند، چرا كه در برخى از آنها آمده كه امام(ع) فرمود: ما چنين معامله‏اى‏را انجام مى‏دهيم، در حالى كه اين كار با شان امام سازگارى ندارد.

در نتيجه اين روايات اگر مشكل سندى هم نداشت باز حجت نبود، چرا كه مدرك‏حجيت آن‏ها، سيره عقلا است و اين سيره در جايى كه وثوق نوعى نباشد، حجت‏نيست، زيرا عقلا، خبرى را كه همه از آن متعجب مى‏شوند و آن را باور ندارند،حجت نمى‏دانند. ((335)) نقد اشكال:

اين اشكال در صورتى وارد است كه امام(ع)، قرض دهنده باشند در حالى كه درفرض روايات، امام(ع) قرض گيرنده بوده‏اند كه بنابراين فرض، طالب دنيا بودن‏وموجب تنفر طباع بودن، معنا نخواهد داشت، چرا كه ايرادى بر امام(ع) نيست كه درپى پرداخت بدهى با توجه به اصرارى كه شريعت مقدس بر انجام آن دارد از حيل‏ربا استفاده كرده باشند خصوصا اين كه امكان حمل اين روايات بر صورت اضطرارنيز هست، زيرا ممكن است آن‏ها در شرايط‏ى مجبور به استفاده از اين حيل، جهت‏پرداخت بدهى شان بوده‏اند و شواهدى هم بر اين مطلب، يعنى قرض گيرنده بودن‏آن‏ها در اين روايات وجود دارد.

در پاسخ مى‏گوييم:

اين مضمون، تنها در روايت مسعدة بن صدقه نيست و با مراجعه به روايات ديگرى كه‏چنين مضمونى در آن‏ها آمده است مى‏توان نقد حضرت امام را تثبيت كرد، در روايت‏محمد بن اسحاق بن عمار((336)) مى‏گويد:

قال: قلت للرضا(ع): الرجل يكون له المال فيدخل على صاحبه يبيعه لؤلؤة تسوى مائة‏درهم بالف درهم و يؤخر عنه المال الى وقت، قال: لا باس به قد امرني ابي ففعلت‏ذلك و زعم انه سال اباالحسن(ع) عنها، فقال مثل ذلك،((337)) به امام هشتم عرض كردم مردى از كسى‏طلبى دارد و هنگام پرداخت طلبش رسيده‏ولى بدهكار پولى ندارد كه بپردازد.

طلبكار، مرواريدى را كه يك صد درهم ارزش‏دارد، به يك هزار درهم به او مى‏فروشد و زمان پرداخت طلب خود را تا زمان معينى‏تاخير مى‏اندازد. آيا اين كار جايز است؟ امام(ع) فرمودند: اشكالى ندارد. پدرم به من‏دستور داد كه درموقع لزوم چنين كارى بكنم. من نيز انجام دادم. محمد بن اسحاق‏گمان مى‏كند كه اين سؤال را از امام كاظم(ع) نيز پرسيده و آن حضرت نيز همين‏جواب را داده است.

با توجه به فرض سؤال، امام(ع) طلبكار بوده‏اند. پس استبعاد حضرت امام مطرح‏است، زيرا امامى كه حاضر است همه هستى اش را در راه خدا بدهد آيا حاضر نيست‏به يك بدهكار كه قدرت پرداخت بدهى اش را به امام ندارد، مهلت بدهد و چرا بايددر چنين موقعيتى به اين معامله دور از انصاف روى آورد.((338)) در روايت قبلى هم اين خدشه وجود دارد كه اگر امام(ع) در پرداخت بدهى شان براى‏يك بار به چنين معامله‏اى متوسل مى‏شدند، با مقام و شان او منافات نداشت در حالى‏كه ظاهر روايت كه فرمود: «قد فعل ذلك ابي‏» اين است كه از اين راه به عنوان يكى ازراه‏هاى پرداخت بدهى استفاده مى‏كرده‏اند و اين كار استمرار داشته است كه در اين‏صورت با مقام والاى او سازگار نيست.((339)) اشكال سوم حضرت امام: برخى از اين روايات، حيله ربا نيست، بلكه خود ربا است.توضيح اين كه: رواياتى داريم كه در آنها طبع قضيه مى‏گويد قرض يا تاخير قرض مبنى‏بر پرداخت زياده است در حالى كه اين همان قرض به زياده و عين ربااست.((340)) بعضى از روايات به اين شرح است:

محمد بن يعقوب، عن محمد بن يحيى عن احمد بن محمد عن علي بن حديد عن‏محمد بن اسحاق بن عمار، قال:

قلت لابي الحسن(ع): ان سلسبيل طلبت مني مائة الف درهم على ان تربحني عشرة‏آلاف فاقرضها تسعين الفا و ابيعها ثوب وشي [ثوبا وشيا: كافى]تقوم بالف درهم،بعشرة آلاف درهم، قال(ع): لاباس،((341)) به امام كاظم(ع) عرض كردم: بانو(به قرينه ضماير مؤنث) سلسبيل از من يكصد هزاردرهم وام تقاضا كرده است تا در مقابل، ده هزار درهم سود به من بدهد و چون اين‏كار به اين شكل ربا و حرام است، براى فرار از ربا من نود هزار درهم به او قرض‏مى‏دهم و يك پيراهن كه قيمت آن هزار درهم است به مبلغ ده هزار درهم به اومى‏فروشم. آيا اين كار جايز است؟ امام(ع) فرمودند: اشكالى ندارد.

اين روايت از نظر سند ضعيف است، چرا كه مرحوم شيخ طوسى على بن حديد راتضعيف كرده((342))ولى دلالتش بر نشان دادن يكى از راه‏هاى فرار از رباى قرضى‏روشن است.

در روايتى ديگر، اسحاق بن عمار از امام كاظم(ع) اين گونه نقل مى‏كند:

قال: قلت لابي الحسن(ع): يكون لى على الرجل دراهم فيقول:

اخرني بها و انااربحك، فابيعه جبة تقوم علي بالف درهم بعشرة آلاف درهم او قال: بعشرين الفا واؤخره بالمال، قال(ع):

لاباس،((343)) به امام كاظم(ع) عرض كردم شخصى مقدارى به من بدهكار است و مى‏گويد مدت‏طلب خود را به تاخير بينداز! آيا براى من جايز است لباسى كه قيمت آن هزار درهم‏است، به ده هزار درهم يا بيست هزار درهم به او بفروشم و بدهكارى‏اش را تاخيربيندازم؟ فرمودند: اشكالى ندارد.

روايت فوق طبق سند مرحوم كلينى در كافى((344)) معتبر است و دلالت آن بر جوازحيله رباى قرضى نيز روشن است.

چنانچه ملاحظه مى‏شود در اين روايات، قرض ياتاخيرش مبتنى بر بيع است. درخواست كننده مى‏گويد: «اقرضني كذا او اخرني الى‏كذا، يعنى: به من قرض بده يا دين من را تا فلان مدت تاخير بينداز» و طرف مقابل هم‏مى‏گويد: «بع كذا بكذا حتى افعل، يعنى: تو به من فلان كالا را به فلان قيمت بفروش تادر مقابل به تو قرض بدهم يا دين تو را تاخير بيندازم‏». اين جا در حقيقت قرض وتاخير هم، مشروط به انجام اين معامله است و اين همان قرض به شرط و همان رباى‏قرضى است.((345))در نتيجه در روايات فوق گرچه عنوان «بيع به شرط تاخير» يا«بيع به شرط قرض‏» آمده است، ولى متفاهم عرفى آن است كه تاخير دين هم‏مشروط به چنين بيعى است و در اين جا شرط ارتكازى وجود دارد. لذا مى‏بينيم اگربيع باطل باشد، تاخير دين و پرداخت وام نيز باطل مى‏شود.((346)) در روايتى ديگر، سيد رضى در نهج البلاغه به نقل از حضرت على(ع) كلامى را ازحضرت رسول(ع) خطاب به على(ع) نقل مى‏كند:

يا علي ان القوم سيفتنون باموالهم الى ان قال و يستحلون حرامه بالشبهات الكاذبة والاهواء الساهية فيستحلون الخمر بالنبيذ والسحت بالهدية و الربا بالبيع، على(ع) فرمود: رسول گرامى(ص) به من فرمودند: اى على! به زودى اين مردم بااموالشان آزمايش شوند، پس حرام‏هاى الهى را با توسل به شبهات دروغين و هواهاى‏گمراه كننده، حلال شمارند و خمر را به اسم نبيذ و رشوه را به نام هديه و ربا را به‏عنوان بيع، حلال مى‏كنند.((347))و((348)) و صالح بن عقبه از يونس شيبانى چنين نقل مى‏كند:

قلت لابي عبداللّه(ع): الرجل يبيع البيع و البائع يعلم انه لايسوى و المشتري يعلم ان‏لايسوى الا انه يعلم انه سيرجع فيه فيشتريه منه، قال: فقال(ع): يايونس! ان رسول‏اللّه(ص) قال لجابربن عبداللّه: كيف انت اذا ظهر الجور و اورثهم الذل؟ قال:

فقال له‏جابر: لابقيت الى ذلك الزمان و متى يكون ذلك بابي انت و امي؟ قال: اذا ظهر الربا يايونس و هذا الربا فان لم تشتره رده عليك؟ قال: قلت: نعم، قال: فلا تقربنه، فلاتقربنه،((349)) يونس((350))مى‏گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: مردى كالايى را مى‏فروشد وفروشنده و خريدار هر دو مى‏دانند كه اين كالا اين قدر ارزش ندارد اما خريداراطمينان دارد كه فروشنده دوباره آن را از وى خواهد خريد. امام(ع) فرمود:

يونس!همانا كه رسول خدا(ص) به جابربن عبداللّه فرمود: حال تو چگونه خواهد بود هنگامى‏كه ستم آشكار گردد و مردم را خوار گرداند؟ جابر عرض كرد: خدا مرا تا آن زمان‏زنده نگذارد. پدر و مادرم فداى تو باد! آن، چه هنگامى است؟ رسول خدا(ص)فرمود: آنگاه كه ربا شايع شود. اى يونس! آنچه مى‏گويى، ربا است، پس اگر تو كالا رادوباره از اونخرى، آن را باز مى‏گرداند؟ يونس مى‏گويد: عرض كردم: آرى! امام(ع) فرمود: به آن نزديك مشو، به آن نزديك‏مشو.

ظاهر روايت اين است كه امام(ع) در خصوص «بيع عينه‏» صحبت نكرده است، بلكه‏نگرانى امام(ع) مربوط به «عينه‏» و امثال «عينه‏» است كه به عنوان حيل ربا از آن‏استفاده مى‏شود.

نقد: ادعاى شما را مبنى بر اين كه «در بعضى روايات آنچه به عنوان راه فرار از ربامطرح شده، حيله ربا نيست، بلكه خود ربا است‏»، از نظر كبروى مى‏پذيريم، چرا كه‏اگر قرض، مشروط به زياده باشد، گرچه در حد تبانى، يعنى گفت و گوهاى قبل از عقدو ايقاع به گونه‏اى كه انشاء مبتنى بر آن اجرا شود، مصداق ربا است ولى اين، خارج ازمحل بحث ما است، زيرا سخن ما راجع به شخصى است كه به انگيزه فرار از ربامى‏خواهد قرضش مشروط به زياده نشود و اگر هر دو طريق، يعنى ربا خوارى وتوسل به حيل شرعى فرار از ربا، نتيجه‏اش يكى باشد انگيزه‏اى براى پناه آوردن به‏حيل شرعى ندارد، پس چطور مى‏توان ادعا كرد كه در اين صورت، قرض هم‏مشروط به بيع است؟ از طرفى مى‏دانيم مراد از ربا، گرفتن مطلق زيادى، كه از هر راهى به دست بيايد،نيست، بلكه زياده‏اى است كه از راه قرض و آنچه در حكم قرض است(در رباى‏قرضى) به دست مى‏آيد و اين دو يكى نيستند.((351)) در پاسخ بايد گفت:

چنانچه گذشت نقد حضرت امام بر حيل ربا به مقام ثبوت مربوط است،((352)) ولى‏آنچه در برخى پاسخ‏ها مى‏بينيم، به مقام اثبات مربوط است، چرا كه ايشان مفاسد ربااز قبيل ظلم و امتناع از قرض الحسنه و مانند آن را در حيل ربا هم مى‏بينند و اينها به‏مقام اثبات مربوط نيست تا ما با ادعاى تغيير موضوع و...

به اين نقد پاسخ بدهيم. درخصوص نقد سوم هم چنين است، زيرا متفاهم عرفى در فرض «مشروط كردن بيع به‏اقراض يا تاخير اداى دين‏» اين است كه در واقع، قرض دادن و تاخير اداء هم، به انجام‏چنين بيعى مشروط است گرچه در عالم لفظ، انشاى بيع را به قرض دادن و تاخيراداى دين مشروط كرده باشيم و شاهد آن اين است كه اگر كشف شود كه بيع باطل‏بوده و قرض دادن به صورت صحيح انجام شده، گويند حد اقل، قرض دهنده حق‏فسخ دارد.

بنابراين به جاست كه حضرت امام، برخى حيل ربا را عين ربا معرفى كنند، چنان چه‏در فتاواى برخى فقيهان، اين مطلب وجود دارد. در منهاج الصالحين آمده است:

اگر چيزى را مشروط بر بيع محاباتى يا اجاره محاباتى كه يكى از حيل ربا است، قرض‏داد، اين همان رباى قرضى است و بنابراين جايز نيست.((353)) اشكال چهارم: اگر حيل ربا جايز بود و مردم به اين راحتى مى‏توانستند ربا خوارى‏كنند چرا رسول خدا(ص) كه پيامبر رحمت بود، اين نكته را به مسلمانان ياد نداد تا به‏اين وسيله امت خويش رااز دست يازيدن به حرامى، مانع شود كه اعلان جنگ با خداو رسول(ص) محسوب مى‏گردد و گناه درهمى از آن از هفتاد بار زنا با محارم بزرگ‏تراست؟ برعكس، مى‏بينيم كه رسول خدا(ص) به فرماندار خود در مكه مى‏نويسد:

«اگررباخواران دست از ربا خوارى برنداشتند با آن‏ها جنگ كن‏». اگر ربا گرفتن با توسل به‏حيله، به سادگى جايز بود و تنها نياز به اين بود كه شيئى به يك طرف ضميمه گردد يالفظ‏ى، تغيير داده شود، چه حاجتى به زحمت جنگ و ريختن خون مسلمانان بود،بلكه بر رسول خدا(ص) واجب بود كه به سبب حفظ خون مسلمانان، طريق حيله رابه آنان بياموزد.((354)) نقد: مطلب شما بر حرمت ربا دلالتى ندارد، زيرا چنين نبود كه اگر پيامبر(ص) حيل ربارا به آن‏ها ياد مى‏داد، به سبب اطاعت از احكام دين مرتكب ربا خوارى نمى‏شدند،لذا پيامبر(ص) در آغاز دعوت، تنها چيزى كه از مشركان خواست اين بود كه «قولوا لااله الا اللّه تفلحوا» و با اين وجود، بسيارى حاضر به گفتن اين كلمه نشدند كه نتيجه آن‏به وجود آمدن جنگ‏ها و ريخته شدن خون‏ها بود. يا مثلا هنگامى كه پيامبر (ص) جوازمتعه را اعلان كرد، نفعى نبخشيد و آن‏ها آن را زنا قلمداد كردند. بنابراين زمينه اطاعت‏در آن زمان ضعيف بود و اعلان حيل ربا و تعليم آن، نفعى نداشته‏است.((355)) پاسخ: قضاوت فوق در بيان زمينه شان نزول آيه شريفه صحيح نيست، زيرا در زمانى‏كه رسول خدا(ص) اين نامه را به كارگزار خود نوشت، اهل مكه مسلمان شده بودند وفرمان پيامبر(ص) در نامه اشاره شده در مورد جنگ با ربا خواران در صورت دست‏نكشيدن از كار خود نيز مربوط به قبيله ثقيف بود كه مسلمان شده بودند، اما حاضرنبودند ربا خوارى را رها سازند. ((356)) حال سؤال اين است كه چرا رسول خدا(ص) به جاى جنگ با ربا خواران و ريختن‏خون مسلمانان، راه حيله‏هاى ربا را كه بسيار آسان‏تر بود انتخاب نكرد؟ و اصولاپيامبر(ص) مامور به نتيجه نبوده، بلكه بيان حق و اعلان بر او لازم بوده است: (وما على‏الرسول الا البلاغ... ) لذا مسئله متعه مؤيد خوبى بر گفتار ما است، چرا كه در حالى كه‏زمينه بيان تجويز متعه براى بعضى وجود نداشت، اما پيامبر(ص) كه مامور به بيان وابلاغ بودند در هر صورتى آن را بيان كردند و شاهد بر اين بيان، كلام «عمر» است:«متعتان كانتا على عهد رسول اللّه(ص) و انا انهى عنهما و اعاقب عليهما: متعة الحج ومتعة النساء».((357))

 

 

 همراه با دايرة‏المعارف فقه اسلامى ابطال

 

نخست، تعريف ابطال تعريف لغوى ابطال بر وزن افعال از ماده «ابطل الشي‏ء» به معناى باطل كردن چيزى است.((358))به فاسد كردن چيزى و ازاله آن نيز ابطال گفته مى‏شود، خواه آن چيز حق باشد وخواه باطل((359)).خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايد: «ليحق الحق و يبطل‏الباطل((360))».باطل شدن چيزى به معناى فاسد شدن يا سقوط آن و ضايع گرديدن‏آن ((361))است.

تعريف اصطلاحى ابطال:

فقها در استعمال لفظ ابطال غير از معناى لغوى كه ذكر گرديد معناى ديگرى را قصدنكرده‏اند. البته گاهى مقصود آنها از ابطال حكم به بطلان است((362))و گاهى مقصوداز آن ايجاد سبب بطلان در خارج ((363))است، يعنى ايجاد ابطال از ناحيه كسى كه‏فعل ماموربه را انجام مى‏دهد يا تصرف انشايى مى‏كند.

الف) ابطال به معناى حكم به بطلان:

ابطال به اين معنا گاهى فعل شارع است، مانند هنگامى‏كه گفته مى‏شود: شارع بيع‏غررى يا معامله ربوى يا نماز به همراه ريا را باطل كرده است. ابطال در اين موارد به‏معناى ملغى كردن و عدم ترتب اثر مطلوب بر عمل باطل شده است((364)). گاهى‏ابطال فعل مفتى و مجتهد است، همچون هنگامى‏كه گفته مى‏شود: فلان مجتهدمعاطات يا نماز بدون سوره كامل را باطل كرده است، يعنى به حسب راى و اجتهادفقهى خويش به بطلان و عدم صحت آن عمل فتوا داده است.((365)) فرق اين موردبا صورت اول اين است كه اين تشريعى از ناحيه مجتهد نيست، بلكه اجتهاد و كوشش‏اوست براى دستيابى به حكم شريعت. گاهى ابطال فعل حاكم يا قاضى است كه به‏بطلان معامله يا ملك يا دعوى حكم مى‏كند. در اين مورد ابطال، ابطال قضايى ياحكومتى مى‏باشد، يعنى حاكم در مرافعه يا قضيه خارجى يا هر امر ديگرى كه شارع‏به او چنين اختيارى را داده، حكم به بطلان كرده است.((366)) گاهى ابطال به دليل‏نسبت داده مى‏شود و مى‏گوييم: آن مطلب را دليل باطل كرده است يا آيه شريفه جمع‏بين دو خواهر را در ازدواج باطل كرده است كه مقصود دلالت آن بر بطلان است ازمنظر شرع، در اينجا مقصود ابطال، در مقام استنباط و استدلال فقهى‏است.((367)) ب) ايجاد سبب بطلان در خارج ابطال به اين معنا اغلب به صورت اضافه به اعمالى كه متعلق يا موضوع احكام هستنداستعمال شده است، مثلا گفته مى‏شود:

نماز، حج، وضو يا طلاق را باطل كرد كه‏معناى آن فاسد كردن عمل و از بين بردن حكم شرعى آن است.((368)) گاهى نيزابطال به صورت اضافه به اشيا يا موضوعات خارجى استعمال شده است، مثلا گفته‏مى‏شود: حفظ كتب ضاله براى ابطال آن جايز است((369))، يا آموختن سحر براى‏ابطال ادعاى مدعى نبوت((370)) جايز است.

گاهى ابطال به مكلف نسبت داده مى‏شود و گفته مى‏شود:

نمازگزار نمازش را باطل‏كرد و گاهى به سبب بطلان نسبت داده مى‏شود و مى‏گوييم كلام زيادى مبطل نماز است‏يا جهالت و غرر مبطل بيع است.

ابطال اعمال، استعمالهاى گوناگونى دارد:

1. گاهى ابطال عمل به معناى تباه كردن اجر و پاداش آن است((371))، مانند: «لاتبطلوا صدقا تكم با لمن و ال((372))اذى، صدقات خويش را با منت گذاردن و اذيت‏باطل نكنيد».

2. ابطال عمل به معناى نقض يا رفع اثر آن عمل است، مانند ابطال وضو با خواب ياحدث ديگر.((373)) 3. گاهى ابطال عمل به معناى فاسد شدن خود عمل است، مانند ابطال نماز، حج وعقد. شكى نيست كه استعمال اول و دوم به نوعى مجازى است بر خلاف استعمال‏سوم، زيرا ظاهر اضافه ابطال به عمل نسبت دادن بطلان به خود عمل است به معناى‏فاسد كردن و باطل كردن خود آن نه ابطال ثواب يا رفع اثر يا نقض آن. پس ظاهر لفظ‏ابطال اقتضا مى‏كند كه بر معناى سوم حمل شود و اين به دو نحو متصور است:

اول: مقصود از ابطال عمل آن است كه وقوع آن از ابتدا به نحو باطل باشد نه اينكه‏عمل را به نحو صحيح به جا آورد، سپس آن را باطل كند، مانند آن كه اگر گفته شود:«دهانه چاه را تنگ كن‏» به معناى آن است كه آن را از اول تنگ قرار داده نه اينكه بعداز گشاد قرار دادن، آن را تنگ كن((374)). در اين معنا نيز نحوه‏اى مجاز هست اماكمتر است از آنچه كه در استعمال اول و دوم وجود داشت.

دوم: مقصود از ابطال عمل، فاسد كردن عملى است كه از اول صحيح انجام گرفته‏است، مانند نماز يا حج يا عقدى كه قبل از سبب بطلان، صحيح بوده ولى به سبب‏تحقق موجب بطلان، باطل شده است. در اين اطلاق مجاز راه ندارد و ظاهرا دراصطلاح فقها اين معناى ابطال مقصود است.((375)) در اين معنا مناقشه شده كه عنوان «عمل‏» اسم براى عبادت يا معامله‏اى است مركب ازاجزايى كه هنوز در خارج محقق نشده است، اگر مراد از اضافه ابطال به عمل به‏معناى مركب تام باشد اين هنوز حاصل نشده تا ابطال بر آن اطلاق شود و حقيقتا به آن‏نسبت داده شود، و اگر مراد از اضافه ابطال به عمل، اضافه آن به جزئى از عمل مركب‏باشد كه درخارج واقع شده است، اشكال اين است كه اين جزء علاوه بر اينكه‏مسماى عبادت يا معامله مورد نظر نيست، نسبت دادن ابطال به اجزاى متقدمه حاصل‏شده در خارج، نه مقصود است قطعا و نه معقول، زيرا صحتى كه به واسطه مبطل‏منتفى مى‏شود صحت مركب و تماميت آن است نه صحت اجزاى متقدمه، بلكه آن‏اجزاء صحيح واقع شده‏اند صحت شانى نه فعلى بدين معنى كه اگر الحاق سايراجزاء و شرايط به آنها ممكن بود صحيح و مؤثر مى‏بودند. اين نوع صحت حتى‏بعد ازوقوع مبطل نيز بر آن اجزاء و شرايط صادق است.

از اين اشكال مى‏توان چنين پاسخ داد كه عملى كه اسم است براى مركب مانند نماز،حج عقد به مجرد شروع تحقق اجزاى آن گويا حقيقتا در آغاز تحقق و صدق‏خارجى است، پس به اين لحاظ ايجاد سبب بطلان، ابطال آن عمل خواهد بود كه‏ايجاد آن به طور صحيح و بدون مجاز آغاز شده بود.

اگرچه گفتيم معناى حقيقى ابطال عبارت است از ابطال ذات عمل نه رفع اثرو نقض‏آن و ابطال مصطلح نزد فقها، ابطال عملى است كه صحيحا واقع شده باشد نه عملى‏كه از آغاز به نحو باطل واقع شده باشد، اما با اين همه، بعضى از فقها لفظ ابطال را درمواردى بر خلاف معناى حقيقى و اصطلاحى آن استعمال كرده‏اند. بدين سبب ما دربحث ابطال فقط به موارد حقيقى و اصطلاحى آن اكتفا نمى‏كنيم، بلكه تمام مباحث‏مرتبط با ابطال با همه معانى آن را مطرح مى‏كنيم:

دوم، الفاظ مرتبط با ابطال

صفحه قبل

صفحه بعد