صفحه قبل

صفحه بعد

1. فسخ: فسخ عبارت است از انحلال عقد سابق و برهم زدن آن به گونه‏اى كه گويا آن‏عقد از زمان فسخ((376))يا از اصل وجود نداشته است. به مجرد تحقق فسخ ولو ازجانب يكى از متعاقدين، عقد از دو طرف گسيخته مى‏شود، نه اينكه از يك طرف‏منحل شده و از طرف ديگر باقى بماند.((377)) به حق فسخ، اصطلاحا خيار گفته‏مى‏شود و از حقوقى است كه با مرگ ذى حق به ورثه او منتقل مى‏شود و با اسقاط‏ابتدايى يا در ضمن معامله ساقط مى‏شود.((378)) انحلال عقد خواه با فسخ از جانب صاحب خيار و خواه از جانب طرفين گاهى ابطال‏ناميده مى‏شود. اما مفهوم فسخ غير از ابطال است و صدق هريك از آن دو به حيثيتى‏غير از ديگرى است. صدق فسخ و حل به لحاظ حيثيت انحلال عقد و پايان يافتن آن‏است و صدق ابطال به لحاظ حيثيت زوال اثر عقد و عدم بقاى آن مى‏باشد و اين دومفهوم با هم متباين هستند گرچه در يك مورد جمع شده‏اند.

2. اسقاط: اسقاط عبارت است از گذشت شخص از حقى كه بر ديگرى دارد يا فارغ‏كردن ذمه بدهكار از حقى كه بر ذمه اوست براى هميشه. اسقاط حق شبيه اعراض ازچيزى است در اعيان خارجى.((379)) برخى اسقاط را فرق بين حكم و حق‏مى‏دانند به اين بيان كه حق قابل اسقاط است ولى حكم قابل اسقاط ن((380))يست.بر اين اساس بعضى از حقوق مانند حق ابوت، حق ولايت حاكم، حق استمتاع اززوجه، حق همسايه بر همسايه و حق مؤ من بر برادر مؤمنش كه قابل اسقاط نيستند،برخى از فقها اين امور را در زمره احكام شمرده‏اند نه حقوق. اما حق خيار و قصاص ورهن و تحجيرو شفعه كه اسقاط پذير است از حقوق شمرده‏مى‏شود.((381)) اسقاط حق گرچه موجب زوال اثر و باقى نماندن آن مى‏شود از اين جهت مصداق‏ابطال است و لذا در موارد اسقاط خيار يا دين، ابطال خيار يا دين نيز گفته مى‏شود، امامفهوم هريك از آنها غير از ديگرى است.((382)) باز، اينكه ابطال در عبادات نيزاستعمال مى‏شود بر خلاف اسقاط، علاوه بر اين، اسقاط به حقوقى تعلق مى‏گيرد كه‏امر آن دراختيار مكلف است در حالى كه ابطال اختصاص به اين مورد ندارد. گاهى برانجام دادن تكليف به نحو صحيح نيز اسقاط اطلاق مى‏شود كه در اين صورت اسقاط‏كاملا مقابل ابطال است.((383)) 3. افساد: افساد در لغت ضد اصلاح((384)) است و در عبارات فقها((385)) اعم ازابطال است، زيرا افساد گاهى فعل خارجى است كه به اعيان و اعمال تعلق مى‏گيرد وانتفاع از آن را در نظر عرف از بين مى‏برد، مانند فاسد كردن كالا يا عمل كه به معناى‏معيوب كردن آن است. گاهى افساد فعل خارجى‏است ولى منجر به ابطال عمل درنظر شارع شده، به اين معنى كه عمل شرعا معيوب شده و اثرى بر آن مترتب‏نمى‏شود. از اين رو با اخلال در شرايط و اركان عبادات، مانند روزه و حج و اعتكاف يابه معاملات، عنوان افساد تعلق مى‏گيرد و گفته مى‏شود: حج را يا بيع را فاسد كرد، دراين موارد افساد با ابطال جمع مى‏شود. گاه به اتلاف اموال نيز ابطال گفته مى‏شود، مثل‏اينكه كالاى ديگرى را در دريا بيندازند يا آن را به ظالم تسليم كنند به گونه‏اى كه اميدى‏به بازگرداندن آن نباشد.((386)) در مواردى افساد فقط به معناى از بين بردن ثواب‏عمل است كه در اين موارد اعاده و قضاى عمل واج((387))ب نيست.

و گاه افساد بر جنگ و سلب امنيت از جامعه اطلاق مى‏شود و بر اين اساس، محارب‏مفسد في الارض ناميده مى‏شود.((388)) 4. بطلان: بطلان در لغت مصدر از ماده بطل است و باطل نقيض حق است، يعنى‏چيزى كه ثباتى ندارد.((389)) بطلان در كلمات فقها حكم شرعى وضعى در مقابل‏صحت است و در موردى اطلاق مى‏شود كه مطابق با شرايط و خصوصيات معتبر ازناحيه شارع نباشد، چنين عملى مانند معدوم است و غالبا اثرى بر آن مترتب نمى‏شود.بدين جهت سيد مرتضى در تعريف باطل مى‏گويد: «باطل عبارت است از هر فعلى كه‏افاده حكم شرعى وجود آن مانند عدمش باشد».((390)) فرق بين ابطال و بطلان در اين است كه ابطال فعلى است كه سبب حكم به بطلان‏مى‏شود و بطلان حكمى‏است كه باابطال و غير آن محقق مى‏شود، پس بطلان اعم ازابطال است.((391)) 5. اتمام: اتمام عبارت است از كامل كردن عمل و ادامه دادن آن تا آخر است، درنتيجه اتمام ضد قطع و ابطال است.((392)) 6. نقض: نقض ضد ابرام و به معناى شكستن و گسستن چيز محكم و به هم پيوسته‏است، مانند گسستن ريسمان محكم بافته شده، خراب كردن بناى مستحكم، شكستن‏عهد و عقد لازم، نقض طهارت به حدث.((393))نقض ابرام يا نقض طهارت به معناى‏ابطال آن است. تناقض در سخن بدين معنا است كه بخشى از سخن اقتضاى ابطال‏بخش ديگرى از آن را دارد((394)). نقض حكم يا دعوا به معناى ابطلال آن و نقض‏عهد يا عقد به معناى مخالفت با آن و فسخ آن است. پس نقض در معنى به ابطال‏نزديك است، گرچه مفهوما با آن متفاوت است((395))و منشا اختلاف بين نقض وابطال اين است كه نقض در موردى است كه شى‏ء مبرم و محكم شده باشد، اما ابطال‏همان طور كه گذشت علاوه بر مورد نقض در موردى كه از ابتدا باطل بوده نيز گاهى‏اطلاق مى‏شود.((396)) 7. رد: رد ضد مفهوم قبول و امضا و اجازه است. در مواردى معناى رد به ابطال نزديك‏است، مانند رد بيع فضولى يا رد ادعا توسط قاضى. ((397)) 8. احباط: حبط عمل به معنى بطلان ثواب آن است((398))و حبط به فساد و هدر نيزتفسير شد((399))ه است. برخى از محققين گفته‏اند: حبط عبارت است از اسقاط‏همراه با محو و مرادف بطلان و هدر و ف((400))ساد نيست.برخى ديگر احباط را به‏ابطال طاعت به وسيله معصيت يا ابطال ثواب طاعت به وسيله عقاب معصيت تعريف‏كرده‏اند.((401)) حاصل سخن اينكه مقصود از احباط ساقط كردن اثر و نتيجه‏مطلوب مانند ثواب و اجرى است كه بر عمل مترتب مى‏شود، به خلاف ابطال كه‏مقصود از آن ساقط كردن نفس عمل يا اعم از آن و آثار آن مى‏باشد.

واژه احباط عمل در موارد متعددى در قرآن كريم آمده است و علماى كلام راجع به‏حقيقت آن و مراد از آن بحث كرده اند كه در مدخل احباط به آن اشاره خواهدشد.

سوم، اقسام ابطال بر اساس آنچه گذشت مى‏توان ابطال را به چهار قسم تقسيم كرد:

1. ابطال شرعى 2. ابطال قضايى 3. ابطال معاملى 4. ابطال تكوينى 1. ابطال شرعى: ابطال شرعى عبارت است از حكم شارع به بطلان فعل يا تصرفى‏البته مراد از ابطال شرعى اين نيست كه شارع ابتداء و اصالتا بطلان را براى فعل ياتصرفى تشريع كرده باشد، بلكه مقصود اعم است از مجعول شرعى اصلى و تبعى،يعنى بطلان شرعى شامل آنچه كه از نتيجه جعل شرعى انتزاع مى‏شود و در طول آن‏است نيز مى‏شود. به عبارت ديگر شارع گاهى ابتدائا حكم به بطلان معامله‏اى مى‏كند،مانند «و حرم الربا»((402)) يا «و لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل‏»((403))، و گاهى‏ابتدائا بطلان را جعل نمى‏كند، بلكه بطلان به حكم عقل و در طول جعل اجزاء وشرايط عمل، انتزاع مى‏شود و عملى كه مطابق با اجزاء و شرايط مورد نظر شارع‏نباشد يا فاقد بعضى از آنها باشد، حكم به بطلانش مى‏شود. از اين جهت بطلان، به‏عدم مطابقت عمل انجام شده با ماموربه يا با اجزاء و قيود شرعى آن، تفسير شده‏است((404)).

فرق بين اين دو قسم بطلان شرعى، صرفا در مرحله اثبات است اما ثبوتا هردو به يك‏امر باز مى‏گردد و آن در تكاليف عبارت است از عدم شمول امر شرعى نسبت به آن‏عمل و در معاملات عبارت است از عدم ترتب اثر وضعى شرعا، خواه به جهت فقدان‏جزء يا شرط آن باشد و خواه به جهت اين باشد كه شارع اصلا آن را معتبر ندانسته وباطل اعلام كرده است.

ابطال اعمال و تصرفات به اين معنى از حيث كبرى فعل شارع و مجعول از ناحيه‏اوست و بدين جهت به آن ابطال شرعى گفته مى‏شود و حقيقتا به شارع اسناد داده‏شده و گفته مى‏شود: شارع بيع ربوى را باطل كرده است.((405)) اما بطلان از حيث‏صغرى و احداث سبب خارجى آن، بطلان فعل مكلف و منسوب به اوست، لذا گفته‏مى‏شود: نمازگزار نمازش را باطل كرد يا مكلف نكاحش را باطل كرد.((406)) گاه‏بطلان به سببى كه موجب آن مى‏شود نسبت داده مى‏شود و گفته مى‏شود: غرر مبطل‏بيع است يا قهقهه مبطل نماز است.((407)) 2. ابطال قضايى: ابطال قضايى عبارت است از حكم حاكم يا قاضى به ابطال و نقض درموضوعات و مرافعات و ديگر از شئونى كه شارع اختيار آن را به او سپرده است.آنچه امروز به عنوان تجديد نظر و استنياف در محاكم قضايى متعارف است و دادگاه‏بالاتر حكم دادگاه بدوى را كه از جهت صلاحيت در رتبه پايين‏ترى است نقض مى‏كند،از اين قسم ابطال است كه تفصيل آن در مدخل قضا خواهد آمد.((408)) ابطال به اين‏معنى نيز به شارع نسبت داده مى‏شود، زيرا شارع، قدرت ابطال را به حاكم يا قاضى‏داده، و گرنه بدون جعل سلطه و ولايت براى او بر ابطال و حكم شارع به نفوذ حكم اوحاكم يا قاضى اصالتا چنين حقى ندارند و ابطال ايشان نافذ نخواهد بود. از آن جا كه‏شارع حق ابطال را به او داده است، در محدوده اى كه شارع او را مسلط كرده‏مى‏تواند ابطال كند، در نتيجه ابطال اولا به حكم و انشاى حاكم و ثانيا، به امضاى شارع‏است كه اين سلطه و ولايت را به او اعطا كرده است.

3. ابطال معاملى: شبيه به ابطال قضايى است، مانند ابطال بيع و فسخ آن توسط كسى‏كه حق فسخ دارد، يا ابطال بيع فضولى توسط مالك. ابطال در اين موارد به انشاى‏كسى است كه اين سلطه و حق براى او قرار داده شده كه اثر معامله را رفع و بقاى آن‏را فسخ يا از اول آن را رد و ابطال كند. در اين قسم نيز ابطال اولا به انشا و حكم‏صاحب حق است و ثانيا به امضاى شارع و فرق بين اين دو قسم ابطال و قسم اول‏همين است كه در ابطال شرعى (قسم اول) مبطل مستقيما ابطال مى‏كند ولى در اين‏دو قسم مستقيما ابطال نمى‏كند، بلكه ابطال غير را امضا مى‏كند.((409)) 4. ابطال تكوينى: ابطال تكوينى عبارت است از تباه كردن و از بين بردن چيزى‏حقيقتا، خواه حسى باشد و خواه نظرى يا معنوى((410)). ابطال كتب ضلال، ابطال‏باطل، ابطال راى و ابطال ادعاى نبوت و مانند آن از اين قسم است. در مورد ابطال‏راى گرچه راى وجود حقيقى در عالم عينى ندارد ولى نزد اهل منطق، در عالم ذهن‏وجود حقيقى دارد.

چهارم، اسباب ابطال سبب ابطال اعمالى كه متعلق احكام و آثار شرعى هستند، عدم مطابقت عمل انجام‏شده با متعلق حكم تكليفى يا موضوع اثر شرعى آن عمل باشد، خواه اين عدم‏مطابقت از جهت فقدان جزء يا شرط باشد يا به جهت مانع شرعى يا عقلى. همه آنچه‏به عنوان اسباب و موجبات ابطال يا اقسام آن ذكر مى‏شود از اين ضابطه كلى خارج‏نيست كه در اينجا به آنها مى‏پردازيم:

1. اخلال در جزء: اخلال در جزء داراى صور و حالات مختلف است كه حكم هرصورت با صورت ديگر فرق دارد:

اولا، اخلال در جزء گاهى به افزودن يك جزء ديگر، يا تكرار يكى از اجزاى عمل‏تعبدى است كه كيفيت خاصى در آن معتبر است، مانند اين كه چيزى را كه خارج ازماهيت نماز است به آن بيفزايد يا مثلا ركوع را در آن تكرار كند.((411)) گاه اخلال به جزء به صورت نقصان است كه با ترك يكى از اجزاى عمل مثل ترك‏ركوع در نماز يا نياوردن ايجاب و قبول در عقد محقق مى‏شود.((412)) برخى از فقهااخلال به زياده را به اخلال به نقيصه برگ((413))ردانده‏اند. براى اينكه اگر عمل مقيدبه عدم زيادى نباشد، زيادى مبطل نخواهد بود و اگر عدم زياده قيد عمل باشد اخلال‏به زياده به فقدان «عدم زياده‏» باز مى‏گردد، در نتيجه از باب نقصان جزء يا شرط‏مى‏شود.

گاه اخلال در كيفيتى است كه شرعا مطلوب باشد گرچه زيادى يا نقصانى در اجزاءنباشد، مانند آنكه ركوع نماز را بدون طمانينه انجام دهد. البته ممكن است اين نحواخلال را به اخلال در شرط ارجاع دهيم كه در آينده خواهد آمد.((414)) ثانيا، در مبطل بودن زياده يا نقصان گاهى قيد عمد اخذ مى‏شود چنانكه غالبا در اخلال‏به اجزاء يا شرايط واجب چنين است. گاه اخلال بدون عمد نيز عمل را باطل مى‏كندولو از روى غفلت و نسيان صادر شده باشد، همانند اركان نماز((415)). همچنين‏مبطل بودن زياده يا نقصان گاهى با قيد علم است و گاه حتى در صورت جهل نيزمبطل((416)) است. گاهى فقط در صورت صدور زياده يا نقيصه از روى اراده واختيار حكم به ابطال مى‏شود و گاه حتى در صورت عدم اختيار نيز حكم به ابطال‏مترتب مى‏شود((417)).

2 اخلال در شرط: شرط داراى اقسامى‏است، از يك نظر شرط تقسيم مى‏شود به‏شرط مقدم بر فعل و شرط مقارن با فعل و شرط متاخر از فعل. قسم اول مانندطهارت نسبت به نماز((418))، قسم دوم مانند استقبال قبله نسبت به نماز و((419))قسم سوم مثل غسل مستحاضه در شب بعد از روزه گرفتن در روز ((420))است.اخلال به هريك از اين شرايط، فى الجمله منجر به ابطال فعل مشروط مى‏شود. اين‏ابطال اختصاص به عبادات ندارد، بلكه در معاملات نيز جارى است، زيرا جهالت ياغرر مبطل معاوضات است، عدم تقابض قبل از تفرق در بيع صرف، مبطل آن است وايقاع طلاق بدون حضور دوشاهد مبطل طلاق است.((421)) در تقسيم ديگر، شرط يا امر وجودى است، مانند شرط طهارت از حدث در نماز، ياامر عدمى‏است((422))مانند شرط اينكه لباس نمازگزار از حيوان حرام گوشت نباشدكه اين قسم را مانع نيز مى‏نامند.

همه آنچه سابقا در بحث اخلال به جزء گفتيم مانند اختلاف حكم به اختلاف حالات‏اخلال از قبيل عمدى يا غير عمدى بودن، علم يا جهل، اكراه يا اختيار، در اخلال به‏شرط نيز مطرح است. همه اين موارد مبتنى بر چگونگى اخذ شرط در صحت عمل‏است. اگر شرط به نحو مطلق و در تمام حالات اخذ شده باشد در صورت فقدان‏شرط، عمل در تمام حالات باطل خواهد بود. اگر تنها در بعضى از حالات به عنوان‏شرط اخذ شده باشد، اخلال به آن تنها در همان حالات موجب بطلان خواهد بود نه‏در غير آن حالات.((423)) معلوم است كه اخلال به نيت در عبادات سبب ديگرى درعرض اخلال به جزء يا شرط نيست، بلكه به يكى از آن دو بازگشت مى‏كند، براى‏اينكه نيت عمل گاهى مقوم عمل است كه در اين صورت فقدان آن موجب فقدان آن‏عمل خواهد بود، چراكه در حقيقت آن عمل همان نيت خواهد بود، همانند احرام به‏نظر برخى از فقها.((424)) همچنين نيت قربت در صحت عبادت شرط است واخلال به آن اخلال به جزء يا شرط مى‏باشد. در بحث شك در عدد ركعات نماز درحالاتى كه حكم به بطلان نماز مى‏شود، اين حكم فقط از جهت اخلال به شرط‏مى‏باشدكه عبارت است از لزوم حفظ عدد ركعات.((425)) همچنين قطع عمل نيز به عنوان مبطلى در عرض آنچه ذكر شد مطرح نيست، بلكه ازجهت اخلال به اجزاء يا شرايط، مبطل است، مثلا قطع نماز يا به سبب عدم انجام‏اجزاى آن به صورت كامل، محقق مى‏شود و يا از ناحيه اخلال به يكى از شرايط نماز،مانند موالات يا استقبال يا طهارت و مانند آنها.

3. ابطال با نيت قطع: برخى از فقها گفته‏اند در عمل عبادى صرف نيت قطع عمل،موجب بطلان آن مى‏شود، زيرا نيت قطع مستلزم از بين رفتن نيت عمل يا استمرار آن‏است كه در عبادات شرط است، پس با نگاه دقيق، مبطل بودن نيت قطع به اخلال درشرط برمى‏گردد.((426)) 4. ابطال با ريا: به نظر مشهور فقها ريا موجب بطلان عمل عبادى‏مى‏شود.((427)) سيد محمد كاظم يزدى مى‏گويد:

در نيت نماز، بلكه مطلق عبادات، خلوص از ريا شرط است، پس اگر نيت عمل‏عبادى همراه با ريا باشد عمل باطل خواهد شد، زيرا ريا از گناهان كبيره‏است.((428)) آقاى حكيم در تعليقه خود بر سخن صاحب عروه مى‏گويد:

اين قول مشهور و معروف است و شهرت آن در حد اجماع مى‏باشد، بلكه گروهى ازفقها ادعاى اتفاق بر آن كرده‏اند، غير از سيد مرتضى در كتاب انتصار كه قايل به عدم‏بطلان عبادت به سبب ريا شده و گفته چنين عملى مجزى و مسقط امر مولى است‏گرچه ثوابى بر آن مترتب نمى‏شود.((429)) با دقت نظر معلوم مى‏شود كه مبطل بودن ريا نيز يا به اخلال در نيت قربت كه درعبادات لازم است باز مى‏گردد و از مصاديق اخلال در شرط يا جزء خواهد بود، يا به‏اخلال در عبادت از جهت مانع باز مى‏گردد، اگر خود ريا را مانع بدانيم، يعنى عدم آن‏شرعا در صحت عبادت شرط است.

5. اجتماع ماموربه با فعل حرام: انجام ماموربه بر وجه حرام مانند نماز در مكان غصبى‏در مواردى كه مستلزم اجتماع امر و نهى در افعال آن مانند سجده يا وضو با آب غصبى‏است، به نظر برخى از فقها مطلقا((430)) موجب بطلان عمل ماموربه مى‏شود و بنا برقول مشهور فقها در غير صورت((431)) جهل به غصب موجب بطلان است. قول اول‏ بطلان مطلقا بر آن مبناى اصولى است كه قايل به امتناع عقلى اجتماع امرونهى‏مى‏باشد و جانب نهى را به جهت انحلالى بودن آن ترجيح مى‏دهد. بر اين اساس،واجب مقيد به غير فرد متحد با حرام مى‏شود مطلقا، يعنى چه مكلف عالم به حرمت‏باشد و چه نباشد، زيرا مانع، ثبوتى است كه موجب تعارض بين دليل امر و دليل‏حرمت مى‏شود و ناگزير بايد يكى از آنها مقيد شود، پس دليل امر مقيد مى‏شود به غيرفرد حرام. اين قيد در ماموربه شرط عقلى است، خواه عبادت باشد و خواه غيرعبادت، همانند اوامر توصلى.((432)) در اين كه آيا اين قيود عقلى موجب تقيد واجب و خطاب شرعى به آنها مى‏شود يا نه،بين علماى اصول اختلاف است كه تفصيل آن در علم اصول آمده‏است.((433)) آقاى خويى بطلان وضو با آب غصبى را مبتنى بر مساله اجتماع امرونهى‏نكرده وعلت‏آن را عدم تعدد عنوان ماموربه و منهئ عنه دانسته است، زيرا آنچه ماموربه است‏شستن اعضاى وضو و مسح آن است با آب، همراه با نيت و نيز منهئ عنه است شستن‏و مسح با همين آب، به خلاف مساله نماز در مكان غصبى.((434)) اگر در بحث اصولى قايل شويم به جواز اجتماع امرونهى، بطلان عمل، اختصاص به‏صورت علم يا تقصير خواهد داشت و در خصوص عبادات چون حرمت منجز، مانع‏از امكان قصد تقرب به عمل است، بطلان به فقدان جزء يا شرط شرعى در عبادت آقصد قربت باز مى‏گردد و عبادت از اين جهت باطل خواهد بود.((435)) برخى‏گفته‏اند اصولا چنين عملى قابل تقرب نيست حتى اگر قايل به جواز اجنماع امرونهى وامكان قصد تقرب باشيم، زيرا اين عمل در واقع مبغوض مولا است و با عملى كه درواقع مبغوض مولا است، تقرب ممكن نيست، حتى اگر وقوع قصد تقرب از عامل‏ممكن باشد.((436)) 6. برطرف شدن امر و خطاب شرعى: در صحت عمل ماموربه، فعليت امر شرعى‏شرط است، لذا اگر به هر دليلى امر برداشته شود عمل باطل خواهد بود، گرچه‏مكلف به فعليت آن معتقد باشد و عمل واجد تمام اجزاء و شرايط نيز باشد، زيرامقصود از صحت عمل، مطابقت آن با امر شرعى‏است و با برداشته شدن امر،مطابقت محقق نمى‏شود.((437)) براى اين مورد مثال هاى متعددى وجود دارد از آن‏جمله:

موارد تزاحم با امر اهم، بنا بر مبناى اصولى كه قايل به امتناع ترتب، يعنى‏امتناع امر به‏مهم بر فرض سرپيچى از امر اهم است، مانند اين كه كسى در وقتى كه بايد غريقى رانجات دهد، نماز به جا آورد، در اين فرض نماز به جهت اين كه امر شرعى نداشته‏باطل است.((438)) موارد فراموش كردن جزء واجب،((439))مى‏توان گفت: بنا بر ممتنع بودن تكليف‏نسبت به ناسى، اصل اولى، مقتضى بطلان عمل است مادام كه دليلى بر صحت آن‏نباش((440))د.

مواردى كه عمل به صورت قهرى و بدون اختيار صادر شود و شخص قادر به ترك‏آن نباشد، البته بنا بر اين كه قدرت و اختيار در متعلقات اوامر شرط باشد.((441)) جايى كه نماز واجب در وقت اختصاصى نماز واجب ديگرى به جا آورده شود، اين‏نماز باطل خواهد بود، چون در آن زمان امر متوجه آن نبود.((442)) بطلان در تمام اين موارد به جهت فعليت نيافتن امر است و فرق اين قسم از اسباب‏بطلان با قسم سابق در اين است كه در آن قسم، امر فعلى است، ولى متعلق آن بنا برامتناع اجتماع امرونهى و تقيد ماموربه، به غير فرد حرام، شامل فرد حرام نمى‏شود،پس بر مكلف واجب است نماز را در مكان غير غصبى به جا آورد و وضو را با آب‏مباح انجام دهد، در اين فرض با وجود فعليت امر، ماموربه با عمل مكلف تحقق‏نمى‏يابد. به خلاف اين قسم كه يا اصلا امر به سبب انتفاى شرط تكليف، فعليت نيافته‏است و يا به سبب مزاحمت با تكليف اهم، ساقط شده است.

در هر دو قسم براى تصحيح عمل انجام شده، به معناى اجزاى آن و عدم لزوم اعاده ياقضاى آن، دو راه حل بيان شده است:

يكى احراز ملاك امر و مصلحت عمل انجام‏شده و همين براى صحت عمل كافى است، ديگرى اين كه با تحقق عمل انجام شده،مقتضى امر نسبت به اعاده يا قضاى آن قاصر باشد.

هردو طريق مورد مناقشه و نقد اصوليين واقع شده كه تفصيل آن در علم اصول بحث‏تزاحم و اجتماع امرونهى آمده است.

پنجم، امورى كه شرعا ابطال آنها حرام است ابطال معاملات حرام نيست، بلكه تنها موجب عدم ترتب اثر بر آنها مى‏شود.((443))ابطال متعلق اوامر شرعى اعم از عبادى و توصلى در صورتى كه وجوبى باشد و وقت‏آن تنگ باشد به گونه‏اى كه ابطال آن موجب فوت آن شود، نيز حرام خواهد بود، ولى‏نه به عنوان ابطال، بلكه از اين جهت كه موجب از دست رفتن واجب مى‏شود،معصيت بوده و حرام است.((444)) در غير دو مورد ذكر شده، تفصيل بحث از اين قرار است:

1. در امور غير عبادى، از ابطال آن‏ها نهى نشده، چنانكه به اتمام آن‏ها نيز امر نشده‏است، بلكه تنها به واقع ساختن آن در خارج امر شده است. بنابراين اگر امر استحبابى‏يا وجوبى موسع باشد كه مكلف بتواند فرد ديگرى از آن را انجام دهد، ابطال آن درمستحبات مطلقا جايز است و در واجبات به بدل آن منتقل مى‏شود، زيرا ابطال در اين‏موارد با حكم شرعى مخالفتى ندارد.

2. در عبادات نيز قاعده اوليه اقتضا مى‏كند كه قطع و ابطال آنها حرام نباشد مگر درمواردى كه دليل بر حرمت داشته باشيم، زيرا امر به عبادات فقط مقتضى به جا آوردن‏آن در خارج است و لازم نيست كه ماموربه مورد امر، همان فردى باشد كه مكلف فعلابه آن مشغول است. بنابراين جايز است فعل حاضر را ترك كرده و يا فرد ديگرى ازآن فعل امر را امتثال كند.

وجود دليل بر حرمت قطع و ابطال بعضى از عبادات محل بحث است:

1. در حرمت ابطال نماز واجب دو قول وجود دارد:

قول اول: قطع نماز واجب و ابطال آن در حال اختيار بدون فرق بين آن كه وقت آن‏موسع باشد يا مضيق، حرام است. اين قول مشهور است خصوصا بين متاخرين، بلكه‏گروهى برآن ادعاى اجماع كرده‏اند. وحيد بهبهانى آن را از بديهيات دين شمرده است‏و به وجوهى برآن استدلال كرده است.((445)) قول دوم: تفصيل بين واجب مضيق ولو به جهت عنوان عرضى مثل نذر و واجب‏موسع است. در اولى قطع و ابطال حرام است، چون قطع آن موجب تفويت واجب‏در وقت آن مى‏شود، گرچه امكان تدارك آن در غير آن وقت وجود داشته‏باشد.((446)) اما در واجب موسع، ابطال حرام نيست، چون دليلى بر آن نداريم وتمام ادله‏اى هم كه بر حرمت قطع ادعا شده قابل رد است.

اين تفصيل در حقيقت تفصيل در حرمت ابطال نماز نيست، بلكه قول به عدم حرمت‏ابطال است، چراكه حرمت ابطال واجب مضيق، اختصاص به نماز ندارد، بلكه در هرواجب مضيقى چنين است، چنان كه اين حرمت متعلق به ابطال نيست، بلكه متعلق به‏تفويت واجب است. پس سبب معصيت، در حقيقت ترك واجب است نه فعل‏حرام.

آنچه گذشت در مورد نماز واجب بود، اما قطع و ابطال نماز مستحبى جايز است.برخى از فقها حرمت قطع نماز را مقيد به نماز واجب نكرده‏اند كه مقتضاى((447))آن اين است كه قطع نافله نيز اختيارا حرام باشد. ظاهر سخن وحيد بهبهانى اختيار اين‏قول است، چون آن را سازگارتر با دليل مى‏داند، ولى((448)) آقاى خويى آن را به‏«قيل‏» نسبت داده كه اشاره بر ضعف آن ((449))دارد.

2. روزه واجب: قطع روزه قضاى ماه رمضان بعد از زوال حرام است،((450)) ولى‏قطع روزه رمضان مطلقا حرا((451))م است، چون واجب معين است. چنانكه هرروزه واجبى به عنوان قضا يا كفاره يا نذر و مانند آن در صورتى كه وقتش مضيق باشدات((452))مام آن واجب و قطع آن از باب اين كه تفويت واجب است، حرام. اما قطع‏روزه مستحبى بى ترديد، جايز است.((453)) 3 اعتكاف: فقها در مورد اعتكاف بين واجب معين و واجب موسع يا اعتكاف مستحب‏تفصيل داده‏اند. قطع اعتكاف واجب معين را به مجرد شروع در آن حرام دانسته‏اند،چون موجب تفويت واجب مضيق مى‏شود. اما قطع اعتكاف واجب موسع و اعتكاف‏مستحبى اگر دو روز از شروع آن گذشته باشد جايز است و اگر بيش از دو روز از آن‏گذشته باشد، جايز نيست.((454)) 4. حج وعمره: ابطال هر دو حرام و اتمامشان بعد از شروع در اعمال آنها واجب است‏و بر آن به آيه «واتمواالحج والعمرة للّه»((455))استدلال شده است((456)).

قاعده حرمت ابطال عبادت:

از آنچه گذشت واضح شد كه قاعده اوليه در اعمال عبادى، عدم حرمت ابطال آن‏است مگر آن كه دليل بر حرمتش وجود داشته باشد. با اين حال ادعا شده كه در اين‏زمينه قاعده فقهى مشهورى وجود دارد به نام «قاعده حرمت ابطال اعمال‏عبادى‏».((457)) بيان اين قاعده آن است كه عمل عبادى مركب، به تدريج وجود پيدامى‏كند و ابطال آن در اثناى كار جايز نيست، چه ابطال با رفع يد از آن باشد و چه باانجام دادن كارى كه با وجود آن اتمام عمل عبادى صحيح نباشد، و از قابليت الحاق‏اجزاى بعدى به اجزاى سابق خارج شود.

بنابراين اگر مثلا نماز را آغاز كند در وسط‏نماز نمى‏تواند از آن رفع يد كند يا يكى از اعمالى را كه مبطل نماز است انجام دهد ونماز را از قابليت اتمام به نحو صحيح، خارج سازد. مراد از حرمت قطع و ابطال،حرمت به عنوان اولى است كه با جواز ابطال به سبب عروض عناوين ثانويه‏اى كه دليل‏خاص يا عام دارند همانند حرج يا حفظ نفس محترم يا حفظ مال محترم يا به جا آوردن‏فرد افضل مانند نماز جماعت به جاى نماز فرادى، منافاتى ندارد.((458)) بر اين قاعده به ادله ذيل استدلال شده است:

اول، اجماع: برخى بر اين قاعده در خصوص نماز((459)) ادعاى اجماع كرده‏اند،بلكه برخى آن را از بديهيات دين شمرد((460))ه‏اند. براين استدلال چند اشكال‏شده است:

1. بر فرض وجود اجماع، كليت اين قاعده را نمى‏توان از آن اثبات كرد، بلكه تنهاحرمت ابطال رادرخصوص بعضى عبادات كه اجماع بر حرمت قطع آن واقع شده،اثبات مى‏كند نه بيشتر.((461)) 2. صغراى اين اجماع، مورد منع است، چرا كه برخى از فقها چنانكه صاحب حدايق‏از برخى از معاصران خود نقل كرده، قايل به جواز قطع شده‏اند.((462)) 3. چنين اجماعى تعبدى و كاشف از راى معصوم نيست، چون مدرك آن در اين مساله‏معلوم است.((463)) دليل دوم: آيه شريفه «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و لاتبطلوااعمالكم‏» است.((464)) استدلال به اين آيه مبتنى بر اين است كه اولا، مراد از ابطال،ترك عمل بعد از شروع و رفع يد در اثناى كار يا ايجاد مانعى در اثناى كار باشد به‏نحوى كه عمل از صلاحيت اتمام به صورت صحيح ساقط شود. ثانيا، نهى از ابطال‏اختصاص به عملى خاص نداشته باشد، به اعتبار اين كه «اعمالكم‏»در آيه شريفه جمع‏مضاف و مفيد عموم است و شامل تمام اعمال مركب مى‏شود.((465)) بر اين دليل اشكال شده كه حمل آيه بر آنچه ذكر شد متعين نيست، بلكه در مقابل آن‏احتمالات ديگرى نيز وجود دارد، شايد مراد اين باشد كه عمل را با كافى دانستن آن‏باطل نكنيد، يا عمل را با((466)) ريا يا عجب يا شرك يا ديگر معاصى كبيره كه‏خداوند بر آنها وعده عذاب داده باطل نكنيد، چرا كه مرتكب چنين گناهانى مستوجب‏آتش جهنم است، بنابراين چنين اعمال صالحى براى ورود به بهشت كفايت نمى‏كند وغرض مطلوب از انجام آن‏ها محقق نمى‏شود.((467)) يا مقصود آيه شريفه اين باشدكه اعمال صحيحى را كه سابقا به جا آورده‏ايد اكنون با كفر و ارتداد و ديگر اعمالى كه‏موجب از بين رفتن اصل عمل يا از بين رفتن ثواب آن مى‏شود، فاسد نكنيد.((468))برخى از روايات از جمله روايتى كه شيخ صدوق از امام باقر(ع) نقل كرده مؤيد اين‏احتمال است:

قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: من قال: «سبحان اللّه» غرس اللّه له بها شجرة في‏الجنة، ومن قال: «الحمدللّه» غرس اللّه له بها شجرة في الجنة، و من قال: «لا اله الا اللّه»غرس اللّه له بها شجرة في الجنة، و من قال:«اللّه اكبر» غرس اللّه له بها شجرة في‏الجنة، فقال رجل من قريش: يا رسول اللّه ان شجرنا في الجنة لكثير. قال صلى اللّهعليه و آله: نعم، و لكن اياكم ان ترسلوا عليها نيرانا فتحرقوها، و ذلك ان اللّهعزوجل‏يقول: «يا ايها الذين آمنو اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول ولا تبطلوااعمالكم‏»،((469)) پيامبر اكرم (ص) فرمودند: كسى كه بگويد: «سبحان اللّه» خداوند براى او يك درخت‏در بهشت غرس مى‏كند و كسى كه بگويد: «الحمد اللّه» خداوند براى او يك درخت‏در بهشت غرس مى‏كند و كسى كه بگويد: «لا اله الا اللّه»خداوند براى او يك درخت‏در بهشت غرس مى‏كند و كسى كه بگويد: «اللّه اكبر» خداوند براى او يك درخت دربهشت غرس مى‏كند. در اين ميان مردى از قريش عرض كرد: پس با اين حساب ما دربهشت درختان زيادى داريم!پيامبر فرمود: آرى، لكن بپرهيزيد از اينكه آتشى بر آنهابفرستيد و آنها را بسوزانيد. از اين رو خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايد: «اى كسانى‏كه‏ايمان آورده ايد خدا و پيامبر او را اطاعت كنيد و اعمال خويش را باطل نكنيد.

اشكال دوم بر اين استدلال آن است كه حمل آيه شريفه بر قاعده حرمت ابطال،موجب تخصيص اكثر مى‏شود كه مستهجن است ، زيرا پر واضح است كه قطع اعم واغلب اعمال، مانند توصليات، عبادات مستحب و برخى از واجبات موسع، جايزاست.((470))از آنچه گذشت روشن گرديد كه بر كليت اين قاعده دليلى وجود ندارد،با اين حال در خصوص حرمت ابطال نماز به چند دليل استدلال شده است:

1. اجماع كه پيش تر بحث آن گذشت.((471)) 2. اتمام فريضه واجب است پس قطع آن حرام است، زيرا اتمام آن بر عدم قطع‏متوقف است.((472))به عبارت ديگر عدم قطع، مقدمه واجب است و مقدمه واجب،واجب و ترك آن حرام است.

3. در بسيارى از روايات آمده كه آغاز نماز تكبيرة الاحرام و پايان آن، سلام‏است.((473)) 4. در برخى از روايات مربوط به كثير الشك آمده است كه پيامبر(ص)فرمود:

لاتعودوا الخبيث((474))من انفسكم نقض الصلاة فتطمعوه،((475)) شيطان را در درون خويش به نقض نماز عادت ندهيد و او را به طمع نيندازيد.

5. رواياتى كه هنگام وقوع عوارضى مانند خون دماغ، امر به ادامه نماز و عدم قطع آن‏مى‏كنند، مانند صحيحه معاوية بن وهب :

سالت اباعبداللّه(ع) عن الرعاف اينقض الوضوء؟ قال(ع): لو ان رجلا رعف في صلاته وكان عنده ماء او من يشير اليه بماء فتناوله فمال براسه فغسله فليبن على صلاته‏ولايقطعها، از امام صا((476))دق (ع) پرسيدم: آيا خون دماغ شدن، وضو را نقض مى‏كند؟ فرمود:اگر كسى در نماز خون از دماغش آمد و آب نزد او بود يا كسى در آنجا بود كه برايش‏آب بياورد و او سر خود را پايين آورد و آن را بشويد، بنا را بر ادامه نمازش بگذارد وآن را قطع نكند.

6. رواياتى كه از ارتكاب امور منافى نماز در اثناى نماز نهى مى‏كند، مانند: «استقبل‏القبلة بوجهك، و لاتقلب بوجهك عن القبلة فتفسد صلاتك.»((477)) در نماز رو به‏قبله باش و صورت خود را از قبله بر نگردان تا نمازت را باطل نكنى و مانند: «الاقامة‏من الصلاة فاذا اقمت فلاتتكلم‏»((478))، اقامه جزء نماز است، هنگام اقامه سخن‏مگو.

7. رواياتى كه جواز قطع نماز را به موارد ضرورت منحصر كرده است كه عمده آن‏هاصحيحه حريز از امام صادق(ع) است كه فرمود:

اذا كنت في صلاة الفريضة فرايت غلاما لك قد ابق او غريما لك عليه مال او حية تتخوفهاعلى نفسك، فاقطع الصلاة واتبع غلامك او غريمك و اقتل الحية‏»،((479)) اگر در نماز واجب هستى و ديدى برده‏ات فرار مى‏كند يا بدهكار خود را ديدى يامارى را ديدى كه از آن بر جان خود مى‏ترسى، نماز را قطع كن و برده يا بدهكار خودرا تعقيب كن يا مار را بكش.

در همه اين ادله مناقشه شده كه هيچ يك از آنها بر حرمت تكليفى قطع نماز دلالت‏نمى‏كند.((480))به مدخل قواطع نماز مراجعه شود.

ششم، امورى كه ابطال آن جايز يا واجب است گفته شد كه ابطال شرعى عمل چه عبادت باشد و چه غير عبادت در صورتى كه‏عمل واجب نباشد و بر ابطال آن عنوان محرمى مترتب نباشد حتى در مثل نماز،جايز است، چون مقتضى حرمت وجود ندارد. همچنين عمل واجب نيز اگر مضيق‏نباشد دليلى نيز بر حرمت ابطال آن وجود ندارد و ابطالش جايز خواهد بود.

حتى بر فرض حرام بودن ابطال به جهت واجب مضيق بودن عمل يا به جهت وجوددليل بر حرمت ابطال آن و لزوم اكمال آن ولو اين كه واجب يا مضيق نباشد، مانند حج‏و عمره، باز در بعضى حالات ابطال آن جايز و گاه واجب است كه در ذيل به اهم آن‏موارد اشاره مى‏شود:

1. در صورتى كه اتمام آن عمل، مزاحم تكليف ديگرى باشد كه مساوى با آن يا ارجح‏از آن است، مانند حفظ نفس محترم از تلف كه به حسب قواعد باب تزاحم حرمت‏ابطال در امثال اين موارد برداشته مى‏شود. بنابراين اگر تكليف ديگر اهم باشد، ابطال‏عمل مهم و انصراف به عمل اهم واجب است. در فرضى كه هردو عمل در اهميت‏مساوى باشند، ابطال جايز خواهد بود.

2. در صورتى كه مكلف اضطرار به ابطال داشته باشد، تكليف حرمت ابطال برداشته‏مى‏شود((481)) و با عروض هر يك از اين عناوين ثانويه، ابطال جايز خواهد بود.

3. در فرضى كه مكلف به جهت حصول عجز عقلا يا شرعا قدرت بر اتمام عمل رانداشته باشد، مانند اين كه انجام بقيه عمل موجب وقوع او در امرى شود كه شرعاحرام است، در اين صورت نيز ابطال جايز، بلكه گاه واجب خواهد بود.

اين فرض به صورت دقيق تر از باب بطلان و سقوط عقلى يا شرعى امر است، نه‏ابطال عمل واجب.

4. مواردى كه دليل بر جواز قطع عبادتى وجود دارد كه قطع آن حرام است، مانند نمازكه روايت شده قطع آن به قصد انجام فرد ارجح آن مثل نماز جماعت يا به قصد حفظ‏مال اگرچه واجب نباشد يا غير اينها جايز يا راجح است. تفصيل اين بحث درمدخل «صلاة‏» خواهد آمد.

از آنچه گذشت مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه ابطال به لحاظ حكم تكليفى به پنج قسم‏تقسيم مى‏شود: حرام، واجب، مستحب، مكروه و مباح.

هفتم، اثر ابطال اثر مستقيمى كه بر ابطال به معناى ايجاد سبب مبطل در خارج مترتب است، حكم‏به بطلان افعال يا تصرفاتى است كه مكلف به جا آورده است و اين به حسب موارد،مختلف است كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم:

1. گاهى اعاده يا قضا بر ابطال عبادت مترتب مى‏شود، مثل ابطال نمازى كه براى آن‏قضاء تشريع((482)) شده است.

گاهى قضا و كفاره مترتب مى‏شود، مانند ابطال روزه‏ماه((483))رمضان، حتى گاهى بر ابطال روزه شخص ديگرى نيز كفاره مترتب‏مى‏شود، چنانكه اگر مرد روزه زن خود را با اكراه او به آميزش باطل كند، كفاره ابطال‏روزه زن برشوهرش است.((484)) به نظر دقيق، اين آثار بر عنوان ابطال مترتب‏نيست، بلكه بر عنوان ترك فريضه مترتب است.

2. از آثار ابطال در معاملات، عدم انعقاد آن و عدم ترتب آثار وضعى آن از قبيل ملكيت‏يا زوجيت((485)) يا غير اينهاست.

اين در صورتى است كه مراد از ابطال معامله انجام‏دادن آن به نحو باطل باشد، ولى اگر مراد از آن فسخ و انحلال يا رد معامله باشد، اثرآن در اين صورت پايان يافتن ادامه آثار معامله‏اى است كه از اول به صورت صحيح‏منعقد شده بود.

اين نيز در حقيقت اثر ابطال نيست، بلكه اثر انتهاى معامله است.

3. از آثار ابطال در مواردى كه ابطال حرام باشد، ترتب گناه و عقوبت به سبب آن يا به‏سبب تفويت واجب است.

هشتم، ابطال عمل غير آنچه گذشت مربوط به ابطال مكلف نسبت به عمل و تصرفات خودش بود، امامواردى كه ابطال، نسبت به عمل ديگرى باشد، دو قسم است:

1. مكلف حق ابطال داشته باشد.

2. مكلف سبب شود كه ديگرى عمل خود را ابطال كند بدون اين كه چنين حقى راداشته باشد.

قسم اول: در فقه براى اين قسم موارد متعددى وجود دارد كه صحت عمل يا دوام واستمرار اثر آن، منوط به موافقت از جانب غير يا عدم منع او مى‏باشد، در عبادات،مثلا پدر مى‏تواند از روزه مستحبى فرزندش منع كند و در نتيجه روزه فرزند باطل‏مى‏شود،((486))يا از آنچه فرزندش نذر كرده، نهى كند كه در نتيجه نذر فرزند باطل‏مى‏شود.((487)) در تصرفات وضعى معاملاتى‏ مالك حق دارد معامله‏اى را كه‏شخص به نحو فضولى نسبت به مال او انجام داده، ابطال كند. همچنين شريك درمواردى كه حق شفعه دارد مى‏تواند معامله غير را نسبت به سهم شريك خود ابطال‏كند و آن را براى خود بخرد.((488)) بنابر نظر مشهور حق دارد ازدواج دختر باكره‏خويش را در صورتى كه بدون اذن او باشد ابطال كند چنان((489)) كه حق دارد اجيرشدن همسر خود را براى انجام دادن كارى كه منافات با حقوق زوج داشته باشد،ابطال كند((490)). حاكم يا قاضى مى‏تواند معامله يا حق يا دعوايى را ابطال‏كند.((491)) قسم دوم: مكلف سبب مى‏شود كه ديگرى عمل خود را باطل كند، مثلا سبب شود كه‏روزه دار روزه‏اش را افطار كند، يا نماز گزار را بخنداند به قهقهه يا او را از جهت‏قبله منحرف كند((492)) و نمازش را قطع كند. اين قسم از ابطال از جهت اين كه‏نوعى تصرف در غير است، حرام بوده و بدون رضايت او جايز نيست. در موردى كه‏ابطال عمل مانند قطع فريضه بر عامل حرام است، بعيد نيست كه بر متسبب نيز حرام‏باشد، زيرا از ادله استفاده مى‏شود كه شارع راضى به تحقق اين نتيجه، يعنى قطع‏شدن نماز و اخلال به آن نيست ولو به نحو تسبيب از غير باشد، پس حرمت اختصاص‏به نمازگزار ندارد. ممكن است گفته شود((493)) تسبب حرام است گرچه منجر به‏تصرف در غير بدون رضايت او يا ابطال چيزى كه ابطال آن شرعا حرام است نشود،بلكه حرمت آن به جهت تضييع حقوق ديگرى است.

نهم، ابطال و احباط در بعضى از آيات قرآن كريم از ايجاد اسباب احباط اعمال با مرتكب شدن برخى ازمعاصى، نهى شده است. در بعضى از آيات تعبير به ابطال شده است، همانند: «لاتبطلواصدقاتكم بالمن و الاذى‏»((494))، بنا بر اين كه مراد از آن حبط باشد. آيا حقيقتا عملى‏كه سابقا به نحو صحيح انجام شده ابطال مى‏شود، يعنى عمل صحيح به عمل باطل‏منقلب مى‏شود، يا اين كه بدين سبب آن عمل باطل نمى‏شود، بلكه ثواب آن باطل‏مى‏شود و اجرى و پاداشى نخواهد داشت، يا اينكه حتى ثواب آن نيز باطل نمى‏شود،بلكه آنچه از آن عمل متوقع و مطلوب بود كه عبارت است از سعادت اخروى وبهشت و رهايى از عذاب، باطل مى‏شود؟ برخى از فقها نظريه بعضى از اصحاب مذاهب را كه امكان دارد احباط همان ابطال‏باشد، مورد بحث قرارداده‏اند،((495)) به اين بيان كه هر عمل مثلا نماز مشروط‏است به عدم ارتكاب بعضى معاصى ولو بعد از انجام عمل و به نحو شرط متاخر و درصورت ارتكاب معصيت، آن عمل باطل خواهد شد و اعاده يا قضاى آن در صورتى‏كه اعاده يا قضا داشته باشد واجب خواهد بود. بنابراين ابطال حقيقى بودن موارداحباط، ثبوتا امرى ممكن است و محذورى ندارد.

لكن ظاهرا دليلى بر ابطال عمل با ارتكاب بعضى از اعمال و معاصى بعد از آن، وجودندارد، بلكه اثباتا خلاف ظاهر ادله است و آنچه در بعضى از آيات و روايات در موردحبط و ابطال اعمال به ارتكاب بعضى معاصى، وارد شده است به هيچ وجه اقتضاى‏ابطال عمل، بلكه حتى اقتضاى نفى استحقاق ثواب را نسبت به اعمال صالح گذشته‏ندارد. نهايت اين است كه اين آيات و روايات بر عدم تحقق سعادت و نتيجه مطلوب‏انسان دلالت مى‏كند مگر با ملتزم شدن به ترك معاصى و انجام اعمال‏صالح.((496)) شيخ طوسى مى‏گويد:

در نزد ما تحابط‏ى بين طاعت و معصيت و بين ثواب و عقاب مبتنى بر آنها نيست، پس‏استحقاق ثواب بر هر عملى كه ثابت شود، چيزى آن را زايل‏نمى‏كند....((497)) همو در تفسير آيه: «يا ايها الذين آمنوا لاتبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذى كالذي ينفق ماله‏رئاء الناس ولايؤمن باللّه و اليوم ال‏آخر... »((498)) مى‏گويد:

آيا اين دلالت نمى‏كند بر اين كه ثواب ثابت مستقر با منت آينده زايل مى‏شود و نيزدلالت نمى‏كند بر اين كه به ريايى كه در آينده حاصل مى‏شود ثواب فعلى عمل زايل‏مى‏شود. پس اين آيه بر قول كسانى كه قايل به تحابط شده‏اند دلالت‏ندارد.((499)) طبرسى در اين باره مى‏گويد:

خداوند فعل منافق و منت گذارنده را به سنگ صيقلى تشبيه كرده كه باران، خاك روى‏آن را شسته باشد، هيچ كس نمى‏تواند آن خاك را به جاى اولش برگرداند. وقتى كسى‏صدقه‏اى مى‏دهد و به دنبال آن منت مى‏گذارد ديگر راهى براى تلافى و برگرداندن‏ثواب آن ندارد، چون عمل به نحوى واقع شده كه به هيچ وجه استحقاق ثواب راندارد. وجه فعل تابع حدوث آن است، پس وقتى فوت شود ديگر راهى براى تلافى‏آن وجود ندارد. آيه دلالت بر اين ندارد كه ثواب ثابت مستقر با منت گذارى در آينده ويا ريايى كه در آينده حاصل مى‏شود، باطل و زايل مى‏شود، چنانكه اهل وعيدقايلند.((500)) لكن بعضى از فقها معتقدند كه ثواب و عقاب با ارتكاب بعضى از اعمال احباط‏مى‏شود چه رسد به مثل كفر و ارتداد.

محقق اردبيلى مى‏گويد:

شكى در احباط كفر به ايمان و بالعكس نيست و اين صريح قرآن و اخبار است، برآن‏نقل اجماع شده است و در قرآن و روايات احباط به طور مطلق آمده‏است.((501))نيز مى‏گويد:

بالجمله اخبار و آيات در وقوع احباط فراوان است، پس انكار آن ممكن نيست،بنابراين هرجا بر عدم احباط دلالت كند بايد آن را تاويل كنيم. تاويلى كه طبرسى درمجمع البيان بيان كرده واضح نيست و در مورد احباط بعضى از اعمال بدنى با بعض‏ديگر مثل اينكه شرب خمر سبب حبط فلان عمل مى‏شود و زنا فلان عمل را حبط‏مى‏كند و يا اينكه نماز كفاره فلان گناه مى‏شود، جارى نمى‏شود.

... ممكن است گفته شود: بعيد نيست كه انسان استحقاق ثواب را داشته باشد، ولى‏رسيدن به آن موقوف بر عدم صدور منافى مانند ارتداد از او باشد يا بقاى برايمان‏شرط استمرار و انتفاع از ثواب است و احباط عبارت است از عدم‏آن.((502)) ممكن است مراد از احباط، ابطال اثر معنوى باشد كه عمل صالح بر تكامل نفس‏انسانى برجاى مى‏گذارد، پس احباط در واقع زايل كردن اثر عمل صالح نيست، بلكه‏سقوط نفس بشرى است از جايگاهى كه به واسطه عمل صالح بدان نايل شده‏بود.

در اين بحث برخى از اخباريان بر اصوليان به جهت نفى احباط شديدا خرده گرفته‏اندو آن را از جمله خطاهاى اصوليان دانسته‏اند كه به واسطه اجراى دليل عقلى در احكام‏شرعى بدان مبتلا شده‏اند. محدث بحرانى صاحب حدايق مى‏گويد:

بين بيشتر فقهاى ما اعتماد بر ادله عقليه در اصول و فروع و ترجيح آن بر ادله نقليه،شهرت يافته است، لذا مى‏بينيم در اصول به پندار وجود دليل عقلى به مطالبى قايل‏مى‏شوند كه دليل نقلى بر خلاف آن وجود دارد، مانند نفى احباط عمل با تكيه برمقدماتى كه حتى مفيد ظن نيست... در حالى كه دلايلى در كتاب و سنت وجود دارد كه‏نشان مى‏دهد احباط كه موازنه بين اعمال و اسقاط اعمال متقابل و ابقاى رجحان است‏حقيقتى است كه هيچ ترديدى در آن نيست.((503)) البته اصوليان منكر امكان احباط به معناى ابطال عمل يا ابطال اثر آن در صورتى كه‏دليل واضحى برآن دلالت كند نيستند، بلكه آنان در دلالت ادله نقلى بر احباط مناقشه‏كرده‏اند. تفصيل اين بحث در جاى خود خواهد آمد. (ر.

ك: مدخل احباط).

دهم، ابطال بدعتها و گمراهى‏ها

1. ابطال و محو كتب((504)) ضلال واجب است و از مصاديق ابطال تكوينى است.همچنين ابطال بدعتها و دعاوى فاسد از طريق اظهار حق و نشر هدايت‏وا((505))جب است.

صفحه قبل

صفحه بعد