غنا و موسيقى سيد كاظم حائرى چكيده روايات فراوانى فى الجمله دلالت بر حرمت آواز خواندن طرب
آور (غنا) و نواختن ساز (موسيقى) و نيز گوش دادن به آنها
دارد، از سوى ديگر، در برخى از روايات مواردى مانند غنا در
قرائت قرآن و مجلس عروسى و نيز غنا بدون موسيقى
جايزشمرده شده است. از مجموعه روايات مى توان به اين
نتيجه رسيد كه غنا به تنهايى حرام نيست و حتى اگر داراى
مفاهيم لهوى باشد حكم آن بيش از كراهت نخواهدبود، زيرا
دليلى بر حرمت مطلق لهو نيست و تنها هنگامى كه با فعل
حرامى مانندموسيقى حرام يا مجلس حرام همراه شود حرمت
آن به غنا و استماع آن سرايت خواهد كرد. اما درباره موسيقى
مى توان گفت، موسيقى حماسى و غير مطرب از ادله حرمت
استثنا مى شود و موسيقى لهوى غير مطرب نيز مكروه است،
بلكه شايد بتوان گفت فقط موسيقى مطرب كه به گونه اهل
لهو نواخته مى شود حرام است.
نخست، حكم غنا
غنا في الجمله حرام است و در اين مطلب اشكالى نيست، زيرا
در اين باره روايات مستفيضه اى وجود دارد كه برخى از آنها از
نظر سند كامل است.
«غناء» عبارت از صوت مطرب است. تفاوتى نيست كه طرب به
نحوى باشد كه سبب گريه گردد، يا سبب شادى. هر دو
گونه، طرب و خفت [سبكى] شمرده مى شود. غنابراى
سرگرمى [لهو] و لذت به كار مى رود، چه اين لذت به واسطه
آواز شاد پديدآيد و چه به واسطه رهايى از حزن و اندوه از
طريق آوازهاى غمناك. مفهوم غناچيزى
نيست جز امثال اين گونه آوازها، كه معمولا براى سرگرمى و
لذت به يكى از دو شكل ياد شده به كار مى روند.
در لسان العرب آمده است:
غنا در صدا آن است كه ايجاد طرب كند.((1))
در صحاح، طرب چنين معنا شده است:
خفتى [سبكى] كه بر اثر شدت اندوه يا شادى به انسان دست
مى دهد.((2))
نيز آمده است:
غنا به كسر غين، نوعى سماع [آواز] است.((3))
در لسان العرب آمده است:
كلمه غنا در مال با الف مقصور است و در سماع با الف ممدود،
كسى كه صداى خويش را بلند مى كند و مى كشد كه عرب اين
صدا را غنا مى نامد. غنا با فتحه به معناى نفع است و غنا با
كسره به معناى سماع است.((4))
نيز در لسان العرب آمده است:
هر صداى زيبايى را كه گوش آدمى از آن لذت مى برد، سماع
مى نامند و سماع همان غنا است. مسمعه، يعنى آواز
خوان.((5))
روشن است كه اين تعبيرهاى مختلف همه به يك معنا اشاره
دارند و آن، انواع آوازبراى لهو و لعب است.
به هر حال، براى اثبات حرمت غنا، چنان كه گفته ايم، روايات
مستفيض در حد كافى وجود دارد كه دست كم برخى از آنها از
جهت سند كامل اند، از قبيل آنچه در پى مى آيد:
1. روايت زيد شحام:
قال ابو عبداللّه(ع): بيت الغناء لاتؤمن فيه الفجيعة و لاتجاب
فيه الدعوة ولايدخله الملك،((6))
امام صادق(ع) فرمود: خانه غنا از فاجعه در امان نيست و دعا
در آن به اجابت نمى رسدو فرشته به آن وارد نمى شود.
2. همچنين روايت ديگرى از زيد شحام:
قال: سالت ابا عبداللّه(ع) عن قوله عزوجل: واجتنبوا قول
الزور((7))، قال: قول الزور((8)) الغناء،
از امام صادق(ع) در باره اين كلام خدا پرسيدم كه مى فرمايد:
از سخن زور اجتناب كنيد، فرمود: سخن زور غنا است».
اين دو روايت از نظر سند كامل است.
3. روايت حمران از امام صادق(ع) كه مى فرمايد:
... فاذا رايت الحق قد مات و ذهب اهله و رايت الجور قد شمل
البلاد... ويستمر في ذكر شياع الفحشاء و الفساد... و رايت
الملاهي قد ظهرت يمر بها لا يمنعها احد احدا ولايجترئ احد
على منعها... ،((9))
چون ديدى حق پايمال مى گردد و اهل حق از بين رفته اند و
ستم همه جا را فرا گرفته است... و مردم پيوسته در پى
گسترش فحشا و فسادند و... ديدى كه آشكارا به سرگرمى ها
[ملاهى] مشغول اند و كسى آنها را باز نمى دارد و بر منع از آن
جرات نمى كند....
هر چند نمى توان حرمت همه انواع لهو را از اين روايت استنباط
كرد، ولى غنا يادست كم برخى اقسام غنا از بارزترين مصاديق
آن محسوب مى شود. البته اطلاق آن برهمه اقسام غنا صحيح
نيست. اين روايت نيز از حيث سند كامل است.
حرمت غنا مخصوص فاعل آن نيست، بلكه شامل گوش دادن
به آن نيز مى شود به دليل برخى روايات كه از جهت سند كامل
است، مانند:
1. روايت على بن جعفر كه از برادرش موسى بن جعفر(ع) نقل
مى كند:
سالته عن الرجل يتعمد الغناء يجلس اليه، قال: لا،((10))
از امام(ع) در باره مردى پرسيدم كه به عمد غنا مى خواند.
گفتم: آيا نشستن با او جايزاست؟ فرمود: نه.
2. روايت محمد بن مسلم از ابو الصباح يا محمد بن مسلم و ابو
الصباح:
از امام صادق(ع) در باره اين آيه كريمه: والذين لايشهدون
الزور((11))
پرسيدم، فرمود:«مراد از زور، غنا
است.
البته مى توان در روايت اخير مناقشه كرد كه ممكن است
شهادت بر غنا شامل هر گونه گوش دادن به غنا نباشد، بلكه
مختص آن شنيدنى است كه با حضور در مجلس غناباشد.
بنابراين، شايد حرمت غنا از باب حرمت حضور در مجالس
گناه باشد.
3. روايت عنبسه از امام صادق(ع):
قال: استماع اللهو و الغناء ينبت النفاق كما ينبت الماء الزرع
،((13))
گوش دادن به لهو و غنا موجب رويش نفاق است، چنان كه
آب مايه روييدن گياه است.
ممكن است در اين روايت نيز مناقشه شود كه بر بيشتر از
كراهت دلالت ندارد.
به هر حال در اين كه دلالت روايت نخست كامل است، جاى
اشكال نيست.
استثنائات حرمت غنا
در روايات، استثنائاتى براى حرمت غنا آمده است:
اول: «حداء» ، يعنى صدايى كه همراه ترجيع است و با آن شتران
را به راه رفتن تحريك مى كنند. شيخ انصارى در مكاسب
مى گويد: «دليلى بر استثناى حداء، درمقابل اخبار متواترى كه
دال بر تحريم غنا است، نيافتم، مگر يك حديث نبوى كه شهيد
ثانى در مسالك((14)) ذكر كرده است. در اين روايت آمده
است: عبداللّه بن رواحه كه مرد خوش صدايى بود، براى شتر
حداء مى خواند و پيامبر(ص) او راتقرير فرمود»((15)).
شهيدى در تعليقه اش بر مكاسب ((16)) از صدوق نقل مى كند
كه او با اسناد خويش ازسكونى از جعفر بن محمد(ع) از
پدرانش(ع) نقل مى كند:
قال: قال رسول اللّه(ص): زاد المسافر الحداء والشعر ما كان منه
ليس فيه خناء،
رسول خدا(ص) فرمود: توشه مسافر، حداء و شعر است، از آن
شعرى كه در آن سخن زشت نباشد.
برقى روايتى را مانند اين روايت از نوفلى از سكونى نقل كرده
است. «خناء» با فتحه اول به معناى سخن زشت و دشنام است.
بنابراين، روشن است كه «حداء» با عنوان «حداء» استثناء نيست،
زيرا ادله آن از نظرسند ضعيف است. صاحب وسايل روايت اخير
را از صدوق نقل مى كند، ولى مى گويد: «ليس فيه جفاء وفي
نسخه ليس فيه خناء». سپس مى گويد: «يكى از معانى خناء،
طرب است».((17))
به هر حال، روشن گشت كه استثناى حداء با همين عنوان،
ثابت نيست، اما مى توان دراطلاق دليل حرمت غنا مناقشه كرد
به نحوى كه براى خروج حداء از شمول حرمت غنا، به مخصص
نيازى نباشد، به اين صورت كه بگوييم: براساس مناسبت حكم
وموضوع، آنچه از دليل حرمت غنا فهميده مى شود، حرمت
غناى لهوى و لهو با غنااست. بنابراين، حدايى كه با هدف
واداشتن شتر به حركت و نه به قصد لهو خوانده مى شود،
مشمول اطلاق اين دليل نيست. علاوه بر اين، مى توان گفت:
بنابر آنچه دراستثناى چهارم خواهد آمد، غنايى كه با موسيقى
همراه نباشد، حرام نيست، پس موضوعى براى استثناى حداء
باقى نمى ماند.
دوم، غنا در قرآن: از ابو بصير با سند درست روايت شده است:
قال: قلت لابي جعفر(ع): اذا قرات القرآن فرفعت به صوتي
جاءني الشيطان، فقال: انماترائي بهذا اهلك و الناس. فقال: يا ابا
محمد اقرا قراءة ما بين القراءتين تسمع اهلك ورجع بالقرآن
صوتك، فان اللّه عز وجل يحب الصوت الحسن يرجع
فيه ترجيعا،((18))
به امام باقر(ع) عرض كردم: گاه كه قرآن مى خوانم و صداى
خود را بلند مى كنم،شيطان مرا وسوسه مى كند كه براى
خانواده ات و مردم ريا مى كنى. امام(ع) فرمود: اى ابو محمد!
نه خيلى بلند بخوان و نه آهسته، به گونه اى بخوان كه
خانواده ات صدايت را بشنوند و هنگام قرائت، در صداى خود
ترجيع كن، زيرا خداوند عزوجل، صداى نيكو را كه در آن
ترجيع زيبا باشد، دوست دارد.
اما شيخ حر عاملى مى گويد:
اين روايت بر تقيه حمل مى شود، زيرا گفتيم كه روايت ياد
شده، با دليل خاص معارض است و آن همان حديث نخست،
يعنى روايت عبداللّه بن سنان است و نيز بادليل عام كه روايات
آن فراوان است و از حد تواتر مى گذرد، تعارض دارد.((19))
به نظر ما، اين روايت چون اخص از روايات مطلق دال بر
حرمت غنا است، بر آنهامقدم مى شود و ديگر نوبت به حمل بر
تقيه نمى رسد و اگر لزوم حمل بر تقيه به سبب تعارض آن با
روايت عبداللّه بن سنان باشد، سند اين روايت ناقص است. در
روايت عبداللّه بن سنان از امام صادق(ع) آمده است:
قال رسول اللّه(ص): اقراوا القرآن بالحان العرب و اياكم و لحون
اهل الفسق و اهل الكبائر، فانه سيجيء من بعدي اقوام يرجعون
القرآن ترجيع الغناء و النوح و الرهبانية لايجوز تراقيهم. قلوبهم
مقلوبة و قلوب من يعجبه شانهم،
رسول خدا فرمود: قرآن را به لحن هاى عربى بخوانيد و از
لحن هاى اهل فسق و گناه دورى كنيد. پس از من مردمانى
مى آيند كه به غنا و نوحه و به سبك راهبان قرآن مى خوانند.
قرآن از حنجره آنان فراتر نمى رود. قلبشان و قلب كسانى كه
آنان را بزرگ مى دارند واژگون است.
طبرسى اين روايت را در مجمع البيان از حذيفة بن يمان از
پيامبر(ص) نقل كرده است و شيخ بهايى آن را در كشكول به
صورت مرسل آورده است.((20)) بنابراين،از نظر سند ناقص
است، از اين رو، موجب نمى شود كه روايت معارض با آن،
حمل بر تقيه شود.
افزون بر اين، احتمال حمل بر تقيه در اينجا وجود ندارد،
امام(ع) چه انگيزه اى براى تشويق به غنا و مستحب شمردن آن،
دارد؟ آيا نمى توانست فقط از جواز آن سخن بگويد، بلكه مجاز
شمردن غنا از باب تقيه چه انگيزه اى داشت؟ آيا حرمت غنا
همانندحرمت فقاع نبود كه در آن جايى براى تقيه نيست؟ بى
گمان، بيان حكم واقعى غنا،يعنى حرمت، موجب دور شدن
امام از امت وكم شدن تاثير او در آنان، نمى شد، ازاين روى
ائمه(ع) در حرمت فقاع هيچ گاه تقيه نكرده اند. البته اگر
حديث عبداللّه بن سنان از نظر سند ضعيف نبود، هر دو روايت
به واسطه تعارض ساقط مى شدند و به عموم روايات حرمت
رجوع مى كرديم.
به هر حال، روايت ابوبصير، بر جواز غنا در قرآن به طور مطلق -
يعنى حتى وقتى باموسيقى انجام شود - دلالت ندارد. حداكثر
بر جواز قرائت قرآن همراه ترجيع درصوت دلالت مى كند.
در اين جا روايت ديگرى است كه از حيث سند كامل نيست و
دلالت دارد بر اين كه غنا در قرآن همراه آلات موسيقى، بلكه به
طور مطلق مرغوب نيست و آن روايت عبداللّه بن عباس از
رسول خدا(ص) است كه مى فرمايد:
ان من اشراط الساعة، اضاعة الصلوات و اتباع الشهوات و الميل
الى الاهواء... فعندهايكون اقوام يتعلمون القرآن لغير اللّه و
يتخذونه مزامير و يكون اقوام يتفقهون لغير اللّه وتكثر اولاد الزنا
و يتغنون بالقرآن... ،((21))
از نشانه هاى آخر الزمان آن است كه مردم نماز را ضايع
مى كنند و از شهوات پيروى مى كنند و به خواهش هاى خويش
ميل مى نمايند... در آن هنگام مردمانى هستند كه قرآن را براى
غير خدا مى آموزند و همراه مزمار مى خوانند و كسانى هستند
كه براى غير خدا تفقه مى كنند و در قرآن غنا مى كنند....
به هر صورت، اگر چه روايت ابو بصير، غنا را در خصوص قرآن
تجويز مى كند، امابعيد نيست كه بتوانيم آن را به هر چيزى كه
موجب ياد حق شود، مثل مناجات با خدايا مدح ائمه(ع) يا
نصايح و مواعظ و مانند آن تسرى دهيم.
وانگهى، ممكن است بگوييم: ترجيع صدا در قرآن و مناجات و
مدح ائمه و آنچه داراى مضامين حق است، مشمول اطلاقات
دليل حرمت غنا نمى شود، زيرا براساس مناسبت حكم و موضوع
آنچه از اين اطلاقات فهميده مى شود، مربوط به غنايى است كه
اهل فسق و فجور انجام مى دهند، يعنى غنايى كه با آن به لهو
مشغول مى شوند.براين اساس، اين ادله شامل ترجيع صدا و
آوازى نمى گردد كه در مضامين حق و براى اثر بيشتر بر
انسان سر مى دهند و شايد مقصود از غنا در قرآن كه روايت
اخير آن رانكوهش كرده است، قرائت با لحن هاى لهوى است نه
صرف ترجيع صدا كه تاثيرقرائت را در انسان بيش تر مى كند.
سوم، غناى آوازه خوان در عروسى ها: دليل اين استثنا، روايتى
است از ابوبصير كه باسه متن نقل شده است و همه متن ها
داراى سند درست است:
1. ابو بصير مى گويد:
سالت ابا عبداللّه(ع) عن كسب المغنيات، فقال: التي يدخل
عليها الرجال حرام و التي تدعى الى الاعراس ليس به باس و هو
قول اللّه عزوجل: ومن الناس من يشتري لهوالحديث ليضل عن
سبيل اللّه،((22))و((23))
از امام صادق(ع) در باره مزد آواز خوانان پرسيدم، فرمود: آواز
خوانى كه ميان مردان مى خواند، كسبش حرام است، اما مزد
كسانى كه به مجالس عروسى دعوت مى شوند،اشكالى ندارد.
در همين باره خداوند عزوجل مى فرمايد: برخى از مردم
كسانى اند كه سخنان بيهوده مى خرند تا از راه خدا گمراه
گردند.
2. از ابوبصير از امام صادق(ع) نقل شده است كه فرمود:
المغنية التي تزف العرائس لاباس بكسبها،((24))
كسب آواز خوانى كه در مشايعت عروس غنا مى خواند، اشكالى
ندارد.
3. ابوبصير مى گويد:
قال ابوعبداللّه(ع): اجر المغنية التي تزف العرائس ليس به باس
وليست بالتي يدخل عليها الرجال،((25))
امام صادق(ع) فرمود: مزد آواز خوانى كه در مشايعت عروس
غنا مى خواند، اشكالى ندارد نه آواز خوانى كه در حضور مردان
مى خواند.
متن سوم دلالت بر اين دارد كه محدوده غناى مجاز از غناى
آواز خوان در مجالس عروسى وسيع تر است، زيرا ظاهر عبارت،
پس از آن كه درآمد آواز خوان درعروسى را بى اشكال مى داند
در توضيح اين حكم اشاره مى كند كه اين عمل با غناى حرام
فرق دارد. غناى حرام آن است كه در حضور مردان باشد.
بنابراين، غناى حرام فقط غناى زن آواز خوان در حضور مردان
است، اما غنايى كه با كارى همچون اين همراه نباشد، حرام
نيست.
منظور اين نيست كه غنا به طور مطلق حرام نيست و فقط
اختلاط مردان و زنان، حرام است. اين با قاعده تقييد مطلق به
مقيد ناسازگار است، رواياتى كه اطلاق دارند، برحرمت غنا به
طور مطلق دلالت مى كنند و اين روايت چون اخص از آن
روايات است،بر آنها مقدم مى شود. معناى تقييد اين نيست كه
عنوانى كه در دليل مطلق، حكمى برآن حمل شده است، از
موضوعيت آن حكم ساقط مى گردد.
بنابراين، مقتضاى جمع بين مطلق و مقيد آن است كه غنايى
كه همزمان با حضورمردان در ميان زنان باشد، حرام است نه
آن كه فقط حضور مردان در ميان زنان حرام باشد.
با اين همه، مخفى نماند كه روايت ياد شده دلالت ندارد بر اين
كه فقط حضور مردان ميان جمع زنان موجب حرمت غنا است.
پس بين اين روايت و روايتى كه در استثناى چهارم مى آيد، -
يعنى روايتى كه غناى همراه با آلات موسيقى را حرام مى داند
-تعارضى وجود ندارد. بر فرض كه تعارضى باشد، اطلاق حصر
اين روايت به واسطه آن روايت، مقيد مى شود.
ممكن است بگوييم: اين روايت دلالت نمى كند كه محدوده
غناى مجاز، وسيع تر است از غناى آواز خوان در عروسى به اين
معنا كه هر غنايى را كه با چيزهايى از قبيل حضور مردان در
ميان زنان همراه نباشد، جايز گرداند، زيرا غناى آواز خوان
درعروسى چنين نيست كه همواره بى حضور مردان در جمع
زنان باشد، بلكه اين غنا بردو قسم است يا مردان ميان زنان
حاضرند و يا حاضر نيستند و مقصود از جمله: «ليست بالتي
يدخل عليها الرجال»، اين است كه آن قسم از غنا حلال است
كه همراه حضورمردان در جمع زنان نباشد. بنابراين، بر بيش
از اين معنا دلالت ندارد كه غناى آوازخوان بدون حضور مردان
در عروسى ها جايز است.
چهارم، غنا بدون موسيقى: مقتضاى اين استثنا، آن است كه
غنا بدون موسيقى حتى درغير امثال قرآن جايز است. اين معنا
مطابق مدلول روايت على بن جعفر است كه دركتاب خويش از
برادرش نقل مى كند:
سالته عن الغناء هل يصلح في الفطر و الاضحى والفرح؟ قال: لا
باس به مالم يزمر به،
از امام در باره غنا پرسيدم كه آيا در عيد فطر و عيد قربان و
ايام شادى جايز است؟فرمود: اگر با مزمار همراه نباشد،
اشكالى ندارد.
عبداللّه بن جعفر نيز اين روايت را در قرب الاسناد از عبداللّه بن
حسن از على بن جعفر نقل كرده است، ولى در اين روايت آمده
است:
مالم يعص به،
((26))
اگر با غنا معصيت نكند.
متن دوم از نظر سند ناقص است، ولى متن اول كامل است و
دلالت مى كند بر آنچه درعنوان اين استثنا آورده ايم. اگر
موسيقى را غير از غنا بدانيم اين روايت نيز دلالت نمى كند كه
فقط موسيقى يا مزمار حرام است نه ذات غنا، چرا كه اين
خلاف قاعده تقييد مطلق به مقيد است، همان گونه كه در
استثناى سوم توضيح داديم. اگر بپذيريم كه به مقتضاى قاعده
تقييد، غنا بر موسيقى صدق نمى كند، بايد گفت: اگر غنا
همراه موسيقى باشد، حرام است و اگر با آن همراه نباشد، حرام
نيست. ولى اين روايت باروايت ديگرى معارض است و آن
روايت عبدالاعلى است:
سالت ابا عبداللّه(ع) عن الغناء و قلت: انهم يزعمون ان رسول
اللّه(ص) رخص في ان يقال جئناكم جئناكم حيونا حيونا
نحييكم، فقال: كذبوا ان اللّه عز وجل يقول: «و ما خلقناالسماء
والارض و مابينهما لاعبين لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من
لدنا ان كنا فاعلين بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هو
زاهق و لكم الويل مما تصفون». ((27)) ثم قال: ويل لفلان مما
يصف رجل لم يحضر المجلس،((28))
از امام صادق(ع) در باره غنا پرسيدم كه مردم مى پندارند
رسول خدا اجازه داده است كه با حالت غنا بگويند: جئناكم
جئناكم حيونا حيونا نحييكم. فرمود: دروغ مى گويند.خداوند
عزوجل فرموده است: «ما آسمان و زمين و آنچه را ميان
آنهاست به بازى نيافريديم. اگر مى خواستيم سرگرمى براى
خويش بيافرينيم، چيزى مناسب خودمى آفريديم. ما حق را بر
باطل مى كوبيم تا او را هلاك كند و اين گونه باطل محو و
نابودمى شود، اما واى بر شما از وصفى كه مى كنيد». سپس
فرمود: واى بر فلانى كه چنين مى گويد.
هر چند در اين روايت پرسش كننده نياورده است كه جمله
«جئناكم جئناكم...» همراه مزمار يا ديگر آلات موسيقى است،
روايت بر جواز آن دلالت نمى كند، از اين رو،روايت قبلى بى
معارض است.
نتيجه آنچه گفتيم، اين است كه غنا به تنهايى حرام نيست،
بلكه آن گاه حرام است كه مردان در جمع زنان حضور يابند يا
با موسيقى همراه شود. همچنين غنا در قرآن وامثال قرآن،
بدون موسيقى نه حرام است و نه مكروه، اما غنا با شعرهاى لهو
بى حضور مردان در ميان زنان و بدون موسيقى، مكروه است،
زيرا كم ترين حكم لهو دراسلام كراهت است، چنان كه برخى
روايات گذشته و روايت عنبسه بر آن دلالت دارد.اگر بگوييم
روايت عنبسه بر بيش از كراهت دلالت ندارد، مدلول آن اين
است كه غنابدون موسيقى نيز مكروه است و دليل مخصصى
براى آن وارد نشده است مگرروايتى كه بر جواز غنا در قرآن و
ترغيب به آن دلالت مى كند. البته ثابت شد كه ظاهربرخى
نواهى گذشته آن است كه غناى لهوى حرام است.
دوم: حكم موسيقى
براى اثبات حرمت موسيقى چند راه وجود دارد:
راه اول: تمسك به رواياتى است كه در باره موسيقى وارد شده
است، مانند رواياتى كه در باب صدم از ابواب «مايكتسب به»
كتاب وسايل((29)) آمده است و نيز روايات ديگر. رواياتى كه
در باره موسيقى آمده و از نظر سند كامل است از اين
قراراست:
1. روايت اسحاق بن جرير كه مى گويد از امام صادق(ع)
شنيدم كه فرمود:
ان شيطانا يقال له القفندر اذا ضرب في منزل الرجل اربعين
صباحا بالبربط و دخل الرجال وضع ذلك الشيطان كل عضو
منه على مثله من صاحب البيت ثم نفخ فيه نفخة فلا يغار
بعدها حتى تؤتي نساؤه فلايغار،((30))
شيطانى به نام قفندر هست و زمانى كه در خانه مردى چهل
روز، بربط نواخته شود ومردان به خانه او بيايند، آن شيطان
اعضاى بدن خويش را بر اعضاى صاحب خانه مى گذارد و
سپس در آن مى دمد، از آن پس غيرت مرد از ميان مى رود و
حتى اگر به زنان او دست درازى كنند، هيچ غيرتى نمى ورزد.
2. روايتى كه پيش تر از على بن جعفر، از برادرش نقل كرديم:
سالته عن الغناء هل يصلح في الفطر والاضحى والفرح؟ قال:
لاباس به ما لم يزمربه،((31))
از امام(ع) درباره غنا پرسيدم كه آيا در عيد فطر و عيد قربان و
ايام شادى جايز است،فرمود: اگربا مزمار همراه نباشد، اشكالى
ندارد.
در باره دلالت روايت نخست اين اشكال مطرح است كه شايد
روايت ناظر است براينكه حضور مردان در جمع زنان حرام
است، زيرا اين روايت فقط در باره نواختن بربط نيست، بلكه
فرض آن بر اين است كه مردان به خانه اهل و عيال اين
شخص رفت و آمد مى كنند به قرينه دو جمله: «و دخل الرجال»
و «فلايغار بعدها حتى تؤتي نساؤه فلايغار».
همچنان كه اگر بگوييم نواختن مزمار به تنهايى غنا نيست،
در دلالت روايت دوم اين اشكال پيش مى آيد كه روايت در باره
غنايى است كه با نواختن مزمار همراه است،پس بر اين كه
نواختن مزمار به تنهايى و بدون غنا حرام است، دلالت
نمى كند.
اما مى توان ادعا كرد كه روايات دال بر حرمت موسيقى هر چند
بيش تر آن ها از نظرسند ضعيف هستند، نزديك به حد
استفاضه مى باشند.
راه دوم: تمسك به رواياتى كه در باره تحريم ملاهى وارد شده
است. پيش تر به يكى از اين روايات كه از نظر سند كامل است،
اشاره شد و در آن آمده است:
و رايت الملاهي قد ظهرت يمربها لايمنعها احد،((32))
اگر چه از اين عبارت، اطلاق به فهم نمى آيد، اما قدر متيقن
از حرام بودن ملاهى، عرفاحرام بودن غنا و موسيقى است.
همچنين در روايت عنبسه گذشت كه:
استماع اللهو والغناء ينبت النفاق كما ينبت الماء الزرع.((33))
ممكن است گفته شود كه اين روايت بر بيش از كراهت دلالت
ندارد.
راه سوم: روايات حرمت غنا، بر حرمت موسيقى، دلالت دارد با
اين ادعا كه مفهوم غناشامل موسيقى هم مى شود، زيرا غنا در
لغت به صداى مطرب و به سماع تفسير شده است، معناى اول
يا هر دو معنا شامل موسيقى مى شود. شاهد آن تعبيرى است
كه شيخ طوسى در خلاف آورده و گفته است:
غنا، حرام است، چه صداى آواز خوان باشد و چه صداى نى يا
سازهايى از قبيل عودو تنبور و ديگر آلات طرب ، ولى نواختن
دف در عروسى ها و مجالس ختنه سورى مكروه است.
((34))
چند نكته:
نكته اول: آيا گوش دادن به موسيقى نيز حرام است؟ پاسخ اين
پرسش مثبت است واين حكم مطابق راه سوم از راه هاى اثبات
تحريم موسيقى است اگر اين راه رابپذيريم، همچنين مطابق
است با راه دوم، زيرا اگر بگوييم روايت عنبسه برحرمت دلالت
مى كند، مساله روشن است و در غير اين صورت، روايت «و
رايت الملاهي...»((35)) كفايت مى كند، چرا كه آنچه از دليل
حرمت ملاهى از نظر عرف و از حيث مناسبت حكم و موضوع،
فهميده مى شود آن است كه سرگرم شدن به لهو حرام است،
چه از راه استعمال ملاهى باشد و چه از راه شنيدن آن. بلكه
شايد اين حكم باراه اول هم مطابق باشد با اين فرض كه عرفا از
روايات تحريم موسيقى و تحريم غنااين گونه برداشت مى شود
كه تحريم ناظر به سرگرم شدن به لهو است و تفاوتى نيست
كه انسان از راه گوش دادن به موسيقى و غنا سرگرم شود يا
خود به نواختن واستعمال ملاهى بپردازد. البته اگرشنيدن
موسيقى بدون قصد گوش دادن به آن باشد،دليلى بر حرمت
آن نداريم، همان گونه كه دليلى بر حرمت شنيدن غنا نيز به
اين نحووجود ندارد.
نكته دوم: حرام بودن موسيقى مشروط به آن است كه مطرب
باشد اگر چه مطرب بودن موسيقى به واسطه چيزى باشد كه
همراه با آن است يا به واسطه غناى مطربى باشد كه همراه با
موسيقى است. مقصود آن است كه اگر موسيقى به نحوى
باشد كه ميان اهل لهو رايج است، حرام است ، اما اگر اين
گونه نباشد، دليلى بر حرمت آن وجود ندارد، نه از راه سوم ،
زيرا بدون اطراب، غنا صدق نمى كند و نه از راه دوم،زيرا ثابت
نشده است كه هر چيز لهو، به طور مطلق حرام است. البته
ممكن است باتمسك به مثل روايت عنبسه((36)) بگوييم
موسيقى لهوى غير مطرب مكروه است،اما از راه اول نمى توان
حرمت آن را ثابت كرد، زيرا اگر استفاضه رواياتى كه
سندشان ضعيف است، اثبات شود، بازهم نمى توان اطلاق آنها
را بر اين گونه موسيقى ها ثابت كرد.
نكته سوم: مى توان گفت: موسيقى حماسى حلال است، چون
هيچ يك از راه هاى سه گانه بر حرمت آن دلالت ندارد. اما راه
اول از اين رو كه اگر مستفيض بودن روايات ضعيف السند،
ثابت شود، باز اطلاق آنها بر اين گونه موسيقى اثبات پذير
نيست.
راه دوم نيز برحرمت دلالت ندارد، زيرا اگر موسيقى حماسى
براى تهييج جنگ استفاده شود، لهوى نيست تا دليل حرمت
لهو شامل آن شود و اگر براى لهو استفاده شود، گفتيم كه
نمى توان با ادله حرمت لهو، حرمت همه اقسام لهو را ثابت كرد.
اما راه سوم، از اين رو كه بر فرض در مفهوم غنا، طرب به
معناى مطلق سبكى باشد،نه خصوص سبكى كه از شادى يا
حزن ناشى مى شود و طبق اين فرض ثابت شود كه غنا بر
موسيقى حماسى صدق مى كند، در اين صورت ممكن است
بگوييم دليل حرمت غنا، به مناسب حكم و موضوع، منصرف به
غنايى است كه در مجالس لهو وطرب متعارف است و موجب
رقص يا دست كم لذتى مى شود كه از گريه لهوى ناشى است.
پس اگر طبيعت نوعى موسيقى براى لهو و سرگرمى نباشد،
بلكه براى ايجادحماسه باشد، دليل حرمت از آن منصرف است.
شاهد بر اين امر، آن كه در عصرروايات رسم بوده است كه
هنگام جنگ بر طبل مى نواخته اند و هيچ روايتى بر حرمت آن
وارد نشده است. اين ها دست كم بر حلال بودن موسيقى
حماسى، چنانچه براى هدفى مقدس به كار رود، دلالت
مى كند.
نكته چهارم: حرام بودن موسيقى مطرب به آلاتى مانند مزمار
و عود اختصاص ندارد،بلكه شامل سازهايى چون دف و طبل
هم مى شود. اين حكم با وجه دوم و سوم مطابق است، ولى با
وجه اول مطابق نيست، چون روايات وجه اول كه بر حرام
بودن مثل دف و طبل دلالت مى كنند، در حد استفاضه نيستند
و از نظر سند ضعيف اند.
ممكن است گفته شود: روايت دوم، كه در وجه اول
گذشت((37)) دلالت مى كند بر آن كه غنا با غير مثل مزمار
جايز است حتى اگر با امثال دف و طبل باشد، زيرا
امام(ع)غنايى را كه در آن مزمار نباشد، بى اشكال دانسته
است، ولى اين احتمال وجود داردكه مزمار مثالى باشد براى
هر گونه آلات موسيقى.
منظور اين نيست كه عبارت مستثنى در اين حديث اطلاق
دارد و شامل همه نوع موسيقى مى شود، بلكه منظور اين است
كه عبارت مستثنى منه همانند عبارت مستثنى اطلاق ندارد تا
هر گونه غنايى، كه در آن مزمار نيست، بى اشكال باشد. نكته پنجم: حرام بودن موسيقى به زمانى اختصاص ندارد كه در ضمن آواز باشد، بلكه موسيقى بدون آواز نيز حرام است به دليل وجه اول و دوم و همچنين به دليل وجه سوم اگر آن را پذيرفته باشيم.
گروه دوم از ادله، دو آيه از قرآن كريم است.
آيه اول: از جمله آياتى كه خصوصا بر ولايت رسول خدا(ص) و
تكفل او براى اداره امور امت و بلاد اسلامى دلالت دارد، اين آيه
است:
و ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى اللّه و رسوله امرا ان يكون
لهم الخيرة من امرهم ومن يعص اللّه و رسوله فقد ضل ضلالا
مبينا،((38))
هيچ اراده و اختيارى براى مرد و زن مؤمن در مواردى كه
خداوند و رسولش حكم مى كنند، وجود ندارد و هركس
نافرمانى خداوند و رسولش را بكند به گمراهى آشكار، دچار
شده است.
توضيح دلالت آيه، به اين بيان است كه آيه شريفه، حكم به
وجوب اطاعت از امرى كرده است كه خدا و رسولش آن را
صادر كرده باشند. حال اگر متعلق و حقيقت اين امر از اوامرى
باشد كه مربوط به مؤمنين است، براى هيچ كدام از مؤمنين
اختيارى دراطاعت و يا ترك آن باقى نمى ماند، بلكه
فرمانبردارى، بر همگى واجب و ترك آن موجب گمراهى
آشكار خواهد شد. لفظ «امرا» در آيه شريفه، اطلاق دارد و شامل
هرآنچه بر آن «امر» صدق كند، مى شود، هم به لحاظ انشا و هم
به لحاظ متعلق، مطلق بوده و شامل هر آنچه از مصاديق امور
مؤمنين باشد، از جمله امور اجتماعى و اداره كشور اسلامى،
مى شود و در همه اين امور تبعيت از پيامبر واجب است.
اگر چه در آيه شريفه، خداوند متعال به همراه رسول اللّه ذكر
شده و حكم وجوب، به امر هر دو تعلق گرفته است، ولى عرف
براى اجتماع آن دو خصوصيتى نمى بيند، بلكه هر كدام مستقل
مى باشند و همان طور كه اطاعت از دستورهاى خداوند واجب
است در مورد رسول اللّه هم امتثال امر واجب است و تمامى
امور مربوط به اداره مسلمين وكشورشان و هر آنچه وابسته به
آن است، در اختيار رسول اللّه مى باشد و اين همان حق ولايت
امر مسلمين و تكفل امور كشور اسلامى است كه مطلوب
ماست.
اما انصاف آن است كه گفته شود دلالت آيه بر مطلوب ناتمام
است، زيرا جمله آخر ازاستدلال به آيه كه براى اجتماع خدا و
رسول را در وجوب تبعيت از امر، خصوصيتى قايل نبود،
ناصحيح است، چون احتمال بسيار وجود دارد كه لزوم اطاعت
امر،مخصوص حالت اجتماع امر خدا و رسولش باشد. اما اگر
رسول اللّه به تنهايى امرى را صادر كند و امر خداوند همراهش
نباشد، دليلى از آيه شريفه بر وجوب اتباعش يافت نمى شود.
پس دلالت آيه بر مطلوب ناتمام است و از طرفى هم در
اخبارى كه به ما رسيده است هيچ دلالتى بر اراده استقلال
رسول خدا در امر، از آيه شريفه موجودنيست.
آيه دوم:
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما
بلغت رسالته و اللّه يعصمك من الناس ان اللّه لايهدي القوم
الكافرين،((39))
اى پيغمبر آنچه را از طرف خدا بر تو نازل شده است ابلاغ كن
كه اگر چنين نكنى،تبليغ رسالت و اداى وظيفه نكرده اى و
خداوند تو را از شر و آزار مردمان حفظ خواهد كرد. خداوند
گروه كافران را هدايت نخواهد كرد.
اگر چه اين آيه شريفه، ولايت و هيچ امر ديگرى را براى هيچ
كس، ثابت نمى كند، ولى يك نكته اى كه از آن برداشت مى شود
اين است كه آنچه بر حضرت رسول(ص) درآيه شريفه نازل
شده امرى در كمال اهميت است كه عدم تبليغ آن به منزله
عدم ابلاغ اصل رسالت خداوند است. عبارت: «و ان لم تفعل فما
بلغت رسالته» بر اين معنى دلالت مى كند و جمله: «و ان لم
تفعل...»، عدم ابلاغ رسالت را مترتب بر عدم تبليغ اين فرمان
كرده است. واضح است كه مراد از عدم تبليغ رسالت، خصوص
عدم تبليغ اين آيه نيست، زيرا اين، امرى بسيار بديهى است كه
احتياج به بيان ندارد، بلكه مراد، عدم ابلاغ كل رسالت خداوند
مى باشد. پس بدون شك آنچه به حضرت رسول وحى شده
امرى بسيار مهم است كه چنين لازمه اى را در پى دارد. از
طرف ديگر سخن خداوند متعال كه فرمود: «واللّه يعصمك من
الناس»، يعنى: « خداوند تو را از شر وآزار مردم حفظ خواهد
كرد»، اين نكته را مى فهماند كه اين فرمانى كه بر
حضرت رسول وحى شده، در باره چيزى است كه اگر براى
مردم بيان شود با نوعى مقاومت وآزار نسبت به پيامبر از طرف
مردم، روبه رو خواهد شد. البته اين آزار نسبت به شخص پيامبر
اكرم، نبوده، بلكه نسبت به جايگاه نبوت ايشان و امر رسالت و
وظيفه الهى بوده است. بنابراين امرى كه بر حضرت نازل شده
و امر به تبليغ آن شده داراى اين دو ويژگى است: اولا، عظمت
و ارزش آن در حدى است كه ابلاغ نكردن آن معادل عدم تبليغ
اصل رسالت است، ثانيا، به گونه اى بوده كه احتمال مقاومت
مردم دربرابر آن و بى اعتنايى ايشان را به منصب رسالت و
اهداف آن و اهانت به پيامبر را به دنبال داشته است. به همين
علت در آيه شريفه، امر به تبليغ، با وعده حفظ و صيانت پيامبر
از مردم همراه شده است.
امر مذكور در آيه - با وجود اين همه تاكيدات - مناسبت زيادى با
مسئله اى مثل ولايت يك نفر بر امور امت و دين و بلاد
مسلمين، بعد از رسول اللّه دارد. اين امربسيار خطير همان
ابقاى اصل رسالت است كه چه بسا ابلاغ آن باعث فوران
كينه ها وعلاقه هاى دنيوى مى شود كه در دورن اكثر انسانها
وجود دارد، خصوصا اگر اين فرد ازكسانى باشد كه آوازه
شدت مبارزاتش با دشمنان اسلام و قتل مخالفان دين كه از
اقوام همين مردم مسلمان بوده اند، بسيار مشهور باشد.
پس آيه مناسبت بسيار دارد كه مراد از «ما انزل اليك»، ولايت
اميرالمؤمنين(ع) باشد.اما با همه اين توضيحات، هيچ تصريح و
تعيينى در آيه شريفه نسبت به اين امر نشده است و براى
تعيينش احتياج به دليل معتبر مى باشد كه تنها در روايات
خلاصه مى شود.در ذيل آيه مباركه، روايات بسيار زياد و
متواترى وارد شده است كه مراد از آيه شريفه را، ولايت على(ع)
معرفى كرده است كه حضرت رسول(ص) در روز غدير خم
به مردم ابلاغ كرده اند و در اين روايات، اخبار معتبر هم وجود
دارد .
اين روايات به دو گروه تقسيم مى شوند: گروه اول، رواياتى
كه در آنها تصريح شده كه آيه شريفه ناظر به نصب
اميرالمؤمنين(ع) در روز غدير خم است. گروه دوم،
كيفيت اين نصب را بيان كرده است، اگر چه در آنها از آيه
شريفه ذكرى به ميان نيامده است.مقصود اصلى ما از آوردن
هر دو دسته از روايات، اثبات ولايت امر
حضرت اميرالمؤمنين(ع)، به معناى اداره امور امت و سرزمين
اسلامى مى باشد. از اين رومناسب است رواياتى را كه براى
اثبات اين امر كفايت مى كند، مقدم داريم:
1. صحيحة الفضلاء زرارة و الفضيل بن يسار و بكيربن اعين و
محمد بن مسلم و بريدبن معاوية و ابي الجارود عن ابي جعفر
(ع)، قال: امر اللّه عزوجل رسوله بولاية علي وانزل عليه: «انما
وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون
الزكاة» وفرض ولاية اولي الامر فلم يدروا ماهي، فامر اللّه
محمدا(ص) ان يفسر لهم الولاية كمافسرلهم الصلاة و الزكاة و
الصوم و الحج، فلما اتاه ذلك من اللّه ضاق بذلك صدررسول
اللّه(ص) و تخوف ان يرتدوا عن دينهم و ان يكذبوه فضاق
صدره و راجع ربه عزوجل: فاوحى اللّه عزوجل اليه: «يا ايها
الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت
رسالته و اللّه يعصمك من الناس» فصدع بامراللّه تعالى ذكره
فقام بولاية علي(ع) يوم غدير خم فنادى الصلاة جامعة و امر
الناس ان يبلغ الشاهدالغائب...،((40))
امام باقر(ع) فرمود: خداوند عز وجل به رسول خود براى ولايت
على(ع) امر كرد و براو نازل كرد: «همانا ولى شما، خدا و رسول
او و كسانى هستند كه ايمان آوردند و نمازرا بر پا داشتند و در
حالى كه در ركوع بودند به فقيران زكات دادند» و خداوند
ولايت اولى الامر را واجب كرد، ولى مردم ندانستند كه اولوا
الامر كيست و ولايت چيست؟پس خدا به محمد(ص) فرمان
داد كه ولايت را براى آنها شرح كند، همانطور كه نماز وزكات
و روزه و حج را شرح كرده بود. چون اين فرمان از طرف
خداوند به حضرت رسيد، به واسطه آن سينه رسول خدا تنگ
شد و ترسيد كه مردم از دين خودبرگردند و او را تكذيب
كنند، دل تنگ شده و به خداى عز وجل مراجعه كرد.
خداوندبه او وحى كرد: «اى پيامبر آنچه را به تو از طرف
پروردگارت نازل شده است، تبليغ كن كه اگر ابلاغ نكنى،
تبليغ رسالت او نكرده اى و خداوند تو را از شر مردم
حفظ خواهد كرد»، پيغمبر امر خداى تعالى را با صداى بلند
اعلام كرد و در روز غدير خم به بيان ولايت على(ع) برخاست و
مردم را به نماز جماعت فراخواند و فرمان داد كه شاهدان به
غايبان برسانند... .
صحيحه صراحت دارد در اينكه از جمله «ما انزل اليك من
ربك»، يعنى: «آنچه به تواز طرف پروردگارت نازل شده است»
در آيه شريفه، ولايت اميرالمؤمنين(ع) اراده شده است و آنچه
حضرت رسول در روز غدير خم به آن قيام كرده اند، امتثال
همين امر بوده است. سخن امام(ع) كه فرمود: «تخوف ان
يرتدوا عن دينهم و ان يكذبوه»،بيان آن چيزى است كه در
سينه حضرت بوده است. معلوم است كه نصب امام على(ع) با
آن سوابقى كه در غزوات اسلام داشت و عظمت امر ولايت،
سبب عادى اين هراس رسول خدا بود. خود همين هراس
شديد، قرينه قطعيه اى است بر اين كه مراد از ولايت در
صحيحه، تصدى اداره امور امت و مملكت اسلامى است و
گرنه،صرف اعلام محبوب بودن على و يا ناصر مسلمين بودن
او موجب هراس رسول خدانمى شده است. پس صحيحه دليل
واضحى بر اراده معناى مطلوب از ولايت، از آيه مباركه است.
نكته ديگر اين كه اگر چه مساله روز غدير و به تبع آن مفاد آيه
مباركه، به ولايت حضرت امير المؤمنين(ع) اختصاص دارد، اما
سخن امام(ع) در اول حديث كه فرمود:«و فرض ولاية اولي
الامر فلم يدروا ماهي، فامر اللّه محمدا(ص) ان يفسر لهم
الولاية...»دليل است بر اين كه آنچه خداوند واجب كرده بود،
همان ولايت صاحبان امر مى باشدو هيچ شكى نيست كه
مقصود از صاحبان امر، ائمه معصومين(ع) هستند و اول
آنان على(ع) است و آنچه از پيامبر در روز غدير واقع شده
همگى تفسير معناى ولايت است. پس صحيحه بر ثبوت ولايت
براى همه ائمه معصومين(ع) دلالت دارد.
2. ما رواه في اصول الكافي بسند معتبر عن ابي الجارود عن
ابي جعفر (ع)، قال:سمعت ابا جعفر(ع) يقول: فرض اللّه عز
وجل على العباد خمسا اخذوا اربعا و تركواواحدا، قلت:
اتسميهن لي جعلت فداك؟! فقال: الصلاة و كان الناس
لايدرون كيف يصلون، فنزل جبرئيل، فقال: يا محمد(ص)
اخبرهم بمواقيت صلاتهم. ثم نزلت الزكاة،فقال: يا محمد
اخبرهم من زكاتهم ما اخبرتهم من صلاتهم. ثم نزل الصوم،
فكان رسول اللّه اذا كان يوم عاشوراء بعث الى ما حوله من القرى
فصاموا ذلك اليوم فنزل شهررمضان بين شعبان و شوال. ثم
نزل الحج فنزل جبرائيل، فقال: اخبرهم من حجهم مااخبرتهم
من صلاتهم و زكاتهم وصومهم. ثم نزلت الولاية، و انما اتاه
ذلك في يوم الجمعة بعرفة انزل اللّه عز وجل: «اليوم اكملت لكم
دينكم و اتممت عليكم نعمتي» وكان كمال الدين بولاية علي
بن ابي طالب(ع).
فقال عند ذلك رسول اللّه: امتي حديثوا عهد بالجاهلية و متى
اخبرتهم بهذا في ابن عمي يقول قائل و يقول قائل، فقلت في
نفسي من غير ان ينطق به لساني، فاتتني عزيمة من اللّه عز
وجل بتلة اوعدني ان لم ابلغ ان يعذبني، فنزلت: «يا ايها الرسول
بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و اللّه
يعصمك من الناس ان اللّه لايهدي القوم الكافرين». فاخذ رسول
اللّه بيد على(ع) فقال: ايها الناس انه لم يكن نبي من
الانبياءممن كان قبلي الا و قد عمره اللّه، ثم دعاه فاجابه
فاوشك ان ادعى فاجيب و انا مسؤول و انتم مسؤولون، فماذا
انتم قائلون؟ فقالوا نشهد انك قد بلغت و نصحت و اديت
ماعليك فجزاك اللّه افضل جزاء المرسلين، فقال: اللهم اشهد -
ثلاث مرات - ثم قال:يا معشر المسلمين هذا وليكم من بعدي
فليبلغ الشاهد منكم الغائب.
قال ابوجعفر(ع): كان و اللّه [علي(ع)] امين اللّه على خلقه و
غيبه و دينه الذى ارتضاه لنفسه.
ثم ان رسول اللّه(ص) حضره الذي حضر، فدعاعليا، فقال: يا
علي اني اريد ان ائتمنك على ما ائتمني اللّه عليه من غيبه و
علمه و من خلقه و من دينه الذي ارتضاه لنفسه، فلم يشرك
واللّه فيها يا زياد احدا من الخلق.
ثم ان عليا حضره الذي حضره، فدعا ولده و كانوا اثني عشر
ذكرا، فقال: يا بني ان اللّهعز وجل قد ابى الا ان يجعل في سنة
من يعقوب و ان يعقوب دعا ولده و كانوا اثني عشر ذكرا
فاخبرهم بصاحبهم، الا واني اخبركم بصاحبكم، الا ان هذين
ابنا رسول اللّه(ص) الحسن و الحسين(ع) فاسمعوا لهما و
اطيعوا و وازروهما، فاني قد ائتمنتهماعلى ما اتمننى عليه
رسول مما ائتمنه اللّه عليه من خلقه و من غيبه و من دينه
الذي ارتضاه لنفسه، فاوجب اللّه لهما من علي(ع) ما اوجب
لعلي من رسول اللّه فلم يكن لاحد منهما فضل على صاحبه الا
بكبره، و ان الحسين(ع) كان اذا حضر الحسن لم ينطق في
ذلك المجلس حتى يقوم.
ثم ان الحسن حضره الذي حضره، فسلم ذلك الى الحسين، ثم
ان حسينا حضره الذى حضر، فدعا ابنته الكبرى فاطمة بنت
الحسين فدعا اليها كتابا ملفوفا و وصية ظاهرة - وكان علي بن
الحسين(ع) مبطونا لايرون الا انه لما به - فدفعت فاطمة
الكتاب الى علي بن الحسين(ع)، ثم صار واللّه ذلك الكتاب
الينا،((41))
ابو الجارود مى گويد: از امام باقر(ع) شنيدم كه مى فرمود:
خداوند بر بندگان پنج چيز راواجب كرد و ايشان چهارتاى آن
را گرفتند و يكى را رها كردند. گفتم: فدايت شوم، آنهارا
براى من نام ببريد. فرمود:
1. نماز، مردم نمى دانستند چگونه نماز بخوانند. جبراييل نازل
شد و گفت: اى محمدبه آنها اوقات نماز و آداب آن را بياموز.
2. سپس زكات، نازل شد و خطاب رسيد: اى محمد به مردم از
آداب زكات خبربده، چنانچه نمازشان را به آنها آموختى.
3. سپس حكم وجوب روزه نازل شد. رسول خدا، ابتدا به
روستاهاى اطراف خوداعلام مى كرد تا روز عاشورا را روزه
بگيرند اما بعد، حكم روزه ماه رمضان، بين شعبان و شوال
نازل شد.
4. حكم حج نازل شد و جبراييل فرود آمد و گفت: به آنها از
آداب حجشان خبر بده،چنانچه از نماز و زكات و روزه به آنها
خبر دادى.
5. سپس دستور ولايت نازل شد و نزول آن در روز جمعه در
عرفه بود و خداوندعزوجل نازل كرد: «امروز دين شما را
برايتان كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم». كمال دين به
ولايت على بن ابى طالب(ع) بود. رسول خدا در اينجا فرمود:
قوم من تازه مسلمانند و به جاهليت نزديكند و هرگاه ايشان را
از اين حكم كه در باره پسرعمويم است مطلع كنم، هركس زير
لب اعتراضى خواهد كرد - پيامبر گويد: اين حرفها را در دل
خود گفتم وبه زبان نياوردم - تا اينكه دستور حتمى از طرف
خداوندعزوجل رسيد و مرا تهديد كرد كه اگر حكم ولايت
على(ع) را اعلام نكنم، عذابم مى كند و اين آيه نازل شد: «اى
پيامبر، آنچه را كه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است،
تبليغ كن كه اگر آن را ابلاغ نكنى رسالت پروردگارت را
انجام نداده اى وخداوند تو را از شر مردم حفظ خواهد كرد،
همانا خداوند قوم كافران را رهبرى وهدايت نمى كند». پس
رسول خدا دست على(ع) را گرفت و فرمود: اى مردم
هيچ پيغمبرى پيش از من نبوده، جز آنكه خداوند عمر مقدرى
به او داده است و سپس اورا به سوى خود خوانده و او اجابت
كرده است ونزديك است كه من هم دعوت شوم و اجابت كنم
[از اين دنيا بروم]. من مسؤوليت دارم و شما هم مسؤوليتى
داريد، پس شما چه مى گوييد؟ گفتند: ما شهادت مى دهيم
كه تو تبليغ كردى و حق نصيحت را به جا آوردى و آنچه را بر تو
بود ادا كردى. خداوند بهترين پاداش رسولانش را به توعنايت
كند. حضرت سه بار فرمودند: خدايا شاهد باش. سپس فرمود:
اى گروه مسلمانان، اين [على(ع)] ولى شما بعد از من است،
پس بايد شاهدان به غايبان برسانند.
امام باقر(ع) فرمود: به خدا قسم، على(ع) امين خداوند بر
خلقش و غيب و بر دينى بودكه خدا براى خود پسنديده بود.
سپس مرگ رسول خدا فرا رسيد و ايشان، على(ع) را نزد خود
خواند و فرمود: يا على من مى خواهم آنچه را خداوند از غيب و
علم خود و از خلقش و دين مورد رضايتش به من سپرده است
به تو بسپارم. امام باقر(ع) فرمود: به خدا اى زياد(ابى الجارود،
زيادبن منذر) احدى از خلق با على(ع) شريك نبود.
|
|---|