صفحه قبل

صفحه بعد

از همه مهمتر اينكه اهل بيت به هيچ خيرى امر نمى كردند مگر اينكه خود قبل از همه و بيش از همه به آن عمل مى كردند.

اگر واقعا مقصود امام آن است كه لطم استحباب دارد، در اين صورت چرا خودشان حتى يكبار هم اين كار را نكردند در حالى كه ايشان به گريه كردن براى آن حضرت امر مى كردند و خود بيش از همه گريه مى كردند. به زيارت قبر آن حضرت فرمان مى دادند و خود بيش از ديگران مقيد به زيارت حرم امام حسين(ع) بودند؟ اين ها همه ادله اى هستند كه ثابت مى كنند درفاجعه اى كه رخ داد چنان مصيبت سخت بود كه تكليف برداشته شد و عملى كه درچنان شرايط ى مباح شده باشد، نمى تواند براى همه احوال مجاز باشد.

بر همين اساس برخى از فقهاى معاصر فتوا به عدم جواز قمه زنى داده اند:((403)) قمه زنى علاوه بر آنكه از نظر عرف از مظاهر حزن واندوه محسوب نمى شود وسابقه اى در عصر ائمه(ع) و زمان هاى بعد از آن ندارد و تاييدى هم به شكل خاص ياعام از معصوم(ع) در مورد آن نرسيده است، در زمان حاضر موجب وهن و بد نام شدن مذهب مى شود، بنابراين در هيچ حالتى جايز نيست.

علامه سيد محسن امين عاملى مى گويد:

قمه زنى و اعمالى ديگر از اين قبيل در مراسم عزادارى حسينى به حكم عقل و شرع حرام است و زخمى ساختن سر، كه نه سود دنيوى دارد و نه اجر اخروى، ايذاى نفس است كه خود در شرع حرام است و در جهت اين عمل، شيعيان اهل بيت(ع)مورد تمسخر قرار مى گيرند و وحشى قلمداد مى شوند. شكى نيست كه اين اعمال ناشى از وسواس شياطين بوده و موجب رضايت خدا و پيامبر(ص) و اهل بيت(ع)نيست و البته تغيير نام اين اعمال در ماهيت و حكم شرعى آن كه حرمت است،تغييرى نخواهد داد.

از منابع فقه چه لبيه و چه لفظيه بالخصوص يا بالا طلاق يا با لعموم، جواز و اباحه قمه زنى - فضلا از رجحان آن - در مراسم عزادارى سالار شهيدان امام حسين(ع)مستفاد نمى گردد، بلكه مقتضاى ادله و عناوين ثانويه حرمت و عدم جواز است لذااجتناب از آن واجب و لازم است.

در مقابل، برخى از علماى گذشته به جواز قمه زنى و امور مشابه آن فتواداده اند.

آنچه از بيانات برخى از آنان استفاده مى شود، اين است كه ايشان بر اساس عناوين ثانويه چنين نظرى را ابراز كرده اند. به عنوان مثال حكايتى را مدعيان حقيقت مظلوم نقل كرده اند.

زمانى كه عالمى سنى در بحث و مناظره اى از علامه امينى(ره) پرسيد آياقمه زنى جايز است؟ ايشان در پاسخ فرمودند: «بلكه واجب است! زيرا اگر اينهانبودند شما عاشورا را هم مانند غدير منكر مى شديد!» مسائل جارى دنياى اسلام و ضرورت هاى موجود را دليل فتوا ذكر مى كنند و براساس ادله اولى اظهار نظر نكرده اند.

نتيجه گيرى روشن شد كه برخلاف تصور رايج در مورد قمه زنى و امثال آن، حرمت اين اعمال حكم ثانوى نيست، بلكه در مرحله نخست مبتنى بر حكم اولى است و اگر در گذشته برخى از علما براساس ضرورت هاى ثانوى، فتوا به جواز داده اند، امروزه چون نه عاشورا تهديد به انكار مى شود و نه تعطيلى قمه زنى ضربه اى به رونق عزادارى مى زند، حكم ثانويه منتفى شده و اين مسائل به همان حكم اوليه خود باز مى گردند.پس همه اين اعمال اعم از قمه زنى، لطم، چنگ زدن به صورت، كوبيدن سر به در وديوار و امثال آن، اعمال خلاف شرع مقدس اسلام هستند و حتى برخى از اين اعمال موجب كفاره نيز مى شوند.

حكم ثانويه قمه زنى به نظر برخى از علما حكم ثانويه قمه زنى و اعمال مانند آن به اقتضاى شرايط موجوددر گذشته، حليت بود، اما در اين كه آن ضرورت ها امروزه وجود ندارد، جاى هيچ ترديدى نيست، زيرا جواز اين اعمال براى آن بود كه عاشورا به فراموشى سپرده نشود و عزادارى ها از رونق نيفتد و عاشورا به صورتى شورانگيز زنده بماند.

امروزه همه ما به نيكى مى دانيم كه اگر قمه زنى تعطيل شود، عاشورا تعطيل نمى شودو كسى در اصل عاشورا خدشه نمى كند. همان طور كه در اين ده سالى كه قمه زنى باحسن تدبير رهبرى معظم انقلاب تعطيل شده است، نه تنها كم ترين لطمه اى به عزادارى حضرت اباعبداللّه(ع) وارد نشده، بلكه هر سال شكوه و رونق بيشترى يافته است.

گاه شرايط زمانى و مكانى زمينه هايى را فراهم مى سازند كه باعث پيدايش مصالح و يامفاسدى مى شود كه آنها مبناى احكامى مى شوند كه در اصطلاح به آنها احكام ثانويه گفته مى شود. در اين جا به چند نمونه از احكام ثانويه اى كه حضرات معصومين(ع)صادر كردند و پس از انقضاى شرايط خاص آن را لغو كردند، اشاره مى كنيم:

در زمان رسول خدا (ص) ايشان به مردان امر كرده بودند كه ريش خود را خضاب بگذارند و خود را شبيه يهود نسازند:

و عن ابي محمد عبد اللّه الشافعي عن محمد بن جعفر الاشعث عن محمدبن ادريس عن محمد بن عبد اللّه الانصاري عن محمد بن عمرو بن علقمة عن ابي سلمة ع ن ابي هريرة، قال:

قال رسول اللّه(ص): غيروا الشيب و لا تشبهوا باليهودوالن صارى،((404)) پيامبر فرمود: پيرى را در چهره خود تغيير دهيد و خود را شبيه يهود نكنيد.

بعد از رسول خدا كه اسلام توسعه پيدا كرد، امير المؤمنين(ع) خضاب نمى كردند.همين مسئله مورد سوال شد كه حضرت رسول خضاب مى گذاشتند، چرا شما آن راترك كرده ايد؟ اميرالمؤمنين(ع) در پاسخ فرمود:

انما قال النبي(ص) ذلك و الدين قل و اما ال آن و قد اتسع نطاقه و ضرب بجرانه فامرؤو ما اختار،((405)) زمانى كه رسول خدا امر به خضاب كردن فرمودند، دين در اقليت بود، اما امروز اسلام توسعه يافته است و مرزهاى آن به اقصى نقاط كشيده شده است. در اين وضعيت هرشخصى مخير است كه خضاب بگذارد و يا نگذارد.

عباد بن كثير بصرى، مردى زاهد اما متحجر بود تا آنجا كه گاه بر نوع لباس امام صادق(ع) خرده مى گرفت:

عدة من اصحابنا عن سهل بن زياد عن جعفر بن محمد الاشعري عن ابن القداح، قال:كان ابو عبد اللّه(ع) متكئا علي او قال على ابي فلقيه عباد بن كثير البصري و عليه ثياب مروي ة حسان، فقال: يا ابا عبد اللّه (ع) انك من اهل بيت النبوة و كان ابوك و كان فماهذه الثياب المروي ة عليك فلو لبست دون هذه الثياب؟ فقال له ابو عبداللّه(ع): ويلك ياعباد من حرم زينة اللّه التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق. ان اللّه عزوجل اذاانعم على عبده نعمة احب ان يراها عليه ليس بها باس ويلك يا عباد انما انا بضعة من رسول اللّه (ص) فلا تؤ ذنى... ،((406)) ابن قداح نقل مى كند كه در خدمت امام صادق(ع) بوديم و ايشان به من و يا پدرم تكيه داده بودند و لباس مروى به تن داشتند. در اين هنگام عباد بن كثير بصرى سر رسيد وامام را با آن لباس ديد. گفت: اى ابا عبداللّه تو از اهل بيت نبوت هستى و پدرت آن چنان بود، اين لباس مروى چيست كه به تن كرده اى، چه مى شد اگر لباسى ساده ترى مى پوشيدى؟ امام در پاسخ فرمودند: واى بر تو عباد! «چه كسى زينت هايى را كه خداوند متعال براى بندگانش آفريده است و روزى هاى گوارا و پاكيزه اى را كه برايشان قرار داده است بر آنها حرام كرده است؟» زمانى كه خداوند متعال نعمتى را به بنده اش ارزانى كند، دوست دارد كه آثار نعمت را بر او ببيند. واى بر تو عباد! من خود پاره دل رسول خدا هستم. مرا اذيت نكن... .

با توجه به اثبات حكم اولى حرمت براى قمه زنى و اعمال مشابه آن، ديگر براى اثبات حرمت آن به حكم ثانويه نيازى نيست. از اين رو قمه زنى حتى اگر وهن مذهب هم نباشد و لطم اگر موجب هيچ مفسده اى هم نگردد، باز هم حرام اند و اين حرمت،تعبدى و متكى به روايات است. تاكيد ما بر اين مطلب به آن جهت است كه برخى باخدشه در مفسده دار بودن اين اعمال سعى در مجاز نشان دادن آنها دارند.

بنابراين در هر حال اين اعمال بنابر ادله روايى و قرآنى حرام است.

از مهم ترين پيامدهاى ناگوار اين رفتارهاى افراط ى كه برخى از مجالس عزادارى به آن مبتلا شده اند اين است كه رعايت احكام شرعى و حدود الهى به بهانه هاى واهى كنارگذاشته مى شود، زمينه براى هر گناهى فراهم مى شود و مجالس عزادارى از بزرگترين گناهان كه تجاهر به كلمات كفرآميز است تا لهو و لعب و بى بندوبارى در رفتار و كردارو اختلاط ميان زنان و مردان مصون نمى ماند.

يكى ديگر از آسيب هاى ناشى از رفتارهاى ناهنجار و از جمله قمه زنى وهن مذهب است. اين اعمال سبك، باعث نوعى دلزدگى نسبت به شرع اسلام شده و سبب مى شود شيعه در ميان مذاهب اسلامى متهم به غلو و رفتارهاى وحشيانه شود.

اگر چه تشخيص وهن مذهب بودن قمه زنى از موارد تشخيص موضوع است ولى اززمره موضوعات جزيى و شخصى نيست. تشخيص آن كه بر عهده مكلفين باشد، بلكه از موضوعات اجتماعى و سياسى است كه به ناچار بايد مرجع واحدى براى تصميم گيرى و تشخيص آن وجود داشته باشد.

در حكومت اسلامى تشخيص اين گونه موضوعات بر عهده رهبرى است و نظر اوفصل الخطاب است.

اگر چه افراد جامعه به ويژه متخصصين و اهل فن حق دارند در مسايل اجتماعى وسياسى هر نظر و تحليلى را داشته باشند، اما در اجراى آن آزاد نيستند كه هر كدام طبق تشخيص خود عمل كنند، چه در اين صورت نظام زندگى اجتماعى از هم مى پاشد.

بنابراين مدعيان حقيقت مظلوم مى توانند قمه زنى را وهن مذهب ندانند، اما حق ندارند در برابر تصميم ولى امر مانع تراشى كنند.

شيخ انصارى در بحث از اينكه اگر يكى از فقهاى واجد شرايط در حيطه اختيارات خود اقدام به صدور حكمى كند، آيا فقيه ديگرى حق دارد كه آن را نقض كند، يا اينكه همه بايد تابع نظر او باشند؟ وى پس از تبيين ادله مختلف ضرورت تبعيت از حكم صادر شده مى گويد:

اگر فقها احكام يكديگر را نقض كنند، آن دسته از مصالح نظام اجتماعى كه به دست حاكمان سر و سامان مى گيرد، مختل مى شود... .

در هر حال از مجموع آنچه گذشت روشن مى شود كه اگر فقيهى حكم قولى و فعلى الزام آورى را در امورى كه مربوط به حاكم است، بيان كند، جايز نيست ديگر فقهابراى حكم او مزاحمت ايجاد كنند. به عنوان مثال اگر مال يتيم را از كسى بگيرد، ياكسى را براى گرفتن آن مامور كند، يا كسى را ناظر بر آن قرار دهد، كسى حق نداردحكم او را نقض كند، زيرا نظر او مانند نظر امام است و از اين رو قابل نقض نيست.((407)) مى گويند: صرف اينكه دشمن ما را مسخره مى كند، دليل آن نيست كه ما دست از كارخود بكشيم، بلكه تمام انبيا طبق صريح قرآن مورد استهزا قرار گرفته اند، بنابراين به استهزاى دشمنان نبايد توجه كرد.

اما نكته اى كه از آن غفلت شده، اين است كه هيچ يك از انبيا براى يك عادت و آداب ابداعى مورد استهزا قرارنگرفت، انبيا به جهت تبليغ دين و احكام الهى به مردم ازسوى كافران و ستمگران مورد استهزا قرار مى گرفتند، در حالى كه ما به جهت عادات و رسوم ابداعى خود مورد تمسخر هستيم اگر دشمن ما را به جهت عقايد و اعمال دينى مان مسخره كند در برابر او مى ايستيم و كم ترين توجهى نمى كنيم. اما قمه زنى در هيچ يك از روايات ما نيامده است، بلكه رسم و عادتى است كه توسط خود مردم ابداع شده است و نمى توان آن را از دين دانست. پس اگر دشمن، ما را براى گريه كردن بر سالار شهيدان مسخره كند، توجه نمى كنيم، زيرا اصل عزادارى و گريه كردن براى امام حسين(ع) از دين است و در خود دين به آنها توصيه شده است.

ما از ريشخند دشمن نمى ترسيم، از بد نماياندن اسلام به ملت ها در هراسيم. ما از آن مى ترسيم كه پافشارى ما بر برخى از اعمال بى ريشه و ابداعى، بهانه اى به دست دشمنان بدهد و آنها با استفاده از آن، ملت هايى را كه تشنه اسلام هستند از آن بيزاركنند.

زمانى كه مسلمانان در مدينه بودند، يهوديان مدينه، به خاطر حسادتى كه از خود نشان دادند، حاضر به ايمان آوردن نشدند، پس مدام به دنبال بهانه اى بودند تا مسلمانان رااذيت كنند. از اين رو حتى به مسائل سطحى آنان نيز ايراد مى گرفتند.

خداوند متعال آياتى را در اين زمينه نازل كرده است كه يكى از آنها آيه 104 سوره بقره است:

يا ايها الذين آمنوا لا تقولوا راعنا و قولوا انظرنا و اسمعوا و للكافرين عذاب اليم، اى افراد باايمان!(هنگامى كه از پيغمبر تقاضاى مهلت براى درك آيات قرآن مى كنيد)نگوييد: «راعنا» بلكه بگوييد: «انظرنا».

(زيرا كلمه اول، هم به معناى «ما را مهلت بده!»،و هم به معنى «ما را تحميق كن!» مى باشد و دستاويزى براى دشمنان است. ) و(آنچه به شما دستور داده مى شود) بشنويد! و براى كافران(و استهزاكنندگان) عذاب دردناكى است.

اين آيه زمانى نازل شد، كه يهودى ها به كلمه «راعنا» ايراد گرفتند، زيرا راعنا همان طور كه در روايات آمده است، هم به معناى «مهلت بده » و يا «ما را مراعات كن » به كار برده مى شود و هم به معناى «ما را احمق كن!» از اين رو اين كلمه به چيزى شبيه به لطيفه تبديل شده بود و مدام مسلمانان را مسخره مى كردند. خداوند به اهل ايمان گوشزد مى كند كه: شما كه مى توانيد با تغيير يك كلمه دشمن را از خود نا اميد كنيد،چرا اين كار را نكنيد! پس به جاى «راعنا» بگوييد: «انظرنا» يعنى به ما توجه كن.

مقصود رهبر معظم انقلاب نيز همين است كه زمانى كه مى شود با شيوه هاى بهترى عزادارى پرشكوه براى سيد الشهداء برپا كرد، چرا قمه بزنيم و راه را براى طعن واستهزاى ولو بى مورد دشمن باز بگذاريم؟ يكى ديگر از نمونه ها روشن حكمت رهبرى الهى در صدر اسلام، تغيير قبله است.مسلمانان در آغاز اسلام و تا اواسط شعبان سال دوم هجرى قمرى به سوى بيت المقدس نماز مى خواندند. از اين رو بهانه اى به دست دشمن افتاد تا بتوانند به استقلال مسلمانان ايراد بگيرند. آنها مسلمانان را شماتت مى كردند كه اگر شما استقلال داشتيد،داراى قبله مستقلى مى بوديد، اما شما به سمت قبله ما نماز مى خوانيد و اين به معناى وابستگى شما به ماست. خداوند متعال با تغيير قبله اين بهانه را از دشمن گرفت:

قد نرى تقلب وجهك في السماء فلنولينك قبلة ترضاها فول وجهك شطرالمسجدالحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره و ان الذين اوتوا الكتاب ليعلمون انه الحق من ربهم و ما اللّه بغافل عما يعمل ون،((408)) نگاه هاى انتظارآميز تو را به سوى آسمان(براى تعيين قبله نهايى) مى بينيم! اكنون تو رابه سوى قبله اى كه از آن خشنود باشى، باز مى گردانيم. پس روى خود را به سوى مسجد الحرام كن! و هر جا باشيد، روى خود را به سوى آن بگردانيد! و كسانى كه كتاب آسمانى به آنها داده شده، بخوبى مى دانند اين فرمان حقى است كه از ناحيه پروردگارشان صادر شده(و در كتابهاى آسمانى خود خوانده اند كه پيغمبر اسلام، به سوى دو قبله، نماز مى خواند) و خداوند از اعمال آنها(در مخفى داشتن اين آيات)غافل نيست! در آيه ديگر به تغيير قبله مى پردازد و مى فرمايد:

و من حيث خرجت فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره لئلا يكون للناس عليكم حجة الا الذين ظلموا منهم فلا تخشوهم و اخشوني ولاتم نعمتي عليكم و لعلكم تهتدون،((409)) و از هر جا خارج شدى، روى خود را به جانب مسجد الحرام كن! و هر جا بوديد،روى خود را به سوى آن كنيد! تا مردم دليلى عليه شما نداشته باشند، جز ظالمان(كه دست از لجاجت برنمى دارند، ) از آنها نترسيد! و(تنها) از من بترسيد!(اين تغيير قبله،به خاطر آن بود كه) نعمت خود را بر شما تمام كنم، شايد هدايت شويد! يعنى ما قبله را تغيير داديم تا جلوى اتهامات آنها را بگيريم.

خداوند متعال به سبك مغزانى اشاره مى كند كه با تعجب خواهند گفت: چه شد كه پيامبر اسلام از قبله اول خود رويگردان شد:

سيقول السفهاء من الناس ما وليهم عن قبلتهم التي كانوا عليها قل للّه المشرق والمغرب يهدي من يشاء الى صراط مستقيم،((410)) به زودى سبك مغزان از مردم مى گويند: «چه چيز آنها(مسلمانان) را، از قبله اى كه برآن بودند، بازگردانيد؟!» بگو: «مشرق و مغرب، از آن خداست. خدا هر كس رابخواهد، به راه راست هدايت مى كند. » جالب اينجاست كه همين مسئله نه چندان پر اهميت به يكى از مسائل پر دردسر براى پيامبر اسلام مبدل شد و مردمان كم عقلى كه خداوند از آنها به سفهاء ياد مى كند دست از اشكال تراشى برنداشتند تا اينكه خداوند با لحن تندى به آنها فرمود:

ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من آمن باللّه واليوم ال آخ ر و الملائكة و الكتاب و النبيين و آتى المال على حبه ذوى القربى و اليتامى والم ساكين و ابن السبيل و السائلين و فى الرقاب و اقام الصلاة و آتى الزكاة و الموفون بع هدهم اذا عاهدوا و الصابرين في الباساء و الضراء و حين الباس اولئك ال ذين صدقوا واولئك هم المتقون،((411)) نيكى، (تنها) اين نيست كه(به هنگام نماز، ) روى خود را به سوى مشرق و(يا) مغرب كنيد(و تمام گفتگوى شما، در باره قبله و تغيير آن باشد و همه وقت خود را مصروف آن سازيد) بلكه نيكى(و نيكوكار) كسى است كه به خدا، و روز رستاخيز، و فرشتگان،و كتاب(آسمانى)، و پيامبران، ايمان آورده و مال(خود) را، با همه علاقه اى كه به آن دارد، به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان، انفاق كند. نماز را برپا مى دارد و زكات را مى پردازد و(همچنين) كسانى كه به عهد خود -به هنگامى كه عهد بستند - وفا مى كنند و در برابر محروميتها و بيماريها و در ميدان جنگ، استقامت به خرج مى دهند. اينها كسانى هستند كه راست مى گويند و(گفتارشان با اعتقادشان هماهنگ است) و اينها هستند پرهيزكاران.

برخى قمه زنى را با آداب و رسوم اقوام و ملل ديگر مقايسه كرده اند و گفته اندهمانطور كه هر قومى به آداب و سنن ويژه خود پايبند است و اقوام ديگر حق اعتراض و استهزاى آن قوم را به واسطه عمل به آن سنت ندارند، ملت هاى ديگر هم حق ندارند شيعيان را به جهت قمه زنى مسخره يا مذمت كنند.

در پاسخ بايد گفت:

ثانيا: آداب و رسوم غلط بسيارى از ملت ها به دين آنها مستند نيست تا منجر به وهن دين آنان شود. بسيارى از سنت هاى ملى و قومى نادرست صرفا براى تفريح و خوش گذرانى است. اگر كسانى كه قمه مى زنند قبول كنند كه صرفا مى خواهند خوش باشندمشكلى نيست، اما مشكل از آنجا شروع مى شود كه كارشان را مستند به دين مى كنند.

مقام معظم رهبرى مى فرمايد:

من در دو سه سال قبل از اين راجع به قمه زدن مطلبى را گفتم و مردم عزيز ما، آن مطلب را با همه وجود پذيرفتند و عمل كردند. اخيرا مطلبى را كسى به من گفت كه خيلى برايم جالب و عجيب بود. براى شما هم آن مطلب را نقل مى كنم، كسى كه بامسائل كشور شوروى سابق و اين بخشى كه شيعه نشين است - جمهورى آذربايجان - آشنا بود، مى گفت: آن زمان كه كمونيستها بر منطقه آذربايجان شوروى سابق مسلط شدند، همه آثار اسلامى را از آن جا محو كردند، مثلا مساجد را به انبار تبديل كردند،سالنهاى دينى و حسينيه ها را به چيزهاى ديگرى تبديل كردند و هيچ نشانه اى از اسلام و دين و تشيع باقى نگذاشتند. فقط يك چيز را اجازه دادند و آن، قمه زدن بود!دستورالعمل رؤساى كمونيستى به زيردستان خودشان اين بود كه مسلمانان حق ندارند نماز بخوانند، نماز جماعت برگزار كنند، قرآن بخوانند، عزادارى كنند، هيچ كاردينى نبايد بكنند، اما اجازه دارند قمه بزنند! چرا؟ چون قمه زدن، براى آنها يك وسيله تبليغ بر ضد دين و بر ضد تشيع بود. بنابراين، گاهى دشمن از بعضى چيزها، اين گونه عليه دين استفاده مى كند. هرجا خرافات به ميان آيد، دين خالص بدنام خواهدشد.

مبلغان دينى، علماى دينى، متفكران دينى، عشاق گسترش اسلام، علاقه مندان به اسلام واهل بيت (ع) بايد توجه كنند كه اسلام و قرآن، با استدلال و منطق همراه است. مكتب اهل بيت، با منطق و استدلال همراه است. اگر استدلال را از آن جدا كردند و به جاى استدلال، خداى نكرده چيزى را وارد كردند كه از منطق دور است و جنبه خرافى دارد، اين درست ضد استدلال عمل خواهد كرد. پس، يك ابزار اسلام براى گسترش و غلبه بر همه اديان و جماعات و ملل و كشورها، عبارت از منطق است و ديگرى،عبارت از عدالت اجتماعى است.((412)) برخى مدعى شده اند: چيزى وهن است كه ذاتا وهن باشد، نه اينكه به سبب تمسخرديگران و امور عرضى، وهن شده باشد.

در پاسخ مى گوييم: آيا اگر خداوند متعال از گفتن كلمه «راعنا» نهى مى كند، به جهت آن است كه اين كلمه ذاتا كلمه بدى است، يا به سبب اين است كه يهود از آن سوءاستفاده مى كردند.

يكى از ادله اى كه براى اثبات جواز يا استحباب قمه زنى بيان شده است، مكاشفات برخى از عارفان و اولياء است. به عنوان مثال از آيت اللّه العظمى بهاء الدينى نقل مى كنند كه ايشان در يكى از ماههاى محرم به دعوت يكى از شاگردانشان به اردبيل رفته بودند. شب عاشورا قبل از اذان صبح براى تهجد بيدار مى شوند. وقتى كه براى وضو گرفتن وارد حياط مى شوند، ملائكه را مى بينند كه فوج فوج از آسمان به زمين فرود مى آيند. ظهر عاشورا زمانى كه قمه زنها قمه مى زدند، ايشان ديده بودند كه همان ملائكه زير بغل قمه زنهايى را كه احساس ضعف مى كنند گرفته اند.

از مرحوم شيخ جعفر مجتهدى نقل مى كنند كه ايشان هر ساله قمه مى زدند ومى فرمودند كه ملائكه اين خون ها را خدمت حضرت صديقه طاهره(س) مى برند.

در پاسخ مى گوييم:

اولا: مكاشفات عارفان و سالكان - اگر چه بسيار وارسته و مقرب باشند - نزد هيچ فقه و اسلام شناسى در زمره ادله شرعى نيست، زيرا تنها حضرات معصومين(ع)هستند كه فعل، قول و تقريرشان براى مردم حجت است و كردار و گفتار غير آنهاحجيت شرعى ندارد، ثانيا: بسيارى از اين گونه اخبار فاقد سند معتبر است و استناد شرعى آنها به بزرگان مخدوش مى باشد. بنابر فرض اينكه مكاشفات درست نقل شده و خالى از شوائب باشند، هيچ تعارضى با آنچه كه گفتيم، ندارد، زيرا اين مكاشفات مربوط به زمانى است كه قمه زنى قدغن نشده و از سوى ولى امر مسلمين تحريم نشده بود و به جهت حكم ثانويه جزو مستحبات به شمار مى آمد و علماى آن عصر به استحباب اين اعمال فتوا داده بودند. از اين رو كسى كه به فتواى مرجعش عمل مى كرده در نزد خدا ماجوربوده است. اما زمانى كه حكم ثانوى برداشته مى شود و حكم اوليه جاى آن رامى گيرد، در اين صورت عمل مذكور قداست خود را از دست خواهد داد. به عنوان مثال تا زمانى كه قبله تغيير نكرده بود، تمام آثار و بركات نماز، متعلق به نمازى بود كه به سمت بيت المقدس خوانده مى شد، اما بعد از تغيير قبله اگر كسى به طرف بيت المقدس نماز بخواند، هيچ يك از آثار شرعى نماز را نخواهد داشت.

اگر كسى از مرجعى تقليد كند كه قمه زنى را جايز مى داند، آيا با نهى صريح حكومتى براى او جايز است كه در اين مسئله طبق نظر مرجع خود عمل كند و قمه بزند؟ مراجع معظم تقليد تبعيت از ولى امر را در مسائل سياسى و اجتماعى واجب مى دانند.به عنوان مثال حضرت آيت اللّه فاضل لنكرانى بعد از حكم به تحريم قمه زنى مى فرمايند:

گذشته از اين ها، اعمال فوق مورد نهى مقام معظم ولايت امر مسلمين قرار گرفته وحكم معظم له واجب الاتباع است.

خداوند به ملت معتقد و هوشيار و سياست فهم ايران توفيق تبعيت از احكام الهى و عزادارى مورد رضايت حضرت بقية اللّه را عنايت فرمايد.

در پايان مقاله، نظرات برخى از مراجع معظم معاصر را پيرامون مراسم عزادارى حضرت سيد الشهداء(ع) نقل مى كنيم:

نظر حضرت آية اللّه نورى همدانى:

از آن جا كه مكتب سالار شهيدان حضرت ابى عبداللّه مكتب امر به معروف و نهى ازمنكر و چشمه جوشان ارزش هاى اسلامى است و تاريخ خون بار عاشورا هميشه باآفريدن حماسه ها و موج ها و با به حركت درآوردن احساسات و عواطف الهام بخش كليه نهضت ها و قيام هايى كه عليه ظالمان و جباران روزگار صورت گرفته بود و همواره مجاهدين اسلام با قيام هايى عليه ظلم و ستم به جا آوردند - كه نمونه ى آن را در زمان خود ديديم - نام حسين بر لب و اشك حسينى در چشم و هواى كربلا و عاشورا درسر داشتند تا موفق شدند كه پيروزى خون بر شمشير را ثابت و بيان بلند حضرت رسول اكرم(ص) «حسين مني و انا من حسين » را معنا كنند و ايام محرم و عاشوراهميشه زنده كننده آن خاطره و به جوش آورنده خون هايى است كه در دل علاقه مندان اين مكتب موج مى زند.

لذا لازم است مخصوصا در جهان كنونى كه دشمنان اسلام ازاسلام سيلى خورده و منافع نامشروع خود را از دست رفته مى بينند و در فكر انتقام گرفتن از اسلام ناب محمدى هستند مراسم عزادارى كار زينبى بكند، يعنى با منطق اسلام، توام و از هرگونه حركتى كه اين دين مقدس را بى منطق قلمداد نمايد منزه باشدوعزاداران محترم و متعهد به جاى اين كه قمه را بر فرق خود بكوبند در فكر آن باشندكه قمه را بر سر دشمنان اسلام كه سرزمينهاى آنان را اشغال و در فكر تضعيف آن مى باشند و منابع آنان را غارت و بالاخره هر روزى با ترفند جديد حيات اسلامى آنهارابه مخاطره مى اندازند بكوبند.

خداوند توفيق بيشترى براى پيمودن اين راه به همه مسلمانان عنايت بفرمايد.

نظر حضرت آية اللّه العظمى فاضل لنكرانى:

با توجه به گرايشى كه نسبت به اسلام و تشيع بعد از پيروزى انقلاب اسلامى ايران دراكثر نقاط جهان پيدا شده و ايران اسلامى به عنوان ام القراى جهان اسلام شناخته مى شود و اعمال و رفتار ملت ايران به عنوان الگو و بيانگر اسلام مطرح است لازم است در رابطه با مسايل سوگوارى و عزادارى سالار شهيدان حضرت ابى عبدا...الحسين(ع) كه يكى از عبادات است جدا خوددارى نمايند. علاوه آن كه عزادارى آن حضرت عمل عبادى سياسى است، پس بايد از مخلوط شدن كارهايى كه جنبه سياسى آن را مخدوش و يا به آن، عنوان خرافيت و وهن اسلام مى بخشد اجتناب نمود. گذشته از اين ها اعمال فوق مورد نهى مقام معظم ولايت امر مسلمين قرار گرفته وحكم معظم له واجب الاتباع است. خداوند به ملت معتقد وهوشيار و سياست فهم ايران توفيق تبعيت از احكام الهى و عزادارى مورد رضايت حضرت بقية اللّه را عنايت فرمايد.

نظر حضرت آية اللّه جوادى آملى:

چيزى كه مايه وهن اسلام و پايه هتك حرمت عزادارى است جايز نيست، انتظارمى رود از قمه زنى و مانند آن پرهيز شود.

متن جوابيه آيت اللّه مكارم شيرازى به سؤالات مختلف مردم درباره وظايف مسلمانان در ايام عاشورا و مراسم عزادارى حسينى(ع):

بدون شك عزادارى سالار شهيدان از افضل قربات و احياى خون آنان مايه نجات دردنيا و آخرت است. افراد ناآگاه و بى خبر، حادثه خونين كربلا را مربوط به گذشته مى دانند و از تكرار سوگوارى ها در هر سال دچار تعجب مى شوند، در حالى كه آگاهان آن را مربوط به يك جريان مهم و مستمر در سراسر زندگى بشر مى دانند، كه دركربلا به اوج خود مى رسد، و به عنوان يك الگوى جاودانه در تاريخ مى ماند و آن جريان مبارزه با كفر و ظلم و بيدادگرى و ترجيح مرگ سرخ توام با آزادگى بر زندگى ذلت بار و ننگين است.

آنها مى گويند چرا شما براى حادثه اى كه مربوط به سيزده قرن پيش است اشك مى ريزيد؟ ولى نمى دانند كه اشك ما اعلان جنگ ما با ظالمان و بيدادگران وزشت كاران در هر زمان است. قطره هاى اشكى كه از روى معرفت نسبت به اهداف والاى حسين(ع) و يارانش جارى مى شود گلوله هاى آتشينى است عليه تبهكاران وجنايتكاران تاريخ، وگوهرهاى گرانبهايى است براى هديه به مظلومان و ستمديدگان وملت هاى دربند، و اين است معنى «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا».

و به همين دليل هميشه طاغوت ها و دشمنان اسلام از انجام اين مراسم در هراسند ومى خواهند آن را به تعطيل بكشانند.

درست به همين دليل ما مى گوييم به هرقيمت كه ممكن شود بايد اين مراسم حفظ گردد، حتى در بعضى از كشورها كه دشمنان اهل بيت قصد خاموش كردن اين چراغ فروزان را داشتند و از ما سؤال كردند، گفتيم به هيچ قيمت عقب نشينى نكنيد، ولو بلغ ما بلغ، و هر چند خون خود را در اين راه نثاركنيد.

درست است كه اين مراسم ذاتا مستحب است ولى زنده نگه داشتن آن در مواردى ازاوجب واجبات است. در اين جا لازم مى دانم همه ى برادران و خواهران ايمانى را به چند نكته توجه دهم:

1. بايد همه بكوشند با خالص ترين نيات در اين مراسم شركت جسته، و قلب و روح خود رادر اختيار سالار شهيدان قرار دهند، و به اهداف والاى اين قيام بزرگ تاريخ اسلام و بشريت بينديشند، گويندگان عزيز و نويسندگان محترم اهداف مهم اين قيام پربار را تشريح كرده، و سوگواران را روز به روز با آن آشناتر سازند تا مصداق كامل «عارفا بحقه » حاصل گردد.

2. برادران و خواهران ايمانى بايد خلوص اين مراسم را از امورى كه مخالف شرع اسلام و دستورهاى پيشوايان بزرگ دين است حفظ كنند و از هر كارى كه بهانه به دست دشمنان مى دهد بپرهيزند و نيز از اعمالى مانند قمه زدن و قفل در تن كردن وامثال آن كه رهبر معظم انقلاب در بيانات پربار خود به آن اشاره نمودند اجتناب جويند، زيرا اين اعمال دستاويزى به دست دشمنان خواهد داد تا كل اين مراسم عظيم و سازنده را زير سؤال برند. قمه را بايد بر سر دشمن كوبيد نه بر سر دوست.قفل را بايد بر دهان دشمن زد نه بر تن دوست. درست است كه انگيزه اين افرادعشق به امام حسين(ع) و مكتب اوست ولى بايد توجه داشت كه مقدس بودن انگيزه به تنهايى كافى نيست. بايد نفس عمل هم مقدس باشد، كيفيت عزادارى يا بايد درنصوص اسلامى وارد شده باشد و يا مشمول عمومات و اطلاقات ادله گردد، و اين گونه كارها مسلما نه منصوص است و نه مصداق عزادارى در عرف عقلا و اهل شرع، به علاوه موانعى نيز از نظر شرع در برابر آن قرار دارد، و به تعبير ديگر نه مقتضى شمول عمومات موجود است و نه مانع مفقود.

درست است كه جمعى از بزرگان فقهاى پيشين - قدس اللّه اسرار هم - اجازه بعضى از اين امور را در عصر خود به دلايل خاصى داده اند ولى آنها هم اگر در عصر ما و شرايط زمان ما بودند به يقين طورديگرى فتوا مى دادند.

3. بايد توجه داشت كه هدف اصلى قيام امام حسين(ع) همان گونه كه در وصيت تاريخى معروف آن حضرت آمده احياى امر به معروف و نهى از منكر بود. بر همه عاشقان مكتبش لازم است تا اين دو فريضه الهى و قرآنى را زنده كنند، به امام وپيشواى بزرگشان اقتدا نمايند، و از طريق صحيح وحساب شده با منكرات به مبارزه برخيزند، و باگفتار و اعمال خود معروف را زنده كنند.

خداوندا همه ما را از پيروان راستين مكتب آن بزرگوار قرار ده، و مشمول شفاعتش در دنيا و آخرت نما. آمين يا رب العالمين.

 

 

همراه با دايرة المعارف فقه اسلامى ابن السبيل

 

 نخست، تعريف لغوى ابن السبيل سبيل به طريقى گويند كه در آن سهولت باشد و ابن السبيل به مسافرى اطلاق مى گرددكه از منزل خود دور شده است.((413)) مطرزى گفته است:

مسافر را به علت ملازم بودن با راه، ابن السبيل مى گويند.((414)) ابن سيده نيز گفته است:

ابن السبيل، يعنى فرزند راه و آن را بر كسى كه در راه او را زده باشند و در راه مانده باشد، تاويل كرده اند.((415)) در نتيجه اين معنا نسبت به معناى اول اخص است.

تعريف اصطلاحى ابن السبيل ابن السبيل مسافرى است كه در سفر محتاج شده و چيزى كه او را تا وطنش برسانددر اختيار ندارد، هر چند كه در شهر و ديار خود ثروتمند باشد،((416)) خواه منشاحاجتش تمام شدن زاد و توشه اش باشد يا تلف شدن مركب وى يا امثال آن ازچيزهايى كه به سبب آن قادر نيست به حركت خود ادامه دهد.((417)) بعضى از فقها ابن السبيل را به «در راه مانده » تعبير كرده اند.((418)) در راه ماندگى فقط با از دست دادن اموال در سفر حاصل نمى شود، بلكه در تحقق مفهوم در راه ماندگى، كم بودن اصل مال ابن السبيل نيز، كفايت مى كند.((419)) مراد از سفر در مفهوم ابن السبيل، پيمودن مسافت شرعى كه باعث شكسته شدن نمازيا افطار كردن روزه بشود، نيست، بلكه مقصود از سفر در اينجا اعم است، يعنى هرچيزى كه عرفا برآن سفر اطلاق شود. فقها در بعضى مصاديق ابن السبيل به بحث پرداخته اند كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

1. آيا مسافرى كه قصد كرده ده روز يا بيشتر در جايى بدون قصد توطن اقامت داشته باشد يا مسافرى كه سى روز به صورت مردد در جايى بماند از مصاديق ابن السبيل خارج مى شود؟ابن ادريس گفته است:

از ابن السبيل بودن خارج نمى شود،((420)) چون تا رسيدن به وطنش به مخارج سفر نياز دارد.

عده اى از فقها مثل علامه در مختلف الشيعه و سبزوارى در كفاية الاحكام و ذخيرة المعاد و نراقى در مستند الشيعة و آية اللّه حكيم در مستمسك العروة نيز به اين مطلب تصريح كرده اند.((421)) صاحب جواهر گفته است:

هر چند كه انقطاع سفر نسبت به قصر و اتمام نماز و افطار كردن و روزه گرفتن حاصل شده است، ولى از صدق عرفى ابن السبيل خارج نشده است ، زيرا هيچ تنافى ميان قطع سفر و صدق ابن السبيل نيست.((422)) شيخ طوسى در مبسوط((423)) و علامه در تذكره((424)) و ابن فهد حلى درالرسائل العشر با اين مطلب مخالفت كرده اند.

ابن فهد حلى گفته است:

ابن السبيل كسى است كه از جايى عبور مى كند، نه كسى كه قصد اقامت ده روز درجايى داشته باشد، مگر به سبب ضرورت، مثل انتظار كاروان راكشيدن ».((425)) 2. اكثر فقها معتقدند كه عنوان ابن السبيل بر كسى صدق نمى كند كه اراده و قصدسفرى را داشته باشد كه بدان محتاج است ولى قادر به انجام آن نيست.

علامه مى گويد:

حقيقتا ابن السبيل بر كسى صادق است كه در سفر و گذر است، گويا راه او را زاده است. اين معنا در حق كسى كه فقط قصد سفر را داشته است ثابت نيست.((426)) صاحب جواهر مى گويد:

عنوان ابن السبيل بر كسى صدق نمى كند كه اراده سفرى را داشته كه بدان نيازمنداست ولى نسبت به انجام آن قادر نيست، عنوان ابن السبيل بر كسى كه در حال سفراست صدق مى كند، نه بر كسى كه قصد سفر را كرده است... بله در دادن سهم سبيل اللّه به او هيچ اشكالى نيست.((427)) ابن جنيد با اين نظر مخالفت كرده و گفته است:

سهم ابن السبيل، به كسانى كه براى اطاعت خدا سفر مى كنند و كسانى كه قصد اين سفر را داشته باشند ولى مخارج سفر را نداشته باشند، تعلق دارد. البته در صورتى كه قصد آنها از سفرشان به جا آوردن واجب يا عمل كردن به سنتى باشد.((428)) شيخ طوسى و شهيد اول و ثانى نيز، همين راى را برگزيده اند.((429)) 3. مهمانى كه نيازمند پذيرايى باشد:

بحث فقها در اين است كه آيا مهمان، جزء موضوع ابن السبيل است، بدين بيان كه ازمصاديق در راه مانده، به حساب مى آيد يا اين كه خود، مصداق ديگرى براى ابن السبيل و در مقابل در راه مانده است يا اين كه مهمان موضوعا از ابن السبيل خارج است ولى حكما به آن ملحق شده است؟ در اين بحث چند وجه، بلكه چند قول مطرح است:

1. مهمان داخل در موضوع ابن السبيل و فرد ديگرى از آن و در مقابل در راه مانده است. اين معنا از كلمات برخى از فقها مانند قطب الدين راوندى به دست مى آيد، آن جا كه بيان داشته است:

ابن السبيل،((430)) مسافر در راه مانده و مهمان است.

صاحب جواهر از برخى حواشى نقل كرده است كه غربت و نياز به پذيرايى شدن،در ابن السبيل شرط نشده است،((431)) يا اين كه غربت همراه با نياز به پذيرايى شدن شرط است. ابن حمزه نيز به همين نظر دارد و گفته است:

برخى از فقهاى ما گفته اند: مهمان در صورتى كه فقير باشد در ابن السبيل داخل است.

2. م((432))همان در سفر و در صورت نياز به پذيرايى، در ابن السبيل و در راه مانده داخل مى باشد. اين حكم از سخنان محقق و علامه برداشت مى شود و شيخ طوسى آن را به «قيل » نسبت داده و صاحب جواهر آن را برگزيده است. پس مهمان باضيافت، از ابن السبيل خارج نمى شود.((433)) 3. مهمان در صورت سفر و احتياج به پذيرايى از نظر حكمى به ابن السبيل مى پيوندد. شهيد ثانى در كتاب مسالك به اين الحاق حكمى اشاره كرده و گفته است:

در جايز بودن ضيافت مهمان از زكات، مهمان به ابن السبيل ملحق شده و شرط آن،اين است كه مسافرى باشد كه به ضيافت محتاج است، هر چند در وطن خود بى نيازباشد.((434)) ريشه اصلى طرح اين بحث از سوى فقها و اختلاف در آن، عبارت شيخ مفيد است كه آن را به روايت نسبت داده و گفته است:

ابن سبيل همان در راه مانده در سفر است. در روايتى((435)) آمده است كه ابن السبيل، همان مهمان است، منظور كسانى است كه به سبب نياز مهمان شده اند، هرچند در ديار ديگرى بى نياز و ثروتمند باشند.((436)) چه بسا از اين عبارت شيخ مفيد و ديگر عبارات معلوم شود كه اين روايت، اقتضاى انحصار ابن السبيل در مهمان را داشته باشد.((437)) اما محقق نجفى گفته است:

ادعاى الحاق مهمان به ابن السبيل در حكم، مثل اين است كه ادعا كنى مهمان، فردديگرى از ابن السبيل در مقابل در راه مانده است، در حالى كه هيچ دليلى بر دو ادعاى ياد شده نداريم، زيرا علاوه بر مرسل بودن و عدم جبران ضعف روايت، در هيچ كدام از كتب روايى به متن آن دست نيافتيم، پس شايستگى اثبات اين حكم را ندارد،خصوصا اين كه بنابراين فرض، با ظاهر آيه((438)) و روايت((439))و اجماع فقهامنافات دارد. پس بايستى به همان معناى گذشته در ابن السبيل اكتفا كنيم و مهمانى راكه مسافر است و در سفر، نيازمند ضيافت شده، در مفهوم ابن السبيل داخل كنيم،چون دراين صورت ضرورتا مهمان يكى از مصاديق «در راه مانده »است.((440)) پس به نظر صاحب جواهر مهمان فقط با دو شرط مذكور در مفهوم ابن السبيل داخل مى شود، بنابراين، ملاك، اين دو شرط است، نه عنوان ضيافت. سر تنها ذكر كردن مهمان، براى دفع اين توهم است كه چون مخارج مهمانى به عهده ميزبان است، پس ابن السبيل نيست و نمى شود به او زكات داد و چه بسا تصور شود كه مهمان، از اين جهت مثل عيال است.

بعضى از فقها گفته اند در ضيافت و پذيرايى مهمان از زكات، با شروع مهمان به خوردن غذا، نيت شرط شده است. همچنين احتمال داده شده كه هنگام پذيرايى، يا بعد ازخوردن، نيت زكات كافى است. تفاصيل اين بحث در متون فقهى((441)) آمده است.

4. افراد ذخيره براى جهاد:

شيخ طوسى در مبسوط و ابن براج در مهذب و علامه حلى در تذكرة الفقهاء و منتهى المطلب و تحرير الاحكام تصريح كرده اند كه اين افراد جزء ابن السبيل به شمارمى آيند با اين تعليل كه اسم ابن السبيل بر آن ها صادق است.((442)) شيخ طوسى در مبسوط مى گويد:

به عقيده ما جايز است از زكات كه سهم ابن السبيل است به اين گروه داده شود، زيرااسم ابن السبيل شامل آنان مى شود و تخصيص آن به دليل احتياج دارد.((443)) صاحب جواهر معتقد است كه از سهم ابن السبيل از زكات، نمى توان به آنها داد، زيرااسم آن ها را شامل نمى شود، لذا بايستى از سهم سبيل اللّه يا فقرا يا غير آن به آنان داده شود.((444)) 5. اعراب - باديه نشينان -:

شيخ طوسى در مبسوط((445))و ابن براج در مهذب((446))، گفته اند كه ابن السبيل بر اعراب - عرب هاى باديه نشين - نيز صادق است، زيرا از مكانى به مكان ديگرجابه جا مى شوند و اگر اتفاقا در اين جابه جايى براى آنان انقطاع - در راه ماندگى -پيش آيد، مصداقى براى ابن السبيل به شمار مى آيند.

شيخ طوسى مى گويد:

از غنايم، چيزى به اعراب تعلق نمى گيرد و امام مى تواند اندكى به آنان كمك كند يا ازسهم ابن السبيل از زكات به آنان بدهد، زيرا عنوان ابن السبيل شامل آنهامى شود.((447)) دوم، حكم اجمالى ابن السبيل و جايگاه هاى بحث:

1. اعطاى زكات به ابن السبيل:

ابن السبيل از اصناف مستحق خمس و زكات است. در آيه خمس آمد است:

و اعلموا انما غنمتم من شي ء فان للّه خمسه و للرسول و لذي القربى و اليتامى والمساكين و ابن السبيل،((448)) بدانيد هرگونه غنيمتى كه به دست آوريد، خمس آن براى خدا و پيامبر و نزديكان ويتيمان و مساكين و درماندگان در راه سفر است.

همچنين در آيه زكات آمده است:

انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم و في الرقاب والغارمين و في سبيل اللّه و ابن السبيل فريضة من اللّه واللّه عليم حكيم،((449)) زكات مخصوص فقرا و مساكين و كاركنانى است كه براى جمع آورى آن زحمت مى كشند و كسانى كه براى جلب محبتشان اقدام مى شود و براى آزادى بردگان و اداى دين بدهكاران و در راه تقويت آيين خدا و واماندگان در راه، اين يك فريضه مهم الهى است و خداوند دانا و حكيم است.

2. مقدار اعطا:

به ابن السبيل آن اندازه داده مى شود كه با آن بتواند نيازمنديهاى خود را از پوشاك وخوراك و مركب سوارى يا قيمت آن يا اجرت و كرايه آن، تا رسيدن به وطن خود ياجايى كه عوض گرفتن در آن جا برايش ممكن شود، بر طرف سازد.

مشهور علماگفته اند: اگر چيزى از آن اضافه آمد برگرداند و شيخ طوسى((450)) گفته لازم نيست برگرداند. همچنين بر ابن السبيل واجب نيست در رجوع به وطن مبادرت كند، بلكه مى تواند بعد از انجام دادن كارهاى خود كه براى آنها سفر كرده بود، رجوع كند.((451)) منظور از مراجعت به وطن بعد از انجام دادن كارهاى خود به صورت مطلوب، صورت مطلق آن نيست، بلكه با دو قيد همراه شده است، يكى اينكه سفرتازه اى را آغاز نكند و ديگرى اينكه انجام دادن كارها به صورت مطلوب، مستلزم درنگ و توقف نباشد، مگر به مقدارى كه معمولا توقف براى رجوع به وطن، متعارف و معمول است.

3. شروط اعطا:

در پرداختن زكات به ابن السبيل دو شرط لحاظ شده است:

3 - 1. سفر او معصيت يا براى انجام دادن معصيتى نباشد. در وجود اين شرط ميان علما اختلافى نيست، بلكه در آن ادعاى اجماع شده است.((452)) از ظاهر سخنان ابن جنيد اين گونه فهميده مى شود كه سفر، بايد طاعتى واجب يا مستحب باشد ، چون امام كاظم (ع) در روايت مرسله اى مى فرمايد:

وابن السبيل: ابناء الطريق الذين يكونون في الاسفار في طاعة اللّه فينقطع عليهم ويذهب مالهم، فعلى الامام ان يردهم الى اوطانهم من مال الصدقات، ((453)) ابن السبيل همان ابناى طريقند كه در سفرها در اطاعت خداوند هستند، درمانده راه شدند و مالشان از دستشان رفت، بنابراين بر امام است كه آنان را از اموال زكات به وطنشان برگرداند.

شايد مراد از طاعت، چيزى مقابل معصيت باشد كه در اين صورت مثل جواز به معناى اعم، فعل مباح را شامل خواهد شد.

ولى برخى از فقها در خصوص دادن خمس به ابن السبيل، مباح بودن سفر را شرط نكرده اند((454)) و برخى حكم به احتياط كردند.((455)) به مدخل خمس مراجعه شود.

3 - 2. ملاك محتاج بودن ابن السبيل، احتياج او در ديار و شهرى است كه كمك مى گيرد هر چند در وطن خود بى نياز باشد.((456)) ولى آيا عجز از عوض گرفتن بافروش چيزى از مال خود يا قرض گرفتن يا غير آن، شرط شده است؟ قول صحيح اين است كه عجز او از معاوضه و قرض، شرط است، چون با فرض تمكن از فروختن مال خود يا قرض گرفتن، «درماندگى در راه » صادق نيست. اين قول به اكثر فقها نسبت داده شده است.((457)) محقق نجفى مى گويد:

صفحه قبل

صفحه بعد