|
لما اراد اميرالمؤمنين (ع) المسير الى اهل النهروان اتاه منجم،
فقال: يا اميرالمؤمنين لاتسر في هذه الساعة و سرفي ثلاث
ساعات يمضين من النهار، فقال له امير المؤمنين: و لم؟ قال:
لانك ان سرت في هذه الساعة اصابك و اصاب اصحابك اذى و
ضر شديد، و ان سرت في الساعة التي امرتك ظفرت و اصبت
كل ما طلبت، فقال اميرالمؤمنين (ع): تدري ما في بطن هذه
الدابة اذكر ام انثى؟ قال: ان حسبت علمت. فقال اميرالمؤمنين
(ع): من صدقك على هذا القول فقد كذب بالقرآن: «ان اللّه
عنده علم الساعة و ينزل الغيث و يعلم ما في الارحام و ما تدري
نفس ما ذا تكسب غدا و ما تدري نفس باي ارض تموت ان اللّه
عليم خبير»((147))
. ما كان محمد (ص) يدعى ما
ادعيت،اتزعم انك تهدي الى الساعة التى من صارفيها صرف
عنه السوء و الساعة التي من صار فيها حاق به الضر! من صدقك
بهذا استغنى بقولك عن الاستعانة باللّه في ذلك الوجه، و احوج
الى الرغبة اليك في دفع المكروه عنه، و ينبغي ان يوليك
الحمد دون ربه عز وجل، فمن آمن لك بهذا فقد اتخذ من دون
اللّه ضدا و ندا ثم قال: اللهم لاطير الا طيرك ولاضير
الاضيرك، ولاخير الا خيرك، ولا اله غيرك ثم التفت الى
المنجم و قال: بل نكذبك و نسير في الساعة التي نهيت
عنها»، هنگامى كه حضرت اميرالمؤمنين(ع) قصد حركت به
سوى اهل نهروان را داشتند منجمى خدمت آن حضرت آمد و
گفت: در اين ساعت حركت نكن بلكه تا سه ساعت بعد از ظهر
آن را به تاخيربينداز، سپس حركت كن. حضرت به او فرمودند:
براى چه؟ آن شخص گفت: زيرا اگر در اين ساعت حركت
كنيد به شما و اصحاب شماضرر و زيان شديدى خواهد رسيد
ولى اگر در ساعتى كه من گفتم حركت كنيد موفقيت و
كاميابى با شماست و به مطلوبتان خواهيدرسيد. حضرت
فرمودند: آيا مى دانى بچه داخل رحم اين حيوان نر است يا
ماده؟ گفت: اگر حساب كنم مى گويم. حضرت
فرمودند:هركس تو را در اين سخن تصديق كند هر آينه قرآن را
تكذيب كرده است، زيرا قرآن مى فرمايد: «علم قيامت فقط نزد
خداست و باران را او فرو مى فرستد و آنچه را كه در رحمهاست
مى داند و كسى نمى داند فردا چه به دست مى آورد، و كسى
نمى داند در كدامين سرزمين مى ميرد. در حقيقت، خداست
كه داناى آگاه است». پيامبر اكرم(ص) هم چيزى را كه تو
مدعى آن هستى ادعا نمى كرد، آيا گمان مى كنى كه ساعت
سعدى را كه هركس در آن حركت كند از بدى در امان بوده و
ساعت نحسى را كه هركس در آن حركت نمايد مبتلا به ضرر
وخسارت خواهد شد مى دانى؟ هركس تو را تصديق كند از
يارى خدا بى نيازى جسته و در دفع امر ناپسندى كه
مى خواسته از خود دفع كند به تو بيشتر از خدا محتاج بوده و
سزاوار است به جاى پروردگار تو را حمد و ستايش كند.
هركس به تو به واسطه اين امر ايمان بياورد همانا به جاى
خداوند تو را شريك خداوند قرار داده است. سپس فرمودند:
بارالها هيچ فالى غير از فال تو نيست، و هيچ ضررى غير از ضرر
تو و هيچ خيرى غير از خير تو نيست و هيچ خدايى غير از تو
نيست سپس به منجم رو كرده و فرمودند: ما تو را
تكذيب مى كنيم و در همان ساعتى كه تو ما را از آن نهى كردى
حركت مى كنيم».((148))
ظاهر روايت منع از تصديق منجم است. در اخبارى كه به
صورت قطعى مى دهد، چه تصديق قلبى باشد، چه عملى.
موثقه محمد بن قيس از امام باقر(ع) نيز مؤيد اين معناست:
امام باقر(ع) از اميرالمؤمنين(ع) نقل مى كند: سخن هيچ
منجم يا كاهن وهيچ قيافه شناس و هيچ دزدى را نپذير، من
شهادت فاسق را مگر عليه خودش نمى پذيرم((149)) و اين در
صورتى است كه مراد از «عراف»همان منجم باشد. اما اگر مراد
از آن كاهن باشد، اين روايت بر مدعا دلالتى ندارد مگر به
ضميمه تشبيه منجم به كاهن كه كاهن چون روايت چنين
دلالتى ندارد مگر اين كه منجم را اين هم منوط به پذيرش
عموم تنزيل است.
حسين بن زيد از امام صادق(ع) و ايشان از پدرانشان از رسول
خدا(ص) نقل كرد كه در حديث مناهى فرمودند:
«و نهى عن اتيان العراف و قال: من اتاه و صدقه فقدبريء مما
انزل اللّه على محمد (ص)،
پيامبر از رفتن نزد منجم نهى كرده و فرمودند: كسى كه نزد
منجم برود و سخن او را تصديق كند از آنچه خدا بر
محمد(ص) فرستاده برائت جسته است».((150))
يعقوب بن شعيب، گفت: از امام صادق(ع) در باره آيه «و
مايؤمن اكثرهم باللّه الا و هم مشركون»((151)) پرسيدم،
حضرت فرمودند:
«چنين مى گفتند: غروب فلان ستاره باران مى آورد و غروب
فلان ستاره باران نمى آورد. آنان نزد منجمان مى رفتند و
سخن ايشان راتصديق مى كردند.((152))
در روايت مرسله معتبرى آمده است:
«ولايجوز التعويل على قوله (اي المنجم)، لقول النبى (ص):
من صدق كاهنا او منجما فهو كافر بما انزل على محمد (ص)،تكيه بر سخن او(يعنى منجم ) جايز نيست، زيرا پيامبر(ص)
فرمودند: «كسى كه كاهن يا منجمى را تصديق كند، به آنچه بر
محمد(ص) نازل شده، كافراست»((153)) .
آنچه از اين اخبار استفاده مى شود نهى از تصديق منجمى است
كه به صورت قطعى خبر مى دهد به نحوى كه سبب بى نيازى
مخاطب ازخداوند تبارك و تعالى مى گردد، اعتقاد به
استقلال يااشتراك اجرام آسمانى در تاثير، يا آنها را در بقاى
وجود و تاثير خود بى نياز ازخداوند مى داند. از اين رو در اين
روايات بر چنين شخصى اطلاق مشرك يا كافر شده است.
البته اين روايات غير از موارد مذكور را در بر نمى گيرد. اگر
خبر منجم به گونه اى باشد كه موجب كفر و شرك و بى
نيازى از خداو شبيه اخبار كاهنان نباشد، تصديق قلبى او
محذورى ندارد و اما تصديق عملى او اگر سخنش اطمينان
آور نباشد، جايز نيست.
2. آيا يادگيرى و ياددادن علم نجوم جايز است؟
فراگيرى و آموزش علم نجوم اگر به منظور ترتيب اثر و
اخبار قطعى بر اساس آن نباشد، دليلى بر حرمت آن وجود
ندارد.
صاحب جواهر در مورد كهانت مى گويد:
«گفته شده است: علم و فراگيرى و آموزش كهانت حرام
نيست، فقط عمل به آن حرام است، زيرا اصل عدم حرمت است
و كهانت وكاهن نيز به عمل و عامل انصراف دارد نه به علم،
مگر اينكه گفته شود: بين علم و عمل در اينجا انفكاكى نيست
كه البته درست نيست.»((154))
وقتى حكم كهانت چنين باشد، حكم تنجيم كه به كهانت
تشبيه شده، روشن تر است.
رواياتى كه بر فزونى اشتباه و خطا در علم نجوم دلالت دارد،
بر نهى از علم نجوم دلالتى ندارد، بلكه نهايتا كثرت خطا و
اشتباه مانع ازدادن حكم قطعى در حوادث است.
صاحب جواهر مى گويد: احاطه به تمام دقايق علم نجوم بر هر
كسى ممكن نيست، مگر براى كسانى كه خزانه دار علم
خداوند هستندنه كسانى كه خيال مى كنند مثلا نزديك شدن
دو ستاره به هم بر نحس يا سعد بودن دلالت دارد، ولى اين از
نگريستن در آنچه علماى نجوم دراين علم تدوين كرده اند و از
عمل به سخنى كه با احتياط مى گويند، منع نمى كند.
گرايش گروهى از علما و محدثان شيعه را به علم نجوم بر
همين وجه مى توان حمل كرد. كسانى همچون: حسن بن
موسى نوبختى، موسى بن حسن نوبختى و ديگر نوبختيان و
احمد بن محمد بن خالد برقى، احمد بن محمد بن طلحه،
جلودى بصرى، محمد بن ابى عمير، محمد بن مسعود عياشى،
فضل بن ابى سهل كه مامون را از خطاى منجمين در ساعتى
كه براى ولايت امام رضا(ع) انتخاب كرده بودند، آگاه كرد
ولى مامون او را منع كرده و از گفتن به ديگران بازداشت. فضل فهميد كه اين كار مامون از روى عمد است از نجوم آگاه بودند و چيزهايى از آنان مى دانيم كه يقينا نمى توان گفت چنان كه سيد مرتضى پنداشته اتفاقى بوده است.((155)) سيد بن طاووس بنابر آنچه از ايشان نقل شده فراگيرى و آموزش و نگريستن در نجوم را جايز شمرده اند البته با اين اعتقاد كه حركات ستارگان، اغلب نشانه ها و علامت هايى هستند از حوادثى كه اتفاق مى افتد. اما اين اعتقاد بايد به گونه اى باشد كه با علم و حكمت وقدرت خداوند بر تغيير حوادث منافات نداشته باشد.((156))
3. آيا حكم رمل و فال و كارهايى از اين قبيل مثل تنجيم است؟
صاحب جواهر مى گويد: «همچنين حكم رمل و فال و غير آنها
از علومى كه از اسرار و غيب هاى عالم پرده بر مى دارند، نيز
چنين است،يعنى اعتقاد به مطابقت كامل حوادث با اين
پيشگويى ها حرام است والا جايز است. رسول اكرم(ص) فال
نيك زدن را بسيار دوست مى داشت و از گمان و فال بد زدن
دورى مى جستند. از ائمه اهل بيت(ع) امور فراوانى مثل
استخاره و بعضى از حساب ها و غير آنها واردشده كه در راه
كشف بسيارى از امور غيبى از آنها استفاده مى شود، البته نه بر
وجه يقين. شايد همه اينها از فضل خدا بر بندگان و
وسيله هدايت آنان است، مانند آنچه در باره «رقى» كمك از
قواى فوق طبيعى آمده است كه قدر را دفع مى كند و
گفته اند خود اين بخشى ازقدر است. اين باب گسترده اى
است كه جاى طرح آن اينجا نيست، خصوصا آنچه در باره
حرزها و طلسمات و خواص حروف و اشيا ومصالح و مفاسدى
كه دارند، وارد شده است. سزاوار است از آنچه از اين امور
شائبه ضررى براى مردم دارد دورى گزيده و از آنچه به
نفع مردم و در جهت مصالح زندگى آنان است و سحر نباشد،
استفاده كرد».((157))
از ظاهر عبارت بر مى آيد كه خبردهى از غيب به طور قطع و
جزم از هر راهى كه باشد حرام است. صحيحه حسن بن
محبوب نيز بر آن دلالت دارد:
قلت لابي عبداللّه: «ان عندنا بالجزيرة رجلا ربما اخبر من ياتيه
ساله عن الشى ء يسرق او شبه ذلك فنساله، فقال: قال رسول
اللّه: من مشى الى ساحر او كاهن او كذاب يصدقه فيما يقول
فقد كفر بما انزل اللّه من كتاب...،
به امام صادق(ع) گفتم: در جزيره ما مردى است كه وقتى
كسى چيزى را گم كرده و يا از وى دزديده اند پيش آن مرد
مى روند و او از جاى آن شى خبر مى دهد. حضرت فرمودند:
«پيامبر كرم(ص) فرمودند: كسى كه پيش جادوگر يا كاهن يا
دروغگو مى رود و او را در سخنش تصديق مى كند به آنچه
خداوند در كتابش نازل فرموده كافر شده است...».((158))
شيخ انصارى مى گويد: «ظاهر اين روايت آن است كه خبر دادن از امور غيبى از روى قطع و يقين در هر صورت حرام است، چه با كهانت باشد و چه غير آن،زيرا در اين روايت، پيامبر اكرم خبر دهنده از چيز مخفى را همانند ساحر و كاهن و دروغگو قرار داده و همه را حرام مى داند».((159))
56. مرحوم آية اللّه سيد محسن حكيم (م 1390 ق) در سال
1386 ق به مرحوم شيخ فرج عمران قطيفى (1321 آ1398)
اجازه اى داده و ضمن آن تصريح كرده كه حكم ايشان به ثبوت
هلال، نافذ است و مؤمنين بايد به حكم اوعمل كنند.
همان اجازه را مرحوم آية اللّه سيد ابوالقاسم خويى (م 1413 ق)
در سال 1390 ق تاييد و تنفيذ كرده و در ضمن آن توضيح داده
كه به نظر ما حلول ماه با حكم حاكم ثابت نمى شود، ولى
مؤمنين مى توانند در اين مساله به فتواى مرحوم حكيم باقى
بمانند.
عين اين دو اجازه را مرحوم شيخ فرج قطيفى در كتابش
«الازهار الارجية في الاثار الفرجية»، جلد سيزده، كليشه وچاپ
كرده است كه نقل متن كامل آن به دليل برخى نكات آموزنده
خالى از لطف نيست:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
لايخفى على عموم اهالي القطيف (حفظهم اللّه تعالى) ان
جناب العلامة العلم، ثقة الاسلام و مروج الاحكام الشيخ فرج
العمران (دامت بركاته) هو ثقتنا و معتمدنا، ومراجعته في
الاحكام الدينية مراجعة لنا، والواصل اليه من الحقوق الشرعية
واصل الينا. و قد اوصيناه (دام تاييده) بما هي عادته من اخذ
القبوضات الى اهلها، ليكون لديهم اوثق و عن التهمة ابعد، كما
هو كذلك.
و قد اذنت له ايده اللّه ان يحكم بالاهلة عند حصول الحجة
الشرعية على تحقق الرؤية على نحو يحصل العلم
القطعي بالرؤية، ولا سيما حكمه بهلال شوال، فاذا حكم به ينفذ
حكمه و يجب على المؤمنين الافطار، فاذا حصل الشك
في الهلال بعد حكمه لايعول على الشك ولا يلتفت اليه. سدد
اللّه الجميع و وفقهم لما يحب و يرضى انه سميع الدعا.
3 ربيع الاخر / 1386، محسن الطباطبائى الحكيم.
بسمه تعالى
قد اجزنا لجناب الشيخ الثقة (ايده اللّه تعالى) على النحو الذي
اجازه المرحوم آية اللّه العظمى السيد الحكيم (طاب ثراه) غير
ان في ثبوت الهلال بحكم الحاكم او من هو ماذون من قبله
عندنا اشكالا ذكرناه في الرسالة العملية، و لكن يجوز للمؤمنين
البقا على تقليد المرحوم قدس سره في هذه المسالة. و اللّه
العالم.
في 5 جمادى الاولى سنة 1390 ابوالقاسم الموسوي
الخوئي.((160))
57. شيخ طوسى در كتاب «اختيار معرفة الرجال» (ص 521،
شماره 1000) در سرگذشت محمد بن نصير نميرى(لعنه اللّه)
سركرده نصيريه كه لعن او را از حضرت امام هادى (ع) نقل
كرده نوشته است:
و كان يقول بالتناسخ... و يحلل نكاح الرجال بعضهم بعضا في
ادبارهم، و يقول: انه من الفاعل و المفعول به احد[كذا، ظ:
احدى] الشهوات و الطيبات، و ان اللّه لم يحرم شيئا من ذلك و
كان محمد بن موسى بن الحسن بن فرات يقوي اسبابه و
يعضده. و ذكر انه راى بعض الناس محمد بن نصير عيانا و غلام
له على ظهره، و انه عاتبه على ذلك فقال: «ان هذا من اللذات،
و هو من التواضع للّه و ترك التجبر!!»
منبع كتاب «اختيار معرفة الرجال»، سخن سعد بن عبداللّه
اشعرى (م 301) در كتاب «المقالات و الفرق» (ص 100 آ101)
است، كه موضوع را با جزئيات بيشترى نقل كرده و گويد:
و كان يقول بالتناسخ... و يحلل نكاح الرجال بعضهم بعضا في
ادبارهم، و يزعم ان ذلك من التواضع و الاخبات والتذلل في
المفعول به و انه من الفاعل و المفعول به احدى الشهوات و
الطيبات، و ان اللّه لم يحرم شيئا من ذلك. وكان محمد بن
محمد بن الحسن بن فرات يقوي اسبابه و يعضده. اخبرني
بذلك عن محمد بن نصير ابوزكريا يحيى بن عبدالرحمن (بن
خاقان انه) رآه عيانا و غلام له على ظهره، قال: فلقيته فعاتبته
(بذلك، فقال: «ان هذا من اللذات وهو من التواضع للّه و ترك
التجبر...».((161))
امروزه از اين گونه استحسانات و ملعبه قراردادن احكام شرع،
فراوان رخ مى دهد. شنيدم كسى گفته است: «مگرممكن است
شارع غنا را با اين لذت بخشى حرام كند! مگر مى شود چيز
گوشنواز و دلكشى مثل غنا حرام باشد!!» اگربنا باشد با اين
ديد به احكام الهى نگاه شود، در نهايت به همان سخن و فعل
محمد بن نصير نميرى منتهى خواهدشد!
يكى از استادان با سابقه و فاضل دانشگاه تهران، پس از سالها
تدريس و تاليف، در مقدمه كتاب «ديات» كه به عنوان متن
درسى دانشگاه نوشته و نخستين بار در سال 1380 ش به
همت انتشارات دانشگاه تهران منتشر شده، نوشته است:
از كجا معلوم است: مقصود از آيه شريفه «فاقطعوا ايديهما»
بريدن دست است تا اختلاف كنيم در اين كه از بن انگشتان، يا
از مچ، يا بازو و شانه؟ يا مقصود كوتاه كردن دست دزد است از
دزدى؟ چنان كه غالبا اين تعبير درهمين معنى به كار مى رود،
و در اين صورت تابع اوضاع و شرايط و خصوصيات زمان و
مكان است.
اينكه در آيه شريفه «والسارق و السارقة فاقطعوا ايديهما جزا
بما كسبا نكالا من اللّه واللّه عزيز حكيم»((162)) مراد ازقطع،
بريدن دست دزد است از ضروريات فقه شيعه و سنى و از
اوضح واضحات است و يكى از دلائل آن هم ذيل آيه است كه
فرمود: «جزا بما كسبا نكالا من اللّه» و در آخر آيه هم از خداوند
متعال و واضع اين حكم با وصف «حكيم» ياد شده است تا مبادا
برخى مانند استاد مذكور، بر اين حكم حكيمانه اعتراض كنند
و رضايت عده اى غرب زده شهوت پرست و آلوده و شيفته
شيطان را بر رضاى خداى رحمان ترجيح دهند و به اين گونه
توجيهات سخيف و مضحك و سست «واوهن من بيت
العنكبوت» روى بياورند!
اينكه گفته اند: «غالبا اين تعبير در همين معنى يعنى كوتاه
كردن دست دزد از دزدى به كار مى رود» خطاى فاحش،
واحتمالا به سبب اشتباه بين «قطع يد» با «قطع لسان» است.
توضيح اين كه هيچ گاه «قطع يد» در عربى به معناى
مذكوراستعمال نشده و اين معناى مجازى فقط در مورد
«قطع لسان» نقل شده و ايشان، اين دو را با يكديگر اشتباه
كرده اند.
... «اقطعوا عني لسانه» اي اعطوه و ارضوه حتى يسكت، فكنى
باللسان عن الكلام. و منه الحديث: «اتاه رجل، فقال:اني شاعر،
فقال: يا بلال اقطع لسانه، فاعطاه اربعين درهما».((163))
بر فرض محال كه ايشان بتواند آيه قطع دست دزد را توجيه
كند با آيه جزاى محارب كه اتفاقا چند آيه قبل از آيه مذكور
است چه مى كند؟
انما جزاؤ الذين يحاربون اللّه و رسوله و يسعون في الارض
فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او
ينفوا من الارض ذلك لهم خزى في الدنيا و لهم في الاخرة
عذاب عظيم».((164))
استاذ مذكور در ادامه نوشته اند:
از جمله گرفتاريهاى نابسامان، و دودمان دين و مذهب
برافكن ما روايات ضعاف با درصد خيلى بالاى ماست
كه متاسفانه مبناى دين ما، مذهب ما، فقه ما، اعمال ما، اخلاق
ما، ادعيه ما، اذكارما، منبرهاى ما، محرابهاى ما، مراثى ما و
بالاخره كليه امورما قرار گرفته و حتى حكومت ما هم تنها به
رواج و اشاعه آنها دامن مى زند.
بر خلاف گفته ايشان كه قطعا بخشى از خلاف واقع است،
گرفتارى مذهب برافكن ما، اين است كه بعضى حتى قرآن
كريم را ملعبه قرار داده و آيه اى واضح و روشن را آنگونه معنى
مى كنند و به عنوان متن درسى در اختياردانشجويان بى گناه
و كم اطلاع از مبانى دينى قرار مى دهند و گرنه تكليف ما با
روايات ضعيف روشن است.
وى در ادامه نوشته است:
[در جامعه ما] از خود قرآن و تعليمات آن و تفسير صحيح آن
بحثى نيست، از آهنگ و لحن عربى آن بحث است، به طورى
كه بسيارى از مردان و زنان و كودكان تصور مى كنند هدف
اصلى از قرآن همان آهنگ قرآن است،فارسى خود را عنقريب
به كلى از ياد مى برند، چنان كه در زمان پهلوى نسبت به
آهنگهاى غربى همين حالت وجود داشت، مظلوم زبان فارسى!!
بى پايه و اساس بودن اين سخنان بسيار روشن است و نيازى به
پاسخ ندارد. مقايسه اى كه ميان قرآن و آهنگهاى غربى زمان
پهلوى كرده اند و گفته اند كه هر دو باعث مى شود مردم
«فارسى خود را به كلى از ياد ببرند»، دردناك واسفبار است. آيا
تشبيه قرآن به آهنگهاى غربى زمان طاغوت در شان كتاب
درسى دانشگاه و استاد با سابقه دانشگاه است؟! كسانى كه
مانند ايشان، از باب دلسوزى براى دزدان، آيه را اينگونه توجيه
مى كنند گويى آن روى سكه تعاليم عالى اسلام را كه در نكته
بعدى اشاره مى شود نديده اند.
58. دعا براى هدايت گمراهان مقدم بر دعا براى نيكان. عالم
صاحب كرامات، رضى الدين سيد على بن طاوس دراعمال
شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان مى نويسد:
فصل: ولايمتنع الانسان في هذه اللية من دعوات بظهر الغيب
لاهل الحق، و قد قدمنا في عمل اليوم و اللية فضائل الدعا
للاخوان، وراينا في القرآن عن ابراهيم عليه السلام: «واغفر لابي
انه كان من الضالين»((165)) و روينا دعا النبى آعليه السلام
لاعدائه «اللهم اغفر لقومي انهم لايعلمون».
اقول: و كنت في ليلة جليلة من شهر رمضان بعد تصنيف هذا
الكتاب بزمان، و انا ادعو في السحر لمن يجب اويحسن تقديم
الدعا له، ولي و لمن يليق بالتوفيق ان ادعو له، فورد على
خاطري ان الجاحدين للّه جل جلاله و لنعمه والمستخفين
بحرمته، والمبدلين لحكمه في عباده و خليقته، ينبغي ان يبدا
بالدعا لهم بالهداية من ضلالتهم، فان جنايتهم على الربوبية،
والحكمة الالهية والجلالة النبوية اشد من جناية العارفين باللّه
وبالرسول صلوات اللّه عليه وآله.
فيقتضي تعظيم اللّه و تعظيم جلاله و تعظيم رسوله صلى اللّه
عليه و آله و حقوق هدايته بمقاله وفعاله، ان يقدم الدعا بهداية
من هو اعظم ضررا و اشد خطرا، حيث لم يقدر((166)) ان يزال
ذلك بالجهاد، و منعهم من الالحادوالفساد.
اقول: فدعوت لكل ضال عن اللّه بالهداية اليه، ولكل ضال عن
الرسول بالرجوع اليه، ولكل ضال عن الحق بالاعتراف به
والاعتماد عليه.
ثم دعوت لاهل التوفيق و التحقيق بالثبوت على توفيقهم، و
الزيادة في تحقيقهم، و دعوت لنفسي و من يعنيني
امره بحسب مارجوته من الترتيب الذي يكون اقرب الى من
اتضرع اليه، و الى مراد رسوله صلى اللّه عليه و آله، وقدقدمت
مهمات الحاجات بحسب مارجوت ان يكون اقرب الى الاجابات.
فصل: افلاترى ما تضمنه مقدس القرآن من شفاعة ابراهيم
عليه السلام في اهل الكفران، فقال اللّه جل جلاله:«يجاد لنا
في قوم لوط ان ابراهيم لحليم اواه منيب».((167)) فمدحه جل
جلاله على حلمه و شفاعته و مجادلته في قوم لوط، الذين قد
بلغ كفرهم الى تعجيل نقمته.
فصل: امارايت ما تضمنته اخبار صاحب الرسالة، و هو قدوة اهل
الجلالة، كيف كان كلما آذاه قومه الكفار، وبالغوافيما يفعلون،
قال صلوات اللّه عليه وآله: «اللهم اغفر لقومي فانهم لايعلمون».
فصل: اما رايت الحديث عن عيسى عليه السلام: «كن كالشمس
تطلع على البر والفاجر»، و قول نبينا صلوات اللّه عليه وآله:
«اصنع الخير الى اهله و الى غير اهله، فان لم يكن اهله فكن انت
اهله»، وقد تضمن ترجيح مقام المحسنين الى المسيئين قوله
جل جلاله: «لاينهكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم في الدين ولم
يخرجوكم من دياركم ان تبروهم وتقسطوا اليهم ان اللّه يحب
المقسطين»((168)) ويكفي ان محمدا صلى اللّه عليه و آله
بعث رحمة للعالمين.((169))
59. كتاب «مناسك» شيخ انصارى (م 1281) همراه با حواشى
ميرزاى شيرازى بزرگ (رحمهما اللّه) (م 1312) يك بار در سال
1298 ق و بار ديگر در سال 1311 ق در دوره اوج عظمت
ميرزاى شيرازى (قدس سره) چاپ شده است. در صفحه اول
اين دو چاپ آمده است:
مخفى نماناد كه چون مناسك مرحوم حجة الاسلام حاج شيخ
مرتضى بسيار كمياب بوده و حجاج بيت اللّه الحرام بسيار،
اوقات تلخ بودند لهذا برخود لازم دانسته كه مناسك مرحوم آقا
شيخ مرتضى رحمه اللّه را استكتاب نموده و حواشى حجة
الاسلام آقا ميرزا حسن (سلمه اللّه تعالى) را به او ملحق ساخته
و كمال سعى و اهتمام درتصحيح اين نسخه شد....((170))
همچنين شيخ جعفر شوشترى (رحمه اللّه) درآغاز نسخه اى
خط ى از مناسك شيخ كه به شماره 8862 در كتابخانه آستان
قدس رضوى نگه دارى مى شود نوشته اند:
اين مناسك كه از مرحوم حجة الاسلام الشيخ المرتضى للانام
(طاب ثراه) مى باشد، مسائل آن را غالبا طبق احتياط نوشته اند،
و لهذا در اول آن فرموده اند كه «عمل به آن اختصاص به ايام
حيات من ندارد» با وجود اينكه تقليد ميت را جايز نمى دانستند.
و فتاوى حقير بر طبق فتاواى مسطوره در اين مناسك
مى باشد، مگر در يك مساله كه ايشان در مشعر الحرام ذكر خدا
را مستحب مى دانند، و احقر تقويت وجوب آن مى كنم و قصد
قربت كفايت مى كند...(حرره اقل خدام الشرع جعفر
التستري)((171)) .
همچنين ميرزاى بزرگ شيرازى، تقريظ ى بر چاپ اول منية
المريد (هند، بمبئى، چاپخانه حسنى به اهتمام شيخ على
محلاتى رحمه اللّه) در سال 1301 ق يعنى در اوج عظمت و
اشتهار نوشته اند كه در آغاز آن (ص 2) بدين صورت چاپ
شده است:
سواد تقريظ ى است كه علامة العلما و فخر الفقها، سراج
الشيعه، و منهاج الشريعة حجة الاسلام جناب الحاج الميرزا
محمد حسن (سلمه اللّه تعالى) بر اين كتاب نوشته اند:
چه قدر شايسته است كه اهل علم مواظبت نمايند به مطالعه
اين كتاب شريف و متادب شوند به آداب مزبوره درآن.
(حرره الاحقر محمد حسن الحسيني).
با عنايت به عظمت علمى فوق العاده شيخ انصارى و ميرزاى
شيرازى ((172)) و اينكه در اوج شكوه فقهى و مرجعيت آنان،
عنوان «حجة الاسلام» بر آنها اطلاق شده معلوم مى شود كه ما
خيلى از آنها فاصله گرفته ايم و اين بزرگواران واطرافيانشان
هيچ كدام در قيد و بند عناوين و القاب نبوده اند و براى خود و
ديگران گرفتارى درست نمى كرده وبهانه به دست معاندان و
مغرضان و هوچيگران و سامرى صفتان نمى داده اند.
به هر حال، مساله «القاب و عناوين علما و رجال دينى» و
تطورات و مناسبت ها و معانى آن، از آغاز غيبت كبرى تاكنون،
بحثى جالب و موضوع يك يا چند پايان نامه دكترى و سطح
چهار حوزه است.
60. چنانكه مى دانيم سالهاست در مجالس دعا و توسل و وعظ
و خطابه و گاهى حتى در خطبه هاى نماز جمعه،براى
استجابت دعاها و شفاى بيماران، آيه شريفه «امن يجيب» را
مى خوانند. بنده تاكنون به حديث يا دليلى برنخورده ام كه
دلالت كند براى برآمدن حاجات اين آيه كريمه تلاوت شود و
نمى دانم منشا آن چيست؟ شايدمضمون آن يعنى «اجابت
مضطر» و «كشف سوء» باعث شده در اين اوقات تلاوت شود. به
هر حال اگر دليلى برخواندن آن به اين نحو در دست نباشد،
ظاهرا نبايد در مقام دعا و خطاب به خداوند سبحان بدينگونه
سخن گفت بلكه همان طور كه در برخى ادعيه وارد شده،
بايد به صورت خطاب اظهار شود:
«يا من يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء»، زيرا:
اولا: در برخى از ادعيه به همين شكل وارد شده از جمله:
الف: در دعاى امام سجاد عليه السلام در روزه عرفه كه
سيد در اقبال و علامه مجلسى به نقل از آن در بحار
نقل كرده اند:
... يا رب يا رب يا رب.. يا من يجيب المضطر و يكشف الضر و
يجيب الداعي و يعط ي السائل، اسالك يا رب....ب) دعاى
منقول از اميرالمؤمنين (عليه افضل صلوات
المصلين):((173))
اللهم انت رجائي و انت ثقتي... يا اللّه يا من يجيب المضطر اذا
دعاه و يكشف السوء، ارحمني و اكشف مابي....((174))
ج) دعاى عبرات كه سيد در مهج الدعوات و محدث نورى به
نقل از آن در جنة الماوى نقل كرده اند:
... يا من لا اله سواه، و يا من يجيب المضطر اذا دعاه... ((175))
علاوه بر اينها، تعبيراتى مانند «سبحان الذي يجيب المضطر و
يكشف السوء و الضر»((176)) نيز در ادعيه شريفه ديده مى شود.
همچنين «يا كاشف الضر، يا مجيب دعوة المضطرين»، «يا صريخ
المكروبين و يا مجيب المضطرين»، «يا غياث المستغيثين، يا
مجيب دعوة المضطرين»، «الهي انت مجيب دعوة المضطر»،
«انت اللّه مجيب دعوة المضطرين» و ماننداينها، فراوان در
ادعيه به كار رفته است.((177))
ثانيا: مفاد آيه و آيات قبل و بعد، اقتضا مى كند كه مناسب
نيست در مقام دعا و خطاب به خداوند سبحان چنين گفته
شود. آيه شريفه و آيات قبل و بعد آن چنين است:
... ءآللّه خير اما يشركون امن خلق السموات و الارض... االه مع
اللّه بل هم قوم يعدلون، امن جعل الارض قرارا...االه مع اللّه بل
اكثرهم لايعلمون امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء و
يجعلكم خلفا الارض االه مع اللّهقليلا ما تذكرون امن يهديكم
في ظلمات البر والبحر... االه مع اللّه تعالى اللّه عما يشركون امن
يبدؤا الخلق ثم يعيده...االه مع اللّه قل هاتوا برهانكم ان كنتم
صادقين».((178))
چنان كه مى دانيم، استفهام در اين آيات كريمه، استفهام
تقريرى، و «ام» منقطعه و به معناى اضراب است.
علامه طباطبايى مى گويد:
... «ام» في الاية منقطعة تفيد معنى الاضراب و «من» مبتدا
خبره مخدوف، و كذا الشق الاخر من الترديد،
والاستفهام للتقرير و حملهم على الاقرار بالحق. و التقدير على
ما يدل عليه السياق «بل امن خلق السموات و الارض ... خير
ام ما يشركون» و الامر على هذا القياس في الايات الاربع
التالية.... ((179))
بنابراين ترجمه آيات چنين است:
آيا خداوند بهتر است يا آنچه (براى او) شريك مى آورند؟
(آيا بتها بهترند) يا آن كسى كه آسمانها و زمين را آفريد... آيا با
خداوند، خدايى (ديگر) هست؟ (نه) بلكه اينان قومى كجروند.
آيا آن كس كه زمين را آسايشگاهى كرد....
آيا آن كسى كه به درمانده، چون وى را بخواند پاسخ مى دهد و
بلا را (از او) مى گرداند؟ و شما را جانشينان زمين مى گرداند،
آيا با خداوند، خدايى (ديگر) هست؟ اندك پند مى پذيريد.
يا آن كسى كه شما را در تاريكيهاى خشكى و دريا راهنمايى
مى كند....
يا آن كسى كه آفرينش را مى آغازد، سپس آن را باز
مى گرداند....
بنابراين، ترجمه آيه «امن يجيب» با ابراز مقدر آن چنين
مى شود:
(آيا بتها بهترند) يا آن كسى كه به درمانده، چون وى را بخواند
پاسخ مى دهد و بلا را (از او) مى گرداند؟ و شما راجانشينان
زمين مى گرداند؟ آيا با خداوند خدايى (ديگر) هست؟ اندك
پند مى پذيريد.((180))
روشن است كه براى استجابت دعا و به عنوان مقدمه اى بر آن،
خداوند متعال را اين گونه مخاطب قرار دادن مناسب نيست.
61. ادعيه و زيارات رسيده از معصومين بايد به همان گونه كه
وارد شده بدون دخل و تصرف و كم و زياد كردن آخوانده
شود. بنده در جاى ديگر به تفصيل به اين موضوع
پرداخته ام.((181))
منظور از ذكر اين نكته در اينجا، آن است كه دعاى معروف
حضرت صاحب الامر(عليه السلام) معمولا چنين خوانده
مى شود: «اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن...» در حالى كه
در روايت سيد ابن طاووس و به نقل از وى دربحار چنين آمده
است:
... باسناده عن الصالحين عليهم السلام قال: «وكرر في ليلة
ثلاث و عشرين من شهر رمضان قائما و قاعدا و على كل حال..
تقول بعد تمجيد اللّه تعالى و الصلاة على النبى و آله عليهم
السلام: اللهم كن لوليك...».((182))
محدث قمى هم به اين نكته توجه داشته و در مفاتيح الجنان
در اعمال شب بيست و سوم ماه رمضان نوشته است:
مى گويى بعد از ستايش كردن حق تعالى به بزرگوارى و
صلوات بر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله: اللهم كن
لوليك....بنابراين، پيش از اين دعاى شريف حداقل بايد گفت:
«الحمد للّه كما هو اهله، و الصلاة على رسول اللّه و آله».((183))
استدراك و تكميل:
الف) در نكته 25 (فقه اهل بيت عليهم السلام، ش 37، ص
149، پانوشت 3) گفتيم: «شايد خود شيخ متن دو آيه راذكر
نكرده و بعدها براى تسهيل امر، در برخى چاپها دو آيه را
افزوده اند...».
اكنون مى افزايم كه در چاپ مصحح مناسك شيخ انصارى كه
براساس برخى نسخ خط ى و چاپى آن، تصحيح ومنتشر
شده((184)) ، متن دو آيه مذكور، در مناسك نيست و همان
حدس قبلى در نكته 25 تاييد مى شود. البته در اين چاپ هم،
همچنان خطاى «دو آيه» به «ده آيه» ديده مى شود و تصحيح
نشده است.
ب) در نكته 36 (فقه اهل بيت عليهم السلام، ش 39 و 40، ص
329 330) گذشت كه دانستن تاريخ تاليف كتابهاى فقهى
فقها به جهاتى اهميت دارد و از اين رو گاهى فقيهان به آن
اشاره مى كرده اند و نمونه هايى در نكته 36 ذكر شد. نمونه
ديگرى از اين دست سخن صاحب جواهر است در كتاب جواهر
الكلام :
حتى الشهيد في الفيته التي هي اول ما صنف، و لمعته التي
هي آخرها.((185))
«قد رجع عنه في اللمعة التي هي آخر ما صنف».((186))
البته اين كه فرموده اند لمعه آخرين تاليف شهيد است، قطعا
خطاست((187)) و دليلى هم بر اين كه الفيه اولين
تاليف اوست پيدا نشد، جز اين سخن شهيد ثانى در باره الفيه:
«هي من اول ما صنفه»((188)) كه معنايش اولين تاليف
نيست بلكه به معناى يكى از تاليفات اوليه شهيد است.
ج) در نكته شماره 41 (همين مجله، شماره 41، ص 180
184) به تفصيل از استحباب ورود به مسجد الحرام ازباب بنى
شيبه بحث و اشكال عبارت مناسك هاى كنونى بيان شد. در
يكى از مناسك((189)) مراجع معاصر (دامت بركاتهم) علاوه بر
آن ايراد عام، مسامحه ديگرى رخ داده، و آن اينكه نوشته اند:
از در بنى شيبه وارد مسجد الحرام شود، و اين در اگر چه به
علت توسعه مسجد الحرام اكنون جايش مشخص نيست، ولى
چون بعضى گفته اند به جاى باب السلام فعلى بوده است، لذا
اولى آن است كه از باب السلام واردشود.
توضيح اينكه چنان كه در نكته 41 گذشت هيچ كس نگفته
است كه «باب بنى شيبه به جاى باب السلام فعلى بوده است» و
اگر هم كسى گفته باشد مسلما اشتباه است.
د) در نكته مذكور برخى تغييرات در موضوعات احكام مكه و
حرم شريف به تفصيل بحث و گفته شد كه اين تغييرات در
بسيارى از مناسك مد نظر قرار نگرفته است. نمونه ديگر كه در
نكته 41 ذكر نشد، اين است كه دربرخى مناسك امروزى در
مستحبات ورود به مكه آمده است:
چند چيز براى ورود به مكه و مسجد الحرام مستحب است:
1. آن كه پيش از ورود به مكه از محلى به نام «فخ» غسل كند.
در حالى كه فخ سالهاست جزء مكه شده و در خيابان شهدا
مكه است و پيش از ورود به مكه نمى توان از آنجاغسل كرد.
ه) در نكته 41 (شماره 41، ص 173 177) به تفصيل از
سمت قبله آمريكاى شمالى بحث و گفته شد، جهت قبله در
آمريكاى شمالى، شمال شرقى است نه جنوب شرقى و نظرى
كه از مرحوم آية اللّه خويى (م 1413) در اين باره نقل شده
خطاست. اخيرا به مقاله اى از متخصص اين فن، دكتر يوسف
مروه برخوردم كه علاوه بر نكته هاى جالب در اين زمينه،
اعلاميه اى را از مؤسسه آية اللّه خويى در لندن مبنى بر عدم از
نظر مذكور كه سابقا گفتيم خطاست نقل كرده است. در
اينجا قسمتى از مقاله مذكور را نقل مى كنيم:
... جدولهاى رصد فلكى (زيجها) و حسابهاى تصويب شده
ارضى و نقشه هاى اسلامى (كه خوارزمى، يعقوبى،سرخسى،
جيهانى، همدانى، ابن فضلان، مسعودى، مقدسى، اصطخرى،
ابن حوقل، بيرونى، ادريسى، مازنى، هروى،ابن جبير، ياقوت
حموى، قزوينى، ابن بطوطه ابن ماجه و... آنها را وضع
كرده اند) در آسان سازى كارهاى حسابى وپياده كرده قوانين
ياد شده سهيم بوده است. در اكتشافات علوم نو، شواهدى در
دست است كه حدود توجه مسلمانان قديم را در تعيين دقيق
قبله به هنگام ساختن مساجد بيان مى كند.
براى مثال ديرينه شناس انگليسى «مارك هورتن» به تازگى
در جزيره كوچكى واقع در جنوب غربى هند به نام «پاتيه»
حژچر در اثناى حفاريهاى خود به باقيمانده هاى مسجد
فرسوده اى برخورد كه تاريخ بناى آن به سال 780 م تخمين
زده مى شود و پيدا بود كه محراب مسجد با دقت شگفت
انگيزى رو به سوى قبله دارد.
روشن است آن دسته از مسلمانان نخستينى كه به عنوان
دريانورد و بازرگان از سال 1854 م به شهرهاى
امريكاى شمالى روى آوردند و بيشترشان دريانوردان يمنى و
بازرگانان مغربى بودند از راه حساب با به كارگيرى فرمولها
ومعادلهاى رياضى بتانى و بيرونى به سمت قبله آگاهى
داشته اند. آرشيتكتهايى كه بعدها به دنبال افزايش
شمارمسلمانان در شهرهاى آمريكاى شمالى و كانادا نقشه هاى
ساختن مساجد را در بيشتر اين شهرها طراحى كردندهمان
شيوه را به كار بستند. در همه مساجدى كه در اين شهرها بنا
شد سمت قبله با زوايايى تند از شمال جغرافيايى به سمت
شمال شرقى بوده است كه بر حسب موقعيت هر مسجد،
ديگرگون بوده است. مثلا درنيويورك 59 درجه، واشنگتن 9 و
59 درجه، كاليفرنيا 55 درجه، لس آنجلس 24 درجه، تورنتو
55 درجه،مونترال 58 درجه و اوتاوا 7 و 57 درجه بوده است.
سپس ابزارهاى علمى و تكنيكهاى نو همچون مساحت
ياب فضايى به وسيله هواپيما و ماهواره و سفينه هاى فضايى با
بهره ورى از پرتوهاى رادار و ليرز و مادون قرمز درصحنه
ظاهر شدند تا آنچه را كه با حساب به دست مى آمد مورد تاكيد
قرار دهند.
اين مقاله را با آوردن فتوايى از آية اللّه العظمى خويى (قدس
سره) به پايان مى بريم:
دفتر پاسخ به استفتاآت مؤسسه آية اللّه العظمى خويى(قدس
سره) در لندن به تاريخ 28 جمادى الاخره 1413هجرى (برابر
با دسامبر سال 1992م) اعلاميه اى صادر كرد كه شرح آن
چنين است:
«اختلاف دو ديدگاه پيرامون جهت كعبه مكرمه ما بين شرق
متمايل به جنوب و شرق متمايل به شمال بر برادران مسلمان
ما در امريكاى شمالى پوشيده نيست. اين اختلاف نظر، علماى
اعلام و مجتهدان و جغرافيدانان و حتى قطب نماها را كه جهت
قبله را مشخص مى سازد تحت تاثير قرار داده است و ما پيوسته
مى كوشيم اين اختلاف نظرهاى فكرى علمى را يكسان سازيم
و به پژوهشهايى از كارشناسان نيز دست يافته ايم و خواسته ايم
آن راخدمت آية اللّه العظمى خويى ارسال داريم لكن اجل
مهلت نداد و حضرتش به رفيق اعلى پيوست و
پژوهشهاى كارشناسى مذكور به دست ايشان نرسيد. از آن جا
كه برجسته ترين علماى روزگار ما اتفاق نظر يافته اند و
آراى آنها در پذيرش جهت شرق متمايل به شمال اينك نزد ما
قرار دارد، لذا مؤسسه خيريه آية اللّه العظمى خويى آقدس سره
به پيروى از آراى مراجع محترم خداوند بر عمرشان بيفزايد
همين نظر را پذيرفته است و بر اين اساس قبله در نيويورك و
حومه آن 58 درجه از قطب شمال خواهد بود. با در نظر
گرفتن اين كه اگر كسى برمبناى حجت شرعى معتبر به
جهت ديگرى نماز بگزارد نماز او صحيح خواهد بود و ديگر
نيازى به قضا ندارد، وخدا داناست و هدايتگر به سوى راه
مستقيم و سپاس از آن خداوند جهانيان است». با اين فتوا صفحه مهمى از صفحات اختلاف پيرامون تشخيص قبله آمريكاى شمالى در هم پيچيده شد و چه بسابار ديگر صفحه جديدى از اين اختلاف رخ نمايد.((190))
علامه حلى (ره)
قدما به خصوص شيخ طوسى در بررسى روايات، بيشتر به
جمع آورى قراينى همچون اعتماد اصحاب به مؤلفات و عمل
يااعراض آنها نسبت به روايات اهتمام مى ورزيدند، هر چند
بررسى سند روايت نيز از نظر آنان دور نبود. اما علامه
حلى اولويت نخستين را بر بررسى سند روايات نهاد و نيم
نگاهى نيز به قراين و شواهد جانبى داشت. اين روش پس از
علامه توسط شهيدين و ديگران گسترش يافت، تا اينكه
مقدس اردبيلى و شاگردان وى بيش از ديگران به پر رنگ
كردن جنبه هاى بررسى سند و وضع قواعدى سخت گيرانه در
پذيرش سند روايات و بى اعتنايى به اقوال و عمل مشهور
پرداختند و مكتبى را كه علامه حلى پايه گذار آن بود به
مرتبه اى رساندند كه زمينه ساز تولد جنبش اخباريان شد.
ديدگاه تاريخى ما در قبال دوره نخستين بعد از عصر غيبت،
يعنى از زمان شيخ مفيد، صدوق و كلينى تا زمان ابن ادريس
ومحقق حلى هر چه باشد، بدون ترديد ارزيابى سنت منقول از
زمان علامه حلى (726 ه) دستخوش تغييراتى گرديده است.
دراين بين همه اتفاق نظر دارند كه شيوه متقدمين در ارزيابى
روايات و احاديث و برخورد با آنها، در درجه اول مبتنى بر
نظام قراين بوده است. اين سؤال باقى است كه آيا اساس و
مرجع در ارزيابى حديث نزد متقدمين، يقين بوده است يا اعم
از يقين واطمينان، يا وثوق يا خبر واحد بدون حصول يقين،
اطمينان و وثوق به گونه تعبدى براى آنان معتبر بوده است؟
شكى نيست كه مجال و زمينه نظام قراين باز بوده و از
چارچوب وسيعى برخوردار بوده است و همچنين نظريه اجماع
در اوج خود قرار داشته است، همان گونه كه اعراض اصحاب
از خبر واحد يا عمل ايشان به آن از اعتبار فراوانى برخوردار
بوده است همچنان كه كاربرد آن به صراحت آن گونه كه در
بررسى ديگرى آمد((191)) نزد محقق نجم الدين حلى(676
ه) ديده مى شود.
بعد از ايشان نوبت به احمد بن طاووس، كه نقش بنيادينى در
تاسيس علم رجال به صورت انتقادى ايفا كرد و سپس به
علامه حسن بن يوسف بن مطهر حلى (726 ه)، كه تحولى را
در نظريه سنت منقول ايجاد نمود، رسيد.
علامه در بررسيهاى اصولى خود در مورد سنت، همان مسيرى
را پيمود كه پيش از او سيد مرتضى در الذريعه و شيخ طوسى
درالعده پيموده بودند و در كتابهاى اصولى خويش بويژه
«تهذيب الوصول»، «نهاية الوصول» و «مبادي الوصول» براى
بررسى خبر برپايه شيوه هاى پى گرفته شده در گذشته به
بحث و نقد و مناقشه بيشترى پرداخت. علامه در كتب خويش
نظريه خبر واحدظنى را به صراحت پذيرفته است، به طورى
كه در «مبادي الوصول» آورده است:
«خبر واحد افاده ظن مى كند حتى اگر مخبران متعدد باشند
و اين ظن در شرع به خلاف نظر سيد مرتضى و ديگران حجت
است».((192))
سخنان علامه حلى بيانگر پذيرفتن نظريه خبر واحد است، از
اين رو دليل سخن برخى از محققين معاصر را كه
گفته اند:«علامه، در حجيت خبر واحد مردد شده با اين كه رد
اين نظريه از او معروف است»((193)) ، متوجه نمى شويم. اين
سخن ما را برآن داشت كه تحقيقى در متن كتاب «مبادي
الوصول» كه يكى از كتاب هاى اصولى مرحوم علامه است
داشته باشيم و بايد گفت كه سراسر عبارات اين كتاب
پذيرفتن نظريه خبر واحد توسط علامه در شرعيات را تاييد و
تاكيد مى كند. محقق محترم درارائه بياناتش سعى دارد تا
مقوله رد نظريه خبر توسط علامه را تقويت كند، لذا به اين
بخش از كتاب «مبادي الوصول» استنادمى كند:
«اگر خبر واحد تكليف به علم را در پى داشت ولى در ادله
قطعى چيزى كه بر آن دلالت كند، وجود نداشت، بايد رد شود،
زيراخبر واحد ما را مكلف به علم مى كند ولى خود خبر اين را
افاده نمى كند، بنابراين لازمه آن، تكليف مالايطاق
است».((194))
اما اين متن به طور مطلق بر رد خبر واحد دلالت نمى كند،
بلكه ما را به سوى تفكيك بين شرعيات و اعتقادات از سوى
علامه(ره) راهنمايى مى كند، و بيان مى كند كه در شرعيات،
خبر واحد مقبول است و در اعتقادات مقبول نيست. متن
منقول از كتاب «مبادي الوصول» دليل كنار گذاشتن خبر
واحد در اعتقادات، توسط علامه است و ديدگاه ايشان در اين
باره همانند ديدگاه بسيارى از علماى اماميه مى باشد كه خبر
واحد اگر به علم و اعتقاد به چيزى ملزم كرد و پس از جستجو
در منابع و ادله، دليلى كه افاده علم و يقين كند نيافتيم، ترك
اين خبر واحد واجب است، زيرا اين خبر عالم بودن به چيزى را
خواستار شده، بدون اين كه دليلى بيابيم كه علم آور باشد و
خبر واحد به تنهايى افاده علم نمى كند. پس چگونه دستورهاى
خبر واحد به علم را بپذيريم در حالى كه علمى در من حاصل
نشده است و شكل گيرى علم بدون وجود دليل و عنصر
سازنده علم، تكليفى است خارج ازتوان!؟
بنابراين، اين سخن علامه (ره) رو بر تافتن از اخبار آحاد به
طور مطلق نيست، بلكه در خصوص مسائل علمى و
اعتقادى مى باشد، همچنان كه تفكيك و تمييز است نه ترديد، و
تمييزى است معروف ميان شرعيات و اعتقادات.
در هر صورت با اين كه شيوه علامه و شيخ طوسى در
«الذريعة» و«العده» در مورد خبر واحد يكى است، اما علامه در
برخى ازنتايج و استدلالات، با علماى پيش از خود اختلاف نظر
دارد با توجه به تحفظ ى كه در نظريه خبر واحد دارد همان
طور كه بيان شد با وجود اين كه نسل اصولى گذشته مانند
سيد مرتضى و شيخ طوسى آيه نبا را دليلى بر حجيت خبر
واحد نمى دانستند،اما علامه «ره» نظريه سنت منقول را
براساس دلايلى نقلى بازسازى كرد و بر اجماع كه شالوده
نظريه شيخ طوسى بود، اكتفا نكردو استناد به برخى آيات و
روايات را در پيش گرفت تا به خلاف سيد مرتضى بر وجود
دليلى متواتر، در اعتماد به اخبار غيرقطعى، تاكيدنمايد.
تمسك علامه به نص قرآنى در آيه نبا و نفر((195)) موجب شد
تا نظريه خبر واحد، شيعه را در مقوله هايى مانند خبر ثقه و
خبرعادل... وارد كند، زيرا آيه نبا نهى از پذيرش خبر فاسق را
در بر دارد، بنابراين استدلال بر خبر واحد به اين آيه به
تعبيراصوليون مشروط است، يعنى اگر آورنده خبر، فاسق
نباشد، واجب نيست بررسى و تفحص نماييد و مى توانيد خبر را
بپذيريدو از آنجايى كه در نقطه مقابل فاسق، خبر عادل است،
شاخصه عدالت در حجيت اخبار آحاد بيشتر نمايان مى شود.
براين اساس، اگر نبود اعتماد شيخ طوسى بر اجماع در
پذيرفتن يا نپذيرفتن اخبار آحاد و اگر نبود عدم پذيرش
دلالت آيات توسط ايشان، عدالت اولويت اول را مى يافت و
استثنائات را بر آن پايه ريزى مى كرد، و از آنجا كه رويكرد
شيعه به مسائل فقهى،رويكردى سيال بوده و به جهت وجود
پشتوانه هايى چون نظام قراين يا اجماع شيعى بر عمل به
برخى از روايات همان گونه كه در العده آمده است به
مقولات عدل و توثيق و ضبط اكتفا نمى نمايد، لذا شيخ طوسى
احساس مى كرد ناچار است كه گاهى روايات اهل سنت يا
شيعيان غير امامى را به كار گيرد، اين امر برخاسته از عمل
طايفه بود، بدون اين كه فرقى بين ابزار وعنصرى كه طايفه،
در به كارگيرى اصول و نگاشته هاى غير اماميه به آن اعتماد
پيدا كرده است، قايل شود. اما اين شيوه در موردعلامه صدق
نمى كرد، زيرا آيه نبا، كه علامه آن را دليلى بر حجيت خبر
واحد تلقى مى نمود، با معيار فسق و عدالت سازگار
بود.مرحوم علامه برخى ايراداتى را كه بر آيه هايى چون آيه نبا
در نهاية الوصول((196)) ذكر مى كند، در تهذيب
الوصول((197)) نمى پذيرد و تهذيب الوصول كتابى است كه
سطرهاى پايانى آن تاييد مى كند كه علامه آن را بعد از كتاب
نهاية الوصول ((198)) تاليف كرده، همان گونه كه تكيه به آيه
نبا را در مبادي الوصول((199)) نيز لحاظ كرده است. اين نكته
بدان معنا است كه علامه،علاوه بر اجماع، دليل جديد و منبع
تازه اى را براى اثبات حجيت خبر واحد قائل شده است.
ذكر اين نكته لازم است كه هنگامى كه در مورد دگرگونى
در نظرات علامه حلى سخنى به ميان مى آوريم، نبايد اين
گونه برداشت شود كه ناگهان ديدگاه شيعه، در مورد خبر
واحد وارونه شده، بلكه اين دگرگونى در جهت طرح اولويت
بندى هاى نودر شيوه هاى پذيرش اخبار آحاد رخ داده است.
بنابراين، نه ابو جعفر طوسى بحث عدالت را ناگهان كنار
گذاشت چرا كه آن را در كتاب العده يافتيم و نه نظام
قراين همچون عمل اصحاب در تفكر علامه حلى از بين رفته
بود. همان گونه كه به تفصيل شرح خواهيم داد بلكه تحول
ريشه اى در قراردادن هر كدام از طرفين به عنوان اولويت اول
در قبول خبر واحد به وجود آمد. مطلبى كه در طول بحث
و براى دفع التباس وشبهه به آن اشاره مى كنيم. به هر حال،
هنگامى كه نظريه سنت محكى بر اين اساس نزد علامه حلى
شكل گرفت، مبحث شرايط راوى نيز مى بايست كاملا مشخص
مى شد، بنابراين، علامه، شرايط متعددى، چون بلوغ، عقل،
اسلام، عدالت، ضبط ((200)) و... رابراى راوى برشمرد.
اين گونه بود كه شرعيت و حجيت اخبار، هر چه بيشتر برپايه
صفات راوى متمركز شد، و اهميت بررسى سند و
وضعيت رجال اخبار دو چندان گرديد، به ويژه كه علامه
روايت مجهول الحال را به عكس شيوه ابوحنيفه
نعمان،((201)) نمى پذيرفت ومعناى آن اين است كه با كاهش
روز به روز قراين نمى توان به روايات با سندى غير واضح
اعتماد كرد.
|
|---|